Announcement
Collapse
No announcement yet.
Political Articles
Collapse
X
-
گرچه وعده حذف يارانه كاغذ كه با شروع شهريور از سوي دولت اعلام شد، همه فعالان عرصه كاغذ و چاپ و نشر را به هيجان آورده، اما به گواه همه آنها، كماكان نمودار بحران در اين بازار سير صعودي را ميپيمايد، تا جايي كه قيمت كاغذ تحرير 70 گرمي كه بيشترين كاربرد و استفاده را در انتشار كتاب و دفتر دارد،در طول دو ماه گذشته از 19 هزار تومان به 27 هزار تومان رسيده و يك جهش قيمت بيش از 42 درصدي را در اين زمان كوتاه براي خود ثبت كرده است.
مافياي كاغذ
<مافياي كاغذ> مبحث پرسابقهاي است كه زاييده چنبره دولت بر بازار كاغذ و ايجاد فساد عميقي است كه از سطوح ارشد و مياني يك دستگاه دولتي تا كوچه پسكوچههاي ظهيرالاسلام دامنه دارد و تقسيم ناسالم <يارانه كاغذ> روزهايي ميلياردي را براي اندكي از رانتخواران متصل به دولت فراهم آورده است. آنچنان كه كاغذفروشان خيابان ظهيرالاسلام تعريف ميكنند، حوالههاي يارانه كاغذ كه قرار بوده براي كمك به گسترش كتابخواني و پيشرفت فرهنگ مكتوب هزينه شود، مثل <كوپن ارزاق>، از سوي دلالان با قيمتهايي آنچناني دست به دست ميشود. حذف يارانه كاغذ به گواه سخنان همه فعالان عرصههاي مرتبط، از <كاغذفروش> و <چاپخانهدار> و <صحاف> گرفته تا <ناشر> و حتي فعالان محيط زيست، خواسته مشترك همه آنهاست. خواستهاي كه <اولين گردهمايي چشمانداز بازار كاغذ و مقوا> در سهشنبه شب گذشته، فرصت ديگري بود كه در ميان سخنرانيهايشان دوباره بر آن تاكيد كنند.
باز هم وعده و وعيد
در چنين فضايي بود كه حميد صافدل، رئيس سازمان بازرگاني استان تهران، از جايگاه يك فرشته نجات برآمده و گفت: <پرداخت يارانه به كاغذ تمام شد. از اين پس تنها دستگاههايي كه در مورد كاغذ تكليف دارند، به صورت نقدي حمايت ميشوند.> اما بسياري از فعالان اقتصادي و صاحبنظران بر اين باورند كه چنين ادعايي با توجه به حجم فساد تنيده در همان دستگاه دولتي و قدرت رانتخواران سهميه و يارانه كاغذ، عملي نخواهد شد و آنها هيچگاه اجازه نخواهند داد به اين راحتيها چنين درآمد كلاني از ايشان گرفته شود و از سويي حذف يارانه كاغذ و روش عمليشدن و جايگزينكردن روشهاي ثانويه براي حمايت از بازارنشر نيازمند يك خرد جمعي و كار كارشناسي دقيق در سطح مديريت كلان فرهنگي دولت است كه دولت نهم در اين زمينه تاكنون نتوانسته است كارنامه روشن و مثبتي از خود ارائه دهد.
نه اطمينان، فقط اميدواري
رحيميزاده، رئيس اتحاديه كاغذفروشان در گفتوگو با اعتماد ملي به تلاشهاي دولت خاتمي در زمينه حذف يارانه كاغذ اشاره كرده و ميگويد: <دولت گذشته چندين نوبت در اين زمينه اقداماتي كرد، ولي با توجه به اينكه چنين تصميمي نياز به كار كارشناسي بيشتري داشت، خودش اجراي اين برنامه را به آينده موكول كرد.> به گفته وي همه 350 عضو اين اتحاديه به اضافه همه فعالان حوزههاي مرتبط با كاغذ با يارانه مخالفند.
رحيميزاده ادامه ميدهد: <يارانه را تنها استفادهكنندگان از رانت ميخواهند، روش ارائه يارانه كاملا غلط است و از اين راه دولت به هدف خود از اعطاي يارانه كه كمك به فرهنگ مكتوب كشور است، نميرسد.> وي در پاسخ به اين سوال كه به عنوان رئيس يكي از اتحاديههاي مرتبط با اين موضوع تا چه ميزان معتقد است كه دولت نهم در زمينه اين عمليكردن اين وعدهاش گام برخواهد داشت، با اشاره به سياستهاي ابلاغ شده از سوي رهبري درباره اصل 44 قانون اساسي، در مورد حذف يارانه كاغذ ابراز اميدواري كرده و افزود: <اميدواريم دوباره حذف يارانه كاغذ به تعويق نيفتد. اجراي اين تصميم قطعا گامي در جهت كاهش تصديگري دولت است و از نظر ما چيزي كم از يك انقلاب بزرگ اقتصادي ندارد.> رئيس اتحاديه كاغذفروشان در مورد اينكه آيا با حذف يارانه كاغذ، همه مشكلات مرتبط با اين كالاي استراتژيك حذف خواهد شد، با اطمينان ميگويد: <بارها اعلام كردهايم كه اين اطمينان را هم به متوليان دولتي و هم فعالان حوزه نشر ميدهيم كه با حذف يارانه كاغذ، قيمت كاغذ تحرير به ثبات خواهد رسيد و همچنين تلاطمهاي مربوط به تامين كاغذ از ميان خواهد رفت.> وي به كاغذ و مقواي گلاسه به عنوان كالايي ديگر در اين بازار كه شامل يارانه نميشود، اشاره كرده و ادامه ميدهد: <ما هيچگاه در مورد اين اقلام مشكلي نداشتهايم و قيمت اين كالاها هميشه با ثباتي نسبي همراه بوده است. چون با دور بودن دولت، رقابت در بين بخش خصوصي باعث شده كه اين بخش با سودي عادلانه رضايت مشتري را هم فراهم آورد.>
دولت عامل اصلي تنش
رمضان فرعي علمداري، مدير يك چاپخانه در تهران كه سابقه مشاوره امور چاپ و نشر احمد مسجد جامعي، وزير ارشاد دولت خاتمي را در كارنامه خود دارد، در گفتوگو با اعتمادملي دولت نهم را عامل اصلي تنش در بازار كاغذ معرفي كرده و ميگويد: <تصميمات متغير و دمادم وزارت ارشاد در زمينه كاغذ و نفوذ اين اخبار با استفاده از رانتهاي اطلاعاتي گروهي از افراد به بازار كاغذ به شدت بازار را دچار تنش ميكند.> وي در ادامه حذف يارانه كاغذ را تنها راه سامان دادن به بازار كاغذ دانسته و در مورد اينكه تا چه ميزان توانايي ارائه روشهاي حمايتي جايگزين را در دولت احمدينژاد ميبيند با اشاره به مسووليت خود در دولت گذشته ترجيح ميدهد صرفا با ابراز اميدواري در مورد اجرا شدن اصولي اين تصميم سكوت اختيار كند. فرعي علمداري ميگويد: <راههاي جايگزين به راحتي قابل اعمال است، اما شهامت ميخواهد. يك بيمار را كه نياز به جراحي دارد بايد تيغ زد و جراحي كرد حتي اگر 2 روز بعد بميرد.>
گردهمايي شبانه كاغذ
در برابر بحث يارانه كاغذ، ديگر مباحث اين بازار،تقريبا حاشيهاي به نظر ميآيند. به نظر ميرسد برگزاركنندگان اولين گردهمايي چشمانداز بازار و صنعت كاغذ و مقوا اگر همه تلاش خود را معطوف به بحثهاي مرتبط اين موضوع ميكردند نتيجه بهتري گرفته ميشد. اما مروري بر يكي از مباحث ارائه شده در اين گردهمايي كه از ساعت 19930 تا 22230 سه شنبه گذشته برگزار شد، خالي از لطف نيست. در اين گردهمايي عباس نيك ضمير معاون فرهنگي مطبوعاتي اداره كل ارشاد استان تهران خاطرنشان كرد: <ابلاغ سياستهاي بند ج اصل 44 قانون اساسي و نيز سند چشمانداز 20 ساله و برنامه چهارم توسعه، راه براي واگذاري امور تصديگري و نه حاكميتي به بخش خصوصي باز شده و در اين راستا وزارت ارشاد مصمم به واگذاري اين امور به بخش خصوصي است كه در حوزه كاغذ و مقوا نيز از پيشنهادات بخش خصوصي و وارد عمل شدن آنها استقبال خواهيم كرد.> وي گفت: <اعتقاد مديريت وزارت ارشاد براين است كه محورهاي در نظر گرفته شده براي حل چالش صنعت كاغذ و مقوا را حل كند.>
سكوت دولتي در مورد ريشهها
آن چيزي كه نيك ضمير در اين گردهمايي به آن اشاره داشت را چندي پيش محسن پرويز، معاون امور فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در قسمتي از گفتوگوي مفصل خود با خبرگزاري فارس به آن پرداخته بود. وي در آن گفتوگو، بدون اشاره به علتهاي اصلي تقاضاي همگاني براي حذف يارانه كاغذ و سنگيني بار اتهامي كه متوجه او و همكارانش در اعطاي ناعادلانه و غيركارشناسي و فاسد يارانهكاغذ است گفت:<ناشران خود يكي دوسالي است كه مرتب نامه مينويسند مصاحبه ميكنند و اعلام ميكنند كه يارانه كاغذ اگر برداشته شود جريان نشر بهتر ميشود خوب چرا بايد دولت داعيهدار اين باشد كه وقتي اهالي يك صنف خودشان اعلام ميكنند كه ما از اين يارانه نميخواهيم به اين شكل بهرهمند بشويم.>
قصه هميشه تكرار
اما قصه هميشه تكرار دولت نهم درباره يارانه كاغذ هم از دو حال خارج نيست، يا مانند آنچه كه نظيرش در مورد قصه بنزين اتفاق افتاد، به مدد بهانههاي مختلف آن را اجرا نشده از دستور كار خارج ميكند يا مانند طرخ تثبيت قيمتها، پس از مدتي از اجرا و وارد آمدن لطمات سنگين و گاه جبرانناپذير بر پيكره اقتصاد، در ادامه اجراي آن در گل ميماند و چيزي كه در اين ميان باقي خواهد بود از يك سو رمان طويل و تمام نشدني دولت نهم در ساخت و ارائه و بزرگنمايي شعارهاي دهانپركن و توخالي مقطعي است و از سوي ديگر اجتماع فعالان ناراضي عرضه كاغذ و چاپ و نشر است كه از همان ابتدا هم باتوجه به عملكرد دولت در حوزههاي ديگر و عجز مفرط آن در تصميم سازي و اجراي تصميمات درست اقتصادي در پس زمينهافكارشان به حذف يارانه كاغذ خوشبين نبودهاند.بايد منتظر ماند و با رصد رفتار دولت ميزان توانايي آن در غلبه بر مافياي كاغذ و ارائه روشهاي جايگزين حمايت از بخش فرهنگ مكتوب، نمره دادن به آن را به آينده واگذار كرد. شايد اين بار، قاعده ناتواني ساماندهي اقتصادي دولت استثنا داشته باشد و براي اولين بار نمره قبولي بگيرد.
روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com
Comment
-
از مهدويت سياسي تا ولايت مطلقه فقيه، عبدالکريم سروش
من و مصباح يزدي ظاهراً هم داستانيم که اسلام و تشيع موجود با دموکراسي ناسازگارند. وي ميگويد براي دموکراتيک شدن دست از اسلام برداريد يا مسلمان بمانيد و با دموکراسي وداع کنيد، اما من ميگويم لازمة اخذ دموکراسي ترک مسلماني نيست، شما در کدام جبههايد؟ بر من همه عيـبها بگـفتـيد يا قـوم الي متي و حتـّام
ما خود زدهايم جام بر سنگ ديگر مزنيد سنگ بر جام
جناب آقاي حجّة الاسلام بهمنپور
نقد مشفقانه و غيرتورزي ديندارانهتان را ارج مينهم و نکتههاي زير را بر سبيل توضيح براي شما و آيندگان برنوشتهتان ميافزايم و اميدوارم که پايگاه "بازتاب"، از بازتاب دادن به آن سرباز نتابد.
يکم. گمان نميکردم سخنان من خندهآور يا گريهآور باشد. بهتر بود آن را تأملانگيز ميخوانديد.
آيا بهتر نبود که براي نقد آن سخنان به شنيدن سخنراني نود دقيقهيي من در سوربون ـ پاريس ـ ميپرداختيد. و به آن خلاصه ناقص که دانشجويان فراهمآوردهاند بسنده نميکرديد, تا سودبخشي و نيرومندي نقدتان افزونتر شود و از خطاهاي محتمل پيراسته گردد؟
دوّم. لُبّ کلام من در باب دموکراسي و اسلام (که گزيده نارساي دانشجويان آن را بهخوبي منعکس نميکند) اين بود که تمدن اسلامي تمدني فقهمحور است و از فقه سالاري تا دموکراسي که قلبش قانون سالاري (نوموکراسي) است, فاصله چنداني نيست. مسلمانان به رعايت قانون و مقررات در حيات فردي و جمعي خود خوي گرفتهاند و لذا با قانونسالاري ناآشنا نيستند. نارسايي نظام فقهي البته در اين است که تکليفانديش است نه حقانديش. و لذا داروي شفا بخش حق را بايد به اين اندام نيم مردة تکليفانديش, تزريق کرد تا تندرستي و چالاکي دموکراتيک پيدا کند و جامة عدالت امروزين (که بر مدار حقوق بشر ميگردد) بر قامتش راست آيد و توازني مطبوع و مطلوب ميان حق و تکليف برقرار کند. و اين بسي فاصله دارد با آرمان خيالانديشانه کساني که خواهان استخراج دموکراسي از متن تعليمات اسلامياند.
سوّم. نوشتهايد که "لاجرم ميخواهيد با اين استدلال بگوييد که ملت ايران براي استقرار دموکراسي يا هرچيزي نظير آن بايد دست از تشيع بردارد." قريباً خواهم گفت که من چه ميخواهم بگويم اما اي کاش شما شعلهاي از آتش غيرت ديني خود را درخرقة متکلم رسمي حکومت ايران, محمدتقي مصباح يزدي, ميزديد که پانزده سال است به صد زبان و صدبرهان ميکوشد تا اثبات کند که دموکراسي و اسلام در تضادند و به او ميگفتيد که " شما ميگوئيد ملت ايران براي استقرار دموکراسي بايد دست از اسلام بردارند". و آنگاه بر او بانگ ميزديد که " نميدانم بر سخنان شما بخنديم يا بگرييم و شما ميخواهيد به مردم ايران خدمت کنيد يا خيانت؟". آقاي مصباح که تشيع را عين اسلام حقيقي و حقيقت اسلام ميداند, مگر مفاد صريح سخنانش اين نيست که تشيع و دموکراسي ناسازگارند و به قول شما "ريشهايترين اعتقاد شيعيان غير قابل جمع با مردم سالاري" است؟ و مگر تشيع چيزي غير از تئوري نبوت و امامت و مهدويت است؟ و مگر تضاد اسلام (بخوانيد تشيع) با دموکراسي, منطقاً مدلولش اين نيست که نبوت و امامت و مهدويت با دموکراسي ناسازگارند و پيامبر و علي و مهدي مخالف دموکراسياند؟.
باري من و مصباح يزدي ظاهراً هم داستانيم که اسلام و تشيع موجود با دموکراسي ناسازگارند. وي ميگويد براي دموکراتيک شدن دست از اسلام برداريد يا مسلمان بمانيد و با دموکراسي وداع کنيد, اما من ميگويم لازمة اخذ دموکراسي ترک مسلماني نيست, شما در کدام جبههايد؟
چهارم. من در باب امامت و ولايت چيزي بيش از آنچه قبلاً در "بسط تجربه نبوي" و در "مسأله خاتميت" آوردهام, نگفتهام. شايسته است آن را دوباره بخوانيد. خاتميت, چنانکه من در مييابم, مقتضايش اين است که پس از پيامبر سخن هيچ کس در رتبه سخن وي نمينشيند و حجيّت گفتار او را ندارد. حال سخن در اين است که امامت را شرط کمال دين شمردن و امامان را برخوردار از وحي باطني و معصوم و مفترضالطاعه دانستن (چنان که شيعيان ميدانند) چگونه بايد فهميده شود که با خاتميت ناسازگار نيفتد و سخنشان در رتبه سخن پيامبر ننشيند و حجيت گفتار او را پيدا نکند؟ آنان را شارح و مبيّن معصوم قرآن و کلام پيامبر دانستن نيز گرهي از کار فروبسته اين سؤال نميگشايد. آيا امامان, براي پاسخ به هر سؤالي, به کلمات پيامبر رجوع ميکردند و آنها را ميخواندند (در کجا؟) و ميانديشيدند و آنگاه جواب ميگفتند يا جوابها (چنانکه شيعيان ميگويند) نزدشان حاضر بود و نيازي به اجتهاد و إعمال رويـّت و پژوهش و تحليل نداشتند. و لذا سخني که ميگفتند بيچون و چرا وبي احتمال خطا و بر اثر الهام الهي, عين کلام پيامبر بود و جاي اعتراض نداشت؟ اگر اين دوّمي باشد, فرق پيامبر و امام در چيست؟ و آيا در اين صورت, جز مفهومي ناقص و رقيق از خاتميت چيزي بر جاي خواهد ماند؟ شما طوري از نقش شارح بودن امامان شيعه سخن ميگوئيد که گويي "مجتهد معصوم"اند اما مگر مجتهد معصوم خود مفهومي تناقصآلود نيست؟ باري جواب اين سؤالات هر چه باشد, آيا امامان را در رتبه پيامبر ندانستن و بنيان خاتميت را استوار کردن و "سنگ خاتميت را بر سينه زدن" (به قول شما) جفا بر اسلام و کاستن از منزلت ولايت است؟.
گفتهايد که من ولايتي را که براي ملاّي رومي قائلم از امامان شيعه دريغ ميکنم. دريغا که اين جا (و هيچ جا) مقام طرح عقايد شخصي نيست, اما ناچار ميگويم که من شيعه غالي نيستم و نه در مورد ملاّي روم و نه هيچ کس ديگر (پس از پيامبر(ص)) قائل به نبوت و شؤون و لوازم آن نيستم. از اين که بگذريم, هر درجهاي از درجات قرب الهي را براي آدميان ممکن و ميسور ميدانم و از دوام ولايت معنوي و " بسط تجربه نبوي" جز اين مراد ندارم.
روايتي از امامان شيعه رسيده است که: "در مورد ما هر چه ميخواهيد بگوئيد, فقط ما را به مرتبه الوهيت نرسانيد" (نزّلوانا عن الرّبوبيّة و قولوا فينا ما شئتم). شما عالم علمالحديث هستيد و از اصالت اين روايت با خبرتريد. در اين روايت چنانکه ميبينيد فقط اجتناب از ربوبيّت خواسته شده است و از نبوت سخن نرفته است. اگر غلط نکنم اين روايت با آنکه ظاهري ضد غلّو دارد, بايد پرداخته غاليان شيعه باشد. دقيقتر آن است که آنان را نه به مرتبه خدايي بايد رساند نه به مرتبه پيامبري. هر منزلت ديگري براي آنان و ديگر سالکان متصور است. و "ما کان عطاء ربّک محظوراً"[1]. ميدانم که اين سخنان سليم در ايران امروز که تشيّع غالي و تفّقه اخباري بر آن سايه افکنده است, آبرو و امنيت و حيات گوينده را نشانه ميرود اما " عشق است و داو اول بر نقدجان توان زد". اصلاح ديني و سيالّ کردن کلام اسلامي و شيعي راهي جز اين ندارد.
پنجم. آوردهايد که وجود امام مهدي "يک واقعيت است". از کجاي گفتار من برميآيد که "غير واقعيت" است؟ قلم من در اين جا و در همه جا عمداً از داوري در باب عقايد خاص شيعيان و غير شيعيان, تن ميزند و تنها به ربط منطقي و نتايج تاريخي آنها ديده ميدوزد. من نيک مي دانم که اکثريت شيعيان و غير شيعيان مقلدند نه محقق, و عقايدي دارند معلّل و غير مدلّل, که زاده جبر محيط و تلقين و تربيت است. و من ايمان تقليدي آنان را برنميآشوبم. بهعلاوه نگاه درجه دوم و شيوه پلوراليستي من, اجازه نميدهد که براحتي در باب ناجي و هالک بودن فرقههاي گونهگون اسلامي حکميت کنم و گروهي را به بهشت و گروهي را به دوزخ بفرستم. اما قصه مهدويّت سياسي, يعني نقشي که اين انديشه در سياست ايفا ميکند البته منظور نظر و مطلوب خاطر من است. بگذاريد نسبت اين دو را در سياست معاصر بکاويم:
انجمن مهدويّه حجّتيه, نامبردارترين گروه قبل از انقلاب بود که با انديشه مهدويت نرد عشق ميباخت و اعضاي آن سلوک فردي و سياسي خود را بر آن استوار کرده بودند. اينان به گفته آيتالله خميني, معتقد بودند که تباهي و ستم بايد چندان فزوني گيرد که ظهور امام غائب را ايجاب و تسريع کند. پيداست که از اين انديشه, چه رويکردي به قدرت و سياست برخواهد خاست و باري هر چه از آن برآيد, قطعاًً سياستي دموکراتيک نخواهد بود. ناگفته نگذاريم که اعضاي انجمن حجّتيه, به شدت و نفرت, از آن اتهام بيزاري ميجويند و آن را دروغي برساخته دشمنان ميشمارند. شايد صحيحتر آن باشد که مهدويتگرايان حجّتيه را در امر سياست, مردمي بيعمل و کنارهگير بشماريم که با همه حکومتها ميسازندو به معاش خود ميپردازند تا پايان زمان در رسد و مهدي موعود نقاب از چهره براندازد. نيک روشن است که در شکم اين بيعملي سياسي هم طفل دموکراسي پرورده نخواهد شد.
در سوي مقابل, تئوري ولايت فقيه آيتالله خميني بود که حکومت را حق فقيهي ميدانست که به نيابت از امام غائب و با برخورداري از امتيازات و اختيارات او, سقف سياست را بر ستون شريعت بزند و دست قدرت از آستين مهدويت درآورد و با تصّرف در نفوس و اعراض و اموال مسلمين, ناخداوار سفينه جامعه را با نسيم ولايت به ساحل هدايت برساند. اين آشکارترين و نابترين شيوه بناي سياست بر مهدويت بود و چنانکه همه ميدانيم نه آقاي خميني نظرية خود را دموکراتيک ميدانست و نه ديگران چنان صفتي را درخور آن ميديدند و نه بسط و تداوم عملي آن تئوري, ساماني دموکراتيک به کشور داد. و چنانکه گذشت متکلمان رسمي اين حکومت هم به هيچ رو شرمنده نبوده و نيستند از اينکه ناسازگاري نظري و عملي دموکراسي را با ولايت فقيه به صد زبان و برهان, مدلّل و مسلّم سازند.
اما در جانب روشنفکران ديني, دکتر علي شريعتي دلير، در استخدام نظرّيه مهدويت براي اهداف سياسي از همه دليرتر بود. وي بيآنکه به مباني کلامي مهدويت بپردازد از "انتظارفرج" سلاحي براي "اعتراض" ساخت و بهدست پيکار جويان مسلمان داد تا با حکومت وقت درآويزند و آن را براندازند. اين شيوة ماهرانة اسلحهسازي ايدئولوژيک, گرچه خاصّيتي انقلابي داشت و به کار پيکار ميآمد, امّا دريغا که با مردمسالاري و استقرار نظم دموکراتيک مهربان نبود و جز ناراضي تراشي بهرهيي و ميوهيي نميداد و البتّه خادم خالص نظريه "امّت و امامت" بود که نظريّهيي سخت ضددموکراتيک از کاردرآمد.
از ميان اين بزرگان, شايد مهدي بازرگان يک استثنا بود که در عين اعتقاد, با "مهدي", بازرگاني نکرد و از آن بهره سياسي نجُست و همين، انفصال او را از يک نظام مهدويت مدار رقم زد.
از همروزگاران خود که بگذريم و به پشت سر نگاهي بيفکنيم و پيشگامان مهدويت سياسي را در تاريخ گذشته جستجو کنيم البتّه با صفويان ملاقات خواهيم کرد که از ملاقات شاه اسماعيل با "صاحب الامر مهدي" داستانها ساخته بودند و آوازه درانداخته بودند که وي تاج و شمشير و خنجر و کمر و رخصت "خروج" را از مهدي گرفته است. و حتي شاهان صفوي را منصوبان امامان به سلطنت ميانگاشتند و دولتشان را "مخلّدو به ظهور قائم آل محمّد متّصل" باز مينمودند2. اگر اين آواها امروزه آواهاي آشنايي است, براي آن است که سرچشمهيي يکسان دارند و از حلقومي واحد برميخيزند و باري فصل مشترکشان اين است که بر سياست ورزي مهدي گرايانهيي استوارند که با نظم انسان نواز مردم سالار نسبتي و قرابتي ندارد.
آن "امام شهر که سجاده ميکشيد بدوش" و کارنامه مجلسيان را مقبول و مصّوب امام زمان در شب قدر ميدانست و روحاني ديگري که با توسّل به رؤيايي, پيروزي دولت احمدينژاد را محصول دعاي امام غائب[3] ميشمرد
Comment
-
آن "امام شهر که سجاده ميکشيد بدوش" و کارنامه مجلسيان را مقبول و مصّوب امام زمان در شب قدر ميدانست و روحاني ديگري که با توسّل به رؤيايي, پيروزي دولت احمدينژاد را محصول دعاي امام غائب[3] ميشمرد (همچنانکه شاه اسماعيل و شاه تهماسب صفوي در رؤيا هاي خود امام علي و امام مهدي را ياور و پشتيبان خود ميديدند) جز کاسبکاري سياسي و ارزان فروشي متاع مهدويت به سياست حاکم و ترويج "تشيع صفوي" کاري نميکردند. و اگر حجةالاسلام بهمنپور از تضعيف اعتقادات شيعيان و نسبت عواميگري و عوامزدگي به روحانيان رنجيدهاند, نگاهي به "تعصّبات سياسي" و مهدويت فروشي و گفتار و رفتار و سکوت و رضاي همکسوتان و پيشکسوتان خود بيفکنند و آتش خشم و خروش خود را بر آنان ببارند. هماکنون در جمکران, دوچاه نهادهاند يکي براي زنان و ديگري براي مردان, تا عريضه حاجات خود به امام غائب را, جداگانه در آنها بيندازند و براي هر عريضه دويست تومان بپردازند. و اينها همه در زير گوش و چشم نوّاب امام زمان و "ملولان از علم بيعمل" صورت ميپذيرد که در قم نشستهاند و چشم بر اين "شرک تقوا نام" بستهاند. اينها را ببينيد و بگوئيد که حال جاي خنديدن است يا گرييدن.
باري نظريه مهدويت, حق باشد يا باطل, در عرصه سياست يا به بي عملي سياسي يا سفاکي و مردم فريبي صفوي صفتانه يا به ولايت مطلقه فقيه و يا اسلحهسازي ايدئولوژيک ميانجامد که عليايّ حال با دادگري دموکراتيک پاک بيگانهاند."وقت آن شيرين قلندر خوش که ..." گفت:
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم که گاهگاه بر او دست اهرمن باشد
اينها همه بيان ربط منطقي انديشهها و پيشهها بود, از اين پس اختيار و گزينش باشماست که دموکراسي را بخواهيد يا ولايت مطلقهفقيه را يا بيعملي سياسي را يا ...
هفتم. دولت اسرائيل و سياست نومحافظهکاران آمريکا (که حجةالاسلام بهمنپور چنگ تمّسک به آنها زده است) نيز شاهد صادقي در آستين ماست. مگر صهيونيزم سياسي تئودور هرتزل تشکيل دولت اسرائيل را "آغاز فديه موعود و استخلاص بنياسرائيل" نميدانست و مگر يهوديان اين "وعدة توراتي ـ الهي" را مستمسک بازگشت خود و اشغال فلسطين قرار ندادند و مگر نو محافظهکاران آمريکا که منتظر بازگشت ملکوت مسيحاند, برهمين پايه از دولت اسرائيل پشتيباني نميکنند؟ پس قياس اين "وعدههاي الهي" و "موعودهاي منتظر" شيعيان و يهوديان و مسيحيان چه جاي شگفتي دارد؟ و اگر اسرائيل در چشم آمريکانشينان, حکومتي دموکراتيک مينمايد (به قول شما), درست به سبب آن است که ديگر آن موعودگرايي را جدّي نميگيرد و براي آن تهيّه و تدارک نميبيند و از حفظ و حمايت يک حکومت سکولار قدمي کوتاه نميآيد. در ايران هم کم و بيش چنين است. يعني به اعتراف آقاي جوادي آملي, "ما همه سکولار زندگي ميکنيم". و اين نيست مگر به يُمن روشنگريهاي روشنفکران. اگر کار به دست حزبالله ميافتاد که به دنبال برپا کردن "جامعه مهدوي" است, آنگاه ميديديد که چه مصالحي فداي چه مواعيدي ميشد.
هشتم. از سر طنز و طنازي نوشتهايد که اگر هم در جايي دموکراسي براي مسلمانان به ارمغان آمده, لاجرم "به يمن پيروي از ابوحنيفه و ابن خلدون و اقبال لاهوري بوده است"!. چنين سخن گفتن نه شايسته شما است و نه بيان وفادار مراد و مفاد سخن من. حساب اقبال لاهوري جداست ولي البته نسبت فقه حنفي و فقه جعفري با دموکراسي يکي است و هيچکدام براي طفل دموکراسي نه مادر خوبي هستند نه دايه مهرباني. سخن من همان است که در ابتدا آوردم: فقه سالاري تمدن اسلامي و فقهخويي مسلمانان, زمينة مطلوبي است براي استقرار قانونسالاري دموکراتيک. ولي اين فقط شرط لازم است. آنچه اين شرط لازم را به شرط کافي بدل ميکند تزريق داروي شفايبخش "حّق" به فقه تکليفانديش اسلامي است. و اين است معنا و نمونه تکيه بر سنت و فراتر رفتن از آن, با هم.
امّا آراء اقبال لاهوري درباب خاتميت شايسته توضيح بيشتر است:
وي در فصل پنجم و ششم کتاب پرمايه "بازسازي فکر ديني در اسلام", روح اسلام را ضّد يوناني ميشمارد و افسوس ميخورد که مسلمانان يوناني مآب شدند و عقل استقرايي را فرو نهادند. به اعتقاد وي, در آمدن عقل استقرايي _ تجربي, تکيه انحصاري بر غريزه (وحي) را متوقف کرد و خاک تاريخ از پروردن پيامبران عقيم شد و لذا ختم نبوت ايجاب و اعلام گرديد و از اين پس به انتظار وليّ آسماني ديگري نشستن که منبع تازهيي براي دانش باشد و اتوريتة نويني را بنا نهد خطاست. اعلام ختمّيت, آغاز رها سازي عقل انساني بود تا آدمي با انديشه خودگام بردارد و چراغ عقل خود را برافروزد چراکه دست کليم را "درين زمانه نهان اندر آستين کردند". بشريت, اينک به سه چيز نياز دارد: "تفسيري معنوي از جهان, رهايي معنوي خرد و اصول بنيادين عاّم براي جهت دادن به تکامل جامعه بر اساسي معنوي". نبودن و نيامدن پيامبران, به معني آزادي خرد است که ديگر سقفي براي تفکر ندارد و بخود وانهاده است و دين منبعي از منابع الهام اوست و لا غير. وي در انتها "دموکراسي معنوي را هدف غايي اسلام" ميشمارد و مهدويّتي را که رتبه نبوّت يا بالاتر از آن داشته باشد مانع اين دموکراسي معنوي مييابد.
سخنان اقبال را به گوش هوش بايد شنيد و قدر دان نعمت خاتميت بايد بود که آدميان را بر مائدة زمين نشاند و از انتظار فرسايندة فتحابواب آسمان رهايي بخشيد. انتظاري که به اعتقاد شريعتي "مذهب اعتراض" بود در نگاه اقبال به "مذهب انقراض" بدل ميشود: انقراض خرد و زوال دموکراسي معنوي. مسلمانان به حکم خاتميت, به هيچ "نداي آسماني" ديگر گوش نخواهند سپرد و بر سر راستين يا دروغين بودنش نزاع نخواهند کرد. سخن هيچ کس ديگر حجيت سخن پيامبر را ندارد و از آسمان فرو نميريزد که ازين پس, افلاکيان کار زمين را به خاکيان وانهادهاند. و البته اينها هيچکدام نافي ولايت باطني نيست که حديثي ديگرست.
نهم. حافظ گفت:
نـمي بينـم نشـاط عـيش در کـس نه درمان دلي نه درد ديني
درونها تيره شد باشد که از غيب چراغي برکند خلوت نشيني
من آن خلوت نشين غيب نيستم امّا آنچه نوشتهام و مينويسم از سر درد دين و براي درمان دلها است, خاصّه در اين زمانه که نشاط عيش را از همگان گرفتهاند. و دراين راه پر خطر, نه چشم به منصبي دوختهام نه مکسبي, بل همه آنها را درباختهام. عشق به حقيقت جايي براي معشوق ديگري ننهاده است. و از کلام خشيتانگيز قرآن و خداي سبحان , اين يکي را بهتر از همه به ياد دارم که: تلک الدّار الآخرة نجعلها للّذين لايريدون علواً فيالارض و لافساداً. والعاقبة للمتقّين4 و اگر مجال سخن فراختر بود و از منجنيق فلک سنگ فتنه نميباريد و عقاب جور بال در همه شهر نگشوده بود و رهزنان گره بر زبان نبسته بودند, و اگر نبود عوامي عواميان و حرامي حراميان, "غير اين منطق لبي بگشادمي".
ليک از چشمِ بدِ زهر آب دم زخمهاي روحفرسا خوردهام
جناب آقاي بهمنپور
من همواره شما را به نيکخواهي و پارسايي شناخته و ستودهام و نقدتان را گرچه منطقاً نميپذيرم اخلاقاً ستايش ميکنم و اگر خال عيبي بر جمال تقواي شما ميبينم همانا همکاري شما با حکومتي است که ستمگريهايش دل عدالت را به درد آورده است و بر پيکر مشروعيتش زخمهاي عميق زده است. مگر از ذکر مبارک رفته است که "ولاتر کنوا الي الذّين ظلموا فتمسّکم النّار"5؟ از شما شنيدهام و ميدانم که شما اين حکومت را تنها حکومت شيعه جهان ميدانيد, و لذا حمايتش ميکنيد, امّا به گمان من, تنها معيار مشروعيت, عدالت است نه شيعيت و اسلاميت. و بهمين سبب اميدوارم در نقد دليرانه و پالايش طبيبانة سياستهاي عدالت آزار اين حکومت به مقتضاي ورع و اخلاق عمل فرمائيد و حال که صاحب اين قلم را به داشتن"تعصّبات سياسي" مذموم منسوب ميکنيد, خود از داشتن تعصّبات سياسي عدالت ورزانه پرهيز مکنيد.
والله وليّالتّوفيق
عبدالکريم سروش
اول شهريورماه يک هزارسيصد و هشتاد و چهار خورشيدي
پی نوشت:
1- قرآن: در بذل عطاياي الهي, منع و بخلي نيست.
2-رستم التواريخ و ديگر منابع تاريخ عصر صفوي
3-" امام غائب" البته تعبيري تناقض آلود است. امام, بر حسب تعريف, همان است که رياست ظاهره داشته باشد. لذا وليّ غائب صحيحتر مينمايد.
4- قرآن: سعادت اخروي را براي کساني نهادهايم که در اين جهان بدنبال جاه و فساد نميروند. و عاقبت نيک از آن پارسايان است.
5-قرآن: به سوي ستمگران نرويد تا آتش دامنتان را نگيرد.
- اين مطلب پاسخي بود به نوشته "تاسفی بر سخنان يک دوست"، محمدسعيد بهمنپور، بازتاب
Comment
-
دوست دیرینه، جناب آقای دکتر سروش!
بعد از یاد خدا کلام را با بیتی از استادتان مولانا آغاز میکنم که فرمود:
خواجه پندارد که خدمت میکند بیخبر از معصیت جان میکند
سخنرانی جنابعالی پیرامون "رابطه مردم سالاری و تشیع" که در آن کوشیده اید این دو را با هم غیر قابل جمع جلوه دهید موجب تاثر و درعین حال شگفتی گردید، چرا که نه خدمتی به مردم سالاری بود، نه حقیقتی در باره تشیع را بازگو نمود، و نه گره ای از کار سیاست در ایران گشود.
الحق غیرت وتعصب شما نسبت به دموکراسی در این سخنرانی قابل تقدیر است؛ اما هدف شما از حمله به عقاید ریشه ای تشیع در این رهگذر اصلا و ابدا مفهوم و قابل درک نیست. بالاخره و در آخر کلام بر شنونده سخنان شما معلوم نمی شود که جنابعالی میخواهید به مردم ایران خدمت کنید یا خیانت؟ می خواهید دموکراسی در ایران مستقر شود یا نشود؟ و می خواهید از کار این مملکت گره ای بگشایید یا در آن گره ای بیفکنید؟
بی تردید حضرتعالی که به خوبی به روند و قانون و قضایای تحولات فکری و دینی و اجتماعی واقفید انتظار ندارید که ملت ایران به خاطر سخنان شما یا برای استقرار دموکراسی و یا هر چیزی نظیر آن دست از تشیع بردارد؛ لاجرم می خواهید با این سخنان به آنان بگویید که چون شیعه هستید باید فکر مردم سالاری را از سر بیرون کنید که آن آرمان با این اعتقاد سامان نمی گیرد و آن متاع مغبوط اگر هم برای دیگر مسلمانان میسر شود، برای شیعیان دست نمی دهد؛ و اگر هم در جایی نوعی از مردم سالاری برای مسلمین دست داده است به یمن پیروی از ابوحنیفه و ابن خلدون و اقبال لاهوری بوده است! پس دست فرو کشید و بیهوده نکوشید که این متاع از آن دیگران است و نه برای شما.
نمیدانم باید بر این سخنان شما بخندیم یا گریه کنیم؟ وعجب است که گاه تعصبات و تمایلات سیاسی تا کجا می تواند بر ذهن یک اندیشمند، هر چند هم که بزرگ، سایه افکند که از لوازم کلام خویش غافل بماند و نداند که رشته سخن به کجا می راند.
در باب خاتمیت پیامبر و ولایت ائمه و تعارض آنان با یکدیگر سخنانی گفته اید که این مقال مختصر را گنجایش بحث از آن نیست و در کتب کلامی و حدیثی به تفصیل مورد سنجش و مداقه گرفته است. از نظر این منابع ولایت ائمه هیچ تعارضی با خاتمیت پیامبر ندارد و امامان شیعه تشریع نمی کنند بلکه تفسیر و تبیین می کنند. اما عجیب آن است که جنابعالی که معتقد به "بسط تجربه نبوی" هستید چگونه اینقدر سنگ خاتمیت را به سینه می زنید و ولایتی را که حتی برای امثال مولای رومی قائلید اینک در پیامبر اکرم منحصر فرموده اید. لابد آیات سوره مائده هم از ذکر مبارک رفته است که "انما ولیکم الله ورسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون، و من یتول الله ورسوله والذین آمنوا فانّ حزب الله هم الغالبون."
دوست عزیز، آقای سروش! آیا برای کوبیدن اندیشه ولایت فقیه اینقدر معونه لازم است که آن را جز با نفی ولایت و معصومیت امامان شیعه نمیتوان محکوم کرد، و به راستی اگر ولایت فقیه تا این حد در عمق اعتقادات تشیع ریشه و دامنه دارد آیا می توان در ایران شیعه مذهب حکومتی دینی ورای آن را ترسیم نمود؟
اما از همه حیرت آورترسخنان جنابعالی در باب اعتقاد به مهدویت و تعارض آن با مصلحت عامه و مردم سالاری است. البته حضرتعالی مستحضرید که اعتقاد به مهدویت منحصر به شیعیان نیست و اکثریت اهل سنت نیز به آن معتقدند و اشخاصی چون ابن خلدون که احادیث آن را مخدوش میدانند در اقلیت اند، هر چند در میان اهل سنت نیز کسی به قضاوتهای حدیثی ابن خلدون اعتنا نمی کند. به گمانم برای نشان دادن عمق بیزاری تان از نظام موجود در ایران تشبیه آن به حکومت اسرائیل به خوبی کفایت می کرد و دیگر لازم نبود برای این منظور ریشه ای ترین اعتقاد شیعیان را غیرقابل جمع با مردم سالاری بینگارید، و اعتقاد به وجود مهدی علیه السلام را که یک واقعیت است با یک حکم ارزشی که مطلوبیت دموکراسی است منافی بدانید. از شما که کتاب "دانش و ارزش" را نوشته اید در عجبم که چگونه چنین حکمی می کنید؛ شاید آن هم باز به دلیل گرایشات سیاسی است.
لاجرم بعد از چندین سال زندگی در آمریکا مستحضرید که ایالات متحده که مهد مردم سالاری است و تحفه های آن را نیز بی وقفه در جهان پخش می کند یکی از مذهبی ترین کشورهای غربی است و اکثریت قریب به اتفاق مسیحیان آن کشور خود را زمینه ساز بازگشت مسیح و استقرار ملکوت الهی در زمین می دانند. و از قضا لابد می دانید که علی رغم فلسفه انتظار یهودی که به آن اشاره فرموده اید اسرائیل تنها کشوری است که در غرب به عنوان نمونه دموکراسی در خاور میانه از آن نام می برند. گذشته از این فرموده اید که حکومت ایران به جای آنکه به مصلحت عامه بیندیشد خود را "زمینه ساز برای یک موجود تاریخی" می داند. مایلم یکی از سیاستهای حکومت ایران را نام ببرید که برای زمینه سازی حکومت مهدی علیه السلام وضع و طرح شده باشد و نه برای مصلحت دینی یا دنیایی عامه.
البته نه آن سخنرانی جنابعالی و نه این مقال حقیرجای بحث و نظر و جدال و استدلال در باب اندیشه هایی هزار و چند صد ساله نظیر ولایت و مهدویت نیست. تنها می خواهم اشاره کنم که اگر این مفاهیم حقیقت و واقعیت داشته باشند، می بایست مردم سالاری را که حتی به اذعان خود شما تنها یک روش است و نه یک ارزش، با آن منطبق نمود و نه بر عکس؛ مگر آنکه این ها را هم از همان دروغ هایی بپنداریم که علمای شیعه که همگی از نظر شما عوام هستند ساخته و پرداخته اند و ما نیز بعضی از باب عوامزدگی وبعضی از باب عوامفریبی نام آنها را می بریم.
خداوند به همه ما حسن عاقبت عطا بفرماید.
والسلام.
دوست شما
محمد سعید بهمن پور
Comment
-
دکتر عبدالکریم سروش روشنفکر و متفکر برجسته روز دوشنبه بیست و پنج ژوئیه به دعوت انجمن اسلامی دانشجویان پاریس در محل آمفی تئاتر دانشگاه سوربن به ایراد سخن پرداخت. در این جلسه که جمعی از ایرانیان و دانشجویان حضور داشتند دکتر سروش در ادامه سخنرانی چند ماه پیش خود در خصوص رابطه اسلام و دموکراسی به بیان نسبت میان تشیع و مردم سالاری پرداخت.
دکتر سروش در ابتدا گفت: اکنون در ایران حکومتی بر پا است که مبتنی بر تعلیمات شیعی حکومت می کند و فقیهان و شخص ولی فقیه و حاکم بالفعل تکیه بر نیابت امام زمان زده است و از جانب او حکومت را اداره می کند و از جانب او دستی از آستین قدرت بدر می آورد. قداستی برای حکومت و قدرت قائل است که برای سایر حکومتهای غیر دینی قائل نیستند. سخن در سطح تئوریک رابطه میان تشیع و دموکراسی است. تشیع شاخه ای در مقابل اسلام نیست بلکه تشیع و تسنن دو تفسیر از اسلام هستند. بدون آنکه بخواهیم یکی را بر دیگری ترجیح بدهیم تعدادی از صحابی پیامبر برداشتی از ایشان داشتند که اقلیتی به نام تشیع را پایه گذاشتند و بخش دیگری از صحابی برداشت دیگری داشتند که اهل سنت نام گرفت. هشتاد و پنج تا نود درصد مسلمانان سنی مذهب هستند وشیعیان اقلیت هستند.
دکتر سروش آنگاه با اشاره به مباحث طرح شده در سخنرانی قبلی خود در پاریس افزود: دو دوران را پشت سرگذاشتیم، یک دوران آنکه سخن از اسلام انقلابی می گفتند و متفکران ما وشاید روشنفکران ما و در صدر آنها مرحوم شریعتی بدنبال آشتی دادن اسلام و انقلاب بودند که الحق توفیق عملی پیدا کردند. ما اکنون این دوران را پشت سر گذاشتیم و دوره مبازات چپ و ضد کاپیتایستی انقلابها ظاهرا بسر آمده است و ارزش آکادمیک و مطالعاتی پیدا کرده و نقش پیشین خودش را در عرصه اجتماع ندارد.
یک دوره دیگری را نیز پشت سر گذاشتیم که در آن عده ای در کشورهای عموما اسلامی عربی و کمتر در کشور ما بدنبال استخراج دموکراسی از اسلام بودند یعنی می خواستند بگویند همان چیزی که در مکاتب لیبرال دموکراسی هست می توان از تعالیم اسلامی بیرون آورد و استخراج کرد. تعالیم ابولعلی موجودی و همچنین مرحوم بازرگان در میان ما بدنبال چنین مفهومی بودند بطور مثال آنگاه که قرآن از شورا سخن گفته ایشان از آن مجلس شورا و پارلمان برداشت می کردند و آنگاه که سخن از بیعت به میان می آمد حمل بر مفهوم انتخابات می کردند. می خواستند بگویند ما با داشتن مکتب اسلام به مکاتب دیگر نیازی نداریم. این همان نگاه ماکسیمالیتسی به دین است که در صدر اسلام می گفتند حسبنا کتاب الله. امروز این دوران را نیز پشت سر گذاشته ایم و من به جرئت می توانم بگویم اقلیتی از روشنفکران مسلمان و متفکران جهان اسلام ایران و عرب و ترکیه و غیره اکنون در این فکر هستند که مبانی بنیادین دموکراسی را از اسلام استخراج بکنند. کم و بیش ما به اجماعی رسیده ایم که اجماع میمونی است که به ما می گوید آن کار ناشدنی است و محکوم به شکست است اقلا در ایران چنین است و راه باطلی را که می رفتیم فرونهادیم. کوششها به جانب دیگری معطوف شده است. نسبت میان اسلام و مردم سالاری در سطوح بالاتری دنبال می شود، کار پیچیده تر شده است و بهتر می توانیم راه را ببنیم. اکنون باید به جاده اصلی برگردیم، جاده اصلی چیست؟ جاده اصلی تشخیص منفی است یعنی پاره اي از اندیشه ها را نباید دنبال کرد و اینکه برخی راهها بدنبال سراب است.
سروش در ادامه سخنرانی خود به تشریح ماهیت تمدن اسلامی پرداخت و افزود: تمدن اسلامی را باید تمدن فقه و حقوق بدانیم نه تمدن فلسفی. این فقیه پروری یک ذهنیت قانونگرا و قانون اندیش به تمام مسلمانان داده است که در واقع یک ذهن تکلیف اندیش به مسلمان داده شده است. مسلمانان در تمام زمینه ها باید به مقررات شریعت توجه نمایند، هنگام کار، استراحت، استحمام، خوردن و آشامیدن و سایر امور.
دکتر سروش در تبیین وجه فقه پروری تمدن اسلامی و اثرات آن گفت: فقه یک دانش تکلیف اندیش است اما سخنی از حقوق در آن به میان نیامده است. سن بلوغ، سن تکلیف هم گفته می شود اما هیچ سخن از سن حقوق به میان نمی آید. نمی گویم مفهوم حق از فقه غائب است اما کفه تکلیف بر حقوق در فقه میچربد. در حالیکه جهان جدید آدمی را موجودی محق تعریف می کند. در واقع مقررات فقهی ما مقررات به معنی تکلیف بوده و هست و نه مقررات به معنی حقوق پس باید اینجا یک موازنه ای بین حق و تکلیف ایجاد شود. ما باید این توازن را برقرار کنیم.
این روشنفکر مسلمان در ادامه سخنرانی خود به ذکر وجوه متمایز شیعه و سنی پرداخت و گفت : تشیع مشترکات زیادی با اهل تسنن دارد اما در اینجا باید به اختصاصات آن توجه نمود. دو مفهوم کلیدی خصوصیتی به تشيع می دهد که با آن درجه از غلضت در جهان تسنن وجود ندارد. اول خصلت ولایت است یعنی آن خصوصیتی که در پیامبر بود ادامه پیدا می کند و با مرگ پیامبر پایان نمی پذیرد آنهم در افراد معین نه در همه افراد. در میان شیعیان این اولیاء الهی نام برده شده اند همانها که امامان شیعه نامیده می شوند و نیز شخصیتی به این افراد داده شده تقریبا برابر با شخصیت پیامبر که می توانیم بگوئیم مفهوم خاتمیت پیامبر را دچار تزلزل کرده است. این نکته بسیار مهمی است که ما چه شیعه باشیم یا نباشیم باید تکلیفمان را با آن مشخص بکنیم. قرآن به وضوح می گوید که پیامبر اسلام خاتم النبیین است اما شیعیان مقام و منزلتی که به ائمه خودشان بخشیده اند تقریبا مقام و منزلتی است که پیامبر دارد و این نکته ای است که نمی توان به سهولت از آن گذشت، یعنی مفهوم خاتمیت در تشیع مفهوم رقیق شده و سستی است. زیرا امامان شیعه حق تشریع دارند حال آنکه این حق انحصارا حق پیامبر است.
سروش آنگاه به بیان منابع فقه نزد شیعه و سنی پرداخت و گفت: ابوحنیفیه اعتقاد داشت که کل احادیث صحیح از پیامبر به بیست حدیث نمی رسد و یک دانش فقه به این عظمت بر اساس هفده حدیث از پیامبر و آیات قرآن که آنهم در زمینه های فقهی بسیار محدود هستند بنا نهادند در واقع منبع دیگری وجود نداشت قرآن به علاوه روایات موثق از پیامبر. به همین دلیل فقه اهمیت زیادی پیدا کرد.
اما وضع در شیعیان متفاوت بود و منابع نزد ایشان بسیار نامحدود و بی پایان بود یعنی وقتی از امام حسین، امام جعفر صادق و امام باقر روایتی را می شنیدند یعنی خود پیامبر گفته بود. از نظر شیعیان امام صادق و سایر ائمه فقها نیستند و رأی فقهی نمی دهند کلماتی می گویند که عین حکم الهی است و همان رفتار با آن می کنند که با کلمات پیامبر و قرآن می کنند، هیچ فرقی از این جهت وجود ندارد. البته شیعیان نمی گفتند که امامان شیعه مورد و محل وحی قرار می گیرند ولی تعبیری دیگر بکار می برند و می گویند اینها محدث و مفهم هستند یعنی یک جوری حقایق را به ایشان می فهمانند آن شکلش را نمی گفتند اما اسم وحی هم نمی آوردند برای اینکه متمایز بشوند از پیامبر اما شأن و مرتبتی که برای امامان شیعه قائل بودند دقیقا همان شأن پیامبر بود یعنی مقام عصمت قائل هستند درست مثل پیامبر و سخن ایشان همردیف کلام پیامبر و قرآن می باشد. بدلیل آنکه ایشانرا حاملان ولایت الهی می دانند. اهل سنت هر حرمتی هم برای ابوحنیف قائل باشند وی را معصوم نمی دانند و ویرا حامل ولایت الهی نمی دانند و هرگز او را مصون از انتقاد و اعتراض نمی دانند. غزالی منتقد ابوحنیفه بود و سخن ماندگاری گفت که ما باید همیشه آنرا به یاد داشته باشیم. غزالی گفت: تا آنجائی که سخن قرآن و پیامبر است هرچه گفتند روی چشم بنده اما از پیامبر که پائین آمدید "هم رجال و نحن رجال" آنها برای خودشان کسی بودند و ما هم برای خودمان کسی هستیم آنها برای خودشان حرفی دارند و رأیی دارند و ما هم حرف و رأیی داریم آنها را به رخ ما نکشید که مثلا ابو حنیفه چنین گفته شما دهانت را ببند، چرا؟ او صاحب اجتهاد بود و ما هم به قدر خودمان فکر می کنیم و صاحب اجتهادیم وعقلا و منطقا از نظراتمان دفاع می کنیم.
این یک تفاوت اساسی بین شیعان و اهل سنت است در مسئله ولایت و تعارض آن با مفهوم خاتمیت . این درکی که شیعیان خصوصا الان در این شیعه غلو آمیزی که در ایران هست این درکی که از ولایت دارند واقعا نفی کننده خاتمیت است. در ایران ما یک شیعه غالی یعنی اهل غلو داریم همان که مرحوم شریعتی می گفت شیعه صفوی و یک تفکر اخباری که اسم اجتهاد برده می شود اما چیزی جز تقلید در حوزهای علمیه به چشم نمی خورد.
تفاوت دیگر مفهوم مهدویت است که دنباله همان امامت و ولایت است. شیعیان اعتقاد دارند یکی از امامانشان همچنان زنده است و به نحوی در کارها حضور دارد. عوام اعتقاد دارند مجتهدین زیر عنایت آن امام غائب هستند و توسط او هدایت می شوند و از خطا نگه داری می شوند حتی اگر کسی به مسند مرجعیت رسید حتما نظر امام غائب با مرجعیت وی بوده است. الان در نزدیکی شهر قم روسنایی است به نام جمکران که بر اساس یک خوابی که کسی دیده و امام زمان گفته که من در آنجا گاهی حضور دارم مسجدی بنا شده است. این مسجد سالها است که محل زیارت شیعیان است پس از انقلاب توجه بی سابقه ای به آن مسجد شد تا حدی که خود قم تحت الشعاع این مسجد قرار گرفته است. چاهی در این مسجد هست که مردم نامه ها و عریضه های خودشان را برای آنکه بدست امام زمان برسد در آن چاه می اندازند، اخیرا شنیدم این چاه پر شده است، این کار عوام شیعه است. البته وقتی می گویم عوام شیعه، علمای شیعه را هم جزو همین عوام می شمارم. زیرا اینها هم پیروی عوام می کنند و هم عوام این کارها را از ایشان یاد می گیرند. شما فکر نکنید هرکسی معمم است و روحانی است جزء خواص است نه اینطور نیست. اینها جزو عوام هستند منتها عوامی که گاهی امر بر خودش مشتبه می شود و گمان می کند عوام نیست و در جهل مرکب است. مرحوم مطهری می گفت روحانیت ما عوامزده است، بنده معتقدم اینطور نیست، روحانیت ما عوامزده نیست عوام است. عوامزده یک لغت محترمی است یعنی کسی که خودش عوام نیست ولی گرفتار عوام است در حالیکه عوام گرفتار اینها هستند.
در هرحال نزد شیعه دوران طلائی تمدن اسلامی وقتی خواهد بود که آن امام غائب ظهور بکند و یک حکومت جهانی ایجاد بکند. البته همانطور که به یاد دارید یکی از شعارهای جمهوری اسلامی از ابتدا این بود که این نظام برپا شده است تا مقدمات ظهور آن امام غائب را برپا بکند و این پرچم را به صاحب اصلی او بسپارد. فقهای شیعه هر حکومتی فارغ از آنکه عادلانه باشد یا نباشد را غاصب می دانند.
دکتر سروش سپس برای تبیین بحث خود به یکی از آثار اقبال لاهوری اندیشمند مسلمان اشاره نمود و گفت: اقبال لاهوری کتابی دارد به نام" احیای فکر دینی در اسلام" فصل پنجم این کتاب در مورد نبوت است که پیامبر چه می کند و خلاصه حرفش این است که ختم نبوت به دلیل ظهور عقل استقرائی بشر است. تا قبل از ظهور عقل استقرائی پیامبران ظهورشان لازم بود. اما همینکه مردم عاقل و بالغ شدند از حضور پیامبران بی نیاز شدند. ختم نبوت یعنی اینکه دیگر کسی حامل وحی از سوی خدا نیست و دیگر کسی اتوریته کلام پیامبر را ندارد. اقبال در شعر معروفش می گوید:
چراغ خویش برافروختم که دست کلیم
در این زمانه نهان اندر آستین کردند
اقبال می گوید که در زمانه ما چراغ کلیم در آستین مانده است و دیگر بیرون نمی آید و ما از چراغ کلیم الله نور نمی گیریم بلکه چراغ خودمان را باید روشن کنیم. اقبال در آن کتاب خودش می گوید : ختم نبوت یعنی آنکه ما رها هستیم از الهام آسمان، یعنی دیگر کسی نیست که بیاید و بگوید من از جانب خداوند با شما سخن می گویم فلذا روی حرف من حرف نزنید عقل نقاد و عقل استقرائی وقتی آمد در وحی بسته شد. در ادامه این بحث اقبال به مهدویت اشاره می کند که البته این بخش از کتاب اقبال به فارسی ترجمه نشده است.
Comment
-

Comment