Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • هر چه جوامع از لحاظ اقتصادی عقب تر باشند ، گرايش طبيعی انانرا به روی اوری و پذيرش مدل های ملی- صنعتی سوق ميدهد، حال انکه رشد وگسترش انان در گرو انتخاب دوم است . از اينرو انتخاب ميان اين دو مدل در اين جوامع انتخابی اگاهانه به حساب امده که از درون کفتمان عمومی پيرامون پی ريزی جامعه مابعد صنعتی بدست خواهد امد .

    برای کشورهای مانند ترکيه موضوع به مراتب قابل لمس تر است . امکان پيوستن ترکيه به اتحاد اروپا ، محتوی های رفرمهای سياسی و اقتصادی را برای مردم ان کشور از پيش معين ساخته و تا حد زيادی گفتمان عمومی جامعه را تحت تاثير خويش قرار داده است. با اين همه ، پيوستن ترکيه به اروپا زمانی متحقق خواهد شد که نه فقط مردم ترکيه برای پيوستن به اتحاديه به رفرم های اساسی در جامعه دست زنند بلکه همراه با ان جنبش ترقی خواهانه اروپا با انديشه های هايی تبعيض گرايانه که موضوع مذهب و فرهنگ اروپا را بهانه مخالفت با ترکيه کرده اند ، به مبارزه برخيزد. موفقيت اين تلاش ها ميتواند دروازه اتحاديه اروپا را بروی بسياری از کشورها ديگر نيز در اينده بگشايد که ايران ميتواند از ان بهره فراوان گيرد . ايرانيان خارجه و بويژه ايرانيان مقيم اروپا نقش مهمی را ميتوانند در اين راستا ايفا نمايند.

    اگر توانهای جامعه ما ، با ترکيه در مقايسه قرار گيرد ، ايران را در موقعيت بهتری قرار ميدهد ، ليکن وجود جمهوری اسلامی و قانون اساسی عقب افتاده ما ، و نابسامانی های اقتصادی کنونی ، همراه با تصميم نادرست اتحاديه اروپا در محدود ساختن عضويت به کشورها ی قاره اروپا، موانعی هستند که پيوستن ايران را به اتحاد اروپا بعنوان يک امر فوری به عقب انداخته است . با اين همه ، اگر پيوستن به اتحاديه اروپا امری فوری جامعه ما نيست ، اقدام به رفرمهای که پيش شرط های لازم را برای پيوستن به ان اتحاد امری کليدی و مدل مشخص توسعه ايران را بدست ميدهد. زيرا توسعه جامعه بر اساس ان مدل با نيازهای توسعه منطقه ای و گلوبال جامعه منطبق و همسان ميباشد .

    تاکيد بر اين نکته ضروری است زيرا با وجود انکه راه حل هايی که کشورهای اروپايی برای پی ريزی جامعه فرا ملی در پيش گرفته در برخی از موارد خصلت های اروپايی دارند ليکن شرايطی که انان را بسوی ايجاد جامعه فرا ملی سوق می دهد اروپايی نبوده و ديگر کشورها و مناطق جهان نيز با ان روبرو هستند. از انجمله:

    1- عدم امکان توسعه بر اساس بازارهای محدود ملی

    2- ناتوانی کشورهای کوچک برای دفاع از خود در برابر تهديد های نظامی کشورهای بزرک

    3- ناتوانی کشورهای کوچک در پشتيبانی از ارز خود

    4- نياز به رويارويی گلوبال برای حفاظت از محيط زيست و امراضی که جهان بشری را تهديد ميکند.

    5- همکاری ميان جوامع برای مبارزه با فقر و کرسنکی

    6- نياربه اکسيون گلوبال برای دفاع از صلح و امنيت

    7- نياز به گسترش گلوبال جنبش حقوق بشر

    8- نياز به وجود بازارهای مالی منطقه ای برای مشارکت عمومی مردم در مالکيت فرا ملی و سوق دادن سرمايه های منطقه بسوی سرمايه گذاری در منطقه و توزيع کالاهای مالی

    موضوعات ياد شده تنها چالش های کشورهای اروپايی نبوده بلکه مسائلی هستند که در برابراکثر کشورهای جهان از جمله ايران نيز قرار دارند. برنامه های نيروهای ترقی خواه ايران با شناخت ازاين مسائل و يافتن پاسخ به انان بايد تنظيم گردد.

    پيشرفت جامعه ما در چارچوب توسعه منطقه ای و هماهنگی و همراهی با روندهای گلوبال امکان پذير ميباشد. در مرکز اين توسعه و شرط موفقيت ان پی ريزی و گسترش اقتصاد انفورماتيک و مابعد صنعتی ايران قرار دارد. نه تنها رشد ايران بلکه بجرئت ميتوان گفت که رشد بسياری از کشورهای خاورميانه و اسيای مرکزی به موفقيت چنين برنامه ای در ايران بستگی دارد.

    به موازات پی ريزی ساختارهای ما بعد صنعتی در ايران و برای موفقيت ان ، ايجاد بازار مالی نوينی در خاورميانه و اسيای مرکزی يکی از مهم ترين موضوعات ما برای حل مشکلات مالی ( Financial Challenge ) و سرمايه گذاری ما ميباشد. نه تنها تجربه اروپا بلکه ازمون اسيای جنوب شرقی بر اهميت اساسی بازار مالی منطقه ای در توسعه کشورهای منطقه تاکيد می ورزد . نقش کليدی بازار هنگ کنگ را در جلب سرمايه های خارجی مورد نياز چين و توزيع ًکالاهایً مالی چين در بازارهای جهانی ، نقش کليدی بازار مالی سنگاپور در توسعه ان و کشورهای همجوار اهميت ايجاد چنين بازاری را در خاورميانه بازگو ميسازد.

    سرازيری پول از کشورهای خاورميانه به بازارهای مالی امريکا و اروپا تنها بخاطر موقعيت سياسی حاکم بر کشورهای خاورميانه نيست ، بلکه همچنين ناشی از ناتوانی های اين جوامع در توليد و توزيع و جذب کالاهای مالی است. همکاری کشورهای خاورميانه و اسيای مرکزی برای ايجاد اهرم های مالی که شرايط مشارکت عمومی مردم منطقه را در توسعه و گسترش اقتصاد منطقه ای فراهم اورد از اقدام های اساسی برای رشد جامعه ما و ديگر کشورهای منطقه ميباشد. چنين امری نگاه نوينی را به موضوع ثبات ارزی ميطلبد.

    تا انجا که موضوع ثبات ارزی بميان ميايد ، پيوستن به حوزه ايورو يا ايجاد ارز جديد از طريق همکاريهای کشورهای خاورميانه و اسيای مرکزی راههای مشخص و رفرم های اساسی برای رشد فرا ملی جامعه ما به حساب مي ايند.

    اهميت تنوع فرهنگی ايران
    شکل گيری جوامع مابعد صنعتی و فرا ملی ، اهميت سرمايه بزرک جامعه ما را که تنوع فرهنک و زبانهای قومی و مليتی است بيش از هر زمان ديگری بر ملا ساخته است . پيدايش اينترنت و ارزان شدن استفاده از ارتباطات ماهواره ای امکانات گسترش اهرم های ارتباطات جمعی ( راديو و تلويزيون) را فراهم ساخته است. استفاد ازاين ابزار برای گسترش فرهنگ های قومی و ملی نه تنها در جامعه ما بلکه در خاورميانه و اسيای مرکزی به رشد و اعتلای فرهنگ های ملی و قومی ايران دامن خواهد زد و به گسترش نفوذ ايران در خاورميانه و اسيای مرکزی ياری خواهد رساند.

    بهمان شکل که سايت های ايننترنتی و تلويزيون و راديو های فارسی ميتوانند به کسترش مراوده ميان ايران با تاجيکستان و افغانستان کمک کرده به کسترش نفوذ ايران در ان نقاط ياری می رسانند ، بهمان شکل نيزرسانه های عمومی مدرن بزبان های اذری روابط و مراوده ما را باکشورهای اسيای مرکزی ميتواند گسترش دهد. وجود اقوام عرب زبان در ايران سرمايه های جامعه ما برای گسترش مراوده ميان ما و دنيای عرب ميباشند . زبان و فرهنگ کردی سرمايه جامعه ايران برای توسعه مناسباتتش با جهان کرد به حساب ميايد .

    اين گمراهی بزرگ جامعه ماست که تنوع اقوام و مليت ها و فرهنک ها و و اديان و مذاهب گوناکون را امتياز جامعه خود به حساب نمی اورد.

    جنبش روشنفکری ايران بايد با انديشه های که گسترش و اعتلای فرهنگ های قومی ومليتی و اديان گوناگون جامعه را خطری برای تماميت ارضی ايران می پندارد تصفيه حساب کرده ، خود را از انان جدا سازد. زيرا تکيه به اين "خطر" توهِنی بزرگی به ايرانيان و اتهام ظالمانه ای به اقوام و مليت های ايرانی ميباشد.

    پيدايش توزيع انترنتی موسيقی و فيلم و اموزش، بازار بزرگی را در برابر اقوام ايرانی برای کسترش فرهنک خود نه تنها در ايران بلکه در سراسر جهان بويزه در جوامعی که با ما زبانهای مشترک دارند فراهم مياورد . اين امر نه تنها به شکوفايی فرهنگ جامعه دامن ميزند بلکه امکانات وسيعی را برای گسترش اقتصاد ايران فراهم ميسازد.

    ايرانيان خارج از کشور

    حکومت جمهوری اسلامی، ايران را در جهان منفرد کرده و تصوير وحشيانه ای را از ايرانيان در افکار عمومی جهان ترسيم کرده است. اثرات مخرب ان برای ساليان دراز باقی مانده و نقش زيان باری را در توسعه جامعه ما ايفا خواهد کرد.

    نقش ايرانيان خارجه برای ايجاد پيوند جنبشهای امکراتيک ايران با جنبش های حقوق بشری و صلح و تغير افکار عمومی جهان نسبت به ايرانيان برای اينده ايران از اهميت ويژه ای برخوردار است.

    وجود مليونها ايرانی در خارجه واشنائی و پيوند نزديک هزاران نفراز انان با پيش رفته ترين سازمانهای توليدی و مشارکت مستقيمشان در توسعه انقلاب مابعد صنعتی در دنيای کنونی ، نشانی کوچک از امکانات جامعه ايران برای پی ريزی جامعه مدرن ميباشند.

    بهمين خاطر ايرانيان خارجه نقش مهمی را در بازسازی و توسعه سياسی و اقتصادی و فرهنکی ميتوانند ايفا کنند . کم بهايی به نقش ايرانيان خارج در بازسازی ايران، مردم ما را از امکانات عظيمی که در اختيار دارند محروم خواهد ساخت . جامعه ما بايد شرايط مشارکت ايرانيان خارج را در بازسازی ايران فراهم سازد. اين مشارکت از طريق برسميت شناخته شدن شهروندی دوگانه در قانون ، داشتن کرسی مستقيم در مراجع قانون گذاری ، قانونی شدن رسانه های گروهی ايرانيان خارجه در ايران ، تسهيلات ويژه برای سرمايه گذاری ايرانيان خارجه در ايران ، و ديگر رفرم ها و برنامه هايی که جوانان ايرانی خارجه را با فرهنگ و تاريخ ايران اشنا سازد ، بدست خواهد امد.

    جامعه ما زمانی ميتواند به مشکلات و عقب ماندگی کنونی چيره شود که تمام سرمايه های انسانی و فرهنگی خود را برای پی ريزی جامعه مابعد صنعتی سازمان داده و با نهادينه کردن حقوق بشر در جامعه و بکارگيری تکنولوژی مدرن کودکان و جوانان خود را برای مشارکت در ساختمان جوامع فرا ملی در خاورميانه و اسيای مرکزی اماده سازد.

    ***************

    جنبش ازادی در تاريخ پر فراز ونشيب اش تجربيات فراوانی در مبارزه با استبداد و خوکامگی بدست اورده است ليکن برنا مه باسا زی جامعه مابعد صنعتی در ايران از تاريخ جنبش های ازادی خواهانه ايران بدست نمی ايد. از سوی ديگر جامعه ما از اين نعمت برخوردار نيست که سرنوشت بازسازی خود را بدست حوادث سپرده و نقش فعال و اگاهانه مردم را در شکل دادن به حوادث ناديده گيرد. از اينرو نيروهای ترقی خواه ايران تنها با نگاه به تحولات کنونی جهان و استقاده از اهرم های مدرن و فراگيری از جنبش های حقوق بشری جهان ميتوانند به چالش بزرگی که در برابر جامعه قرار گرفته است ، پاسخ گويند.

    عوامل اساسی بازدارنده رشد جامعه ما جمهوری اسلامی و انديشه های گمراه کننده دولت گرايی در ميان روشنفکران ميباشند.

    جامعه ما با همه صدماتی که جمهوری اسلامی بدان وارد اورده است ، از لحاظ امکانات و توانهايش برای پی ريزی جامعه مابعد صنعتی ، در موقعيتی بمراتب جلوتری از بسياری ديگر از کشورهای جهان و بويژه خاورميانه قرار دارد .

    برش جوانان ايران از جنبشهای عقب افتاده و امادگيشان برای همراهی و همگامی با جنبش های حقوق بشری ، بی اعتباری مکاتب خمينيسم و طالبانيسم در جامعه ، رويگردانی عمومی از دولت اسلامی از مهمترين گامهايی است که جامعه ايران چند سال گذ شته برای پيشرفت و ترقی در به جلو برداشته است. انچه در برابرمان است سازمان يافتن نيروهای جوان جامعه بر بنيانهای نوينی است که دروازهای قرن بيست و يکم را بروی مردم ما بگشايد

    مبتنی بر انچه گفته شد نيروهای ترقی خواه ايران با در نظر گرفتن خواستها و اهداف زيرميتوانند برنامه های خود را تدوين سازند:

    1- اجرای بی قيد و شرط اعلاميه جهانی حقوق بشر ، برسميت شناخته شدن حقوق مندرج در ان اعلاميه بعنوان حقوق فرا ملی و فرا مذهبی مردم ، برگزاری رفراندمی برای تغير قانون اساسی و تطبيق ان با اعلاميه جهانی حقوق بشرو اصل جدايی دين از دولت .

    2- لغو حاکميت ولايت فقيه و اپارتايد دينی و غير قانونی اعلام شدن تبعيض مذهبی و جنسی در ساختارهای سياسی و فرهنگی و ملی و اقتصادی .

    3- لغو جمهوری اسلامی و بازسازی جمهوری بر اساس برابری پيروان مذاهب و اديان در قانون ، عدم دخالت دولت در مذهب و نهاد های مذهبی و ازاد ی همه اديان و مذاهب و نهاد های مذهبی در ترويج باورهايشان


    Comment


    • Comment


      • Comment


        • بنا بر گزارشات رسیده اجرای احکام دادگاه انقلاب از تحویل پیکر ولی الله فیض مهدوی به خانواده ایشان ممانعت می کند .

          حدود دو هفته پس از مرگ مشکوک ولی الله فیض مهدوی زندانی سیاسی زندان گوهر دشت با تماس ها و پیگیری های مکرر ، خانواده ایشان موفق به تحویل پیکر ایشان نشده اند . در پی این تماس ها اجرای احکام دادگاه انقلاب به خانواده ایشان اعلام داشته است " شما تلاش نکنید ما جسد ایشان را به شما تحویل نخواهیم داد "

          همچنین مامورین وزارت اطلاعات خانواده ایشان را تحت فشار قرارداده که از دادن هر گونه خبری به رسانه ها و فعالان حقوق بشری مبنی بر تحویل ندادن پیکر وی به خانواده ایشان خودداری کنند .

          فعالان حقوق بشر در ایران ضمن ابراز همدردی با خانواده ولی الله فیض مهدوی خواهان تحویل دادن پیکر وی به خانواده ایشان برای برگزاری مراسم یادبود می باشد . و از تمامی سازمان ها و نهاد های حقوق بشری خواهان فشار بر رژیم ایران برای تحویل دادن پیکر ایشان به خانواده اش می باشیم .

          Human Rights Activists in Iran

          Hra****an@Gmail.Com



          Tel: 0031620710193

          Comment


          • بررسي مواد و تبصره هايي از قانون مدني و قانون مجازات اسلامي اين داوري را به ذهن نزديک مي کند که زن مسلمان در نطفه گناهکار شناخته شده است. اين در حالي است که کساني که جايگاه قانونگذار را در ايران اشغال کرده اند، گرفتار اين توهم شده اند که در مقام شارع قانون گذاري مي کنند و هر آن کس قوانين را نقد کند همانا به حيطه انکار اسلام و ارتداد نزديک مي شود.

            کار از اين قرار است. همه راه ها را مي بندند تا زن را در کشور اسلامي موجودي حقير و فاقد منزلت انساني جلوه دهند. زماني مجلس پنجم با تصويب قانون "ممنوعيت استفاده ابزاري از زنان در مطبوعات" در سال 1377 ممنوعيت هاي رسانه اي عجيبي را در مورد زنان ايجاد کرد. اينک سختگيري وزارت کشور براي تداوم فعاليت تشکل هاي مستقل زنان، و نيز محدود ساختن منابع خبري مجاز براي مطبوعات، موانع تازه اي است که نقد از قوانين تبعيض آميز بر ضد زنان را دشوارتر مي سازد.

            اما در محاصره محدوديت هاي جديد، حقگويان از نفس نمي افتند و حتي منابع مورد وثوق دولت نمي تواند از برخي واقعيت هاي عيان بگذرند.

            در همين ارتباط، خبرگزاري دانشجويان ايراين [ايسنا] با انتشار دو خبر ذهنيت هاي حساس را برمي انگيزد تا يقين حاصل کنند در نظام حقوقي و قضايي ايران "زن" بسي فرودست است و منزلت انساني اش زير نام اسلام صدمه خورده است. در خبر ايسنا آمده است: "شعبه اول دادگاه کيفري استان هرمزگان با صدور رأي، پرونده درگذشت دختر بندرعباسي را که براي حفظ شرافتش خود را از بالاي ساختمان 4 طبقه به پايين پرتاب کرده بود، مختومه کرد. در اين پرونده حسب کيفر خواست دادسراي عمومي و انقلاب بندرعباس متهمين به شرکت در قتل عمدي آن مرحومه به موجب ماده 326 قانون مجازات اسلامي محکوم شدند. مرحومه از ترس متهمان که قصد تعدي به شرافت او را داشته اند، خود را از پنجره اتاق به بيرون پرت کرده است. دادگاه با توجه به گواهي پزشکي قانوني مبني بر سلامت بکارت، معاينه محل و معاينه جسد، متهمان را متساوياً به پرداخت يک فقره ديه زن مسلمان در حق اولياي دم [خانواده مقتول] محکوم کرده است."

            ايسنا سپس توضيح مي دهد: "بر اساس ماده 326 قانون مجازات اسلامي هر گاه کسي ديگري را بترساند و موجب فرار او شود و آن شخص در حال فرار، خود را از جاي بلندي پرت کند يا به درون چاهي بيفتد و بميرد در صورتي که آن ترساننده موجب زوال و اختيار و مانع تصميم او گردد، ترساننده ضامن است."

            اين ماده قانون بي ترديد حاوي و حامل عدالت است. اما همين که به مرحله اجرايي مي رسد چنانچه قرباني زن باشد و از ترس خود را از جاي بلندي پرت کرده يا درون چاهي انداخته و مرده باشد، روح عدالتجوي ماده 326 جريحه دار مي شود و وضعيتي در مرحله صدور حکم و اجراي حکم پيش مي آيد که زن مسلمان را در نطفه گناهکار جلوه مي دهد، بي آنکه ماده 326 قانون مجازات اسلامي در صورت ظاهر به موقعيت متزلزل و حق حيات ناقض زن قرباني پرداخته باشد.

            ظاهرا در مواردي که حقوق زن در مرکز قانون گذاري قرار مي گيرند، تعريف عدالت عوض مي شود. مفهوم يک فقره ديه زن مسلمان در خبر ايسنا اين است که زن براي حفظ شرافت و بکارت اقدام به خودکشي کرده است، حال آنکه خون بهايش نصف مرد تعيين شده است. اگر به جاي او مردي چنين مي کرد ديه تمام و کمال مرد مسلمان به خانواده اش پرداخت مي شد. حال جاي اين پرسش باقي است که تلاش زن براي حفظ بکارت و به قول دادگاه حفظ شرافت تا چه اندازه ارزشمند بوده است؟ اگر آن همه شعارهاي اخلاقي که بار زنان مي کنند و آن همه پول و نيروي انساني که صرف مبارزه با بي حجابي مي کنند، صادقانه بود، خون بهاي دختر مظلومي که جانش چنين مفت و مجاني پايمال شده است نصف مرد ارزش گذاري نمي شد. آخر اين را مي گويند عدالت يا ظلم فاحش؟

            اين حکم در صورتي که معلوم مي شد بکارت دختر زايل شده و تن به مرگ نسپرده است شکل ديگري پيدا مي کرد. براي دختر ساده نبود تا ثابت کند بکارت خود را از ترس جان و به اکراه از دست داده است. در اين صورت به احتمال زياد تازه به جرم ارتکاب "زنا" شلاق هم مي خورد.

            در جامعه اي که اخلاق گرايي تبديل به ابزار حکومتي شده و مي خواهند براي آن يک سازمان مقتدر امر به معروف و نهي از منکر ايجاد کنند، زنان اگر براي حفظ شرافت خود را از بلندي پرت کنند و بميرند خونشان چندان بهايي ندارد. اما اگر شوهر زنش را در وضعيتي مشاهده کند که به تمکين از مرد بيگانه شباهت دارد، مي تواند بدون ترس از مجازات همسر و شريک جنسي اش را در جا به قتل برساند. مجازاتي هم شامل حالش نمي شود.

            به نظر مي رسد مسلمانان در قرن بيست و يکم ميلادي سرانجام ناچار بشوند هم "عدالت" را به درستي تعريف کنند، هم "شرافت" را. در حال حاضر روزي هزاران زن مثل آن دختر نگونبخت بندرعباس در چنگال تعريف ظالمانه اي که از عدالت و شرافت مي شود و صورت قانوني هم پيدا مي کند، هستي و احترام را از دست مي دهند. آيا اين شيوه ها به زنده به گور کردن دختران شباهتي ندارد؟ يا چون قانوني است، اشکالي بر آن وارد نيست؟

            شايد تنها راه حل فوري اين است که انتخابات بي کم و کاست "آزاد" بشود تا نمايندگان مردم نتوانند توهم نمايندگي از "شارع" را داشته باشند، و با اين ادعا فضيلت قانون گذاري را فداي خوي و خصلت مرد سالارانه خود کنند.

            Comment


            • Comment


              • بسیار تشکر می کنم از اینکه وقت خود را برای دیدار و گفت و گو در اختیار ما گذاردید.*

                من هم از دیدار شما خوشبختم. دیدار با شما برای من افتخارآمیز است و من از مبارزه ای که شما کردید بسیار ستایش می کنم. اما بگذارید ابتدا من از شما سوالی را بپرسم: مطابق آخرین خبرها، احمدی نژاد به دانشجویان گفته باید از شر اساتید لیبرال و سکولار نجات پیدا کنید. این خیلی برای من غم انگیز است...

                *دولت بنیادگرای ایران مخالف سکولاریزم و لیبرالیزم است. پس از انقلاب، با انقلاب فرهنگی، دانشگاه ها تعطیل و تصفیه دانشگاه ها از اساتید دگراندیش آغاز شد. اما پروژه تصفیه دائمی همچنان ادامه دارد.*

                من از تمام این مسائل اطلاع دارم. به همین دلیل باور نمی کردم که پس از 27 سال تصفیه و پاکسازی، هنوز اساتید لیبرال و سکولاری در دانشگاه ها وجود داشته باشد.

                *این پروژه از ابتدا یک پروژه شکست خورده بود. دلیل آن هم روشن است. علوم طبیعی تجربی و علوم انسانی تجربی، علوم غیر دینی و سکولارند. به گمان برخی، سکولاریزم به معنای علمی کردن معرفت و سیاست و مدیریت است. لذا تا وقتی علوم و معارف جدید در دانشگاه ها تدریس می شود، سکولاریزم گسترش خواهد یافت . اینها چند صباحی سودای ناممکن اسلامی کردن علوم و تولید جامعه شناسی اسلامی، روان شناسی اسلامی، علم اقتصاد اسلامی و ... را پی گرفتند. اما این پروژه هم شکست خورد. چون آنچه این معارف را به علم تبدیل می کند، تجربه در مقام داوری است. اگر تجربه داور باشد، دینی خواندن علم بی معناست. معارفی که در دانشگاه ها تدریس می شوند، فرآورده عقل و تجربه اند، نه وحی و نقل. فلسفه هم که یک دانش استدلالی است نه نقلی و بدین ترتیب دینی نامیدن آن هیچ دلیلی ندارد. البته فلسفه فیلسوفان مسلمان با فلسفه فیلسوفان غیر مسلمان متفاوت است. اما این تفاوت آنها را دینی نمی نماید. تنها کار ممکن براي رژيم تصفیه و اخراج دائمی اساتید و دانشجویان است. اما این کار هم مشکل را رفع نمی کند. برای اینکه دانشگاه اساساً یک نهاد سکولار است، نه یک نهاد دینی. از سوی دیگر می دانیم که فرد گرایی روش شناختي اساس تمام علوم اجتماعی است و این امر این علوم را با لیبرالیزم به نوعی پیوند می دهد. دانشگاه نهاد پاسدار حقیقت است. اما رژیم های ایدئولوژیک فرهنگ را به تبلیغات فرو می کاهند و می خواهند دانشگاه را به یک نهاد تبلیغاتی در خدمت رژیم تبدیل کنند.
                دانشگاه نهاد پاسدار حقیقت است، به این معنا که روش کشف و تحقیق در باره حقیقت از ایمانیات فردی و جمعی مستقل است. برای مثال، در قلمرو علوم تجربی، صدق و کذب مدعيات بر مبنای آزمون تجربی تعیین می شود، و آزمون تجربی از دین و باورهای ایمانی تاثير نمی پذیرد. در قلمرو علوم عقلی هم ماجرا از همین قرار است. از سوی دیگر، یکی از مهمترین ارکان شکوفایی نهاد دانشگاه امکان بحث و فحص آزاد میان کارشناسان و اهل علم است. هر گونه قید ایدئولوژیک در پژوهش و گفت و شنود علمی، دانشگاه را از کارایی و شکوفایی باز می دارد. بنابراین، همان طور که تصدیق می کنید، نهاد دانشگاه در ذات خود با سکولاریزم و لیبرالیزم پیوندی جدایی ناپذیر دارد. به بیان دیگر، یا نباید دانشگاه داشت، یا اگر دانشگاه داریم، اساتید و پژوهشگران و اهل علم دانسته یا نادانسته به تحقق نوعی لیبرالیزم و سکولاریزم یاری می رسانند.
                بنیادگرایان حاکم بر ایران با لیبرالیزم در تمام ارکان آن (مانند تفکیک نهاد دین از نهاد دولت، تفکیک نهاد دولت از نهاد جامعه مدنی، تفکیک عرصه عمومی از عرصه خصوصی، معرفت شناسی لیبرالیستی، جایزالخطا بودن انسان و غیره) مخالفند. و لذا با هر نهادی که مظهر آن ارکان است ستیزه دارند. دانشگاه از جمله مهمترین نهادهایی است که اصول لیبرالیزم در آن تجلي می یابد و همین است که بنیادگرایان حاکم بر ایران را به مخالفت و ستیزه جدی با نهاد دانشگاه بر می انگیزد.
                البته به خطا گمان می کنند که برای محو لیبرالیزم در دانشگاه ها صرفاً باید اساتید لیبرال را از صحنه حذف کنند و دانشجویان دگراندیش را از دانشگاه ها اخراج کنند، حال آنکه به گمان من گوهر دانشگاه مقتضی لیبرالیزم است و بنیادگرایان برای محو لیبرالیزم و سکولاریزم چاره ای جز محو نهاد دانشگاه ندارند. هر فکر و اندیشه متفاوتی از نظر اینان دشمن تلقی می شود و چون توان رویارویی با فکر و اندیشه را ندارند، به جنگ اندیشمندان دگراندیش می روند. یک گفتمان حول محور مفهوم دشمن ساخته اند. شبیخون فرهنگی دشمن، تهاجم فرهنگی دشمن، عوامل دشمن، پایگاه دشمن، ستون پنجم دشمن، براندازی نرم، انقلاب مخملی و صورتی. هر کاری، حتی تحقیق درباره جامعه مدنی، توطئه دشمن جهت براندازی تلقی می شود.*

                بله، می دانم در آنجا چه چیزی در حال وقوع است.

                *مفهوم دین مدنی اولین بار از سوی روسو ارائه گردید. شما هم حداقل دو کتاب در این خصوص نگاشته اید. اولاً دین مدنی دقیقا جه معنایی دارد؟ ثانیاً دین مدنی آن گونه که شما مطرح کرده اید چه وجوه اشتراک و افتراقی با مفهوم دین مدنی روسو دارد؟ ثالثاً دین مدنی در برابر چه نوع دیگر از دین قرار می گیرد؟ رابعاً دین مدنی راه حل چه مسائلی است و به چه کاری می آید؟*

                من دیگر از مفهوم دین مدنی استفاده نمی کنم. هر چند موضوعی که من در کتاب اولیه ام به آن اشاره کردم، کماکان به قوت خود باقی است و من شکی در آن ندارم. متمم اول قانون اساسی آمریکا دخالت مذهب در سیاست را منع کرده است. به رغم اینها، هر رئیس جمهوری در آمریکا از آغاز تأسیس تا امروز، در سخنرانی اولیه اش با نام خدا آغاز می کند. در گنگره آمریکا یک کشیش وجود دارد و هر جلسه کنگره با دعای او آغاز می شود. همین مساله در مجلس ایالتی کالیفرنیا هم صادق است. حدود 15 سال پیش یک بودایی را برای این مقام برگزیدند. شما باید حدس بزنید که بنیادگرایان چقدر سر و صدا راه انداختند که چرا یک کافر بت پرست را برای این مقام برگزیدید! اما انتخاب کنندگان پاسخ دادند ما به تساوی و آزادی ادیان باور داریم و بر این مبنا او هم حق دارد به چنان مقامی منصوب شود. امید من آن است که یک روز یک مسلمان به این مقام برگزیده شود، ولی در شرایط کنونی این آرزو چندان محتمل نیست. نکته مهم درباره آمریکا این است: دین در تمام عرصه ها حضور دارد، اما سازمان یافته نیست. هرگز از حضرت مسیح در سخنرانی ها یاد نمی شود.

                در باره دین مدنی، معنا و شمول آن آنقدر بحث های پیچیده و حادی در گرفت که مرا ناچار کرد از خیر به کار گرفتن آن بگذرم. برا ی اینکه ناگزیر بودم تا آخر عمر تمام وقت خود را صرف توضیح حدود و ثغور آن مفهوم بکنم. تا زمانی که حضور دین مدنی احساس می شد، کسی بدان اعتراضی نمی کرد. اما به محض آنکه به آن اشاره می شد، خود این اشاره مساله زا می شد. در پشت اسکناس های آمریکایی نوشته شده: توکل ما بر خداست (IN GOD WE TRUST). سکولارهای رادیکال به دنبال پاک کردن این جمله از پشت اسکناس ها هستند و به نظر آنها این از تلفیق دین و سیاست حکایت دارد. دراین وضعیت به گمان من ادامه بحث درباره دین مدنی مضر است، و فقط به نفع بنیادگرایان تمام می شود.

                من باید در اینجا موضع خودم را برای شما روشن نمایم. من یک مسیحی مومن و عامل به دین خود هستم، من عضو کلیسای پريسکیپال هستم که روایت آمریکایی از کلیسای انگلیکن است. کلیسای ما از نظر سیاسی و از نظر الهیاتی لیبرال است و با بنيادگرايان همدلي ندارد.

                من گاهی از بنیادگرایی روشنگری سخن گفته ام. مراد من سکولارهای رادیکال هستند که به دنبال آنند که تمام عرصه های اجتماعی را از دین پاک کنند، حضوري که هزاران سال دوام داشته است. به نظر من اين هم نوعي افراط گرايي است. کار من مبارزه در دو جبهه است: در یک سو بنیادگرایان مذهبی قرار دارند و در سوی دیگر بنیادگرایان روشنگری. چارلز تیلور هم که یک مومن کاتولیک است به سلسله مراتب مذهب کاتولیک انتقادهای فراوان و شدیدی دارد.

                *درست است که امروز دیگر مفهوم دین مدنی را به کار نمی گیرید، اما در زمانی که آن را به کار می بردید، معنایی از آن مراد می کردید. شما گفته اید که در فضای فرهنگی قرن هجدهم این مفهوم حضور داشته است. اعتقاد به خدا در اندیشه تمام بنیانگذاران آمریکا جدی بوده و همان طور که توکویل گفته است و شما به آن اشاره کرده اید، انقلاب آمریکا، در حوزه عمومی، دموکراسی و جمهوریت را جانشین دین کرده و بدین ترتیب از جامعه پیوريتني عبور نمود. شما گفته اید در تمام دوران ماقبل مدرن قدرت سیاسی اتوریته و مشروعیت خود را از دین می گرفت. اما در دوران مدرن در آمریکا تحت تأثیر پروتستانیزم، پلورالیزم و فرهنگ عصر روشنگری، نهاددولت از نهاد دین جدا و متمایز شد. با این همه هنوز هم برای من معنای دین مدنی چندان روشن نیست.*

                بر خلاف تلقی بسیاری از ناقدان، غرض من از دین مدنی قدسی تلقی کردن ملت نبود. از نظر من دین مدنی بدین معناست که خدایی وجود دارد که در خصوص جامعه و ملیت هم قضاوت می کند. آبراهم لینکن هم وقتی می گفت خدا نه طرف شمال است و نه طرف جنوب، بلکه درباره هر دو سو قضاوت می کند، همین معنا را مراد می کرد. منظور من در یک کلام تبدیل ملت یا ملیت به امر قدسی و جایگزینی آن به جای مذهب نبود، بلکه منظور من این بود که امر قدسی الهی وجود دارد و بر کل جامعه هم سیطره و تسري دارد.

                نکته شگفت انگیز در مطالعات من در این زمینه این بود که دریافتم این سکولارها نبودند که ملیت را به مفهومی قدسی تبدیل کردند، بلکه این کار از سوی بنیادگرایان مذهبی صورت گرفته است. بنیادگرایان مذهبی ایده ملت برگزیده بودن آمریکا از سوی خدا را مطرح کردند و معتقد بودند تمام امور خوب و درست از آن آمریکاست و آمریکا اشتباه نمی کند. به تعبیر دیگر جناح راست افراطی مذهبی از ملت یک امر قدسی ساخت.

                *پرسش همچنان برقرار است. دین مدنی دقیقاً چه معنایی دارد؟*

                مفهوم من از دین مدنی به مفهوم دین مدنی روسو بسیار نزدیک است. یک خدای برتر قضاوت کننده درباره خیر و شر وجود دارد که متناسب با رفتار ما، در آن دنیا پاداش ابدی یا کیفر ابدی نصیب ما می کند. روسو می گوید شما می توانید به امور دیگری هم معتقد باشید، اما آن امور به حوزه خصوصی تعلق دارند. تنها امور مشترک اعتقاد به وجود خدا، داوری او در خصوص خیر و شر و باور به پاداش و کیفر ابدی است. اینها اصول ادیان ابراهیمی اند. اصل دیگری که روسو به این امر اضافه می کرد تساهل بود. یعنی یکی از ویژگی های دین مدنی رواداری نسبت به دین دیگران است.

                *پرسش من دقیقاً به همین جا باز می گردد. چه چیز یک دین را مدنی می کند. چون خدای متشخص انسانوار که داور و وعده دهنده است، گوهر ادیان ابراهیمی است. این سه دین، بنابر اعتقاد مؤمنان به آنها، از سوی خدا نازل شده اند. چه چیز باعث می شود آنها را دین مدنی بخوانیم. اگر تمام تأکید بر خداباوری و آخرت باوری باشد، مدنی خواندن ادیان حشو زائد است. اما اگر چیزی به دین اضافه می شود که آن را مدنی می کند، آن چیز چیست؟*

                این مفهوم را روسو سکه زده است. به گمان او اگر این حداقل اخلاقی در بین افراد جامعه مشترک نباشد، مردم یکدیگر را خواهند کشت و به همدیگر ظلم خواهند کرد. از نظر روسو رعایت این حداقل شرط مدنیت است. به این دلیل روسو آن را دین مدنی نامید.



                Comment


                • Comment


                  • Comment


                    • مهم این نیست که بنیادگرایان با این مواضع موافق شوند. مهم این است که مسائل ساختاری را به گونه ای حل کنیم که بهانه از دست بنیادگرایان گرفته شود و آنها دیگر نتوانند با استناد به آن مسائل نیرو بسیج کنند. فقر و بی سوادی در منطقه خاور میانه بسیار گسترده است. دولت های نفتی فاسد و خودکامه با حمایت دنياي غرب بر سر کار آمده اند. در مساله اعراب و اسراییل، فلسطینیان سالهاست از منازل خود اخراج و در سراسر جهان آواره شده اند. ملت فلسطین در حال نابودی است و در این شرایط دولت آمریکا به طور یکجانبه از تمام اقدامات دولت اسراییل حمایت می کند. در چنین شرایطی بنیادگرایان مسلمان به توده های محروم منطقه می گویند: غرب به رهبری آمریکا عامل تمام بدبختی های شماست، آمریکا به کشورهای اسلامی حمله نظامی کرده است، دولت های فاسد و استبدادی را بر سرکار آورده و نفت شما را چپاول می کند. از سوی دیگر بنیادگرایان يهودي و مسيحي، مسلمان ها را عده اي تروريست عقب مانده قلمداد می کنند و به اسلام هراسی و اسلام ستیزی دامن می زنند. وقتی یک مسیحی در آمریکا ساختمانی را منفجر می کند هیچکس از "فاشیسم مسیحی" سخن نمی گوید، اما وقتی یک مسلمان انفجاری صورت می دهد، از "فاشیسم اسلامی" سخن گفته می شود. تا زمانی که مساله فلسطین به طور عادلانه حل نشود، مشکل بنیادگرایی حل نشده باقی خواهد ماند.*

                      شما به مساله ای اشاره کردید که من به دلیل آن مساله عمیقاً، تأکید می کنم، عمیقاً متأثرم. من در طول 20 سال گذشته بارها به این نکته اندیشده ام که دولت آمریکا باید وارد این منازعه می شد و به طور قاطع به دولت اسراییل گوشزد می کرد که باید به مرزها ی قبل از 67 بازگردد و بگذارد اعراب به راحتی در این مناطق زندگی کنند و یک دولت مستقل فلسطیني در این منطقه تشکیل دهند. اعراب تا کنون بارها گفته اند اگر اسراییل به مرزهای پیش از 1967 بازگردد، حاضر به صلح با اسراییل هستید. این راه حل مناسبی برای حل مساله است.

                      *بنیادگرایان حاکم بر ایران هزینه های سنگین در طول سالهای گذشته بر جنبش دموکراسی خواهی ایران و روشنفکران دگراندیش ما وارد آورده اند. آیا شما هم در آمریکا با همان خطراتی از سوی بنیادگرایان روبه رو هستید که روشنفکران ایرانی با آن مواجه اند؟*

                      خیر، ما با آنگونه خطرها مواجه نیستیم. برای اینکه افرادی چون من می توانند با دولت مخالف باشند و زندان هم نروند یا حداقل امیدوار باشند که زندان نروند. تا به حال که زندان نرفته ایم.

                      *اسراییل در اینجا چقدرنفوذ دارد؟*

                      در اینجا یک نوع وحدت بین لابی اسراییل و برخی مقامات دولتی وجود دارد. منظور از لابی اسراییل به هیچ وجه یهودیان آمریکا نمی باشند. برای اینکه اکثریت یهودیان آمریکا با سیاست اشغال مناطق عربی در فلسطین مخالف اند. منظور از لابی اسراییل یهودیان بسیار ثروتمند آمریکا هستند که به نمایندگان هر دو حزب کمک می کنند و کمک آنها در حدی است که مبارزه با آنها عملاً غیر ممکن است. آنچه مساله را دشوار تر کرده، این است که تعداد قابل ملاحظه ای از بنیادگرایان مسیحی آمریکا بسیار بیش از یهودیان آمریکا از اسراییل طرفداری می کنند. آنها همه فلسطین را خواستارند و می گویند باید همه اعراب را از فلسطین اخراج کرد. اینها از بدترین یهودیان ارتجاعی، ارتجاعی ترند. نمی دانم آیا شما هرگز به وب سایت های اینها مراجعه کرده اید یا نه؟ اینها اسلام را با زشت ترین، نادان ترین، نارواترین و برخورنده ترین اشکال ممکن مورد حمله قرار می دهند. اینها بسیار احمق هستند و سیاست های بسیار خطرناکی را دنبال می کنند. در دانشگاهی چون برکلی، 99 درصد دانشجویان و اساتید خواستار توقف شهرک سازی اسراییل در مناطق اشغالی اند و معتقدند تمام این مناطق باید به اعراب برگردانده شود. اما ما فاقد قدرت هستیم. در اینجا ما را به زندان نمی اندازند و این بسیار خوب است؛ اما در عین فایده ای ندارد که هیچ کسی هم به نظرات ما گوش نمی دهد.

                      *چرا انتقاد از سیاست های دولت اسراییل در رسانه های آمریکا تا این حد دشوار است. در حمله اسراییل به لبنان روزنامه های اسراییل انتقادهای بسیار تندی بر دولت آن کشور وارد کردند. اما در رسانه های آمریکا چنان چیزی دیده نشده و نمی شود.*

                      دو استاد آمریکایی اخیراً یک مقاله تحقیقی مشترک انتشار دادند و در آن مقاله نقش گسترده اسراییل در آمریکا را بر ملا ساختند. بلایی که بر سر آنها آوردند مثل به صلیب کشاندن بود. در عین حال همگان امکان دسترسی به آن مقاله را دارند و بسیاری از افراد آن مقاله را خوانده اند. دو ماه پیش مجله New York Review که پر نفوذترین مجله فکری آمریکاست، یک نقد بر این مقاله منتشر کرد. در این مقاله دو سه ایراد بر مقاله آن دو استاد گرفته شد. اما در اساس تز اصلی آن مقاله را پذیرفتند و اعلام کردند در خیلی از جاها آن دو نفر کم گفته اند. باید بدانید که مجله New York Review را یهودی ها آغاز کردند و تا امروز تقریباً تمام کنترل آن همچنان در دست یهودیان قرار دارد. در این مجله مقالاتی در نقد دولت اسراییل نوشته می شود و مقالات اسراییلی های منتقد دولت اسراییل را هم منتشر می کند. از این رو در آمریکا رسانه هایي چون این مجله وجود دارد که هیچ باکی از انتقاد از اسراییل ندارند.

                      *مسلمانان و یهودیان در طول قرنها در کنار یکدیگر به نحو مسالمت آمیز زندگی کرده اند. مطابق روایت قرآن، حضرت موسی تنها پیامبری است که خدا به طور مستقیم با او سخن گفته است. بسیاری از مجازات های اسلامی، مطابق روایت قرآن، همان مجازات هایی است که در دین یهود بوده است. برای مثال، مطابق روایت قرآن مجازات قصاص نخست بر موسی برای جامعه یهود نازل شده بود. و بنا به ادعای فقیهان مسلمان همان مجازات عیناً برای مسلمانهان نیز صادق و لازم الاجرا است. اما مسأله کنونی جهان رویارویی پیروان ادیان ابراهیمی با یکدیگر نیست. مسأله تقابل بنیادگرایان با یکدیگر است، و تلاش آنها برای آنکه دنیا را به جنگ و خشونت بکشانند. در جهان امروز، ما با انواع بنیادگراییها از جمله با بنیاد گرایی یهودی روبرو هستیم. اما متأسفانه در رسانه ها فقط خطر بنیادگرایی اسلامی گوشزد می شود و هیچ اشاره ای به انواع دیگر بنیاد گرایی، از جمله بنیادگرایی یهودی نمی شود. والا چه کسی در حق حیات یهودی ها و حق زندگی صلح آمیز برای آنها تردید دارد؟*

                      من بسیار متأثرم از بنیادگرایان. بدون شک هر گاه بنیادگرایان کار بدی انجام می دهند، ما باید بلااستثناء با آنها مخالفت کنیم. اما باید گامی فراتر از مخالفت فکری برداشته شود. در درجه اول باید به مسائل ساختاری که موجب قدرت گرفتن بنیادگرایان می شود توجه شود. یکی از آن مسائل ساختاری مساله اعراب و اسراییل است. اگر دولت آمریکا جرأت داشت، این مساله به سادگی قابل حل است.

                      از این مهمتر حل نا برابري های ریشه دار اقتصادی در جهان است. بدون شک این چالش، بزرگترین چالشي است که ما با آن روبه رو هستیم. حل مساله فقر و نابرابري در سطح جهاني بايد در صدر فهرست اقدامات ضروری قرار بگیرد. در کنار اینها باید دین متساهل و مداراگر قدرتمند را در مقابل بنیادگرایان مطرح کرد. مارتین لوترکینگ شخصی کاریزماتیک بود که توانست میلیون ها انسان را به حرکت در آورد و در جهت صحیح برای رفع تبعیض نژادی از آنها استفاده کند. اما متأسفانه برخی از آن افراد اینک به دام بنیادگرایی افتاده اند.

                      *یکی از اندیشه های محوری دوران مدرن، جهانشمول بودن مفاهیمی چون حقوق بشر، آزادي و دموکراسی است. در نیمه دوم قرن بیستم بسیاری از کشورها به صراحت این مفاهیم را انکار و آنها را غربی و متعلق به فرهنگ غرب قلمداد کردند و در مقابل از ارزش های آسیایی، آفریقایی، اسلامی و کنفوسيوسی دفاع کردند. اما در مقابل این رویکرد، طرفداران روشنگری همچنان از جهانشمولی این مفاهیم دفاع کردند. 11 سپتامبر همه چیز را تغییر داد. پس از آن دول غربی با استناد به مبارزه با تروریسم و دفاع از امنیت ملی، این مفاهیم را تا حدود زیادی مخدوش کردند. مساله فقط این نبود و نیست که برخی دول ناقض حقوق بشرند و موقتاً و ضرورتاً حقوق بشر را نقض می کنند، بلکه مساله مباحثی بود که حول این محور در گرفت. در اين مباحث، برخی بر این نکته تأکید نهادند که برای حفظ امنیت ملی و امنیت جان شهروندان، می توان تروریست ها را شکنجه کرد، می توان تلفن ها را شنود کرد، نامه های شهروندان را گشود و از محتوای آن سر درآورد. افراد مشکوک را می توان بلادلیل و بدون مدرک بازداشت کرد. مدت بازداشت موقت را افزایش داد. حمله پیشگیرانه به دیگر کشورها در دستور کار قرار گرفت. زندان ابوغریب و گوانتانامو شکل گرفت. در فرودگاه ها بازرسی ها به شدت و به شکل باورنکردنی افزایش یافت. شکنجه دیگر مطلقاً ممنوع نیست و صدمه زدن بر افراد، دیگر مطلقاً ممنوع نیست. راه هاي فرار از قانون و نقض حقوق بشر وجود دارد. زندانی کردن متهمان توسط سازمان CIA در دیگر کشورها یک نمونه گویاست. این فرآیند ها را چگونه می توان تحلیل کرد؟ ایا همچنان می توان از جهانشمولی حقوق بشر و دموکراسی و آزادی دفاع کرد؟*

                      خیر، فکر نمی کنم اینها در مورد غرب اتفاق افتاده باشد. این اعمال فقط مربوط به دولت آمریکا و تا حدی دولت انگلیس است. دلیل آن هم تبعیت بی چون چرای توني بلر از جرج بوش است. اتفاقاً در اروپا جنبش بسیار گسترده ای در مقابل این اقدامات شکل گرفت. پرستیژ و اعتبار آمریکا به دلیل سخنانی که در این زمينه بیان کرده اند کاملاً مخدوش شد و ضربه شدیدی خورد. از سوی دیگر دیده بان حقوق بشر، عفو بین الملل و دیگر سازمان های بین المللی مدافع حقوق بشر شدیداً به نقض حقوق بشر توسط دولت آمریکا حمله کردند.

                      *این نکات درست است. ولی آیا رفتارهای نظامیان آمریکایی و انگلیسی و سازمان های اطلاعاتی و امنیتی آنها به اصول حقوق بشر صدمه وارد نکرده و آنها را بی اعتبار نکرده است؟*

                      نه تنها ضربه زده، بلکه به اعتبار اخلاقی و مقام آمریکا در سطح بین المللی صدمه جبران ناپذیری وارد کرده است.

                      *بدين ترتيب آيا جهانشمولي حقوق بشر به بنيادهاي نظري و اخلاقي جديدي نياز ندارد؟*

                      بنیادها به گمان من بسيار مستحکم هستند. مساله ما مخدوش شدن بنیادهاي حقوق بشر نمی باشد، مساله این است که دولت آمریکا به رفتارهایی دست زد که هیچکس از او انتظار نداشت. نتیجه انتخابات آمریکا در سال 2000 بسیار نزدیک بود. اگر در آن انتخابات گور پیروز می شد، به احتمال زیاد آمریکا به عراق و افغانستان حمله نظامی نمی کرد. در آن انتخابات آرای گور دزدیده شد. در مردم آمریکا تغییر اساسی پیدا نشده است. شما اگر از هر آمریکایی عادی درباره شکنجه یک فرد دیگر سوال کنید، هرگز پاسخ مثبت دریافت نخواهید کرد، بلکه بطورمطلق شکنجه را محکوم خواهند کرد. دولت آمریکا در فضایی که دائماً مردم را از خطر تروریسم می ترساند، توانسته است این اقدامات را انجام دهد. دوران این کارها رو به پایان است و حقه هایی که به مردم می زنند دیگر کارآیی ندارد. تمام نظامهای استبدادی در طول تاریخ، از ترس مردم برای بقا و تداوم و استحکام خود استفاده کرده اند. به گمان من وظیفه ماست که از شر این گروه که بر ما حکم می رانند خلاص شویم. برای اینکه اینها از ترس استفاده می کنند. در این شرایط، حقوق بشر را نقض می کنند و آزادی های مدنی را به مخاطره انداخته اند.

                      Comment


                      • Comment


                        • Comment


                          • Comment


                            • Comment


                              • دو پرسش طرح شده ی سردبير روزنامه ی شرق در واقع سويه هايی از تاريخ فرهنگ ما و روان شناسی فردی و اجتماعی ما را به ميان می کشند. ابتدا بايد پرسش های طرح شده را کمی بيشتر بررسی کنيم. در واقع پرسش نخست به نوعی پرسش از خاستگاه "بزرگان ما"ست که مسلماً آن ها نيز از ميان ما برخاسته اند، يعنی از بطن فرهنگی در کشاکش سنت و مدرنيته، بی شکلی و فرديت، استبداد و آزادی فردی و به مفهومی کلی تر از جايی ميان اسارت و رهايی از ملالت های گذشته ی خود و در عمل چنين وضعيتی می تواند شخصيت هايی در حال گذار ميان فضاهای ياد شده را به دست دهد و در کل "بزرگان ما" نيز همان ثمره های فرهنگ استبداد زده ی ما و مانند ما اسير ذهنيت های پرورش يافته در بطن سيستم های بسته يا نيمه بسته هستند و ما به واقع اجزا و سلول های ريز و درشت سازنده ی پيکره ی استبداد هستيم. با اين مقدمه پرسش از بزرگان ما به يک معنا پرسش از ما نيز هست. به واقع بخشی از موضوع به نوع تربيت احساسی ما بازمی گردد که به نوشته ی دکتر محمود سريع القلم در قبال مسائلی جزئی واکنش های "کهکشانی" نشان می دهيم. تربيت احساسی برای ما به راستی هنوز مفهومی بيگانه است و اگر از چندين نفر از ما درباره ی آن بپرسند شايد يک نفر هم نتواند چند و چون آن را توضيح دهد يا اصولاً نيازی به آن احساس نکند. در اين ميان روشنفکران نيز تا حد بسياری از اين قاعده مستثنا نيستند. اکثريت مردم ايران به واقع بيشتر با احساسات خود- اعم از مذهبی و غيرمذهبی- زندگی می کنند و اين يکی از دلايل مستحکم نهادينه نشدن عقلانيت يا سست بنياد بودن آن در ميان ماست، همان عقلانيتی که بايد متفکر و نويسنده ی ما را وادارد تا از واکنش های احساسی و يا "کهکشانی" خود دست بردارد، عقلانيتی که کم ترين ثمر آن تفکيک جدی ميان کنش های احساسی و عقلانی و سپردن عنان احساسات به دست عقل است. شايد کاملاً عادی به نظر برسد، اما حتا کسانی که در ميان ما داعيه دار امر تفکر هستند نيز هنوز به طور کامل به عقلانيت نرسيده اند. ما - و برخی از روشنفکران مان- هنوز به اخلاق علمی دست نيافته ايم، چرا که فرهنگ ما به نوشته ی محمد مختاری هنوز فرهنگ خاموشی و ناپرسشگری است، بنابراين طبيعی ست که شيوه ی مدنی پاسخگويی و رفتار با پرسش و نقد را نيز ندانيم. اين امر نامطلوبی ست که از نهاد خانواده و کوچک ترين واحدهای آموزشی ما گرفته تا بالاترين نهادهای آموزش عالی در آن دست دارند. تشويق رفتار پرسشگری تا چه حد در ميان خانواده های ايرانی نهادينه شده است؟ خانواده هايی هستند که معمولاً فرزند خود را از کنجکاوی بازمی دارند و اغلب برای پرسش های او پاسخی ندارند و اين خود زمينه ی پرسشگری و يادگيری تحمل پرسشگری را در ميان ما کاهش می دهد. در مدارس معمولاًَ سعی بر آن نيست که دانش آموزان کنجکاو تشويق شوند يا در کلاس های درس بيشتر مورد اهميت باشند تا ديگران نيز به چنين کنشی روی خوش نشان دهند. در دانشگاه ها معمولاً هر نوع پرسشگری و اخلاق علمی نوعی نيش و کنايه برای اساتيد محترم به شمار می رود و اگر پاسخی برای پرسش دانشجو نداشته باشند، مسير روابط استاد- دانشجو تغيير خواهد کرد.

                                نهادينه شدن رفتار بردباری و مدارا وضعيتی است ناشی از يک پيشرفت فرهنگی در اجتماعی که اجزاء آن در پيوستگی خاصی با يکديگر، همبستگی ها و نسبت های مشخص و شفافی برقرار کرده اند. چنين مناسباتی در ميان بزرگان ما تا حدی مغشوش و آشفته است و با کوچک ترين تنش و لغزشی از هم فرو می پاشند. اين مدارا و تساهل به معنای بی-فرديت شدن و بی موضعی نيست، بلکه زيستن با اين نگره است که ديگری نظری کاملاً متفاوت با ما دارد و بايد آن را بيان کند. حال اين نظر می تواند همان نقد ديدگاه های ما باشد.

                                از ابعاد شخصيتی و اجتماعی که بگذريم معضل ديگری را پيش رو خواهيم داشت که همان داعيه ی حقيقت و داعيه داری حقانيت محض است که برخی روشنفکران ما نيز گرفتار آن هستند. رسيدن به اين باور ذاتی که تمامی حقيقت در نزد ما نيست، هنگامی حاصل می شود که ما قدرت مدارا و تحمل ديگری را در عمل نشان دهيم و بپذيريم که حتا اشتباه بودن ديدگاه های ما و اعتراف به آن، تنها مجال شکل گرفتن يک تجربه ی جديد و به معنای طی شدن يک مسير ديگر را در وادی نظر در بردارد و به معنای پايان کار ما نيست. می توان اشتباهات خود و ديگران را در گستره ی وسيع تاريخ آن حوزه و تابعی از خطاپذيری تمامی حوزه های کنش ذهن بشری ديد و اين نوع نگرش زمينه را برای نقدپذيری ما فراهم تر خواهد کرد. فردگرايی رايج ميان ما و اين که کم تر، کسی را جز خودمان قبول داريم، به واقع تا حد بسياری محصول تنگ نظری تاريخی ای است که ما هنوز در بخش هايی گرفتار آن هستيم. نکته ی فراموش شده اين است که هر نوع نقدی بر ديدگاه های ما نه تخريب، بلکه زمينه ای برای رفع نقايص آن ها و زمينه ای برای آشکار شدن سويه های دور مانده از توجه ما و شکلی از غنابخشيدن به ما در بعد نظری ست.

                                اگر ورودی های ذهن خود را به روی نظرات مخالف باز بگذاريم و هر لحظه آماده ی دريافت های جديد ولو در تضاد با داشته های پيشين خود باشيم، بخشی از معضل نابردباری در برابر نقد ديگران را پشت سر خواهيم گذاشت. به محض شروع تفکر انتقادی برای ايجاد بردباری و مدارامداری و در نهايت زمينه سازی برای مدرنيته، ما نيازمند نوعی نوسازی و توسعه ی شخصيتی و به بيان ساده تر نيازمند ايجاد نوعی فرهنگ باور به تفاوت و تساهل يا به عبارت ديگر فراهم آوردن زمينه های شخصيتی اين مهم نيز هستيم.

                                پرسش دوم طرح شده، درباره ی جانبداری از متفکرانی خاص و ايدئولوژی- انديشی ست که در واقع نوعی نقاب برای پوشاندن نابردباری در برابر ديگری و گريز از اعتراف صادقانه به خطا يا محدوديت نظری خويش است. از طرف ديگر جانبداری متعصبانه و موضع گيری ايدئولوژيک جلوه ی ديگری از نبود استقلال در تفکر و وامداری و ارادت به جای مواجهه ی انتقادی با متفکران است. در چنين وضعيتی با توجه به اصل "شکل گيری و رخداد تفکر در بطن استقلال فکری"، به واقع تفکری صورت نگرفته است. تعصب در مورد امر يا کسی، معنايی جز وابستگی به ايده ای خاص و اصرار بر آن ندارد و دشواری کار در ناتوانی در رها کردن يا فاصله گرفتن از تفکر، ايده يا انگاره ای ست که فرد به مثابه ی ايدئولوژی و سنگری برای دفاع برگزيده و خود را به مثابه ی مدافع آن تعريف کرده است. اين امر در مورد جانبداری از متفکری خاص و يا حتا نقد تخريبی او در نزد روشنفکران و دگرانديشان ما نيز مصداق می يابد:

                                استدلال دکتر سروش در مورد به کار بردن عکسی از هيدگر در منزل يک افراط گرا در صحنه ای از يک فيلم خود مصداق فرض کردن پيشين مجرم بودن يک متفکر و "دست را در هر گياهی بردن" برای به جا ماندن و اثبات بی اعتباری هيدگر به دليل پيوستن او به نازی هاست. فرض را بر اين می گذاريم که هيدگر يک فاشيست بوده است، اما آيا اين چيزی را برای روشنفکر دينی جهان سومی تغيير می دهد؟ آيا اين امر را تغيير می دهد که اگر آقای سروش و جمعی از مترجمان ايرانی دور هم جمع شوند، شايد يک دهه طول بکشد تا فقط بتوانند مجموعه آثار ۱۰۲ جلدی او را به فارسی برگردانند، حال تفسير و نقد بخش های نامفهوم و غامض آن به جای خود. حتا در همين استدلال عليه هيدگر، دکتر سروش ابتدا فرض را بر اين گذاشته که هيدگر مجرم است و بعد با استفاده از صحنه ای از يک فيلم ميخ خود را بر ذهن مخاطب کوبيده است! البته "سنگ را بايد کسی پرتاب کند که خود گناهی از آن دست نکرده باشد." به فرض اثبات ضديهودی بودن و گرايش فاشيستی اين متفکر، هيدگر دوران نازی، شباهت بسياری با سروش دوران انقلاب فرهنگی و پاکسازی دانشگاه ها دارد و البته دکتر سروش نيز به رغم نقد امروزين خود بر حکومت فعلی، درست مانند هيدگر هيچ گاه رسماً از دانشجويان و اساتيدی که در جريان انقلاب فرهنگی اخراج شدند، معذرت خواهی نکرده است. پرسش ديگر آن است که با استناد به فيلم "رستگاری در هشت و بيست دقيقه" چطور می توان ميان هيدگر و تروريسم بن لادنی در شکل ايرانی آن ارتباط برقرار کرد؟!

                                در اين ميان تفاوت آنجا آشکارتر می شود که بضاعت!!! ۱۰۲ جلدی هيدگر و يقين قريب به اتفاق منتقدان درباره ی تأثيرگذار بودن او را در کنار ويتگنشتين در قرن اخير، با بيست و اندی جلد کتاب روشنفکر دينی جهان سومی مقايسه کنيم تا نتيجه ی تأکيد بيش از حد بر فاشيست بودن هيدگر را دريابيم! بگذريم. منظور از نوشتن اين سطور آن بود که کلمه در به ياد آوردن "دستان آلوده" ی خود - به مفهوم سارتری اين عبارت- نيز درنگی کرده باشيم.

                                علت ديگری که می توان برای جانبداری ايدئولوژيک روشنفکران ما از متفکرانی خاص متصور شد، تعريف کردن خود در قالب ايده های متفکری خاص است که در واقع نقد بر او به معنای واسازی و از بين رفتن فرد تعريف شده در حيطه ی اوست. در پس اين عارضه نيز نهادينه نشدن عقلانيت و توان و شجاعت فاصله گرفتن از فضای ذهنی متعارف خود برای قرار گرفتن در وضعيت ذهنی ديگری به چشم می خورد.

                                در اينجا برای کامل تر شدن بحث نيازمند تحليل عناصر و عوامل شکل گيری انعطاف پذيری در مواجهه با مخالفان و عقايد و بينش های متفاوت خواهيم بود و اين عامل خود بر هر گونه پذيرش ديگری مستلزم وجود زمينه ای است که برخی از آن ها از اين قرارند:

                                ۱. پذيرش و به رسميت شناخت ديگری و تفاوت های او و به رسميت شناختن حق بروز دادن اين تفاوت.

                                ۲. درک و پذيرش اين امر که با ديدگاه های ما حتا در بعد دينی و ايدئولوژيک ممکن است در نهايت صرفاً در مقام يک نظر يا ديدگاه از ميان ساير آراء رفتار شود. (باور به اين که تمامی حقيقت از آن ما نيست و بسياری از حقايق در عرصه ی اجتماعی طی فرايندی ديالکتيکی در تضارب آرا جمع به دست می آيند و محصول عقل جمعی هستند. حتا حقايق دينی نيز اين تضارب را به شکلی محسوس يا نامحسوس، خودآگاه يا ناخودآگاه در طول تاريخ تأثيرگذاری خود تجربه کرده اند.)

                                ۳. وجود زمينه ها و شيوه های مناسب بيان ديدگاه ها از جمله در رسانه های گروهی و مطبوعات (بافت مناسب شکل گيری انعطاف پذيری ذهنی و تساهل که لازمه ی آن آزادی بيان است.)

                                بديهی است که پديداری اين عناصر و عوامل در وضعيت فعلی ما با فرايندی مغشوش و مختل و روندی بازدارنده از جانب قدرت مواجه است و نبود آزادی بيان برای اکثريت زمينه ی توسعه ی نظری در برخورد افکار را از بين برده است. سانسور رسانه ها و وجود اضطراب دائمی از تبعات بيان افکار و دوپارگی شخصيتی ناشی از اين امر و ايجاد جوی پارانوئيک در ميان اهل فرهنگ، نبود توجه به بعد آموزشی انعطاف پذيری در جامعه بی توجهی به توسعه ی شخصيتی برای هضم افکار مخالف عللی هستند که حتا روشنفکران ما نيز گاهی در برخورد با نقدهای يکديگر به پرخاشگری روی می آورند. از طرف ديگر زمينه های تمرين برای دستيابی به تساهل و انعطاف پذيری (تضارب آراء در رسانه ها و مطبوعات) در ايران همواره مختل و با محدوديت های رسمی و غيررسمی همراه بوده است.

                                شايد حکومت بزرگ ترين و مهم ترين آموزگاری ست که می تواند با رفتار خود به شهروندان در هر سطحی بياموزد که چگونه ديدگاه های مخالفان خود را تحمل کنند و در اين راستا ما به هيچ وجه آموزگاران خوبی نداشته ايم. به هر حال ما برای نهادينه شدن نقد عقلانی و دوری از پاسخ های احساسات-زده نياز به حرکتی جمعی و مستمر داريم که روشنفکران می توانند با گفت و گوهای علمی در جمع و همايش های خود به مثابه ی نوعی آموزش مستقل و غيررسمی آن را هر چه بيشتر تقويت کنند.


                                منابع:
                                تمرين مدارا (بيست مقاله در بازخوانی فرهنگ) : محمد مختاری، انتشارات ويستار، چ. اول، ۱۳۷۷.
                                عقلانيت و آينده ی توسعه يافتگی ايران: دکتر محمود سريع القلم، مرکز پژوهش های علمی و مطالعات استراتژيک خاورميانه، چ ۲، ۱۳۸۱.

                                Comment

                                Working...
                                X