Announcement
Collapse
No announcement yet.
Political Articles
Collapse
X
-
شيخ حسن نصرالله در حرکت اخير و اسارت گرفتن ۲ سرباز اسرائيلی و کشتن ۸ سرباز کليد جنکی نا خواسته را عليه مردم لبنان را زد که تا کنون منجر به کشته شدن ۴۰۰ نفر و زخمی شدن بيش از هزار نفر و آواره شدن ۵۰۰ هزار لبنانی و ويران شدن تاسيسات زير بنائی توسط اسرائيل شد. . از ان سو هم هزاران اسرائيلی بدليل موشکهای حزب الله ( ۳۰% جمعيت شمال اسرائيل ) مجبور به ترک خانه های خود شده اند که البته کشانی هم که مانده اند دسترسی به پناهگاه دارند که قابل قياس با لينانی های بی دفاع نيست.
اينکه لبنان خط اول درگيری بين جمهوری اسلامی و سوريه از يکسو و آمريکا و اسرائيل از سوی ديگر است نکات مورد اشتراک تمامی تحليل گران هست . اينکه حزب الله بدستور جمهوری اسلامی اين عمليات را انجام داده و يا ا مستقلا انجام داده است هنوز روشن نشده است ولی نکته مهم اين است که اسرائيل اماده حمله بوده است . در هرحال هر چه نتبجه اين جنگ باشد اين جنگ نقطه عطفی در تاريخ خاورميانه هست که مرزبندی های را روشن و تعميق کرده است.
بررسی دلايل اين حمله از هر دو طرف نياز به بررسی مفصل و جداگانه دارد ولی يک نکته جای تعمق دارد
و ان اين است در شرايط حساس فعلی عملا هيچ کدام از دو کشورسوريه و ايران از حز ب الله حمايت نظامی نکرده اند . امروز دولت سوريه اعلام کر د که اگر اسرائيل به طرف مرز سوريه نزديک شود اين کشور وارد عمل خواهد شد. از انسو فيروزابادی رئيس ستاد مشترک گفت که ما از حزب الله بطور نظامی حمايت نخواهيم کرد .يعنی سکوت عليرغم سرکوبی حزب الله و بمباران دره بقاع و در نظر گرفتن اين موضوع که حزب الله طرفدار سوريه است و تضعيف حزب الله تضعيف سوريه و ايران است .
هر چند جمهور ی اسلامی خط اول جبهه خود را در لبنان ايجاد کرده است ولی اين لبنانی ها ا هستند که بايستی بهای سياست خارجی جمهوری اسلامی را بپردازند.
با توجه به وابستگی بسياری از رهبران عرب مانند سعودی و مصر و اردن به امريکا و رابطه خوب انها با اسرائيل و نگرانی انان از خطر حزب الله شيعه و نفوذ جمهوری اسلامی در اين مقظع آشکارا چراغ سبز به اسرائيل برای سرکوب حزب ا لله داده اند .شکی نيست که بخش نظامی حزب الله ان در دراز مدت چار ه ای بجز ادغام در ارتش لبنان نخواهد داشت . ولی بدليل ريشه دار بودن اين جريان تاريخی در لبنان اين حزب به هيچ وجه نابود نخواهد شد ودر بدترين شرايط به يک حزب سياسی صرف مبدل خواهد شد. حزب الله بدليل داشتن پايگاه قوی مردمی در بين شيعيان که اکثريت لبنان راتشکيل می دهند و نيز به عنوان قوی ترين حزب سياسی در عرصه سياسی لبنان و با وجود نمايندگان متعد د در مجلس از ميدان جنگ اخير در بدترين شرايط بازنده کامل بيرو ن نخواهد امد.
تجربه تاريخی اين است که نياز به تسليحات مدرن ،آموزش منظم نظامی و ارتش هر جريانی را به سمت کمکهای خارجی سوق می دهد.
تجربه تاريخی اين است که احزابی مانند حزب الله ويا فالانژهای مسيحی لبنان ا به رهبری سمير جعجع و ميشل عون که از نظر مالی و لجستيک متکی به اسرائيل بودند وبه همين دليل از صحنه سياسی لبنان محو شدند. اتکای ارتش ازادی بخش ايرلند به ليبی ، ارتش ازادی بخش ظفار به شوروی سابق ، چريکهای ضدا انقلاب کنرتا در نيکاراگوئه که از طرف سيا تامين می شدند. کمک به احمد شاه مسعود د رجنگ عليه شوروری توسط سيا که بع از روی کار امدن طالبان وی مجبور شد به دشمن سابق شوروی برای کمک تسليحاتی روی بياورد . يعنی از انجا کهاين نيروها اتکا به قدرتهای خارجی دا شته اند در شرايط نهائی مانند جنگ اخير لبنان نمی توانند روی اين قدرتهای خارجی حساب باز کنند . زيرا قدرتهای حامی متناسب با شرايط سياسی جهانی و منافع رژيم های خودشان عمل ميکنند.به طور مشخص از انجا که جمهور ی اسلامی يک حکومت مصلحت گرا همانند آمريکا ست حتما حاضر به معامله بر سر حزب الله در ازای تضمين های امنيتی آمريکا خواهدشد . همانگونه که در سال ۲۰۰۳ پيش نويس چنين قراردادی (بنابر گرارش نيو يورکر) بين سفير جمهور ی اسلامی در سازان ملل و کاخ سفيد تهيه شده بود که با دخالت ديک چينی به جائی نرسيد.
همانگونه که صدام بعد از مرگ خمينی که شرايط سياسی و روانی مردم ايران برای عمليات آماده بود و عليرغم حاضر شدن تمامی بچه های باقی مانده از عمليات محاسبه نشده و بچه گانه از نقطه نظر نظامی ( فروغ جاويدان) برای عمليات نهائی اجازه اين عمليات را نداد. زيرا صدام می دانست که در ان شرايط هر گونه درگير با جمهور ی اسلامی از نظر سياسی برای حکومت وی ضررهای زيادی در پی دارد . در سطور بعدی به نمونه های محافظه کاری عراق در عدم حساس کردن جمهور ی اسلامی را درج ميکنم.
.
زنرال جيوش رئيس سازمان امنيت عراق ( مخابرات): من به شما می گويم که اگر عمليات انفجار داخل شهر ها مانعی ندارد موافقيم ولی اگر درگير ی نظامی باشد خير . زيرا ميان ماو ايران يک تداخل نظامی به وجود می ايد که ما در اين وضعيت نمی خواهيم پيش بيايد
مسعود رجوی : ما نفوذ می کنيم و شهر را دور می زنيم .نقطه مناسبی پيدا می کنيم و ازا نجا شليک می کنيم اگر لازم باشد شما را قبل از اجرای عمليات حتما آگاه می سازيم ( سال ۲۰۰۰) برای قضاوت تاريخ ص
۱۹۱
جيوش : آيا عمليات روی شهری که پايگاه مورد اطمينان مجاهدين است آيا تاثيری روی امنيت عراق تخواهد گذاشت ؟ ص ۱۹۷ همان منبع
جيوش : می خواهم بدانم نيروهائی که داخل داريد چقدر می توانند بدون انجام عمليات روی انتخابات تاثير بگذرانند؟ اين سوال من است فعلا عمليات را کنار بگذاريد ما می خواهيم بدانيم که بدون عمليت چقدر روی روند انتخابات تاثير داريد ؟ ۲۰۵ص
رجوی : اين مثل غذائی است که گوشت نداشته باشد يعنی فقط سالاد داشته باشد ۲۰۵ص
جيوش: روش و نظريه ما برا ی متوقف کردن عمليات نظامی مجاهدين به دليل خواست ما نبوده است
رجوی : چه کسی اين درخواست را کرد ه است ؟
جيوش : سفير انها در بغداد که الان مسول سازما ن امنيت است ازمن در خواست کرد
رجوی : پس چرا آنها خودشان انجام ندادند ؟
جيوش : آنها ( سپاه بدر ۹) هم عمليات را متوقف کردند ص۲۲۲ سال ۲۰۰۱
مشروعيت مردمی در تضاد با مشورعيت آمريکائی
تجربه لبنان و عراق و افغانستان بخوبی ثابت کرده است که نيروهايئ که از سوی امريکا حمايت شوند نمی توانند بدون کمک سربازان آمريکائی حکومت کنند. زيرا آمريکا و اسرائيل د رنزد مردم جهان اسلام و مردم کشورهای زير ستم و عقب نگه داشته شده به عنوان سمبل زور و قدرت نا مشروع شناخته شده اند . مشروعيت جرياناتی که از سوی مردم کشورها به رسميت شناخته نشود اعتباری ندارد و حکومتهای وابسته و ضد مردمی هستند.
تجربه حزب اله نشان داد که آمريکا و اسرائيل و هر قدرت مستبد ديگری مانند جمهور ی اسلامی اگر جريان مخالف حاکميت پايگاه مردمی داشته باشد و رهبران ان جريان درشرايط سخت در بين مردم باشند نمی توان به راحتی انان را منزوی کرد.
نمونه های روشن ان ستارخان و باقر خان که د رتبريز در محاصره در کنار مردم ماندند و مشروطه را نجات دادند . دکتر محمد مصدق که عليرغم توطئه سيا و دربار شاه همچنان به عنوان پيشوای ملی مردم ايران که مستقل بود می درخشد . هم چنين می توان از ياسر عرفا ت نام برد که آخرين کسی بود که د رسال ۱۹۸۲ در بيروت بعد از حملات ارتش اسرائيل سوار کشتی شد و به تبعيد رفت وی در ۴ سال محاصره در محل کارش در فلسطين عليرغم بعضی از مسائل در مورد سو اسفاده های مالی توسط همسر و دوستان وی ؤ عرفات هم چنان اسطوره مردم فلسطين خواهد بود .يعنی با تنها تبليغات نمی شود مدعی رهبر ی شد. رهبر ی مردم ارتباط تنگاتنگ با مردم دارد.
وعده حکومت ری
روايت است که عمر بن سعد با وعده حکومت ری و شمربا وعده حکومت سرزمين ديگری سپاه امام حسين را محاصره و انان را کشتند ولی از انجا که اين قتل عام بر اثر آگاهی سازی مردم به ضد خود تبديل شد لذا اين دو هيچ کدام نتوانستند از گندم ری بخورند. شمرو عمر بن سعد در خونخواهی مردم کوفه از امام حسين به رهبری مختار ثققی به قتل رسيدند
و اکنون سخن من با خانم و اقای رجوی است که وعده گندم ری به انان از طرف نو محافظه کاران داده شده است وبه اين دليل شاهد هسستيم که به لطائف الحيل سعی می کنند حضور غير مشروع خود را که در راستای منا فع آمريکا و اسرائيل است با دروغهای گوبلزی در عراق مشروع جلوه بدهند. شماهر گز از گند م ری نخواهيد خورد.
مردم عراق و ايران قربانيان حکومت های ديکتاتور و وابستگان استعمار گر بود ه اند . شما و جريان شما در سالهای اخير ، خود در اين ستم بر عليه مردم ايران نقش عمده ای داشته ايد .
شما با حرکات سکتاريستی ، خشونت گرايانه و غير اخلاقی به ادامه استبداد ولايت فقيه و تضعيف اپوزيسيون مستقل . ملی کمک کرده ايد . اکنون نيز با اصرار در ادامه حضور غير مشروع خود در خاک عراق اتش بيار جنگ تحميلی آمريکا شده ايد . براستی اگر شما ضد بنياد گرائی هستيد چرا علاوه بر محکوم کردن جمهور ی اسلامی ، بنياد گرايان آمريکا واسرائيلی را محکوم نمی کنيد.
. از لبنان درس بگيريد. آمريکا به سربازان مجروح خود وفا نمی کند. بسيار ی از انها بدليل تمام شدن قرار دادشان با ارتش در بدترين شرايط انسانی بسر ميبرند چه برسد به مزدوران خارجی اش.
صدای شوم جنگ نو محافظه کاران و اسرائيل عليه مردم ايران و عراق نشويد
شما هم به سرنوشت شمر و عمربن سعد و صدام دچار خواهيد شد. و تا ابد نفرين مردم ايران و منطقه را به خود خواهيد داشت.
آيا جريان رجوی می تواند ازعاقبت وابستگی سياسی و مالی به صدام ديکتاتور مخلوع و نو محافظه کاران آمريکا درس بگيرد؟
Comment
-
از ملانصرالدین پرسیدند ؟ روباه تخم می گذارد یا بچه ! ملا در پاسخ گفت از این پدر سوخته هرچه بگوئید بر می آید!همانطوری که رژیم اسلامی ،علی لاریجانی را به اروپا فرستاد تا تضمین های لازم را برای حفظ رژیم ولایت فقیه بدست آورد اما از طرف دیگر محمد خاتمی را نیز به امریکا فرستاد تا نظر امریکا ئیها را نسبت به رژیم راضی وجلب نماید!ازآنجائی که رژیم ایران از روحانیون بی پرنسیب وبازاریان وبچه بازاری مسلمان تحصیل کرده غرب وگردن کلفت ها وباجگیران تشکیل شده است لذا در چانه زنی ومعامله گری وسوداگری سیاسی بسیار قهار هستند.دررژیم گذشته تنها شاه مسئول همه مسائل ومشکلات جامعه شده بود وبا زدن او تمام رژیم او ازبین می رفت اما این رژیم همه پایوران دستگاه را چه در گذشته وچه در دوران کنونی را چه در لباس اپسیوزیون قانونی وغیر قانونی و خودی وغیر خودی در حفظ نظام دخیل کرده است.ولی فقیه به مثابه ناخدا کشتی به گونه ائی کشتی حکومتی راهدایت می کند که همه سر نشینان آن از غرق شدن بیم داشته باشند. ولی فقیه تنها ناخدای کشتی نیست بلکه در میان سر نشینان کشتی به کار فرهنگی وسیاسی ومذهبی می پردازد.اوناخدائی است که همه اطرافیان درونی وبیرونی خود را به رسم وآئین حکومتی که قبلا توسط همه آن سرنشینان به امضاء وتصویب رسیده است مطیع کرده است.برای برون رفت از بحرانی که میهنمان را فراگرفته ، ابتدا باید قاعده بازی ناخدای آن کشتی به هم زد و سپس از غرق شدن نهراسید وگرنه اگردر همان کشتی با قوانین همان ناخدا کنار بیائیم ود روحشت واژگونی آن کشتی بمانیم هیچگاه به سعادت نخواهیم رسید!
سخنان سفیحانه جرج بوش مبنی براینکه صدور ویزای خاتمی را خودم دستورش رادادم واینکه می خواستم ببینم که نظرات حکومت ایران چگونه است ، از آن حرفهائی است که که اگر پیش مرغ پخته بر زبان آورده شود ،مرغ پخته هم به خنده می افتدد.از آقای جرج بوش باید پرسید آیا تاکنون نمی دانسیتد که رژیم حاکم براین چگونه حکومتی است.پس تاکنون بر کدام شناخت از حکومت ایران به حکومت ایران حمله لفظی می کردید. همین جرج بوش، صدام عراقی را متهم به داشتن سلاح شیمیائی ورابطه با القاعده کرده بود وحالا به این نتیجه رسیده است که همه آن پیش داوری های غلط بوده است .حمله امریکا به عراق تنها عراق را به نابودی کشاند وموقعیت ج.ا را در منطقه بیش از پیش تقویت کرد. قانونا جرج بوش باید در دادگا لاهه به محاکمه کشیده شود. چرا که او خود به اشتباهات خونبار خود اعتراف کرده است. به همین خاطر در رسانه های اروپا وبخصوص آلمان از او بعنوان احمق "IDIOT" یاد می کنند!! حکومت امریکا در بدترین شرایط خود بسر می برد .در سالگرد 11 سپتامبر آقا جرج بوش اعتراف به اشتباهات خود کرد وامنیت داخلی امریکا را به امنیت عراق مرتبط نمود.همین موضوع می تواند باعث شادی نیروهای تروریست وپیروزی بنیاد گران اسلامی در سراسر جهان گردد! نیروها ی االقاعده با شنیدن حرفهای جرج بوش به پیروزی بزرگی رسیدند. در همان حال جرج بوش در برابر ملت امریکا قسم یاد کرد که بالاخره اسامه بن لان را دستگیر خواهد کرد. این سخن ایشان هم سفیحانه است چراکه پس مرگ ودستگیری اسامه بن لان صدها بن لان دیگر به جانشینی او بر گزیده خواهند شد.مسئله این است که جنبش بنیاد گرائی به یک جنبش توده ائی در کشور های اسلامی تبدیل شده است ونمی توان آن جنبش را به شیوه تگزاسی جرج بوش از میان برداشت. اینرا به روشنی خمینی در دوران حیاتش بدین شکل گفته بود( رژیم اسلامی قائم به ذات هیچکس نیست) ودیدیم رژیم اسلامی چگونه پس از فوت اودر هفده سال گذشته براریکه قدرت مانده است . کشورهای اروپائی از حضور وسکونت مسلمانان به وحشت افتاده اند ورسما از آنها به به مثابه ستون پنچم ترویست ها نام می برند و ناچارا آنها را تحمل می کنند و توانائی اخراج آنها را ندارند چراکه در صورت اخراج آنها تمام تجارت وسود آوری و ارتباط خارجی خود را از دست می دهند وگرنه از همه آن اخراج شده های از اروپا هزاران تروریست بیرون می آید .شاید هنوز آقای جرج بوش شبها در خانه به تماشای فیلمهای تگزاسی می نشیند وروزها در کاخ ریاست جمهوری با الهام از همان فیلمها به سخنرانی می پردازد. تنها راه مقابله با جنبش اسلامی فقط کار مداوم روشنگری وبالا بردن آگاهی مردم میسر است که این مسئولیت و کارآئی از عهده کشورهای امپریالیستی خارج است چراکه آنها برای تاراج ثروت های کشورهای مذبور به توده های ناگاه نیاز دارند.آنها به خوبی می دانند که توده های آگاه حکومت های دمکراتیک و خردمند به روی کار می آورند تا به رشد اقتصادی وخود کفائی برسند ومانع تاراج ثروت های ملی می شوند. رژیم اسلامی ایران به نقاط ضعف امریکا پی برده است وبه همین خاطر بر روی اسب های مختلف شرط بندی می کند تا سکان رژیم خود را برای همیشه حفظ نماید! در مرحله نخست رژیم اسلامی در صدد برآمده بود تا با قلدری وایجاد اختلاف میان دولت های غربی به نیات اتمی خود دست پیدا کند اما در همان حال آقای خاتمی را راهی امریکا نمود تا چهره دیگری از رژیم اسلامی را برای امریکائیها به نمایش بگذارد.در همان روزها عقب مانده ترین جریانات رژیم به آقای خاتمی لقب جیر خواه امریکا را بکار گرفتند که همین باعث شد تا دارنده بنگاه سیاست گذاری کیهان تهران یعنی حسین شریعتمداری به دفاع از خاتمی برخیزد . پس از دفاعیات آقای کیهان چی از محمد خاتمی دیگر مسلم شده بود که رژیم اسلامی چراغ سبز هائی بسوی امریکا ارسال کرده است. از آن پس که آقای خاتمی چراغ سبز را از جانب تهران مشاهده کرد وی بیشتر وبیشتر به دلربائی از امریکا پرداخت.آقای خاتمی به بسیاری از خواسته های امریکا پاسخ مثبت داد تا در هنگام برگشت به ایران بتواند به همراه هاشمی رفسنجانی یا به نزد ولی فقیه برسد ویا به گوش ولایت فقیه برساند تا صلاح حکومت مداری" خسروانی" را پیش بگیرد تاحکومتش عمر جاودانه به خود بگیرد! بعد از حمله اعراب به ایران دوفرهنگ سیاسی همواره توانسته اند در ایران در کنار یک دیگر بطور مسالمت آمیز برای حفظ حکومت ها ملی و یا بیگانه کار ساز باشند.1- حکومت" خسروانی" خردمندانه که از جانب وزیران باهوش اعمال می گردید2-فرهنگ اسلامی بر پایه تقیه واقتدار حکومت های آمیزش گر و آشتی جویانه برای حفظ سلطنت مورثی اما با نظارت فقها ومجتهدان! در تمام این دوران شاعران جاودانه ایران همچون حافظ شیرازی به افشای ظلم شاهان و ریاکاری زاهدان واسلام پناهان می پرداخت. اما آقای شریعتمداری پس از تشکیل جلسه کابینه محمد خاتمی وقوت گیری برگشت همان کابینه به حاکمیت در ایران به فکر بازار گرمی وسیاه بازی افتاد وبه خاتمی هشدار داد که پایتان را بیش از اندازه از گلیم دراز کرده اید ومواظب رفتار خود باشید. جناح مقابل در همین اوضاع پر رمز وراز وپر از جارو جنجال بیکار نماند وبرای حفظ دولت خود، روزنامه های وابسته به جناح موسوم به اصلاحات را یکی پس از دیگری تعطیل نمود تا باعث تبلیغ نظرات و مذاکرات خاتمی و جاده صاف کن بر گشت او به حاکمیت نگردند !!کاریکاتور آقای کوثر نیک آهنگ به زیباترین شکلی سناریوی بالا را نشان داده است.بر روی صفحه شطرنج دواسب روبروی هم ایستاده اند. دریک طرف اسبی در هاله نور ودر طرف دیگر اسبی اخمو ود رفکر فرو رفته را نشان می دهد که مطئما می تواند آقای خاتمی باشد اما سئوال اساسی اینجاست که شطرنج بازان در این صحنه چه کسانی هستند.مطئنا در یک طرف ولی فقیه نشسته است ومهره ها را جابجا می کند اما در طرف دیگر چه کسی مهره ها را به حر کت در می آورد.در زمینه مذاکرات اتمی با اروپا، رژیم اسلامی حاضر شده است که به شیوه" خسروانی" رفتار نماید ویک گام برای حفظ نظام به عقب قدم بر دارد. اما بدین معنی نمی باشد که برای همیشه در عقب باقی بماند.غرب هم آمادگی جدی برای رویاروئی با رژیم ایران را ندارد بلکه بیشتر علاقمند است رژیم را در چنگ خود و در راه روهای سازمان های بین المللی سرگم نگه دارد تا جبهه جنگی دیگری علاوه بر عراق وافغانستان برای خود نگشاید.غرب به خوبی مشاهد می کند که در سه جبهه نمی تواند بجنگد .گشایش جبهه جنگ با ایرا ن تمام غرب را به خطر خواهد افکند. لقمه ایران لقمه بسیار بزرگی است و از گلوی امریکا پائین نمی رود وبهمین خاطر سه کشور دیگر مهم تجاری با ایران یعنی ژاپن وایتالیا و کانادا به کشور های مذاکره کننده 1+5 پیوستند. در همین اوضاع واحوال غرب به این موضوع به خوبی پی برده است که ایرانیان دارای یک اپسیوزیون نیرومند نیستند بنابراین هنوز برروی جناح های مختلف رژیم حساب می کند. در های گنگره امریکا همواره به روی نیروهای اسلامی وجدا شده از رژیم گشوده است اما به روی نیروهای ملی وسکولار ولائیک بسته است.غرب هیچگاه طرفدار روی کار آمدن یک حکومت ملی ودمکراتیک به ایران نمی باشد . رد پای این نظریه رادر همه ترورهای نیروهای سیاسی توانمند در تبعید وساکن کشورهای غربی در گذشته بدست عوامل رژیم اسلامی جستجو کرد.بهر صورت مسائل سیاسی در رابطه با میهنمان بطور هفتگی تغییر می یابد. یکباراز دوست محقق واندیشمندی پرسیدم چرا در مورد اوضاع واحوال کنونی چیزی نمی نویسید که در پاسخ گفت : بهتر است اتفاقات ومسائل پشت پرده وثبت شده را که تغییر ناپذیرند را تحقیق کرد وگرنه مسائل کنونی عرصه سیاست در رابطه میهنمان بطور روزانه یا هفتگی تعویض می گردند وهیچ اسلوبی برای پی گیری علمی برای من محقق باقی نمی ماند تا به تحلیل بپردازم. برای مثال قضیه حلال وحرام شدن قند روسی در دوران قاجار را برای من شرح داد: در دوره قاجار تاجران وارد کننده قند از انگلیس نزد روحانیون رفتند و با اهدای حق امام خواستار حرام بودن قند روسی شدند که روحانیون بایک فتوا مصرف قند روسی را حرام کردند.تاجران وارد کننده قند روسی بسیار متضرر شدند ، آنها نیز نزد همان روحانیون رفتند واز ورشکستگی خود بسیار ناله کردند و باکمی خمس وزکات وحق امام همان روحانیون را راضی کردند که فتوای حرام بودن قند روسی را دوباره حلال نمایند ، روحانیون فتوا صادر کردند که اگر مردم قند روسی را قبل از آنکه در دهان بگذارند به چای داغ که از آب کر است بزنند همان قند از آلودگی ونجسات در می آید وپاک شده همان قند مباح است.
همین سنت تاکنون در میان ایرانیان باقی مانده است وهنوز ایرانیها قند را ابتدا به درون استکان چای می زنند وسپس چای را می نوشند.همین محقق اندیشمند به همه انسانها فرهیخته توصیه کرد تا به نهادینه شدن تفکرات مدرن ودمکراتیک وحقوق بشر رویکرد شود تا در آینده نزدیک برای جامعه ایران آزاد شده بیشتر مورد استفاده قرار بگیرد.در تابستان 1360 خورشیدی هنگام جنگ ایران وعراق ودر گیری رژیم اسلامی با مبارزه مسلحانه سازمان مجاهدین خلق ، حکومت اسرائیل از موقعیت استفاده نمود ودریک عملیات غافلگیرانه به سرعت توانست با بمباران هوائی مرکز اتمی عراق در تموز را نابود سازد. پس از بمباران مر کز اتمی عراق، بلافاصله هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه خطاب به رهبران عراق گفت اگر شما عراقیها به جای حمله به ایران به سوی اسرائیل حمله می بردید نیروهای اسلامی ایران هم پشت سر شما به حمایت از شما به اسرائیل حمله می بردند.همه حرفهای هاشمی رفسنجانی موزیانه بود چراکه اوخود عامل ادامه جنگ ودر سایه آن تجارت اسلحه ودیگر کالاها بود.او قبل از انقلاب اسلامی وارتجاعی بدون لباس روحانی بایک ماشین شخصی تمام امریکا را سیاحت کرده بود و نیک میدانست اگر روزی روحانیون در سازش با امریکا به جای شاه به قدرت برسند
Comment
-
پس از پايان يافتن فرصت نهائی ۳۱ اوت شورای امنيت سازمان ملل جهت تعليق غنی سازی اورانيوم توسط ج.ا عملا فصل نوينی در سرنوشت سياسی ميهن ما آغاز خواهد شد که نيروهای مخالف حکومت اسلامی را نيز به صف بنديهای جديد خواهد کشاند. اما قدر مسلم تجربه عراق نشان داده است که در غياب يک اپسيوزيون متشکل وتوانمند، هدايت همه مسائل به نير وهای خارجی سپرده خواهد شد و نيروهای سياسی به نظاره گران دائمی رويدادها تبديل خواهند شد!! بخشی از نيروهای پراکنده سياسی در اين مواقع به حاشيه رانده خواهند شد وبخشی بسوی رژيم خواهند رفت و بخش ديگرد ر نهايت به طفيلی نيروهای امپرياليستی تبديل خواهند شد.اقدام ملی نيروهای صادق وميهن دوست در پرده محاق خواهد ماند و رژيم ضد ملی خود را بارديگر پرچمدار ملی جا خواهد زد وتوده های بی رهبر را به زير پرچم خود خواهد کشاند.برنامه تحريم های اقتصادی و سپس اقدامات نظامی عليه مراکز اتمی رژيم اسلامی تمام ميهن مارا به چالش خواهد کشاند. رژيم در همين راستا بيکار نخواهد ماند و با بهره گيری از احساسات وغرور ملی ايرانيان که همواره در طول تاريخ مورد حمله ها وتجاوز ها قرار گرفته اند برانگيخته واز خود عکس العمل نشان خواهند داد. ناگفته نماند که دشمن ملت ايران خود مدتهاست که در حاکميت ايران قرار گرفته است وعامل ورود بيگانان به حريم وطن ما خواهند بود!!ج.ا در شرايط فعلی با دو شيوه متفاوت در برابر امريکا قرار گرفته است:
۱- جناح احمدی نژاد ولاريجانی و نيروهای نظامی تحت فرمان حکومت مطابق توصيه های ولايت فقيه با حفظ حقوق فن آوری هسته ائی بدون حد ومرز و با اختيارات کامل کارشناسان حکومت اسلامی خواستار شناسائی و رسميت يافتن ايران اتمی از جانب امريکا می باشند. همه تلاش های جناح فوق براين اساس طبقه بندی شده است که امريکا ناچار است که حکومت اسلامی را بعنوان يک قدرت منطقه ائی در غياب صدام حسين بپذيرد در غير اينصورت صدمات آنرا بايد در مناطق ديگر جهان بپذيرد که آخرين نمونه آن با گروگان گيری سربازان اسرائيلی توسط حزب الله لبنان که به شکست انجاميد.جمهوری اسلامی، امريکا را موظف می کند تا سياست های ضد اسرائيلی رژيم ايران بپذيرد وآشکارا وجود واستقلال کشور اسرائيل را که توسط اکثر جهانيان به رسميت شناخته شده را نقض نمايد. ج.اهمه اين مواضع را با تصديق ضعف های امريکا وحمايت های چين وروسيه وبعضی کشورهای اروپائی با موضع قدرت بيان می دارد.حاکميت امريکا نيز به پديده نظامی واتمی نوپا وتهديد گر ج.ا بطور يکدست نمی نگرد بلکه به علت اختلاف احزاب دمکرات وجمهوری خواه با يک ديگر بار ديگر شانس مانور بيشتر به رهبران ج.ا داده می شود.جمهوری اسلامی به امريکا فهمانده است که آنها مخالف قدرت امريکا در جهان نمی باشند و امريکا هم بايد مخالف قدرت ايران در جهان اسلام ومنطقه نباشد.در ضمن رهبران اسلامی به امريکا ياد آوری ساخته اند که اهميت وارزش ايران بيش اسرائيل می باشد وحمايت های امريکا از اسرائيل باعث بد نامی و افت ابهت امريکا شده است ، به همين خاطر با برگذاری يک رفراندم در سرزمين اسرائيل وفلسطين بايد فلسفه وجودی کشور اسرائيل را پايان داد. در کنار پيشنهاد فوق در ضمن ج.ا با شعارهای نابودی اسرائيل از کره زمين در حال رجز خوانی و کسب هوادار درميان توده های عقب مانده وارتجاعی در کشورهای اسلامی به شدت مشغول می باشد.
۲- جناح هاشمی که تاحدودی در حاکميت نفوذ ونيرو دارد و جناح خاتمی وهواداران طيف های گوناگون دوم خردادی سابق در تلاشند از جمهوری اسلامی چهره ائی ملايم وقانونمند نشان دهند که اهل گفتگو وتعامل وتسامح وديپلماسی می باشند وحاضر نيستند حرف آخر را اول کار بزنند ودر عين حال از امريکا خواستار می باشند که هويت وفلسفه وجودی نظام ج.ا را به رسميت بشناسند وبه حريم ايران کاری نداشته باشند ومنطقه را به رهبران اسلامی منطقه بسپارند .اين جناح نيز اسرائيل ستيز خجول است وآشکارا نيات خود در باره نابودی اسرائيل بر زبان نمی آورد.فراموش نگردد که بنيان گذار حزب الله لبنان علی اکبر محتشمی پور نيز در ميان همين جناح حضور دارد.پذيرائی وملاقات احتمالی جيمی کارتر با محمد خاتمی در امريکا حکايت از قوت گرفتن تئوری ياری رساندن کارتر به خمينی در انقلاب ارتجاعی واسلامی سال ۵۷ را به خاطر می آورد.محمد رضا شاه پهلوی همواره کارتر وبرژينسکی را عامل سرنگونی خود می دانست.
در حال حاضر روسيه با فروش سلاح های بيشماربه ايران، جمهوری اسلامی را به يک قدرت نظامی فرا منطقه ائی تبديل نموده است تا از ج.ا در برابر نفوذ امريکا به مناطق آسيای ميانه وقفقاز به مثابه سدی استوار بهره ببرد.
هيچ اقدام سياسی بدون تبعات ناشی از آن اقدام سياسی بوجود نخواهد آمد. طبعا تبعات سياسی هر اقدام سياسی کل جامعه را در برخواهد گرفت. برای مثال به چند نمونه تاريخی معاصر بعد از انقلاب اسلامی اشاره می شود:
۱- پس از قيام زودرس و ماجرا جويانه سازمان مجاهدين خلق عليه رژيم اسلامی در ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ خورشيدی، عملا آن اقدام نابخردانه که خواست رژيم را فراهم ميکرد تمام جامعه را تحت تاثير خود داد ودر آن دوره هيچ نيروی سياسی نمی توانست مدعی گردد که آن قيام به مجاهدين تعلق دارد و تماشاگر بماند.نيروهائی که در آن دوره هنوز با اطمينان خاطر در حمايت از رژيم اسلامی خود را مشغول کرده بودند مطمئا انتظار روزی می کشيدند که سرکوب خونبار رژيم اسلامی روزی دامن آنها را نيز بگيرد اما اين موضوع را با تئوری بافی وباورهای کودکانه لا پوشی می کردند. طبعا شکست يک جريان بزرگ سياسی با تاثيرات متنابه خود به تمام جامعه انتقال می يابد وتمام جامعه را فلج وسرخورده می نمايد.
۲- پس از شکست نيروهای هيجده گانه دوم خرداديها که به مردم نويد پيروزی و نهادينه شدن دمکراسی را داده بودن ، بارديگر جامعه به سرخوردگی بزرگی تبديل شده است.اين سرخوردگی حتی گريبان نيروهای مخالف نيروهای موسوم به اصلاح طلبی را گرفته است و کل جامعه به لحاظ سياسی در حالت بی رمقی بسر می برد.بقول روزنامه نگار جوان آقای روزبه مير ابراهيمی ، رژيم با کشتن اکبر محمدی در زندان دست به يک آزمايش در ميان جامعه می زند تا ميزان مقا ومت واعتراض وتوانمندی سياسی مردم تست بشود. قداره بندی هر حکومت جنايت کار پس از يک سرکوب خونبار گسترش می يابد.
پس از آنکه معاون مجلس اسلامی آقای باهنر بطور آشکار به همگان هشدار داد که اگر مردم از ما بخواهند که سلاح اتمی توليد کنيد ، ما سلاح اتمی توليد خواهيم کرد ،اين خود اعتراف رسمی به غير صلح آميز بودن فن آوری اتمی ج.ا را بيان می کند. در همين روزها وزير امورخارجه اسرائيل رهسپار کشورهای قدرتمند جهان شد تا عواقب ايران اسلامی مجهز به سلاح اتمی را به آنها گوشزد نمايد. دولت آلمان با فروختن زير قيمت معمولی زيردريائی های پيشرفته به اسرائيل کمی عذر خواهی خود را به يهود يها نشان داده اند اما از جانب ديگر به رژيم اسلامی نيز سلاح و تجهيزات اتمی فروخته اند که نشانه از دودوزه بازی های سياست مداران آلمانی وضديت با يهودی را حکايت می کند.آگاهان نظامی ومحيط زيستی به اين موضع بسيار حساس شده اند که اگر رژيم اسلامی به سلاح اتمی دست پيدا کند و آنگاه قدرتهای بزرگ در صدد برآيند تا مراکز اتمی رژيم اسلامی را بمب باران نمايند ، منطقه وجهان به يک فاجعه انسانی و محيط زيستی دچار می شود واين موضوع را رژيم اسلامی بخوبی می داند واز آن بعنوان اهرم فشار در دفاع از خود سود می برد.بهمين خاطر قدرت های بزرگ برای جلوگيری از رخداد ضد انسانی در صدد هستند تا قبل از تجهيز رژيم اسلامی به بمب اتم آنرا نابود سازند. رژيم اسلامی ارزيابی های غلطی از قدرت نظامی امريکا در انديشه خود می پروراند که همين موضوع باعث آغاز جنگ خواهد شد.ج.ا امريکارا بسيارگرفتار و پر مشغله در منطقه می داند ولذا امريکا را در شرايطی نمی بيند که به ايران حمله کند!! به همين خاطر وزير دفاع وجنگ امريکا اظهارات زير را ابراز داشته است.
رامسفلد وزير جنگ ودفاع امريکا در يک ديدارنظامی در ايالت نوادا اعلام کرد: آمريکا می تواند با وجود حضور در افغانستان و عراق ، همزمان سومين جنگ را رهبری کند. اغلب متخصصين براين باورند که ما قادر به رهبری جنگ ديگری نيستيم، اما آنها اشتباه می کنند. ما با وجود اشتغال به جنگ در دو منطقه از دنيا، قادريم سومين جنگ را اگر ضروری با شد با تمام توان رهبری کرده، پيش برده و به سرانجام برسانيم".(سئوال اساسی اينجاست که سومين جنگ در کدام نقطه دنيا رخ خواهد داد)؟
آينده نزديک نشان خواهد آيا ديپلمات های امريکا رهسپار ايران اتمی خواهند شد واسرائيل را وادار به مدارا با ايران اتمی متقاعد خواهند کرد ويا رهبران ج.ا بارديگر همانند مسافرت مک فارلين در دوره قبل به ايران فرش قرمز زير پای آنها پهن خواهد کرد يا پذيرای ژنرال های امريکا ئی و پذيرش کا پيتو لا سيون خفت بار خواهند شد؟درهر صورت رژيم اسلامی مورد هدف جهانيان شده است.جان سالم بدر بردن اززير رگبار انواع واقسام گلوله ها وفشارها ممکن است اما از قيام مردم نمی توان جان سالم بدر برد! بهتر است مردم ايران پيروز شوند. به اميد آنروز
Comment
-
[size=4][right]
آقای فرخ نگهدار در تابستان سال ۲۰۰۳ ميلادی سخنرانی در سالن شهرداری Charlottenburg Berlin ايراد کردند. ايشان در آن سخنرانی از تز های مختلفی دفاع نمودند. ايشان در ضمن سخنرانی، تولد يک نوزاد را به همگان نويد داد ند که در آنموقع آقای نگهدار کاملا مطمئن بودند که نيروهای موسوم به اصلاح طلب جامعه ايران را به آستانه جامعه مدنی اما از نوع اسلامی هدايت خواهند کرد که با تاسف فراوان برای پيش بينی های غلط ايشان به جای تولد آن نوزاد خوش آيند و فرضی آقای نگهدار، هيولائی بنام آقای احمدی نژاد از شکم حاکميت توتاليتر اسلامی بدنيا آمد! در تمام جنبش های سياسی و اجتماعی معاصر ايران مولفه" اسلاميت شيعه" در جناح های حاکميت ويا خارج از حاکميت از جانب بخش وسيعی از نيروهای چپ، مهم وجدی گرفته نشده است. اين نقيصه چه در دوره هدايت رژيم اسلامی به مسير راه رشد غير سرمايه داری تا آستانه سوسياليست خيالی و در دوره اخير که مصادف با جنبش مدنی مردم ايران توام شده است ، همچنان گريبانگير همه اين نيروها می باشدووفاداری به بعضی از جناح های به اصطلاح معتدل همه اين نيروها را با اميد واری های خيالی خود مشغول کرده است . همه اين نيروها فراموش می کنند که همه جناح های مذهبی در پی به واقعيت پيوستن" مدينه فاضله اسلامی" خود می باشند ودر اين رهگذر از نيروی عناصر غير مذهبی هم بطور گذار و موقتی بهره مند می گردند و پس از رسيدن به مقصد خود تمام آن الفت ها ومراودات اوليه را به فراموشی می سپارند!! تمام دکترين نظری آقای فرخ نگهدار که سابقا رهبر سازمان فدائيان خلق ايران(اکثريت) بوده و سازمان مذبور را با شکست های سختی روبرو ساخته است ولی همچنان به ابداعات نظری خود پا می فشارد حول حمايت از جناح واقع بين می چرخيد . سخنرانی ايشان در آنروز حول محورهای حمايت از روحانيت اصلاح طلب برجستگی خود را نشان می داد وکليد خوشبختی ورهائی ملت ايران را بطور تمام و کمال تنها نزد روحانيون نسبتا عقلانی می سپردند ونيروهای ملی وسکولار ولائيک را بی اعتبار و بدون جايگاه ويژه قلمداد کردند. اين در حاليست که روحانيون نسبتا عاقل تمام در سهای تجدد طلبی را نزد نيروهای غير اسلامی فرا گرفته اند. باز جا دارد که گفته شود که اولين ايرانی که به پديده عقب ماندگی ايران پی برد روحانی نبود بلکه يک غير روحانی از دربار قاجار برخاسته بود که نامش وليعهد شاهزاده عباس ميرزا نام داشت وبرای اولين بار در تاريخ ايران علت عقب ماندگی کشورهای مشرق زمين همچون ايزان را مطرح نمود وعلت پيشرفت دول غربی را ازيک مارشال فرانسوی جويا شده بود وتا کنون به سئوال او کسی بدرستی پاسخ نداده است.برخلاف نظر آقای نگهدار بايد گفت که روحانيون همواره باعث عقب ماندگی ايران بوده اند.اين همان شيوه تبليغاتی جامعه روحانيت ايران است که بطور روزمره زير گوش مردم ايران می خوانند که ايران بدون روحانيت معنی و مفهومی ندارد؟ تزهای اساسی آقای نگهدار در سخنرانيشان به شرح ذيل بود.
۱- انقلاب مشروطيت بدون شرکت ورهبريت روحانيت به پيروزی نمی رسيد.
۲- اگر دکتر مصدق با روحانيون عصر خود به جای عناد همکاری می نمود می توانست جلوی کودتا ۲۸ مرداد را بگيرد وجنبش ملی شدن نفت را با موفقيت به پيروزی برساند.( در گذشته همواره چپ سنتی براين موضع تاکيد می ورزيد که اگر دکتر مصدق با حزب توده به همکاری تنگاتنگ می پرداخت مطمئنا جنبش ملی شدن نفت به پيروزی می رسيد و کودتای ۲۸ مرداد در نطفه شکست می خورد اما بعدها جايگاه روحانيت جای حزب توده را گرفته است)
۳- انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ بدون رهبری روحانيون قابل پيروزی نبود و در غير آن صورت جامعه ايران بايد همچنان نظام سلطنتی را تحمل می کرد.
۴- آغاز مبارزه برای ورود به فاز جامعه مدنی از دوم خرداد ۱۳۷۶ شروع گرديده است و بدون رهبری روحانيت و بطور اخص بدون حضور شخصيت پر نفوذ آقای محمد خاتمی موفقيت های آن جنبش غير ممکن می نمود.
در باره استدلال نخست آقای نگهدار بايد گفت : نقش ابزاری وبهره برداری از نفوذ روحانيت در ميان توده های عوام و بی سواد که شامل بيش از ۹۵ درصد مردم در آنزمان می شد باعث شده بود تا از روحانيت توسط نيروهای سکولار ولائيک برای پيشبرد انقلاب مشروطيت استفاده ابزاری بعمل آيد واين موضوعی است که ديگر برهيچکس پوشيده نيست ودر انقلاب مشروطيت اين روحانيت بود که از نيروهای غير مذهبی دنباله روی می کرد ومنجر به تصويب رسيدن قانون اساسی سکولار وهم طراز با کشورهای پيشرفته اروپائی گرديد . در انقلاب مشروطيت نيروهای سکولار بخشی از نيات ومقاصد سياسی خود را بازبان وکلام وقلم روحانيت پيش می بردند وبخش وسيعی از روحانيت با کمال ميل آماده همکاری با نيروهای سکولار شده بودند وبه تجدد خواهی گرويده بودند.تنها بخش نازلی از روحانيون تحت رهبری شيخ فضل الله نوری خطر عصر مدرنيته را دريافته بودند ودر برابر پيشروی تجدد طلبی از خود مقاومت نشان می داد ند.در آن دوره روحانيت هنوز به تئوری حکومت اسلامی دست نيافته بود و خود را برای اداره مملکت به شيوه اسلامی بسيار ضعيف وناکار آمد ارزيابی می کردند.در ميان روحانيون عصر مشروطه تنها آقای طباطبا ئی به علت مسافرت های پی درپی خود به روسيه واستانبول از برجستگی خاصی در زمينه تجدد طلبی وحکومت قانون استنتاج می نمودند وگرنه همين ايشان همواره با اعمال و موضع گيريهای ارتجاعی آقای عبدالله بهبهانی در کشمکش بودند!! در مقايسه با انقلاب مشروطيت که روحانيون خط نيروهای سکولار را می خواندند و از آنها حرف شنوئی داشتند، بالعکس در انقلاب ارتجاعی واسلامی ۵۷ نيروهای غير مذهبی از روحانيت دنباله روی کردند که با اتوريته کامل روحانيت منجر به تصويب رسيدن قانون اساسی ارتجاعی اسلامی ولايت فقيه گرديد.رشد ونفوذ روز افزون دستگاه روحانيت شيعه در عصر قاجار وتصادم قدرت روحانيت با دستگاه سلطنت و حکام وشاهزادگان در ايالت های ايران هرچه بيشتر آشکار می شد. در دوره ناصر الدين شاه که در اروپا از آن دوره بنام عصر رفرم ناصری ذکر کرده اند والبته همه تلاش های امير کبير بنام ناصر الدين شاه ثبت شده است ودر روز افتتاح دارالنفنون ، روحانيت در اعتراض به افتتاح دارالفنون بسط وتحصن نشستند. جنبش روشنگری وتجدد خواهی از غرب کشور از راه های تر کيه و قفقاز به سوی ايران وزيدن گرفته بود وروحانيت اگر خود را بدان همگام نمی کرد لاجرم با استبداد سلطنتی به خاک سپرده می شد ونزد مردم نيز حقير وذليل به نظر می رسيد . دراواخر سلطنت ناصر الدين شاه قاجار حتی نسيم ملايم جمهوری خواهی به سوی ايران آغاز به وزيدن کرده بود.معمولا در سرزمينهای خالی از آگاهی به محض رسيدن عنصر آگاهی به ميان توده ها ، دانش نوين می تواند باعث طغيان های سهمگين گردد که مشخصا آن شرايط ويژه در دوره انفلاب مشروطيت بر اکثر شهر های بزرگ ايران حاکم شده بود. همواره روحانيت از هوشياری و يژه ائی برخوردار بوده است و علت شرکت روحانيون در انقلاب مشروطيت را بايد در عرصه های گوناگون جستجو کرد. پس ازبه شکست کشيده شدن همه حرکت های ملی توسط شاه مستبد تا آستانه سال ۱۳۴۰ وآغاز اصلاحات اجتماعی وارضی وسياسی وسمت گيری مدرنيته با توصيه های امريکا به شاه که باعث دگرگونی بنيادی جامعه سنتی ايران ميگرديد، لذا روحانيت برای حفظ موجوديت سنتها واعتبار ونفوذ توده ائيش دست به قيامی ارتجاعی در سال ۱۳۴۲ به رهبری خمينی زد.از آغاز تبعيد خمينی به نجف عراق تا آستانه انقلاب ارتجاعی اسلامی ۵۷ ديگر نيروهای سياسی نتوانستند شالوده مبارزاتی که در پيوند با مردم ايران باشد پی ريزی نمايند، به همين خاطر رهبريت روحانيت توانست با جلب نظر همه گروه های سياسی مخالف شاه به سوی خود، سکان فرماندهی انقلاب را بدست خود بگيرد وشاه که هميشه به مردم ايران اخطار می کرد تا قدر شناس او باشند واز سرنگونی او جلوگيری نمايند مبادا ايران به ايرانستان تبديل شود عاقبت ايران را با رهبری های نابخردانه سياسی خود به آخوندستان تبديل نمود. او خود بهتراز هر کس ديگر سرنگونی محتوم خود را در برابر چشمان خود به تصوير می کشيد. اورا روزهای سخت بين االمللی و فشارداخلی به سرعت به زانو در آورد. همانطور که در بالا گفته شد روحانيت از زيرکی خاصی برخوردار می باشد ولهذا روحانيتی که در سال ۱۳۴۲ در مخالفت با حق رای برای زنان دست به قيام زده بود اما در سال ۱۳۵۷ با شرکت دادن وسيع زنان در پيشا پيش همه تظاهرات خيابانی به مثابه سپر بلا وبرای جلوگيری از شليک گلوله ارتش شاهنشاهی به سوی انبوه مردم تظاهر کننده مورد بهره برداری موذيانه قرار گرفت.
۱- روحانيتی که در برابر در خواست مردم برای برقراری نظام جمهوری در دوره پنجم مجلس شورای ملی مشروطيت به دفاع از نظام سلطنتی برخاسته بود در انقلاب ۵۷ خورشيدی بخاطر انطباق باشرايط نوين وضديت با شاه وسلطنت به شيوه رياکارانه وانطباق باشرايط زمانه و با مشاورت اسلاميست های تحصيل کرده غرب ناچار شدند تا شکل جمهوری را برای خاموش کردن نيروهای سکولار ولائيک برگزيند و بلافاصله ايدولوژی اسلامی را بعنوان ناظر بر جمهوريت اضافه نمودند تا تمام نظام جمهوری در کنترل روحانيت قراربگيرد.بعد از بيست وهشت سال هنوز در باره جمهوريت نظام بحث های فراوان وحل نشده ائی دامن گير بخش وسيعی از سياسيون ساده دل وزود باور را احاطه کرده ( در همينجا بايد ياد آور شد که سردارسپه عليرغم اينکه خود را يک مشروطه خواه می دانست اما به تقليد از آتا ترک ترکيه وگرايش های داخلی خواستار برچيدن نظام سلطنت و برقراری سيستم جمهوری شده بود که اگر آن واقعه به واقعيت می پيوست امروز ديگر بحث هائی پيرامون جمهوريت ويا مشروطه گريبانگير سياسيون کنونی ما نمی شد).
۲- اسلام به لحاظ تاريخی با د و شيوه تفکر در عرصه حکومت مواجه بوده است اول- خلافت که همان شيوه مورثی سلطنت امادر شکل ا سلامی که خليفه همزمان هم سلطان بود وهم نماينده الله بروی زمين ومتولی ونگهبان اسلام در کليه متصرفات ارتش اسلام محسوب می شد دوم- ولايت امامت که امامان اثنی عشری خود را از نوادگان علی می دانستند وبطور مورثی تا امام دوازدهم حکومت را حق خود می دانستند که از طريق الله به آنها محول شده بود اما خلفای عباسی واموی از آنها غصب کرده بودند ومکرر در انتظار کسب آن قدرت در گوشه عزلت به حالت اعتراض در حال انتظار تحصيل حکومت شرعی و واجب خود به تحصن نشسته بودند.
۳- محمد رضا شاه پهلوی همواره در طول سلطنت خود دلايل عقب ماندگی ايران را به گردن شاهان قاجار می انداخت ودر تمام نوشته های خود شاهان قاجار را بی کفايت معرفی می نمود که در همين راستا نظام سلطنتی خود را نيز به زير سئول می برد.اين برهمگان آشکار بود که سلاطين قاجار عقب مانده بودند و به همين خاطر خاندان پهلوی خود را به قدرت رسانده بود تا ايران را به پيشرفت نائل کند که متاسفانه با تخطی از قانون اساسی دوره مشروطيت ، شاه به مظهر استبداد وجباريت تبديل شده بود.
با انحلا ل چند حزب بی ضرر و قانونی همچون حزب ايران نوين وحزب مردم ايران وغيره و اعلام حزب فرمايشی واجباری رستاخيز وتقاضای شاه از ناراضيان برای خروج از کشور ، ديگر شاه مسقيما مسئول همه موانع و انسداد سياسی و اجتماعی وآزادی کشی وبيرحمی ها شده بود.رهبران جبهه ملی که به نظام مشروطه سلطنتی وفادار باقی مانده بودند را هم روانه زندان ها کرده بود .در آن شرايط تنها روحانيون با فراغت خاطر در تمام صحنه های سياسی ومساجد حاضر بودند وبه تبليغ برنامه های سياسی مشغول بودند وتمام کتابهای آنها در کتاب فروشی ها بدون خطر عرضه می شد.
Comment
-
از آنجائی که آقای مهدی کروبی لر است ، گاهی اوقات حرفهای بی تعارف وپوست کنده ائی را بر زبان می آورد که راست گوئی از خصوصیات مردم لر به شمارمی آید. چندی پیش نامبرده چنین گفته است" اگر انقلاب در ایران به وقوع نمی پیوست آقای خامنه ائی حد اکثر رئیس یک مسجد می شدند"خبرنامه گویا" !! این بدان معنی می باشد که قبای رهبری برازنده آقای خامنه ائی نمی باشد و چنین استعداد وصلاحیتی در وی یافت نمی شود بلکه این انقلاب بود که او را به اریکه قدرت رسانده است وگرنه ایشان لیاقت ریاست یک مسجد را دارا می باشند نه بیشتر!! همه این رویاروئی های جناحی خود حکایت از دعواهای پشت صحنه حکومتی می باشد که هر از گاهی خود را آشکار می سازد. اگر آقای خامنه ائی هیچ تناسبی برای رهبری جامعه ندارد اما جامعه غیر فعال ایران فعلی تا کنون توانسته است خود را با این رهبری نا بخردانه انطباق دهد که تنها بخش نخبگان معترض سیاسی جامعه نتوانسته است خود را با رهبری غیر مستعد خامنه ائی متقاعد سازد وگرنه بخش اعظم نیروهای سیاسی خود را ملزم به اطاعت از ولی فقیه به رهبری خامنه ائی می دانند.این نیروها تشکیل شده اند از جبهه مشارکت اسلامی ونهضت آزادی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی نیروها وشخصیت های مستقل سیاسی که از نام بردن همگی آنها پر هیز می شود. آقای خامنه ائی برای حزب توده ایران واکثریت هم در یک دوره ائی به منزله یکی از شخصیت های پر نفوذ ضد امپریالیستی به حساب می آمده است. اگر ازاین واقعیت تلخ بگذریم که میهن ما به یکی از سرزمین های "اگرهای" تاریخی تبدیل شده است حرفی نسنجیده برزبان نیاورده ایم بلکه روشنفکران سیاسی جامعه ما بطور دائم در افسوس و حسرت "اگرهای " گوناگون در حال تلاطم بسر می برند.اگر این " اگرهای" تاریخی را به تمام سرنوشت ملت ایران در همه گذارهای پر پیچ وخم تاریخساز مملکت تعمیم دهیم، متاسفانه حاصلی جزء سوزاندن بهترین دوران تاریخی را نتیجه نمی گیریم وهنوز هم همان دور تسلسل بی آنکه محصولی نیکو ببار بیاورد به گرد خود می چرخد. بنقل از سایت اینترنتی بازتاب" آیت الله خامنه ای، از مراجع تقلید شیعه امروز در سخنان مهمی حکم به وجوب دفاع از حزب الله لبنان دادند".این فتوا ویا جهاد آدمی را نا خود آگاه به یاد فتوای ملا هادی نراقی دردوره حکومت فتحعلی شاه قاجار می اندازد که در برابر امپراتوری روسیه تزاری که در حال گسترش از شرق وغرب وشمال وجنوب بود و فتوای مفتحضانه ائی صادر شده وباعث شکست ایران در برابر روسیه گردید. حالا آقای خامنه ائی رئیس مسجد در قبل از انقلاب ورهبر مملکت ایران در بعد از انقلاب فتوائی در برابر رشد وگسترش خاورمیانه بزرگ صادر کرده است. آقای خامنه ائی فراموش می کنند که نخست عصر صدور فتوا های رنگارنگ دیگر گذشته است حتی فتوای های اورا پایوران رژیم نیز همچون کروبی ها هم لازم الاجرا نمی دانند.دوم اینکه دوره اتوریته روحانیت مدتی است که دیگر به سر آمده وهیچگونه اثری نمی تواند بر روی مسائل اساسی وسیاسی داشته باشد.سوم اینکه هنوز مرجعیت ورهبری کودتا گونه آقای خامنه ائی از جانب بسیاری از روحانیون ارشد دستگاه شیعه همچنان زیر سئوال مانده است و همچنان مورد پذیرش قرار نگرفته است و چهارم اینکه حکومت اسلامی که باوعده های حکومت عدل وقسط وبرادری وبرابری به روی کار آمد، آنچنان به باتلاق نشسته است که جزء فقر وبیکاری وارتشاء ورشوه خواری واعتیاد وفحشا وسرکوب وشکنجه واعدام وزندان وریاکاری وتقلب و غیره چیز دیگری برای جامعه ایران به ارمغان نیاورده است وعملا حکومت اسلامی به بن بست رسیده است.پنجم اینکه خاورمیانه به مثابه مرکز حیاتی جهان که هفتاد درصد انرژی جهان از آنجا صادر می شود که تنها 180 ماده پتروشیمی وصنعتی پایه ائی از نفت بدست می آید هیچگاه نمی تواند به زیر کنترل ولی فقیه در آید.ایستادگی به غایت ارتجاعی در برابر طرح خاورمیانه بزرگ همانند ایستادگی دولت های بلوک سوسیالیستی در برابر طرح اروپای متحد وآزاد شباهت دارد که عاقبت کشورها ی کمونیستی با آنهمه قدرت به زانو در آمدند.در نبرد اخیر اسرائیل علیه حزب الله لبنان طبیعی است که انسان های بی گناه نیز کشته شده اند که مقصر اصلی همانا رهبران حزب الله می باشند چراکه میادین جنگی خود در میان مردم عادی بر پا کرده اند.در ضمن نیروهای حزب الله در حد یک ارتش کلاسیک مجهز می باشند که تنها فاقد نیروی هوائی می باشندکه به علت شلیک مدوام موشک ها وراکت های پی در پی به سوی شهرهای اسرائیل همان توان نیروی هوائی را از خود نشان می دهد.اما در این میان بعضی از نیروهای سیاسی ایرانی برای حزب الله اشک می ریزند که چرا در حال نابودی هستند. همین خانم ها وآقایان فراموش می کنند تا بگویند موقعی که نیروهای سیاسی ایرانی دسته دسته به دست حزب الله ایران اعدام می شدند ، چه عکس العملی از جانب نیروهای حزب الله لبنان ابراز می شد.حزب الله لبنان به مثابه شاخه ائی از حزب الله ایران همواره بعنوان بازوی مسلح رژیم اسلامی در منطقه علیه نیروهای اپسیوزیون ایران عمل کرده است.
در کشتار نیروهای سیاسی در رستوران میکونوس برلین همین نیروهای حزب الله لبنان شرکت داشته اند و دستگیر شدگان لبنانی عضو سازمان تروریستی حزب الله هنوز در زندان های آلمان بسر می برند.نیروهای سیاسی ایرانی مخالف حکومت اسلامی به همان اندازه که مخالف حزب الله ایران می باشند ، طبیعی است که مخالف نیروهای ارتجاعی حزب الله لبنان نیز می باشند. در آینده نزدیک باردیگر رژیم اسلامی در فکر راه اندازی انتخاباتی بنام مجلس خبرگان می باشد که از هم اکنون با جلوه دادن رقابت های سیاسی ودعوا های جناحی در اندیشه جلب آرای مردم با تز انتخاب میان بد وبدتر تلاش می ورزند.جریانات سیاسی نیز از داخل وخارج کشور بار دیگر در تکاپو هستند که مردم را تشویق نمایند به انتخاب عتیقه های گرد وبار خورده تاریخ بکشانند تا تنور انتخابات داغ گردد وبا نشان دادن شرکت بالای مردم در انتخابات ، مشروعیت رژیم را قانونی و مردمی جلوه دهند .برای این نیروها تنها می توان تاسف خورد که چگونه بعد از اینهمه زندگی سیاسی خود ،مردم را بار دیگر به دام حیله های عنکبوتی رژیم اسلامی می اندازند.تاریخ رو به جلو میرود و آینده به این نیروها نشان خواهد که تا چه اندازه به ارتجاع یاری رسانده اند.رژیم اسلامی شاید بتواند حرکت تکاملی تاریخ را کند نماید اما هرگز نمی تواند مقابل حرکت تاریخ را سد نماید.آرزوی داشتن حقوق برابر بین زن ومرد وکشوری بدون آزار واذیت و شکنجه واعدام وفقر وبیکاری وبی خانمانی و آزادی ودمکراسی همواره برای انسانهای فرهیخته و آزاده از افتخارات است.حمایت ویا شرکت در خیمه شب بازی های رژیم اسلامی و ضد بشری ننگی است ابدی وپاک نشدنی که برای همیشه بر پیشانی نیروهای حامی و یا سازشکار باقی خواهد ماند.اطاعت از یک رئیس مسجد افتخار نیست بلکه ننگ است.این شرمساری بر ملت ایران در تاریخ همیشه باقی خواهد ماند که چگونه دریک دوره ائی که دیگر بیشتر جهان در روشنائی زندگی می کرد ملت ما هنوز در زیر رهبری شبانی حیات داشته است. به امید تابش روشنائی بر میهن در چنگال تاریکی.
Comment
-
خرابی های جنگ پنچ هفته گذشته اسرائيل وحزب الله لبنان آنچنان از سطح بالائی برخوردار است که کارشناسان امور ترميم وراه اندازی همه ويرانی ها را مستلزم ۱۰ سال زمان در صورت تامين بودن بودجه می دانند تا جامه عمل بپوشد. بخش اعظمی از اين بودجه از حساب ملت رنجديده ايران خواهد آمد.اما اعراب ثروتمند اين بار باز سازی کشور لبنان را منوط به کوتاه شدن دست حزب الله از لبنان کرده اند! آوارگان در حال بازگشت به خانه های خود می باشند اما آثاری از خانه آباد و سالم به چشم نمی خورد.مردم چشمانشان به سوی حزب الله به مثابه فرماندهان ومسئولين جنگ خانمان برانداز دوخته شده است. برای حزب الله تنها نام يک خيابان در رشت بنام حسن نصرالله باقی مانده است. دولت لبنان حزب الله را در اين خرابيها پاسخگو کرده است. اسرائيل خواسته بسيار منطقی را مطرح کرده است.اسرائيل خواهان اعمل قدرت دولت مرکزی لبنان بر تمام قلمرو خويش در لبنان پای می فشارد که با عقل سليم سازگار است.حزب الله که به ايران قول داده بود در صورت حمله امريکا به ايران ، آنها از پشت جبهه به امريکا حمله خواهند کرد، اينک چنان در امر باز سازی و کمک رسانی و غيره درگير خواهند شد که به هيچ وجه نخواهند توانست به وعده خود وفادار بماند.اين همان وضعيتی بود که اسرائيل وامريکا پيش بينی می کردند. حزب الله با گرفتاريهای مختلف زمين گير خواهد و نيروهای حزب الله به جای کلا شينگف بايد بيل وکلنگ بدست بگيرند تا خانه های مردم را نوسازی کنند. البته اسرائيل وامريکا در جنگ اخير ميزان همياری کشورهای اسلامی وعربی با حزب الله را آزمايش کردند که در اين ميان ميزان اتحاد ويا عدم اتحاد با رژيم اسلامی که آيا در جنگ آتی نيز تا چه اندازه کشورهای اسلامی بی تفاوت خواهند ماند يانه؟ هم عيار زده شد. همين وضعيت در مورد عراق صدق می کرد، اگر امريکا صدام را از ميان نمی برد ومستقيما به ايران حمله می برد، مطمئنا صدام به کمک ايران می شتافت وآنموقع برای امريکا مشکلات بسياری بوجود می آمد.صدام که خود را دشمن درجه يک حاکمان ايران می دانست مدتها بود که به نتيجه تلخی رسيده بود وخود را بازيچه امريکا در جنگ بيهوده ايران وعراق می دانست و در صد د بر آمده بود تا آن تلخ کامی گذشته را به نحو احسن جبران نمايد.در ايران هم محمد خاتمی به عنوان رئيس جمهور اسلامی به صدام حسين "برادر" خطاب کرده بود وصدام برای آنکه هواپيماهای گرانقيمت و مهم خود را در جنگ کويت از حملات امريکا حفظ نمايد به ايران فرستاده بود.اينکه رهبران جمهوری اسلامی بعدها در سرنگونی صدام جشن گرفتند واز امريکا تشکر کردند که دشمن آنها را به نوبت از ميان بر داشته اند بسيار صفيحانه و فرصت طلبا نه بنظر می رسيد. آقای بهزاد نبوی در جريان سرنگونی طالبان گفته بود، سرنگونی طالبان يعنی آغاز سرنگونی جمهوری اسلامی ايران و ايشان حتی خواهان حفظ طالبان شده بود. بايد گفت که نامبرده " اسم رمز" سرنگونی های به نوبت در منطقه را به خوبی دريافته بود .
۱- جمهوری اسلامی ايران فقط مرکز توليد تروريست وخشونت ودر آينده نزديک توليد بمب اتم نمی باشد بلکه ايران چشمه توليد "انديشه امريکا ستيزی " می باشد.با توليد انديشه کار ساز و سپس با توده ائی شدن آن انديشه بالنسبه خطر نا کتراز بمب اتم چنان جهان را واگير می کند که مقابل آنرا نمی توان سد کرد. همان انديشه ارتجاعی که جوانان مسلمان را وادار می کند تا مواد منفجره را به خود ببندند وبه ميان مردم بروند. اين انديشه حتی پس از سرنگونی رژيم اسلامی بين جوانان باقی خواهد ماند ونمونه های تاريخی اين تفکر را همگان می دانند. در همين جا بايد اقرار کرد که آنقدری که رژيم اسلامی در بيست وهفت سال گذشته سطح نفرت به امريکا را در جهان بالا برده است اتحاد شوروی در عرض هفتاد سال حيات خود نتوانست بدان اندازه عمل نمايد. جرج بوش بعنوان رئيس جمهور امريکا بيشترين انتقاد را از جانب جهانيان در تاريخ امريکا به خود دريافت داشته است.در تاريخ امريکا سابقه نداشته است که يکی از رئيس جمهور های آن کشور اينچنين زير فشار انتقاد ها از داخل وخارج قرار گرفته باشد.اما تقابل ج.ابا امريکا به جائی رسيده است که يکی از آن دو بايد باقی بماند ويا به شکلی موذيانه به سازش برسند که در اين صورت به محبوبيت امريکا ضربه سختی خواهد خورد. اما امريکا با تمام قوا در تلاش است تا چشمه ضد امريکائی که در سرزمين ايران قرار گرفته است را به هر نحو ممکن بخشکاند!
۲-امريکا ستيزی ديگر به يک جنبش کور و ارتجاعی تبديل شده است وضرر های آن بيشتر است تا منافع اش !.در حال حاضر امريکا ستيزی يا به نفع روسيه وچين است يا به نفع انگليس واروپا !!اگر در حال حاضر مبارزه عليه امريکا به نفع کشورهای ياد شده به کارمی آيد پس برای نيروهای مبارزه کننده عليه امريکا تنها" حمالی بی اجر ومزد" وبدون هيچ منافع کوچکی بر کشور مبارزه کننده باقی خواهد ماند. مبارزه ضد امپرياليستی از موضع مترقی هم روزهای خوش خود را پشت سر گذاشته است وهر مبارزه ضد امپرياليستی تنها به بهای گرفتاری های اقتصادی واجتماعی وفرهنگی داخلی کشورهای ذيربط تبديل می گردد.
۳- مبارزه ضد امريکائی تنها مختص نيروهای مذهبی واسلامی نمی باشد بلکه نيروهای روشنفکر وهنرمند ونويسنده وبخش های وسيعی از انديشمندان را در بر می گيرد.در سال ۱۹۹۶ ميلادی با آنکه جنگ سرد پايان يافته بود وکمونيست از بين رفته بود ونيازی به کمربند سبز ارتجاعی واسلامی دوران جنگ سرد عليه اردوگاه سوسياليست احساس نمی شد با وجود اين دولت امريکا تحت رهبری حزب دمکرات دست به جنون آميز ترين وننگين ترين عمل زشت و ضد انسانی زد و طالبان را به روی کار آورد که تاريخ بشريت هيچگاه آنرا فراموش نخواهد کرد. قتل دکتر نجيب بعنوان يک انسان شريف وفرزانه که تاريخ افغنستان بخود نديده بود ومی خواست آن کشور را با اراده ملی نجات دهد به گردن امريکاست.اما امريکا طالبان را در افغانستان بر روی کار آورد وآنجا را به کمين گاه القاعده تبديل نمود و دوست هميشگی امريکا که در استانبول در تاريخ ۱۹۷۹ ميلای به عضويت سيا در آمده بود خود را به افغانستان رساند تا آنجارا به ميعادگاه کدورت ها وانتقام جوئی های خاندان سرمايه دار اسا مه بن لادن عليه تبار بو ش ها گرداند! اعمال زشت امريکا بی شمار است و به همين خاطر مبارزه ضد امريکائی ونفرت از دستگاه حاکميت امريکا چه در لباس جيمی کارتر و برژينسکی از حزب دمکرات هنگام ياری رسانی به خمينی وچه جرج بوش و ديگ چينی از حزب جمهوری خواه تمام پهنه جهان را گسترده کرده است. امريکا در تمام مراحل تاريخ باد کاشته است اما طوفان درو کرده است. مقابله ترورريستی با حاکميت امريکا از جنايت کارترين شيوه های ممکن می باشد که تاکنون هزاران انسان جانشان را از دست داده اند. تنها روشنگری وبالا بردن سطح آگاهی مردم می تواند بهترين مقابله باشد تا به هيچ گونه در خدمت حکومت های ارتجاعی در نيايد! به اميد اتحاد مردم ايران برای تعين سرنوشت سياسی ميهن خود وآزادی ايران!
- با تمام خطا هائی که امريکا بر ملت های جهان مرتکب شده است هنوز "ارباب" جهان است ودوسوم سرمايه جهان در امريکاست و تاريخ جهان به لحاظ راهبردی در عرصه های گوناگون در دست رهبران امريکا قرار دارد.ملتهای ضعيف وکوچک چه بخواهند وچه نخواهند بايد به آهنگ امريکا برقصند.جمهوری اسلامی به سوی اتمی شدن می رود.صدام به تمام جهانيان اعلام کرده بود که دارای بمب اتم نيست و خواهان تصرف آن هم نمی باشد که عليرغم اين اورا از ميان برداشتند.اما حالا رهبران ايران می گويند داشتن بمب اتم حق مسلم ماست وجهان راهم تهديد می کنند. در يک مقايسه ساده می توان نظر داد که حکم سرنگونی رژيم اسلامی بنابراين مدتهاست که صادر شده است. اينبار افکار عمومی جهان هم آماده سرنگونی رژيم اسلامی می شود چون اعمال زشت و ارتجاعی ويهود ستيزی را صدام از خود نشان نمی داد. حکومت اسلامی اعمالی از خود نشان داده است که حتی دوستان ومتحدين نزديک ملايان حاضر به دفاع از آنها نيستند. امريکا با سياست های آهسته وآرام خودابتدا با تحريم های اقتصادی ومحاصره های گوناگون آنچنان رژيم تهران را همچون عراق ذليل و پرفلاکت خواهد کرد که در فاز بعدی در اوج نارضايتی مردم وعدم حضور اپسيوزيون گسترده ووسيع ومتحد خود امريکا بايک اقدام نظامی رژيم اسلامی بدون متحد در منطقه را ازبين خواهد برد. امريکا در اين مرحله به ملت ايران نشان خواهد دادکه فرشته نجات ملتها واز جمله ملت ايران خود امريکاست ونه نيروی ديگر؟ ازحزب الله لبنان هيچ کاری برای ايران ساخته نيست وصدام پشت ميز محاکمه ايستاده است وديگر کشورهای عربی هم به کبريت بی خطر تبديل شده اند وسرنگونی رژيم تهران را روز شماری می کنند. چهره منطقه وجهان با انقلاب اسلامی وارتجاعی و با آمدن حکومت اسلامی بطور اساسی تغيير يافت وبار ديگر تغيير جهان از ايران بعنوان قلب جهان آغاز خواهد شد وج.ا به مثابه مانع بزرگ در برابراين تغييرات هنوز از خود مقاومت نشان می دهد که لا جرم به زانو خواهد نشست.سئوال اساسی در اين ميان اين است که سهم عمده مردم وانديشمندان وسياسيون وفرزا نگان جامعه ايرانی در ارتقاء د مکراسی و يکپارچگی و وحدت ايران تا چه ميزانی خواهد بود؟ به اميد هوشياری و سرعت عمل بيشتر آزاديخواهان ايران!
Comment
-
آنچه در زندان های ایران در اواخر تابستان سال 67 گذشت چنان گسترده و تکان دهنده است که گویی یک روز برای بزرگداشت خاطره قربانیان آن سیاهکاری ها کافی نیست. شهریورماه به تمامی ماه اعدامیان است همچنان که تمامی گورستان خاوران گویی سنگ قبر بزرگی است برای هر عزیز از دست رفته. بسیاری از اطلاعات در مورد این قتل عام در هاله ای از ابهام است. دقیقا مشخص نیست بیشترین تعداد در چه روز یا شبی اعدام شده اند. محل دقیق دفن کشته شدگان ناپیدا، تعداد دقیق قربانیان نامعلوم و تاریخ واقعی اعدام ها نامشخص است. هر ساله از اواسط مردادماه برنامه های مختلف بزرگداشت عزیزان از دست رفته در داخل و بویژه در خارج از کشور اعلام می شود و گروههای مختلف از بازماندگان سازمان های سیاسی با یاد آوری خاطره هولناک کشتار سال 67 می پردازند. در دوران اصلاحات بزرگداشت خاطره قربانیان تصفیه خونین سال 67 همواره با پرسشگری از اصلاح طلبان برای شکستن سکوت در مورد این فاجعه همراه بوده است. اصلاح طلبان نیز نه در سال های قدرت و نه امروز که به حاشیه رانده شده اند علیرغم انتقاد از تندروی های سال های 60 هرگز صریحا به محکوم کردن سرکوب های خونین این سال ها نپرداخته اند و شرایط خاص اوایل انقلاب و دلایل سیاسی را توجیه گر سرکوب ها و یا سکوت خود کرده اند.
در سال های اخیر با دور شدن هرچه بیشتر شخصیت هایی مانند اکبر گنجی و محمد محسن سازگارا از از اصلاح طلبان و سفر آنها به خارج از کشور و انتقادات بی پرده آنها از نظام اسلامی و سیاهکاری هایش، برخی از انقلابیون طیف چپ، مجاهدین خلق و سلطنت طلبان دوآتشه همواره در نوشته و گفته های خویش این جداشدگان از جمهوری اسلامی را بدون ارائه مدرک و به صرف اینکه آنها در سال های 60 دارای پست و سمتی در حکومت بوده اند، متهم به دست داشتن در جنایات جمهوری اسلامی می کنند. آنها سرکوب های خشن، بویژه در سال های شصت را به حق محکوم می کنند و از عدم رعایت حقوق انسانی زندانیان در زندان های جمهوری اسلامی شکایت دارند، بدون اینکه به نقد دیدگاه های خویش در مورد انقلاب، دمکراسی و حقوق بشر بپردازند و پیرامون پتانسیل فاجعه آفرین ایدئولوژی خویش حتی اکنون که نزدیک به سه دهه از انقلاب می گذرد، تامل کنند.
پیروزی انقلاب اسلامی محصول غلبه گفتمان انقلابی بر اکثر نیروهای سیاسی کشور در آستانه انقلاب بود. صدای نیروهای تحول خواه اما طرفدار دمکراسی چنان ضعیف بود که یا شنیده نمی شد و یا با تمسخر انقلابیون روبرو می گشت. نیروهای انقلابی بطور عمده به روحانیون و گروههای مذهبی طرفدار آیت الله خمینی، انقلابیون چپ و سازمان مجاهدین خلق دسته بندی می شدند. در پی پیروزی انقلاب اسلامی بزرگترین نیروی انقلابی، یعنی آیت الله خمینی و
گروهها و روحانیونی که گرد رهبری وی متحد شده بودند به قدرت رسیدند.
در اوایل دهه شصت انقلابیون مذهبی، که چندی پیش از آن در 13 آبان 58 با تسخیر سفارت امریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام دولت موقت را ساقط کرده بودند، اولین رئیس جمهوری ایران ابوالحسن بنی صدر را نیز تکبیر گویان در مجلس بی کفایت اعلام و از قدرت خلع کردند. جنگ ایران و عراق نیز به تعبیر آنان "نعمتی الهی" بود که به کمک آن پایه های قدرت خویش را محکم تر کردند. دسته دیگری از انقلابیون که عبارت بودند از اکثریت سازمان چریک های فدایی خلق و حزب توده ایران، راه حمایت از جمهوری نوپای اسلامی را برگزیده بودند.
گروه سوم از انقلابیون که طیف متنوعی از گروههای چپ ( اقلیت سازمان چریک های فدایی خلق، راه کارگر، سازمان پیکار، اتحادیه کمونیست ها، کومله، حزب دمکرات کردستان ایران و برخی گروههای کوچک دیگر) و سازمان مجاهدین خلق بودند مخالف سرسخت حاکمیت بودند. برخی از آنها مانند سازمان مجاهدین خلق همانند دوران قبل از انقلاب، پیرو مشی مبارزه مسلحانه و برخی دیگر به اشکال دیگر به مخالفت و مبارزه خویش ادامه می دادند. آنها به شدت زیر فشار سرکوب حکومت بودند که بعد از حوادث 30 خرداد شصت وارد مرحله جدیدی شده بود و برای از زیر ضرب بیرون بردن نیروهای خویش به آن بخش هایی از کردستان که تحت کنترل نیروهای دولتی نبود، رفته بودند.
علیرغم اختلافات عمیق انقلابیون با یکدیگر بر سر استراتژی مطلوب در برابر جمهوری نوپای اسلامی، آنها اما در مورد برخی"ارزش های انقلابی"، مانند اعدام انقلابی سران رژیم پیشین، وحدت نظر داشتند. از اعدام های صادق خلخالی حاکم شرع انقلاب، تا زمانی که دامن نیروهای خودی را نگرفته بود و سران ارتش و مقامات رژیم پیشین را در برمی گرفت، همگی حمایت می کردند. آرمان همه گروههای انقلابی که سهمی از قدرت نداشتند، چه چپ ها و چه گروههای مذهبی که عمدتا شامل سازمان مجاهدین خلق می شد، بنیان نهادن جامعه ای سوسیالیستی و یا به تعبیر مجاهدین خلق جامعه بی طبقه توحیدی بود.
این گروهها با وجود داشتن آرمانی مشترک، استراتژی های مختلفی را در برابر جمهوری نوپای اسلامی در پیش گرفتند. راهنمای در پیش گرفتن استراتژی های مختلف نیز مناسب ترین راه از سوی این نیروها برای دست یابی به قدرت سیاسی جهت ساختن جامعه آرمانی خویش بود. همه این گروهها در نهایت خواستار برقراری نظامی تک حزبی با تکیه بر ایدئولوژی مارکسیسم- لنینیسم و یا التقاتی از مارکسیسم و اسلام انقلابی بودند، اختلافات نه بر سر چگونگی مبارزه برای برقراری دمکراسی یا دفاع از حقوق بشر که بر سر موضع گیری نسبت به حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی و یا اردوگاه سوسیالیسم، سرمایه داری وابسته و یا نیمه مستعمره-نیمه فئودال بودن نظام اقتصادی ایران و یا سوسیال امپریالیسم بودن یا نبودن شوروی، بود. برخی راه پکن را سرخ تر و بر حق می دانستند و گروهی دیگر طوفان انقلاب سوسیالیستی راستین را برآمده از افکار انور خوجه می پنداشتند، پشت بر شوروی و چین بزرگ اما روزیونیست و رو به آلبانی کوچک اما اصول گرا داشتند.
در این میان گروههای سیاسی دیگری بودند که با وابستگی یا پیروی از احزاب کشورهای کمونیستی موجود مخالف و دنبال یا طرفدار نسخه وطنی مارکسیسم- لنینیسم بر اساس تحلیل مشخص از شرایط مشخص، بودند. همین استراتژی های متفاوت و اختلاف نظرات در مورد نقش و موقعیت اردوگاه سوسیالیستی، جنبش های رهایی بخش ملی و مبارزات ضد استعماری در دوران جنگ سرد، برخی از گروههای چپ مانند حزب توده ایران از ابتدای انقلاب و بخش اکثریت سازمان چریک های فدائی خلق را از اوایل سال 59، برای حمایت از وجه "ضد امپریالیستی" یا ضد امریکایی نظام، در کنار جمهوری اسلامی قرار داد. داستان قربانی شدن دمکراسی و آزادی در پای عدالت اجتماعی، که آن نیز البته هرگز در جمهوری اسلامی بدست نیامد را همه می دانند.
چپ های حامی نظام علیرغم حمایتشان از حاکمیت ضد امیرپالیستی جمهوری اسلامی البته اگر روزگاری امکان دست یابی به قدرت را داشتند، چه فرضا به خاطر حمایت بخشی از مردم و چه بخاطر قدرتمند شدن احتمالی سازمان های نظامی مخفی خود و چراغ سبز اتحاد شوروی، در کنار زدن روحانیون و بدست گرفتن قدرت لحظه ای درنگ نمی کردند. در چنین شرایطی "جمهوری دمکراتیک ایران" برای دفاع از "انقلاب جدید"ی که روی داده بود مجبور به سرکوب ضد انقلاب می شد. بدون شک ایران صحنه حوادث خونینی، بدتر از آن نوعی که در افغانستان شاهد بودیم، می شد. چرا که نمی شود مدعی در دست داشتن حقیقت بود، سودای ساختن جامعه ای آرمانی داشت، به راه خود ایمان "علمی" داشت، حمایت اردوگاه سوسیالیسم را در پشت خود داشت، بعد از شکست ها و ناکامی های بسیار بر اسب قدرت سوار بود، ولی برای از دست ندادن آن تلاش نکرد. جنگ داخلی، تولد گروه هایی که با تکیه احساسات مذهبی و ملی مردم به عملیات تروریستی می پرداختند، تصفیه های درونی نیروهای حاکم از نوع آنچه بین نور محمد ترکی، حفیظ الله امین و ببرک کارمل اتفاق افتاد، فراخواندن برادر بزرگ سرخ و ژاندارم سوسیالیسم برای دفاع از "انقلاب دمکراتیک مردم ایران"، تجزیه احتمالی کشور، کشتار و پر شدن زندان ها از آنهایی که در برابر "قدرت خلق" به عملیات ضد انقلابی می پرداختند، جزئی از زندگی روزمره ایرانیان می شد.
پیروزی فرضی ائتلاف دیگر گروههای چپ انقلابی که در آن احتمالا حزب دمکرات کردستان، کومله و سازمان مجاهدین خلق نیز شرکت داشتند، محصولی جز کشتار، جنگ داخلی، درگیری و تصفیه های خونین درون گروهی و بین گروهی، دخالت کشورهای خارجی و به احتمال زیاد تجزیه کشور، به دنبال نداشت. چراکه آنها نیز علیرغم تفاوت هایشان با انقلابیون چپ طرفدار شوروی، در برقراری دیکتاتوری پرولتاریا، لغو مالکیت خصوصی سرکوب ضد انقلاب و یا "حفاظت از دستاوردهای انقلاب" حتی قاطع تر و انقلابی تر از گروه اول بودند. آنان نیز با وعده آزادی و عدالت، تقسیم درآمد نفت بین مردم، مجانی شدن آب و برق و تبدیل زندان ها به دانشگاه می آمدند و ناگاه در می یافتند "ناخواسته" به سرکوبگرانی جدید تبدیل شده اند. خود را مجبور می دیدند برای دفاع از آرمان های انقلاب با ضد انقلاب و تروریست هایی که از اعتقادادت مذهبی مردم برای مبارزه با حکومت خلقی جدید سو استفاده می کردند، سرسختانه مبارزه کنند تا "در برابر تاریخ" سربلند بیرون آیند.
نظام جمهوری اسلامی در سرکوب مخالفان روش هایی بسیارغیر انسانی بکار برده است. نیروهای اپوزیسیون به حق باید این کشتارها را محکوم کنند و خواستار روشنگری مسئولان حکومتی در مورد پرونده های این جنایات شوند. اما تقبیح فشارها، شکنجه ها و کشتار زندانیان سیاسی، بخصوص کشتار تابستان 67 باید فراتر از محکوم کردن سنتی جمهوری اسلامی برود. بسیاری از نیروهای انقلابی دوران انقلاب تحولات مهمی را از سر گذرانده اند و به دمکراسی، مشارکت مردم در تعیین سرنوشت خود و حقوق بشر، باور دارند. اما هنوز در میان نیروهای اپوزیسیون هستند جریان هایی که ضمن محکوم کردن جمهوری اسلامی بخاطر کشتار مخالفان سیاسی اش و فشار بر دگراندیشان، همان گفتمان انقلابی گذشته را دنبال می کنند. مراسم بسیاری در بزرگداشت قربانیان کشتار سال 67 برگزار می شود، مقالات بسیاری در نکوهش شکنجه و زندان، اعدام و سانسور، عدم تحمل دگراندیشان در جمهوری اسلامی و فعالیت های سرکوبگرانه توسط گروههای فشار نوشته می شود و همزمان از سوی برخی از همین گروهها که می پندارند انحصار مخالفت با سیاهکاری های جمهوری اسلامی و دفاع از حقوق بشر نیز متعلق به آنهاست، کنفرانس برلین برهم زده می شود و در سخنرانی های اکبر گنجی، محسن سازگارا و یوسفی اشکوری در خارج از کشور اخلال ایجاد می شود و آنها را بدون دلیل و مدرک متهم به دست داشتن در اعدام مخالفین و همکاری با جمهوری اسلامی و یا متهم به همکاری با امریکا می کنند.*
آنها پتانسیل فاجعه آفرینی را در افکار خود نمی بینند. در خودآگاه و یا در بهترین حالت در ناخودآگاه شان هنوز بشر به خلق و ضد خلق قابل تقسیم است، آزادی برازنده نیروهای انقلابی و یا خودی است و دمکراسی پارلمانی نردبانی است که برای رسیدن به قدرت از آن می توان بالا رفت، هر چند بعدا باید با فشار نوک پای پرولتاریا آن را سرنگون ساخت.
Comment
-
هر کسی که در صحنه سياست ايران دست به فعاليت زده با دو درد آشنا است. يکی تهمت و ديگری توهم توطئه. در اين نوشته می کوشم مختصری به اين دو درد بپردازم. بدون آنکه آنها را ريشه يابی کنم، و يا برای آنها درمان و راه حلی داشته باشم. به نظرم درمان کوتاه مدتی هم ندارد. به قول معروف " سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل بيرون نمی توان کرد الا به روزگاران".دراين نوشته همه جا مثال ها را از خودم نقل کرده ام. اگر پای هر تهمت و ناروايی در ميان بوده تنها از خودم مثال زده ام که اگر هر بار منفی و آلوده کننده ای هم دارد تنها به خودم برگردد تا خدای نکرده ولو به قدر سر سوزنی ديگری را به تهمت و يا زشتی ولو در حد نقل قول از ديگران آلوده نسازم.
درد اول- تهمت
حتماً شما هم دقت کرده ايد که در جمهوری اسلامی ايران، به خصوص در ۱۷ سال گذشته که آقای خامنه ای در مقام رهبری بوده،هر مخالفی با سه تهمت مواجه بوده است. يکی وابستگی به اجنبی بخصوص آمريکائيها و ديگری مزدوری و پول گرفتن از خارجی ها و سومی که در مورد بعضی ها جاری شده، فساد جنسی و اخلاقی. ازحيث برچسب و مارک زدن انصافاً آقای خامنه ای رتبه اول را دارد. ايشان اين سه تهمت يا تعدادی از آنها را در ۱۷ سال گذشته بدون استثناء به تمام مخالفين خود زده است. نثار کردن اين تهمت ها نه فقط مشمول مخالفين شده بلکه در بسياری از موارد کسان يا جرياناتی را که با ايشان اختلاف نظر هم داشته اند در برگرفته است. البته توپخانه ای که بيشترين مقدار گلوله های تهمت را شليک کرده روزنامه کيهان بوده و سپس راديو تلويزيون و آنگاه ساير دستگاه های تبليغاتی رهبری. فکرنکنيد وارد کردن اين سه تهمت تنها به اشخاصی از مخالفين بوده است بلکه جريانات فکری ، اجتماعی و سياسی هم که به نوعی با افکار رهبری هم خوانی نداشته اند به اين تهمت ها منتسب شده اند. يعنی اين فقط مهدی بازرگان يا محمد مختاری يا احمد تفضلی يا عبدالحسين زرين کوب به عنوان اشخاص نبوده اند که متهم به نوکری و يا همسويی با اجانب و يا همراهی با توطئه های جهانی و يا فراماسيونری شده اند و تعدادی از آنها جان خودشان را هم از دست داده اند بلکه جريانات بزرگ فرهنگی و اجتماعی و سياسی هم همين مارک و برچسب ها را خورده اند. کانون نويسندگان و اصولاً نويسندگان دگر انديش يک قلم و يکجا در معرض اين تهمت ها بوده و هستند. نوانديشی دينی و مکتب کيان و دکتر سروش هم بنابر تئوری تهاجم فرهنگی مقام رهبری، با همين تهمت ها مواجه بوده اند. جنبش مطبوعات آزاد هم مشمول همين حکم بوده اند و همگی نيز تعطيل شده اند تا همين اخيراً که جوانان وبلاگ نويس هم با همين تهمت ها دستگير و زندانی شدند. جنبش اصلاحات هم با همين تهمت ها مواجه بود. تنها شخص آقای خاتمی در يک سخنرانی مقام رهبری که او را با گورباچف مقايسه کرد و گورباچف را آدم ملی و يلتسين را وابسته به آمريکا قلمداد کرد از اين تهمت ها مبرا شد. لااقل آشکارا وا گرنه در خفا و جلسات خصوصی، اوهم در امان نبود. اما کل جنبش اصلاحات در معرض همين تهمت ها يعنی " توطئه استکبار جهانی و همسويی با دشمن" قرار داشت. از مسئله ای تحت عنوان بدحجابی نزد زنان تا خواست صنفی کارگران برای داشتن سنديکای مستقل، از اعتراض دانشجويان به روزمره ترين امورشان مثل سلف سرويس و غذا تا خواست معلمين برای دستمزد بيشتر و زندگی راحت تر و خلاصه هر اعتراضی که بوی مخالفت با وضع موجود را بدهد، بدون استثناء به مقام شامخ نوکری اجانب و مزدوری خارجی و پول از اجنبی گرفتن متهم شده و می شود و گاهی هم اشخاص با زور و فشار به اين اتهامات و حتی فسادهای اخلاقی هم اعتراف کرده اند. شما هم مثل من يکبار در ذهنتان مرور کنيد. متوجه می شويد که مقام رهبری در ۱۷ سال گذشته بدون استثناء ( حتی يک استثناء هم وجود ندارد) تمام مخالفين خودش را به اين تهمت ها منتسب کرده است. حتی آقای منتظری هم در امان نبوده و تنها تخفيفی که گرفته اين بوده که ساده لوح بوده و بازيچه دست اجانب شده است. فکر نکنيد که اين اجنبی هم تنها آمريکااست. اين اجنبی گاهی هم اسرائيل و صهيونيسم بين الملل است و البته فراتر از همه اينها "دشمن" است. اين "دشمن" يعنی يک هيئت مديره نامرئی که پشت پرده تمام حوادث دنيا است و از رنسانس تا الان تاريخ غرب و بعد هم تمام دنيا حاصل طراحی و توطئه اين هيئت مديره احتمالاً يهودی يا صهيونيست است. البته به استثناء انقلاب اسلامی ايران از ديد رهبران آن، و اگر نه مخالفين انقلاب اسلامی آن را در صدر توطئه های جهانی به خصوص انگليس ها می دانند. اين را مخصوصاً اينجا می گويم چون عده ای در اين خارج از کشور تئوری درست کرده اند که اگر ما بتوانيم روابط آمريکا با ايران را عادی کنيم، چون ديگر ايران نمی تواند به آمريکا فحش بدهد، زمينه جو پليسی و امنيتی از بين می رود و در ايران آزادی می شود و چه می شود و چه می شود. غافل از آنکه دشمن مورد نظر آقای خامنه ای، خود آمريکا و تمام رهبران اروپا را هم می گرداند. بنابراين کار به يک آمريکا ختم نمی شود که با عادی سازی روابط با آمريکا مشکل حل شود. بگذريم. اجازه بدهيد از خودم مثال بزنم. وقتی روزنامه جامعه را به عنوان يکی از پيش قراولان جنبش اخير مطبوعات منتشر می کردبم، مطلع شدبم که وزارت اطلاعات تمام زيرو بالای روزنامه را کنترل می کند. تمام تلفن ها و رفت و آمدها و حساب های بانکی و ... زير نظر است. رهبری در سخنرانی عيد نوروزش در مشهد به شدت به "جامعه" حمله کرده بود و آن را حسب معمول توطئه دشمن دانسته بود. من همان موقع به دوستانمان می گفتم که ما که از خودمان شک نداريم بنابراين هرچه شفاف تر بهتر. به همين دليل سعی می کردم ارقام مالی روزنامه را عيناً در ستونی تحت عنوان "گزارش به خوانندگان"، در معرض ديد عامه قرار بدهم. اما همواره اين سؤال در ذهنم بود که وقتی روزنامه را زير و بالا کردند وديدند وابستگی يا مزدوری يا فساد اخلاقی ندارد، آيا رهبری تئوری " تهاجم فرهنگی " اش را پس می گيرد. مطمئناً نه. پس لابد پاپوشی برای ما می دوزند که بهتراست هر چه شفاف تر و علنی تر باشيم تا اين امکان کمتر شود. بالاخره بعد از ۸ ماه، صبر مقام رهبری لبريز شد و زمان برخورد فرا رسيد.(اگر چه قبل از آن چند برخورد شده بود و با تعطيل" جامعه "، "توس" را منتشر می کرديم). اما بالاخره به دفتر روزنامه حمله شد. دفتر بسته شد پنج نفر فعالين روزنامه هم دستگير شدند( جلايی پور، شمس الواعظين، نبوی، جوادی جصار و بنده، که البته من به دليل ناراحتی قلبی در بيمارستان قلب و روی تخت بيمارستان و جراحی بازداشت بودم و هر توبت دو نفر نگهبان بالای سرم بود.) بعدها فهميدم که وقتی وزارت اطلاعات گزارشی در مورد روزنامه جامعه و توس برای مقام رهبری تهيه کرده و در آن توضيح داده که در طول چند ماه کنترل دفتر و فعالين روزنامه، هيچ مورد خلافی مشاهده نکرده و هيچ وابستگی به هيچ قدرت خارجی و يا منبع مالی نديده است، آقای خامنه ای در حاشيه گزارش مرقوم کرده" که چرا وزارت اطلاعات کم کاری می کند؟ من يقين دارم که اينها از خارجی دستور و پول می گيرند". لذا دوباره بخش ديگری از وزارت اطلاعات مسئول تهيه گزارش می شود و البته باز هم نمی تواند خواسته مقام رهبری را تأمين کند. در اينجا فهميدم که ماجرای " تهاجم فرهنگی " و تئوری های مقام رهبری ماورای داده های تجربی هستند. تئوری های ايشان برای متهم کردن مخالفين نيازی به داده های تجربی و اطلاعات ندارند، بلکه اين دستگاههای امنيتی و اطلاعاتی ايشان هستند که بايد داده های لازم را به هرشکل مطابق تئوری های ايشان فراهم کنند. گاهی هم در مواردی مثل سيامک پورزند، پيرمرد مريض را تحت آنچنان فشاری برای تطابق با تئوری های رهبری و قرار گرفتن در قالب های از پيش ساخته قرار می دهند که به کلی سلامت خود را از دست می دهد يامثل رامين جهانبگلو شروع می کند عليه خودش و روشنفکران حرف زدن. جالب است که در تمام اين ساليان با تمام کوشش های مقام رهبری و دستگاه های جرار امنيتی او، حتی يک مورد هم از اين" توطئه " و" تهاجم فرهنگی" و" مزدوری اجانب" و " جاسوس های رنگارنگ" ، تاکنون به دام نيفتاده است. البته اين باعث نشده که ايشان تئوری اش را پس بگيرد. بلکه لابد کم کاری دستگاههای امنيتی و بی عرضگی آنها باعث شده که کسی به دام نيفتد. وقتی اين بار آخری در زندان بودم، دونفر بازجويم به من می گفتند که ما سه سال است دائماً تو را کنترل می کنيم و در واقع همزاد تو هستيم. تا حتی دوستان دست چندم همسرم را هم کنترل کرده بودند. و چون يکی از همکلاسی های همسر من در يکی از دوره های آموزشی که می ديده خانمی يهودی بوده است، دنبال اين بودند که شايد از اين طريق بتوانند وابستگی به صهيونيسم يا اسرائيل يا همان دشمن جهانی دست و پا کنند. به يکی از دانشجويانی هم که با من دستگير شده بود، در روزهای طولانی که در سلول انفرادی بوده فشار می آورده اند که مصاحبه تلويزيونی بکند و بگويد که فلانی با عوامل صهيونيستی ارتباط دارد. سعی می کردند از مصاحبه توماس فريدمن ستون نويس روزنامه نيويورک تايمز با من که البته در سفرش به ايران با خيلی کسان ديگر هم مصاحبه کرده بود، ارتباط با آمريکايی ها را نتيجه بگيرند. چون توماس فريدمن را هم طبق نوشته روزنامه کيهان، مشاور کاخ سفيد قلمداد کرده بودند. البته آخرش هم در کيفر خواست تنظيمی برای من سه نفر را که دو تن از آنها خبرنگار راديوهای فارسی زبان خارجی( راديو فرانسه و راديو آمريکا) هستند، به عنوان عوامل جاسوسی آمريکا ذکر کرده اند، مصاحبه و تلفن آنها به من را به عنوان ارتباط با عوامل جاسوسی بيگانه قيد کرده اند و براساس آن هم چند سال حبس در نظر گرفته اند. اما جالب است که در خلال بازجويی ها، يکبار، يکی از بازجوها، اعتراف کرد که فلانی، نقطه ضعفی از تو به دست نياورده ايم. نه فساد پولی و نه فساد اخلاقی و نه ارتباط مشکوک. وقتی با اعتراض من مواجه شد که پس چرا دست از تئوری توطئه بر نمی داريد و من را به عنوان يک مخالف دموکرات و غير خشونت طلب تحمل نمی کنيد. رئيس اشان را آوردند که به من پرخاش می کرد که تمام مخالفين کمونيست ها هم دموکرات و غيرخشونت طلب بوده اند اما آخرش کمونيست ها سرنگون شده اند و کلاه انها سرما نخواهد رفت. حتی يکبار به آنها توصيه کردم که کتاب" توهم توطئه" را که حاوی سه مقاله خوب است مطالعه کنند، شايد قدری از اين افکار بيرون بيايند، اما فايده ای نداشت. به نظرم مسئوليت آنها ايجاب می کرد که به هرشکل از هر مخالفی يک مزدور اجنبی بسازند.
بسيارخوب تا اينجای کار به نظرم روشن و قابل درک است. مقام رهبری و دستگاه های تحت امر او، يا به دليل ساختار معيوب دماغی و روانی و يا برای ايجاد بهانه برای برخورد با مخالفين و يا هردو، همه مخالفين را به مارک و تهمت جاسوس خارجی، حقوق بگير اجانب و گاهی هم فساد اخلاقی منتسب می کنند. اما داستان اين درد بی درمان به اينجا ختم نمی شود. اگر در همين حد بود، شايد چاره پذير بود. مسئله عميق تر از اين حرف هااست. اين عادت به تهمت و برچسب زدن در ميان تمامی فعالين سياسی و حتی عامه مردم هم وجود دارد. و راستش می ترسم بگويم که به نظرم اين ماجرا بيشتر از پايين به بالا شکل گرفته تا معذلک در لندن، اگر کمک دوست نازنينم قاسم کاشانی نبود که آپارتمان ۶۰ متری کوچکی را مجاناً در اختيار ما گذاشت،
Comment
-
امکان ماندن فراهم نمی شد. خدا رحمتش کند چون سال گذشته ناگهان فوت کرد. محبت های او، اقامت در لندن را برای خانواده ما ممکن کرد و توانستم دوبار جراحی روی چشم راست انجام دهم و دوره نقاهت آن را بگذرانم. شما اين تصوير را از زندگی خانواده ما داشته باشيد. هنوز چند ماهی از خروج من نگذشته بود که ابتدا روزنامه کيهان نوشت که فلانی ۱۵ ميليون دلار از آمريکا گرفته است تا يک تلويزيون راه بياندازد. بعد تلويزيونهای لوس آنجلسی شروع کردند که فلانی ۱۸ کارخانه دارد و ميلياردها تومان پول از کشور خارج کرده است. از رژيم ايران پول و دلار می گيرد و به واسطه کسانی در لوس آنجلس پخش می کند و حرف هايی از اين دست. برای اين قبيل تهمت ها هم اصلاً سند و مدرک مهم نيست. مهم نيست که شما صراحتاً بگوئيد و يا حتی بنويسيد که کشورهای خارجی حق ندارند و غلط می کنند که به نيروهای سياسی ايران بخواهند پول بدهند( آنچنانکه من در مصاحبه ها و نوشتجات فارسی و انگليسی خودم بارها آورده ام و در بسياری از مذاکرات سياسی هم بر آن پافشاری کرده ام). آن کسی که اين تهمت ها را می زندمثل آقای خامنه ای، تئوری اش با هيچ مدرک و سندی باطل نمی شود. انکار آن کس هم که در معرض تهمت قرار می گيرد فايده ای ندارد، چون روال زندان اوين در بيرون از زندان و در ميان جامعه ايران هم وجود دارد. شما برابر ذهنيات طرف مقابل متهم هستيد و حکم محکوميت اتان صادر شده، انکار هم فايده ندارد، تنها يک گزينه داريد، آن اتهامات را بپذيريد و گردن بگذاريد. تا اينجای کار باز با خودم فکر می کردم که بالاخره اين در راستای سياست ها و توطئه های حکومت است ويا ناشی از عدم شناخت به خصوص خارج از کشور نشينان ازمن است. مثلاً نمی دانند که من در طول مسئوليتم در صنايع کشور، ساليانه حدود ۳ ميليارد دلار گشايش اعتبار از زير دستم رد می شده است و اگر اهل پول خوردن بودم وبه اصولی اخلاقی پای بند نبودم می توانستم مثل بعضی ها برای خودم چند درصدی از خريدهای کارخانجات به عنوان کميسيون بردارم. البته خوشبختانه تعداد اين بعضی ها کم است، چون به نظرم اکثر مديران زحمتکش درحکومت پاکيزه هستند و جمع کوچکی همه را بدنام کرده اند. اگر اين کاره بودم و درجيبم دوخته نبود که زبانم نمی توانست اينطور دراز باشد. حکومت هم با من مسئله ای نداشت مثل خيلی های ديگر، هروقت که رويم را زياد می کردم و يا صدايم را بلند می کردم، يکی دو تا از همين موارد فساد مالی را جلوی چشمم می گذاشتند و من هم مثل خيلی ها خفه خون می گرفتم. به اصطلاح حمل به صحت می کردم و می گفتم در جو پر گرد و خاک سياست کشوربه زمان احتياج است تا شناخت نيروهای سياسی از يکديگر کامل شود و خارج از کشوری ها تقصيری ندارند چون من را نمی شناسند. توجيهاتی در ذهنم ساختم تا اتهام زنندگان را تبرئه کنم. اما وقتی واقعاً شوکه شدم که ديدم دوست عزيزی در ملاقات خصوصی با ديگران سعی می کند که همين شبهه ها را در ذهن آنها بکارد. در حالی که از زير و بالای زندگی من با خبر است. يا دوست ديگر روحانی که خودش هم يک سالی در خارج از کشور زندگی کرده است، به يکی ديگر از دوستانم القای شبهه می کند که بالاخره فلان کس با خانواده اش چگونه در خارج زندگی می کند و لابد از دولت های خارجی پول می گيرد. يا ديگری که تازه به خارج آمده می گويد که فلانی از اين ۷۵ ميليون دلار کذايی آمريکا پول می گيرد و يا با پول گرفتن از اين محل مخالف نيست. بدون اينکه بی انصاف به خودش زحمت داده باشد و دهها نوشته و مصاحبه مرا در اعتراض به آمريکائيان برای کمک احتمالی به مخالفين سياسی ديده باشد و خوشمزه تر ابنکه اين ۷۵ ميليون دلار اصلاً تاکنون تصويب نشده و تازه در صورت تصويب هم محل خرجش برابر لايحه دولت آمريکا اکثراً در مؤسسات تبليغات آمريکايی است. متوجه شدم که درد عميق تر از اين حرفهااست. به دعوت" مؤسسه واشنگتن برای مطالعه خاور نزديک" به آمريکا آمدم تا هم طی شش ماه، در آپارتمان دو خوابه ای که اين مؤسسه در اختيار من و خانواده ام گذاشته بود زندگی کنم و هم بابت ايراد سخنرانی ها و نوشتن پنج مقاله و يک کتاب کوچک، مجموعاً ده هزار دلار از اين مؤسسه حقوق بگيرم که خوشبختانه همگی نيز چاپ شده و در سايت مؤسسه و سايت خود من موجود است و ضمنامی توانستمً از بيمه درمانی مؤسسه هم در طی اين مدت استفاده کنم. برای من اين آخری مهم بود، چرا که اطباء در ايران و بعد هم در لندن توصيه کرده بودند که با توجه به سابقه جراحی قلب، بهتر است که برای معالجه مجدد قلب به آمريکا بروم. خوشبختانه اينکار در بيمارستان واشنگتن انجام شد اما غير از استفاده از بيمه، ناچار شدم از يکی ديگر از دوستان صنعتگرم در ايران، ۸ هزار دلار ديگر هم قرض بگيرم. از همان ابتدای ورود هم در ملاقات با مقامات بالای سياسی واشنگتن چه در وزارت خارجه و چه در کاخ سفيد و چه در شورای امنيت ملی آمريکا، همواره بر دونکته تأکيد کردم، يکی آنکه لطفاً صراحتاً اعلام کنيد که به هيچ يک از نيروها و جريانات سياسی ايران نمی خواهيد پول بدهيد چون اينکار اسباب بدنامی مخالفين را فراهم می کند و دست حکومت را هم برای برخورد باز می کند. دوم آنکه حق نداريد از شخص يا جريان خاصی حمايت کنيد. شما از دموکراسی و حقوق بشر در ايران حمايت کنيد. از انتخابات آزاد و حق ملت ايران دفاع کنيد ملت ايران خودش، هر که را که لايق باشد انتخاب خواهد کرد. به خصوص وقتی يکی از معاونين شورای امنيت ملی آمريکا به ملاقات من آمده بود، در طول صحبت، ناگهان از من پرسيد که به نظرت ما از ميان اين طيف وسيع مخالفين از چه کسی حمايت کنيم. بلافاصله گفتم از هيج کس. اصولاً به شما چه ربطی دارد که از کس يا کسانی حمايت کنيد. حرکت شما در عراق و افغانستان و دست گذاشتن روی کس يا کسانی، بدآموزی داشته، هم برای خودتان و هم برای پاره ای جريانات سياسی در ايران. شايد می خواست من را امتحان کند، چون گفت منظورم اين است که يک کسی که سوابق خوب و اجرايی دارد و دموکرات است، مثل خودت را پشتيبانی کنيم. گفتم اينکار را اصلاً نکنيد. چون ما تازه موفق شده ايم حول يک مفهوم کلی مثل برگزاری رفراندوم، اتحاد لرزانی ميان طيف وسيعی از نيروهای سياسی کشور، از آيت الله منتظری در قم تا ناصرزرافشان در زندان، از چپ در داخل تا راست در خارج از جمهوريخواه تا طرفدارسلطنت ايجاد کنيم. اينکار شما بلافاصله به اين اتحاد لرزان صدمه خواهد زد. در مقالات و مصاحبه ها هم بارها بر همين دو نکته تأکيد کرده ام. اما ظاهراً حرف خود شما يا نوشتجاتتان مهم نيست. حتی زندگی شما و فقر و فاقه ای هم که با آن دست به گريبان هستيد اهميتی ندارد چون داده های تجربی مهم نيستند. همان سه مارک و برچسب مقام رهبری، در ذهن ساير هموطنان هم وجود دارد و به هرکس که بخواهند يا هر وقت که هوس کنند خواهند زد. من تازه به آمريکا آمده بودم که يکی از کاريکاتوريست ها در طرحی مدعی شده بود که من طرح رفراندوم را وسيله گرفتن پول کرده ام. سايت های اينترنتی حکومتی در داخل مطرح کرده بودند که فلانی احمد چلبی ايران است.لابد کنايه از فساد مالی و يا ساخت و پاخت با آمريکا ئيها. عده ای از تلويزيون های لوس آنجلسی هم مطرح کرده بودند که تمام شد، فلانی ديگر از طرف آمريکائيها انتخاب شدو از سوی مخالف حرف می زدند که بعله، فلانی عامل رژيم است و می خواهد با يک حقه جديد، رژيم را حفظ کند و کلاه سر آمريکائيها بگذارد. روزی که وارد مؤسسه واشنگتن شدم، معاون آن مرکز، نامه ای را از طرف يکی از خانم های فعال سياسی مخالف حکومت ايران نشانم داد که به مؤسسه واشنگتن نوشته بود، مواظب فلانی باشيد، چون عامل رژيم ايران است در حالی که در همان حال حکومت در سايت های اينترنتی وابسته به جناح های خود به من فحش می داد که فلانی عامل اسرائيل است. واقعاً وقتی خيلی خجالت کشيدم، که معاون آمريکايی اين مرکز که فارسی را هم خوب بلد است، گفت فلانی دلخور نباش، اين اخلاق شما ايرانی ها است و چون کتاب جامعه شناسی نخبه کشی را هم خوانده بود گفت به نظرم اين همان چيزی است که در آن کتاب نوشته شده است. دلم می خواست زمين دهان باز می کرد و فرو می رفتم و اينطوری جلوی يک نفر خارجی اين ضعف ملی ما آشکار نمی شد. اگر چه بعدها با خودم فکر کردم که غصه بيخودی خوردم و اين اخلاق ايرانی ها چيزی نيست که بتوان آن را از چشم ديگران پنهان کرد. از همه شنيدنی تر صحبت های يک روزنامه نگار قديمی در يک جلسه عمومی بوده است که در مورد من ادعا می کرده که فلانی هم جاسوس آمريکا، هم جاسوس اسرائيل و هم جاسوس رژيم ايران است و وقتی يکی از حضار به او اعتراض کرده که آخر بی انصاف، اين هر سه که با هم جمع نمی شود. سری تکان داده و نگاه عاقل اندر سفيهی به اوکرده و گفته که شما نمی دانيد، به زودی معلوم خواهد شد. آخرينش هم همين چند روز پيش برايم اتفاق افتاد که يکی از دوستان قديمی تحت تأثير پاره ای جريانات چپ به خصوص از نوع همکار توده ای ها در خارج و پاره ای از اصلاح طلبان داخلی که اتفاقاً اين دو بخش رابطه خوبی باهم دارند به واسطه دوست سومی ازمن خواسته که در نوشته ای برايش بنويسم که طرفدار سلطنت نيستم، ضمنآً با حمله آمريکائيها به ايران مخالفم و با اين ۷۵ ميليون دلار هم موافقتی ندارم. گمانم خودش رويش نشده که حضوری از من بپرسد. برای آن دوست واسطه توضيح دادم که فلانی من اين حرف ها را بارها زده ام و نوشته ام و در سايت من هم موجود است و اگر تاکنون نخوانده اند لابد از اين به بعد هم نخواهند خواند. برايش تشريح کردم که من از زمان حمله آمريکا به افغانستان و عراق در دهها مصاحبه در داخل ايران و سپس هم در خارج از ايران با عمليات نظامی آمريکائيها در ايران مخالفت کرده ام و بارها در دانشگاههای ايران در جمع های دانشجويی به اعتراضات دانشجويان که معتقد بوده اند اين روش خوبی است و خيلی سريع ملت ايران را از دست رژيم حاکم نجات می دهد پاسخ داده ام و تشريح کرده ام که مشکل ما چيز ديگری است و اساساً گرفتار بنيادگرايی اسلامی در قالب يک ايدئولوژی انقلابی هستيم که در ايران يک شکست همه جانبه خورده است و دير يا زود به دست مردم برکنار خواهد شد و اين کار تأثير بسيار عميقی بر تمامی جهان اسلام هم خواهد گذاشت. بنابراين هر نوع درگيری نظامی نه فقط اين سلول معيوب را مقاوم تر می کند بلکه ممکن است آن را مظلوم هم بسازد. در حالی که چاره اين موجود عجيب الخلقه، دفن آن به دست مردم است. آنچنان که حکومت های ظالم کمونيستی به اين سرنوشت دچار شدند. و يا در مورد سلطنت، بارها نوشته ام و گفته ام که به عنوان يک جمهوری خواه اساساً هر نهاد غيرانتخابی يامادام العمر مثل ولايت فقيه يا سلطنت را برای ايران غيربهداشتی می دانم چون جامعه، امکان بازتوليد استبداد را در اطراف نهادهای غيرانتخابی دارد و بهتر است تمام نهادهای قدرت در ايران انتخابی و بازمان محدود باشند. اما از آنجا که طرفداران نظام پارلمانی مشروطه ای که معتقدند نماد کشور می تواند يک پادشاه بدون هيچ قدرتی باشد، به هرحال در صف طرفداران دموکراسی جای می گيرند هيچ اشکالی ندارد که در مقابل استبداد در کنار جمهوری خواهان ودوشادوش هم مبارزه کنند. تصميم گيری برای نماد کشور راهم که يک رئيس جمهوری و يا يک پادشاه در يک نظام پارلمانی باشد
Comment
-
اين قبيل تهمت ها، نياز به اقامه دليل هم ندارد همين قدر که در ذهن يک نفر جا بگيرد و يا در تئوری های او چنين چيزی ممکن باشد، ديگر کافی است. چندی پيش، يکی از دو ستانی که از ايران آمده تلفنی از من می پرسيد که راستی فلانی، آيا ماشين خريده ای. گفتم بله، يک جيپ استيشن مدل ۱۹۹۶. چون در اين آمريکا وسايل حمل و نقل عمومی ضعيف است و بدون ماشين نمی شود زندگی کرد. گفت می توانم بپرسم چند خريده ای. گفتم: بله، اين ماشين را يکی از دوستانم که در ايالت ديگری است و در کار خريد و فروش و تعمير ماشين است، از حراجی ماشين برايم به ۹۸۰ دلار خريده، درستش کرده، تعميرات اساسی رويش انجام داده و خودم رفتم و ۱۲۰۰ مايل رانندگی کردم و آن را آوردم. هر چه هم اصرار کرده ام تا الآن پولش را هم نگرفته. اما الحق ماشين خوبی است و خيلی خوب آن را درست کرده و در همان حراجی شايد به راحتی بتوانم آن را همين الآن ۳ هزار دلار بفروشم. گفت می توانم بپرسم در کجا زندگی می کنی. گفتم يک آپارتمان يک خوابه هم با وسايل اجاره کرده ام به ماهی ۱۱۰۰ دلار، تقريباً در وسط محوطه دانشگاه ييل که البته پسر کوچکم که با ما زندگی می کند ناچار است شبها کنار هال بخوابد. پرسيدم چرا اين سؤالات را می کنی. گفت در ايران دختر برادرم که به دبيرستان می رود می گفت که بسيجی های مدرسه می گويند که سازگارا در آمريکا يک ماشين خريده به صد هزار دلار و يکی ديگر از دوستانم هم می گفت که می گويند فلانی در آمريکا در خانه ای زندگی می کند بزرگتر از يک کاخ. گفتم خدا از دهنت بشنود. سلام مرا به برادرزاده و آن دوستت برسان و بگو تا الآن که نتوانسته ام از مال دنيا چيزی برای خودم در بياورم و فعلاً مال دنيا سواره است و ما پياده. اما واقعيتش هم اين است که دنبالش نبوده ام و همه عمر، سرم به سياست گرم بوده و لابد "ثروت دنيا" را به خاطر "قدرت دنيا" ترک کرده ام. اما به برادرزاده ات بگو يک دعايی در حق من بکند، جوان است و دلش پاک، شايد مستجاب شد و قدری وضع معيشت امان ازاين چندرغازی که دانشگاه ييل می داد يادانشگاه هاروارد قراراست بدهد بهبود بيابد. می بخشيد که اينهمه از خودم حرف زدم. چاره ای نيست. اما اگر شما به سراغ هر سياستمدار ديگر و يا هر ايرانی ديگر، در هر حرفه و شغلی هم برويد، با کم و زيادش، می توانيد شبيه همين موارد را پيدا کنيد. چندين سال قبل، دوست تحصيلکرده و بسيار با تجربه ای که مشاور من در شورای عالی انفورماتيک کشور بود به من می گفت که در جلسه شورا، اصلاً نشان نده که با من دوستی و صميميت داری، چون تو جوانی و تجربه نکرده ای که ما ايرانی ها همين قدر که ببينيم دو نفر با هم زيادی دوست و صميمی هستند.، حسادت می کنيم و سعی می کنيم که ميانه آنها را به هم بزنيم. در آن دوران، خرف او برايم عجيب بود، اما حالا که خودم به ميانسالی رسيده ام، می بينم راست می گفت. چرا ما ايرانی ها به راحتی به ديگران تهمت می زنيم؟حتی مدعيان دين و ديانت هم ابايی ندارند در حالی که در اسلام، روايت نقل می کنند که تهمت حتی از قتل بدتر است. اجازه بدهيد درد دوم يعنی" توهم توطئه" را هم مطرح کنم.
درد دوم- توهم توطئه:
قصه توهم توطئه در اين مرز و بوم، قصه بسيار دردناکی است. واکنش يک جامعه عقب افتاده در مقابل دولت های بزرگتر و قوی تر دنيا است. داستان ملتی است که چهارصد سال است در سراشيبی قرار گرفته. چهارصدسالی که عصر مدرن متولد شده و دنيا با سرعت برق و باد در حال عوض شدن بوده، اما اين ملت در خوابی عميق فرورفته و تنها گاهی روياهای شيرين گذشته را می بينيد. هر از چند گاهی هم که از خواب بيدار می شود و به رفتن کاروان و جا ماندن خودش نگاه می کند حاضر نيست عيب را در خودش جستجو کند و به زمين وزمان فحش می دهد. فرافکنی می کند و ديگران را مقصر می داند. تئوری توطئه يا توهم توطئه، تئوری است که به موجب آن، تمام حوادث و جريانات سياسی ويا اجتماعی حاصل طراحی و توطئه ديگران است. اين ديگران بيش از همه انگليس ها هستند، بعد روس ها، بعد آمريکائيها، بعد فرانسه و آلمان و چين و خلاصه همه دنيا. گاهی هم خود حکومت عامل اين توطئه در عرصه سياسی است و سر مردم کلاه می گذارد و توطئه می کند اما در نهايت خود حکومت هم عامل يک خارجی است. گاهی اين توهم به جای عرض در طول حرکت می کند، يعنی به سراغ تاريخ می رود. پهلوی ها، قاجارها، صفويه، مغول هاو البته عرب ها. اين آخری، اخيراً بيشتر طرفدار پيدا کرده و با انزجار روزافزون مردم از حکومت دينی بهانه خوبی برای شکستن کاسه و کوزه هابرسر اعراب و اسلام پيدا شده است. و البته باز هم از خود گريزی و در رفتن از زير پاسخ به اين سؤال بسيار ساده و روشن که فرض کنيم در تاريخ قديم يا جديد، خارجی هايی به اين مملکت حمله يا طمع کرده اند. چرا موفق شده اند؟ چه دردی در تن ما بوده که آنها توانسته اند غالب شوند؟ چه ضعفی در مزاج جامعه بوده که ميکرب خارجی توانسته به اين تن وارد شود؟
تئوری توطئه شيرين است چون نوعی داستان سرايی است. متکی بر بافته های ذهنی است که شما می کوشيد برای آن شواهد بيرونی ارائه کنيد. اما تا هرجا که ذهنتان بکشد و اجازه بدهد می توانيد سناريوهای پيچيده و بسيار پيچيده تصور کنيد و به پبش برويد و نگران داده های تجربی و بيرونی نباشيد. تئوری توطئه ابطال ناپذيراست، چون هميشه به بخشی از نادانسته ها و اسرار پشت پرده متکی است که هيچ گاه در اختيار ما نخواهد بود. بنابراين هيج داده تجربی آن را باطل نمی کند. شما می توانيد همواره در مقابل هر داده تجربی بگوئيد اطلاعات ديگری هست که آن پشت ها است وما نمی دانيم. مرحوم پدر من کاسب معمولی بود که عمری را به زحمت کشيدن و کارکردن گذرانده بود. در سياست هم مثل اکثر ايرانی ها، شايد بيش از ۹۵ درصد ايرانی ها، طرفدار تئوری توطئه بود. قوياً معتقد بود که انگليس ها، پشت انقلاب اسلامی بوده اند و آقای خمينی را هم آنها ۱۵ سال در آب نمک خوابانده بودند و بعد هم در پاريس کمکش کرده اند که سر کار بيايد. چون شاه آمريکايی بوده و بعد هم به چشم آبی ها لگدی زده زيادی قوی شده بود و بايد عوض می شده است. (حتماً شما هم اين تئوری را با کم و زياد بيش از هزار بار از دهانهای مختلف شنيده ايد از جمله اين که قرار بوده يک کمربند سبز اسلامی دور شوروی کشيده شود.) چندسال پيش که باز همين تئوری را مطرح می کرد به او گفتم که پدر جان من در پاريس همراه آقای خمينی بودم. از مسئولين مصاحبه های او بودم. شب به شب برايش بريده جرايد درست می کردم و گاهی هم در يک صفحه خلاصه تحليلی از مطالب سياسی و موضع گيری ها می نوشتم. او هم گاهی همين اطلاعات را در سخنرانی ها و مصاحبه هايش به کار می برد و بالاخره آنجا پشت و پسله ای هم نداشت و مأمور انگليسی هم رفت و آمد نمی کرد. ساکت شد و نگاه عجيبی به من کرد و گفت پسرجان تو آنوقت بچه بودی و عقلت نمی رسيد يک چيزهايی بوده که تو نفهميده ای. و البته حرفش را پس نگرفت و باطل نکرد. تئوری توطئه آسان است. به اين معنی که با توهم توطئه شما نيازی به خواندن کتاب و مقاله و تئوری های سياسی و فلسفه سياسی نداريد. نيازی نداريد مکانيزم تصميم گيری در انگليس يا آمريکا يا هر کشورديگری را بدانيد. نگران احزاب گوناگون در اين کشورها باشيد. حتی نگران گرايشات سياسی داخل مملکت خودتان هم نيستيد. چون از پيش برای همه چيز جواب داريد. نيازی به تجزيه و تحليل اجتماع و جامعه شناسی سياسی هم نداريد. چرا آمريکا فلان تصميم را می گيرد؟ چون آن هيئت مديره دنيا (برابر يکی از همين نظريات مثلاً آن ۲۱ نفری که دنيا را اداره می کنند) اينطوری خواسته اند و يا مثلاً اين هيئت مديره صهيونيست و ضد بشر و ضد دين و ضد اخلاق و ضد خداست و با اسلام و انقلاب اسلامی هم که بد است بنابر اين شب و روز در صدد توطئه برای خاموش کردن نور خدا که از ايران تتق بيرون زده شده است (تئوری مقام معظم رهبری). بنابر اين، مقام محترم رهبری ما هيچ نيازی ندارد که بداند گرايش های سياسی در واشنگتن چگونه است؟ مکانيزم تصميم گيری در واشنگتن چگونه عمل می کند؟ ما چطور می توانيم مثل ساير کشورها(اسرائيل، ترکيه، ژاپن، چين و دهها کشور ديگر) باشناخت درست اين مکانيزم به نفع منافع ملی امان بهره برداری کنيم؟ از پيش، اين مقام محترم همه چيز را می داند. يک دشمن جهانی آمريکا را اداره می کند و همه کارها سناريوی از پيش تعيين شده است اين طوری است که يکبار ايشان در يک سخنرانی مطرح کرد که رهبران اروپا نمی فهمند. يعنی تمام رهبرانی که کشورهايشان را مثل دسته گل اداره می کنند و ملت هايشان در رفاه و آسايش هستند نمی فهمند اما کسی که به تئوری شبه ماليخوليايی توطئه قائل است تنها کسی است که می فهمد و البته مملکتش را هم به افلاس و بدبختی کشانده است.
و بالاخره تئوری توطئه آرامش بخش است. چرا که شما از قبل برای همه پرسش ها جواب داريد و نيازی هم نداريد به خودتان دغدغه ای راه بدهيد و فشار بياوريد تا دردی را درمان کنيد. تمام دردها از جای ديگری است و شما هيچ تقصيری نداريد. کسانی که لابد کله های خيلی خيلی گنده ای دارند، سناريوهای پيچيده و بسيار عجيب و غريبی درپشت پرده دنيا اجرا می کنند و همه سياستمداران هم تنها بازيگران روی صحنه هستند که آن سناريوها را اجرا می کنند. خيال نکنيد اغراق می کنم و يا اين توهم تنها به مقام رهبری و عوام الناس جامعه برمی گردد. من خودم تقريباً از تمام دست اندرکاران درجه اول حکومت در ايران، رهبران مخالفين، سياستمداران قديمی و حتی جديدی در داخل و خارج، بارها و بارها، به زبان های مختلف اين قبيل حرفها را شنيده ام. همگی نيز جريانات ديگر را عامل خارجی به خصوص انگليسی ها می دانند و شاهد مثالشان هم چند خبر يا گفتار از بی بی سی است. يکبار در جمع دست اندرکاران بی بی سی فارسی همين نکته را گفتم. ديدم خودشان هم می دانند که حرفشان تا چه حد در ايران نفوذ دارد. در اين توطئه انديشی تا القاعده و بن لادن و ۱۱ سپتامبر هم توطئه خود آمريکا و يا دقيق تر بگويم توطئه آن هيئت مديره ای است که آمريکا را هم اداره می کند. اين حرف را عوام نمی گويند، رئيس جمهوريهای مملکت ما به آن قائل بوده اند. اين رئيس جمهوری اخيرمان که معتقد است جنگ بين الملل دوم هم حاصل توطئه همان گردانندگان دنيا بوده و تشکيل دولت اسرائيل هم ايضاً به شرح. بنابر اين فکر می کند که با مًاموريتی که از طرف امام زمان دارد بايد به "چشم اسفنديار " آن هيئت مديره دنيا حمله کند و هالوکاست را منکر و خواهان محو اسرائيل شود. يعنی توهماتی که مثل لايه های سنگين سنگی روی هم انباشته شده است و واقعاً برای يک نفر خارجی قابل درک نيست. يکبار در يک جلسه دوستانه، وقتی برای يکی از مقامات ارشد بريتانيا توضيح می دادم که ايران با نرخ تورم بالای ۲۵ درصد و نرخ بيکاری بالای ۲۱ درصد دست و پنجه نرم می کند ضمن آنکه جوانترين کشور دنيا هم هست و دهها مشکل اجتماعی مثل اعتياد و فحشاو ... را هم دارد به حق پرسيد که پس چطور رئيس جمهوری کشوری با اين مشکلات برای مملکتش دردسر درست می کند و اين حرفها را می زند در پاسخ ناچار شدم از تئوری توطئه صحبت کنم و ريشه های آن در تاريخ گذشته به خصوص قرن نوزدهم و عملکرد خود انگليس ها و ضعف ايرانی ها در مقابله با دنيای مدرن را بگويم.
Comment
-
روز دوشنبه ۲۰ شهریور ماه هیات نظارت بر مطبوعات دستور توقیف روزنامه «شرق»، نیز نشریات «نامه»، «خاطره» و «حافظ» را صادر کرد و در عرض یک روز چهار روزنامه و نشریه را به محاق تعطیلی کشاند. هیات نظارت بر مطبوعات علت تعطیلی روزنامه شرق را «نشر مطالب الحادی»، «توهين به شخصيتهای ملی» و «انتشار مطالب خلاف مصوبات شورای عالی امنيت ملی» اعلام کرده است.
در شرائطی که هنوز بعد از ماه ها توقیف، تکلیف روزنامه «ایران» روشن نشده است و صد ها نفر از کارمندان این روزنامه در بلاتکلیفی به سر می برند و دو نفر از آن ها هم چنان در زندان اند، توقیف روزنامه شرق و نشریات دیگر، بازتاب عزم دولت احمدی نژاد برای بسته ترکردن فضای سیاسی در آستانه انتخابات خبرگان و شوراهای شهر و روستا است. توقیف معدود نشریات غیر دولتی و تلاش برای فیلتر کردن گسترده سایت های خبری و سیاسی، برچیدن ماهواره ها، صدور محکومیت های سنگین علیه روزنامه نگاران، لغو امتیاز مجلات و نشریاتی که سال هاست توقیف شده اند و صدور حکم محکومیت های سنگین مثل ۴ سال زندان و ۵ سال محرومیت از فعالیت اجتماعی برای عیسی سحر خیز مدیر مسئول مجله آفتاب، بیانگر تصمیم دولت جدید برای از بین بردن هر گونه گردش آزاد اخبار و اطلاعات در جامعه است.
طی یک ساله اخیر و از هنگامی که سردبیر روزنامه کیهان در مقام وزیر ارشاد بر عرصه نظارت بر نشر و مطبوعات سایه افکنده است، تغییرات محسوسی در سیاست های فرهنگی کشور صورت گرفته است. اعمال سانسور بر نشر کتاب و نظارت و اعمال کنترل بر مطبوعات ابعاد گسترده تری به خود گرفته است. روزنامه ها و نشریات همواره با اعمال خشن تر سانسور رسمی مواجه بوده اند. خبرنگاران، دبیران، سردبیران و مدیران مطبوعات به مراتب بیش از پیش برای خودسانسوری تحت فشار گذاشته شده اند. علاوه بر وزارت ارشاد، نهاد هائی مثل دادستاتی تهران و دبیرخانه شورای امنیت ملی نیز با صدور ابلاغیه های کتبی و شفاهی برای نشریات کشور دستورالعمل صادر نموده و برای آن ها محدوده تعیین کرده اند. دخالت در امر مطبوعات از طرف وزارت ارشاد، دادستانی تهران و دیگر نهادهای حکومتی امر جدیدی نیست، اما ابعاد و گستردگی آن در دوره اخیر بی سابقه است. انجمن دفاع از آزادی مطبوعات با توجه به این واقعیت نیز، «شرایط کنونی حاکم بر مطبوعات و رسانه های گروهی را بخشی از سیاه ترین دوران های خفقان آور تاریخ یکصد ساله اخیر ایران» اعلام کرده و خواستار «توقف کلیه اقدامات غیرقانونی نهادهای نظارتی مطبوعات» شده است.
اکنون هیات نظارت بر مطبوعات با زیر پا گذاشتن همه موازین حقوقی، یکی از موفق ترین روزنامه های سال های اخیر کشور را که با وجود تمام فشارها و نیز اجبار ها به خود سانسوری توانسته بود، بخشی از خلا بزرگ فقدان مطبوعات آزاد در کشور را پر کند و از تیراژ قابل ملاحظه ای در مقایسه با روزنامه های مدافع دولت و وابسته به محافل قدرت، برخوردار شود، با توسل به دلائل واهی و به بهانه یک کاریکاتور توقیف نموده است و صد ها روزنامه نگار دیگر را از کار بیکار کرده است.
تشدید فشار بر مطبوعات، همزمان با محدود نمودن فعالیت انجمن های دانشجوئی، احضار ها، محاکمات و اعمال محرومیت بر فعالین جنبش دانشجوئی، افزایش فشار بر زندانیان سیاسی و مرگ مشکوک دو زندانی طی مدت کمتر از دو ماه، تنگ تر کردن عرصه بر فعالین جنبش های اجتماعی و نهاد های مدنی، بازداشت های خودسرانه و .. نشاندهنده سنگین تر شدن فضای سیاسی و تشدید جو اختناق در جامعه است.
توقیف روزنامه شرق و سه نشریه دیگر، تعرض به آزادی مطبوعات و زیر پا گذاشتن حتی قوانین موجود کشور از سوی هیات نظارت بر مطبوعات است.
اتحاد جمهوریخوان ایران، توقیف روزنامه شرق، نشریات نامه، حافط و خاطره را محکوم نموده، خواستار رفع توقیف از این نشریات و ده ها نشریه دیگر که از سال ۷۹ تاکنون در توقیف موقت به سر می برند، پایان دادن به سانسور و تهدید روزنامه نگاران، دبیران و سردبیران نشریات کشور و احترام به اصل آزادی مطبوعات و رعایت آن است.
هیات سیاسی - اجرائی
اتحاد جمهوریخواهان ایران
۲۲ شهریور ۱۳۸۵
۱۳ سپتامبر۲۰۰۶
Comment
-
نامه سرگشاده پدر کبرا رحمان پور
نامه سرگشاده
به تمام انسان های شریف، به نهاد های مدافع حقوق بشر
من ابوالفضل رحمان پور پدر کبرا رحمان پور از شما می خواهم تا به حکم نا عادلانه اعدام دختر جوانم اعتراض کنید .
کبرا دختر جوان من مجبور شد با مردی که 43 سال از خودش مسن تر بود ازدواج کند . کبرا شاگرد ممتاز مدرسه بود و آرزو داشت بتواند در دانشگاه درس بخواند ، ولی به خاطر فقر شدید خانواده مجبور شد از تمام آرزو های خود بگذرد.
کبرا قبل از ازدواج زندگی سختی داشت ،بعد از ازدواج زندگی اش نه تنها آسان تر نشد بلکه بدتر هم شد.اما شدت مشکلات و آزارها در خانواده اي که او مستخدم آنها و سپس عروسشان بود٬ به اندازه ایی بود که دختر مهربانی مانند کبرا در یک درگیری و برای دفاع از خودش ، ناخواسته مرتکب قتل شد .
کبرا بهترین سال های نوجوانی و جوانی خود را در زندان و زیر حکم اعدام گذرانده است او زجر فراوانی کشیده و کاملا شکسته شده است. نباید بیشتر از این شکنجه شود و آزار ببیند ، او سال هاست طناب دار را بر گردن خود احساس می کند و زندگی اش را با حس اعدام می گذراند. و من با ديدن رنگ پريده و دندانهاي ريخته و جسم بي روح او ٬ هميشه از خودم ميپرسم٬ چه کاري را اشتباه کردم٬ چه را نبايد ميکردم٬ تقصير کيست?
همانطور که خودش گفته است ، او می خواهد زنده بماند ، از اعدام و طناب دار و جرثقیل وحشت دارد و می خواهد به دانشگاه برود و درس بخواند.کبرا دختر بسیار مهربانی ست این را هم زندانی هایش شهادت می دهند ، او باید هر چه زود تر آزاد شود و به زندگی عادی خود برگردد.
تنها امید ما اعتراض شما مردم شریف به اجرای این حکم ناعادلانه است . تنها راه جلوگیری از اجرای این حکم٬ اعتراض همه مردم، نهاد های مدافع حقوق بشر، کمیته های علیه حکم اعدام و نهاد های بین المللی به این حکم است.يک لحظه خودتان را جاي من و مادر کبرا گذاريد تا ببينيد اين روزها چقدر وحشتناک است. من حاضرم بجاي کبرا اعدام شوم٬ آيا اين امکانپذير است? من هميشه از صبح تا شب کار کرده ام٬ ولي نميدانم چرا سرنوشت ما به اينجا کشيد? من و مادر کبرا بعد از اعدام او ديگر هيچ اميدي به زندگي و هيچ چيز نداريم. کمک کنيد. خانواده من٬ فرزند معلولم را که هميشه از خواهرش کبرا ميپرسد و همه فاميل ما را از وحشت اعدام کبراي عزيزمان٬ پاره تنمان٬ نجات دهيد. .ما منتظر اقدامات قاطع شما هستیم .ما از شما می خواهیم این نامه را امضا کنید. ميدانم وقت تنگ است و اين آخرين لحظات است. در اين آخرين لحظات يکبار ديگر دست ياري بسوي شما دراز ميکنم. با امضا اين نامه ٬ نشان دهيد که شما نيز خواهان آزادي کبرا هستيد.
اعلام حمایت خود را به آدرس ای میل زیر بفرستید :
campagne.kobra@gmail.com
اسامی امضا کنندگان در وب لاگ www.save-kobra.blogfa.com
Comment

Comment