Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • با نگاه مختصری به تاریخ ادیان میتوان دید که همه پیامبران الهی در بدو تولدشان ویا حتی گاهی اوقات خیلی قبل از تولدشان علائم خاصی گویای ظهورآن پیامبر بوده است، مثل سخن گفتن در گهواره، شکسته شدن طاق کسری، نورباران شدن آسمان، شکست خوردن اصحاب فیل و بسیار موارد دیگر که همگی بیانگر وجود با عظمت و خارق العادۀ آنان در کرۀ زمین میباشد.

    حتی ظهور حضرت محمد در کتاب آسمانی پیشین آمده و وقتی در سنین کودکی ایشان لکه ابری سایه اش را به این طفل خوابیده میگستراند، آن راهب به عمویش گوشزد میکند که این طفل پیغمبر خواهد شد و این علامت در کتاب آسمانی آنها آمده، و یا انتظار تولد حضرت مسیح که توسط ذکریای نبی اعلام شده بود و مردم سال ها انتظار حضور وی را کشیدند و نمونه هایی از این دست بسیارند.

    حتی در حدیث قدسی لولاک لما خاقت الافلاک (یعنی: (پیامبر) اگر بخاطر تو نبود، زمین و آسمان ها را نمی آفریدم.) ، تمامی عظمت خلقت را برای پیامبر و بخاطر او بیان نمود. کسانی که هزاران سال قبل از پیدایش نطفه ایشان در دل مادر مشخص گردیده که کی و کجا بدنیا میآیند تا آسمان نورباران شود، و در چه زمان و مکانی مبعوث گردند، آیا میتوانسته اند پیامبر نشوند؟

    وقتی این همه لطف الهی شامل حال کسی گردد، آیا میتوان انتظار داشت غیر از معصوم از آب در آیند؟

    آیا خدای عالم و آگاه، سرنوشت آنان را با آعمال زشت و ناپسند احتمالی آلوده میسازد؟ پیامبران معصومند، اما به خواست خدا! و اگر این خواست الهی شامل حال هر انسان دیگری میشد، وی نیز میتوانست معصوم باشد.

    پس هنر پیامبران در چیست؟

    چه خلاقیت یا چه رنجی برای بدست آوردن این منزلت در بین مردم و رسیدن به این علو درجات متحمل شده اند؟

    یا به قول حافظ:



    لطف روح القدس ار باز مدد فرماید

    دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد.



    چرا فرد عادی که تمامی عمر خویش را در خدمت به خلق گذرانده، جان خود را بخاطر آنها به خطر انداخته، مردم را لمس کرده، با آنها و برای آنها زیسته، تمام سجایای اخلاقی را داشته و فقط چون مبعوث خدا نبوده باید کمتر از پیامبران باشد؟

    مگر همۀ ادیان بخاطر همین مضامین صداقت و ایثار و فداکاری و نوعدوستی و نیکی اعمال و گفتارو پندار، نیامده اند؟

    چگونه میتوان پذیرفت که فلان پزشکی که با مشقات بسیار، روش مبارزه با بیماری مهلکی که همه ساله صدها هزار نفر از انسانها را از بین میبرده، کشف نموده و خود بخاطر آلوده شدن به این بیماری، جان خود را از دست داده، به جرم لادینی به دوزخ فرستاده شود و پیامبرانی که با مشیت الهی پیامبر گشته اند، بهشت برین، جایگاه ابدیشان باشد و تا دار دنیا باقیست مورد پرستش مردم باقی بمانند، تا آنجا که حتی گاهی این انسان پرستی مانند بت پرستی، جایگاه خداپرستی را زیر سئوال میبرد.

    مگر روز موعود و قیامت کبری بخاطر برهان عدل الهی واقع نمیگردد؟

    ادیان باید آن گونه که هستند، شناخته شوند و زیبایی ها و خوبی هایشان را باید پذیرفت و تلاش کرد تا به همان زیبایی بمانند.

    این شاخ و برگ ها را از اطرافشان باید قیچی کرد تا به همان زیبایی و سادگی خودشان جلوه گر شوند و این دکان بازارهایی که در پشت پرده دست هایی به شمارش سود دنیایی هر چه بیشتر بهترشان مشغولند را باید تخته کرد!

    باید اعتراف کرد که اینگونه خشکه مذهبی ها چیزی نیست جز به سردی فاصله گرفتن از ذات یگانه خدا!

    Comment


    • چاپ مقاله مايكل كورن در روزنامه تورنتوسان با عنوان "ما بايد‌ به ايران حمله اتمي كنيم" موجي از اعتراض در ميان بخشهايي از كاميونيتي ايراني به راه انداخت.
      مايكل كورن، مقاله نويس روزنامه تورنتوسان در مقاله دوم سپتامبر خود به صراحت از لزوم حمله اتمي به ايران سخن مي گويد.
      در اينجا قصد تحليل مقاله اين شخص را ندارم و اين كه منظور وي از "ما" (We) كيست؟ كانادا، غرب و يا آمريكا؟ در هر حال مي توان و بايد به تحليل مقاله پرداخت و به وي پاسخ مناسب سياسي داد، اما اين به هيچ وجه كافي نيست. ضروري است كه نسبت به اين مقاله يك كمپين وسيع به راه انداخت. كمپيني مسالمت آميز اما وسيع و گسترده با حضور قشرهاي مختلف كانادايي، كمپين عليه ترويج خشونت و جنگ طلبي.
      اهميت اين مقاله اين است كه شايد اين نخستين باري است كه از يك تريبون عمومي كانادايي شخصي خواهان جنگ، عمليات نظامي و آن هم حمله اتمي به كشور ديگري شده است. اگر چنين حكمي و چنين مطلبي عليه هر كدام از اقليت هاي كانادايي صادر شده بود هم اكنون حتي بسياري از سياستمداران مجبور به موضع گيري شده بودند و حتما روزنامه مربوط و نويسنده آن از نوشتن و چاپ چنين مقاله اي اظهار تاسف كرده بودند. براي دستيابي به چنين نتيجه اي ابتدا لازم است كه همگي اقشار كاميونيتي ايراني كه تعداد آن شايد به يكصد هزار نفر در تورنتوي بزرگ برسد در عرصه ي فعاليت هاي اجتماعي حضور پيدا كنند. به راستي رقم چند ده هزار نفري ما در اين شهر تورنتو كمتر در فعاليت هاي اجتماعي ما مشهود بوده است. چرا كه در موارد متعددي از رخدادهاي كاميونيتي تنها حضور فعال چند ده نفري اعضاي كاميونيتي را شاهد بوده ايم. براي آنكه بتوانيم به لحاظ اجتماعي سياسي و اقتصادي در جايگاه متناسب با تعداد جمعيت ايراني قرار بگيريم نياز به حضور همگاني در عرصه هاي مختلف زندگي اجتماعي كانادا داريم.
      مهاجران ايراني از كشور استبدادزده اي مي آيند كه استبداد حاكم بر آن مانع حضور در صحنه فعاليت هاي اجتماعي و سياسي است و چنين حضوري همواره توأم با خطرهاي جاني و مالي بوده است. و اين حضور در عرصه ي اجتماع همچنان به مانند‌ تابويي در اذهان بسياري باقي است. اما زندگي در محيط دمكراتيك به ما مي آموزد كه حضور در عرصه ي فعاليت هاي اجتماعي و سياسي، عضويت در يك حزب سياسي يا كلوب اجتماعي و فرهنگي و غيره تنها مايه مباهات است و نشانه اي از در حاشيه نماندن و شركت فعال در جريان زندگي كانادايي است. اين امر باعث شكوفا شدن استعدادهاي نهفته در هزاران عضو اين كاميونيتي است. به علاوه برخورد مسئولانه با مسائل پيرامون زندگي خود، خانواده، شهر و كشورمان مي باشد. حضور تك تك ما در هر كدام از اين صحنه ها، در ابعاد بزرگتر حضور وسيع جامعه ايراني در عرصه هاي مختلف زندگي كانادايي را شكل مي دهد كه اين حضور باعث قدرتمند شدن و پيشرفت كاميونيتي ايراني خواهد شد.
      روش هايي كه مي توان عليه اين ترويج جنگ طلبي و فرهنگ خشونت مقابله كرد:
      ــ فرستادن هزاران فكس و يا اي ميل به دفتر روزنامه تورنتوسان، و هدف اين نوشته ها نيز تنها اعتراض به ترويج خشونت و جنگ طلبي است. در اين نامه ها مي توان اذعان كرد كه مطالبي از قبيل مقاله آقاي كورن، مغاير با روح صلح طلب جامعه كانادايي است. لازم است از درج هر گونه جوابيه واكنشي، احساسي و عصبي پرهيز شود.
      ــ افراد متشخص و انجمن هاي فعال كاميونيتي مي توانند به صورت متشكل و همگام با اعضاي انجمن هاي خود يا اعضاي هيئت مديره خود در يك نامه واحد اعتراض خود را اعلام كنند.
      تا زمان در‌ج اين نوشته چندين گروه از جمله كانون ايرانيان دانشگاه تورنتو، و گروه تورنتو ايرانينز در اين زمينه اقداماتي انجام داده اند. نامه ديگري نيز توسط شخصيت هاي كاميونيتي در حال تهيه است كه جاي اميدواري است بسياري از افراد آن را امضا نمايند.
      ــ جلب حمايت از جامعه كانادايي و نهادهاي مختلف بسيار ضروري است.
      ايرانيان كانادايي به عنوان يكي از موزاييك هاي كاناداي چند فرهنگي، همگام با جامعه كانادايي، مروج صلح دوستي است. ادعاي حمله نظامي به هر كشوري كاملا در تضاد با فرهنگ صلح طلب همه كانادايي ها از هر رنگ و نژاد مي باشد. ايرانيان كانادايي نيز خواهان كشوري هستند كه در جهان پر آشوب، جهان پر از تضادهاي مذهبي، نژادي و قومي مروج و نمونه ي صلح، آزادي و همزيستي باشد. كانادايي كه هيچ گاه جز براي دفاع از خود و يا تثبيت صلح از نيروي نظامي استفاده نمي كند.

      Comment


      • روز شنبه (دوم سپتامبر) كه قاعدتا پر فروش ترين روز روزنامه تورنتوسان است مقاله اي با عنوان "ما بايستي ايران را مورد حمله اتمي قرار دهيم" به قلم نويسنده جنجال برانگيز، ‌مايكل كورن منتشر شد. اين مقاله در تارنماي اين مجموعه نيز ديده ميشود. در اين مقاله نويسنده از ضرورت استفاده از بمب اتمي براي رسيدن به صلح سخن مي گويد و با بي توجهی كشته شدن عده اي بي گناه را بدون اظهار تاسف، امري عادي تلقي مي كند، زيرا که نتيجه عالي تري يعني نابودي تاسيسات هسته اي ايران را در پي دارد.
        در پي انتشار اين مقاله چند تن از كانادائي ها پاسخ هاي مستدلي در رد اين نوشته جنگ طلبانه و تبليغ نسل كشي داده بودند ولي ضرورت داشت كه جامعه ايراني ــ كانادائي در اين راستا با استفاده از راهكارهاي دموكراتيك و صلح طلبانه، اعتراض خود را به چاپ اين مطلب ضد بشري در اسرع وقت بدهد. زيرا به نظر مي آيد كه اين يك حركت خط دار است كه سعي كرده حساسيت جامعه چند مليتي كانادا را بسنجد.
        تورنتوسان يك روزنامه دست راستي است كه زيركانه ضد مهاجران تبليغ مي كند. در 19 ژوئن سال 2000 برايان مالروني نخست وزير محافظه كار نيز عضو هيئت مديره اين مجموعه بود. وي الگوي فكري مدير عامل كل فعلي "سان مديا" هم هست(1). بنيانگذار سان مديا و وست كن، آقاي ازرائيل اسپر است كه بزرگترين مجموعه وسايل ارتباط جمعي را در اختيار دارد. اسپر در سال 2003 درگذشت و در حال حاضر لئونارد اسپر فرزند 40 ساله اش اين امپراتوري بزرگ خبررساني در كانادا، استراليا، زلاندنو و ايرلند، را اداره مي كند.
        بنابر اين مي توان خلاف ادعاي خانم سردبير در اعتراض جمعي از ايرانيان كه گفت "نويسنده مقاله در ازاي اين مقاله پول گرفته است و ما انتظار عكس العمل هم داشتيم"، به نظر نمي آيد كه اين مقاله با تيتر جنايتكارانه عليه بشريت و مردم ايران، يك حركت ساده باشد. مي توان گفت كه نويسنده مبلغ يك جريان جنگ طلب است كه زمينه را براي حمله نظامي آماده مي كند. اولا استفاده از كلمه "ما" جاي سئوال دارد، زيرا كانادا كه بمب اتم ندارد. پس نويسنده از جانب چه كشوري سخن مي گويد؟‌
        دوما كانادا شامل مليت هاي مختلف است كه بسياري از آنان به شدت مخالف هر گونه جنگ هستند. و اتفاقا "ما"ي جنگ طلب خوشبختانه در اقليت کمي هستند ولي نفوذ زيادي در مطبوعات و رسانه هاي جمعي دارند.

        در هر حال عده اي از ايراني ــ كانادائي ها كه نسبت به آينده ايران و مردم آن و نيز موقعيت جامعه ما در كانادا حساسيت انساندوستانه اي دارند نسبت به اين موضوع واكنش نشان دادند و در يك نشست با شركت تعدادي منجمله دكتر محمد تاج دولتي (‌پرشين سيركل)، ‌نياز سليمي، ‌مرتضي تهراني، بهنام اصفهاني، پونه و محمد شيخ الاسلامي‌، حديدي، محمد و چند تن ديگر از گروه تورنتو ايرانينز، ‌محمد و زهرا حدادي و ‌حسن باني از (كانون بيان)، صارمي از كانون فارغ التحصيلان دانشگاه تورنتو و همچنين دكتر بيد هندي، روز پنج شنبه جمع شدند و به مشورت در مورد راهكارهاي مقابله با اين خط پرداختند. جمع در اولين قدم اقدام به نوشتن جوابيه 300 كلمه اي كرد كه قول داده شده بود در روز شنبه در تورنتوسان چاپ شود. مطلب با استفاده از نظرات تك تك شركت كنندگان تهيه شد و تحت عنوان "ايجاد صلح با بمب اتمي؟ آيا جدي مي گويند؟" كه متاسفانه تيتر مطلب و چند كلمه اي را از متن اصلي بدون اطلاع به جمع حذف كرده بودند. قرار شد كه نامه تحت عنوان جمع ايراني كانادائي طرفداران صلح ناميده شود تا در مراحل بعدي با شركت افراد بيشتر آمادگي لازم براي دفاع از منافع جامعه ايراني ــ كانادائي و مردم ايران در آينده را داشته باشد.
        قرار شد با توجه به ضرورت اعتراض مناسب، روز چهارشنبه 13 سپتامبر بين ساعت 30 : 12 تا 30: 1 گردهمائي اعتراضي در برابر ساختمان روزنامه تورنتوسان برگزار شود. هم چنين قرار شد كه با كمك جامعه ايراني بخصوص وكلا يك شكايت نامه عليه روزنامه و نويسنده مقاله تنظيم شود تا در آينده هر كسي قبل از توهين و يا ترويج نفرت و جنگ و كشتار عليه ايرانيان، يك بار ديگر هم فكر كند كه اين گونه توهين ها بدون پاسخ منطقي و اعتراض هاي مسالمت آميز نخواهد بود. با پخش خبر اين گردهمايي آقاي دكتر براهني و هفته نامه شهروند از اين حركت پشتيباني كردند. راديو 24 ساعته هم توافق كرد كه خبر را به اطلاع ايرانيان برساند. علي محمدي اعلاميه تجمع را به عهده گرفت.
        نكته ي قابل توجه اين که متاسفانه بعضي از هموطنان ما فكر مي كنند اگر هويت ايراني خود را فراموش و يا تكذيب كنند به سرعت در جامعه كانادا پذيرفته مي شوند و به پيشرفت مي رسند. در حالي كه اول ما هويت ايراني داريم و بعد كانادائي. بدون هويت كشور مهاجر، انسان بدون هويت خواهد شد. تمامي سياستمداران احزاب و روزنامه ها اين تجمع را با دقت پيگيري خواهند كرد. زيرا اگر حضور ما جدي و پر تعداد باشد، آنان مي دانند كه نه مانند جمهوري اسلامي که ما را فقط موقع راي گرفتن جدي ميگيرد که بايستي ما را در اداره كشور به اندازه سهم خودمان كه تاكنون ناديده گرفته شده است، سهيم كنند. حضور جدي ما اين پيام را خواهد داشت كه دموكراسي در ايران يك مسئله داخلي مردم ايران است و ما به هيچ كس اجازه نخواهيم داد تا در اين امر دخالت كند. ما با استفاده از ابزارهاي صلح آميز به هيچ كس اجازه نخواهيم داد كه نه تنها جان هموطنانمان را كه پدر و مادر و خواهران و برادران ما هستند به خطر بيندازند بلكه حتي اجازه نخواهيم داد تا قبرستانهائي را كه پدربزرگها و مادربزرگهاي ما خاك شده اند، بمباران كنند. تجربه عراق و ‌افغانستان نشان داده كه مي شود حكومتي را سرنگون كرد ولي نمي شود آن تفكر را از بين برد. تفكرهاي جنگ طلب را با اشاعه فرهنگ صلح منزوي كنيم.

        حمايت ما از صلح به مفهوم حمايت از جمهوري اسلامي نيست، زيرا جمهوري اسلامي، ‌اسرائيل و نومحافظه كاران آمريكا ادامه حضور خود در صحنه سياسي دنيا را در صلح جستجو نمي كنند. پيام صلح، پيام انساني و سياسي است كه بايد آن را دوشادوش ديگر كانادائي ها تقويت كرد.

        Comment


        • آنچه بعضا به خانواده ها گفته شد اين بود که در مراسم نوروزي در خاوران، در سخنراني ها "زياده روي" شده بود. آنها ناراحت هستند که چرا گفته شده بود "جلاد ننگت باد"

          اگر به درستي کارشان معتقدند چرا از فاشگويي آن شرمسار هستند، آن هم بيست سال پس از وقوع آن عمل. چرا مي کوشند که هيچ کس هيچ چيز در باره آن نداند و نشنود

          اين جوانان به هر شيوه که مبارزه ميکردند جان در راه آرماني دادند که دنيايي بهتر، فارغ از زشتي ها و پلشتي ها را نشانه رفته بود. پس انتقام جويي چيزي نيست که در خدمت آن آرمان باشد

          ببخشيم و فراموش کنيم؟ نه ببخشيم و نه فراموش کنيم؟ آيا امکان دادخواهي در ايران موجود است؟ آيا دادگاهي کردن عاملان و آمران قتل عام زندانيان در سال 1367 در خارج از ايران راهي مناسب و يا اصلا راهي به عدالت است؟ حقيقت مهمتر است يا عدالت؟ آيا عدالت بي دست يابي به حقيقت ممکن است؟ اينها و بسياري ديگر پرسش هايي هستند که شايد گفت وگو درباره آنها خود بخشي از راه رسيدن به حقيقت باشد، حقيقتي که هيچگاه تلخي آن، سبب توقف جويندگانش در راه پر سنگلاخ و پر افعي و اژدهاي آن نشده است.
          در شماره پيشين، شهروند با گفت وگو با آقاي رضا معيني بحثي را آغاز کرد که در اين شماره پي ميگيرد و در هفته آينده ادامه خواهد داد.
          سيامک طاهري، برادر انوشه طاهري است که در شهريور 1367 اعدام شد. او در گفت وگو با ما به پرسش هاي بالا مي پردازد و همچنين درباره انوشه ي جوان مي گويد و اينکه چگونه پدر سالخورده انوشه پس از سالها انتظار رخت سفر ابدي بست بي آنکه ساده ترين پرسش هاي او پاسخي هر چند مختصر دريافت کرده باشند: جرم پسرم چه بود؟ چرا او که چند ماهي بيشتر تا آزادي از زنداني که معصومانه به آن گرفتار شده بود نداشت، اعدام شد؟ گور پسرم کجاست؟ چرا وصيت نامه و ديگر وسائل شخصي او را به ما نمي دهيد؟ چرا؟ ...


          خ ــ ش


          آقاي طاهري يکي از بحث هاي رايج درباره تابستان 1367 تعداد کشته شدگان است. گرچه اين سئوال به حقي است و تا آنجا که مقدور باشد بايد به تدقيق آن پرداخت، اما واقعيت ديگر اين است که در ضمن بحث بر سر تعداد قربانيان بسياري اوقات فراموش ميشود که اسامي موجود در ليست قربانيان فقط يک نام نيستند و پشت هر يک از آنها يک زندگي بوده است که به ناحق پايان يافته است. کمي از انوشه بگوييد تا با يکي از اين زندگي ها بيشتر آشنا شويم.

          در دنيا امري بديهي و پذيرفته شده است که محافظت از جان زنداني وظيفه زندانبان است، اما در سال 1367 شايد به اين دليل که زندانبان از مقاومت اين زندانيان به تنگ آمده و دچار عجز شده بود و يا از فاش شدن اسرار مگوي درون زندان پس از آزادي اينها هراس داشت و يا مي ترسيد اينها پس از آزادي صف جلوي مخالفت و مبارزه را تشکيل دهند و يا...، به جنايتي دست زد که در ذهن هيچ انسان معمولي نمي گنجيد. در ميان جان باختگان افرادي بودند که در دادگاه هاي خودِ اين حضرات به چند سال زندان محکوم شده بودند. بسياري از اينها دوران محکوميت خود را به پايان رسانده و يا در شرف به پايان رساندن آن بودند. انوشه برادر جوان من از آن جمله بود. او در ارديبهشت 1362 دستگير و در شهريور 1367 درآستانه پايان دوران محکوميتش اعدام شد.
          او امکان آخرين ديدار با خانواده خود را نيافت و وصيت نامه اي از او به ما تحويل داده نشده است. پدرم چشم انتظار نشانه اي از جسد و يا گور فرزندش يا شايد نشانه و خبري خوش آيند تر با چشماني که ديگر توانايي گريستن نداشت از دنيا رفت. پدرم چند سئوال داشت که گرچه بي يافتن هيچ پاسخي به گور رفت، اما پرسش هاي او هنوز در اين سرا باقي ست. او مي پرسيد: آيا اين آقايان عاملان و آمران به حقانيت عمل خود اعتقاد داشته و دارند و يا از آن شرمسار هستند؟ اگر به درستي آن معتقدند چرا از فاشگويي آن شرمسار هستند، آن هم بيست سال پس از وقوع آن عمل؟ چرا مي کوشند که هيچ کس هيچ چيز درباره آن نداند و نشنود؟
          مگر وقتي متهمان به قتل و تبه کاري را اعدام مي کنند از انتشار خبر جلوگيري ميکنند؟ مگر از حضور خانواده در مراسم سوگواري جلوگيري مي کنند؟ مگر آخرين وصيت آنها را اجرا نميکنند؟ مگر وصيت نامه اعدامي را به خانواده اش نمي دهند؟ مگر جسد را به خانواده نمي دهند؟ مگر آنها را در گورهاي دسته جمعي دفن ميکنند؟ راستي مگر در ميهن ما اعدام متهمان به تبهکاري غالبا در ملاء عام صورت نمي گيرد؟ اگر در تابستان 1367 اينچنين دزدانه عمل شد تنها فکري که به خاطر مي رسد اين است که تصميم گيرندگان به ميزان زشتي عمل خود آگاه بودند. آنها از برملا شدن عمل خود شرم دارند.

          هنگام پيگيري امر در ادارات دولتي شخصا در برخورد با بسياري افراد، با کمال تعجب شاهد هستم که بعضا از ميزان و ابعاد اين فاجعه بي اطلاع هستند. در واقع مسئولان مملکتي حتي به کارکنان خود دروغ گفته اند. اگر آقايان از روشن شدن حقيقت شرم دارند، پس بايد به نوعي در رفتارشان منعکس شود، اما آنچه مشاهده مي کنيم درست مخالف اين است. مراسم سالگرد که امسال در خاوران برگزار شد نمونه روشن آن بود. من ميپرسم آقايان قفل کردن در گورستان چرا؟ پس از نزديک بيست سال گرچه آتش داغ فرزند در دل مادران و پدران همچنان شعله مي کشد، اما جسم شان ضعيف و ناتوان شده است حال اجبار آنها به طي مسافت هاي طولاني براي رسيدن به گور فرزند چرا؟ حضور گسترده و تحريک کننده ماموران امنيتي و انتظامي در گورستان چه معنا مي دهد؟ تماس هاي متعدد با خانواده ها براي جلوگيري از انجام مراسم در روزهاي منتهي به دهم شهريور براي چيست؟
          اينها هيچ نشاني از شرمساري آقايان ندارد. اين تناقضي است که من پاسخي براي آن ندارم. شايد ديگران داشته باشند. من به عنوان برادري داغدار به اين حضرات مي گويم: اگر درست عمل کرديد پاي آن بايستيد و اگر شرمساريد در رفتار خود نشان بدهيد.

          به نظر شما جلوگيري از حضور مادران، پدران و فرزندان بر سر قبر عزيزشان چه دليلي دارد؟
          ــ آنچه بعضا به خانواده ها گفته شد اين بود که در مراسم نوروزي در خاوران، در سخنراني ها "زياده روي" شده بود. آنها ناراحت هستند که چرا گفته شده بود "جلاد ننگت باد"!
          گرچه اين چيزي است که به خانواده ها گفته شده است، اما من فکر ميکنم رفتار آنها به مسائل جاري در جامعه ارتباط دارد و شايد منبعث از تصميماتي است که ما "نامحرمان" از آن بي اطلاع هستيم.

          قرار شد کمي از انوشه بگوييد...
          ــ پس از مرگ سياوش مان در کودکي که يک سال از انوشه بزرگتر بود، من و انوشه پشت هم شديم. چهار سال از من کوچکتر بود، اما بسيار به هم نزديک بوديم.
          بسيار با هوش بود به طوري که ديپلم متوسطه را پس از يازده سال مدرسه دريافت کرد و همان سال در دانشگاه علم و صنعت پذيرفته شد. انوشه عاشق کوهنوردي بود. وقتي با هم کوه مي رفتيم ذخيره تمام نشدني سرودهايش گرما بخش قله ها ميشد. هم بندهايش تعريف ميکنند که در زندان نيز با ترانه ها و سرودهايش موجب تقويت روحيه همزنجيران ميشد.

          اتهام او چه بود؟
          ــ ما هيچگاه نفهميديم اتهام او چيست. در هيچ دادگاهي اجازه حضور نيافتيم. هنوز هم نمي دانيم جرم او چه بوده است. وقتي که دستگير شد 25 ساله بود، چهار سال از ازدواجش با زني که به او عشق تمام عالم را ميورزيد گذشته بود. انوشه 30 ساله بود که در اوين به چوبه دار آويخته شد.

          از کارها و تلاشهاي انوشه بگوييد.
          ــ او با سن کم وارد دانشگاه شد و از همان ابتدا فعاليت سياسي را آغاز کرد، اما آنچه من از او بيشتر در خاطر دارم کارها و فعاليت هاي سياسي و اجتماعي نيست. بگذاريد بگويم که ما هفت برادر هستيم. سه تامان بزرگتر و سه تاي ديگر کوچکتر از انوشه. گاه به اقتضاي سن با هم دعواهاي برادرانه داشتيم، اما نه من و نه برادران ديگر هيچگاه وارد هيچ نزاعي با انوشه نشد. فقط ميتوانستي دوستش بداري و حتي اگر از ديد کودکانه و نوجوانانه گناهي از او مي ديديم تنها برخورد بخشش بود و تنها دليل اين برخورد خوبي او بود و بزرگواري او بود که از کودکي بزرگوار بود.

          در تابستاني که گذشت بحث "ببخشيم اما فراموش نکنيم" در ارتباط با وقايع 1367 مطرح شد. بسياري با اين نظر مخالف هستند. ديدگاه شما به عنوان يک مدعي چيست؟
          ــ اجازه بدهيد من تاکيد کنم که از سوي کسي نمايندگي ندارم و تنها نظر شخصي خود را مي گويم. به عقيده من اين جوانان به هر شيوه که مبارزه ميکردند جان در راه آرماني دادند که دنيايي بهتر، فارغ از زشتي ها و پلشتي ها را نشانه رفته بود. پس انتقام جويي چيزي نيست که در خدمت آن آرمان باشد. اگر نه به خود بلکه به آن عزيزان مي انديشيم پس بخشش را بر انتقام ترجيح دهيم. "ببخشيم ولي فراموش نکنيم" با عظمت آرمانهاي اين عزيزان نزديکي بيشتري دارد. در واقع با بخشيدن ميتوان يک بار ديگر عاملان و آمران جنايات را شکست داد، پس از اينکه بار اول مقاومت عزيزانمان در زندان اينها را به خفت واداشت. اما فراموش نکنيم براي اين کار پيش زمينه هايي لازم است. اول اينکه مسئولان چرايي و چگونگي کاري را که انجام داده اند را توضيح دهند. بايد وصيت نامه عزيزانمان را به ما تحويل دهند. بايد جاي گورها را مشخص کنند. بايد محلي مشخص و سنگ نبشته اي به ياد اين عزيزان برپا شود. تنها در اين صورت ميتوان انتظار بخشش داشت، اما من نگرانم که مسئولان با تعلل هاي خود امکان بخشش را از بين ميبرند. بخشش روندي دو جانبه است و طرف بخشوده شده بايد حداقلي از وظايف خود را به جاي آورد.

          بحث ديگر اين است که اگر امکان رسيدن به عدالت و حقيقت در ايران به دست نيايد، بايد در دادگاه هاي بين المللي به دنبال عدالت رفت. شما با اين امر موافق هستيد؟
          ــ من نسبت به دولت هاي خارجي چندان خوشبين نيستم. آنها وقتي وارد ميدان ميشوند که علائق اقتصادي، سياسي، نظامي و ديگر اميالشان اقتضا کند. پس اعتماد به آنها به راحتي ميتواند در بيراهه مورد استفاده قرار گيرد، اما من با مراجعه به سازمانهاي بين المللي که بيطرفي خود را کم و بيش به اثبات رسانده اند موافق هستم. اگر سازمان هايي همچون عفو بين الملل، پزشکان بدون مرز، خبرنگاران بدون مرز و از اين قبيل پيشقراولان چنين گامي باشند من شخصا از آن استقبال مي کنم.

          Comment


          • Comment


            • روزنامه شرق توقيف شد. اين تيتري بود که روز دوشنبه يازده سپتامبر بر روي سايتهاي خبري نقش بست. ظاهرا با تمام تلاشي که دست اندرکاران اين روزنامه به خرج مي دادند، تا گزک به دست حکومت يکدست و منتخب امدادهاي پادگاني ندهند، بالاخره تيغ سانسور بر گلوي اين روزنامه نشست و تعطيل شد. کاري به روش اداره اين روزنامه در اين اواخر که باعث شده بود در چشم بسياري از رونق بيفتد و بفهمي نفهمي انگ محافظه کاري و خودسانسوري به قلم نويسندگانش بخورد، نداريم، چرا که ما در بيرون دايره تنگ و بسته حکومت ولايت مطلقه فقيه زندگي مي کنيم و نمي توانيم و نبايد که براي مردمي که با هزاران لطايف الحيل سعي ميکنند، چراغ کم نور، رکن چهارم دموکراسي را در رژيمي روشن نگه دارند که نسبت به اسم دموکراسي هم حساسيت دارد، تعيين تکليف کنيم. بنابراين تنها ميتوانيم دعا کنيم که حداقل نويسندگان و صاحبان اين روزنامه به زندان نروند و جانشان در امان باشد، اما آنچه که باعث شده نگارنده اين سطور به مسئله اين روزنامه بپردازد، يکي از دلايلي بود که هيئت نظارت (بخوانيد کارد سلاخي) رژيم اسلامي بر مطبوعات، در توجيه تعطيلي آن مطرح نمود، و آن چاپ کاريکاتوري بود که خشم مقامات قديس حکومت را برانگيخت. (همين جا بگويم که اين حکومت بي آنکه خود بفهمد دائماٌ در حال تعقيب و کشف کاريکاتورهاي ظاله از ديدگاه خودش در مطبوعات داخلي و خارجي است. ظريفي مي گفت خدا در و تخته را خوب به هم جور مي کند. از حکومتي که همه کارهايش، حتي قلدري در داخل براي زنان و کودکان اسير در بندش و در خارج براي افکار عمومي و دولتهاي صاحب قدرت، از فرط تکرار و بيهودگي به مثابه طبل توخالي شده و ارزش اين نظام را در چشم همگان تبديل به کاريکاتوري از يک نظام سياسي معتبر نموده است، نبايد هم انتظاري جز اين داشت) در هرحال کاريکاتور مورد بحث يک صفحه شطرنج است که در روي آن تنها دو مهره ديده ميشود، يک مهره اسب و يک مهره خر، چاپ اين کاريکاتور همزمان با دور تازه مذاکرات اتمي ايران و اتحاديه اروپا، قطعا به معني آنست که صفحه شطرنج به معناي ميدان مذاکرات سياسي است، و دو مهره نيز نمايندگان دو طرف مذاکره يعني جمهوري اسلامي و اروپا مي باشند. ميتوان با قاطعيت گفت که مهره اسب متعلق به اروپا و مهره خر متعلق به نظام ولي مطلقه فقيه ميباشد، به دليلي کاملأ روشن و آن اينکه در بالاي سر مهره خر، يک هاله نوراني به چشم ميخورد، در حاليکه مهره اسب فاقد اين علامت مشخصه ميباشد. از آنجا که دولتمردان غربي در داشتن مقام قدسي و عالم بالا، به گرد پاي رهبران جمهوري اسلامي هم نميرسند و اين موضوعي است که آنها با کمال افتخار آن را قبول دارند، بنابراين طراح اين کاريکاتور (که فقط خدا بايد به دادش برسد) مسبوق به سابقه جناب احمدي نژاد (دارنده رکورد دست نيافتني، در داشتن انواع هاله نور و چراغ چشمک زن و نور بالا) بوده است و چون بنا به گفته رهبر در آفتاب و رهبر در سايه يعني آيت الله مصباح يزدي، ايشان منتخب امام زمان و گل سرسبد رژيم هستند، قطعاٌ مهره خر با هاله نوراني بالاي سر، نماد همان رئيس جمهور محترم ولي فقيه ميباشد که جناب لاريجاني به نيابت و با مهره ايشان، در حال مذاکره با اروپاست، و خدا ميداند که طرف خوش شانس اروپايي، با داشتن مهره اسب، با چه ذوق زدگي در حال مذاکره اتمي است، چرا که خوب ميداند در اين مبارزه بين اسب و خر، اسب زبل تا هر جا که بخواهد، ميتواند مهره خر فلک زده نظام اسلامي را به دنبال خودش بکشاند. چه ميشود کرد، از قديم گفته اند: دارندگي و برازندگي، فقط نکته اي که در اين ميان ذهن آگاهان امور مربوط به جمهوري اسلامي را بخود جلب کرده نحوه برخورد رژيم با اين کاريکاتور در داخل کشور است، چرا که معمولأ در اينگونه اتفاقات، که گهگاهي از ذهن خلاق ايرانيان تراوش ميکند و مردم داخل مکنونات قلبي منکوب شده خود را در قلب کاريکاتوري، نوشته طنزي و يا حتي پيغام هاي تلفني، ابراز ميکنند، خود حکومت بي سروصدا، ترتيب کار طراح بخت برگشته را در سانحه هواپيمايي و يا تصادف جاده اي و يا حتي در دعواي زن و شوهري، ميدهد و با پاک کردن صورت مسئله، خود را از شر عواقب آن خلاص ميکند، اما ظاهرا اين بار چون قرار بوده است در آستانه کسب موفقيتهاي عظيم رژيم! در مذاکرات اتمي با غرب، بعضي ها خودشان را لوس کنند و نتايج حاصل از مذاکرات را با توجه به سياستهاي تبيين شده توسط رهبر و شعارهاي تند و سازش ناپذير احمدي نژاد، به زير سئوال ببرند و خداي نکرده ذهن امت شهيد پرور را مکدر نمايند، حکومت پيه آبروريزي در داخل و خارج را به خود خريده تا با تعطيلي روزنامه پر تيراژ شرق، هم نفس بقيه روزنامه نگاران را بگيرد و هم تور بزرگي را پهن کند تا با برخي از مخالفان سرشناس نيز تسويه حساب نمايد. در ضمن تا اطلاع ثانوي، گفتگوهاي اتمي در همان صفحه شطرنج و با همان دو مهره اسب و خر، ادامه خواهد يافت، چرا که هنوز تئوريسين هاي ريز و درشت نظام نتوانسته اند براي نتايج درخشان! حاصله از مذاکرات (که با توجه به شرايط جهاني و نزديکي نظرات روسيه و چين با غرب، قطعاٌ حکومت را وادار به دادن امتيازات مهمي به غرب خواهد کرد) توجيهي به هم ببافند، بنابراين فعلاٌ ملت سرکار هستند و اين مذاکرات به اين زودي ها به نتيجه نخواهد رسيد. البته در اين ميان نبايد از معجزات برادر قطب نما، يعني حسين شريعتمداري در کيهان چاپ تهران غافل شد. ايشان روز سه شنبه دوازدهم سپتامبر، با درشت ترين تيتر ممکن نوشته اند: چراغ سبز غرب براي مصالحه با ايران، اين به آن معناست که به روال هميشه هرجا که قرار است، افتضاح بيشتري گريبان رژيم اسلامي را بگيرد، کيهان با تيتر بزرگتري به پيشواز آن ميرود. اگر باور نميکنيد، کافي است يک سري به آرشيو اين روزنامه در زمان جنگ حزب الله و اسرائيل در لبنان بزنيد، و تيتر هاي اصلي آن روز اين روزنامه را با نتايج فعلي اين حوادث مقايسه نماييد. چه ميشود کرد، اين حکومت کاريکاتوري بايد هم که تحليل گر (بخوانيد توجيه گر) مطبوعاتي از نوع کاريکاتوريش داشته باشد.

              Comment


              • Comment


                • البته وظیفه خود نمی دانم به تناقضات فکری "سیاسیون دینی " یا "دینداران سیاسی" بپردازم و آنها را در رهایی از"پریشان حالی ِنظری" و "تشویش فکری" کمک کنم! چرا که موثرترین عامل تحول در"متعبدین" را علاوه بر"مرور زمان"، عدم مقابله با اعتقادات آنان می دانم. معتقدم هر تعبدی با مقابله و ضدیت تشدید می شود. چون فرد "متعبد" تصور می کند که طرف مقابل هیچگونه حس و لمسی از دنیای شناخته شده و کشف شده او ندارد. شاید در بسیاری موارد همراهی و همدلی با فرد "متعبد" تاثیر "خواست تحول" در او را بیشتر می کند.
                  همه متعبدین معتقدند به دلیل آنکه برخی ها سعادت "تجربه" پیوند با "معبود" را در زندگی شان نداشته اند، جاهل مانده اند، و به دلیل همین جهل است که "معبود" را نمی شناسند یا نسبت به آن توجه ای نشان نمی دهند. البته شاید این افراد ندانند، تجربه هایی که منجر به "تعبد" انسانها می شود، کمابیش برای همه آدمیان وجود دارد. معمولا چنین تجربه هایی را "تجربه های دینی" می گویند. برخی ها، از پس تحلیل عینی چنین تجربه هایی بر می آیند و به جای "تعبد" به "تعقل" می رسند، اما برخی دیگرازپس هضم عقلی آنها بر نمی آیند و کلیه امور مربوط به چنین تجربه هایی را به "معبود" نسبت می دهند و "متعبد" می شوند. این مسئله در انسانهای مختلف و در زمانهای گوناگون درجات متفاوتی دارد. شاید دکارت، انیشتین یا "بقال سر کوچه ما" و یا هر عالم و عامی دیگری نیز به چنین حالت و وضعیتی دچار شده باشد و امورغیر قابل درک را به "معبود" نسبت دهد... تا اینجا مرا با"متعبدین" کاری نیست چرا که خود در این وادی یک پا "متعبد" متعهد هستم!
                  اما بحث هایی که"عبدگرایان" سیاسی در جامعه به راه می اندازند، به دلیل ارتباط مستقیمی که اینگونه بحث ها با حقوق اجتمایی "من" ایرانی دارد، واکنش های لازم پیرامون چنین موضوعی را ضروری می نماید. خصوصا بحث هایی که این روزها بر سر" قهرمان سازی کاذب" میان "سیاسیون مذهبی" یا "مذهبیون سیاسی" جریان دارد.
                  برای "من" ایرانی و یا "ما" ایرانیان، این موضوع از چند منظر قابل تامل است.
                  بطور کلی سه گروه از متعبدان در جامعه ما قابل شناسایی هستند، گروه اول متعبدانی هستند که با معبود خود خلوت می کنند و هیچ ربطی بین تعبد خود و جامعه پیرامونشان ایجاد نمی کنند. بسیاری از دینداران معمولی، عارفان و صوفیان از این دسته اند. گروه دوم متعبدانی هستند که ربط وثیقی بین تعبد خود و جامعه پیرامون شان قائل اند. نمود عینی اینگونه متعبدان در قالب "اصول گرایان" و "اصلاح طلبان" درجامعه نمایان هستند. این گروها علی رغم تبعات زیانباری که از عملکرد هر یک از آنان نصیب جامعه شده و می شود، انگیزه و هدف مشخصی را تحت الگوهای معینی پیگیری می کنند. گروه سوم که من آن را گروه "مش عباد"(عابد مشکوک یا مشوش) می دانم، نمود روشنی در جامعه ندارند، اما بطور شگفت انگیز، نفوذ قابل توجهی دارند. در گروه "مش عباد" برخی متعبدند اما مشوش! برخی نیزمتبدلند ولی مشکوک! به دلیل آنکه گاهی تشویش ابزار مشکوکان قرار می گیرد و گاهی شک امراض مشوشان می گردد! تشخیص میان آندو برای افراد جامعه کاری دشوارمی شود!(البته نه چندان دشوار)
                  درنگاه متعبدان ِمشوش بسیاری از دستاوردهای بشر درحالت معلقند. حتی بسیاری از نگره های اعتقادی آنها نیز به حال تعلیق بسر می برند. در نگاه اینان معلوم نیست که "قهرمان" خوب است یا بد است. پیامبران در رسالت شان موفق بوده اند یا موفق نبوده اند! دستاورد تاکنون بشر مثبت بوده است یا منفی بوده است! انسان از خدا دور شده است یا نزدیک شده است! (البته متعبدان مشوش بسیاراندکند)
                  اما آنها که مشکوک هستند، از کالای تشویش(پریشانی ذهنی) بسی سود می برند، تا جایی که فرد معتقد را روانی می کنند و آن را به شرایط انتهاری می رسانند. اینان وقتی بخواهند در مقابل اراده مردم قرار بگیرند، زمین و زمان را به هم می دوزند، به سراغ دلهای پاک وساده می روند و برای آنها خوراک ذهنی می پزند و از هر چه خوب و بد استفاده می کنند، لازم باشد همه چیز را خوب می دانند، اگر نه همه را بد. کفایت کند خوب را بد و بد را خوب می دانند. از هر چیز خوب و بد استفاده می کنند تا بتوانند اراده های ملی و میهنی را نا کارآمد کنند. هرچه بد را نیز خوب می دانند و آن را برای مقابله با اراده مردم بکار می گیرند. اصولا خوب و بد آنها بنابه رویارویی شان با یک خواست ملی و مردمی تعیین می شود. "قهرمان" را خوب می دانند اما این قهرمان فقط باید "حسین" باشد، آنهم نه "حسینی" که در مقابل ظلم قد علم می کند، بلکه تجسد غمناکی از او که لازم است بقیه درعزایش بر سر بکوبند، و از خود بی خود شوند. برای "مش عباد" اگر نام اکبر گنجی مطرح شود قطعا "قهرمان سازی کاذب" صورت گرفته است، اما اگر " خمینی " باشد، قهرمان خدامحور است، که در "قبله اعمال" او هیچ مناقشه ای نیست و از فرهنگ ِکلان "ناب محمدی" نشات گرفته است.
                  در نگاه "مش عباد" اگر قهرمان منصور اصانلو یا منوچهر محمدی باشد، دوستدار او "انسان وابسته و خودآزاری می شود" که " اکثراً به طور ناخودآگاه احساسی از حقارت، ناتوانی و تنهائی دارد" که از بیماری جامعه و خرده فرهنگ ِخودشیفته ِامتش ناشی می شود. از نظر "مش عباد" نظریات علمی اریک فروم در مورد "قهرمان پروری" فقط برای "گنجی" و امثال او صادق است اما برای "خمینی" قطعاهذیان است، چون "قبله اعمال" آندو متفاوت است و اریک فروم ِکافرچنین امر مهمی را در تحقیقات علمی اش مورد توجه قرار نداده است. از منظر "مش عباد" نظریات اریک فروم تا آنجا ارزش دارد که گنجی، باطبی، محمدی، جهانبگلو و... را بی اعتبار کند، از آن به بعد غلط زیادی است. برای "مش عباد" تنها انسانی مورد تایید است که یا سکوت کند و یا در خاک باشد. مثل "حاج داود کریمی"! حتی "مرحوم دکتر محمد مصدق" نیز چون مرده است شرش از "امت خاتمی" کمتر است. "مش عباد" قهرمان مرده و قدیمی را بیشتر دوست دارد چون می تواند با آن الگوهای مناسبی(کاذبی) را برای اهدافش طراحی کند.
                  از نظر"مش عباد" قبله اعمال آقای کنجی آمریکا و غرب است و قبله اعمال آقای منتظری مردم و تاریخ است ، که هر دو آنها از مصادیق شرک هستند. این تنها"خمینی" است که قبله اعمالش "خدا" است. بدین ترتیب است که جنس قهرمان "مش عباد" از دیگران متمایز می شود. "مش عباد" وقتی به تاریخ دین و دین داران می رسد، خود را به کوچه علی چپ می زند. همان تاریخی که سرشار از فجایعی است که به نام دین و خدا صورت گرفته است. "خدا" و "دین" نامهایی هستند که همواره دستاویز ماران روز و خفاشان شب بوده اند. در اینجا است که دیگر فیلسوفان اومانیست و تاریخ گرایان برای نظریات بوالعجب "مش عباد" دردسرساز می شوند.
                  "مش عباد" در یک جا به قصد کوبیدن مبارزان آزادی دست به انتقاد "دلسوزانه" از قوه قضائیه می زند. در جایی دیگر آن را بیماری جامعه می داند. در یک جا برای برائت و تحسین حاکمان ظالم، ایران را قابل قیاس باعربستان نمی داند، اما در جایی دیگر برای کوبیدن مبارزان، ایران را با عربستان مقایسه می کند. "مش عباد" به خود حق می دهد از ضمیر"ما" به نمایندگی از یک ملت برای عنوان کتاب "ما چگونه ما شدیم" استفاده کند، اما گنجی را به خاطر استفاده از آن مورد شماتت قرار می دهد!

                  "مش عباد" در خاک آمریکا با آمریکا دشمنی می کند. اما از خاک ایران برای آمریکا طلب آشتی دارد. در یک نظرنمک را می خورد نمکدان را می شکند در یک نظر گوشت را می خورد استخوانش را جمع می کند. این "مش عباد" بیش از آنکه مشوش باشد مشکوک است! او قشنگ لفاظی می کند، یک بار فردوسی، حافظ و مولوی را نقطه ضعف ملتی می داند یک بار همانها را نقطه قوت آن! عناصر استدلال را بسته به اهدافی که دارد کماکان جابه جا می کند. گاهی "رنجنامه" می نویسد. گاهی گنجنامه می خواند. گاهی دستوربه ادب کردن دیگران می دهد. گاهی در وصف امیر کبیر کتاب می نویسد، گاهی به او یورش می برد. بطور کلی خود "تشویش اذهان عمومی" می کند، اما قبل ازهرچیز تحت همین عنوان چماقی ساخته که بر سر دیگران می کوبد. "مش عباد" چیز خوبی مثل روزنامه را آن زمان که هست تشویق نمی کند، اما به محض آنکه پا را از گلیم خویش دراز می نماید، از یک طرف به مسئولان امر "چشمک توقیف" می زند، از طرف دیگرتحمل دیدگاههای مختلف و مطبوعات متنوع را برای یک جامعه ضروری می داند. "مش عباد" با اعمال خود حتی نخبگان جامعه را خام می کند تا برایش ستاد تبلیغ راه بیندازند. معلوم است که مش عباد با مردمان ساده چه ها که نمی کند! "مش عباد" رفاه، آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و هر چیز خوب دیگر را بسیار عالی ونازنین می داند، اما نه برای ایرانیان بلکه اینها نعماتی هستند که برای خودش و همسایه خوبند. "مش عباد" دم از اعتدال می زند اما منحنی اعتدال او همواره در صفحه مختصات سیاسی جامعه می رقصد، چون وضعیت این صفحه را سیاست های "مش عباد" تعیین می کند. از نظر "مش عباد"، "مباحثه و کارهای اقنائی فقط در سیاست خارجی بسیار مهم است". مش عباد آنهایی را که به ابتکارات فرهنگی خود، مانند "گفتگوی تمدن ها" یا "نفی هلوکاست" می نازند به "سعه صدر اسلامی" دعوت می کند تا موفقیت ها یکی پس از دیگری حاصل شود. میزان "سعه صدر اسلامی" و هر چیز "اسلامی" دیگر تنها در تشخیص مصلحت "مش عباد" است. وقتی نفت قیمتی مفت و ارزان و با ثبات داشته باشد، همه دنیا با "مش عباد" کنار می آیند و حتی در قتل مخالفانش با او همکاری اطلاعاتی می کنند. اما همینکه نفت قیمتی صعودی به خود می گیرد، کار "مش عباد" مشکل می شود. مش عباد با هذیان پراکنی باید جامعه ایران و منطقه را درحالت ایستا نگه دارد و گرنه ....
                  با توجه به اینکه گفته اند: برای دستیابی به نتایج ساده و آسان، نباید "امورسیاسی" را ساده کرد، البته سخن درستی گفته اند. اما در اینجا ضرورت دارد که امور به شدت ساده شوند، چرا که "مش عباد" قصد پیچیده نشان دادن امور ساده را دارد. باز هم قصد کرده است که سوژه های سرکاری درست کند. "مش عباد" امور غیر ضروری را ضروری جلوه می دهد. مرده را بر زنده ترجیح می دهد "امت" حامی خمینی را "ملت" و ملت حامی خاتمی را "امت" می خواند.
                  در پایان برای "مش عباد" مشوش آرزوی سلامتی می کنم و برای "مش عباد" مشکوک آرزوی هدایت به راه راست!

                  Comment


                  • Comment


                    • روزنامه آمريكايي نيويورك تايمز در مقاله‌اي با برشمردن اشتباهات فاحش رييس‌جمهوري آمريكا و پيامدهاي منفي آن براي آمريكايي‌ها از وي خواسته است به جاي تاكيد بر اينكه اقدامات او صحيح بوده، به اشتباهاتش اعتراف كند.

                      نويسنده نيويورك تايمز در اين مقاله كه روز شنبه منتشر شد، تاكيد دارد كه "بوش از همنشيني با افرادي كه با او موافق نيستند بيزار است و در سفرهايش به سراسر آمريكا تنها در محل‌هايي همچون پايگاه‌هاي نظامي و محافل جمهوريخواهان حضور مي‌يابد كه همه از حاميانش هستند و حتي با ستون نويساني مصاحبه مي‌كند كه از عقايد و افكار او حمايت مي‌كنند."
                      به نوشته نيويورك تايمز، بوش هفته گذشته در گفت و گو با يكي از همين ستون نويسان گفته بود هرگز به‌اين اندازه متقاعد نشده كه تمامي تصميم‌هاي او درست بوده‌است.

                      اين روزنامه نوشته است : اين درحالي است كه به‌جز "ديك چني" و "دونالد رامسفلد"، همگان از بوش انتظار راهبردهاي بهتري در قبال عراق، افغانستان، ايران، كره شمالي و تقريبا همه جهان و امنيت ملي دارند.

                      نيويورك تايمز مي‌نويسد: بوش اكنون حتي توسط برخي از چهره‌هاي برجسته حزب جمهوريخواه كه نگران نقض كنوانسيون‌هاي ژنو هستند، مورد هجوم قرار گرفته است.

                      ""ليندسي گراهام (‪ (Lindsey Graham‬اين سووال را از بوش مطرح كرده است كه "آمريكا در سال ‪ ۲۰۰۶‬كيست؟" و "جان مك كين" نيز كه بخاطر آينده سياسي خود سعي كرده با بوش به خوبي رفتار كند گفته است برنامه‌هاي بوش موقعيت اخلاقي و جان آمريكايي‌هايي را كه بخاطر دفاع از كشور خود همه خطرات را به جان خريده‌اند، در معرض خطر قرار داده است"".

                      "كالين پاول" وزير امور خارجه سابق آمريكا نيز با اين مساله موافقت كرده كه هم اكنون جهان در مورد پايه اخلاقي مبارزه آمريكا عليه تروريسم دچار ترديد شده و لغو كنوانسيون‌هاي ژنو نيز باعث افزايش اين ترديدها خواهد شد كه در نتيجه آن نيروهاي نظامي آمريكا در معرض خطر بيشتري قرار خواهند گرفت.

                      به نوشته نيويورك تايمز، هرگاه بوش كاري انجام مي‌دهد كه از نظر قانوني ناقص و از نظر اخلاقي نيز مبهم است -از جنگ پيش گيرانه گرفته تا جاسوسي و شكنجه- ، ادعا مي‌كند كه اين كار را براي حفاظت از مردم آمريكا در برابر تروريست‌ها انجام مي‌دهد كه البته مساله به اينجا ختم نمي‌شود زيرا چني و رامسفلد بوش را متقاعد ساخته‌اند كه اگر او توسط قوانين كوچك و كنوانسيون‌هاي ژنو محدود شود، از چماق بزرگي براي اعمال قدرت برخوردار نخواهد بود.

                      نويسنده نيويورك تايمز اشاره دارد: همانگونه كه چني پيش از آغاز جنگ عراق سعي كرده بود تحليلگران سازمان سيا را متقاعد كند كه رابطه‌اي بين "صدام" و "بن‌لادن" به‌وجود آورند، كاخ سفيد نيز تلاش كرده تا قانونگذاران آمريكايي را به حمايت از آرزوي خود در تضعيف عدالت متقاعد سازد زيرا دستگيري تروريست‌ها و محافظت از مردم آمريكا بدون نابود كردن آرمان‌هاي آمريكايي نيز امكان پذير است.

                      نيويورك تايمز مي‌نويسد: لذا مشاوران بوش بهتر بود بجاي اينكه او را تشويق كنند مطالعات بيشتري در مورد "جرج واشنگتن" و "آبراهام لينكلن" انجام دهد، او را تشويق مي‌كردند كه تمركز بيشتري به سياست‌هاي خود در مورد خاورميانه كند كه همگي نتايج معكوس داشته‌اند.

                      اين روزنامه تصريح دارد: بوش باوجود مطالعات زيادي كه در مورد تاريخ انجام مي‌دهد، ولي ظاهرا ويتنام را فراموش كرده است.

                      به‌نوشته اين روزنامه، بوش در گفت وگو با يكي‌از ستون نويساني كه همواره با عقايد او موافق بوده، بجاي اينكه بگويد او مشغول "جنگي بين خوب و بد" است گفته بود به نظر او آمريكا ممكن است درگير "بيداركننده سوم" باشد به عبارتي يك تب مذهبي، چون به‌گفته او تمامي مردمي كه او باآنها ملاقات مي‌كند مي گويند آنها براي او دعا مي‌كنند.

                      نيويورك تايمز مي‌نويسد: البته علت آنكه مردم براي او دعا مي‌كنند مي تواند اين باشد كه چون سياست هايش باعث ايجاد هرج و مرج جهاني و نفرت از آمريكا شده، حاميان او مي‌دانند كه او به دعاي بيشتري احتياج دارد.

                      ""به گفته بوش، علت اينكه او وارد سياست شده اين بود كه او مي‌خواست به تغيير فرهنگ كمك كند. او مي‌خواست فرهنگ دهه ‪ ۱۹۶۰‬را كه مي‌گفت "اگر در مورد آن احساس خوبي داري آن را انجام بده"، را با فرهنگ "در عصر مسووليت‌هاي فردي به راهنمايي كردن ديگران كمك كنيد" تغيير دهد"".

                      به نوشته نيويورك تايمز، بوش قطعا توانسته اين فرهنگ را تغيير دهد زيرا برخلاف موقعيت آمريكا در دوران رياست جمهوري "بيل كلينتون"، آمريكا هم‌اكنون كشوري است كه در مورد نيروي اخلاقي و نظامي خود كاملا ناامن شده است و بوش بايد به‌جاي اينكه تاكيد كند تمامي تصميم‌هاي او درست بوده است، بايد مسووليت تمامي زيان‌هايي را كه به وجهه آمريكا وارد كرده، بپذيرد و تحليل‌هاي دقيق‌تر فرهنگي و نظامي ارائه كند.

                      Comment


                      • خشم طبقاتی جوهره ی هر حرکتی است که بتوان به آن صفت انقلابی داد. انقلاب از نفرت مظلومین نسبت به ظالمان تغذیه می کند. انقلاب از خشم سازماندهی شده ی توده ها در قبال غارتگرانشان زاده می شود. پس چون خشم طبقاتی موتور انقلاب است هر انقلابی با خود رادیکالیزم و تخریب بنای ظلم را دارد. سخن از ?انقلاب دمکراتیک? گفتن بیشتر نوعی سوء استفاده ی از زبان است تا اشاره به واقعیتی محتمل.[1] این ترکیب واژگانی که در ذات خود تناقض دارد. نه به این معنا که نمی توان به صورت دمکراتیک انقلاب کرد به این معنا که علت انقلاب نبود دمکراسی نیست.انقلاب به طور ریشه ای ناشی از نبود یا کمبود دمکراسی نیست، ناشی از نبود عدالت اجتماعی و برابری شانس هاست. بدیهی است می توان از ?جنبش دمکراتیک? یا ?اصلاحات دمکراتیک? به عنوان پاسخ مناسب به شرایط استبداد و خفقان سخن گفت. اما اگر صفتی بخواهد به معنای واقعی کلمه بار محتوایی واژه ی ?انقلاب? راهمراهی کند به طور قطع ?دمکراتیک? نیست.زیرا که توده ها برای داشتن دمکراسی دست به جنبش و حرکت های جمعی و اعتراضی می زنند اما انقلاب خیر.


                        تدقیق در تعریف انقلاب


                        انقلاب را به طور سنتی حرکتی رادیکال و سریع می دانسته اند که می تواند نظم سیاسی یا اجتماعی حاکم را به هم ریزد. [2]اما به مرور زمان و با توجه به تجربیات مشخص تاریخی ناموفق و نیز با توجه به جهانی شدن سرمایه سالاری و محدود شدن حاشیه ی عمل رژیم های سیاسی، تعریف انقلاب در بعد سیاسی خود جای خویش را به جنبش، اصلاحات و از این قبیل واژه ها داده است . بدین صورت بیش از بیش تمایل به این سمت است که از واژه ی انقلاب در معنای اجتماعی آن استفاده شود و تغییر سیاسی را از این چارچوب تعریفی متمایز سازند. مثال آنچه انقلاب ایران می نامند برای ما نمونه ای است بارز از بی ربط بودن بار محتوایی واژه ی انقلاب و واقعیت تغییری که جامعه ی ایران پس از سال 1357 شاهد آن بود.

                        در تعریفی دقیق ترانقلاب حرکتی است رادیکال از جانب محرومان جامعه برای پایان بخشیدن به نظام طبقاتی که آنها را در محرومیت نگه داشته است. چنین حرکتی در درجه ی اول به سوی شکستن ساختارهای حاکم پیش می رود و در این مسیر، دستگاه های نظامی، امنیتی، اطلاعاتی و نیز دستگاه های اداری و تبلیغاتی دشمن طبقاتی را درهم می شکند. چنین حرکتی شامل پادگانها و پایگاه های امنیتی دشمن و نیز شامل ادارات و رادیو و تلویزیون و مساجد نظام حاکم نیز می شود. در انقلاب هدف، زیر سوال بردن مجموعه ی نهادهایی است که به سلطه ی طبقات برتر امکان فعالیت و بقاء می بخشد. به همین دلیل نیز در ظاهر، انقلاب می تواند با معیارهای دمکراتیک تفکراتی که آلوده به درک طبقاتی از جامعه هستند جور درنیاید. چندان به مذاق کسانی که می خواهند با استقرارباصطلاح دمکراسی، ساختار طبقاتی و منطق بهره کشی حاکم بر آنرا دست نخورده بگذارند، خوش نیاید. اما به هر روی این دگرگون سازی بنیادهای روابط اجتماعی در ذات انقلاب است. حرکتی است که ساختارهایی را فرو می پاشد که نظم اجتماعی نابرابر بر آن استوارست، همان نظم اجتماعی که دمکراسی طبقاتی می خواهد هر طور شده و بنا بر ترس محافظه کارانه ی خود، سالم نگه دارد تا مبادا جایگاه طبقات برتر زیر سوال رود. انقلاب فروپاشی ترس از تغییر است. نمود دگرگون سازی شجاعانه است.

                        اما انقلاب که رویای محرومان است کابوس مرفهین است. کابوس کسانی که آزادی و دمکراسی را برای بقای شرایط کلان می خواهند نه برای تغییر آن. پس تلاش برای انقلاب دمکراتیک مثل تلاش برای پرورش ببر بی دندان است. تضاد ماهوی دارد. انقلاب نمی تواند با دمکراسی، آنگونه که در جهان امروز و نزد مدافعان روشهای تغییر غیر رادیکال مصطلح و مروج است، همخوانی داشته باشد. انقلاب چون حاصل خشم اجتماعی است نخست بناهای کهن جامعه را ویران می کند، خلع مالکیت می کند، خلع ثروت می کند، محاکمه می کند، مجازات می کند و هنگامی که امکان مادی بازتولید نظم ضد بشری مبتنی بر بهره کشی انسان از انسان را از میان برد، بر روی ویرانه ی نطم کهن، نظم انسانی عادلانه برقرار می کند و این بار دمکراسی به معنای حقیقی آن بروز می کند. آن نوع از دمکراسی که به همه ی انسان ها شانس برابربرای دخالت ورزی در تعیین سرنوشت خویش را می دهد. انسان هایی که برای کسب آگاهی و توان مادی تحقق اراده ی ناشی از آگاهیشان، از موقعیت های متعادل و شانس های برابر برخوردارند. حال آنکه در دمکراسی طبقاتی، اقلیت مرفه برتر راهبر و بازیگر اصلی صحنه ی سیاست است و توده ها تنها وسیله ای برای مشروعیت بخشیدن به آن. این دمکراسی که به ظاهر با اصطلاح مسخره ی ?انتخابات آزاد? نیز معرفی می شود چیزی نیست جز روش دیگری از استبداد طبقاتی حاکم با روش مسالمت آمیز. اما این دمکراسی به نفع مردم نیست. زیرا بازیگران واقعی آن سلطه ورزان بر مردمند نه خود آحاد مختلف جامعه. دمکراسی واقعی تنها در یک جامعه ی رها شده از روابط طبقاتی ممکن است. یک دمکراسی مستقیم مبتنی بر اراده و خرد جمعی. جامعه ای که از اسارت کار انسان برای انسان رها شده و به جامعه ی متشکل از انسانهای برابر، برادر و آزاد و آگاه تبدیل شده است. این دمکراسی زاینده ی جامعه ای خواهد بود که در آن انسان ها در خدمت سیاست نیستند بلکه سیاست در خدمت انسان ها خواهد بود.

                        بسیاری می توانند در این باره باز کلیشه های همیشگی را مطرح کنند که : ? در کُورانِ مبارزات طبقاتیِ...رژیمِ آخوندی دست نخورده باقی خواهد ماند!?، این حرفها رویاپردازی است، همین قدر که بتوانیم از شر رژیم خلاص شویم کافیست باقیش پیشکش، اول باید دمکراسی بیاوریم و بعد به انقلاب سوسیالیستی بپردازیم و?


                        خشم طبقاتی در ایران


                        لیکن در ورای این نگرش های محافظه کارانه و یا منفعت جویانه، در درون جامعه ی ایران خشم طبقاتی به گونه ای بی سابقه در حال رشد است. در سایه ی سیاست های ضد مردمی دولت احمد نژاد و دستور خصوصی سازی صادره از جانب ولی فقیه و گسترش نابسمانی های اقتصادی و اجتماعی این خشم به سرعت به سوی افزایش کمی می رود و در زمان مناسب خود به جهشی کیفی تبدیل خواهد شد. تا زمانی که چنین خشمی در حال انباشته شدن در بطن جامعه است انقلاب ممکن خواهد بود و برای یاران محرومان و نیروهای براستی انقلابی، دلیلی برای رفتن به سوی برنامه های محافظه کارانه مانند ? انقلاب دمکراتیک? یا پیشنهاد نظام ?بازار آزاد? برای آینده ی ایران وجود ندارد. نفرت توده ها امروز در حال گذر از رژیم است و دربرگیرنده ی دشمن طبقاتی نیز می شود. برای اثبات این مدعا مثال فراوان است. دراینجا از گزارشی که از جانب یک از گزارشگران خبرگزاری کار(ایلنا) منتشر شده است به عنوان یک نمونه استفاده می کنیم تا تصویری از ستم اجتماعی-اقتصادی و خشم طبقاتی ناشی از آنرا ترسیم کنیم. چند نمونه از گفته های زیر راببینیم و بعد قضاوت کنیم که مشکل نخست این کارگران اخراجی محروم چیست. این گزارش درباره ی کارگرانی است که در شهر قائمشهر از صنایع نساجی به اجبار باز خرید و در واقع اخراج شده اند :

                        ?قائمشهر، شهر کارگران صنعتی است. آنها طی سالیان به دور کارخانجات نساجی سقفی برای زندگی زدند و اینجا " شهر " شد. سه نسل از کارگرانِ ماهر صنعتی (تکنسین) هر صبح با صدای سوت کارخانه که در تمام شهر می‌‏پیچید، از خواب بیدار می‌‏شدند و حالا که دیگر، دمِ صبح صدایی از کارخانه‌‏ها به گوش نمی‌‏رسد، مردم در ادامه کابوسشان زندگی می‌‏کنند و شاید به این طریق زجر بیکاری و گرسنگی و آوارگی و ویرانگرتر از همه، درد فرزندانشان را تاب می‌‏آورند .?

                        ?یکی از کارگران که بیست سال سابقه کار در کارخانه شماره یک نساجی را دارد می‌‏گوید" من از شانزده سالگی که پدرم مرد به جای او به سرکار آمدم و هر ماه حق بیمه دادم. حالا در چهل سالگی که به من کار دیگری نم‌‏یدهند تا بیمه‌‏ام کنند. کی حاضر است من چهل ساله را استخدام کند که سابقه بیمه‌‏ام تکمیل شود؟ می روم عملگی سر ساختمان‌‏ها... یکی دیگر از کارگران که هجده سال در کارخانه شماره سه نساجی کار کرده می‌‏گوید: ?صبح زود میرویم دور میدان برای کارگری ساختمان... شاید در هفته دو روز کار گیرم بیاید.? می‌‏گویم ? اینطور اگر خوش شانس باشید شاید هفته‌‏ای ده هزارتومان دربیاورید. چطور زندگی می‌‏کنید؟ ? همان کارگر می‌‏گوید ?پول نان زن و بچه ام هم نمی‌‏شود. من چهار تا بچه دارم که سه تایشان محصل‌‏اند. بزرگ شده اند، قد کشیده‌‏اند. خجالت می‌‏کشند روپوش‌‏ها و مانتوهای مدرسه‌‏ی سه ـ چهار سال پیش را بپوشند. کفش و لباس معمولی هم که تکلیفش روشن است .?

                        و اما ببینیم که در بطن خانواده ی این بیکارشدگان چه می گذرد. نخست درباره ی همسرانشان :


                        ?زن میانسالی کمی آن‌‏سوتر کنار شوهرش ایستاده. ابتدا آرام اما همینکه توجه من را می‌‏بیند با شرم می‌‏گوید ?پنجشنبه غروب‌‏ها میروم میدان میوه و تره بار سبزی‌‏ها و میوه‌‏های لهیده و گندیده را جمع می‌‏کنم و می‌‏آورم برای بچه‌‏هایم... بچه‌‏ند. چه می فهمند نداری یعنی چی؟? شوهرش چشم غره میرود تا ساکتش کند. توجه زن را به همسایه‌‏ها که دورتادور ایستاده اند جلب می‌‏کند. یکی از همین همسایه‌‏ها می‌‏گوید ?چه کارش داری آقا رحیم؟ مگر زن من چه کار می کند؟ هر پنجشنبه آخرشب میرود بازار روز میوه جمع می‌‏کند. همه ما مثل همیم.? "آقا رحیم" می گوید ?این حرفها گفتن ندارد.? به من می‌‏گوید ?بنویس من که بیست سال توی کارخانه کار کردم چرا حالا باید لنگ نان شبم باشم و از روی زن و بچه ام خجالت بکشم؟??

                        ?زنی که کنار شوهرش ایستاده بود از میان جمع زن دیگری را نشان می‌‏دهد. ?شما چرا حرف نمیزنی؟ مگر شوهرت تو و بچه‌‏هایش را نگذاشته و رفته؟? زن از این خطاب نامنتظره جا می‌‏خورد. با لکنت شروع می‌‏کند ?بیست و یکسال توی نساجی شماره دو کار کرد بعد بازخرید شد و یک پولی بهش دادند. همان پول را کم کم خوردیم و هی گفتیم امروز کارخانه راه می‌‏افتد و فردا راه می‌‏افتد... پارسال دم عید یک میلیون تومان از پول مانده بود. برداشت و گفت میروم تهران برای کار. رفت و از آن موقع به بعد هیچ خبری ازش نشد. نمی‌‏دانیم زنده اس یا مرده. من ماندم و چهار تا دختر دم بخت...? به گریه می‌‏افتد و به سختی از میان جمع خودش را رد می‌‏کند. یکی از کارگرها آهسته میگوید ?چهارتا دختر جوان... از هفده سال دارد تا بیست و دو سال. دیروز همینجا داشت خودش را میزد که دختر کوچکم دو شب است که خانه نیامده و به ما میگفت برویم دنبالش. من نمی‌‏توانم همه چیز را بگویم ...?

                        Comment


                        • و بعد در مورد فرزندانشان :


                          ? کارگرها راه می دهند که یکی از همکارانشان جلو بیاید. او بیست سال در کارخانه شماره دو نساجی کار کرده و پس از بازخریدی و عدم تمدید اعتبار بیمه‌‏اش با بیماری دخترش مواجه شده: ?یک دختر شانزده ساله دارم. کمردرد دارد. نمی‌‏دانیم از چیست? دکترها می‌‏گویند باید آزمایشات دقیق انجام بدهد اما این کارها هزینه دارد و من با پول عملگی شکم پنج تا بچه ام را هم نمی‌‏توانم سیر کنم. پول ندارم معالجه اش کنم. بردمش دکتر و پنج ـ شش هزارتومان ویزیت دادم. گفتند باید برود "ام آر آی" اما ندارم. شب و روز به پشت افتاده. پاهایش اختیار بدنش نیست... شب و نصف شب دردش که شروع می‌‏شود گریه میکند "بابا من را ببر دکتر." میروم توی حیاط می‌‏نشینم که صدایش را نشنوم... با کدام پول ببرمش؟ از کی قرض بگیرم؟ از همسایه‌‏ام که وضعش از من بدتر است؟ بیایید خانه ما را ببینید. یک پتو انداختیم و رویش نشستیم. هرچه داشتم در این چهار سال بیکاری فروختم. خانه‌‏ام را هم فروختم و آمدم چند کوچه بالاتر مستاجری. به صاحبخانه‌‏ام گفته‌‏ام که پول اجاره خانه‌‏های عقب افتاده را از روی پول پیش خانه کم کند و باقی‌‏اش را بدهد که یک‌‏جور این بچه را درمان کنم. بعدش کجا آواره شویم خداعالم است .?

                          ? کارگر دیگری که شانزده سال در کارخانه شماره دو نساجی کار کرده می‌‏گوید: ?پسر دوازده‌‏ساله‌‏ام پارسال افتاد و دستش شکست. دکتر برایش گچ گرفت اما استخوان بچه ام بد جوش خورد... حالا می‌‏گویند باید دکتر متخصص دست بچه را عمل کند که آن هم پانصد هزارتومان خرج دارد. اگر مسئولین چنین اتفاقی برایشان بیافتد... هاشمی، خاتمی، احمدی‌‏نژاد یا هرکسی که الان هست به فکر دوا و درمانش نیستند؟ ببینید من چه دلی دارم که جلوی چشمم دست بچه‌‏ام دارد برای همه عمر فلج می شود و به خاطر پانصد هزارتومان نمیتوانم... یا همین همسایه‌‏ام. شب تا صبح دخترش از درد به خودش می‌‏پیچد. دیوار به دیواریم. انگار توی خانه ما ضجه می‌‏زند .?


                          و در این بخش از گزارش شاهد آگاهی اجتماعی این افراد هستیم : ? کارگر دیگری می‌‏گوید ?خیال می‌‏کنند ما گدائیم. وعده و وعید صندوق قرض‌‏الحسنه و وام می‌‏دهند... وام مهررضا و فلان و بیصار. وام برای خودشان خوب است که بگیرند و بخورند و راست راست راه بروند و شعار بدهند. ما کار میخواهیم. شغل میخواهیم. ما اگر کار داشته باشیم از زور بازویمان خرجمان را درمی‌‏آوریم و به هر حقوق بخور و نمیری راضی هستیم. چرا بیست هزار کارگر را از کارخانه انداختند بیرون؟ انداختند بیرون که بیایند دستشان را مثل گداها دراز کنند و از اینها وام بگیرند؟ نساجی را تکه تکه کردند. کوچک کردند و حالا فقط سیصد ـ چهارصدتا کارگر را نگه داشته‌‏اند اما آنها را هم مثل ما تحت فشار گذاشته‌‏اند و بهشان حقوق نمی‌‏دهند تا بروند و از اساس کارخانه را خراب کنند. هر روز هم اسم کارخانه را عوض می‌‏کنند تا کارگران امیدی به بازگشت به کار نداشته باشند. یک روز تابلو میزنند "طبرستان" یک روز تابلو "سایپا" را میزنند و خودشان هم نمی‌‏دانند که می‌‏خواهند با این کارخانه چه کار کنند. امروز تابلواش را می‌‏کنند و فردا باز یک تابلو دیگر نصب می کنند.. همه کاری میکنند غیر از راه‌‏اندازی کارخانه. همین حالا بروید یک پارچه فروشی در خودِ قائم شهر که یک روزی به همه ایران پارچه می‌‏فرستاد. یک نمونه پارچه ایرانی هم پیدا نمی‌‏کنید. همه وارداتی است. اینها چرا به جای واردات کارخانه را راه نمی‌‏اندازند؟ حتما آقایانی که توی تهران نشسته‌‏اند یک نفعی از این واردات می‌‏برند .?


                          در بخش زیر به خوبی می توانیم چرخه ی فقر را که با بیکاری آغاز و به آوارگی خانواده می انجامد ببینیم :


                          ? مردی که برای فروش خانه اش آمده بود، بعد از بیست و یک سال کار کردن در نساجی شماره دو قائم‌‏شهر، تحت فشار مدیرانش به اجبار زیر برگه بازخریدی اش را امضا کرده بود و اینک او بود که در آستانه چهل و پنج سالگی، با بیست و یک سال سابقه بی‌‏ثمر بیمه تامین اجتماعی به کارگر ساده ساختمانی بدل شده بود. پرسیدم: ?بعد از چهارسال بیکاری چرا حالا به فکر فروش خانه‌‏ات افتادی؟? با مکث و تردید حرف می‌‏زند... انگار که بغض راه گلویش را گرفته باشد ?گرفتاری، پسرم...? همکارش که بهت من را می‌‏بیند می‌‏گوید: ?دور از جان، هم سن شماست.? دست می‌‏گذارد روی شانه‌‏ی مرد و دلداریاش می‌‏دهد: ?شفا می‌‏دهد به حق ابوالفضل.? مرد برای انکار بغضش سمت دیگری را نگاه میکند و همکارش رو به من می‌‏گوید: ?بعد از دانشگاه رفت سربازی و هنوز یک ماه از پایان خدمتش نگذشته بود که فهمیدند مریض است. "مریضی بد". هر بار شیمی درمانی اش هشتصدهزارتومان خرج دارد.? مرد بی آنکه روبرگرداند، بی حواس و پراکنده خاطر مثل اینکه با هوا حرف بزند می‌‏گوید ?فقط شیمی درمانی نیست که... کلی داروی دیگر... اصلا باید بستری شود. سه میلیون تومان به مردم بدهکارم. ماهی صدهزارتومان قسط وام دارم. همین یک خانه مانده بود. دیروز یکی از نزول خورها جلوی زن و بچه گرفتم به باد کتک... کلافه‌‏ام. صبحی آمدم بنگاه و گفتم هرچقدر می‌‏خرند بفروش. نامرد به نصف قیمت می‌‏خواهد بفروشد... زن و بچه‌‏ام را به خاطر هفت میلیون تومان دارم آواره می‌‏کنم? دستش را می‌‏گذارد روی صورتش. دیگر کار از کار گذشته شانه‌‏هایش میلرزند ?بچه‌‏م جلوی چشمم ...?


                          در اینجا بخش دیگری را می آوریم تا کسانی که در نمی یابند فرایند بروز مسخ اجتماعی، یعنی پذیرش بدیها به دلیل ناتوانی کاذب، چگونه روی می دهد، مثال مشخصی را در اختیار داشته باشند :

                          ?از اوضاع زندگی اش سئوال می‌‏کنم ?دلم آنقدر از درد پر است که نمی‌‏دانم چطور بگویم... دخترم دانشجوی دانشگاه آزاد است. هر روز می رود سوادکوه. روزی سه هزارتومان کرایه ماشین دارد. در این دوسالی که دانشجو شده من حتی نتوانستم کرایه ماشینش را بدهم چه رسد به شهریه... نمی‌‏دانم از کجا...؟? خودش را کنترل می‌‏کند. آهسته‌‏تر، حرف‌‏های پراکنده‌‏ای میزند اما تاب نمی‌‏آورد ?می‌‏بینم که دخترم پنهانی کجا میرود. چه کنم وقتی نمیتوانم حتی شکمش را سیر کنم...؟ خدا میداند که گناه نیست اگر هم او را بسوزانم و هم خودم را.? به گریه می‌‏افتد ?این درد را به کی بگویم؟ به من میگوید تو نمی‌‏توانی شکم من را سیر کنی... من چطور از او انتظار نجابت داشته باشم؟ ?

                          چندین بار صدای ضبط شده‌‏اش را می‌‏شنوم تا کلمات را از میان گریه‌‏اش تشخیص بدهم: ?من می‌‏دانم. گفته‌‏اند. دیده‌‏ام. دخترم سوار ماشین? دختر من! می‌‏برندش بیرون ازش استفاده می‌‏کنند. این برای چیست؟ برای فقر است. دانشجویان را یک آدم همسن خودت می‌‏برد و ازش استفاده می‌‏کند. این وقتی شکمش گرسنه است من بهش چه بگویم؟ وقتی اینها کارم را از من می‌‏گیرند یعنی می‌‏خواهند دختر من که یک عمر کارگری کرده ام به لجن کشیده شود. وقتی داریم توی لجن زندگی می‌‏کنیم معلوم است پای من هم گیر می‌‏افتد. اینطوری است که جامعه ما می‌‏شود لجن‌‏زار و دختر من می شود همه کاره. حالا فلان حاج‌‏آقا که میرود بالای منبر می گوید دلیل فساد فلان است و فلان است؛ اما من که دارم توی این لجن زندگی می‌‏کنم می‌‏بینم همه اینها به دلیل نداشتنم است. نداری. بیکاری. کی باید جواب بدهد؟ !?


                          و در نهایت برای اینکه ببینیم رژیم جمهوری اسلامی با این مظلومین و محرومین چگونه رفتار می کند این قسمت پایانی را ببینیم :

                          ?ما برای اعتراض به وضعمان به فرمانداری قائمشهر رفته بودیم که ناگهان دیدیم نیروی انتظامی و ضد شورش آمدند و برای ترساندن ما رگبار هوایی بستند. بعد ماشین‌‏های ارتشی آمدند و با یک "تورهای" مخصوصی ما را مثل حیوان جمع کردند و تحویل دادند. چرا؟ من رفته بودم که بگویم نان ندارم. که زن و بچه ام گرسنه‌‏اند. من که بی‌‏سوادم جریانات سیاسی چه می‌‏فهمم چیست؟ من با یک عمر کارگری عامل بیگانه‌‏ام؟ می‌‏خواهم براندازی کنم؟! من میگویم نان ندارم آنها مثل حیوان می‌‏اندازندم داخل تور .? [3]

                          آری، با درکنارهم گذاشتن این قسمت ها می بینیم که در جامعه ی ایران و در میان ستمدیدگان جامعه چه می گذرد. به عمق زجر و رنجی پی می بریم که این محرومین تحمل می کنند و به نیز به عمق خشمی که از مسئولان این وضعیت دارند. و آیا خشم آنها با یک جابجایی سیاسی منجر به تغییر رژیم خالی می شود ؟ آیا جایگزین ساختن این موقعیت با موقعیتی که قرار باشد باردیگر وبه شکلی دیگر این چرخه ی باطل تداوم یابد، درد تاریخی این رنجبران دوا می شود ؟ شاید برخی بگویند که آری، اما تجربه ی تاریخی نشان می دهد که قول و وعده ها هرگز دردی را از این طبقات دوا نکرده است.

                          زمانی که بیلان حکومت جمهوری اسلامی، که به اسم مستضعفین و برقراری حکومت عدل علی و قسط اسلامی روی کار آمد این باشد، کارنامه ی حکومت کسانی که حتی شعار دفاع از محرومین را نمی دهند چه خواهد بود ؟ مگر نمی بینیم چگونه در صحنه ی اپوزیسیون سرنوشت سیاه چنده ده میلیون تن از فقرا و رنجبران و زحمتکشان دیگر جز به صورت آمار و اخبار گذرا مطرح نمی شود ؟ مگر نمی بینیم که چگونه آرمان گرایی برای دفاع از منافع این محرومان به عنوان رویاپردازی و خیالبافی و ?انحراف در مبارزه برای براندازی? قلمداد می شود ؟ مگر نمی بینیم که دفاع از نظام استثمارگرانه ی بازار آزاد به عنوان ضمانت همسویی با سرمایه داری جهانی ارائه می شود ؟ چگونه ممکن است از دل یک چنین اپوزیسیونی، به طور معجزه وار، آینده ای عاری از ستم طبقاتی و بهره کشی سرمایه داری بیرون آید ؟ زهی خیال باطل.

                          به عنوان نتیجه گیری


                          افرادی که در گزارش بالا از آن یاد شد در صورت تجهیز به خودآگاهی طبقاتی و سازماندهی درونزا مهمترین و قویترین پتانسیل برای یک حرکت انقلابی هستند، یک انقلاب به معنای ضد طبقاتی و ضد سیستم بهره کشی. به همان میزان این افراد از طرح های سیاسی بخش مهمی از اپوزیسیون که در پی جلب نظر آمریکا و اسرائیل و اروپا برای کسب قدرت از بالا است دور هستند.

                          این در حالیست که اگر قرار باشد رژیم تا دندان مسلح جمهوری اسلامی را روزی سرنگون سازیم تنها و تنها این نیروی مجهز به خشم طبقاتی است که می تواند عمل کند و نه اقشار متوسط جامعه که شجاعت رویاروی قهرآمیز با نیروهای رژیم را ندارند. پس باید جدی بود. یا باید برای سرنگونی رژیم بر روی هواپیماهای آمریکایی و موشک های اسرائیلی حساب باز کرد و یا باید به سراغ آن نیروهای اجتماعی رفت که در سایه ی روشنگری می توانند از مسخ اجتماعی خویش رها شده و با چشمانی باز دشمن طبقاتی خویش را شناسایی کرده و برای هجومی سرنوشت سازبه کنش سازماندهی شده ی انقلابی روی آورند. چنین حرکتی زمان و تلاش بسیار می خواهد. این کار از پایین و در دل جامعه آغاز می شود و به تدریج به تناسب توان توده ها در سازماندهی مقاومت اجتماعی و پیشبرد مبارزه ی سیاسی وسیعتر و گسترده تر می شود. انقلاب به صورت ناگهانی بروز می کند اما شکل دهی به آن ناگهانی نیست ؛ برعکس، با صبر و تلاش بسیار و در گستره ی زمانی به نسبت طولانی انجام می شود. زیرا یک انقلاب توسط تشکل هایی سازماندهی می شود که باید محصول مستقیم آگاهی طبقاتی توده ها و توان سازماندهی آنها برای حرکت خودرهاساز باشد. سازمان های سیاسی انقلابی تنها وظیفه ی زمینه سازی، بستر سازی، روشنگری و انتقال دانش و تجربیات را دارند.

                          Comment


                          • Comment


                            • Comment


                              • ایران مرکز دنیا نیست، مطمئن باشید
                                سرزمینی که در زبان فارسی ایران نامیده می‌شود دست‌کم 2500 سال تاریخ دارد، بلکه هم بیشتر. در تمام این چند هزار سال، شهروندان و روستاوندان و بقیه وندهای غیور ایرانی معتقد بوده و هستند که ایرانیها در همه چیز بهترینند و هرکدامشان با دلایلی که در ذهنشان نقش بسته کاملاً مطمئن است که ایران مرکز بلامنازع دنیاست. به خاطر حضور چند نفر ایرانی‌الاصل در ناسا، تقریباً تمام ایرانی‌‌ها معتقدند ناسا و شاید کل کشور ایالات متحده به‌دست هموطنانشان اداره می‌شود، بدترین برخوردها در موقع ورود به کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی با اهالی خاورمیانه و از جمله ایرانیها انجام می‌شود و فرقی هم ندارد که طرف استاد دانشگاه است یا توریست، با این وجود ایرانیها متفق‌القولند که غرب برای مهاجرت ایرانی‌ها کمین کرده و دلیلشان هم مهاجرت نفرات برتر کنکور سراسری و المپیادی به امریکاست که هنوز معلوم نشده سازنده این شایعه موقع بیان آن از کدام داروی توهم‌زا استفاده کرده بوده که قادر به زدن توهم در این سطح شده‌است.

                                به گمانم این توهم گسترده که ذهن اکثر ایرانی‌ها را اشغال کرده از یک تحقیر تاریخی ناشی می‌شود. قرنها تحقیر، نادیده گرفته شدن، انزوا برای مردمی که بر این خیالند که سرزمینشان روزی روزگاری تنها ابرقدرت دنیای قدیم بود، چنان گران آمده و این فشارها چنان ضربه محکمی به آنها وارد کرده است که برای رهایی از حقایق دنیای واقعی، دست به دامان رویا شده‌اند و خیالشان را تقویت کرده‌اند. و این رویاها چنان به مذاقشان خوش آمده که حتی حاضر نیستند برای لحظه‌ای هم که شده چشمشان را باز کنند و جهان را آنگونه که هست ببینند و برای تداوم رویا به دروغ رو می‌آورند، دروغهایی که سعی می‌کنند آنقدر بزرگ باشد که هیچکس جرات شک کردن به آن را به خودش راه ندهد، این رویاپردازی‌ها و دروغگویی‌ها سالیان سال است حتی از نان شب نیز برای مردم واجب‌تر شده‌است، و در کمال تاسف روشنفکران، حکومت و رسانه‌ها نیز برای عقب نماندن از این قافله همان راهی را می‌روند که عوام می‌پسندند و اینگونه است که رسانه‌های ایران پر است از خبر اکتشاف و اختراع و پیشرفت و دستیابی به قله‌های مختلف علمی، که با اندکی اندیشه و چیدن قطعات پازل در کنار یکدیگر به چیزی جز دروغ دست نخواهیم یافت. به نظر می‌رسد برای رهایی از این وضعیت خطرناک و تخدیر کننده باید از هر طریقی که می‌شود به یک آگاهی بخشی ملی دست زد تا ایرانیان بتوانند ساختار ذهنی خود را مورد بازنگری قرار دهند. که این امر می‌تواند به مردم برای درک جایگاه کشورشان در جهان یاری برساند. تا هر ایرانی نداند کشورش در چه سطحی از توسعه قرار دارد و احترام جهانی آن چقدر است، هرگونه تلاشی برای توسعه به عملی ابلهانه می‌ماند.

                                Comment

                                Working...
                                X