Announcement
Collapse
No announcement yet.
Political Articles
Collapse
X
-
House Incumbents at Risk, Poll Finds
Most Americans describe themselves as being in an anti-incumbent mood heading into this fall's midterm congressional elections, and the percentage of people who approve of their own representative's performance is at the lowest level since 1994, according to a new Washington Post-ABC News poll.
As attention turns to Connecticut for Sen. Joseph I. Lieberman's Democratic primary showdown today, the poll found some of the same political currents that have buffeted his campaign flowing through the national electorate. The public has soured on politicians backing the Iraq war, which Democrats consider the most important issue of the election.
Eighty-one percent of Democrats say the war was not worth fighting, and 70 percent feel that way "strongly." A majority of Democrats, 54 percent, say a candidate endorsing Bush's Iraq policy would be less likely to get their vote, compared with 37 percent for whom it would not make much difference. Two in three Democrats say it is time to begin decreasing troop levels in Iraq, although only one in four supports immediate withdrawal.
Especially worrisome for members of Congress is that the proportion of Americans who approve of their own representative's performance has fallen sharply. Traditionally, voters may express disapproval of Congress as a whole but still vote for their own member, even from the majority party. But 55 percent now approve of their lawmaker, a seven-percentage-point drop over three months and the lowest such finding since 1994, the last time control of the House switched parties.
"That's dramatic," said Republican consultant Ed Rollins, who was White House political director under President Ronald Reagan.
In a small boost for Bush, his approval rating inched up to 40 percent, two percentage points higher than in June and seven higher than in May, suggesting he may have arrested a slide that deeply unnerved Republican lawmakers and strategists. But Bush's standing remains weak for a president in a midterm election year and problematic three months before Election Day.
At the same time, the poll's findings underline the challenge for Democrats. For all their disenchantment, most voters are not sure what the party stands for. Just 48 percent say Democrats offer a clear direction different from Republicans, while 47 percent say they do not. The public does not think that Bush or the Democrats have a clear plan for Iraq. Even a slight majority of Democrats say their party does not have an Iraq strategy.
The problem for Democratic candidates such as Lieberman who continue to support the war seems even plainer. Strategists wonder how many Democratic voters, like those backing Lieberman's challenger, Ned Lamont, feel so strongly about the issue that will be willing to punish one of their own who strays. "It was a problem in 2004, and it's going to be a bigger problem in 2006 if you're a Democrat who's seen as an accommodationist or a capitulationist," said Mark Mellman, a Democratic consultant.
What Democrats have to do, he said, is emphasize a break from Bush's direction in Iraq, even if they disagree about how. Among voters across the board, 38 percent say they are more likely to oppose candidates who support Bush on Iraq compared with 23 percent who are more likely to support them. "On the big question -- 'Should we stay the course or should we make a change?' -- it seems overwhelmingly the public wants a change," Mellman said.
Some Republican strategists said they fear it may be enough for Democrats to hammer home on the troubles of the country. "There's just a frustration that a lot of things are going wrong and nobody in Washington understands," Rollins said. "Even though the Democrats haven't really picked up the ball and offered an alternative, the numbers keep getting worse and worse."
The poll mirrored results of surveys at this point 12 years ago, just three months before Republicans swept out Democratic majorities from both houses of Congress. Fifty-three percent now call themselves anti-incumbent, while 29 percent describe themselves as inclined to reelect lawmakers -- almost precisely the same percentages as in June 1994.
In another echo of 1994, the poll showed Congress remains broadly unpopular, with six in 10 Americans disapproving of its performance. The only consolation for members is that the 36 percent who approve represents a slight bump up from May, when the institution hit a 10-year low.
The generic ballot question, asking voters in general which party they would support in November, remained unchanged from the spring, with 52 percent favoring Democrats and 39 percent supporting Republicans. The lead narrows to 10 points among those who say they are closely following their local races.
The survey suggests that it is not just Republicans whose incumbents are in jeopardy. But it includes one important caveat -- as of now, few Republicans or Democrats plan to stray from their parties in November. The Democrats' lead stems from a big advantage among independents.
A total of 1,002 randomly selected adults were interviewed Aug. 3-6 for this survey. The margin of sampling error is plus or minus three percentage points for the overall results.
Comment
-
قتل عامی که اسراييل، در ۳۰ ژوئيه ی امسال، با خونسردی تمام در قانا به آن دست زد، عمليّات "قانا ـ ۲ " نام گرفته است.
چرا که مشابه همين قتل عام، درست ده سال پيش، به وسيله ی اسراييل، در همين شهر کوچک معصوم جنوب لبنان، انجام پذيرفته بود: در هژدهم آوريل هزار و نهصد و نود و شش.
شيمون پرز ـ برنده ی جايزه ی صلح نوبل ـ که درآن زمان، پس از قتل اسحاق رابين، به طور موقّت، سمت نخست وزيری اسراييل را بر عهده داشت، به منظور جلب آرای بيشتر در انتخابات پيش رو، بهانه يی تراشيد (مثل امروز)، و عمليّات بسيار قساوت آميزی را با نام دزديده شده ی "خوشه های خشم"، برای کشتار همه جانبه ی فلسطينيان به راه انداخت.
اهالی قانا در زمره ی قربانيان اين عمليّات بودند.
يک قلم از قربانيان "قانا ـ ۱" را شهروندان معصوم و بی پناه عادّيی که اکثرشان زنان و کودکان بودندتشکيل می دادند که با خوشباوری و از سر استيصال، به مقرّ محلّی سازمان ملل متّحد پناه برده بودند. بی هيچ سلاحی در دست. و بی هيچ عزم مقابله يی در سر.
آقای شيمون پرز، در همانجا، ۱۰۶ نفر شان را قتل عام کرد؛ و مابقيشان راهم تکّه پاره.
جنايت، آنقدر نفرت انگيز بود که سازمان ملل متّحد، ناچار شد تا تصميم بگيرد که آن را محکوم کند. امّا مطابق معمول، آمريکا حقّ وتوی خود را به کار گرفت...
نزار قباني، شاعر بلند آوازه ی عرب (۱۹۹۸ـ۱۹۲۳)، در آن زمان هنوز زنده بود؛ و شعر "چهره ی قانا" را در همان ايام سرود.
نزار قبانی سوري، با نژاد ترکي، و مرام جهان وطني، بيش از آن که شاعر سياسی و يا سياسی سرا باشد، شاعر عشق و به قول همزبانانش "حُبّ" است. بازبانی به معنای دقيق کلمه: زبان شعر. شعری که همچون زندگی خود او آميزه يی است از مهری شيرين و گاه نيز آنقدر تلخ و تراژيک که او را ناچار به پنهان کردنش در طنزی پر درد کرده است.
معمولاً در ترجمه ی شعر از زبانی به زبان ديگر ـ اگر شعر، شعر باشد ـ مقداری از زيبايی شعر ("زيبايی" در معنای هنری و ادبی کلمه)، از دست می رود. مخصوصاً وقتی که زبان اصلی شعر، زبانی مثل زبان عربی باشد، که گويا اصلاً برای شعر و شاعری ساخنه شده است. ولی به هر حال، کوشيده ام که در ترجمه ی اين شعر از متن اصلي، کمترين تلفات بر شعر نزار و زيبايی آن وارد شود.
امّا نمی توان، امروز، و در اين لحظات، به عنوان يک ايراني، ازجنايات اسراييل نام برد بی آنکه ـ دستکم ـ به چند نکته اشاره کرد:
● مبارزه با جنايتکاران حاکم بر دولت عبري، و پشتيبان اصلی آن ها آمريکا و به طور خاص نئوکان ها، از مبارزه با جنايات روزمرّه ی ملّايان در حق مردم ايران ـ که مردم بخشی از همان خاور ميانه ی بزرگی هستند که سرنوشت تمامی ملّت ها و افراد آن با سرنوشت تمامی افراد وملّت های آن در هم آميخته شده است ـ جدا نيست. يعنی: نبايد جدا باشد. به خصوص که می بينيم ملّايان، فرصت را برای افزودن تصاعدی جنايت در جنايت و جنايت بر جنايت، مغتنم شمرده اند.
● حمايت ملّايان از اعراب و ملّت فلسطين، همانست که ديده ايم:
خريدن و يا حتّی تحويل گرفتن مفت و مجّانی اسلحه از اسراييل، برای فتح قدس با همان اسلحه، از طريق کربلا... و يا ايران گيت... و يا ايران کنترا...
● دافعه ی لاف و گزاف گويی های ملّايان در حمايت از مقاومت فلسطين و لبنان، نبايد اندکی نيز از احساس مسئوليتمان در دفاع از اين مقاومت سرفراز و عمومی که بسا فراتر از مفاهيم خاصّ الخاصّ ايده ئو لوزيک است بکاهد. نگاه کوتاهی به صف بندی های موجود، نشان می دهد که عمدتاً دو دار و دسته ی طرد شده از سوی مردم، می کوشند که با توسّل به لاف و گزاف های ملّايان در ارتباط با قضايای لبنان و فلسطين، مبارزه ی افتخار آفرين مردم اين دو سرزمين لگدکوب شده را به زير سئوال ببرند تا بتوانند طردشدگی به وسيله ی مردم ايران را با خوش خدمتی به بيگانه ـ بيگانه ترين بيگانه ـ و به دشمن ـ دشمن ترين دشمن ـ مردم ايران و خاورميانه و همه ی جهان و همه ی ذرّات شرف انسان معاصر، جبران کنند.
نيازی به نام بردن از اين دو دار و دسته نيست. کيست که نام و نشانشان را نداند ؟
● مبارزه با صهيونيزم، ربطی به نژاد و قوم و دين يهود ندارد. اين، درست است که:
۱) نبايد هيچ توهّمی نسبت به نيروهای "راست" و "چپ" و "ميانه" ی تشکيل دهنده ی دولت اسراييل داشت؛ و نبايد فراموش کرد که وزير دفاع اسراييل ـ همان که مستقيماً تمامی جنايات اخير را فرماندهی می کند ـ نماينده ی جناح چپِ حزب به اصطلاح چپِ کارگر اسراييل، و فاتح بزرگ نبرد های سنديکايی کارگران اسراييل است. نماينده ی جناح راست حزب کارگر، شيمون پرز است که طفلک فعلاً پست جزيی معاونت نخست وزير را بر عهده دارد؛ و ده سال پيش هم، در مقام نخست وزيري، در طيّ عمليات "خوشه های خشم"، اشتباهاً "قارنا ـ ۱" را فرماندهی کرده بود؛
۲) نبايد ناديده گرفت که اکثريّتی ـ حدّاقل بالا تر از هشتاد در صد ـ از اسراييليان، از عمليّات کنونی دولت ائتلافی راست و ميانه و چپشان، حمايت می کنند؛
۳) بايد از خود پرسيد که: کوچ کردن از اينطرف و آنطرف دنيا به قصد مفتخواری و برسر سفره ی آماده نشستن و زندگی کردن در سرزمين های غصبی مردم، و جا خوش کردن در خانه ی صاحبخانه پس از به قتل رسانيدن او و همسر و فرزندانش، آيا اساساً می تواند مشروعيّتی داشته باشد که چيزی به نام "حقّ دفاع از خود" را معنا کند ؟
۴) و بايد ها و نبايد های ديگر...
امّا فکر می کنم که حضور يهوديان آزاده و شرافتمندی که درسراسر جهان پراکنده اند، و حتّی گاه به صدای رسای ملّت فلسطين بدل می شوند، پشت سکّه ی خونين صهيونيزم، يعنی کينه ی نژادی و قومی و مذهبی متقابل را نيز همچون روی اين سکّه، از اعتبار می اندازد.
شانزدهم مردادماه ۱۳۸۵
محمّد علی اصفهانی
Comment
-
اول بار، تو بند ۱۲ ديدمت. يادت مياد؟! تا وارد بند جديد شدم، بچهها دورهام كردن .و بحثٍ اينكه ?تو كدوم اتاق جا بگيرم؟?. از دور می اومدی. از تهٍ بند. چه بيخيا ل و يه كتی راه می رفتی. با شلوار كُردی خاكستری ، تسبيح شاه مقصود تو دست و با موهايی يه دست كوتاه و قيصری. تو ذوق ميزدی. وصله ناجوری به نظر مياومدی. شايد هم تو جور بودی و ما ناجور ميديديم. نه اينكه بخواهی ادا و اطوار درآری. به قول خودت : ? هر كی ، يه شكليه ديگه ? و تو ، فابريكٍ و اصل و خودِ خودت بودی اما به هرحال ، جورِ آن جمع نبودی. مثلاً همين اسمت ?شاميت? هركی اول بار ميشنيد ، ميپرسيد : شاميت يعنى چی ؟ دفعهی اول كه از بچهها پرسيدم ؟ گفتن : , اسمش مهدی يه ، شهرتش فريدونی . اما همهی بند اونو ?شاميت? صدا ميكنن (شاه مهدی.) اين لقب توی محله تون به سينه ات سنجاق شده بود . اُنجا كه همهكس رو با لقبهای تاريخی و ماندگار صدا می كردند . يادم ميآد همهچيز رو مخفف و با قافيه صرف ميكردی . اكثر مواقع هم يه ?اينا? يا ?تِ? آخر كلمات و جملات كوتاهت ميچسباندی. مثلاً زندان گوهردشت يا رجايی شهر را ?گوهر? يا قزلحصار را ?قزل? ميگفتی." بچه محل علی پروين اينا هستم. خودمم قرمزته. بابام صابِ (صاحب) يه قناتی تو عارفه. همهی اونورييها هم ميشناسن اينا. خيلى معروفهِ . يه قناتيه فريدونيه. يه محلهی عارف و غياثی. با اينهمه نون خامهای ها ش به تعريف از نون خامهای كه ميرسيدی كف دستت را درهوا سبك سنگين ميكردی: اين هوا نون خامهای " گاهى اوقات علی آقا بعد تمرين ميآد اونجا يه ليوان ِ آب هويج بستنى ميزنه. بعدشم يه نون خامهای روش. آره بابا پروينِ ته." تو اولين فوتبال گل كوچيك هواخوری حياط گوهر دشت كه هم تيم شديم اينو تعريف كردی. نسبتا كوتاه قد بودی و گل كوچك باز بهت نمياومد 23 سال ?روت? باشه. سوخته و حرام شده و آويزان، به تعبير خودت "غلطی" بودی. درواقع نميشد زندانی به حسابت آوُرد. چرا كه تو خودت بخشی از زندان بودی. مثل ديوارهای بتونی و آفتاب نخوردهی گوهر دشت ، طشتٍ رخت و طنابِ لباس و دمپاييهای مندرس هواخوری. نميدانم اعتقادت سر فوتبال و گل كوچك زندان بود كه باهام قاطی شدی و خودتو ول كردی يا جنوب شهری بودنم، يا يه جورايی در نگاهت ناجور بودنم؟. چشات ريز بود و هروقت هضم مسالهای برات دشوار می شد ـ كه غالبا اين جور بود ـ دستی به موهای كوتاهت ميكشيدی و خندهات رو فرو ميخوردی: هه هه .... مجاهد بودي؛ يعنى اتهامت اين بود. و من فدايی پيرو كنگره و 16 آذری. و اين تو كتٍ تو نمی رفت. فارغ بودی از دوران و سمتگيری سوسياليستی و راه رشد و هژمونی و هزار زهرمارِ سر كاری ديگه اما تو خودِ خودت بودی. " دآش، ما قبلا تا اونجا كه يادمون ميآد يه مجاهد داشتيم يه فدايی يعنی يه رقم فدايی ميشناختيم. حاليته؟ حالا شما رفتين شونصد شاخه شدين؟ گل سرخی يادته؟ با اون كاپشِن سربازی يه؟ خيلى مشتی بود به مولا، يه خايهاش اندازهی كرهی زمين بود. مهدی رضايي، دآش اصغر بد يع يا ممد حنيف. آخ كه همهجا مسعودته پرسپوليسى بودی. انگار داشتی تيم ملی را ارنج ميكردی و دو تا قرمزو يه آبی ميكردی. بعضی وقتهام رج ميزدی و سه تا يكي، جا ميكردی. از اين وری ها جز جزنی و گلسرخی و حميد اشرف اسمی رو به خاطر نمى آوُردی: "مشتيياتون همينان ديگه. بقيه رم بيخيال!" هنوز ميبينمت. با همان چشمان نجيب و روشن که داستان دستگيری ات را تعريف می كرد ی به گمانم بعد ازخرداد60 بود" واويلا نگو و نپرس. گله گله آدم بار ميزدند تو اتوبوس و يه راست ميبردند اوين. تو خيابون پهلوى بالا روبروی آتلانتيك بساط داشتم. همهچی هم ميرفوختم. از نوارهای غير مجاز هايده و پايده بگير تا ساعت مچی و باطری قلب و كاست سر اومد زمستون و نوار سخنرانى مسعود تو امجديه" گلولهها بباريد!? خيلى مشتی بود. خلاصه همهی خلافهای زيرميزی رو ميرفوختيم. همون وقتها خورديم به پست چندتا بچههای مشتی مجاهد? و زيرميزی اعلانيه و روزنومه و نواراشونو لايی ميكشيدم. خلاصه واست بگم. آره و اينا . وقتى زلزله شد، شاميتٍ تو همراهِ يه سری دختر و پسر، تو پهلوى بار زدن و با اتوبوس آوردن اينجا. و پونزدهتا يی گذاشتن تو كاسهمون"اينو وقتى تعريف ميكردی كه همچنان موهای كوتاهت رو با دست بر فرق سرت ميكشيدي، و خندههاتو فرو ميخوردی: ,هه هه, همان جور كه در اجرای احكام وقتى حكم رو جلوت گذاشتند و گفتند بنويس "رؤيت شد. امضاء كن" با هما ن خندهی هميشگی ات گفته بودی چی چی روی ات شد؟ و پاسداره فكر كرده بود سر به سرش گذاشتی و خوابانده بود بيخ گوش اِت. بعد هم بهت گفته بود ـ يعنی خودت تعريف كردی ـ چى شد آقای فريدوني؟و بعد با مسخره صدات كرده بود: "شاميت، 15 سالو كه ديدي، ريدي؟" و تو، سينه سپر كرده بودی كه: ,مشتی د ا آشت پايه يك داره. اين پونزده تا رو كه واسُت با ژيا ن ميكشم، برو جلو!, وهمون جا چپ و راستت كرده بودند. حتما يادت ميآد؟ من كه يادم هست كتاب جنگ و صلح تولستوی تازه به بند ما رسيده بود. همه در نبود كتاب حريص خوندنِ آن بودند جنگ و صلح را از شيرازه بازكرده بوديم و 20 صفحه 20 صفحه و به نوبت بند با چه ولعی مشغول خواندن بود. به مسئول كتابخانه بند گفته بودی"يه وقت مشتيشم بده ما حال كنيم ببينيم اين يارو چی ميگه" و كوتاه زمانی بعد كتاب را پس آورده بودی و ـ برخلاف هميشه ـ جخ خندهات راکه فرو نخوردی هيچ . قهقهه هم سر دادی و سكوت بند را به هم ريختی كه" بيا بابا، مارو گرفتين با اين كتا بتون اصلا حال نداد . صفحهی اولش رو كه واز كردم ، 2000 تا اسم توش بود. همه اش هم با ?اف و پف? شروع ميشه. اصلا هم نميشد يكيشو از بر كرد. اينو بگير يه كتاب باحال بده باهاش حال كنم. ميگن كاپر قصهاش قشنگه. كاپرو بده حال كنيم. حالا ديگر همه ميدانستند منظور از ?كاپر? ديويد كاپرفيلد چارلز ديكنز است. هنوز يادم نرفته . زمانی كه در يكى از ملاقاتها، مادرت از برادر كوچكت شكايت كرده بود تو، دو آمده بودی كه: ,اخمق، كی ميخوای آدم شي؟ برو يه خورده كتاب بخوون، ببين دنيا دست كيه! اصلا برو همين كاپرو بخوون، ببين چه حالی می ده مرامت اين بود. تو همهچيز را لايی كشيدی و فروختی بجز انسان را" آدم فروشي، تو هر مرامی بده. اگه آدم دوا هم بفروشه گير بيفته. بياد حبس نباس آدم فروشی كنه. بد بده. خلاف خلافِ." و اين آخری را با وامگيری از ?گوزنها? ميگفتى. از ديالوگ بين سيد رسول و قدرت. ميگفتى حداقل 10 بار گوزنها رو ديدی. دو سه بارم اشك ريختی . هم براى سيد، هم براى قدرت. ناگفته پيدا بود كه برای تو شاخصِ سينمای مردمی همين گوزنها بوده و بس. البته تو در قيد تكنيك و تصوير و تحليل و اينجور حرفها نبودی. ميگفتی ,هر وقت گوزنها رو مى بينم بهم حال ميده. و? آره بابا بهروزته خوشمرام بودی و خوشرنگ كافی بود به كسی ذرهای اعتماد كنی و تا آخرش بری. خودت رو بدهكار هيچكس نميدانستی بی خيال طی ميكردی. اين يكی را كه ديگر خودم شاهد بودم. مراسم بزرگداشت اتاق 16 بند 12 گوهردشت ر ميگويم ، مناسبتش يادم نيست. معمولاً به هر بهانهای دور هم جمع ميشديم. هركس چيزی را از حافظه يا متن ميخواند. حافظ، مولانا، شجريان، شاملو، سرود كوهستان? چند نفری بوديم كه دم گرفتيم: ,شاميت بايد بخوونه! شاميت بايد بخوونه!, كمی قرمز شدی. خنده ات رو فرو خوردی و دستی به سرت کشيدي، مثل هميشه "آخه ما سروت مروت بلد نيستيم. با اين چيزام حال نميكنيم" خب هرچی بلدی بخوونآخه آخه نداره هرچی بلدی بخوون. ناز نكن! ديگه . و تو بيخيال و فارغ از چشم اغيار، چه خواندنی كردی" يه ترانه براتون ميخونم همشم بلد نيستم مال يكی از بچه محلامونه. هركی ام بلده، جون مولا باهام دم بده" " نازی نازی نازی به خوشگليت می نازی نازی نازی نازی به خوشگليت می نازی يكى يه دونه ی عزيزم يكى يه دونه ی عزيزم" ***** هر وقت ياد آن شب می افتاديم، می گفتی , جونِ من سه نشد كه؟, و "سه" آنهايی بودند كه يكرنگيات را باور نداشتند و چون به خلوت می رفتند آن كار ديگر... يادت مياد؟ بچهها كه از ملاقات برمی گشتند هدايای خانوادهها را دستهجمعی باز ميكردند ، از لباس و پتو و عكس و نامه و نبات گرفته، تا هرچيز خاطرهانگيزکه لذت ارتباط با دنيای خارج بود .همه خاطرات خوب گذشته را مرور می كردند خصوصا باعکس بچه هايشان . و ما غربتی ها و عزبها كه بچه نداشتيم خاطرات عزيز ديگری را زنده نگه می داشتيم. از سفرهای چند روزه به جنگل، از دماوند رفتن و به قله رسيدن. از درياچهی گهر و سبلان و تخت سليمان می گفتيم. و تو، گل خاطراتت سه چيز بود. اول آن كه "بچه بوديم و تو عارف و غياثی دو سه تا تيليويزيون بيشتر نبود." بعد ماجرای بازی ايران و اسرائيل را تعريف ميكردی " همه تو خونه حاجی روغنی جمع بوديم. يه گله آدم. جودا كه گل زدن حاجی روغنی 2 ميليون نذر و نياز كرد. نفس كسی در نمياومد. مساوی كه شديم قهرمان بوديم. اما چه حالی داد اون گل پرويز قليچ . تيليويزيون وسط حياط بود . ملت تو كوچه وماشادی می کرديم. حاجی روغنی دست به آسمون هق هق مث بچهها گريه ميكرد و ما دم گرفته بوديم: ?با اره بريدن سر موشه دايان رو. با اره بريدن سر موشه دايان رو. عجب ختنه سورونی! عجب ختنه سورونی!? يا ?شوت قليچ تورو پاره كرده، شوت قليچ، جودو پاره كرده. با اره بريدن.... خاطره ديگرت را فقط برای من و ممد گفتی كاملا خصوصى بود و غيرقابل تشريح ـ برای اغيار ـ حالاهم كه نيستی مانده ام تعريف كنم يا نه؟. اما به قول خودت: ,بيخيال، ميگيميش., ماجرای شهرنو رفتن و زدن دخل مغازه" يه سال قبل از انقلاب بود ای صلوات به قبر پدر حسين سيا. آنقده گفت و گفت تا سيا ش شدم.می گفت: با هشت تومن می شه چه حالی كرد. هشت تومنو تو چند روز از دخل زدم و رفتيم جمشيد داخل دو سه تا خونه شديم. آخرش تو يكی از خونهها، حسين يه ژتون واسه خودش گرفت و يكى هم واسه من يه يارو گندهِ هم اونجا وايساده بود. خانما كه از اتاقا مياومدن بيرون، داد مى زد علافا وانستن، امروز همين 5 تان، دو نفر جلو من بودن. هر کس می رفت تو چند دقيقه بعد می اومد بيرون و تمام. تو فكر بودم هشت تومن به همين راحتی چند دقيقه ديگه سوت می شه.اين بود که سريع رفتم مستراح يه دست زدم تا تو اتاق بيشتر حال كنم. نوبتم كه شد خيلی طولش دادم. يعنی نميتونستم و نمياومد. خانمه فهميد دفعه اولم و خوابوند تو گوشم. هم هشت تومن پريد و هم نشد ديگه." به اينجا كه ميرسيدی قرمز می شدی و کف دستت رو مثل هميشه روی فرق سرت می سراندی سومين خاطره. امامزاده داوود رفتنت با بچه محلهات بود.و عكسی كه نمی دانم از كجا به دستت رسيده بود؟! تو بودي، با يك كلاه حصيری و سواربر يه قاطر مردنی رضا كابلى كه تو ?رض كابل صداش ميكردي، و جعفر جنی و حسين شكم پاره پوره، درراه کتل خاكی به امامزاده داوود. هركس غير از تو تعريف ميكرد، بيمزه ميشد: "نوبتی سوار قاطر ميشديم. دسته جمعی ميرفتيم امامزاده داوود. جعفر جنی نذر داشت يه حيوون تو امامزاده سر ببره. قاطره جون نداشت و تو سربالايی كتل خاكی يه ريز ميگوزيد و ?رضكابل? شاكی شده بود. مام، آخ، نگو كه خنده ته بابا"...وهربار تعريف ميکردی ازخنده ريسه می رفتيم. تابستان 67 كه از راه رسيد، يكسالی بود از تو بی خبر افتاده بودم. راهمان از هم كج افتاده بود. گرچه سرنوشت مشتركی را انتظار ميكشيديم. خبرها ضد و نقيض بود. می گفتند ـ بعدها زنده ما ندهها تعريف كردن ـ كه در آن طرف زندان كه جای شما بود تمام بند سرود ?مريم و مسعود? خواندند . اما تو كه اهل سروت مروت نبودی. بدمصب. لابد ميخواستی تو رفاقت كم نذاری. آخه خودت ميگفتی: "آدم نبا اس تو رفاقت كم بفروشه."
Comment
-
تقاضاى اقدام فورى و مؤثر
توضيح: اين نامه در ماه مى و به قصد اعلام خطر تهاجم اسرائيل و آمريكا به ايران نوشته شده بود. اگر چه بدلايلى تقديم آن به تعويق افتاد، اما حملات از پيش برنامه ريزى شدهء اسرائيل به فلسطين و لبنان نشان داد كه آمريكا و اسرائيل قصد دارند هدفهاى خود را خيلى زودتر از آنكه در اين نوشته آمده است عملى سازند. نيز معلوم شد "چه نقشه هاى خطرناكى براى دنيا در سر داشته باشند و "پچ پچها در گوش رئيس جمهور" آمريكا چه نتيجه اى ببار بياورد" (صفحه 3 همين نامه).. بنابراين ديگر نبايد "منتظر ماند و ديد" (همانجا) . لذا اين نوشته را به همان صورتى كه آخرين تاريخ آن (25 جون 2006) بوده است (بدون كم يا زياد كردن كلمه اى)، تقديم مىنمايم. خواهشمند است خط به خط آنرا مطالعه فرمائيد، وقتى به صفحهء سوم رسيديد پاراگراف زير را نيز بخاطر بياوريد:
"اگر من رئيس جمهور بودم، سِرىترين تكنولوژيها را از آزمايشگاههاى مخفى دولت بيرون مى آوردم و تمامى زيرساختهاى هسته اى و نظامى ايران را براحتى نابود ميكردم. بعد به حاميان ايران اخطار ميكردم كه ما هنوز، هم بُرّندگى داريم و هم وقت آن را".
اين اظهار نظر يكى ديگر از "مشاوران" و يا "رؤساى جمهور آمريكا" در نظرخواهى هاى سايت فاكس نيوز جمعه 28 آپريل 2006 است.
عاليجناب:
متعاقب نامهء 31 ژانويه (11 فوريه) 2006، مايلم بعنوان يك فعال حقوق بشر اما قربانى جنايت عليه بشريت، نكات زير را به عرض جنابعالى بعنوان رئيس جمهور دنيا برسانم و تقاضاى اقدام فورى و مؤثر نمايم.
براى شروع، فكر كردم بد نباشد كه با مورد خودم آغاز نمايم و توجه شما، همچنين خوانندگان، را به پاسخهاى غيرمسؤلانهء مؤسسات حقوقى بين المملى به شكايتم از دولت نروژ جلب كنم. سپس با ارائهء اسناد و شواهد معتبر مبنى بر خصومت دولتهاى آمريكا، بريتانيا، و اسرائيل نسبت به مردم ايران، عجلهء آنان در افزايش تنش ميان ايرانيان، و در نتيجه ممانعت از دستيابى ملت ايران به دمكراسى مورد علاقهء خودشان، حقايقى مستند را به عرض برسانم.
پيش از آن اما اميد است كه طولانى شدن اين متن را بر من ببخشيد. همچنين اگر زبانى كه در نوشتن آن بكار رفته است ناخوشايند يا احياناً نارسا و مبهم بنظر برسد عفو نمانيد. نيز بخاطر اشتباهاتى كه ممكن است رخ داده باشد تقاضاى بخشش ميكنم.
1. مورد خودم:
من به اصالت انسان معتقدم. فارغ از جنسيت انسان كه زن باشد يا مرد؛ فارغ از دين و مذهب انسان، يهودى، مسيحى، مسلمان، بودائى، بى دين يا بادين؛ فارغ از رنگ پوست يا موى انسان، سياه، سفيد، قهوه اى، يا زرد؛ فارغ از اينكه انسان به چه زبانى سخن بگويد؛ و فارغ از اينكه انسان در كجاى دنيا زندگى بكند، در شاخ آفريقا، يا دُم نروژ. آنچه مهم است شأن، منزلت و رعايت حقوق انسانى انسان است.
بموجب جرايم! مزبور، دولت نروژ مرا مقصر دانسته و از 31 ژانويه 1991 تا امروز از حق زندگى محرومم كرده است. من جز گناهان نابخشودنى فوق الذكر، و اينكه حاضر به "انجام شرايطى" كه معناى آنها خيانت به ميهن و هم ميهنانم، نيز همكارى در نقض منشور سازمان ملل بود، گناه ديگرى مرتكب نشده ام. اگر چه بمراتب گفته و نوشته بودم كه "من ايرانى هستم و به ايرانى بودن خودم افتخار ميكنم و چنانچه شما اين را نمى پسنديد، از نروژ ميروم"؛ در همان موقعى كه آمادهء ترك اين كشور ميشدم تمام هستيم را نابود و در ميان معتادان به هروئين و قاچاقچيان محبوسم نمودند. امروز (25 جون 2006) 5611 روز است كه من را از حق حيات و زندگى محروم نگه داشته اند. اينها همه حقايقى انكار ناپذيرند.
در پاسخ به شكاياتم و اين سؤال ساده كه "آيا منهم حق حيات دارم يا ندارم؟" تمام مسؤلين، بارها و بارها، گفتند و نوشتند كه: "ما نمى توانيم به سؤالت جواب دهيم" يا اينكه "ما مقام صالح نيستيم". اين نيز حقيقت انكار ناپذير ديگرى است.
دادگاه حقوق بشر اروپا نيز يا نخواست و يا نتوانست كارى صورت دهد. اين هم حقيقت انكار ناپذير ديگر است.
دادگاه جنائى بين المللى كه در واقع فلسفهء وجوديش بر "اطمينان از اجراى عدالت است، وقتيكه مؤسسات محلى مجرى عدالت [همچنين دادگاه حقوق بشر اروپا (من اضافه كرده ام)] نمى توانند و يا نمى خواهند عمل نمايند" از زير مسؤليتهايش شانه خالى ميكند. اينهم مسلماً حقيقت انكار ناپذير ديگرى است.
تمام حقايق فوق، مستند و اثبات گرديده است. در خواست من هم اجراى قانون بوده و هست. همان قوانينى كه خودشان، مسؤلان داخلى و بين المللى، ساخته اند و تنظيم و تصويب نموده اند. اينهم حقيقتى است البته انكار ناپذير.
حقيقت انكار ناپذير ديگر اينكه من تحت حمايت سازمان ملل متحد بوده ام. لذا آخرين راه چاره را در توسل به جنابعالى ديدم. متأسفانه تا كنون نتيجه اى حاصل نشده. حال آنكه فشارهاى گوناگون بر فرد فرد ايرانيان دقيقه افزون گرديده است.
البته در رابطه با دادخواهى از جنابعالى، دفتر سازمان ملل در ژنو نوشته بودند كه موضوع "به كميسارياى عالى احاله گرديد"، ليكن تا كنون كه 144 روز از آن ميگذرد، هيچ خبرى نشده است.
عاليجناب:
من يك فرد هستم، يك انسان، يك ايرانى. اگر وفادارى به وطن و هموطنانم و احترام به قانون جرم نباشد، هيچكس نميتواند كوچكترين عمل خلافى، حتى بكوچكى يك اپسيلون، پيدا كند كه من در اين كشور مرتكب شده باشم. با اين حال نگاه كنيد و ببينيد از 5611 روز گذشته تا حال با من چه ميكنند! من بهيچ وجهى نمىتوانم به "انجام شرايطى" گردن بگذارم كه معنايش خيانت به ميهنم، هم ميهنانم و مشاركت در نقض منشور سازمان ملل است. حال اگر قرار باشد كه تحت آنچنان فشارهاى ضد بشرى بميرم چرا به تنهائى؟ چرا هر تعداد كه بتوانم از ظالمان و متجاوزان به حقوق طبيعيم را با خودم نبرم؟ اين حقى است كه قوانين بين المللى و اعلاميهء جهانى حقوق بشر بمن داده است؛ بموجب:
"از آنجا كه اساسا ً حقوق انسانى را بايد با اجراى قانون حمايت كرد تا بشر بعنوان آخرين علاج بقيام برضد ظلم و فشار مجبور نگردد"؛ تقاضا دارم با اجراى قانون، نسبت به حمايت از حقوق انسانيم اقدام فورى و مؤثر بعمل آوريد و بر اساس حكم دادگاه آمريكائى مذكور در نامهء 31 ژانويه (11 فوريه) 2006، دولت نروژ كه بطور غيرقانونى و نامشروع حق زندگى را از من سلب نموده است، ملزم به پرداخت غرامت نمائيد.
اين درست است كه كسى مثل من هرگز دست به انتحار و يا صدمه رساندن به ديگرى نمى زند. اما چنانچه اين تنها راهى باشد كه بنظر مىرسد دارند برنامه ريزى مى كنند تا پيش پاى ايرانيان هم بگذارند (همچنان كه پيش پاى مردم فلسطين قرار داده اند)، آنوقت چى؟ ما نمىتوانيم به اين صورت ادامه بدهيم كه هركس در هركجا از حسن اخلاق ايرانيان سوء استفاده كند، و با تهديد به "جنگ" و "بمباران اتمى با صدها هزار كشته" و وحشت آفرينى و تروريسم، حق حيات را از ما سلب نمايند و حق دفاع از خود را هم برايمان قائل نباشند! در اين خصوص لطفاً به مطالب زير دقت بفرمائيد:
2. خصومت نسبت به ملت ايران در كل
در نامهء پيشين (ژانويه 2006)، نوشته بودم:
"هنگاميكه ملت ايران در حال سوق دادن مسير به راه درست است، شاهد هستيد كه قدرتهاى غربى و اسرائيل دارند با ما چكار ميكنند. اين البته اولين مرتبه نيست. بلكه چهارمين دفعه در ظرف قرن بيستم است؛ هر 25 سال يك بار."
در اين خصوص فعاليتهاى سازمانهاى مخفى اسرائيل (موساد) در اهواز، مركز خوزستان، كه منجر به كشته و مجروح شدن تعدادى از شهروندان بيگناه گرديده بود را از باب واقعيتى عينى بيان نمودم. "كه دقيقاً كپى استراتوژى ادوارد جى براون انگليسى مبتنى بر تحريك "اقليتهاى قومى و مذهبى" در ايران مىبود. اين حقايق را "مشاور دولت" آمريكا نيز تأئيد كرده است. چنانكه آقاى سايمور هرش در مجلهء نيويوركر شمارهء 17 آپريل 2006 مى نويسد:
"مشاور دولت، نزديك به غير نظاميان پنتاگون، به من گفت واحدهائى با گروههائى از اقلبتهاى ايرانى از جمله آذريها در شمال، بلوچها در جنوب شرقى، و كردها در شمال شرقى كار ميكنند. او همچنين گفت كه آن واحدها ?نواحى را بررسى ميكنند، و به اقليتهاى قومى پول و حق قدم ميدهند، و در ميان قبايل و چوپانان مأموران شناسائى استخدام ميكنند?. مشاور دولت گفت ?يكى از اهداف، زير نظر گرفتن اوضاع است... اما هدف مهمتر ايجاد تنش در ميان اقوام مىباشد".
اگرچه آقاى سايمور هرش "مشاور"مزبور را معرفى نكرده، اما "تنش" در مناطق مورد نظر "پنتاگون" به جريان افتاد و علاوه بر آنكه تعدادى كشته و زخمى برجاى گذاشت، موجبات سركوب مطالبات برحق مردم را نيز فراهم نمود.
بنابراين ترديدى باقى نمى ماند كه اسرائيل و حاميانش مصمم هستند، با هر قيمت ممكن به تنشهاى قومى در ايران دامن بزنند، جنگ ديگرى به منطقه تحميل كنند و از دستيابى ملت ايران به آزادى و استقرار دموكراسى مورد علاقهء خودشان ممانعت به عمل آورند. چگونه؟ لطفاً به مطالب زير دقت فرمائيد:
راديو دولتى اسرائيل همه روزه تا هشتم آپريل 2006 مرتباً تبليغ ميكرد كه: بين دو تا پنج سال آينده ايران به بمب اتمى دست خواهد يافت. لذا آمريكا نبايد در خصوص بمب باران تأسيسات ايران وقت تلف كند، وگر نه اسرائيل اين كار را خواهد كرد.
از روز نهم آپريل كه اعلام شد ايران توانسته است اورانيوم را تا 5/3 در صد غنى سازى نمايد، همان راديو شروع كرد به تبليغ اينكه: "ايران تا دسيابى به بمب اتم راه بسيار درازى در پيش دارد" بنابراين "بمباران ايران با صدها هزار كشته بهتر است از آنكه ايران به تكنولوژى هسته اى دست يابد"(راديو دولتى اسرائيل، بخش فارسى، شنبه 15 آپريل 2006 بين ساعت 4:40 و 4:55 همچنين يكشنبه 16 آپريل بين ساعت 5:00 تا 5:25 بعد از ظهر بوقت اروپاى غربى)
سايت "فاكس نيوز" هم در شماره 28 آپريل 2006 خود از خوانندگانش خواسته بود كه: "در گوش رئيس جمهور پچ پچ كنيد"، "به او مشورت دهيد"، "خب، اين فرصتى براى شماست كه بدنيا بگوئيد اگر بجاى رئيس جمهور آمريكا بوديد، چه ميكرديد"
حال ببينيد "علاقمندان فاكس چه ميگويند":
"اگر من رئيس جمهور بودم،... با بمبهاى دقيق خدمتشون ميرسيدم. اين تروريستا ميخوان همهء ما را بكشن. پس به همون راه خودشون برو و كارشون را بساز. مقتدر باش رئيس جمهور بوش"
"نميشه بنشينيم و هيچ كارى نكنيم به اميد آنكه اسرائيل مسائل را حل مى كنه. بگذار اسرائيل به كارهاى خودش برسه ... جنگ جهانى سوم را راه بندازه... راستى خيال ميكنيد براى چى ما در عراق هستيم؟... من ميگم تأسيسات اتمى ايران را بمباران كنيم، اگر آنها تلافى كردند ما هم آنجا را اشغال ميكنيم"
Comment
-
اينها خلاصهء دو نمونه از نظرات آن "مشاوران" و يا "رؤ ساى جمهور آمريكا" است. (بقيه را در پيوست ملاحظه نمائيد.)
ملاحظه ميفرمائيد كه نقشه عيناً همان كارى است كه اسرائيل در روز جمعه نهم جون 2006 در ساحل غزه انجام داد. او هشت نفر زن و كودك فملسطينى را طعمهء توپ نمود و بيش از 30 نفر را هم زخمى كرد. اگر فلسطينيها دست به اقدام تلافى جويان بزنند، اسرائيل خانه هاشان را بر سرشان خراب خواهد كرد. اگر نزنند همچنانكه دارد به كشتار آنها ادامه ميدهد، ادامه خواهد داد تا روح اسلامى (عرب و غير عرب) را از روى ارض (= كره زمين)، جارو" كند و "تمدن اروپائى را بر عليه بربريت آسيائى برقرار" سازد (به اين موضوع به زودى باز خواهم گشت).
بوضوح ملاحظه ميكنيد كه اظهار نظرهاى تمام "مشاوران" و "رؤساى جمهور آمريكا" پژواك همان گفتارهاى راديو دولتى اسرائيل است و بيان كننده سياستهاى جنگ افروزانه "اسرائيل" در طول تاريخ. بخاطر داشته باشيم كه "در سخن گفتن از بوش، بقول نمايندهء مجلس، ?نگران كننده ترين امر اينست كه اين آقا ديدگاهى منجيانه دارد? " (سيمور هرش، مجله نيويوركر، 17 آپريل 2006)
حال اگر گفتارهاى راديو اسرائيل و پژواكهاى آن، سخنانى باشند كه علناً در رسانه هاى گروهى اعلام ميكنند، در ملاقاتهاى خصوصى چه چيزهائى در "گوش رئيس جمهور" و ساير مقامات آمريكا"پچ پچ" ميكنند و چگونه آنها را تحريك مى نمايند؟ خدا ميداند! و اينكه چه نقشه هاى خطرناكى براى دنيا در سر داشته باشند و "پچ پچها در گوش رئيس جمهور" آمريكا چه نتيجه اى ببار بياورد، بايد منتظر ماند و ديد.
همهء ما ميدانيم لابيهاى پرقدرت صهيونستهاى اسرائيل نفوذ فوق العاده اى در سياستهاى خارجى آمريكا حتى امور داخلى آن كشور دارند، پس منطقى است كه بدنبال ايجاد آنهمه مسائل و فجايع در خاور ميانه، اسرائيل خيلى هم مايل باشد ايران را بمباران اتمى كند و بقول "مشاوران" يا " رؤساى جمهور آمريكا"، "همهء اين تروريستها" يعنى ايرانيان! را بكشد. شايد هم بخاطر آنكه ايرانيان از جمله اولين ملتها بودند كه حملات 11 سپتامبر را محكوم كردند، به خانواده هاى قربانيان تسليت گفتند، شمع روشن كردند و با مردم آمريكا همدردى نمودند. وگر نه هيچكس نميتواند يك مورد هم نشان دهد كه ايرانيان مرتكب عملى تروريستى شده باشند. بر عكس اما موارد زير امورى هستند اثبات شده:
■ در صورت بمباران ايران، حتى آنطور كه راديو دولتى اسرائيل ميگويد "با بمبهاى دقيق"، ايرانيان تنها كسانى نيستند كه صدمه خواهند ديد. بلكه تمام شهروندان منطقه، همچنين آمريكائيان صدمه خواهند ديد. زيرا همانطور كه "يك مشاور ارشد پنتاگون گفت ?اين يك آزمايش هسته اى زير زمينى نيست كه شما مىبيند فقط يك مقدارى خاك به هوا بلند مى شود. حرف از ابرهاى قارچ مانند است و اشعه و كشتار جمعى و سالهاى سال آلودگى" (همانجا)
■ بدون شك اسرائيل ميداند كه "آوارگى مجدد آنها (يهوديان) امرى اجتناب ناپذير خواهد بود. آنهم نه توسط فلسطينى ها و نه مسلمانان و نه هيچ كس ديگر بلكه همان "اسرائيل" سازان؛ البته هرگاه تشخيص بدهند و صلاح بدانند." اين موضوعى است كه من بعنوان يك ايرانى، نگرانى خودم را پيش از پيش در نامهء 31 ژانويه (11 فوريه) ابراز داشته بودم.
■ شايد ايرانيان تنها ملتى در دنيا باشند كه تاريخاً سمپاتى خود نسبت به يهوديان را حفظ كرده اند. در جنگ جهانى دوم نيز اين سفارت ايران بود كه برغم مشكلات عديدهء خودش از هر تعداد يهودى كه مىتوانست حمايت و حفاظت نمود.
■ در رابطه با روابط حسنه ايرانيان نسبت به يهوديان هم صد البته اسرائيل بيشتر از هركس ديگر اطلاع و آگاهى دارد.
خُب، با اينهمه آگاهى، چرا اسرائيل خواستار بمباران ايران با صدها هزار كشته است؟ و چرا در اجراى اين هدف، آنقدر عجله دارد؟ طلب خون كدام پدرش را از مردم ايران دارد؟ پس بگذاريد ببينيم اول "اسرائيل" كى و يا چى است؟
3. "اسرائيل" كى و يا چيست؟
بايد باز هم اين نكته را تكرار نمايم كه "اسرائيل و يهوديان دو چيز متفاوت هستند". يهوديت دين است. اما "اسرائيل" اسم شخص مذكر است. كتاب پيدايش او را " يعقوب رئيس قبيله" معرفى ميكند. يعقوب در متون اسلامى پيغمبر شناخته مى شود. در قرآن از "بنى اسرائيل" زياد نام برده شده است. و "اسرائيل" در زبان عبرى بمعناى "مشاجره كننده با خدا" است.
همچنين گفته مى شود كه "اسرائيل" نام حكومتى سلطنتى در شمال فلسطين، متشكل از ده قبيلهء يهودى، بوده است. در هيچ كجاى تاريخ هم از كشورى بنام "اسرائيل" خبرى نيست. البته سلسله هاى پادشاهى زيادى با اسامى مختلف در بيشتر نقاط دنيا بوده و هست كه پس از انقراض آنها نام كشور ثابت مانده و تغيير نكرده است. مانند: فرانسه، آلمان، ايتاليا، تركيه و خيلى بيشتر.
به هر روى، چنين بنظر مى رسد كه "دوريان"، "صهيونيسم"، "اسرائيل" و اسامى جعلى ديگرى كه احتمالاً بكار رفته باشند، همگى اسم مستعار يك گروه و يا سازمان است متخصص در: فريبكارى، دو بهم زنى، و جنگ افروزى. نيز خبره در قربانى كردن يهوديان در راه اهداف خودش. در اين نوشته "اسرائيل" رجوع مىشود به آن گروه. در حقيقت كلمهء بهترى هم بذهنم نرسيد.
بهر جهت، اگر سند مكتوبى از 3000 سال پيش از ميلاد در دست نباشد كه اين نظر را تأييد كند. با مراجعه به متون 2000 سال پيش از ميلاد به اين سو، ميتوان رد پاى "اسرائيل" را در هر فاجعه اى كه در تاريخ رخ داده است مشاهده كرد. هرچه به امروز نزديك و نزديكتر مى شويم آن رد پا واضح و واضح تر نمايان ميگردد. عجبا كه اولين و مهمترين قربانيان در تمام وقايع گذشته يهوديان بوده اند و تقريباً سرنوشتهائى داشته اند همانند آنچه در جنگ جهانى دوم بر آنان گذشت. انگارى از هزاران سال پيش "اسرائيل" كشف كرده بوده است كه چگونه خودش را (شايد هم بعنوان "اسرائيل" پدر قوم يهود) به روح يهوديان تزريق كند، و با ايجاد احساسات ويژه اى در وجودشان، آگاهانه آنان را "خلص بمنظور اهداف تبليغاتى" قربانى نمايد، و سپس به اماكن امن بخزد و خودش را براى دفعهء بعد آماده كند. حال آنكه همين عمل را، بعنوان مثال، نتوانست در مورد مردم يونان تكرار نمايد.
بگذاريد از قرن شانزدهم قبل از ميلاد (1580ــ 1350) كه مقارن با "سلسلهء هجدهم مصر"، "عصر طلائى كرت"(Crete) و "مهاجرت" يهوديان از مصر به فلسطين است را در نظر بگيريم. مىبينيم كه اگر دوريان ادعا ميكردند "فرزندان هلن" هستند، به جوامع پيشرفته (مانند آتن قديم) حمله ميكردند، پس از غارت و چپاول و تخريب، بقول جرج سارتن: "وحشت، نگرانى، و آوارگى بى پايانى " به جا ميگذاردند، امروزه بطور واضح ترى مى بينينم يك گروهى خودش را به چيزى مقدس چسبانده و آن كار " را تا امروز" پيگيرانه دنبال ميكند.
(More are detailed in: The History of Science, by George Sarton; Companion to Greek studies, by A.J.B. Wace; The Aegean Civilisation, by Gustave Glotz; The History of Iran Empire, by A.T.E. Olmstead; A history of Zoroastrianism, By Merry Boyce; and many other sources.)
به جهت ملموستر شدن قضيه، و ملاحظهء اينكه چگونه "اسرائيل" با الگو بردارى از يك داستان افسانه اى، از يهوديان بهره كشى كرده، آنها را قربانى نموده و با موفقيت كامل دنيا را فريب داده است، اجازه فرمائيد از اولين "مهاجرت" يهوديان شروع كنيم و با ذكر سرخط وقايع پس از آن، همگونى كليهء مهاجرتهاى دسته جمعى آنان و پيامدهاى مربوطه را ببينيم.
2.1 اولين مهاجرت:
بر اساسwww.en.wikipedia.org:
اولين"مهاجرت [يهوديان]، آنطور كه در متون مذهبى آمده است، عبارت بود از خروج برده هاى عبرى از مصر تحت رهبرى موسى و هارون". مورخين ميگويند "در واقع شخصيتى تاريخى مانند موسى هرگز وجود نداشته است، و اينكه مهاجرت افسانه است". مانيتو (Manetho) يونان شناس، وقايع نگار و كشيش مصرى در قرن سوم پيش از ميلاد، تأكيد ميكند كه موسى يهودى نبود. يك كشيش كافر مصرى بنام اسارسف (Osarseph)، مهاجرت را انفجار يك جذام گروهى تشريح ميكند. تاسيتوس (Tacitus) مورخ روم باستان در كتاب پنجم تاريخ خود بيان مشابهى دارد. مانيتو ميگويد، اينكه موسى يك مصرى بوده كاملاً پذيرفتى است... او ممكن است يك اشرافى يا شاهزادهء مصرى بوده باشد. خيلى از محققين از زيگموند فرويد تا جوزف كامبل ميگويند امكان دارد كه موسى بعد از مرگ ايخناتون (حدوداً 1358 ق.م.) و در همان هنگام كه غالب اصلاحات يكتا پرستانه فرعون با خشونت باز گردانده شده بود، مصر را ترك كرده باشد. زيگموند فرويد در آخرين كتابش با عنوان موسى و توحيد، سال 1937، اين امر را كه موسى از اشراف مصر بوده بديهى ميداند و معتقد است كه موسى پيرو توحيدى بوده كه ايخناتون منادى آن بود. همچنين فرويد معتقد است كه موسى در بيابان بقتل رسيد و احساس پدر كشتگى عميقى در قلب يهوديان تا ابد باقى گذاشت? اخيراً نتيجهء تحقيقات در كتابهاى مذهبى و (بوسيلهء احمد عثمان مصر شناس مصرى) نشان ميدهد كه موسى همان ايخناتون [فرعون مصر 1375 ــ 1358 ق.م.] بوده است. (كتاب موسى و ايخناتون، چاپ سپتامبر2002). تعدادى از اساتيد باستان شناسى ميگويند: بيشتر داستانهاى كتاب عتيق از جمله وقايع مهم در مورد موسى، سليمان، و ديگران در حقيقت براى نخستين بار بوسيلهء كاتبانى كه از جانب يوسيا شاه (در قرن هفتم پيش از ميلاد) استخدام شده بودند، نوشته شد تا آنكه اعتقاد به وحدانيت يهوه را توجيه كنند. تا پيش از سال 850 قبل از ميلاد هيچ نوشتهء مصرى يا آشورى و ... پيدا نشده و به ثبت نرسيده است. مشروح اين اظهارات را در منابع زير ميتوان ديد.
Who Were the Early Israelites? by William G. Dever (William B. Eerdmans Publishing Co., Grand Rapids, MI, 2003). Another such book by Neil A. Silberman and colleagues is The Bible Unearthed (Simon and Schuster, New York, 2001).?
نكتهء قابل توجه اينكه ميگويد: "ممكن است عبريان داستان "سبد" [در مورد كودكى موسى] را از روى افسانهء سارگون پادشاه اكد (بين النهرين) و يا اديپس (يونانى) جعل كرده باشند تا به موقعيت خويش مشروعيت ببخشند".
درك اين سخن براى شرقيان كه هزاران نوع از اين افسانه ها دارند و از گزافه گوئى رنج برده اند خيلى آسان تر است تا براى غربيان كه يكى ــ دو تا از اين چيزها دارند و يا اصلاً ندارند. قابل ذكر است كه "اديپس (يونانى)" فرمانرواى تبس (Thebes) بود و تبس پايتخت قديم مصر؛ كه فرعون ايخناتون آنجا را ترك كرد و پايتخت خودش را به محلى كه امروزه به آن "تل الاماره" ميگويند منتقل نمود.
به هر جهت، اجازه فرمائيد تمامى اسناد و مدارك مزبور را بگذاريم كنار و قبول كنيم كه بنا بر"كتاب مقدس عبريان، موسى پسر عمران و همسرش يوشِبِد، يك لِويت [يعنى از قبيله لِوى، كه بعنوان دستيار در امور معابد كار ميكردند] بوده كه در حدود سال 1445 پيش از ميلاد خداوند تورات را در كوه سينا بر او نازل كرد... يهوديان آن تاريخ را 2488 و يا 1405 قبل از ميلاد ميدانند. در انجيل تولد موسى 1527 قبل از ميلاد است".
با اعتقاد به اينكه خداوند هرگز نه اشتباه و نه فراموش ميكند، بخصوص 1000 سال اختلاف ميان تاريخ تولد موسى پيغمبر خودش را (2488 تا 1405 و يا 1527). قطعاً در آن مدت طولانى هم بايد اتفاقات زيادى رخ داده باشد (از جمله حذف وقايع يا حقايق مهم و افشاگرانه). بهر حال، خواه اولين "مهاجرت" خروج برگان عبرانى از مصر" بوده باشد خواه آنطور كه مورخين تصوير كردند "يك انفجار جذام گروهى بوده " است، مهاجرتهاى بعد از آن بصورت حقايق تاريخى به ثبت رسيده است.
Comment
-
مهاجرتهاى بعدى
اولين واقعيت پذيرفته شده اينست كه "بخت النصر" دومين پادشاه آشور، بيت المقدس را ويران كرد (568 ق.م.) و يهوديان را به بابل انتقال داد و آنها را به بردگى گرفت. كورش بزرگ (پادشاه ايران)، با فتح بابل (538 ق.م.) يهوديان را آزاد نمود و آنان را مختار گذاشت تا هركجا كه ميخواهند بزندگى خودشان ادامه دهند. عده اى تصميم گرفتند كه در بابل بمانند، براى آن عده اى كه به بيت المقدس رفتند معابدشان بازسازى شد، و عده اى هم همراه با ايرانيان به ايران رفتنند.
اگر وقايعى كه از آن پس يهوديان با آن درگير بوده اند را دنبال كنيم، اثر انگشت اسرائيل در تمام فجايعى كه بر سر يهوديان آمده است را مشاهده خواهيم نمود.
بعنوان مثال در سال 70 بعد از ميلاد، مجدداً معابد آنان ويران گرديد و بدنبال آن آوراگى جمعى يهوديان در اروپا و آسياى مركزى، عمدتاً هم در شمال درياى سيا، (همانجا كه دوريان حمله به آتن را آغاز كردند). كمابيش دو قرن بعد، باز هم "اسرائيل" همان بازيها را در آورد تا آنكه سرنوشت يهوديان بدست واكينگها افتاد و در سطح اروپا پراكنده شدند. بدرفتارى، زور گوئى، تبعيض، تعقيب و آزار و اذيت، اعمالى بودند كه يهوديان در اروپا تجربه كردند. رفتارهائيكه پيشتر با آن مواجه نشده بودند.
با فتح دوباره بيت المقدس توسط صلاح الدين ايوبى (پادشاه مصر 93 ــ 1174 م.) او از يهوديان دعوت نمود كه به بيت المقدس باز گردند. اما آنها اسپانيا را كشور خود دانستند نه بيت المقدس يا فلسطين را.
جالب است كه مىبينيم اتفاق مشابهى نير در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم رخ داد. و آن هنگامى است كه بنيانگذار صهيونيزم، تئودور هرتزل، براى يافتن محلى بمنظور تأسيس كشورى يهودى با ويلهم دوم، قيصر آلمان، همچنين با سلطان عثمانى در استانبول ملاقات كرد (1898 م.) و از آنها طلب كمك نمود. تلاشهاى او از اين طريق به نتيجه اى نرسيد. لذا به مقامات انگليسى از جمله چمبرلين وزير مستعمرات انگليس متوسل شد "تنها پيشنهاد دقيقى كه از انگليسها دريافت نمود، واگذارى منطقه اى خود مختار يهودى نشين در اوگاندا، شرق آفريقا بود" (https://www.jewishvirtuallibrary.org...phy/Herzl.html)
البته اوگانا "تنها پيشنهاد" نبود. منطقه اى در آرژانتين هم به آنها پيشنهاد شد. "مركز فرهنگى يهوديان در بوئنوس آيرس" (آميا) هم اكنون نيز آنقدر قدرتمند است كه ميتواند "نستور كيشنر" يك يهودى ثروتمند را به رياست جمهورى آرژانتين برساند.
(http://judicial-inc.biz/AMIA_Argentina.htm)
3. استقرار "اسرائيل" در فلسطين
برخلاف تبليغات صهيونيستها، اشغال فلسطين به منظور تأسيس "كشور يهوديان"! نبود. اهداف حقيقى استقرار "اسرائيل" در سرزمينهاى فلسطينى آنگاه عميقاً قابل درك است كه شرايط اجتماعى، سياسى، اقتصادى، و استراتژيك اسپانيا در زمان صلاح اادين ايوبى را با شرايط خاور ميانه در هنگاميكه اشغال فلسطين در دستور كار قرار گرفته بود و برنامه ريزى و فرموله مى شد، مقايسه نمائيم. اين دو واقعه واضح تاريخى پاسخ اين سؤال را خواهند داد كه چرا "در هفتمين كنگره جنبش صهيونيزم در سال 1905 بالاخره برنامه اوگاندا رد شد" (https://www.jewishvirtuallibrary.org...phy/Herzl.html)
قابل توجه اينكه نقشهء اشغال فلسطين به حدى سرى نگه داشته شده بود كه حتى رهبران ارشد صهيونيزم هم از اهداف اصلى آن پروژه بى اطلاع نگه داشته شده بودند. بعنوان مثال "در سال 1905 ... اسرائيل زنگ ويل سازمان سرزمين يهود را تشكيل داد تا مكانى را براى تأسيس كشور يهود پيدا كنند، هركجاى دنيا كه ميخواهد باشد" Historical Progression of Zionism) (
15 سال بعد كه حقيقت ماجرا را دريافت، در سال 1920 نوشت: "بايد بر مبناى تقسيم نژادى ترتيب كوچاندن عرب داده شود... كوچاندنى مانند كوچ بوئرها از كيپ تاون" (آفريقاى جنوبى). (نيز توجه فرمائيد به مطالب بيشترى كه در پى خواهد آمد)
بارى، اشغال فلسطين خيلى پيشتر از سال 1905 برنامه ريزى شده و استقرار "يهوديان!" نيز از سال 1840 آغاز گرديده بود؛20ــ 30 سال قبل از تولد هرتزل. هرتزل در سال 1860 در وين (اتريش) متولد شد و در 1904 بر اثر سينه پهلو در گذشت.
به اصطلاح "قتل عام يهوديان در روسيه سالهاى 2ــ 1881" و "قتل عام 1903 كيشينف" (مولداوى در رومانى) اگر چه توانستند بهانه هاى خوبى براى "اسرائيل" بوجود آوردند تا به گمراهى دنيا بپردازد، اما نتوانستند بهانه اى براى اشغال فلسطين فراهم كنند. اينكار نياز به چيزى مانند "هولوكاست" داشت.
طرح سؤالاتى از اين قبيل كه آيا "اسرائيل" خودش هم در "قتل عام"هاى مزبور "خلص بمنظوربهره برداريهاى تبليغاتى" دست داشته است يا نه كفر است. دقيقاً مثل سؤال كردن در مورد "هولاكاست" و بازنگرى تاريخ و افشاى دروغپردايهاى تاريخى "اسرائيل". چه، صدر اعظم آلمان "خانم آنگلا مركل فرمودند، موجوديت اسرائيل هرگز نبايد مورد سؤال قرار بگيرد". "اين كار براى هيچ دولت آلمانى قابل تحمل نيست". (uastody.com- April 5, 2006)
3.1 تازه ترين مهاجرت يهوديان و پشتيبانى كامل هيتلر از صهيونيزم:
"مهاجرت دسته جمعى يهوديان با قيام هيتلر، كه مقدمتاً پشتيبانى خود از صهيونيزم را اعلام كرده بود، در ابعاد گسترده اى از آلمان آغاز گرديد. پس از آنكه مقامات بريتانيائى از ورود آنان جلوگيرى كردند، فرانسه و دانمارك به آنها پناهندگى اهداء نمودند. اما... ديويد بن گوريون آن راه حل را ، خلص بمنظور بهره برداريهاى تبليغاتى، رد كرد و عمداً جان بدر برده گان بى پناه را مجبور به بازگشت به آلمان نمود. بن گوريون همچنان تكرار ميكرد كه، با فرستادن يك ميليون كودك يهودى يا اقلاً نيمى از اين تعداد به بريتانيا، همواره تا پيش از شروع جنگ جهانى دوم امكان نجات دادن جان آنها وجود داشته است. او هميشه شق دوم را ترجيح ميداد." (Informationclearinghouse.info/article12666.htm) (تأكيد از من)
سؤالات زيادى فقط در همين يك پاراگراف خوابيده است. از جمله:
? چرا بن گوريون "هميشه ترجيح ميداد" كه نيمى از آن يك ميليون كودك "جان بدر برده بى پناه" را به "بريتانيا" بفرستند؟ آيا احتمال دارد كه نيم ميليون ديگر را در آلمان براى آتش گيرانه جنگ جهانى و سوخت كوره هاى آدم سوزى نازيها "خلص بمنظور بهره بردارىهاى تبليغاتى"! نياز داشته است؟ اگر نه، او از پيش ميدانست كه "مقامات بريتانيا از ورود يهوديان جلو گيرى" كرده بودند.
? آيا فرانسه و دانمارك به اندازه بريتانيا امن نبودند؟ اگر نه! در آن دو كشور چه تعداد يهودى بيشتر از بريتانيا بتنهائى بقتل رسيدند؟
? چه تعداد يهودى كه مايل به مهاجرت به فلسطين نبودند طعمهء كوره هاى آدم سوزى شدند؟
? چه تعدادى از آنها اصلاً فلسطين را كشور خود نمى دانستند؟
? ...
3.2 هدف از استقرار "اسرائيل" در خاور ميانه
بنيانگذار صهيونيزم، تئودور هرتزل در كتاب خود با عنوان "كشور يهود" مينويسد: "يهوديان و كشورشان يك ديوار بين اروپا و آسيا برقرار خواهند كرد، تمدن بر عليه بربريت" (همانجا)
اسرائيل زنگ ويل در سال 1920 نوشت:"بايد بر مبناى تقسيم نژادى ترتيب كوچاندن عرب داده شود... كوچاندنى مانند كوچ بوئرها از كيپ تاون" (آفريقاى جنوبى)
از فرمايشات يكى از صهيونيستهاى تجديد نظر طلب بنام "زيو جابوتينسكى" بشنويد كه در سال 1939 ايراد كرده است. ايشان ميگويد: "خدا را شكر، ما يهوديان نيازى به شرق نداريم... روح اسلامى [عرب و غير عرب]، بايد از سرزمين اسرائيل جارو شود"!
هيچ كس هم نميدانست "سرزمين اسرائيل" كجا بوده است. آيا در شمال درياى سياه، همانجا كه دوريان تهاجم به آتن را آغاز كردند بود، يا اسپانيا، پناهگاه آنان پس از ويران كردن يونان؟ يا وين، جائى كه هرتزل از آنجا برخاسته بود؟ يا آرژانتين؟ يا شرق آفريقا، اوگاندا؟ يا دير يا زود ايالات متحدهء آمريكا؟ هيچكس نميدانست! با اين وجود دانسته هاى زير مسلم بوده است:
■ "يهوديان ساكن سرزمين مقدس، طى سالهاى متمادى از آرامش و حسن همجوارى با غير يهوديان شادمان بوده اند"
(The Jewish magazine "Hachoma?) بعبارت ديگر، تا پيش از سال 1947 هيچگونه برخوردى بين يهوديان و اعراب وجود نداشته است. "يهوديان نسل اندر نسل در كنار همسايگان عرب خود در كمال صلح و صفا بسر مىبردند" (همانجا)
■ بدنبال كوچاندن فلسطينيها، صداى زنگ خطر مهاجرت دسته جمعى عراقىها، "كوچاندن عرب"، روز به روز بلند و بلندتر مىشود. رفتارهاى وحشيانهء اشغالگران فلسطين، عراق، و افغانسان با شهروندان آن ممالك، حتى شهروندان "كشور يهود" بر كسى پوشيده نيست.
■ مفاهيمى همچون: "تروريسم"، "آزادى"، "دموكراسى"، "صلح"، "تمدن"، و "وحشت هولوكاست"، در فرهنگ لغات "اسرائيل" و حاميانش آنقدر واضح گشته است كه نيازى به توضيح ندارد. مردم منطقه با گوشت و پوست خود اين مفاهيم را درك كرده اند و مردم دنيا هم دارند با چشم خود مىبينند. هم اشغالگران و هم اشغال شده ها "متمدنانه"، "دوستانه"، "دموكراتيك" و "صلح جويانه" ميكشند و كشته مى شوند. نه تنها در فلسطين، عراق و افغانستان، بلكه در اروپا، آمريكا، آفريقا و جاهاى ديگر. چو نيك بنگرى، همه هم به گونه اى در خدمت به "امنيت اسرائيل"! قلمداد مى شوند.
با اينهمه، خانم آنگلا مركل، صدر اعظم آلمان، از "وحشت هولوكاست حرف ميزند و قول ميدهد كه آلمان در حمايت از اسرائيل، هيچ ترديدى بخود راه نخواهد داد." (uastody.com- April 5, 2006) شايد هم بخاطر تضمين به مردم خاورميانه كه تا ميتوانند از "تمدن اروپائى... بر عليه بربريت آسيائى" لذت ببرند! اينهم البته دقيقاً همان چيزى است كه هرتزل گفت: "من در بازل دولت يهود را بنيانگذارى كردم... ممكن است در پنج سال، قطعاً پنجاه سال ديگر، همگان اين را خواهند فهميد".
(jewishvirtuallibrary.org/jsource/biography/Herzl.html)
■ اگر پانزده سال طول كشيد تا "اسرائيل زنگ ويل" از سران صهيونيسم، آن معنا را بفهمد، حالا پس از بيش از دو پنجاه سال كه قيمت هر بشكه نفت هم به 70 دلار رسيده است، قطعاً همه بايد بفهمند كه هدف از ايجاد "كشور يهود" همين بوده است كه امروزه همهء دنيا دارند در: فلسطين، عراق، افغانستان به روشنى مى بينند؛ و نقشه كشيده مى شود كه در ايران و جاهاى ديگر هم ببينند.
اينستكه بجاى آنكه بگذارند دنيا به مفهوم "تمدن اروپائى.... بر عليه بربريت آسيائى" پى ببرد، قدرتهاى غربى عموماً و مثلث دولتهاى آمريكا، بريتانيا، "اسرائيل" خصوصاُ "برنامهء اتمى ايران" را علم كرده اند تا مردم دنيا را گمراه كنند، ملت ايران را زير فشار بگذارند، براى بمباران ايران با صدها هزار كشته بهانه تراشى نمايند، و در صورت امكان به كشور تهاجم و از دستيابى ملت ايران به دموكراسى مورد پسند شان ممانعت به عمل آورند.
Comment
-
برنامهء اتمى ايران"
آقاى دبير كل:
شما ميدانيد، هر پانزده عضو شوراى امنيت ميدانند، آژانس بين المللى انرژى اتمى ميداند، و همهء ما ميدانيم كه "برنامهء اتمى ايران" بهانه اى بيش نيست. اگر اين بهانه هم در دست نبود، مثلث دولتهاى آمريكا، بريتانيا، و "اسرائيل"، موضوع ديگرى را عليه مردم صلح دوست ايران علم ميكردند. تا آنكه يا كشور را تجزيه كنند و يا ملت را به تسليم بكشانند. اگر چه اين يك خواب و خيال واهى و آروزئى محال است، اما نگاه كنيد به فلسطين بعنوان يك نمونهء كاملاً روشن كه در جلوى چشمان ماست. اين ملت نه "برنامهء اتمى" دارد، ته "تهديد براى آمريكاست" نه براى "صلح جهانى" نه براى يهوديان نه براى هيچ كجاى ديگر. ملتى را به "تروريست" متهم كرده اند، صرفاً به اين دليل كه از موجوديت و منزلت انسانى خودش دفاع ميكند. همين و بس! وگر نه همه ميدانند كه غرب خودش ملت فلسطين را يكى از دموكرات ترين مردم در ميان ملل عرب ميداند. غرب با معيارهاى خودش بر انتخابات دموكراتيك اين ملت نظارت كرد و آن را كنترل نمود، و مردم فلسطين با معيارهاى دموكراسى غربى "حماس" (هرچه كه بود) را به عنوان نماينده خودشان برگزيدند. حال همين غرب دبه در آورده و مردم فلسطين را در انتخاب مرگ از گرسنگى و يا ساقط كردن دولت منتخبشان و قبول بردگى "اسرائيل" مخير كرده است. اگر هم سرپيچى كنند "اسرائيل" خودش ترتيب كار را خواهد داد. زيرا "جنبش حماس كه اساساً توسط سازمانهاى مخفى اسرائيلى تشويق مى شد" (Informationclearinghouse.info/article12666.htm) حالا ديگر "تروريست" آنها نيست! وگر نه چرا گذاشتند "يك ملت تروريست"! آزادانه "يك سازمان تروريست"! را به نمايندگى خودش برگزيند؟
زيباترين جملات را اما آقاى جرج بوش رئيس جمهور آمريكا بيان فرمودند. ايشان ميگويد:
"من عميقاً به دموكراسى و انتخابات آزاد اعتقاد دارم، اما اين به آن معنا نيست كه ما بايد از مقاماتى كه پايبند به صلح نيستند حمايت كنيم."
"حماس بايد به خواسته هاى جامعهء جهانى گردن نهد، اسرائيل را برسميت بشناسد، خلع سلاح شود، از تروريسم دست بردارد، و در راه صلح مانع ايجاد نكند." (usatoday.com - April 5, 2006)
من نميدانم كه ايشان دقيقاً از كدام "جامعهء جهانى" حرف ميزند. اما همهء ما ميدانيم كه تمامى دولتهاى آمريكا، شمار زيادى از قطعنامه هاى جامعهء جهانى در خصوص صلح خاورميانه را وتو كردند. همچنين همهء ما ميدانيم، اين "اسرائيل" است كه به قعطنامه هاى سازمان ملل وقعى نمىگذارد و به هيچ معيار انسانى هم پاى بند نيست.
بنابر نظريه اى كه با صفت "خوب" در https://www.aljazeera.com/cgi-bin/we...esults.aspIAEA تأييد شده است " در خلال سالهاى 1967 تا 2000 اسرائيل 138 قطعنامهء سازمان ملل را ناديده گرفته است". گذشته از اينها، بر اساس اخبار بخش فارسى راديو دولتى "اسرائيل" در روزهاى 11 و 12 ماه مى 2006 رهبران فلسطينى زندانى در "اسرائيل"، با امضاء "ميثاق ملى" اعلام كردند كه از ادعاهاى پيش از سال 1947 خودشان صرفنظر خواهند كرد و اسرائيل را بر مبناى مرزهاى پيش از جنگ سال 1967 برسميت خواهند شناخت. اما در عوض "اسرائيل" اقدام به كشتار مردم فلسطين نمود. حال پيدا كنيد "مانع بر سر راه صلح" را! آيا واقعاً ايشان همهء مردم دنيا را يك مشت احمق بحساب مى آورد؟
تمام دنيا شاهد است كه "اسرائيل" هشت زن و كودك بيگناه را در ساحل غزه كشت و هر روزه هم به كشتار مردم بيگناه ادامه ميدهد. چرا "جامعهء جهانى" بفرياد آن ملت مظلوم نرسيد و نمى رسد؟ چرا "جامعهء جهانى" اسرائيل را با پيشرفته ترين و مخربترين اسلحه و سلاح هاى كشتار جمعى مسلح كرده و ميكند؟ چرا "جامعهء جهانى" به "اسرائيل" اجازه داد تا به آنهمه قعطنامه هاى سازمان ملل بى اعتنائى كند؟ چرا "جامعهء جهانى" چشم خود را بر محو فلسطين توسط "اسرائيل" بسته است؟ چرا "جامعهء جهانى" به سخنرانى ياسر عرفات در مجمع عمومى سازمان ملل در سال 1974 گوش نداد؟ چرا "جامعهء جهانى" به درخواست نجيبانهء او هيچ توجهى نكرد؟ كه اگر كرده بود "تند رو"اى هم بوجود نمى آمد. خشم "تند روها" از دشمنيهاى دولتهاى آمريكا و "اسرائيل" نسبت به مردم فلسطين و كل بشريت است.
راستى "جامعهء جهانى" در مقابل آنهمه ظلم و بى عدالتى انتظار چه واكنشى از ملت فلسطين دارد؟ قبول مرگ از گرسنگى يا بردگى "اسرائيل"؟ چه كسى ميتواند مانع ملتى بشود كه مرگ را به بردگى ترجيح ميدهد؟ و چگونه؟ اما "جامعهء جهانى" انتخاب بيش از يك راه در مقابل ملت فلسطين قرار نداده است. يا مرگ از گرسنگى و يا بردگى "اسرائيل". طبيعيست كه ملت فلسطين تسليم نخواهد شد و از موجوديت خودش دفاع خواهد كرد.
موضوع خيلى ساده است. در انتخاب ميان بردگى يا مرگ، هزاران هزار نفر ترجيح ميدهند بميرند و هر تعداد از دشمنانشان را هم كه بتوانند با خود ببرند تا آنكه بردهء "اسرائيل" باشند. چه كسى قادر است مانعشان شود، و چگونه؟ با متهم كردن آنان به "تروريست"؟ اين است راهى كه "جامعهء جهانى"! خيال دارد پيش پاى مردم ايران هم قرار دهد؟
ده سال پيش نسبت به "عواقب جنگ ديگرى در عراق هشدار" دادم. سه سال پيش آمريكا و متحدانش به بهانهء نابود كردن "سلاحهاى كشتار جمعى صدام"، كشور عراق را اشغال كردند. وقتيكه هيچ نوع سلاح كشتار جمعى نيافتند، مردم مردم آن سرزمين را زير سلاحهاى كشتار جمعى خود گرفتند و بمبهاى خوشه اى بر سر آنان فرو ريختند و مهمات اتمى ضعيف شده بر عليه مردم بى دفاع بكار بردند. و نيروهاى اشغالگر به قتل عام زن و كودك پرداختند و مى پردازند. "جامعهء جهانى" چه انتظارى غير از آنچه در عراق ميگذرد داشت؟ آيا خيال ميكردند كه حلقهء گل به گردن اشغالگران كشورشان خواهند انداخت؟
بنا براين ما حق داريم كه نگران آيندهء ملت و ميهنمان باشيم. ما حق داريم از جنابعالى بخواهيم كه اقدامى جدى صورت دهيد، نيز از ملل صلح دوست جهان بخواهيم كه دولتهايشان را زير فشار بگذارند تا به حمايت از اسرائيل خاتمه دهند. بگذاريد اسرائيل ياد بگيرد كه چگونه بايد با ملتهاى منطقهء خاور ميانه، اعم از مسلمان و غير مسلمان، خوب يا بد، هرچه كه هست، در صلح و آرامش زندگى كند. بقول يك ضرب المثل آمريكائى: دوستش بدار يا تركش كن. در اين صورت است كه بى ثباتى در منطقه پايان خواهد گرفت و "يهوديان ساكن سرزمين مقدس" از "آرامش و حسن همجوارى با غير يهوديان شادمان" خواهند شد و "نسل اندر نسل در كنار همسايگان عرب خود در كمال صلح و صفا بسر" خواهند بردند.
لذا اجازه ميخواهم از اين فرصت استفاده نمايم و از وزير خارجه آمريكا، خانم كانداليزا رايس، نيز تقاضا كنم بنا بر فرمايش خودشان "بخاطر آنكه شوراى امنيت از اعتبار برخوردار باشد" اسرائيل را مجبور به اجراى قطعنامه هاى شوراى امنيت نمايند و همانطور كه در رابطه با "برنامهء هسته اى ايران"، ايشان "در نشست ناتو به خبرنگاران فرمودند، ?شوراى امنيت اولين و مهمترين مؤسسه براى صلح و ثبات و امنيت است و نمىتواند بگذارد يك دولت عضو حرف و خواستش را بسادگى ناديده بگيرد." نگذارند كه اسرائيل خواسته ها و حرفهاى شوراى امنيت را ناديده بگيرد.
مثلث دولتهاى آمريكا، بريتانيا و "اسرائيل" عليه ملت ايران
ما مردم ايران به تجربه آموخته ايم كه هرگاه به دستيابى بر دموكراسى در كشورمان نزديك شديم، قدرتهاى غربى عموماً و مثلث دولتهاى آمريكا، بريتانيا، و "اسرائيل"، خصوصاً به بهانه هاى گوناگون مداخله كردند و ممانعت بعمل آوردند. حالا هم با علم كردن "برنامهء اتمى ايران"، موضوعى كه همگى ما ميدانيم در حقيقت بهانه اى است براى تحميل جنگ ديگرى و بازداشتن ملت ايران از خواست برحقش يعنى استقرار دموكراسى ايرانى در كشور. در اين خصوص در نامهء قبلى نوشته بودم:
"حقيقت اينست كه قدرتهاى غربى با مردم ايران مشكل دارند نه با "ملاهاى حاكم بر ايران". هم قدرتهاى غربى و هم برخى از ملايان با "دموكراسى ايرانى" تضاد دارند. در اين خصوص، هم قدرتهاى غربى، هم برخى مقامات و افراد با نفوذ در حاكميت ايران دست در دست يكديگر به جنگ مطالبات برحق ملت ايران برخاسته اند."
همچنين در مورد غصب انقلاب 1357 ملت ايران، از بى نظيرها در تاريخ، و ثبت كردن آن بنام "انقلاب اسلامى" نوشته بودم. (لطفاً نگاه كنيد به مقاله "پيش از تحليف آقاى محمود احمدى نژاد" پيوست شماره 4 به نامه فوق الذكر)
رئيس جمهور احمدى نژاد اگر فرضاً در زمان انتخابات (تير ماه 1384) به لحاظ ايدئولوژيك و يا حتى سياسى هم حائز شرايط صد در صد نبوده، قطعاً حائز شرايط قابل قبول ديگرى بوده است. مهم انست كه، مردم ايران عملاً به جهانيان ثابت نمودند كه از شعور بالائى برخوردارند و قادرند در بدترين شرايط، بهترين راه حل ممكن را براى مسائل خودشان بكار بگيرند بدون آنكه نيازى به كاربرد خشونت داشته باشند.
از مسلمات ديگر اينكه، مردم ايران اعم از آن بيست ميليون نفرى كه انتخابات رياست جمهورى را تحريم كردند، و چه آن تعداد از حائزين شرايط كه به آقاى احمدى نژاد رأى دادند، همگى با صداى بلند، بطور واضح و قاطعانه به دنيا گفتند كه انقلابشان ملى بوده است و اكثريت به اتفاق ملت ايران خواهان استقرار دموكراسى ايرانى در كشورشان هستند. يعنى همان چيزى كه بخاطرش انقلاب كردند. اينست آن حقيقتى كه ظالمان، چپاولگران، استسثمارگران، و استعمارگران را خوش نمى آيد. لذا حامى همان موجوديتى هستند كه با ملقمه اى از زور و قتل و كشت و كشتار و كلك و دروغپردازى به ملت ايران تحميل گرديده است.
شما، عاليجناب، حتماً اطلاع داريد كه وقتى رئيس جمهور احمدى نژاد، پس از 27 سال، ممنوعيت ورود بانوان به استاديومهاى ورزشى را لغو نمود، همانها كه (دانسته و يا ندانسته) همواره مورد حمايت يا سوء استفاده هاى قدرتهاى غربى و عوامل "اسرائيل" بر عليه ملت ايران بوده اند، فرياد بر آوردند كه "اسلام بخطر افتاد"! اما وقتى كه نوبت رسيدگى به تبهكاريهاى خودشان و بستگانشان رسيد، فتواى "هركس در گور خودش ميخوابد" را صادر كردند. سنتهاى "اسرائيلى" خالص!
متأسفانه چنين بنظر مىرسد كه قدرتهاى غربى آنچه را كه نبايد فراموش كنند فراموش ميكنند؛ ولى آنچه را كه بايد فراموش كنند فراموش نمى كنند. آنها نبايد فراموش كنند كه در تاريخ 22 بهمن 1357 دنيا عوض شد، حد اقل براى ايرانيان. و بايد فراموش كنند آن ايران را كه هركارى دلشان ميخواست در آن انجام ميدادند. همگان بايد بدانند كه "ما ايرانيان به هيچكس مطلقاً بهيچ كس اجازه نخواهيم داد كه در امور داخلى ما دخالت كند و يا براى ما تصميم بگيرد".
Comment


Comment