در دهه هاي 1950 و 1960 اسلام سياسي در ميان نيروهائي كه مخالف وضع موجود بودند، جرياني حاشيه اي بود. در واقع، اسلام سازمان يافته نوكر اجنبي محسوب شده، مورد استهزا قرار ميگرفت.
دوره بعد از جنگ جهاني دوم نقطه عطف ديگري در اين جوامع بود. قدرتهاي امپرياليستي ساختارهاي دولتي نيمه فئودال نيمه مستعمره جديدي را در اين كشورها شكل دادند. در اين نظم جديد، به روحانيت سهم بسيار كمتري در قدرت داده شد. در كشورهاي مختلف خاورميانه از درون دستگاه اسلامي يك جريان سياسي كه بشدت با رژيمهاي حاكم در تضاد بود، سربلند كرد. اين ها دارودسته هاي حاكم و اسلام رسمي را فاسد و مطرود اعلام كردند. در واقع، ريشه جنبشهاي اسلامي كنوني در اين دوره است، هر چند كه افكار سياسي شان را پدران ايدئولوژيك آنان قبلها تدوين كرده بودند.[4] (نقد اين مقاله متوجه آن دسته از نيروهاي اسلامي است كه از پرچم اسلام براي به چالش طلبيدن رژيمهاي وابسته به غرب در خاورميانه، استفاده كرده اند.)
رهبران و كادرهاي اصلي اين جنبش هاي اسلامي عموما از ميان قشرهاي زير بلند شدند: ميان روحانيوني كه هدفشان احياء جايگاه قديمي روحانيت در ساختار حاكم بود يا اينكه بدنبال سهم بيشتري در نظام حاكم بودند؛ روشنفكران طبقات مياني؛ بخشهائي از طبقات فئودال كمپرادور كه از ساختارهاي حاكم به بيرون رانده شده بودند (وجود اينان بيان انشعاباتي است كه در ميان طبقات استثمار كننده و دارا رخ مي دهد). اما سربازان پياده اسلاميون از ميان توده هاي مستاصلي مي آيند كه از جايشان كنده شده اند، راهي شهرها شده اند. اين توده ها از دور محو ژستهاي "مخالفت جويانه" مرتجعين اسلامي مي شوند.
آنچه اين جنبشهاي اسلامي را ارتجاعي مي كند، عمدتا منشا طبقاتي رهبران و كادرهاي اصلي آن نيست. اين جنبش ارتجاعي است چون يك ايدئولوژي عهد عتيق (ايدئولوژي مذهبي) كه پايه در واقعيات ندارد و بنابراين مطلقا ناتوان از دگرگون كردن واقعيات موجود است را تبليغ مي كند. ارتجاعي است بخاطر آنكه مي خواهد ساختار طبقاتي ستمگرانه موجود را حفظ كند، و صرفا آنرا از طريق اضافه كردن "شريعت"، اسلامي تر كند ("شريعت" قانون اسلامي منبعث از تازينامه و سنت است كه پس از مرگ محمد نوشته شد و توسط هر كدام از فرقه هاي اسلام گسترش يافت). اين "اسلامي تر" شدن تنها به معناي تقويت جوانب فئودالي ـ پدرسالارانه جامعه است.
جنبشهاي اسلامي در نقاط مختلف جهان طرفدار يكي از چند فرقه اسلام، اعم از شيعه يا سني اند. اما تقريبا همه آنها، با تفاوتهاي قابل اغماض، طرفدار اصول پايه اي ايدئولوژيك اسلام هستند. الگوي جامعه موعود همه شان همان جامعه اي است كه توسط پيامبر و رهبران اوليه اسلام ايجاد شد. بطور مشخص، از جامعه اي كه توسط محمد برقرار شد به عنوان ايده آلترين جامعه خود نام مي برند. آنان ريشه تمام بدبختيهاي جوامع اسلامي را در "انحراف" از آن الگو مي دانند و معتقدند جوامع اسلامي پس از مرگ جانشينان محمد (چهار خليفه) راه فساد و انحطاط را پيمودند.
نيروهاي بنيادگراي اسلامي در مخالفت با قدرتهاي امپرياليستي و دارودسته هاي حاكم در كشورهاي خاورميانه هميشه شعارهاي آتشين مي دهند و گاه اعمال قهرآميز را چاشني حرفهاي پر حرارتشان مي كنند. اما آنها خيلي راحت توسط امپرياليسم جذب و تبديل به نگهبانان جديد و اغلب بيرحمتر همان نظام قديم مي شوند. بخش بزرگي از نيروهاي اسلامي در دوران "جنگ سرد" جذب امپرياليسم آمريكا شدند. در دوران "جنگ سرد"، امپرياليسم آمريكا كه در رقابت شديد با امپرياليسم شوروي بود، تصميم گرفت از كمربند كشورهاي اسلامي كه در مرزهاي جنوبي شوروي قرار داشتند براي محدود كردن شوروي و فروپاشاندن آن استفاده كند. به همين جهت سياستي به نام "استراتژي كمربند سبز" طراحي كرد (رنگ سبز اشاره به اسلام دارد). به دنبال اين سياست، در دهه 1980 امپرياليستهاي آمريكائي به رشد و گسترش نيروهاي بنيادگراي اسلامي در افغانستان ياري رساندند. در ايران، آمريكا و قدرتهاي اروپاي غربي راه را براي قدرت گيري خميني و همپالگي هايش باز كردند تا آنها يك انقلاب بزرگ را بدزدند و سرش را ببرند. اين مرتجعين با نقاب انقلابي گري دروغين، سوار بر پشت مردم خود را به قدرت رساندند و تبديل به دارودسته حاكم جديد در ايران شدند؛ يك انقلاب واقعي را درهم شكستند و نيروهاي انقلابي و كمونيست را قتل عام كردند. بايد تاكيد كرد كه شكست انقلاب 1357 در ايران، و برقراري يك رژيم تئوكراتيك (مذهبي) محصول همكاري ميان قدرتهاي امپرياليستي غرب و نيروهاي بنيادگراي اسلامي در ايران بود. ژنرال هويزر آمريكائي در كتاب خاطرات خود بدرستي نوشت: "ما شاه را از پريز كشيديم و خميني را به پريز زديم." (رجوع كنيد به مقاله اي كه در نقد كتاب خاطرات هويزر در مجله جهاني براي فتح شماره 6 به تاريخ 1986 منتشر شده است). بزرگترين جهاد اسلامي ربع قرن گذشته، يعني جنگ بنيادگرايان اسلامي افغانستان عليه شوروي، با پشتوانه مالي امپرياليسم آمريكا انجام شد. تجربه بيش از بيست سال گذشته نقاب نيروهاي اسلامي را پاره كرده و نشان داده كه اينها نه انقلابي اند و نه ضد امپرياليست. اسلام ايدئولوژي و ابزار طبقات استثمارگر است و غير از اين نمي تواند باشد.
الف ــ جهان بيني، موضع، برنامه سياسي و استراتژي سياسي جنبشهاي اسلامي معاصر
رهبران جنبشهاي اسلامي براي بناي انديشه تئوريك خود، و براي بسيج توده ها و مشروعيت بخشيدن به برنامه شان، از چند مقوله نظري مهم سود مي جويند. آنان با استفاده از مفاهيم ابتدائي اسلام و روايت و حديث از گذشته هاي دوردست، ماهيت واقعي ايدئولوژي و برنامه سياسي شان را در پرده اي از رمز و راز مي پيچند و از ديد توده هاي مستاصل پنهان مي كنند. دريدن اين پرده و نشان دادن ماهيت كاملا دنيوي و طبقاتي جهان بيني و برنامه اين نيروها بسيار مهم است. بايد نشان داد كه جهان بيني، آمال و اعمال آنها متعلق به طبقات معيني است.
در واقع، بگذاريد از همينجا، يعني طبقات، شروع كنيم.
امت
شاخص ترين واقعيت زمان ما آن است كه در كليه جوامع، انسانها به طبقات تقسيم شده اند؛ مردم سراسر جهان اول از همه و پيش از هر چيز برحسب اينكه چه رابطه اي با ابزار توليد دارند طبقه بندي مي شوند. اين واقعيت در مجموعه نظريات جنبشهاي اسلامي هيچ جائي ندارد؛ اينرا در هيچ كجاي انديشه هاي آنان نمي توان يافت. در انديشه اسلامي، بجاي طبقات، مقوله اي به نام "امت" وجود دارد. امت يعني جماعت ايمان آورندگان كه از هر طبقه اي مي توانند باشند. مقوله امت اين واقعيت را كه جوامع كنوني به طبقات متخاصم، با منافع اقتصادي و سياسي آشتي ناپذير تقسيم شده اند، مخفي مي كند. زمين داران بزرگ و صاحبان صنايع و تجار بازار همراه با كارگري كه هيچ چيز براي از دست دادن ندارد و دهقان قحطي زده، به يك كلام استثمارگر و استثمار شونده، همه مي توانند بخشي از امت اسلامي باشند.
در زمان محمد بنيانگزار اسلام، آنهائي كه با او در جنگ براي كسب قدرت متحد شدند بخشي از امت محسوب مي شدند. محمد در ابتداي حركتش براي كسب قدرت، تركيب امت را برحسب مصالح سياسي خود عوض مي كرد. او حتي يهوديان مدينه را كه با محمد در جنگ عليه مخالفينش در مكه متحد شدند، بخشي از امت خواند. در زمان محمد نيز امت به طبقات تقسيم مي شد. محمد و همكارانش، تازينامه را براي اداره جامعه جديدي كه از طريق متحد كردن طوايف پراكنده عربهاي باديه نشين بوجود آوردند، تدوين كردند. با خواندن تازينامه بوضوح مي توان متوجه تمايزات طبقاتي و اجتماعي درون امت شد: برخي دارا هستند و برخي ندار؛ برخي برده هستند و برخي صاحب برده؛ زنان مال مردان هستند و كاملا زيردست و تابع آنان؛ جنگجويان كه از غنايم جنگي سهم مي برند از جايگاه اقتصادي و اجتماعي برتر برخوردارند؛ و ديگراني كه بر روي زمين عرق مي ريزند و از احشام نگه داري مي كنند، چنين امتيازاتي ندارند. علاوه بر اينها، يك تمايز بزرگ نيز ميان امت و غير امت موجود است. جنگجويان امت مي توانند اسراي خود را تبديل به برده كنند و زنانشان را به بردگي جنسي ببرند. كراهت چنين جامعه اي غير قابل انكار است. محمد يك قدرت دولتي جديد و يك مذهب سازمان يافته جديد براي تقويت مناسبات استثماري جديد و نيز براي تقويت مناسبات سلطه گرانه بر اهالي سرزمينهاي خارجي كه در جنگ مغلوب و در امپراتوري اسلامي ادغام مي شدند، بوجود آورد. امروز، جنبشهاي اسلامي با استفاده از مقوله امت سعي مي كنند منافع طبقاتي و آمال واقعي خود را از ديدگان توده هاي زحمتكش پنهان كنند، در نزد آنان براي خود مشروعيت دست و پا كنند و آنان را به زير بيرق خود بكشند.
مقوله امت نه تنها سازش طبقاتي را تبليغ مي كند بلكه غير علمي نيز هست. زيرا در صدر اسلام كه اين كلمه رايج شد، هنوز طبقات مدرني مانند طبقه كارگر و سرمايه دار بوجود نيامده بودند؛ آن زمان چيزي به نام قدرتهاي امپرياليستي و خلقها و ملل تحت ستم موجود نبود.
دوره بعد از جنگ جهاني دوم نقطه عطف ديگري در اين جوامع بود. قدرتهاي امپرياليستي ساختارهاي دولتي نيمه فئودال نيمه مستعمره جديدي را در اين كشورها شكل دادند. در اين نظم جديد، به روحانيت سهم بسيار كمتري در قدرت داده شد. در كشورهاي مختلف خاورميانه از درون دستگاه اسلامي يك جريان سياسي كه بشدت با رژيمهاي حاكم در تضاد بود، سربلند كرد. اين ها دارودسته هاي حاكم و اسلام رسمي را فاسد و مطرود اعلام كردند. در واقع، ريشه جنبشهاي اسلامي كنوني در اين دوره است، هر چند كه افكار سياسي شان را پدران ايدئولوژيك آنان قبلها تدوين كرده بودند.[4] (نقد اين مقاله متوجه آن دسته از نيروهاي اسلامي است كه از پرچم اسلام براي به چالش طلبيدن رژيمهاي وابسته به غرب در خاورميانه، استفاده كرده اند.)
رهبران و كادرهاي اصلي اين جنبش هاي اسلامي عموما از ميان قشرهاي زير بلند شدند: ميان روحانيوني كه هدفشان احياء جايگاه قديمي روحانيت در ساختار حاكم بود يا اينكه بدنبال سهم بيشتري در نظام حاكم بودند؛ روشنفكران طبقات مياني؛ بخشهائي از طبقات فئودال كمپرادور كه از ساختارهاي حاكم به بيرون رانده شده بودند (وجود اينان بيان انشعاباتي است كه در ميان طبقات استثمار كننده و دارا رخ مي دهد). اما سربازان پياده اسلاميون از ميان توده هاي مستاصلي مي آيند كه از جايشان كنده شده اند، راهي شهرها شده اند. اين توده ها از دور محو ژستهاي "مخالفت جويانه" مرتجعين اسلامي مي شوند.
آنچه اين جنبشهاي اسلامي را ارتجاعي مي كند، عمدتا منشا طبقاتي رهبران و كادرهاي اصلي آن نيست. اين جنبش ارتجاعي است چون يك ايدئولوژي عهد عتيق (ايدئولوژي مذهبي) كه پايه در واقعيات ندارد و بنابراين مطلقا ناتوان از دگرگون كردن واقعيات موجود است را تبليغ مي كند. ارتجاعي است بخاطر آنكه مي خواهد ساختار طبقاتي ستمگرانه موجود را حفظ كند، و صرفا آنرا از طريق اضافه كردن "شريعت"، اسلامي تر كند ("شريعت" قانون اسلامي منبعث از تازينامه و سنت است كه پس از مرگ محمد نوشته شد و توسط هر كدام از فرقه هاي اسلام گسترش يافت). اين "اسلامي تر" شدن تنها به معناي تقويت جوانب فئودالي ـ پدرسالارانه جامعه است.
جنبشهاي اسلامي در نقاط مختلف جهان طرفدار يكي از چند فرقه اسلام، اعم از شيعه يا سني اند. اما تقريبا همه آنها، با تفاوتهاي قابل اغماض، طرفدار اصول پايه اي ايدئولوژيك اسلام هستند. الگوي جامعه موعود همه شان همان جامعه اي است كه توسط پيامبر و رهبران اوليه اسلام ايجاد شد. بطور مشخص، از جامعه اي كه توسط محمد برقرار شد به عنوان ايده آلترين جامعه خود نام مي برند. آنان ريشه تمام بدبختيهاي جوامع اسلامي را در "انحراف" از آن الگو مي دانند و معتقدند جوامع اسلامي پس از مرگ جانشينان محمد (چهار خليفه) راه فساد و انحطاط را پيمودند.
نيروهاي بنيادگراي اسلامي در مخالفت با قدرتهاي امپرياليستي و دارودسته هاي حاكم در كشورهاي خاورميانه هميشه شعارهاي آتشين مي دهند و گاه اعمال قهرآميز را چاشني حرفهاي پر حرارتشان مي كنند. اما آنها خيلي راحت توسط امپرياليسم جذب و تبديل به نگهبانان جديد و اغلب بيرحمتر همان نظام قديم مي شوند. بخش بزرگي از نيروهاي اسلامي در دوران "جنگ سرد" جذب امپرياليسم آمريكا شدند. در دوران "جنگ سرد"، امپرياليسم آمريكا كه در رقابت شديد با امپرياليسم شوروي بود، تصميم گرفت از كمربند كشورهاي اسلامي كه در مرزهاي جنوبي شوروي قرار داشتند براي محدود كردن شوروي و فروپاشاندن آن استفاده كند. به همين جهت سياستي به نام "استراتژي كمربند سبز" طراحي كرد (رنگ سبز اشاره به اسلام دارد). به دنبال اين سياست، در دهه 1980 امپرياليستهاي آمريكائي به رشد و گسترش نيروهاي بنيادگراي اسلامي در افغانستان ياري رساندند. در ايران، آمريكا و قدرتهاي اروپاي غربي راه را براي قدرت گيري خميني و همپالگي هايش باز كردند تا آنها يك انقلاب بزرگ را بدزدند و سرش را ببرند. اين مرتجعين با نقاب انقلابي گري دروغين، سوار بر پشت مردم خود را به قدرت رساندند و تبديل به دارودسته حاكم جديد در ايران شدند؛ يك انقلاب واقعي را درهم شكستند و نيروهاي انقلابي و كمونيست را قتل عام كردند. بايد تاكيد كرد كه شكست انقلاب 1357 در ايران، و برقراري يك رژيم تئوكراتيك (مذهبي) محصول همكاري ميان قدرتهاي امپرياليستي غرب و نيروهاي بنيادگراي اسلامي در ايران بود. ژنرال هويزر آمريكائي در كتاب خاطرات خود بدرستي نوشت: "ما شاه را از پريز كشيديم و خميني را به پريز زديم." (رجوع كنيد به مقاله اي كه در نقد كتاب خاطرات هويزر در مجله جهاني براي فتح شماره 6 به تاريخ 1986 منتشر شده است). بزرگترين جهاد اسلامي ربع قرن گذشته، يعني جنگ بنيادگرايان اسلامي افغانستان عليه شوروي، با پشتوانه مالي امپرياليسم آمريكا انجام شد. تجربه بيش از بيست سال گذشته نقاب نيروهاي اسلامي را پاره كرده و نشان داده كه اينها نه انقلابي اند و نه ضد امپرياليست. اسلام ايدئولوژي و ابزار طبقات استثمارگر است و غير از اين نمي تواند باشد.
الف ــ جهان بيني، موضع، برنامه سياسي و استراتژي سياسي جنبشهاي اسلامي معاصر
رهبران جنبشهاي اسلامي براي بناي انديشه تئوريك خود، و براي بسيج توده ها و مشروعيت بخشيدن به برنامه شان، از چند مقوله نظري مهم سود مي جويند. آنان با استفاده از مفاهيم ابتدائي اسلام و روايت و حديث از گذشته هاي دوردست، ماهيت واقعي ايدئولوژي و برنامه سياسي شان را در پرده اي از رمز و راز مي پيچند و از ديد توده هاي مستاصل پنهان مي كنند. دريدن اين پرده و نشان دادن ماهيت كاملا دنيوي و طبقاتي جهان بيني و برنامه اين نيروها بسيار مهم است. بايد نشان داد كه جهان بيني، آمال و اعمال آنها متعلق به طبقات معيني است.
در واقع، بگذاريد از همينجا، يعني طبقات، شروع كنيم.
امت
شاخص ترين واقعيت زمان ما آن است كه در كليه جوامع، انسانها به طبقات تقسيم شده اند؛ مردم سراسر جهان اول از همه و پيش از هر چيز برحسب اينكه چه رابطه اي با ابزار توليد دارند طبقه بندي مي شوند. اين واقعيت در مجموعه نظريات جنبشهاي اسلامي هيچ جائي ندارد؛ اينرا در هيچ كجاي انديشه هاي آنان نمي توان يافت. در انديشه اسلامي، بجاي طبقات، مقوله اي به نام "امت" وجود دارد. امت يعني جماعت ايمان آورندگان كه از هر طبقه اي مي توانند باشند. مقوله امت اين واقعيت را كه جوامع كنوني به طبقات متخاصم، با منافع اقتصادي و سياسي آشتي ناپذير تقسيم شده اند، مخفي مي كند. زمين داران بزرگ و صاحبان صنايع و تجار بازار همراه با كارگري كه هيچ چيز براي از دست دادن ندارد و دهقان قحطي زده، به يك كلام استثمارگر و استثمار شونده، همه مي توانند بخشي از امت اسلامي باشند.
در زمان محمد بنيانگزار اسلام، آنهائي كه با او در جنگ براي كسب قدرت متحد شدند بخشي از امت محسوب مي شدند. محمد در ابتداي حركتش براي كسب قدرت، تركيب امت را برحسب مصالح سياسي خود عوض مي كرد. او حتي يهوديان مدينه را كه با محمد در جنگ عليه مخالفينش در مكه متحد شدند، بخشي از امت خواند. در زمان محمد نيز امت به طبقات تقسيم مي شد. محمد و همكارانش، تازينامه را براي اداره جامعه جديدي كه از طريق متحد كردن طوايف پراكنده عربهاي باديه نشين بوجود آوردند، تدوين كردند. با خواندن تازينامه بوضوح مي توان متوجه تمايزات طبقاتي و اجتماعي درون امت شد: برخي دارا هستند و برخي ندار؛ برخي برده هستند و برخي صاحب برده؛ زنان مال مردان هستند و كاملا زيردست و تابع آنان؛ جنگجويان كه از غنايم جنگي سهم مي برند از جايگاه اقتصادي و اجتماعي برتر برخوردارند؛ و ديگراني كه بر روي زمين عرق مي ريزند و از احشام نگه داري مي كنند، چنين امتيازاتي ندارند. علاوه بر اينها، يك تمايز بزرگ نيز ميان امت و غير امت موجود است. جنگجويان امت مي توانند اسراي خود را تبديل به برده كنند و زنانشان را به بردگي جنسي ببرند. كراهت چنين جامعه اي غير قابل انكار است. محمد يك قدرت دولتي جديد و يك مذهب سازمان يافته جديد براي تقويت مناسبات استثماري جديد و نيز براي تقويت مناسبات سلطه گرانه بر اهالي سرزمينهاي خارجي كه در جنگ مغلوب و در امپراتوري اسلامي ادغام مي شدند، بوجود آورد. امروز، جنبشهاي اسلامي با استفاده از مقوله امت سعي مي كنند منافع طبقاتي و آمال واقعي خود را از ديدگان توده هاي زحمتكش پنهان كنند، در نزد آنان براي خود مشروعيت دست و پا كنند و آنان را به زير بيرق خود بكشند.
مقوله امت نه تنها سازش طبقاتي را تبليغ مي كند بلكه غير علمي نيز هست. زيرا در صدر اسلام كه اين كلمه رايج شد، هنوز طبقات مدرني مانند طبقه كارگر و سرمايه دار بوجود نيامده بودند؛ آن زمان چيزي به نام قدرتهاي امپرياليستي و خلقها و ملل تحت ستم موجود نبود.

Comment