حد فاصل 1906 تا 1979 يعنی در اندک زمانی بيش از هفتاد سال ايران برآمده ازمشروطه آنچنان چهره عوض کرد که اگر از پشت عينک ايدئولژيکی به آن ننگريم، نظير آن تحولات شتابناک و حيرت انگيز را در هيچ کشوری نخواهيم ديد. اين تحولات شگرف اما در دورانی ويژه از تاريخ پس از مشروطه بوجود آمد. زيرا مشروطه پس از انقلاب را بايد به ادوار مختلفی تقسيم کرد که ما اينجا بدليل تنگی جا آنرا به دو دوره تقليل ميدهيم. مشروطه پيش از ظهور سلسله پهلوی و نيمه مشروطه دوران پهلوی.
اينکه ميگويند سلسه پهلوی مشروطه را رعايت نکرد کاملآ درست است. اما کار اين تحليلگران از آنجايی لنگ ميزند که با عدم آگاهی به جامعه شناسی نوين و بدون توجه به سيکل و روند رشد جوامع در حال گذارحکمی نا عادلانه و غير علمی صادر می کنند. عده ای نيز در طيف مشروطه و باز هم با عدم درک و شناخت با دفاع مطلق و کورکورانه و دگم تمامی مساعی و دستاورد های بی همتای پادشاهان پهلوی را به زير سئوال ميبرند. بله! بايد پذيرفت که تا پيش از ظهور پهلوی اول نظامی مشروطه داشتيم، اما نظامی غيرمتخصص، سنتی، ملوک الطوايفی، کاملآ در دست ملايان و به تبع آن ضعيف و ناکار آمد که حتی اختيار و اقتدار اداره پايتخت را نيز نداشت.
بگونه ای که نه تنها پايتخت نشينان عادی، بلکه قوای دولتی را نيز اجازه دخول به دو محله قيطريه و زرگنده نبود. زيرا سفارتخانه های روس و انگليس در اين مناطق واقع شده بود. آنها حتی به وزيران کابينه دولت مشروطه ايران نيز اذن دخول بدين دو محله را نميدادند، مگر در مواقعی که خود آنها وزرا و وکلای ايران را برای تسليم امريه صادره ازلندن و مسکو فرا ميخواندند. کار کشورداری آنچنان در چنبره مباحث حوزوی و رقابتهای ايل سالاری گير کرده بود که عمر هيچ کابينه ای حتی به 2 ماه نيز نميرسيد. قشر باسواد آنروزی که تعدادشان در هر محله پايتخت بتعداد انگشتان يک دست نيز نميرسيد آنچنان افسرده و مآيوس بودند که بسياری گوشه عزلت را بر سر و کله زدن با بقال و آهنگر نا آشنا به سياست نشسته بر مسند وکالت در مجلس شورا ملی ترجيح داده بودند.
شخصيٌت فرهيخته و کارکشته ای چون حسن مشيرالدوله پيرنيا که خود بدفعات در مقام نخست وزيری به اصلاح امور همت گماشته بود از اعمال نفوذ روحانيت و خوانين در مجلس و جلوگيری آنان از پيشرفت امور آنچنان دلزده و نوميد گرديد که برای هميشه از سياست کناره گيری کرد. مردم برای مشروطه هزينه های زيادی را پرداخته و از آن توقعاتی داشتند. ليکن با صبری يک و نيم ده ای نيز هيچيک از آن توقعات برآورده نشده و کوچکترين گشايشی در کار خود و جامعه ملموسشان نبود. نه امنيتی، نه عدالتخانه ای که در واقع خواست اصليشان بود و نه هيچ پيشرفتی. همه غمزده. تمام مردم اميد باخته و همگی هم کاملآ سرخورده. در آن دورن جمله ای در ميان مردم باب شده بود که هرکسی بديگری ميرسيد برای نشاندادن تاسف و تأثر و تسکين آلام خود همان جمله را بزبان مياورد ( ديگر فايده نداره !) اين جو آن فضای غمزده بود. همه بدنبال يک ناجی بودند. در پی يافتن شخصيتی محکم و جسور که بتواند زياده در بند قانون و ماده و تبصره نباشد و با اقتدار به اصلاح آن وضعيّت فلاکتبارهمت گمارد.
رضا شاه پهلوی بيش از آنکه علت باشد معلول بود. معلول نيازی تاريخی مربوط به دوران خاصی از حيات اجتماعی مردم ما. تاريخ ظهور فردی رضا شاه مانند را می طلبيد. و بالاخره هم می آيد، نظامی فردی دلير و وطنخواه، کم سوادی از هر پرسوادی مترقی تر، رضا خان مير پنج، خود ساخته مردی از مازندران که نه به سبب وابستگی به دوله ها و سلطنه ها و يا سفارش عم و عمو، بل از سر لياقت و با مدد پشتکار تا درجه اميری رسيده است. مردی که خود گفته بود همه ی جوانی را برای حفظ ناموس اين مردم در کوه و کمر؛ پای پياد و يا سوار بر اسب با ياغيان و اشرار جنگيده ام و هر آنچه خوشی های زندگی بود را در کوه و کمر تشنه و گرسنه به پای حفظ اين سرزمين تاريخی ريخته ام. او آمد، اما نه برای ادامه همان راه اسلاف و رسم پيشين که ارمغانی بجز از هم گسيختگی کشور و فقر و فاقه برای مردم تا آنزمان ببار نياورده بود، او آمد تا کاری کارستان کند، کاری سوای ديگران، حتی اگر خود نيز می خواست قادر نمی گرديد زياده در بند قانون و مقررات باشد.
اصلآ محيط اجتماعی و نياز زمانه بوی چنين اجازه ای نميداد. با برآمدن وی اصولی از قانون اساسی مشروطه بتدريج رنگ می بازد، در عوض رضا شاه آنچنان دولتی مقتدر و نو گرا در ايران بوجود می آورد که فقط و فقط در يک دوره کوتاه 16 ساله ايران را به اندازه چند قرن نو سازی و مدرن کرده و بجلو می برد. خدمات باور نکردنی و چشمگير و بی نظير رضا شاه را حتی دشمنان خونين خاندان پهلوی نيز تحسين ميکنند. رضا شاه معمار معجزه گری بود که ازهيچ و پوچ همه چيز ساخت. او را اگر زور گو خوانده اند کاملآ درست است، اما وی برای خيانت به ايران زور گويی نکرد، بلکه برای نجات مردم کشورش از پسماندگی و بد بختی بود که از زور در پيش بر کار استفاده ميکرد. رضا شاه متوجه شده بود که کشور باستانی ايران که روزی مهد تمدن بود به چه فلاکت و ييچارگی دچار گرديده، وی از اين مسئله بسيار رنج می برد و احساس سرافکندگی ميکرد، با اين روحيه هر آنچه را که ميتوانست برای پيش راندن جامعه انجام ميداد حتی با زور و تهور.
او يکبار به محمدتقی بهار (ملک الشعرا) گفته بود مملکت پيشرفت کند و مردم از اين نکبت نجات پيدا کنند، بگذاريد هرچه که می خواهند مرا بنامند! رضا شاه با هيچ کس خصومت شخصی نداشت، او حتی دشمنانش را نيز از تدريس در دانشگاه و طبابت و حقوق فردی محروم نکرد. بلافاصله پس از جلوس عفو عمومی داد و برای اولين بار در تاريخ ايران انتقال قدرت بدون خونريزی و انتقام گيری را انجام داد. او حتی محمد حسن ميرزای وليعهد را نيز با جيب پر پول و محافظ از ايران به فرانسه فرستاد. پهلوی اول کسی بود که به سنت ديرين اما چندش آور حرمسرا داری خاتمه داد. پس از انقراض قاجاريه نه تنها حتی يک نفر از قاجار را نکشت بلکه ازآنها در مقامات بالا نيز استفاده کرد، خود گفته بود اينها با پول اين ملت گرسنه درس خوانده اند و بايد به اين مردم خدمت کنند.
در جوانمردی او همين بس که به محض رسيدن به پادشاهی دستور داد استخوانهای کريمخان زند را در آورند و با احترام به شيراز انتقال داده بخاک سپارند و برای آن پادشاه خدمتگذار آرامگاهی در خور بنا کنند، زيرا آقا محمد خان قاجار از فرط خشم و نفرت دستور داه بود که جسد کريمخان را در آورده به تهران بياورند و درجلوی درب ورودی کاخ گلستان چال کنند که او هر روز چند بار از روی آنها رد شود يا بقول خود آنها را لگد کند و به وی بی احترامی کند.
اگر آقای خمينی بار ها گفت که "ما هر چه می کشيم از دست آن پدر و پسر است" کاملآ حق داشت، چرا که آن پدر و پسر ميراث هايی از خود بجای گذاردند که در نبودشان هم رژيم آقای خمينی را در بعد فرهنگی به سختی شکست دادند. رژيم اسلامی هر چه سعی کرد از ما سعودی و افغانستان و زنگبار و سودان بسازد موفق نشد.
اين نيز نا گفته نماند که استدلال پول نفت باعث رشد شهريگری ما شد از بيخ غير منطقی است، با توجه به ميزان جمعيّت، عربستان سعودی دو برابر، کويت بيش از سه برابر، عراق بيش از دو نيم برابر و بعضی از شيخ نشين ها حدود پنج برابر ما در آمد نفتی داشتند، با اين وجود در بعضی از اين ممالک هنوز هم نه تنها يک دانشگاه غير اسلامی عرفی و مدرن وجود ندارد که در بعضی از آنها زنان حق رانندگی که هيچ حتی اوراق شناسايی مستقل از پدر و يا شوهر خود نيز ندارند. رژيم جمهوری اسلامی بر اساس آمار خود در 25 سال بيش از پنج برابر دوران 53 ساله پهلوی اول و دوم نفت فروخته اما ما را 200 سال به عقب برده
بروی کار آمدن پهلوی دوم مشروطه کامل را از نو احياء کرد ليکن چند صباحی طول نکشيد که ايران دچار هرج و مرج و از هم گسيختگی شد. بطوريکه همسايه شمالی بوسيله 30 هزار سرباز حاظرخود در ايران و عوامل بظاهر ايرانيش با قلدری و تجاوزنطفه دو جمهوری را در شکم پادشاهی ايران کاشت. رژيم شاهنشاهی گذشته چند بار سعی کرد که مردم را هم درتعيين سرنوشت خود سهيم ساز اما هم خود اراده لازم را نداشت و هم اينکه اصلآ اپوزيسيون چيزی جز تخريب و حتی خيانت می دانست.
پادشاهان پهلوی معصوم و قديس نبودند، اما علی رغم تمامی لغزشهايی که داشتند از خدمتگذار ترين و ايراندوست ترين پادشاهانی بودند که تاريخ ايران بخود ديد. اگر بتوانيم عينک ايدئولژی را از چشم بردايم و متمدنانه و با اخلاق تاريخ را مرور کنيم متوجه خواهيم شد که ميهن ما پس ازغروب تمدن کهن خود هرگز آن شوکت و عظمت اعتبار ونام نيکی را نداشت که ما در دوران سلسله پهلوی شاهد آن بوديم.
بنده حتی ديروز هم ميانه خوشی با ديکتاتوری نداشتم و از ناراضيان رژيم پيشين بودم، امروز که ديگر ابدآ فصل ديکاتوری در جهان گذشته است. با اين وجود با توجه به آشايی اندکم به تاريخ ايران و جريانهای خائنی چون حزب وابسته به شوروی و خرابکاران تعليم ديده در اروگاههای دشمنان تاريخی ايران، با عنايت به نرم ها زمان معتقدم که ما هر چه داريم از سلسه پهلوی است. اطمينان دارم درآن دوران سرخوردگی مردم از مشروطه اگر پهلوی اول نبود رژيمی چون جمهوری اسلامی يعنی مشروعه پنجاه سال جلوتر بر روی کارمی آمد و بدليل عقبماندگی فرهنگی ايران ای بسا که دويست سال هم دوام می آورد. دراين نکته نيز ترديد ندارم که اگر پهلوی ها نبودند ما در حال حاظر بلحاظ مدنيْت و تجدد در رديف سعودی و يمن و سوريه و يا در بهترين حالت مصر و عراق بوديم. با چنين نگرشی است که خدمات پادشاه پهلوی را بسيار ارج می نهم، حتی آنچه را که کين ورزان بدان استبداد خاندان پهلوی نام داده اند.
از ثمرات همان استبداد و يا بقول مغرضان قلدری است که ملت مدنيت و رفاه ديده دوران پهلوی رژيم جمهوری اسلامی را بيچاره کرده اند. گرچه پهلوی ها حتی اجسادشان هم در ايران نيست، اما با چشم دل چو نيک بنگريم نفس و روح آنها را در همه جای ايران حس خواهيم کرد. اين رژيم يک دشمن اصلی دارد که آنهم استبداد خاندان پهلوی است، همان استبدادی که با زور ملت ايران را بيدار کرد و با زور هم آنها را با سواد ومتجدد کرد، عاقبت هم همان استبداد خاندان پهلوی است که رژيم بسيار پسمانده از مردم را از پای خواهد افکند، پس درود بر استبداد خاندان پهلوی
اينکه ميگويند سلسه پهلوی مشروطه را رعايت نکرد کاملآ درست است. اما کار اين تحليلگران از آنجايی لنگ ميزند که با عدم آگاهی به جامعه شناسی نوين و بدون توجه به سيکل و روند رشد جوامع در حال گذارحکمی نا عادلانه و غير علمی صادر می کنند. عده ای نيز در طيف مشروطه و باز هم با عدم درک و شناخت با دفاع مطلق و کورکورانه و دگم تمامی مساعی و دستاورد های بی همتای پادشاهان پهلوی را به زير سئوال ميبرند. بله! بايد پذيرفت که تا پيش از ظهور پهلوی اول نظامی مشروطه داشتيم، اما نظامی غيرمتخصص، سنتی، ملوک الطوايفی، کاملآ در دست ملايان و به تبع آن ضعيف و ناکار آمد که حتی اختيار و اقتدار اداره پايتخت را نيز نداشت.
بگونه ای که نه تنها پايتخت نشينان عادی، بلکه قوای دولتی را نيز اجازه دخول به دو محله قيطريه و زرگنده نبود. زيرا سفارتخانه های روس و انگليس در اين مناطق واقع شده بود. آنها حتی به وزيران کابينه دولت مشروطه ايران نيز اذن دخول بدين دو محله را نميدادند، مگر در مواقعی که خود آنها وزرا و وکلای ايران را برای تسليم امريه صادره ازلندن و مسکو فرا ميخواندند. کار کشورداری آنچنان در چنبره مباحث حوزوی و رقابتهای ايل سالاری گير کرده بود که عمر هيچ کابينه ای حتی به 2 ماه نيز نميرسيد. قشر باسواد آنروزی که تعدادشان در هر محله پايتخت بتعداد انگشتان يک دست نيز نميرسيد آنچنان افسرده و مآيوس بودند که بسياری گوشه عزلت را بر سر و کله زدن با بقال و آهنگر نا آشنا به سياست نشسته بر مسند وکالت در مجلس شورا ملی ترجيح داده بودند.
شخصيٌت فرهيخته و کارکشته ای چون حسن مشيرالدوله پيرنيا که خود بدفعات در مقام نخست وزيری به اصلاح امور همت گماشته بود از اعمال نفوذ روحانيت و خوانين در مجلس و جلوگيری آنان از پيشرفت امور آنچنان دلزده و نوميد گرديد که برای هميشه از سياست کناره گيری کرد. مردم برای مشروطه هزينه های زيادی را پرداخته و از آن توقعاتی داشتند. ليکن با صبری يک و نيم ده ای نيز هيچيک از آن توقعات برآورده نشده و کوچکترين گشايشی در کار خود و جامعه ملموسشان نبود. نه امنيتی، نه عدالتخانه ای که در واقع خواست اصليشان بود و نه هيچ پيشرفتی. همه غمزده. تمام مردم اميد باخته و همگی هم کاملآ سرخورده. در آن دورن جمله ای در ميان مردم باب شده بود که هرکسی بديگری ميرسيد برای نشاندادن تاسف و تأثر و تسکين آلام خود همان جمله را بزبان مياورد ( ديگر فايده نداره !) اين جو آن فضای غمزده بود. همه بدنبال يک ناجی بودند. در پی يافتن شخصيتی محکم و جسور که بتواند زياده در بند قانون و ماده و تبصره نباشد و با اقتدار به اصلاح آن وضعيّت فلاکتبارهمت گمارد.
رضا شاه پهلوی بيش از آنکه علت باشد معلول بود. معلول نيازی تاريخی مربوط به دوران خاصی از حيات اجتماعی مردم ما. تاريخ ظهور فردی رضا شاه مانند را می طلبيد. و بالاخره هم می آيد، نظامی فردی دلير و وطنخواه، کم سوادی از هر پرسوادی مترقی تر، رضا خان مير پنج، خود ساخته مردی از مازندران که نه به سبب وابستگی به دوله ها و سلطنه ها و يا سفارش عم و عمو، بل از سر لياقت و با مدد پشتکار تا درجه اميری رسيده است. مردی که خود گفته بود همه ی جوانی را برای حفظ ناموس اين مردم در کوه و کمر؛ پای پياد و يا سوار بر اسب با ياغيان و اشرار جنگيده ام و هر آنچه خوشی های زندگی بود را در کوه و کمر تشنه و گرسنه به پای حفظ اين سرزمين تاريخی ريخته ام. او آمد، اما نه برای ادامه همان راه اسلاف و رسم پيشين که ارمغانی بجز از هم گسيختگی کشور و فقر و فاقه برای مردم تا آنزمان ببار نياورده بود، او آمد تا کاری کارستان کند، کاری سوای ديگران، حتی اگر خود نيز می خواست قادر نمی گرديد زياده در بند قانون و مقررات باشد.
اصلآ محيط اجتماعی و نياز زمانه بوی چنين اجازه ای نميداد. با برآمدن وی اصولی از قانون اساسی مشروطه بتدريج رنگ می بازد، در عوض رضا شاه آنچنان دولتی مقتدر و نو گرا در ايران بوجود می آورد که فقط و فقط در يک دوره کوتاه 16 ساله ايران را به اندازه چند قرن نو سازی و مدرن کرده و بجلو می برد. خدمات باور نکردنی و چشمگير و بی نظير رضا شاه را حتی دشمنان خونين خاندان پهلوی نيز تحسين ميکنند. رضا شاه معمار معجزه گری بود که ازهيچ و پوچ همه چيز ساخت. او را اگر زور گو خوانده اند کاملآ درست است، اما وی برای خيانت به ايران زور گويی نکرد، بلکه برای نجات مردم کشورش از پسماندگی و بد بختی بود که از زور در پيش بر کار استفاده ميکرد. رضا شاه متوجه شده بود که کشور باستانی ايران که روزی مهد تمدن بود به چه فلاکت و ييچارگی دچار گرديده، وی از اين مسئله بسيار رنج می برد و احساس سرافکندگی ميکرد، با اين روحيه هر آنچه را که ميتوانست برای پيش راندن جامعه انجام ميداد حتی با زور و تهور.
او يکبار به محمدتقی بهار (ملک الشعرا) گفته بود مملکت پيشرفت کند و مردم از اين نکبت نجات پيدا کنند، بگذاريد هرچه که می خواهند مرا بنامند! رضا شاه با هيچ کس خصومت شخصی نداشت، او حتی دشمنانش را نيز از تدريس در دانشگاه و طبابت و حقوق فردی محروم نکرد. بلافاصله پس از جلوس عفو عمومی داد و برای اولين بار در تاريخ ايران انتقال قدرت بدون خونريزی و انتقام گيری را انجام داد. او حتی محمد حسن ميرزای وليعهد را نيز با جيب پر پول و محافظ از ايران به فرانسه فرستاد. پهلوی اول کسی بود که به سنت ديرين اما چندش آور حرمسرا داری خاتمه داد. پس از انقراض قاجاريه نه تنها حتی يک نفر از قاجار را نکشت بلکه ازآنها در مقامات بالا نيز استفاده کرد، خود گفته بود اينها با پول اين ملت گرسنه درس خوانده اند و بايد به اين مردم خدمت کنند.
در جوانمردی او همين بس که به محض رسيدن به پادشاهی دستور داد استخوانهای کريمخان زند را در آورند و با احترام به شيراز انتقال داده بخاک سپارند و برای آن پادشاه خدمتگذار آرامگاهی در خور بنا کنند، زيرا آقا محمد خان قاجار از فرط خشم و نفرت دستور داه بود که جسد کريمخان را در آورده به تهران بياورند و درجلوی درب ورودی کاخ گلستان چال کنند که او هر روز چند بار از روی آنها رد شود يا بقول خود آنها را لگد کند و به وی بی احترامی کند.
اگر آقای خمينی بار ها گفت که "ما هر چه می کشيم از دست آن پدر و پسر است" کاملآ حق داشت، چرا که آن پدر و پسر ميراث هايی از خود بجای گذاردند که در نبودشان هم رژيم آقای خمينی را در بعد فرهنگی به سختی شکست دادند. رژيم اسلامی هر چه سعی کرد از ما سعودی و افغانستان و زنگبار و سودان بسازد موفق نشد.
اين نيز نا گفته نماند که استدلال پول نفت باعث رشد شهريگری ما شد از بيخ غير منطقی است، با توجه به ميزان جمعيّت، عربستان سعودی دو برابر، کويت بيش از سه برابر، عراق بيش از دو نيم برابر و بعضی از شيخ نشين ها حدود پنج برابر ما در آمد نفتی داشتند، با اين وجود در بعضی از اين ممالک هنوز هم نه تنها يک دانشگاه غير اسلامی عرفی و مدرن وجود ندارد که در بعضی از آنها زنان حق رانندگی که هيچ حتی اوراق شناسايی مستقل از پدر و يا شوهر خود نيز ندارند. رژيم جمهوری اسلامی بر اساس آمار خود در 25 سال بيش از پنج برابر دوران 53 ساله پهلوی اول و دوم نفت فروخته اما ما را 200 سال به عقب برده
بروی کار آمدن پهلوی دوم مشروطه کامل را از نو احياء کرد ليکن چند صباحی طول نکشيد که ايران دچار هرج و مرج و از هم گسيختگی شد. بطوريکه همسايه شمالی بوسيله 30 هزار سرباز حاظرخود در ايران و عوامل بظاهر ايرانيش با قلدری و تجاوزنطفه دو جمهوری را در شکم پادشاهی ايران کاشت. رژيم شاهنشاهی گذشته چند بار سعی کرد که مردم را هم درتعيين سرنوشت خود سهيم ساز اما هم خود اراده لازم را نداشت و هم اينکه اصلآ اپوزيسيون چيزی جز تخريب و حتی خيانت می دانست.
پادشاهان پهلوی معصوم و قديس نبودند، اما علی رغم تمامی لغزشهايی که داشتند از خدمتگذار ترين و ايراندوست ترين پادشاهانی بودند که تاريخ ايران بخود ديد. اگر بتوانيم عينک ايدئولژی را از چشم بردايم و متمدنانه و با اخلاق تاريخ را مرور کنيم متوجه خواهيم شد که ميهن ما پس ازغروب تمدن کهن خود هرگز آن شوکت و عظمت اعتبار ونام نيکی را نداشت که ما در دوران سلسله پهلوی شاهد آن بوديم.
بنده حتی ديروز هم ميانه خوشی با ديکتاتوری نداشتم و از ناراضيان رژيم پيشين بودم، امروز که ديگر ابدآ فصل ديکاتوری در جهان گذشته است. با اين وجود با توجه به آشايی اندکم به تاريخ ايران و جريانهای خائنی چون حزب وابسته به شوروی و خرابکاران تعليم ديده در اروگاههای دشمنان تاريخی ايران، با عنايت به نرم ها زمان معتقدم که ما هر چه داريم از سلسه پهلوی است. اطمينان دارم درآن دوران سرخوردگی مردم از مشروطه اگر پهلوی اول نبود رژيمی چون جمهوری اسلامی يعنی مشروعه پنجاه سال جلوتر بر روی کارمی آمد و بدليل عقبماندگی فرهنگی ايران ای بسا که دويست سال هم دوام می آورد. دراين نکته نيز ترديد ندارم که اگر پهلوی ها نبودند ما در حال حاظر بلحاظ مدنيْت و تجدد در رديف سعودی و يمن و سوريه و يا در بهترين حالت مصر و عراق بوديم. با چنين نگرشی است که خدمات پادشاه پهلوی را بسيار ارج می نهم، حتی آنچه را که کين ورزان بدان استبداد خاندان پهلوی نام داده اند.
از ثمرات همان استبداد و يا بقول مغرضان قلدری است که ملت مدنيت و رفاه ديده دوران پهلوی رژيم جمهوری اسلامی را بيچاره کرده اند. گرچه پهلوی ها حتی اجسادشان هم در ايران نيست، اما با چشم دل چو نيک بنگريم نفس و روح آنها را در همه جای ايران حس خواهيم کرد. اين رژيم يک دشمن اصلی دارد که آنهم استبداد خاندان پهلوی است، همان استبدادی که با زور ملت ايران را بيدار کرد و با زور هم آنها را با سواد ومتجدد کرد، عاقبت هم همان استبداد خاندان پهلوی است که رژيم بسيار پسمانده از مردم را از پای خواهد افکند، پس درود بر استبداد خاندان پهلوی

Comment