بعد از وقوع انقلاب بهمن، طبيعی بود منهم مثل بسياری ديگر از هم سن و سالان و همفکرانم، مخالف رژيم گذشته و سردمداران و بلندپايگان ساقط شده بودم. اما يادم می آيد اولين اخباری که از اعدام فرماندهان ارتش، رئيس ساواک و بعدا هويدا شنيدم، قبل از اينکه احساس خوشحالی يا ناراحتی در من ايجاد کند، اين سوال را در ذهن من ايجاد نمود که آيا نبايد بجای اعدام، آنها را به دست دادگاهی سپرد و محاکمه کرد. بخصوص يادم می آيد درست همزمان با انقلاب ۵۷، در نيکاراگوئه نيز انقلاب شد و آنچه همانوقت بسيار برايم جالب بود، اينکه وزير دادگستری آن کشور يک زن بود (اگر درست بخاطرم مانده باشد) و در آنجا مسير ديگری در برخورد با وابستگان رژيم سابقشان در پيش گرفته شد. نمی توانستم قبول کنم که کسی به هر دليلی حق اين را داشته باشد که انسان ديگری را از زندگی محروم کند. آنزمان فکر می کردم اردوگاه کار اجباری برای کسانی که جرائم سنگين مرتکب شده اند، راه حل خوبی است. بعد ها با اطلاعاتی که ازکاربرد اين قبيل اردوگاه ها به دست آوردم، آنچه که از اردوگاههای کار اجباری شنيدم، اين کار نيز بنظرم انسانی نيست و از فکر آن روز خودم متعجبم. شايد مفهوم آن برای من، در آن روزها، ناخودآگاه راهی برای اجتناب از اعدام بوده است. با ديدگاه امروزم و ديد وسيع تری که از حقوق بشر و حرمت انسان پيدا کرده ام، اصولا اعدام و ترور راه حل هيچگونه مشکلی نيستند و فقط خشم، کينه و نفرت را بازتوليد می کنند. و اگر قرار باشد انتقام جوئی و "چشم در مقابل چشم" واقعا عملی شود، جامعه بشری هيچگاه روی صلح و آرامش را نخواهد ديد. جائی بايد اين دور باطل قطع شود و انقلابها و جابجائی های بزرگ به جای تبديل شدن به فضائی برای انتقام گيری و عمليات تلافی جويانه ، فرصتی برای قطع اين رشته بی انتها ايجاد کنند و من اميدوارم اگر روزی در ايران دگرگونی پيش آيد، مخالفين رژيم فعلي، برخوردی متفاوت از سال ۵۷ و رفتاری در شان انسان با کسانی داشته باشند که آن ها را سالها از حقوق اجتماعی شان محروم نموده ، يا به تبعيد فرستاده اند، عزيزانشان را به زندانها افکنده اند و يا آنها را به وحشيانه ترين شکلی شکنجه، اعدام و ترور کرده اند. حتی بستگانشان را و هر کسی هم که با آنها به شکلی رابطه داشته است، در معرض انواع فشارها از تهديد تا شکنجه و اعدام، قرار داده اند.
حق اين بود که مدافعان حقوق بشر در سال ۵۷ با آن اعدام ها به مخالفت بر می خاستند، خواستار اجرای عدالت و در عين حال محفوظ بودن حق دفاع و حق حيات برای متهمان دادگاه های رژيم جديد می شدند. با اين کار هم از حقوق متهمان آن روز دادگاه های انقلاب دفاع می کردند و هم دست حکومت جديد را برای ادامه آن ها در ابعاد گسترده تری طی سال های بعد باز نمی گذاشتند. متاسفانه واقعيت غير از اين بود. در آن سال ها نه اعتراضی جدی به اين اعدام ها شد و نه کسی از حق حيات سران ارتش و روسای ساواک و .. دفاع کرد. يا حداقل من به خاطر ندارم هر چند در آن فضای مرگ بر ..ها و زنده باد ... ها اگر هم چنين صداهائی بود، به دشواری گوش شنوائی می يافت، اما از خاطره ها محو نمی شد.
۲- در رابطه با سال ۶۰ تا ۶۴ بايد بگويم يکی از سياهترين دوره های زندگی من بود. قابل تصور نبود رژيمی که با يک انقلاب و از کوران يک مبارزه سراسری عليه ديکتاتوری و برای آزادی سر بر آورده بود، چنين وحشيانه دست به بازداشت واعدام فرزندان مردم بزند. برای بسياری جای سوال بود که دست اندر کاران حکومت که تجربه زندان اوين را داشته و جزو زندانيان رژيم ماقبل بودند، چطور می توانستند مجری بازگشت به آن شرائط سياهی شوند که زمانی خود عليه آن بودند.
از اوايل ۵۹ و پس از ازدواجم زندگی نيمه مخفی را شروع کردم. يادم می آيد درست پس از سنگين تر شدن فضا در خرداد ۶۰، خبر اولين دستگيری را شنيديم. يکی از دوستان نزديک مان که اغلب برای شرکت در جلسات به خانه ما رفت و آمد می کرد، کاملا اتفاقی بازداشت شده بود. علت دستگيری اين بود که روزنامه "کار"ی که در جيب بغل کتش بود، به هنگامی که از فرط خستگی لحظه ای در اتوبوس خوابش برده بود، بيرون افتاده و توجه يکی از حزب اللهی های حاضر را جلب کرده بود و از همانجا او را روانه زندان کرده بودند. پس از آن هر روز خبر دستگيری يکی از رفقا بود که می رسيد، کسانی که آنقدر عزيز بودند، باهم کار کرده و يا بارها و بارها در خانه مان آنها را ديده و با هم در مورد مسائل مختلف سياسی بحث کرده بوديم. سال های بعد از خرداد ۶۰ سال های دردناکی برای همه ما بود. احساس امنيت به کلی از زندگی ما رخت بر بسته بود. همواره در محاصره و گريز بوديم. تعداد زيادی از دوستان و نزديکانمان يکی پس از ديگری بعد از هر ديداری ديگر بر نمی گشتند و خبر دستگيری شان را می شنيديم و .. در حول و حوش اين سالها، بازرسی در خيابان ها همه گير شد. همراه داشتن يک کتاب، روزنامه و يا پوستر و يا حتی لو رفتن هواداری و يا عضويت دراين يا آن سازمان مخالف حکومت، حتی عضويت در يک گروه مطالعاتي، بسياری از آزاد انديشان از جمله تعدادی از دوستان و افراد خانواده و آشنايان مرا، به گوشه زندان و يا پای جوخه اعدام کشاند. طبيعی است که وقتی به آن روزها و آن صحنه های گريز فکر می کنم، برای خودم هم باور آن مشکل است. يادم می آيد با اولين موج دستگيريها، مجبور شديم خانه مان را رها کنيم و من در حالی که آبستن بودم، در خانه ای ديگر بسر بردم و وضع حمل کردم و تمام اين دوران در حالی سپری شد، که هر روز چشم براه بودم که ببينم آيا همسرم به محل اقامتمان بازمی گردد يا نه و با هر زنگی از جا می پريدم. در طول اين مدت نزديک به ۴ سال، تا زمانی که آخرين محل اقامتم را ترک کرده به مناطق مرزی رفتم، حداکثر ۲ تا ۳ ماه در هر خانه بوديم و تحت شديدترين ملاحظات امنيتی زندگی می کرديم. و هر بار دايره افرادی که می توانستيم با آنها رفت و آمد داشته باشيم، با دستگيری هر يک از رفقا يا اعضای خانواده مان تنگ تر و تنگ تر می شد. وقتی که سال ۶۳ بالاخره در حاليکه بسياری از رفقا و عزيزان را در زندانها يا گورهائی که برای ما جزو مناطق ممنوعه بود، به همراه تمام خاطرات عزيز و شيرين و محل تولد و زندگی ام پشت سر می گذاشتم، نمی دانستم که شماری ديگر از آنها را در کشتاری دسته جمعی در سال ۶۷ از دست خواهم داد.
۳- کشتار ۶۷ در شرايطی صورت گرفت که رژيم در ميدان های جنگ فقط شکست تجربه می کرد و نمی توانست هر روز خبر از پيروزی بر دشمنان را به مردم بدهد. جام زهری که چيزی به سر کشيدنش نمانده بود، دليلی شد تا شکستهای بيرونی با "پيروزيهای" ديگر التيام دهد و چه چيزی سهل تر از انهدام يکباره همه "دشمنان" در بند. آنچه که روشن است حکم اين اعدامها را خمينی شخصا صادر يا حداقل تائيد کرده است و در همان زمان نيز اين حکم از سوی بعضی از رهبران رژيم از جمله آيت الله منتظری که هنوز جانشين خمينی محسوب می شد، مورد اعتراض قرار گرفته است. ولی ظاهرا اکثريت سردمداران فعلی حکومت با اين حکم موافقت داشته اند و نتيجه اين حکم غير انساني، مرگ هزاران انسان فرهيخته بود. وقتی که پس از مدتی در زمانی که هنوز در مناطق مرزی بودم و اخبار را با تاخير دريافت می کرديم، خبر اين کشتار را شنيدم، در ذهنم کوره های آدم سوزی نازيها را که وصف آن از جمله در کتاب "مرگ کسب و کار من است" آمده است، تداعی شد. تصور اينکه چگونه يک رژيم در قرن بيستم و در اوج پيشرفتهای بشری و پس از تجارب دو جنگ جهاني، می تواند هنوز دست به چنين اعمالی بزند برايم امکانپذير نبود و نيست. نه دادگاهی و نه وکيل مدافعي، فقط يک سوال وجواب ساده و چند ثانيه اي، سرنوشت هزاران انسان آزاده را که بسياری از آنها دوره محکوميتشان نيز به پايان رسيده بود، رقم زد: سر موضع هستی يا نه؟ و ..؟ و يک "نه" کافی بود برای آن که در مقابل جوخه اعدام قرار بگيری. فکر می کنم دردآورترين لحظه برای بازماندگان اعدام های دسته جمعی اين واقعيت باشد که آنها حتی جسد فرزندان خود را نيز تحويل نگرفتند. بسياری از آنها با اين کابوس رودررويند که آيا دستی که از زير خاک در آن گور دست جمعی بيرون آمده بود، دست فرزند آنها نبوده، و اگر آنها بخواهند بر سر مزار عزيزشان که در زير خاک خفته است، بروند و تسلی يابند، بر کدام گوشه اين گلزار بايد دسته گلی بگذارند و با عزيز از دست رفته شان، اشکها و نگرانيهايشان را قسمت کنند و با بهت و حيرت ناباورانه هزاران سوال خود را در مورد آن لحظه های پايانی و روز هائی که ملاقات های کوتاه شان را هم قطع کردند، وداع با يکديگر را نيز از آن ها دريغ داشتند، مطرح کنند، حتی اگر هيچ پاسخی نيابند.
شايد آنچه که درد اين فاجعه را سنگين تر می کند، اين است که بعد از اين همه سال، حتی سخن گفتن از آن نيز مجاز نيست و سال های سال خانواده هائی که حدس می زدند عزيزشان در کدام گوشه به خاک سپرده شده است و سنگ قبری برای او آماده می کردند، در مراجعه بعدی آن سنگ قبر را شکسته می يافتند. بسياری از خانواده ها که در جست و جوی نشانی از عزيزانشان به خاوران و خاوران های ديگر در سراسر ايران می روند، مدام مورد اذيت، آزار و دشنام قرار می گيرند و زير فشار دائم ماموران حکومت قرار دارند.
امروز پس از گذشت ۱۷ سال، هنوز ابعاد واقعی اين فاجعه روشن نيست. اما هر روز صداهای بيشتری برای دادخواهی قربانيان اين فاجعه بزرگ بلند می شود. زخم عميقی را که اين کشتار بيرحمانه و غير انسانی بر قلب مردم و کشور ما زده است، نمايان تر می کند. امروز ديگر حضور در خاوران در سالگرد اين کشتار به يک مراسم ملی تبديل شده است. تمهيدات حکومت برای پاک کردن آثار يکی از وحشيانه ترين جنايات بشری در قرن حاضر، تحت عنوان "باز سازی خاوران" تاکنون و در مواجهه با مقاومت خانواده های قربانيان عملی نشده است.
من درآرزوی روزی هستم که واقعيت اين جنايت دهشتناک، کاملا روشن شود، اطلاعات در باره اين کشتار و تمامی ترورها، اعدام ها و شکنجه ها بازبينی شود و دست اندرکاران آنها در دادگاه های صالحه محاکمه شوند. با شفافيت در مورد اين کشتار و دادخواهی قربانيان آن، آن هزاران جان شيفته از زير خاک بر نخواهند خاست و درد بازماندگانشان التيام نخواهد يافت، اما تسلائی خواهد جست و جامعه ما يک گام ديگر به سوی آزادی از دور باطل خشونت و سرکوب بر خواهد داشت. بايد نه فقط ياد آن رهروان آزادی بلکه جناينی که عليه آن ها صورت گرفته است، همواره در ذهن جامعه ايرانی حی و حاضر باشد تا ديگر کسی جرات و امکان تکرار يک چنين فاجعه ای را نداشته باشد.
حق اين بود که مدافعان حقوق بشر در سال ۵۷ با آن اعدام ها به مخالفت بر می خاستند، خواستار اجرای عدالت و در عين حال محفوظ بودن حق دفاع و حق حيات برای متهمان دادگاه های رژيم جديد می شدند. با اين کار هم از حقوق متهمان آن روز دادگاه های انقلاب دفاع می کردند و هم دست حکومت جديد را برای ادامه آن ها در ابعاد گسترده تری طی سال های بعد باز نمی گذاشتند. متاسفانه واقعيت غير از اين بود. در آن سال ها نه اعتراضی جدی به اين اعدام ها شد و نه کسی از حق حيات سران ارتش و روسای ساواک و .. دفاع کرد. يا حداقل من به خاطر ندارم هر چند در آن فضای مرگ بر ..ها و زنده باد ... ها اگر هم چنين صداهائی بود، به دشواری گوش شنوائی می يافت، اما از خاطره ها محو نمی شد.
۲- در رابطه با سال ۶۰ تا ۶۴ بايد بگويم يکی از سياهترين دوره های زندگی من بود. قابل تصور نبود رژيمی که با يک انقلاب و از کوران يک مبارزه سراسری عليه ديکتاتوری و برای آزادی سر بر آورده بود، چنين وحشيانه دست به بازداشت واعدام فرزندان مردم بزند. برای بسياری جای سوال بود که دست اندر کاران حکومت که تجربه زندان اوين را داشته و جزو زندانيان رژيم ماقبل بودند، چطور می توانستند مجری بازگشت به آن شرائط سياهی شوند که زمانی خود عليه آن بودند.
از اوايل ۵۹ و پس از ازدواجم زندگی نيمه مخفی را شروع کردم. يادم می آيد درست پس از سنگين تر شدن فضا در خرداد ۶۰، خبر اولين دستگيری را شنيديم. يکی از دوستان نزديک مان که اغلب برای شرکت در جلسات به خانه ما رفت و آمد می کرد، کاملا اتفاقی بازداشت شده بود. علت دستگيری اين بود که روزنامه "کار"ی که در جيب بغل کتش بود، به هنگامی که از فرط خستگی لحظه ای در اتوبوس خوابش برده بود، بيرون افتاده و توجه يکی از حزب اللهی های حاضر را جلب کرده بود و از همانجا او را روانه زندان کرده بودند. پس از آن هر روز خبر دستگيری يکی از رفقا بود که می رسيد، کسانی که آنقدر عزيز بودند، باهم کار کرده و يا بارها و بارها در خانه مان آنها را ديده و با هم در مورد مسائل مختلف سياسی بحث کرده بوديم. سال های بعد از خرداد ۶۰ سال های دردناکی برای همه ما بود. احساس امنيت به کلی از زندگی ما رخت بر بسته بود. همواره در محاصره و گريز بوديم. تعداد زيادی از دوستان و نزديکانمان يکی پس از ديگری بعد از هر ديداری ديگر بر نمی گشتند و خبر دستگيری شان را می شنيديم و .. در حول و حوش اين سالها، بازرسی در خيابان ها همه گير شد. همراه داشتن يک کتاب، روزنامه و يا پوستر و يا حتی لو رفتن هواداری و يا عضويت دراين يا آن سازمان مخالف حکومت، حتی عضويت در يک گروه مطالعاتي، بسياری از آزاد انديشان از جمله تعدادی از دوستان و افراد خانواده و آشنايان مرا، به گوشه زندان و يا پای جوخه اعدام کشاند. طبيعی است که وقتی به آن روزها و آن صحنه های گريز فکر می کنم، برای خودم هم باور آن مشکل است. يادم می آيد با اولين موج دستگيريها، مجبور شديم خانه مان را رها کنيم و من در حالی که آبستن بودم، در خانه ای ديگر بسر بردم و وضع حمل کردم و تمام اين دوران در حالی سپری شد، که هر روز چشم براه بودم که ببينم آيا همسرم به محل اقامتمان بازمی گردد يا نه و با هر زنگی از جا می پريدم. در طول اين مدت نزديک به ۴ سال، تا زمانی که آخرين محل اقامتم را ترک کرده به مناطق مرزی رفتم، حداکثر ۲ تا ۳ ماه در هر خانه بوديم و تحت شديدترين ملاحظات امنيتی زندگی می کرديم. و هر بار دايره افرادی که می توانستيم با آنها رفت و آمد داشته باشيم، با دستگيری هر يک از رفقا يا اعضای خانواده مان تنگ تر و تنگ تر می شد. وقتی که سال ۶۳ بالاخره در حاليکه بسياری از رفقا و عزيزان را در زندانها يا گورهائی که برای ما جزو مناطق ممنوعه بود، به همراه تمام خاطرات عزيز و شيرين و محل تولد و زندگی ام پشت سر می گذاشتم، نمی دانستم که شماری ديگر از آنها را در کشتاری دسته جمعی در سال ۶۷ از دست خواهم داد.
۳- کشتار ۶۷ در شرايطی صورت گرفت که رژيم در ميدان های جنگ فقط شکست تجربه می کرد و نمی توانست هر روز خبر از پيروزی بر دشمنان را به مردم بدهد. جام زهری که چيزی به سر کشيدنش نمانده بود، دليلی شد تا شکستهای بيرونی با "پيروزيهای" ديگر التيام دهد و چه چيزی سهل تر از انهدام يکباره همه "دشمنان" در بند. آنچه که روشن است حکم اين اعدامها را خمينی شخصا صادر يا حداقل تائيد کرده است و در همان زمان نيز اين حکم از سوی بعضی از رهبران رژيم از جمله آيت الله منتظری که هنوز جانشين خمينی محسوب می شد، مورد اعتراض قرار گرفته است. ولی ظاهرا اکثريت سردمداران فعلی حکومت با اين حکم موافقت داشته اند و نتيجه اين حکم غير انساني، مرگ هزاران انسان فرهيخته بود. وقتی که پس از مدتی در زمانی که هنوز در مناطق مرزی بودم و اخبار را با تاخير دريافت می کرديم، خبر اين کشتار را شنيدم، در ذهنم کوره های آدم سوزی نازيها را که وصف آن از جمله در کتاب "مرگ کسب و کار من است" آمده است، تداعی شد. تصور اينکه چگونه يک رژيم در قرن بيستم و در اوج پيشرفتهای بشری و پس از تجارب دو جنگ جهاني، می تواند هنوز دست به چنين اعمالی بزند برايم امکانپذير نبود و نيست. نه دادگاهی و نه وکيل مدافعي، فقط يک سوال وجواب ساده و چند ثانيه اي، سرنوشت هزاران انسان آزاده را که بسياری از آنها دوره محکوميتشان نيز به پايان رسيده بود، رقم زد: سر موضع هستی يا نه؟ و ..؟ و يک "نه" کافی بود برای آن که در مقابل جوخه اعدام قرار بگيری. فکر می کنم دردآورترين لحظه برای بازماندگان اعدام های دسته جمعی اين واقعيت باشد که آنها حتی جسد فرزندان خود را نيز تحويل نگرفتند. بسياری از آنها با اين کابوس رودررويند که آيا دستی که از زير خاک در آن گور دست جمعی بيرون آمده بود، دست فرزند آنها نبوده، و اگر آنها بخواهند بر سر مزار عزيزشان که در زير خاک خفته است، بروند و تسلی يابند، بر کدام گوشه اين گلزار بايد دسته گلی بگذارند و با عزيز از دست رفته شان، اشکها و نگرانيهايشان را قسمت کنند و با بهت و حيرت ناباورانه هزاران سوال خود را در مورد آن لحظه های پايانی و روز هائی که ملاقات های کوتاه شان را هم قطع کردند، وداع با يکديگر را نيز از آن ها دريغ داشتند، مطرح کنند، حتی اگر هيچ پاسخی نيابند.
شايد آنچه که درد اين فاجعه را سنگين تر می کند، اين است که بعد از اين همه سال، حتی سخن گفتن از آن نيز مجاز نيست و سال های سال خانواده هائی که حدس می زدند عزيزشان در کدام گوشه به خاک سپرده شده است و سنگ قبری برای او آماده می کردند، در مراجعه بعدی آن سنگ قبر را شکسته می يافتند. بسياری از خانواده ها که در جست و جوی نشانی از عزيزانشان به خاوران و خاوران های ديگر در سراسر ايران می روند، مدام مورد اذيت، آزار و دشنام قرار می گيرند و زير فشار دائم ماموران حکومت قرار دارند.
امروز پس از گذشت ۱۷ سال، هنوز ابعاد واقعی اين فاجعه روشن نيست. اما هر روز صداهای بيشتری برای دادخواهی قربانيان اين فاجعه بزرگ بلند می شود. زخم عميقی را که اين کشتار بيرحمانه و غير انسانی بر قلب مردم و کشور ما زده است، نمايان تر می کند. امروز ديگر حضور در خاوران در سالگرد اين کشتار به يک مراسم ملی تبديل شده است. تمهيدات حکومت برای پاک کردن آثار يکی از وحشيانه ترين جنايات بشری در قرن حاضر، تحت عنوان "باز سازی خاوران" تاکنون و در مواجهه با مقاومت خانواده های قربانيان عملی نشده است.
من درآرزوی روزی هستم که واقعيت اين جنايت دهشتناک، کاملا روشن شود، اطلاعات در باره اين کشتار و تمامی ترورها، اعدام ها و شکنجه ها بازبينی شود و دست اندرکاران آنها در دادگاه های صالحه محاکمه شوند. با شفافيت در مورد اين کشتار و دادخواهی قربانيان آن، آن هزاران جان شيفته از زير خاک بر نخواهند خاست و درد بازماندگانشان التيام نخواهد يافت، اما تسلائی خواهد جست و جامعه ما يک گام ديگر به سوی آزادی از دور باطل خشونت و سرکوب بر خواهد داشت. بايد نه فقط ياد آن رهروان آزادی بلکه جناينی که عليه آن ها صورت گرفته است، همواره در ذهن جامعه ايرانی حی و حاضر باشد تا ديگر کسی جرات و امکان تکرار يک چنين فاجعه ای را نداشته باشد.

Comment