Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #256
    (آيه )ـ.
    سرگذشت مشروح اصحاب كهف :.
    بعد از بيان اجمالى اين داستان , قرآن مجيد به شرح تفصيلى آن ضمن چهارده آيه پرداخته و سخن را در اين زمينه چنين آغاز مى كند: ((ما داستان آنها رابحق براى تو بازگو مى كنيم )) (نحن نقص عليك نباهم بالحق ).
    ((آنـهـا جـوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند و ما بر هدايتشان افزوديم )) (انهم فتية آمنوا بربهم وزدناهم هدى ).
    از آيـات قـرآن بـطور اشاره و از تواريخ به صورت مشروح اين حقيقت استفاده مى شود كه اصحاب كـهـف در مـحيط و زمانى مى زيستند كه بت پرستى و كفر, آنها رااحاطه كرده بود و يك حكومت جـبار و ستمگر كه معمولا حافظ و پاسدار شرك وكفر و جهل و غارتگرى و جنايت است بر سر آنها سايه شوم افكنده بود.
    اما اين گروه از جوانمردان كه از هوش و صداقت كافى برخوردار بودند به فساد اين آيين پى بردند و تصميم بر قيام گرفتند و در صورت عدم توانايى مهاجرت كردن از آن محيط آلوده .
    (آيه )ـلذا قرآن به دنبال بحث گذشته مى گويد: ((و دلهايشان را محكم ساختيم , در آن هنگام كه قـيـام كـردنـد و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است )) (وربطنا على قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات والا رض ).
    ((هرگز غير او معبودى را نمى خوانيم )) (لن ندعوا من دونه الها).
    كه ((اگر چنين كنيم سخنى به گزاف گفته ايم )) (لقد قلنا اذا شططا).
    در واقـع ايـن جـوانـمردان با ايمان براى اثبات توحيد و نفى (آلهه ) به دليل روشنى دست زدند, و آن اين كه ما به وضوح مى بينيم كه اين آسمان وزمين پروردگارى دارد كه وجود نظام آفرينش دليل بـر هـسـتى اوست , ما هم بخشى از اين مجموعه هستى مى باشيم , بنابراين پروردگار ما نيز همان پروردگار آسمانها و زمين است .
    (آيـه )ـسـپـس بـه دلـيل ديگرى نيز توسل جستند و آن اين كه : ((اين قوم مامعبودهايى جز خدا انتخاب كرده اند)) (هؤلا قومنا اتخذوا من دونه الهة ).
    آخـر مـگـر اعـتـقـاد بـدون دليل و برهان ممكن است ((چرا آنان دليل آشكارى براى الوهيت آنها نمى آورند؟)) (لولا ياتون عليهم بسلطان بين ).
    آيـا پندار و خيال يا تقليد كوركورانه مى تواند دليلى بر چنين اعتقادى باشد؟اين چه ظلم فاحش و انحراف بزرگى است .
    ((پس چه كسى ظالمتر است از آن كس كه به خدا دروغ ببندد)) (فمن اظلم ممن افترى على اللّه كذبا).
    اين ((افترا)) هم ستمى است بر خويشتن , چرا كه انسان سرنوشت خود را به دست عوامل بدبختى و سـقـوط سـپـرده , و هـم ظـلمى است بر جامعه اى كه اين نغمه را در آن سر مى دهد و به انحراف مى كشاند, و هم ظلمى است به ساحت قدس پروردگار و اهانتى است به مقام بزرگ او.
    (آيه )ـاين جوانمردان موحد تا آنجا كه در توان داشتند براى زدودن زنگارشرك از دلها, و نشاندن نـهـال توحيد در قلبها, تلاش و كوشش كردند, اما آنقدرغوغاى بت و بت پرستى در آن محيط بلند بود كه نغمه هاى توحيدى آنها درگلويشان گم شد.
    نـاچـار بـراى نـجات خويشتن و يافتن محيطى آماده تر تصميمى به ((هجرت ))گرفتند, و لذا در ميان خود به مشورت پرداخته با يكديگر چنين گفتند: ((هنگامى كه از اين قوم بت پرست و آنچه را جـز خـدا مـى پـرسـتـند كناره گيرى كرديد (و حساب خودرا از آنها جدا نموديد) به غار پناهنده شويد)) (واذاعتزلتموهم وما يعبدون الا اللّه فاووا الى الكهف ).
    ((تـا پـروردگـارتان رحمتش را بر شما بگستراند و راهى به سوى آرامش وآسايش و نجات از اين مشكل به رويتان بگشايد)) (ينشر لكم ربكم من رحمته ويهيـئ من امركم مرفقا).
    (آيه )ـ.
    موقعيت دقيق اصحاب كهف :.
    در ايـن آيـه و آيـه بـعـد قـرآن به ريزه كاريهاى مربوط به زندگى عجيب اصحاب كهف در آن غار پرداخته و به شش خصوصيت اشاره كرده است :.
    1ـ دهـانـه غـار رو بـه شـمال گشوده مى شد و چون قطعا در نيمكره شمالى زمين بوده است نور آفتاب به درون آن مستقيما نمى تابيد چنانكه قرآن مى گويد: ((و (اگردر آنجا بودى ) خورشيد را مى ديدى كه به هنگام طلوع به سمت راست غارشان متمايل مى گردد و به هنگام غروب به سمت چپ (وترى الشمس اذا طلعت تزاورعن كهفهم ذات اليمين واذا غربت تقرضهم ذات الشمال ).
    و بـه ايـن ترتيب نور مستقيم آفتاب كه تداوم آن ممكن است موجب پوسيدگى وفرسودگى شود به بدن آنها نمى تابيد, ولى نور غيرمستقيم به قدركافى وجود داشت .
    2ـ ((و آنها در محل وسيعى از (آن غار) قرار داشتند)) (وهم فى فجوة منه ).
    اشـاره بـه ايـن كـه دهـانـه غار كه معمولا تنگ است جايگاه آنها نبود, بلكه قسمتهاى وسط غار را انتخاب كرده بودند كه هم از چشم بينندگان دور بود, و هم ازتابش مستقيم آفتاب .
    در ايـنجا قرآن رشته سخن را قطع مى كند, و به يك نتيجه گيرى معنوى مى پردازد, چرا كه ذكر همه اين داستانها براى همين منظور است .
    مى گويد: ((اين از آيات خداست , هركس را خدا هدايت كند, هدايت يافته واقعى اوست , وهركس را گـمـراه نمايد هرگز ولى و راهنمايى براى او نخواهى يافت ))(ذلك من آيات اللّه من يهد اللّه فهو المهتد ومن يضلل فلن تجد له وليا مرشدا).
    آرى ! آنها كه در راه خدا گام بگذارند و براى او به جهاد برخيزند در هر قدمى آنان را مشمول لطف خود مى سازد, نه فقط در اساس كار, كه در جزئيات هم لطفش شامل حال آنهاست .
    (آيـه )ـسـوم : خـوا ب آنـهـا يـك خواب عادى و معمولى نبود, اگر به آنهانگاه مى كردى , ((خيال مى كردى آنها بيدارند, در حالى كه در خواب فرورفته بودند))!(وتحسبهم ايقاظا وهم رقود).
    ايـن حـالت استثنايى شايد براى آن بوده كه حيوانات موذى به آنان نزديك نشوند چرا كه از انسان بيدار مى ترسند و يا به خاطر اين كه منظره رعب انگيزى پيداكنند كه هيچ انسانى جرئت ننمايد به آنها نزديك شود, و اين خود يك سپر حافظتى براى آنها بوده باشد.
    4ـ بـراى ايـن كـه بـر اثـر گذشت ساليان دراز از اين خواب طولانى , اندام آنهانپوسد: ((آنها را به سمت راست و چپ مى گردانديم )) تا بدنشان سالم بماند (ونقلبهم ذات اليمين وذات الشمال ).
    تا خون بدنشان در يكجا متمركز نشود, و فشار و سنگينى در يك زمان طولانى روى عضلاتى كه بر زمين قرار داشت اثر زيانبار نگذارد.
    5ـ ((و سـگ آنـهـا دسـتهاى خود را بر دهانه غار گشوده بود)) و نگهبانى مى كرد(وكلبهم باسط ذراعيه بالوصيد).
    6ـ مـنظره آنها چنان رعب انگيز بود كه ((اگر نگاهشان مى كردى از آنان مى گريختى و سر تا پاى تو از ترس و وحشت پر مى شد)) (لو اطلعت عليهم لوليت منهم فرارا ولملئت منهم رعبا).
    (آيه )ـ.
    بيدارى بعد از يك خواب طولانى !.
    به خواست خدا در آيات آينده مى خوانيم كه خواب اصحاب كهف آنقدرطولانى شد كه به 309 سال بـالغ گرديد, و به اين ترتيب خوابى بود شبيه به مرگ , وبيداريش همانند رستاخيز, لذا در اين آيه قرآن مى گويد: ((و اين گونه آنها رابرانگيختيم )) (وكذلك بعثناهم ).
    يـعـنـى هـمـان گـونـه كـه قادر بوديم آنها را در چنين خواب طولانى فرو بريم آنها رابه بيدارى بازگردانديم .
    ما آنها را از خواب برانگيختيم : ((تا از يكديگر سؤال كنند, يكى از آنها پرسيد:فكر مى كنيد چه مدت خوابيده ايد))؟ (ليتسالوا بينهم قال قائل منهم كم لبثتم ).
    ((آنها گفتند: يك روز يا بخشى از يك روز خوابيده ايم )) (قالوا لبثنا يوما اوبعض يوم ).
    ولى سرانجام چون نتوانستند دقيقا بدانند مدت خوابشان چقدر بوده ((گفتند:پروردگار شما از مدت خوابتان آگاهتر است )) (قالوا ربكم اعلم بما لبثتم ).
    ولـى بـه هر حال سخت احساس گرسنگى و نياز به غذا مى كردند چون ذخيره هاى بدن آنها تمام شـده بـود, لـذا نـخستين پيشنهادشان اين بود: ((سكه نقره اى را كه با خود داريد به دست يكى از نفرات خود بدهيد و او را به شهر بفرستيد, تابرود و ببيند كدامين فروشنده غذاى پاكترى دارد, به مـقـدار روزى و نياز از آن براى شما بياورد)) (فابعثوا احدكم بورقكم هذه الى المدينة فلينظر ايها ازكى طعامافلياتكم برزق منه ).
    ((اما بايد دقت كند و هيچ كس را از وضع شما آگاه نسازد)) (وليتلطف ولا يشعرن بكم احدا).
    (آيه )ـ((چرا كه اگر آنها از وضع شما آگاه شوند و بر شما دست يابند ياسنگسارتان مى كنند يا به آيين خويش (آيين بت پرستى ) باز مى گردانند)) (انهم ان يظهروا عليكم يرجموكم او يعيدوكم فى ملتهم ).
    ((و در آن صورت هرگز روى نجات و رستگارى را نخواهيد ديد)) (ولن تفلحوااذا ابدا).
    (آيه )ـ.
    پايان ماجراى اصحاب كهف :.
    بـه زودى داسـتان هجرت اين گروه از مردان با شخصيت در آن محيط, در همه جا پيچيد, و شاه جـبـار سـخت برآشفت , لذا دستور داد ماموران مخصوص همه جارا به جستجوى آنها بپردازند, و اگـر ردپـايـى يـافـتند آنان را تا دستگيريشان تعقيب كنند, و به مجازات برسانند;Š اما هرچه بيشتر جستند كمتر يافتند.
    اكـنـون بـه سـراغ مامور خريد غذا برويم و ببينيم بر سر او چه آمد, او وارد شهرشد ولى دهانش از تعجب بازماند, شكل ساختمانها بكلى دگرگون شده , قيافه هاهمه ناشناس , لباسها طرز جديدى پـيـدا كـرده , و حـتى طرز سخن گفتن و آداب ورسوم مردم عوض شده است , ويرانه هاى ديروز تبديل به قصرها و قصرهاى ديروزبه ويرانه ها مبدل گرديده !.
    او هـنوز فكر مى كند خوابشان در غار يك روز يا يك نيمه روز بوده است پس اين همه دگرگونى چرا!.
    تـعـجب او هنگامى به نهايت رسيد كه دست در جيب كرد تا بهاى غذايى راكه خريده بود بپردازد, فـروشـنـده چـشـمـش بـه سـكـه اى افـتـاد كه به 300 سال قبل وبيشتر تعلق داشت , و شايد نام ((دقـيـانـوس )) شـاه جبار آن زمان بر آن نقش بسته بود,هنگامى كه توضيح خواست , او درجواب گفت تازگى اين سكه را به دست آورده ام !.
    وخود او نيز متوجه شد كه او ويارانش در چه خواب عميق وطولانى فرورفته بودند.
    اين مساله مثل بمب در شهر صدا كرد, و زبان به زبان در همه جا پيچيد.
    جمعى از آنها نمى توانستند باور كنند كه انسان بعد از مردن به زندگى بازمى گردد, اما ماجراى خواب اصحاب كهف دليل دندان شكنى شد براى آنها كه طرفدار معاد جسمانى بودند.
    لـذا قـرآن در ايـن آيه مى گويد: ((و اين چنين مردم را متوجه حال آنها كرديم , تابدانند كه وعده خداوند (در مورد رستاخيز) حق است )) (وكذلك اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعداللّه حق ).
    ((و در پايان جهان و قيام قيامت شكى نيست )) (وان الساعة لا ريب فيها).
    اين خواب و بيدارى از پاره اى جهات از مردن و بازگشتن به حيات , عجيب تربود, زيرا صدها سال بر آنها گذشت و بدنشان نپوسيد, در حالى كه نه غذايى خوردند و نه آبى نوشيدند.
    آيا اين دليل بر قدرت خدا بر هر چيز و هر كار نيست ؟ حيات بعد از مرگ باتوجه به چنين صحنه اى مسلما امكان پذير است .
    مـامـور خـريـد غـذا به سرعت به غار بازگشت و دوستان خود را از ماجرا آگاه ساخت , همگى در تـعـجـب عميق فرو رفتند, تحمل اين زندگى براى آنها سخت وناگوار بود, از خدا خواستند كه چشم از اين جهان بپوشند و به جوار رحمت حق منتقل شوند و چنين شد.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #257
      آنها چشم از جهان پوشيدند و جسدهاى آنها در غار مانده بود كه مردم به سراغشان آمدند.
      در ايـنجا نزاع و كشمكش بين طرفداران مساله معاد جسمانى و مخالفان آنهادرگرفت , مخالفان سـعى داشتند كه مساله خواب و بيدارى اصحاب كهف به زودى به دست فراموشى سپرده شود, و اين دليل دندان شكن را از دست موافقان بگيرند.
      قـرآن چـنـيـن مـى گويد: ((در آن هنگام كه ميان خود در باره كار خويش نزاع داشتند گروهى مـى گـفـتند: بنايى بر آنان بسازيد (تا براى هميشه از نظر پنهان شوند واز آنها سخن نگوييد كه ) پـروردگـارشـان از وضـع آنها آگاهتر است !)) (اذ يتنازعون بينهم امرهم فقالوا ابنوا عليهم بنيانا ربهم اعلم بهم ).
      ((ولى آنها كه از رازشان آگاهى يافتند (و آن را دليلى بر رستاخيز ديدند) گفتند:ما مسجدى در كـنار (مدفن ) آنها مى سازيم )) تا خاطره آنان فراموش نشود (قال الذين غلبوا على امرهم لنتخذن عليهم مسجدا).
      ايـن آيـه نشان مى دهد كه ساختن معبد به احترام قبور بزرگان دين نه تنها حرام نيست , بلكه كار خوب و شايسته اى است .
      (آيه )ـاين آيه به پاره اى از اختلافات اشاره مى كند كه در ميان مردم درمورد اصحاب كهف وجود دارد, از جـمـله : درباره تعداد آنها مى گويد: گروهى ازمردم ((خواهند گفت : آنها سه نفر بودند كه چهارمينشان سگشان بود)) (سيقولون ثلثة رابعهم كلبهم ).
      ((و (گـروهـى ) مـى گـويـنـد: پـنج نفر بودند كه ششمين آنها سگ آنها بود))(ويقولون خمسة سادسهم كلبهم ).
      همه اينها سخنانى بدون دليل و ((انداختن تير در تاريكى است )) (رجمابالغيب ).
      ((و (گـروهـى ) مـى گويند: آن ها هفت نفر بودند و هشتمين آنها سگ آنها بود))(ويقولون سبعة وثامنهم كلبهم ).
      ((بگو: پروردگار من از تعداد آنها آگاهتر است )) (قل ربى اعلم بعدتهم ).
      ((جز گروه كمى تعداد آنها را نمى دانند)) (ما يعلمهم الا قليل ).
      در پايان آيه اضافه مى كند: ((پس درباره آنها جز با دليل سخن مگو)) (فلا تمارفيهم الا مرا ظاهرا).
      يعنى آن چنان با آنها منطقى و مستدل سخن بگو كه برترى منطق تو آشكارگردد ((و از هيچ كس درباره (تعداد اصحاب كهف ) سؤال مكن )) (ولا تستفت فيهم منهم احدا).
      (آيـه )ـاين آيه يك دستور كلى به پيامبر(ص ) مى دهد كه : ((و هرگز درمورد كارى نگو: من فردا آن را انجام مى دهم )) (ولا تقولن لشاى انى فاعل ذلك غدا).
      (آيه )ـ((مگر اين كه خدا بخواهد)) (الا ان يشا اللّه ).
      يعنى در رابطه با اخبار آينده و تصميم برانجام كارها, حتما جمله ((انشااللّه ))را اضافه كن , چرا كه تو هرگز مستقل در تصميم گيرى نيستى و اگر خدا نخواهدهيچ كس توانايى بر هيچ كار را ندارد.
      ديـگر اين كه خبردادن قطعى براى انسان كه قدرتش محدود است و احتمال ظهور موانع مختلف مـى رود صـحـيـح و مـنطقى نيست , و چه بسا دروغ از آب درآيد,مگر اين كه با جمله ((انشااللّه )) همراه باشد.
      سـپـس در تـعـقـيب اين جمله , قرآن مى گويد: ((هنگامى كه ياد خدا را فراموش كردى (بعد كه متوجه شدى ) پروردگارت را به خاطر بياور)) (واذكر ربك اذا نسيت ).
      اشـاره بـه ايـن كـه اگـر به خاطر فراموشى جمله انشااللّه را به سخنانى كه از آينده خبر مى دهى نـيـفزايى هر موقع به يادت آمد فورا جبران كن و بگو انشااللّه , كه اين كار گذشته را جبران خواهد كرد.
      ((و بـگـو: اميدوارم كه پروردگارم مرا به راهى روشنتر از اين هدايت كند)) (وقل عسى ان يهدين ربى لا قرب من هذا رشدا).
      (آيه )ـ.
      خواب اصحاب كهف :.
      از قـرائن مـوجـود در آيـات گذشته اجمالا به دست آمد كه خواب اصحاب كهف يك خواب بسيار طولانى بود, اين موضوع حس كنجكاوى هرشنونده اى را برمى انگيزد و مى خواهد دقيقا بداند آنها چند سال در اين خواب طولانى بوده اند؟.
      اين آيه شنونده را از ترديد بيرون مى آورد و مى گويد: ((آنها در غار خودسيصد سال درنگ كردند و نه سال نيز بر آن افزودند))! (ولبثوا فى كهفهم ثلث مائة سنين وازدادوا تسعا).
      بنابراين مجموع مدت توقف و خواب آنها در غار سيصد و نه سال بود.
      (آيه )ـسپس براى اين كه به گفتگوهاى مختلف مردم در اين باره پايان دهدمى گويد: ((بگو: خداوند از مدت توقف آنها آگاهتر است )) (قل اللّه اعلم بما لبثوا).
      چرا كه : ((غيب آسمانها و زمين از آن اوست )) (له غيب السموات والا رض ).
      كسى كه از پنهان و آشكار, در مجموعه جهان هستى باخبر است چگونه ممكن است از مدت توقف اصحاب كهف آگاه نباشد.
      ((راستى او چه بينا و چه شنواست )) (ابصر به واسمع ).
      بـه هـمين دليل ((آنها (ساكنان آسمانها و زمين ) هيچ ولى و سرپرستى جز اوندارند)) (ما لهم من دونه من ولي ).
      ودر پـايـان آيـه اضـافه مى كند: ((و او هيچ كس را در حكم خود شركت نمى دهد))(ولا يشرك فى حكمه احدا) در حقيقت اين تاكيدى است بر ولايت مطلقه خداوند.
      (آيـه )ـدر اين آيه روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: ((آنچه را ازكتاب پروردگارت به تـو وحى شده تلاوت كن )) (واتل ما اوحى اليك من كتاب ربك ) و اعتنا به گفته هاى اين و آن كه آمـيـخته به دروغ و خرافات و مطالب بى اساس است مكن , تكيه گاه بحث تو در اين امور تنها بايد وحى الهى باشد.
      چرا كه ((هيچ چيز سخنان او را دگرگون نمى كند)) و در گفتار و معلومات اوتغيير و تبديل راه ندارد (لا مبدل لكلماته ).
      كـلام و عـلـم او هـمـچـون عـلم و كلام بندگان نيست كه هر روز بر اثر كشف وآگاهى تازه اى دستخوش تغيير و تبديل شود.
      روى هـمـيـن جهات در پايان آيه مى فرمايد: ((و هرگز پناهگاهى جز اونمى يابى )) (ولن تجد من دونه ملتحدا).
      جنبه هاى آموزنده اين داستان ـ.
      ايـن مـاجراى عجيب تاريخى كه قرآن آن را خالى از هرگونه خرافه و مطالب بى اساس و ساختگى آورده است , مانند همه داستانهاى قرآن مملو از نكات سازنده تربيتى است .
      الـف ) نـخستين درس اين داستان همان شكستن سد تقليد و جدا شدن ازهم رنگى با محيط فاسد اسـت اصـولا انسان بايد ((سازنده محيط)) باشد نه ((سازش كاربا محيط)) و به عكس آنچه سست عـنـصـران فاقد شخصيت مى گويند: ((خواهى نشوى رسوا هم رنگ جماعت شو)) افراد با ايمان و صاحبان افكار مستقل مى گويند(همرنگ جماعت شدنت رسوايى است ))!.
      ب ) ((هجرت )) از محيطهاى آلوده , درس ديگرى از اين ماجراى عبرت انگيزاست .
      ج ) ((تقيه )) به معنى سازنده اش درس ديگر اين داستان است , ومى دانيم تقيه چيزى جز اين نيست كـه انـسان موضع واقعى خود را در جايى كه افشاگرى بى نتيجه است مكتوم دارد تا نيروى خودرا براى موقع مبارزه وضربه زدن بر دشمن حفظ كند.
      د) عـدم تـفـاوت در ميان انسانها در مسير اللّه و قرار گرفتن ((وزير)) در كنار((چوپان )) و حتى سـگ پـاسـبـانى كه راه آنها را مى سپرد, درس ديگرى در اين زمينه است , تا روشن شود امتيازات دنياى مادى , و مقامات مختلف آن كمترين تاثيرى درجدا كردن صفوف رهروان راه حق ندارد كه راه حق راه توحيد است و راه توحيد راه يگانگى همه انسانهاست .
      ه ) امدادهاى شگفت آور الهى به هنگام بروز بحرانها نتيجه ديگرى است كه به ما مى آموزد.
      و) آنـهـا در اين داستان درس ((پاكى تغذيه )) حتى در سخت ترين شرايط را به ما آموختند, چرا كه غـذاى جـسـم انـسان اثر عميقى در روح و فكر و قلب او دارد, وآلوده شدن به غذاى حرام و ناپاك انسان را از راه خدا و تقوا دور مى سازد.
      ز) لـزوم تـكـيـه بر مشيت خدا, و استمداد از لطف او, گفتن ((انشااللّه )) درخبرهايى كه از آينده مى دهيم , درس ديگرى بود.
      ح ) لزوم بحث منطقى در برخورد با مخالفان درس آموزنده ديگر اين داستان است .
      ط) بـالاخـره مساله امكان معاد جسمانى و بازگشت انسانها به زندگى مجددبه هنگام رستاخيز درس ديگرى است كه اين ماجرا به ما مى دهد.
      به هر حال , هدف سرگرمى و داستان سرايى نيست , هدف ساختن انسانهاى مقاوم , با ايمان , آگاه و شجاع است , كه يكى از طرق آن نشان دادن الگوهاى اصيل در طول تاريخ پرماجراى بشرى است .
      آيـه ـ شـان نزول : جمعى از ثروتمندان مستكبر و اشراف از خود راضى عرب به حضور پيامبر(ص ) رسـيـدند, و در حالى كه اشاره به مردان با ايمانى همچون سلمان , ابوذر, صهيب , و خباب و مانند آنها مى كردند, گفتند: اى محمد! اگر تو درصدر مجلس بنشينى , و اين گونه افراد را از خود دور سـازى (و خلاصه مجلس تومجلسى درخور اشراف و شخصيتها! بشود) ما نزد تو خواهيم آمد;Š ولى چه كنيم كه با وجود اين گروه جاى ما نيست !.
      در ايـن هـنـگـام آيـه نـازل شد و به پيامبر(ص ) دستور داد كه هرگز تسليم اين سخنان فريبنده توخالى نشود وهمواره باافراد باايمان وپاكدلى چون سلمانهاوابوذرها باشد.
      به آنان فرمود: حمد خدا را كه نمردم تا اين كه او چنين دستورى به من داد كه با امثال شما باشم , ((آرى ! زندگى با شما, و مرگ هم با شما خوش است ))!.

      تفسير:.
      پاكدلان پابرهنه !.
      از جـمـله درسهايى كه داستان اصحاب كهف به ما آموخت اين بود كه معيارارزش انسانها پست و مـقـام ظـاهـرى و ثـروتـشـان نيست اين آيه در حقيقت همين مساله مهم را تعقيب مى كند و به پـيـامـبر(ص ) چنين دستور مى دهد: ((باكسانى باش كه پروردگار خودرا صبح وعصر مى خوانند وتنها رضاى اورامى طلبند))(واصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوة والعشى يريدون وجهه ).
      سـپـس به عنوان تاكيد ادامه مى دهد: ((و هرگز به خاطر زيورهاى دنيا, چشمان خود را از آنها بر مگير!)) (ولا تعد عيناك عنهم تريد زينة الحيوة الدنيا).
      بـاز براى تاكيد افزونتر اضافه مى كند: ((و از كسانى كه قلبشان را از ياد خودغافل ساختيم اطاعت مكن )) (ولا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا).
      ((همانها كه از هواى نفس پيروى كردند)) (واتبع هويه ).
      ((و (هـمـانـها كه همه ) كارهايشان افراطى است )) و خارج از رويه و توام بااسرافكارى (وكان امره فـرطا) از آنجا كه طبع آدمى در لذتهاى مادى هميشه رو به افزون طلبى است , در همه شاخه هاى هوى و هوس , دائما رو به افراط گام برمى داردتا خود را هلاك و نابود سازد.
      (آيـه )ـاهـمـيـت مـوضوع فوق به قدرى است كه قرآن در اين آيه با صراحت به پيامبر(ص ) چنين مـى گـويد: ((بگو: (اين برنامه من است و) اين حقيقتى است ازسوى پروردگارتان , پس هر كس مى خواهد ايمان بياورد (و اين حقيقت را پذيراشود) و هركس مى خواهد كافر گردد)) (وقل الحق من ربكم فمن شا فليؤمن ومن شا فليكفر).
      اما بدانيد اين ظالمان دنياپرست كه با زندگى مرفه و پرزرق و برق وزينتهايشان لبخند تمسخر به لـبـاس پـشـمـيـنـه سـلمانها و بوذرها مى زنند عاقبت شوم وتاريكى دارند چرا كه : ((ما براى اين سـتـمـگـران آتشى فراهم كرده ايم كه سراپرده اش آنها را از هر سو احاطه كرده است ))) (انا اعتدنا للظالمين نارا احاط بهم سرادقها).
      آرى ! آنها دراين زندگى دنيا هرگاه تشنه مى شدند صدا مى زدند,وخدمتكاران انواع نوشابه ها را در برابرشان حاضر مى كردند ((ولى در جهنم هنگامى كه تقاضاى آب مى كنند آبى براى آنها مى آورند هـمـچـون فلز گداخته ! كه (اگر نزديك صورت شود) صورتها را بريان مى كند))! (وان يستغيثوا يغاثوا بما كالمهل يشوى الوجوه ).
      ((چه بد نوشيدنى است ))؟! (بئس الشراب )!.
      ((و (دوزخ چه بد جايگاه و محل اجتماعى است ))؟! (وسات مرتفقا).
      در ايـنجا در سراپرده هايشان انواع مشروبات وجود دارد, همين كه ساقى راصدا مى كنند جامهايى از شرابهاى رنگارنگ پيش روى آنها حاضر مى نمايند, دردوزخ نيز ساقى و آورنده نوشيدنى دارند, امـا چـه آبى ؟ آبى همچون فلز گداخته !آبى به داغى اشك سوزان يتيمان و آه آتشين مستمندان ! آرى هر چه آنجاست تجسمى از است از آنچه اينجاست ! (پناه بر خدا).
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #258

        (آيـه )ـو از آنـجـا كـه روش قـرآن يـك روش آمـوزنـده تطبيقى است پس از بيان اوصاف و كيفر دنـيـاپرستان خودخواه , به بيان حال مؤمنان راستين و پاداشهاى فوق العاده ارزنده آنها مى پردازد نـخـسـت : بـصورت مختصر مى گويد: ((آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند, ما پاداش نـيـكـوكاران را ضايع نخواهيم كرد)) كم باشد يا زياد, كلى باشد يا جزيى , از هر كس , در هر سن و سال , و در هر شرايط (ان الذين آمنوا وعملوا الصالحات انا لا نضيع اجر من احسن عملا ).
        (آيه )ـسپس پاداشهاى آنها را شرح داده , مى فرمايد: ((آنان كسانى هستندكه بهشتهاى جاويدان از آن آنهاست )) (اولئك لهم جنات عدن ).
        باغهايى از بهشت ((كه نهرها از زير درختان و قصرهايش جارى است )) (تجرى من تحتهم الا نهار).
        ((آنها در آنجا با دستبندهايى از طلا آراسته اند)) (يحلون فيها من اساورمن ذهب ).
        ((و لـباسهايى فاخر به رنگ سبز از حرير نازك و ضخيم در بر مى كنند))(ويلبسون ثيابا خضرا من سندس واستبرق ).
        ((در حالى كه بر تختها تكيه كرده اند)) (متكئين فيها على الا رائك ).
        ((چه پاداش خوبى است ))؟ (نعم الثواب ).
        ((و چه جمع نيكويى از دوستان )) (وحسنت مرتفقا).

        (آيه )ـ.
        ترسيمى از موضع مستكبران در برابر مستضعفان :.
        در آيـات گـذشـتـه ديـديـم كه چگونه دنياپرستان سعى دارند در همه چيز از آن مردان حق كه تهى دستند فاصله بگيرند, و سرانجام كارشان را در جهان ديگر نيزخوانديم .
        در اينجا با اشاره به سرگذشت دو دوست يا دو برادر كه هركدام الگويى براى يكى از اين دو گروه بوده اند طرز تفكر و گفتار و كردار و موضع اين دو گروه رامشخص مى كند.
        نخست مى گويد: اى پيامبر! ((براى آنها مثالى بزن : آن دو مرد, كه براى يكى از آنان دو باغ از انواع انـگـورهـا قـرار داديم , و گرداگرد آن دو (باغ ) را با درختان نخل پوشانديم و در ميانشان زراعت پـربـركـتـى قرار داديم )) (واضرب لهم مثلا رجلين جعلنا لا حدهما جنتين من اعناب وحففناهما بنخل وجعلنا بينهما زرعا).
        (آيـه )ـ((هـر دو بـاغ مـيـوه آورده بـود (مـيوه هاى فراوان ) و چيزى فروگذارنكرده بود)) (كلتا الجنتين آتت اكلها ولم تظلم منه شيئا).
        از هـمـه مهمتر آب كه مايه حيات همه چيز مخصوصا باغ و زراعت است , به حد كافى در دسترس آنها بود چرا كه : ((ميان آن دو (باغ ) نهر بزرگى جارى ساخته بوديم )) (وفجرنا خلا لهما نهرا).
        (آيه )ـبه اين ترتيب ((صاحب اين باغ درآمد فراوانى داشت )) (وكان له ثمر).
        ولـى از آنجا كه انسان كم ظرفيت و فاقد شخصيت هنگامى كه همه چيز بروفق مراد او بشود غرور او را مـى گـيـرد, و طـغـيان و سركشى آغاز مى كند كه نخستين مرحله اش مرحله برترى جويى و اسـتـكـبـار بـر ديـگران است ((به همين جهت (صاحب اين دو باغ ) به دوستش ـدر حالى كه با او گـفـتـگو مى كردـ چنين گفت : من از نظرثروت از تو برتر, و از نظر نفرات نيرومندترم )) (فقال لصاحبه وهو يحاوره انا اكثرمنك مالا واعز نفرا).
        (آيـه )ـكم كم اين افكار ـهمان گونه كه معمولى است ـ در او اوج گرفت , وبه جايى رسيد كه دنيا را جـاودان و مال و ثروت و حشمتش را ابدى پنداشت : ((و درحالى كه نسبت به خود ستمكار بود در بـاغ خـويـش گام نهاد, و (نگاهى به درختان سرسبز كه شاخه هايش از سنگينى ميوه خم شده بود, و خوشه هاى پردانه اى كه به هر طرف مايل گشته بود انداخت و به زمزمه نهرى كه مى غريد و پـيـش مـى رفت ودرختان را مشروب مى كرد گوش فرا داد, و از روى غفلت و بى خبرى ) گفت : من گمان نمى كنم هرگز اين باغ نابود شود)) (ودخل جنته وهو ظالم لنفسه قال ما اظن ان تبيد هذه ابدا).
        (آيـه )ـبازهم از اين فراتر رفت , و از آنجا كه جاودانى بودن اين جهان باقيام رستاخيز تضاد دارد به فكر انكار قيامت افتاد و گفت : ((و باور نمى كنم قيامت برپا گردد)) (وما اظن الساعة قائمة ).
        اينها سخنانى است كه گروهى براى دلخوش كردن خود به هم بافته اند.
        سـپس اضافه كرد: گيرم كه قيامتى در كار باشد, من با اين همه شخصيت ومقام ((اگر به سراغ پروردگارم بازگردانده شوم (و قيامتى در كار باشد) جايگاهى بهتراز اينجا خواهم يافت )) (ولئن رددت الى ربى لا جدن خيرا منها منقلبا).
        او در ايـن خـيـالات خـام غوطه ور بود و هر زمان سخنان نامربوط تازه اى برنامربوطهاى گذشته مى افزود كه رفيق با ايمانش به سخن درآمد و گفتنيها را كه درآيات بعد مى خوانيم گفت .
        (آيه )ـ.
        اين هم پاسخ مستضعفان !.
        در ايـنـجـا رد بـافـتـه هاى بى اساس آن ثروتمند مغرور و از خود راضى را از زبان دوست مؤمنش مـى شـنـويـم : او كه تا آن موقع دم فرو بسته بود و به سخنان اين مرد سبك مغز گوش فرا مى داد تـاهـرچه در درون دارد برون ريزد, سپس يكجا پاسخ دهد, وارد گفتگو شد چنانكه آيه مى گويد: ((دوست (با ايمان ) وى ـدر حالى كه با او گفتگو مى كردـ گفت : آيابه خدايى كه تو را از خاك , و سـپـس از نـطـفـه آفـريد, و پس از آن تو را مرد كاملى قرار داد, كافر شدى )) (قال له صاحبه وهو يحاوره اكفرت بالذى خلقك من تراب ثم من نطفة ثم سويك رجلا ).
        (آيه )ـسپس اين مرد با ايمان براى درهم شكستن كفر و غرور او گفت (ولى من كسى هستم كه اللّه پروردگار من است )) (لكنا هو اللّه ربى ).
        ((و من هيچ كس را شريك پروردگارم قرار نمى دهم )) (ولا اشرك بربى احدا).
        (آيـه )ـبـعـد از اشاره به مساله توحيد و شرك كه مهمترين مساله سرنوشت ساز است , مجددا او را مورد سرزنش قرار داده , مى گويد: ((چرا هنگامى كه وارد باغت شدى نگفتى اين نعمتى است كه خـدا خواسته است )) چرا همه اينهارا از ناحيه خدا ندانستى وشكر نعمت او را بجا نياوردى ؟! (ولولا اذ دخلت جنتك قلت ماشااللّه ).
        چرا نگفتى ((هيچ قوت (و نيرويى ) جز از ناحيه خدا نيست )) (لا قوة الا باللّه ).
        ايـنـها امكانات و وسائلى است كه خدا در اختيار تو قرار داده , تو از خود هيچ ندارى و بدون او هيچ هستى !.
        سـپس اضافه كرد: ((اگر مى بينى من از نظر مال و فرزند از تو كمترم )) مطلب مهمى نيست (ان ترن انا اقل منك مالا وولدا).
        (آيه )ـ((شايد پروردگارم بهتر از باغ تو, به من بدهد)) (فعسى ربى ان يؤتين خيرا من جنتك ).
        نـه تنها بهتر از آن چه تو دارى به من بدهد بلكه : ((و مجازات حساب شده اى (صاعقه ) از آسمان بر بـاغ تـو فـرو فـرستد, به گونه اى كه آن را به زمين بى گياه لغزنده اى مبدل كند)) (ويرسل عليها حسبانا من السما فتصبح صعيدا زلقا).
        (آيـه )ـيـا بـه زمـين فرمان دهد تكانى بخورد ((و اين چشمه و نهر جوشان دراعماق آن فرو برود, آن چـنـان كـه هرگز قدرت جستجوى آن را نداشته باشى )) (اويصبح ماؤها غورا فلن تستطيع له طلبا).
        در واقع آن مرد با ايمان و موحد رفيق مغرور خود را هشدار داد كه بر اين نعمتها دل نبندد چرا كه هيچ كدام قابل اعتماد نيست .
        (آيه )ـ.
        و اين هم پايان كارشان :.
        سـرانـجـام گـفتگوى اين دو نفر پايان گرفت بى آنكه مرد موحد توانسته باشد دراعماق جان آن ثـروتـمند مغرور و بى ايمان نفوذ كند, و با همين روحيه و طرز فكر به خانه خود بازگشت ;Š غافل از اين كه فرمان الهى دائر به نابودى باغها و زراعتهاى سرسبزش صادر شده است , و بايد كيفر غرور و شرك خود را در همين جهان ببيندو سرنوشتش درس عبرتى براى ديگران شود.
        عـذاب الـهى نازل شد, به صورت صاعقه اى مرگبار, و يا توفانى كوبنده ووحشتناك , و يا زلزله اى ويـرانـگـر و هـول انگيز, هر چه بود در لحظاتى كوتاه اين باغهاى پرطراوت , و درختان سر به فلك كـشيده , و زراعت به ثمر نشسته را درهم كوبيد و ويران كرد و عذاب الهى به فرمان خدا از هر سو محصولات آن مرد را احاطه كرد ((و تمام ميوه هاى آن نابود شد)) (واحيط بثمره ).
        صـبـحگاهان كه صاحب باغ به منظور سركشى و بهره گيرى از محصولات باغ به سوى آن حركت كرد, همين كه نزديك شد با منظره وحشتناكى روبرو گشت ,آب دردهانش خشكيد, و آنچه از كبر و غرور بر دل و مغز او سنگينى مى كرديكباره فرو ريخت !.
        گويى از يك خواب عميق و طولانى بيدار شده است : ((او مرتبا دستها رابه هم مى ماليد و در فكر هـزيـنـه هـاى سنگينى بود كه (در يك عمر از هر طرف فراهم نموده و) در آن خرج كرده بود, در حـالـى كه همه بر باد رفته و بر پايه ها فرو ريخته بود)) (فاصبح يقلب كفيه على ما انفق فيها وهى خاوية على عروشها).
        درسـت در ايـن هـنـگـام بـود كـه از گفته ها و انديشه هاى پوچ و باطل خودپشيمان گشت ((و مـى گـفـت : اى كـاش احـدى را شريك پروردگارم نمى دانستم )) و اى كاش هرگز راه شرك را نمى پوييدم (ويقول يا ليتنى لم اشرك بربى احدا).
        (آيـه )ـاسـف انـگيزتر اين كه او در برابر اين همه مصيبت و بلا, تنهاى تنهابود ((كسانى را جز خدا نداشت كه او را (در برابر اين بلاى عظيم و خسارت بزرگ )يارى دهند)) (ولم تكن له فئة ينصرونه مـن دون اللّه ) و دوسـتـانى كه به عشق بهره گيرى مادى دور او جمع شده بودند همگى او را رها كردند.
        و از آنجا كه تمام سرمايه او همين بود چيز ديگرى نداشت كه به جاى آن بنشاند, ((و نمى توانست از خويشتن يارى گيرد)) (وما كان منتصرا).
        ولـى هـر چـه بود دير شده بود, و اين گونه بيدارى اضطرارى كه به هنگام نزول بلاهاى سنگين , حـتـى بـراى فرعونها و نمرودها پيدا مى شود, بى ارزش است , و به همين دليل نتيجه اى به حال او نداشت .
        (آيـه )ـ((و در ايـن هـنگام (بود كه اين حقيقت بار ديگر به ثبوت پيوست كه )ولايت و سرپرستى و قدرت از آن خداست خداوندى كه عين حق است )) (هنالك الولاية للّه الحق ).
        آرى ! در اينجا كاملا روشن گشت كه همه نعمتها از اوست و هر چه اراده اوباشد همان مى شود, و جز به اتكا لطف او كارى ساخته نيست .
        آرى ! ((اوست كه برترين ثواب و بهترين عاقبت را (براى مطيعان ) دارد)) (هوخير ثواباوخير عقبا).
        پـس اگـر انـسان مى خواهد به كسى دل ببندد و بر چيزى تكيه كند و اميد به پاداش كسى داشته باشد چه بهتر كه تكيه گاهش خدا و دلبستگى , و اميدش به لطف و احسان پروردگار باشد.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #259
          (آيه )ـ.
          آغاز و پايان زندگى دنيا در يك تابلو زنده :.
          در آيـات گذشته سخن از ناپايدارى نعمتهاى جهان ماده بود, و از آنجا كه درك اين واقعيت براى يـك عمر طولانى به مدت شصت يا هشتاد سال براى افراد عادى كار آسانى نيست , قرآن در ضمن يك مثال بسيار زنده و گويا اين صحنه را كاملامجسم مى كند, تا غافلان مغرور با مشاهده آن ـكه در عـمـرشـان بـارهـا و بارها تكرارشده و مى شودـ از اين غرور و غفلت بيدار شوند, مى گويد: اى پـيامبر! ((زندگى دنيارا براى آنان به آبى تشبيه كن كه از آسمان فرو مى فرستيم )) (واضرب لهم مثل الحيوة الدنيا كما انزلناه من السما).
          ايـن قـطـره هـاى حـيـات بخش بر كوه و صحرا مى ريزد ((و به وسيله آن گياهان زمين (سرسبز مى شود و) درهم فرو مى رود)) (فاختلط به نبات الا رض ).
          پـوسـت سـخـت و پـرمقاومت دانه در برابر نرمش باران نرم مى شود, و به جوانه گياه اجازه عبور مـى دهـد, سـرانجام جوانه نورس از دل خاك سر بر مى دارد آفتاب مى درخشد نسيم مى وزد, مواد غـذايـى زمين كمك مى كند, و اين جوانه نورس بانيرو گرفتن از همه اين عوامل حيات به رشد و نـمو خود ادامه مى دهند آن چنانكه بعد از مدت كوتاهى گياهان زمين سر بر سرهم مى گذارند و در هم فرو مى روند.
          صـفـحـه كـوه و صحرا يك پارچه جنبش و حيات مى شود, شكوفه ها و گلها وميوه ها يكى بعد از ديـگـرى زيـنـت بخش شاخه ها مى شوند, گويى همه مى خندند,فرياد شادى مى كشند, به وجد و رقص در آمده اند.
          ولى اين صحنه دل انگيز ديرى نمى پايد, بادهاى خزان شروع مى شود و گردو غبار مرگ بر سر آنها مـى پـاشـد هـوا بـه سردى مى گرايد, آبها كم مى شود ((و بعد ازمدتى (آن گياه خرم و سرسبز) مى خشكد)) (فاصبح هثيما).
          آن بـرگـهـايـى كـه در فـصـل بـهـار آن چـنان شاخه ها را چسبيده بودند كه قدرت هيچ توفانى نـمـى تـوانست آنها را جدا كند آن قدر سست و بى جان مى شوند كه ((بادهاآن را به هر سو پراكنده مى كند)) (تذروه الرياح ).
          ((آرى خداوند بر هر چيزى توانا بوده و هست )) (وكان اللّه على كل شى مقتدرا).
          (آيـه )ـايـن آيـه مـوقعيت مال و ثروت و نيروى انسانى را كه دو ركن اصلى حيات دنياست در اين ميان مشخص كرده , مى گويد: ((اموال و فرزندان زينت حيات دنيا هستند)) (المال والبنون زينة الحيوة الدنيا).
          شكوفه ها و گلهايى مى باشند كه بر شاخه هاى اين درخت آشكار مى شوند,زود گذرند, كم دوامند و اگر از طريق قرار گرفتن در مسير ((اللّه )) رنگ جاودانگى نگيرند بسيار بى اعتبارند.
          در حقيقت در اين آيه انگشت روى دو قسمت از مهمترين سرمايه هاى زندگى دنيا گذارده شده است كه بقيه به آن وابسته است , ((نيروى اقتصادى )) و((نيروى انسانى )).
          سپس اضافه مى كند: ((باقيات صالحات (يعنى ارزشهاى پايدار و شايسته )نزد پروردگارت ثوابش بهتر و اميدبخش تر است )) (والباقيات الصالحات خير عندربك ثوابا وخير املا ).
          مـفـهـوم ((باقيات صالحات )) آن چنان وسيع و گسترده است كه هر فكر و ايده وگفتار و كردار صالح و شايسته اى كه طبعا باقى مى ماند و اثرات و بركاتش در اختيارافراد و جوامع قرار مى گيرد شامل مى شود.
          (آيه )ـ.
          واى بر ما اين چه كتابى است !.
          از آنـجا كه در آيات گذشته سخن از انسان خودخواه و مغرورى به ميان آمد كه به خاطر غرورش مـعـاد و رسـتاخيز را انكار كرد به دنبال آن , در اينجا مشروحى ازچگونگى قيامت را در سه مرحله مطرح مى كند: مرحله قبل از رستاخيز انسانها, ومرحله رستاخيز, و قسمتى از مرحله بعد.
          نـخـسـت مى گويد: به خاطر بياوريد ((روزى را كه (نظام جهان هستى به عنوان مقدمه اى براى نظام نوين درهم فرو مى ريزد) كوهها را به حركت در مى آوريم , و(همه موانع سطح زمين از ميان مـى رود, به گونه اى كه ) زمين را صاف و همه چيز رادر آن نمايان مى بينى )) (ويوم نسير الحبال وترى الا رض بارزة ).
          اين قسمت از آيات به حوادثى كه در آستانه رستاخيز رخ مى دهد اشاره مى كند, اين حوادث بسيار زياد است كه مخصوصا در سوره هاى كوتاه آخرقرآن فراوان به چشم مى خورد, و به عنوان ((اشراط الساعة )) (نشانه هاى قيامت )ناميده مى شود.
          بـعد اضافه مى كند: ((ما همه آنها را در اين هنگام محشور مى كنيم به گونه اى كه حتى يك نفر را ترك نخواهيم گفت )) (وحشرناهم فلم نغادر منهم احدا).
          جمله فوق تاكيدى است بر اين حقيقت كه ((معاد)) يك حكم عمومى وهمگانى است و هيچ كس از آن مستثنى نخواهد بود.
          (آيه )ـاين آيه درباره چگونگى رستاخيز انسانها مى گويد: ((آنها همه دريك صف به پروردگارت عرضه مى شوند)) (وعرضوا على ربك صفا).
          ايـن تـعبير ممكن است اشاره به آن باشد كه هر گروهى از مردم كه عقيده واحديا عمل مشابهى دارند در يك صف قرار مى گيرند, و يا اين كه همگى بدون هيچ گونه تفاوت و امتياز در يك صف قرار خواهند گرفت .
          و به آنها گفته مى شود: ((شما همگى نزد ما آمديد, همان گونه كه در آغاز شمارا آفريديم )) (لقد جئتمونا كما خلقناكم اول مرة ).
          نه خبرى از اموال و ثروتهاست , نه امتيازات و مقامات مادى , و نه يار و ياور,درست همان گونه كه در آغاز آفرينش بوديد, به همان حالت اول !.
          ((امـا شـما گمان گرديد كه ما موعدى برايتان قرار نخواهيم داد)) (بل زعمتم ان لن نجعل لكم موعدا).
          و ايـن هنگامى بود كه غرور امكانات مادى شما را فرا مى گرفت و تمايل به جاودانگى دنيا شما را از فكر آخرت كه در فطرت هر انسانى نهفته است غافل مى كرد.
          (آيـه )ـسـپس به مراحل ديگر از اين رستاخيز بزرگ پرداخته , مى گويد: ((وكتاب [ كتابى كه نامه اعمال همه انسانهاست ] در آنجا گذارده مى شود))(ووضع الكتاب ).
          ((پـس گـنـهـكـاران را مـى بـينى كه از آنچه در آن است ترسان و هراسانند)) (فترى المجرمين مشفقين مما فيه ).
          در ايـن هـنـگـام فرياد برمى آورند ((و مى گويند: اى واى بر ما! اين چه كتابى است كه هيچ عمل كـوچـك و بزرگى را فرو نگذاشته مگر اين كه آن را به شمار آورده است )) (ويقولون يا ويلتنا مال هذا الكتاب لا يغادر صغيرة ولا كبيرة الا احصيها).
          عـلاوه بـر اين سند كتبى اصولا ((همه اعمال خود را حاضر مى بينند))!(ووجدوا ما عملوا حاضرا) خوبيها و بديها, ظلمها و عدلها, هرزگيها و خيانتها,همه و همه در برابر آنها تجسم مى يابد!.
          در واقـع آنـها گرفتار اعمال خودشان هستند: ((و پروردگارت به هيچ كس ستم نمى كند)) (ولا يظلم ربك احدا).
          آنـچـه دامـن آنـهـا را مى گيرد كارهايى است كه در اين جهان انجام داده اندبنابراين از چه كسى مى توانند گله كنند جز از خودشان .
          راسـتـى ايـمان به چنين دادگاهى چقدر در تربيت انسان و كنترل شهوات اومؤثر است ؟ و چقدر آگاهى و بيدارى و توجه به مسؤوليتها به انسان مى بخشد؟.
          آيا ممكن است انسان به چنين صحنه اى ايمان قاطع داشته باشد باز هم گناه كند؟!.
          (آيه )ـ.
          شياطين را اولياى خود قرار ندهيد!.
          در آيـات مـختلف قرآن كرارا از داستان آفرينش آدم و سجده فرشتگان براى اوو سرپيچى ابليس , سخن به ميان آمده است , ولى همان گونه كه قبلا هم اشاره كرده ايم اين تكرارها همواره نكته هايى دارد و در هر مورد نكته اى در نظر بوده است .
          و از آنـجـا كـه در بحثهاى گذشته چگونگى موضع گيرى ثروتمندان مستكبر ومغرور, در مقابل تـهى دستان مستضعف , و عاقبت كار آنها تجسم يافته بود, در اينج از مساله ابليس و سرپيچى او از سجده بر آدم سخن به ميان مى آورد تا بدانيم ازآغاز, غرور سرچشمه كفر و طغيان بوده است .
          به علاوه اين داستان مشخص مى كند كه انحرافات از وسوسه هاى شيطانى سرچشمه مى گيرد.
          نخست مى گويد: به ياد آريد ((زمانى را كه به فرشتگان گفتيم : براى آدم سجده كنيد, آنها همگى سجده كردند جز ابليس )) (واذ قلنا للملا ئكة اسجدوا لا دم فسجدوا الا ابليس ).
          ايـن اسـتـثـنـا مـمكن است اين توهم را به وجود آورد كه ابليس از جنس فرشتگان بود, در حالى كه فرشتگان معصومند, پس چگونه او راه طغيان و كفر را پوئيد؟!.
          لـذا بـلافـاصله اضافه مى كند: ((او از جن بود, سپس از فرمان پروردگارش خارج شد)) (كان من الجن ففسق عن امر ربه ).
          او از فـرشـتگان نبود, ولى به خاطر بندگى و اطاعت و قرب به پروردگار درصف فرشتگان جاى گـرفـت , و حـتـى شايد معلم آنان بود, اما به خاطر كبر و غروررانده ترين و منفورترين موجود در درگاه خدا شد.
          سـپـس مـى گويد: ((آيا با اين حال او و فرزندانش را به جاى من اولياى خودانتخاب مى كنيد))؟! (افتتخذونه وذريته اوليا من دونى ).
          ((در حـالـى كـه آنها دشمن شما هستند)) (وهم لكم عدو) دشمنانى سرسخت وقسم خورده كه تصميم به گمراهى و بدبختى همه شما گرفته اند.
          فـرمـانـبـردارى از شـيـطـان و فـرزنـدانـش به جاى اطاعت خدا ((چه جايگزين بدى است براى ستمكاران ))! (بئس للظالمين بدلا ).
          كدام عاقل دشمن را كه از روز نخست , كمر به نابوديش بسته , و بر اين دشمنى سوگند ياد كرده , به عنوان ولى و رهبر و راهنما و تكيه گاه مى پذيرد؟!.
          (آيـه )ـايـن آيـه دلـيـل ديگرى بر ابطال اين پندار غلط اقامه كرده , مى گويد(من هرگز آنها [ ابـلـيـس و فـرزنـدانـش ] را بـه هـنـگام آفرينش آسمانها و زمين , و نه به هنگام آفرينش خودشان حاضرنساختم )) (ما اشهدتهم خلق السموات والا رض ولا خلق انفسهم ) تا از آنها در آفرينش جهان كمك بگيريم يا از اسرار خلقت آگاه و مطلع شوند.
          بـنـابراين كسى كه هيچ گونه دخالتى در آفرينش جهان وحتى نوع خود نداشته و از اسرار و رموز خـلـقت به هيچ وجه آگاه نيست چگونه قابل ولايت يا پرستش است و در پايان اضافه مى كند: ((و من هيچ گاه گمراه كنندگان را دستيار خود قرارنمى دهم )) (وما كنت متخذ المضلين عضدا).
          يـعنى آفرينش بر پايه راستى و درستى و هدايت است , موجودى كه برنامه اش اضلال و افساد است در اداره اين نظام , جائى نمى تواند داشته باشد.
          (آيـه )ـايـن آيـه مـجـددا هشدار مى دهد كه به خاطر بياوريد ((روزى را كه (خداوند) مى گويد: هـمـتـايـانـى را كـه براى من مى پنداشتيد صدا بزنيد)) تا به كمك شما بشتابند (ويوم يقول نادوا شركاى الذين زعمتم ).
          يـك عمر ازآنها دم مى زديد, ودر آستانشان سجده مى نموديد,اكنون كه امواج عذاب و كيفر اطراف شما را احاطه كرده فرياد بزنيد لااقل ساعتى به كمكتان بشتابند.
          آنها كه گويا هنوز رسوبات افكار اين دنيا را در مغز دارند فرياد مى زنند و ((آنهارا مى خوانند, ولى (ايـن مـعـبودهاى پندارى حتى ) پاسخ به نداى آنها نمى دهند)) تاچه رسد به اين كه به كمكشان بشتابند (فدعوهم فلم يستجيبوا لهم ).
          ((و در ميان اين دو گروه كانون هلاكتى قرار داديم )) (وجعلنا بينهم موبقا).
          (آيـه )ـو ايـن آيـه سـرانجام كار پيروان شيطان و مشركان را چنين بيان مى كند: ((و (در آن روز) گـنهكاران آتش (دروزخ ) را مى بينند)) (ورا المجرمون النار)و آتشى كه هرگز آن را باور نكرده بودند در برابر چشمان آنها آشكار مى شود.
          در اينجا به اشتباهات گذشته خود پى مى برند: ((و يقين مى كنند كه با آن درمى آميزند)) (فظنوا انهم مواقعوها).
          ((و (نـيـز بـه يقين مى فهمند كه ) هيچ گونه راه گريزى از آن نخواهند يافت )) (ولم يجدوا عنها مصرفا).
          نـه معبوهاى ساختگيشان به فريادشان مى رسند, نه شفاعت شفيعان در باره آنها مؤثر است , و نه با كذب و دروغ و يا توسل به ((زر)) و ((زور)) مى توانند از چنگال آتش روزخ , آتشى كه اعمالشان آن را شعله ور ساخته رهايى يابند.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #260
            (آيه )ـ.
            گويى تنها منتظر مجازاتند!.
            در اينجا يك نوع نتيجه گيرى از مجموع بحثهاى گذشته و نيز اشاره اى به بحثهاى آينده مى كند .
            نخست مى گويد: ((و در اين قرآن براى مردم هرگونه مثلى را بيان كرديم ))(ولقد صرفنا فى هذا القرآن للناس من كل مثل ).
            از تاريخ تكان دهنده گذشتگان و از حوادث دردناك زندگى آنها و خاطره هاى تلخ و شيرين تاريخ , در گـوش مـردم فـرو خوانديم وآن قدر مسائل را زير و رو كرديم تادلهايى كه آماده پذيرش است پذيراى حق گردد, و بر سايرين نيز اتمام حجت شود,وجايى براى ابهام باقى نماند.
            ولى با اين حال گروهى طغيانگر و سركش هرگز ايمان نياوردند, چرا كه ((انسان بيش از هر چيز به مجادله مى پردازد)) (وكان الا نسان اكثر شى جدلا ).
            (آيـه )ـاين آيه مى گويد با اين همه مثالهاى گوناگون و بيانات تكان دهنده ومنطقهاى متفاوت كـه بـايـد در هر انسان آماده اى نفوذ كند باز گروه كثيرى ايمان نياوردند: ((و چيزى مردم را باز نـداشت از اين كه ـوقتى هدايت به سراغشان آمدـايمان بياورند و از پروردگارشان طلب آمرزش كـنند, جز اين كه (خيره سرى كردند,گويى مى خواستند) سرنوشت پيشينيان براى آنان بيايد))) (وما منع الناس ان يؤمنوا اذ جاهم الهدى ويستغفروا ربهم الا ان تاتيهم سنة الا ولين ).
            ((يا عذاب الهى در برابرشان قرار گيرد)) و با چشم خود آن را ببينند (او ياتيهم العذاب قبلا ).
            در حقيقت , اين آيه اشاره به آن است كه اين گروه لجوج و مغرور با ميل واراده خود هرگز ايمان نـخـواهـنـد آورد, تـنها در دو حالت ايمان مى آورند:نخست زمانى كه عذابهاى دردناكى كه اقوام پـيشين را در بر گرفت آنها را فرو گيرد,دوم آنكه عذاب الهى را با چشم خود مشاهده كنند, كه اين ايمان اضطرارى البته بى ارزش خواهد بود.
            (آيـه )ـسـپس براى دلدارى پيامبر(ص ) در برابر سماجت و لجاجت مخالفان مى فرمايد: وظيفه تو تنها بشارت و انذار است ((ما پيامبران را جز به عنوان بشارت دهنده وانذاركننده نمى فرستيم )) (وما نرسل المرسلين الا مبشرين ومنذرين ).
            سـپـس اضـافـه مى كند اين مساله تازه اى نيست كه اين گونه افراد به مخالفت واستهزا برخيزند, بـلـكه : ((كافران همواره مجادله به باطل مى كنند, تا (به گمان خود)حق را به وسيله آن از ميان بـردارنـد و آيـات مـا و مـجـازاتهايى را كه به آنان وعده داده شده است , به باد مسخره گرفتند)) (ويجادل الذين كفروا بالباطل ليدحضوا به الحق واتخذوا آياتى وما انذروا هزوا).
            در حـقـيقت اين آيه شبيه آيه 42 تا 45 سوره حج است كه مى گويد: ((اگرآنها تو را تكذيب كنند پيش از تو نيز قوم نوح و عاد و ثمود پيامبرانشان را تكذيب كردند)).
            (آيه )ـ.
            در مجازات الهى عجله نمى شود:.
            از آنـجـا كه در آيات پيشين سخن از گروهى از كافران تاريك دل و متعصب درميان بود, در اينجا همان بحث را تعقيب مى كند.
            نـخست مى گويد, ((چه كسى ستمكارتر است از آنها كه به هنگام تذكر آيات پروردگارشان از آن روى مى گردانند و كارهاى گذشته خود را به دست فراموشى مى سپارند)) (ومن اظلم ممن ذكر بيات ربه فاعرض عنها ونسى ما قدمت يداه ).
            تـعـبير به ((تذكر)) (يادآورى ) گويا اشاره به اين است كه تعليمات انبيا از قبيل يادآورى حقايقى اسـت كـه بـطور فطرى در اعماق روح انسان وجود دارد و كارپيامبران پرده برداشتن از روى آن است .
            جـالـب ايـن كه در اين آيه از سه طريق به اين كوردلان درس بيدارى مى دهد:نخست اين كه : اين حقايق با فطرت و وجدان و جان شما كاملا آشناست , ديگر اين كه از سوى پروردگار خودتان آمده و سوم اين كه : فراموش نكنيد شما خطاهايى انجام داده ايد كه برنامه انبيا براى شستشوى آنهاست .
            ولـى ايـن عـده بـا هـمـه اينها هرگز ايمان نمى آورند, ((چرا كه مابر دلهايشان پرده افكنده ايم تا نـفهمند! و در گوشهايشان سنگينى قرار داده ايم )) تا صداى حق رانشنوند (انا جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و فى آذانهم وقرا).
            ((و لـذا اگـر آنها را به سوى هدايت بخوانى هرگز هدايت را پذيرا نخواهند شد))(وان تدعهم الى الهدى فلن يهتدوا اذا ابدا).
            (آيـه )ـو از آنجا كه برنامه تربيتى خداوند نسبت به بندگان چنين است كه تا آخرين مرحله به آنها فـرصـت مـى دهـد و هرگز مانند جباران روزگار فورا اقدام به مجازات نمى كند ـبلكه ((رحمت واسعه )) او هميشه ايجاب مى كند كه حداكثرفرصت را به گناهكاران بدهدـ در اين آيه مى گويد: ((پروردگار تو آمرزنده و صاحب رحمت است )) (وربك الغفور ذوالرحمة ).
            ((اگـر مى خواست آنها را به اعمالشان مجازات كند هر چه زودتر عذاب را برآنها مى فرستاد)) (لو يؤاخذهم بما كسبوا لعجل لهم العذاب ).
            ((ولـى بـراى آنها موعدى است كه با فرارسيدن آن راه فرارى نخواهند داشت ))(بل لهم موعد لن يجدوا من دونه موئلا ).
            غفران او ايجاب مى كند كه توبه كاران را بيامرزد و رحمت او اقتضا مى كند كه درعذاب غير آنها نيز تـعـجيل نكند شايد به صفوف توبه كاران بپيوندند ولى عدالت او هم اقتضا مى كند وقتى طغيان و سركشى به آخرين درجه رسيدحسابشان را صاف كند.
            (آيـه )ـو سـرانـجـام بـراى آخـريـن تـذكـر و هشدار در اين سلسله آيات ,سرنوشت تلخ و دردناك ستمكاران پيشين را يادآورى كرده , مى گويد: ((و اينهاشهرها و آباديهايى است كه (ويرانه هاى آنها در برابر چشم شما قرار دارد, و) ما آنهارا به هنگامى كه مرتكب ظلم و ستم شدند هلاك كرديم , و (در عـيـن حـال درعـذابشان تعجيل ننموديم , بلكه ) موعدى براى هلاكشان قرار داديم )) (وتلك القرى اهلكناهم لما ظلموا وجعلنا لمهلكهم موعدا).
            (آيه )ـ.
            سرگذشت شگفت انگيز خضر و موسى :.
            جـمـعـى از قـريش خدمت پيامبر(ص ) رسيدند و از عالمى كه موسى (ع ) ماموربه پيروى از او شد سؤال كردند, اين آيه و چهار آيه بعد از آن نازل شد.
            اصـولا سه ماجرا در اين سوره آمده كه هر سه از يك نظر هماهنگ است :ماجراى اصحاب كهف كه قبل از اين گفته شد, داستان موسى و خضر, و داستان ((ذوالقرنين )) كه بعد از اين مى آيد.
            اين هر سه ماجرا ما را از افق زندگى محدودمان بيرون مى برد و نشان مى دهدكه نه عالم محدود بـه آن اسـت كـه مـا مـى بـيـنـيم , و نه چهره اصلى حوادث هميشه آن است كه ما در برخورد اول درمى يابيم .
            در مـاجـراى مـوسـى و خـضـر, يا به تعبير ديگر عالم و دانشمند زمانش , به صحنه شگفت انگيزى بـرخورد مى كنيم كه نشان مى دهد: حتى يك پيغمبر اولوالعزم كه آگاهترين افراد محيط خويش اسـت بـاز دامنه علم و دانشش در بعضى از جهات محدود است و به سراغ معلمى مى رود كه به او درس بياموزد.
            آيـه مـى گويد: ((بخاطر بياور هنگامى را كه موسى به دوست خود گفت : من دست از جستجو بر نـمـى دارم تـا به محل تلاقى دو دريا برسم هرچند مدت طولانى به راه خود ادامه دهم )) (واذ قال موسى لفتيه لا ابرح حتى ابلغ مجمع البحرين او امضى حقبا).
            مـنـظـور از ((فـتـيه )) در اينجا ((يوشع بن نون )) مرد رشيد و شجاع و با ايمان بنى اسرائيل است , ((مجمع البحرين )) به معنى محل پيوند دو درياست و منظورمحل اتصال خليج ((عقبه )) باخليج ((سوئز)) است كه اين دو خليج به درياى احمرمتصل مى شوند.
            (آيـه )ـ((بـه هـر حال هنگامى كه به محل تلاقى آن دو دريا رسيدند ماهى خود را (كه براى تغذيه همراه داشتند) فراموش كردند)) (فلما بلغا مجمع بينهمانسياحوتهما).
            امـا عـجـب اين كه : ((ماهى راه خود را در دريا پيش گرفت )) و روان شد (فاتخذسبيله فى البحر سربا).
            ايـن ماهى كه ظاهرا به عنوان غذا تهيه كرده بودند ماهى تازه اى بوده كه زنده شد و در آب پريد و حركت كرد.
            زيـرا هستند ماهيانى كه بعد از خارج شدن از آب مدت قابل ملاحظه اى به صورت نيمه جان باقى مى مانند و اگر در اين مدت در آب بيفتند حيات عادى خودرا از سر مى گيرند.
            (آيـه )ـ((هنگامى كه (موسى و همسفرش ) از آنجا گذشتند (طول سفر وخستگى راه , گرسنگى را بـر آنها چيره كرد, موسى به خاطرش آمد كه غذايى به همراه آورده اند) به يار همسفرش گفت : غـذاى مـا را بـيـاور كـه از اين سفر, خسته شده ايم )) (فلما جاوزا قال لفتيه آتنا غدانا لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا).
            (آيـه )ـدر ايـن هنگام همسفرش به او ((گفت : به خاطر دارى هنگامى كه ما(براى استراحت ) به كـنـار آن صـخـره پناه برديم من (در آنجا) فراموش كردم جريان ماهى را بازگو كنم ـو اين فقط شـيـطـان بـود كـه آن را از خـاطـر مـن بـردـ و مـاهـى راهـش رابه طرز شگفت انگيزى دردريا پيش گرفت )) (قال اريت اذ اوينا الى الصخرة فانى نسيت الحوت وما انسينيه الا الشيطان ان اذكره واتخذ سبيله فى البحر عجبا).
            (آيـه )ـو از آنـجـا كـه اين موضوع , به صورت نشانه اى براى موسى در رابطه با پيدا كردن آن عالم بـزرگ بود: ((موسى گفت : اين همان چيزى است كه مامى خواستيم )) و به دنبال آن مى گرديم (قال ذلك ما كن ا نبغ ).
            ((و در ايـن هـنـگـام آنـهـا از همان راه بازگشتند در حالى كه پى جوئى مى كردند))(فارتدا على آثارهما قصصا).
            در ايـنـجـا يـك سـؤال پيش مى آيد كه مگر پيامبرى همچون موسى ممكن است گرفتار نسيان و فراموشى شود كه قرآن مى گويد: ((نسياحوتهما)) (ماهى شان رافراموش كردند).
            پـاسـخ اين است كه مانعى ندارد در مسائلى كه هيچ ارتباطى به احكام الهى وامور تبليغى نداشته بـاشـد يـعنى در مسائل عادى در زندگى روزمره گرفتار نسيان شودو اين نه از يك پيامبر بعيد است , و نه با مقام عصمت منافات دارد.
            (آيه )ـ.
            ديدار معلم بزرگ :.
            هنگامى كه موسى و يار همسفرش به جاى اول , يعنى در كنار صخره ونزديك ((مجمع البحرين )) بـازگـشـتـند گمشده خود را يافتند ((ناگهان بنده اى از بندگان مارا يافتند كه او را مشمول رحـمـت خـود ساخته , و علم و دانش فراوانى از نزد خودتعليمش كرده بوديم )) (فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا وعلمناه من لدنا علما).
            (آيـه )ـدر ايـن هنگام ((موسى (با نهايت ادب و به صورت استفهام ) به آن مرد عالم گفت : آيا از تو پـيـروى كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده , و مايه رشد وصلاح است به من بياموزى ))؟ (قال له موسى هل اتبعك على ان تعلمن مما علمت رشدا).
            (آيـه )ـولى با كمال تعجب آن مرد عالم به موسى ((گفت : تو هرگز توانايى ندارى با من شكيبايى كنى )) (قال انك لن تستطيع معى صبرا).
            (آيه )ـو بلافاصله دليل آن را بيان كرد و گفت : ((تو چگونه مى توانى دربرابر چيزى كه از رموزش آگاه نيستى شكيبا باشى ))؟ (وكيف تصبر على مالم تحط به خبرا).
            ايـن مـرد عـالم به ابوابى از علوم احاطه داشته كه مربوط به اسرار باطن و عمق حوادث و پديده ها بوده , در حالى كه موسى نه مامور به باطن بود و نه از آن آگاهى چندانى داشت در چنين موردى آن كس كه ظاهر را مى بيند عنان صبر واختيار را ازكف مى دهد, و به اعتراض و گاهى به پرخاش برمى خيزد.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #261
              (آيـه )ـمـوسـى از شـنيدن اين سخن شايد نگران شد و از اين بيم داشت كه فيض محضر اين عالم بزرگ از او قطع شود, لذا به او تعهد سپرد كه در برابر همه رويدادها صبر كند و ((گفت : بخواست خـدا مرا شكيبا خواهى يافت و قول مى دهم كه در هيچ كارى با تو مخالفت نكنم )) (قال ستجدنى ان شا اللّه صابرا ولا اعصى لك امرا).
              باز موسى در اين عبارت نهايت ادب خود را آشكار مى سازد, تكيه برخواست خدا مى كند, به آن مرد عالم نمى گويد من صابرم بلكه مى گويد انشااللّه مرا صابر خواهى يافت .
              (آيـه )ـولـى از آنجا كه شكيبايى در برابر حوادث ظاهرا زننده اى كه انسان از اسرارش آگاه نيست كار آسانى نمى باشد بار ديگر آن مرد عالم از موسى تعهدگرفت و به او اخطار كرد و ((گفت : پس اگـر مـى خواهى به دنبال من بيايى (سكوت محض باش ) از هيچ چيز سؤال مكن تا خودم به موقع آن را براى تو بازگو كنم ))! (قال فان اتبعتنى فلا تسئلنى عن شى حتى احدث لك منه ذكرا).
              موسى اين تعهد مجدد را سپرد و در معيت اين استاد به راه افتاد.
              (آيه )ـ.
              معلم الهى و اين اعمال زننده ؟!.
              ((آن دو (موسى و مرد عالم الهى ) به راه افتادند تا آنكه سوار كشتى شدند))(فانطلقا حتى اذا ركبا فى السفينة ).
              هنگامى كه آن دو سوار كشتى شدند خضر ((كشتى را سوراخ كرد))! (خرقها).
              از آنـجـا كـه مـوسـى از يك سو پيامبر بزرگ الهى بود و بايد حافظ جان و مال مردم باشد, و امر به مـعـروف و نـهـى از مـنكر كند, و از سوى ديگر وجدان انسانى اواجازه نمى داد در برابر چنين كار خلافى سكوت اختيار كند تعهدى را كه با خضرداشت به دست فراموشى سپرد, و زبان به اعتراض گـشـود و ((گـفـت : آيـا آن را سـوراخ ‌كردى كه اهلش را غرق كنى ؟ راستى چه كار بدى انجام دادى ))! (قال اخرقتها لتغرق اهلها لقد جئت شيئا امرا).
              (آيه )ـدر اين هنگام مرد عالم الهى با متانت خاص خود نظرى به موسى افكند و ((گفت : نگفتم تو هرگز نمى توانى با من شكيبايى كن ))؟! (قال الم اقل انك لن تستطيع معى صبرا).
              (آيه )ـموسى كه از عجله و شتابزدگى خود كه طبعا به خاطر اهميت حادثه بود پشيمان گشت و بـه يـاد تعهد خود افتاد در مقام عذرخواهى برآمده رو به استاد كرد و چنين ((گفت : مرا در برابر فـراموشكارى كه داشتم مؤاخذه مكن و بر من به خاطر اين كار سخت مگير)) (قال لا تؤاخذنى بما نـسـيت ولا ترهقنى من امرى عسرا)يعنى اشتباهى بود و هرچه بود گذشت تو با بزرگوارى خود صرف نظر فرما.
              (آيـه )ـسـفـر دريايى آنها تمام شد از كشتى پياده شدند, ((و به راه خود ادامه دادند, در اثنا راه به كودكى رسيدند ولى (آن مرد عالم بى مقدمه ) اقدام به قتل آن كودك كرد))! (فانطلقا حتى اذا لقيا غلا ما فقتله ).
              در ايـنـجـا بار ديگر موسى از كوره در رفت , منظره وحشتناك كشتن يك كودك بى گناه , آن هم بدون هيچ مجوز;Š گويى غبارى از اندوه و نارضائى چشمان او راپوشانيد, آن چنان كه بار ديگر تعهد خود را فراموش كرد, زبان به اعتراض گشود, و((گفت : آيا انسان بى گناه و پاكى را بى آنكه قتلى كرده باشد كشتى ؟!)) (قال اقتلت نفسازكية بغير نفس ).
              ((به راستى كه چه كار منكر و زشتى انجام دادى )) (لقد جئت شيئا نكرا).
              آغاز جز شانزدهم قرآن مجيد.
              (آيه )ـباز آن عالم بزرگوار با همان خونسردى مخصوص به خود جمله سابق را تكرار كرد ((گفت : آيـا بـه تو نگفتم تو هرگز توانايى ندارى با من صبر كنى )) (قال الم اقل لك انك لن تستطيع معى صبرا).
              (آيـه )ـمـوسـى (ع ) به ياد پيمان خود افتاد, توجهى توام با شرمسارى , چراكه دو بار پيمان خود را ـهـرچـنـد از روى فـراموشى ـ شكسته بود, و كم كم احساس مى كرد كه گفته استاد ممكن است راسـت باشد و كارهاى او براى موسى در آغازغيرقابل تحمل است , لذا بار ديگر زبان به عذرخواهى گشود و چنين ((گفت : (اين بار نيز از من صرفنظر كن , و فراموشى مرا ناديده بگير, اما) اگر بعد از اين از توتقاضاى توضيحى در كارهايت كردم (و بر تو ايراد گرفتم ) ديگر با من مصاحبت نكن چرا كه تو از ناحيه من ديگر معذور خواهى بود)) (قال ان سالتك عن شى بعدها فلا تصاحبنى قد بلغت من لدنى عذرا).
              ايـن جـمـله حكايت از نهايت انصاف و دورنگرى موسى مى كند, و نشان مى دهد كه او در برابر يك واقعيت , هرچند تلخ , تسليم بود.
              (آيه )ـبعد از اين گفتگو وتعهد مجدد ((موسى با استاد به راه افتاد, تابه قريه اى رسيدند و از اهالى آن قريه غذا خواستند, ولى آنها از ميهمان كردن اين دومسافر خوددارى كردند)) (فانطلقا حتى اذا اتيااهل قرية استطعمااهلها فابوا ان يضيفوهما).
              منظور از ((قرية )) در اينجا شهر ((ناصره )) يا بندر ((ايله )) است .
              و در هـر صورت از آنچه بر سر موسى و استادش در اين قريه آمد مى فهميم كه اهالى آن خسيس و دون همت بوده اند, لذا در روايتى از پيامبر(ص ) مى خوانيم كه درباره آنها فرمود: ((آنها مردم لئيم و پستى بودند)).
              سـپس قرآن اضافه مى كند: ((با اين حال آنها در آن آبادى ديوارى يافتند كه مى خواست فرود آيد, آن مـرد عـالم دست به كار شد تا آن را بر پا دارد)) و مانع ويرانيش شود (فوجدا فيها جدارا يريد ان ينقض فاقامه ).
              مـوسـى ـكـه مـشاهده كرد خضر در برابر اين بى حرمتى به تعمير ديوارى كه درحال سقوط است پـرداخـتـه مـثل اين كه مى خواهد مزد كار بد آنها را به آنها بدهد, وفكر مى كرد حداقل خوب بود اسـتـاد اين كار را در برابر اجرتى انجام مى داد تا وسيله غذايى فراهم گرددـ تعهد خود را بار ديگر بـكـلـى فـرامـوش كـرد, و زبـان به اعتراض گشود اما اعتراضى ملايمتر و خفيفتر از گذشته , و ((گفت : مى خواستى در مقابل اين كار اجرتى بگيرى ))! (قال لوشئت لتخذت عليه اجرا).
              در واقـع مـوسـى فـكر مى كرد اين عمل دور از عدالت است كه انسان در برابرمردمى كه اين قدر فرومايه باشند اين چنين فداكارى كند.
              (آيـه )ـايـنـجا بود كه مرد عالم , آخرين سخن را به موسى گفت , زيرا ازمجموع حوادث گذشته يقين كرد كه موسى , تاب تحمل در برابر اعمال او راندارد ((فرمود: اينك وقت جدايى من و توست ! اما به زودى سر آنچه را كه نتوانستى بر آن صبر كنى براى تو بازگو مى كنم )) (قال هذا فراق بينى وبينك سـانـبـئـك بتاويل ما لم تستطع عليه صبرا).
              خـبر فراق همچون پتكى بود كه بر قلب موسى وارد شد, فراق از استادى كه سينه اش مخزن اسرار بـود آرى ! جـدا شـدن از چـنين رهبرى سخت دردناك است , اماواقعيت تلخى بود كه به هر حال موسى بايد آن را پذيرا شود.
              (آيه )ـ.
              اسرار درونى اين حوادث !.
              بعد از آن كه فراق و جدايى موسى و خضر مسلم شد, لازم بود اين استادالهى اسرار كارهاى خود را كـه مـوسى تاب تحمل آن را نداشت بازگو كند, و در واقع بهره موسى از مصاحبت او فهم راز اين سـه حـادثـه عجيب بود كه مى توانست كليدى باشد براى مسائل بسيار, و پاسخى براى پرسشهاى گوناگون .
              نـخـست از داستان كشتى شروع كرد و گفت : ((اما كشتى به گروهى مستمندتعلق داشت كه با آن در دريـا كـار مـى كـردنـد, مـن خـواستم آن را معيوب كنم زيرا(مى دانستم ) در پشت سر آنها پـادشـاهـى سـتـمـگر است كه هر كشتى سالمى را از روى غصب مى گيرد)) (اما السفينة فكانت لمساكين يعملون فى البحر فاردت ان اعيبهاوكان وراهم ملك ياخذ كل سفينة غصبا).
              و به اين ترتيب در پشت چهره ظاهرى زننده سوراخ كردن كشتى , هدف مهمى كه همان نجات آن از چـنـگـال يـك پادشاه غاصب بوده است , وجود داشته ,چرا كه او هرگز كشتيهاى آسيب ديده را مناسب كار خود نمى ديد و از آن چشم مى پوشيد, خلاصه اين كار در مسير حفظ گروهى مستمند بود و بايد انجام مى شد.
              (آيه )ـسپس به بيان راز حادثه دوم يعنى قتل نوجوان پرداخته چنين مى گويد: ((و اما آن نوجوان پـدر و مادرش با ايمان بودند, و بيم داشتيم كه آنان رابه طغيان و كفر وادارد)) (واما الغلا م فكان ابواه مؤمنين فخشينا ان يرهقهماطغيانا وكفرا).
              به هر حال آن مرد عالم , اقدام به كشتن اين نوجوان كرد و حادثه ناگوارى را كه در آينده براى يك پدر و مادر با ايمان در فرض حيات او رخ مى داد دليل آن گرفت .
              (آيه )ـو بعد اضافه كرد: ((ما چنين كرديم كه پروردگارشان فرزندى پاكتر وپرمحبت تر به جاى او به آنها عطا فرمايد)) (فاردنا ان يبدلهما ربهما خيرا منه زكوة واقرب رحما).
              (آيـه )ـدر ايـن آيه مرد عالم پرده از روى راز سومين كار خود يعنى تعميرديوار بر مى دارد وچنين مى گويد: ((اما ديوار متعلق به دو نوجوان يتيم در شهر بود, وزير آن گنجى متعلق به آنها وجود داشت و پدر آنها مرد صالحى بود)) (واما الجدارفكان لغلا مين يتيمين فى المدينة وكان تحته كنز لهما وكان ابوهما صالحا).
              ((پـس پروردگار تو مى خواست آنها به سر حد بلوغ برسند, و گنجشان رااستخراج كنند)) (فاراد ربك ان يبلغا اشدهما ويستخرجا كنزهما).
              ((اين رحمتى بود از ناحيه پروردگار تو)) (رحمة من ربك ).
              و من مامور بودم به خاطر نيكوكارى پدر و مادر اين دو يتيم آن ديوار رابسازم , مبادا سقوط كند و گنج ظاهر شود و به خطر بيفتد.
              در پـايان براى رفع هرگونه شك و شبهه از موسى , و براى اين كه به يقين بداندهمه اين كارها بر طـبـق نـقـشـه و ماموريت خاصى بوده است اضافه كرد: ((و من اين كار را به دستور خودم انجام ندادم )) بلكه فرمان خدا و دستور پروردگار بود(وما فعلته عن امرى ).
              آرى ! ((ايـن بود سر كارهايى كه توانايى شكيبايى در برابر آنها را نداشتى )) (ذلك تاويل مالم تسطع عليه صبرا).


              درسهاى داستان خضر و موسى :.
              پـيـدا كـردن رهـبـر دانـشـمـنـد و اسـتفاده از پرتو علم او به قدرى اهميت دارد كه حتى پيامبر اولواالعزمى همچون موسى اين همه راه به دنبال او مى رود و اين سرمشقى است براى همه انسانها در هر حد و پايه اى از علم و در هر شرائط وسن وسال .
              ب ) جوهره علم الهى از عبوديت و بندگى خدا سرچشمه مى گيرد.
              ج ) همواره علم را براى عمل بايد آموخت چنانكه موسى به دوست عالمش مى گويد: (( مما علمت رشدا)) (دانشى به من بياموز كه راهگشاى من به سوى هدف و مقصد باشد) يعنى ;Š من دانش را تنها براى خودش نمى خواهم بلكه براى رسيدن به هدف مى طلبم .
              د) دركارها نبايد عجله كرد چرا كه بسيارى از امور نياز به فرصت مناسب دارد.
              هـ) چـهـره ظـاهـر و چـهـره بـاطن اشيا و حوادث , مساله مهم ديگرى است كه اين داستان به ما مى آموزد, ما نبايد در مورد رويدادهاى ناخوشايند كه در زندگيمان پيدا مى شود عجولانه قضاوت كـنـيـم , چـه بسيارند حوادثى كه ما آن را ناخوش داريم اما بعدا معلوم مى شود كه از الطاف خفيه الهى بوده است .
              اين همان است كه قرآن در آيه 122 سوره بقره به آن اشاره كرده است .
              و) اعـتـراف بـه واقعيتها و موضعگيرى هماهنگ با آنهاـ هنگامى كه موسى سه بار بطور ناخواسته گرفتار پيمان شكنى در برابر دوست عالمش شد در برابر اين واقعيت تلخ , لجاجت به خرج نداد, و منصفانه حق را به آن مرد عالم داد, صميمانه از او جدا شد و برنامه كار خويش را پيش گرفت .
              انسان نبايد تا آخر عمر مشغول آزمايش خويش باشد و زندگى را به آزمايشگاهى براى آينده اى كه هرگز نمى آيد تبديل كند, هنگامى كه چند بار مطلبى را آزمود بايد به نتيجه آن گردن نهد.
              ز) آثار ايمان پدران براى فرزندان : خضر به خاطر يك پدر صالح ودرستكار, حمايت از فرزندانش را در آن قـسـمـتـى كه مى توانست بر عهده گرفت ,يعنى فرزند در پرتو ايمان و امانت پدر مى تواند سعادتمند شود و نتيجه نيك آن عائد فرزند او هم بشود.
              ح ) كـوتـاهـى عمر به خاطر آزار پدر و مادر: جايى كه فرزندى به خاطر آن كه در آينده پدر و مادر خـويـش را آزار مـى دهد و در برابر آنها طغيان و كفران مى كند و ياآنها را از راه الهى به در مى برد مـسـتـحـق مرگ باشد چگونه است حال فرزندى كه هم اكنون مشغول به اين گناه است , آنها در پيشگاه خدا چه وضعى دارند.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #262

                ط) مـردم دشـمـن آنند كه نمى دانند! بسيار مى شود كه كسى در باره ما نيكى مى كند اما چون از بـاطـن كـار خـبـر نـداريـم آن را دشمنى مى پنداريم , و آشفته مى شويم , مخصوصا در برابر آنچه نمى دانيم كم صبر و بى حوصله هستيم اماداستان فوق به ما مى گويد نبايد در قضاوت شتاب كرد, بايد ابعاد مختلف هرموضوعى را بررسى نمود.
                ى ) ادب شـاگـرد و اسـتـاد: در گـفـتـگـوهايى كه ميان موسى و آن مرد عالم الهى ردوبدل شد نكته هاى جالبى پيرامون ادب شاگرد واستاد به چشم مى خورد,ازجمله :.
                1ـ موسى خود را به عنوان تابع خضر معرفى مى كند ((اتبعك )).
                2ـ در مقام تواضع , علم استاد را بسيار معرفى مى كند و خود را طالب فراگرفتن گوشه اى از علم او ((مما علمت )) ـ دقت كنيد.

                (آيه )ـ.
                سرگذشت عجيب ذوالقرنين !.
                در آغاز بحث درباره اصحاب كهف گفتيم كه گروهى از قريش به اين فكرافتادند كه پيامبراسلام را به اصطلاح آزمايش كنند, پس از مشاوره با يهود مدينه سه مساله طرح كردند.
                اكنون نوبت داستان ذوالقرنين است :.
                داسـتـان ذوالـقـرنين درباره كسى است كه افكار فلاسفه و محققان را از دير زمان تاكنون به خود مشغول داشته , و براى شناخت او تلاش فراوان كرده اند.
                ما نخست به تفسير آيات مربوط به ذوالقرنين مى پردازيم , سپس براى شناخت شخص او وارد بحث مى شويم .
                نخست مى گويد: ((از تو درباره ذوالقرنين سؤال مى كنند)) (ويسئلونك عن ذى القرنين ).
                ((بـگـو: بـه زودى گوشه اى از سرگذشت او را براى شما بازگو مى كنم )) (قل ساتلوا عليكم منه ذكرا).
                آغـاز اين آيه نشان مى دهد كه داستان ذوالقرنين در ميان مردم قبلا مطرح بوده منتها اختلافات يا ابـهـامـاتـى آن را فـراگـرفـته بود, به همين دليل از پيامبر(ص )توضيحات لازم را در اين زمينه خواستند.
                (آيـه )ـسـپـس اضـافـه مى كند: ((ما در روى زمين او را تمكين داديم )) (انامكنا له فى الا رض ) و قدرت و ثبات و نيرو و حكومت بخشيديم .
                ((و اسباب هر چيز را در اختيارش نهاديم )) (وآتيناه من كل شى سببا).
                عقل و درايت كافى , مديريت صحيح , قدرت و قوت , لشكر ونيروى انسانى و امكانات مادى خلاصه آنچه از وسائل معنوى و مادى براى پيشرفت و رسيدن به هدفها لازم بود در اختيار او نهاديم .
                (آيه )ـ((او هم از اين وسائل استفاده كرد)) (فاتبع سببا).
                (آيه )ـ((تا به غروبگاه آفتاب رسيد)) (حتى اذا بلغ مغرب الشمس ).
                ((در آنـجـا احساس كرد كه خورشيد در چشمه يا درياى تيره و گل آلودى فرومى رود)) (وجدها تغرب فى عين حمئة ) ((و در آنجا گروهى از انسانها را يافت ))(ووجد عندها قوما) كه مجموعه اى از انسانهاى نيك و بد بودند.
                ((بـه ذوالـقـرنـيـن گفتيم : آيا مى خواهى آنها را مجازات كنى و يا طريقه نيكويى را در ميان آنها انتخاب نمايى )) (قلـنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب واما ان تتخذ فيهم حسنا).
                (آيـه )ـذوالـقـرنين ((گفت : اما كسانى كه ستم كرده اند به زودى آنها رامجازات خواهيم كرد)) (قال اما من ظلم فسوف نعذبه ).
                ((سـپس به سوى پروردگارش باز مى گردد و خداوند او را عذاب شديدى خواهد نمود)) (ثم يرد الى ربه فيعذبه عذابا نكرا).
                اين ظالمان و ستمگران هم مجازات اين دنيا را مى چشند و هم عذاب آخرت را.
                (آيـه )ـ((و امـا كسى كه ايمان آورد, و عمل صالح انجام دهد, پاداشى نيكوتر خواهد داشت )) (واما من آمن وعمل صالحا فله جزا الحسنى ).
                ((و ما دستور آسانى به او خواهيم داد)) (وسنقول له من امرنا يسرا).
                هـم بـا گـفـتار نيك با او برخورد خواهيم كرد, و هم تكاليف سخت و سنگين بردوش او نخواهيم گذارد, و خراج و ماليات سنگين نيز از او نخواهيم گرفت .
                (آيه )ـ ((ذوالقرنين )).
                سفر خود را به غرب پايان داد سپس عزم شرق كرد آن گونه كه قرآن مى گويد(سپس از اسباب و وسائلى كه در اختيار داشت مجددا بهره گرفت )) (ثم اتبع سببا).
                (آيـه )ـ((و هـمـچـنـان بـه راه خود ادامه داد تا به خاستگاه خورشيد رسيد))(حتى اذا بلغ مطلع الشمس ).
                ((درآنـجـا مـشاهده كرد كه خورشيد بر جمعيتى طلوع مى كند كه جز آفتاب براى آنها پوششى قرار نداده بوديم )) (وجدها تطلع على قوم لم نجعل لهم من دونها سترا).
                ايـن جـمـعـيـت در مـرحـلـه اى بـسيار پايين از زندگى انسانى بودند, تا آنجا كه برهنه زندگى مى كردند, و يا پوشش بسيار كمى كه بدن آنها را از آفتاب نمى پوشانيد, داشتند.
                (آيـه )ـرى ! ((ايـن چـنـيـن بود كار ذوالقرنين , وما به خوبى مى دانيم اوچه امكاناتى براى (پيشبرد اهداف خود) در اختيار داشت )) (كذلك وقد احطنا بمالديه خبرا).
                (آيه )ـ.
                سد ذوالقرنين چگونه ساخته شد؟.
                در اينجا به يكى ديگر از سفرهاى ذوالقرنين اشاره كرده , مى گويد: ((بعد از اين ماجرا باز از اسباب مهمى كه در اختيار داشت بهره گرفت )) (ثم اتبع سببا).
                (آيـه )ـ((هـمـچنان راه خود را ادامه داد تا به ميان دو كوه رسيد, و در آنجاگروهى غير از آن دو گـروه سـابـق يافت كه هيچ سخنى را نمى فهميدند)) (حتى اذا بلغ ‌بين السدين وجد من دونهما قوما لا يكادون يفقهون قولا ).
                اشاره به اين كه او به يك منطقه كوهستانى رسيد و در آنجا جمعيتى مشاهده كرد كه از نظر تمدن در سـطـح بـسـيـار پائينى بودند, چرا كه يكى از روشنترين نشانه هاى تمدن انسانى , همان سخن گفتن اوست .
                (آيـه )ـدر ايـن هنگام آن جمعيت كه از ناحيه دشمنان خونخوار وسرسختى به نام ياجوج و ماجوج در عـذاب بـودنـد, مـقدم ذوالقرنين را كه داراى قدرت و امكانات عظيمى بود, غنيمت شمردند, دست به دامن او زدند و ((گفتند:اى ذوالقرنين ! ياجوج و ماجوج در اين سرزمين فساد مى كنند, آيـا مـمـكـن اسـت مـاهزينه اى در اختيار تو بگذاريم كه ميان ما و آنها سدى ايجاد كنى )) (قالوا يا ذاالـقـرنـين ان ياجوج وماجوج مفسدون فى الا رض فهل نجعل لك خرجا على ان تجعل بينناوبينهم سدا).
                ايـن گـفتار آنها, با اين كه حداقل زبان ذوالقرنين را نمى فهميدند ممكن است ازطريق علامت و اشاره بوده باشد.
                (آيه )ـاما ذوالقرنين در پاسخ آنها ((گفت : آنچه پروردگارم در اختيار من گذارده (از آنچه شما پيشنهاد مى كنيد) بهتر است )) و نيازى به كمك مالى شما ندارم ))(قال ما مكنى فيه ربى خير).
                ((مـرا با نيرويى يارى كنيد, تا ميان شما و آنها (قوم مفسد), سد نيرومندى ايجاد كنم )) (فاعينونى بقوة اجعل بينكم وبينهم ردما).
                (آيه )ـسپس چنين دستور داد: ((قطعات بزرگ آهن براى من بياوريد))(آتونى زبر الحديد).
                هنگامى كه قطعات آهن آماده شد, دستور چيدن آنها را به روى يكديگرصادر كرد ((تا كاملا ميان دو كوه را پوشاند)) (حتى اذا ساوى بين الصدفين ).
                سومين دستور ذوالقرنين اين بود كه به آنها ((گفت : مواد آتشزا هيزم و مانند آن بياوريد و آن را در دو طـرف اين سد قرار دهيد, و با وسائلى كه در اختيار داريد)در آن آتش بدميد تا قطعات آهن را, سرخ و گداخته كرد)) (قال انفخوا حتى اذا جعله نارا).
                در حـقـيـقـت او مـى خواست , از اين طريق قطعات آهن را به يكديگر پيوند دهدو سد يكپارچه اى بسازد, و با اين طرح عجيب , همان كارى را كه امروز به وسيله جوشكارى انجام مى دهند انجام داد.
                سـرانـجام آخرين دستور را چنين صادر كرد: ((گفت : مس ذوب شده براى من بياوريد تا بر روى اين سد بريزم )) (قال آتونى افرغ عليه قطرا).
                و بـه ايـن تـرتيب مجموعه آن سد آهنين را با لايه اى از مس پوشانيد و آن را ازنفوذ هوا و پوسيدن حفظ كرد!.
                (آيـه )ـسرانجام چنان سد محكمى ساخت ((كه آنها [ طايفه ياجوج وماجوج ] قادر نبودند از آن بالا روند, و نمى توانستند نقبى در آن ايجاد كنند)) (فمااسطاعوا ان يظهروه وما استطاعوا له نقبا).
                (آيـه )ـدر ايـنـجـا ذوالـقرنين با اين كه كار بسيار مهمى انجام داده بود, و طبق روش مستكبران مـى بـايست به آن مباهات كند و بر خود ببالد, و يا منتى بر سر آن گروه بگذارد, اما چون مرد خدا بـود, بـا نهايت ادب چنين ((اظهار داشت : كه اين ازرحمت پروردگار من است )) (قال هذا رحمة من ربى ).
                اگر علم و آگاهى دارم و به وسيله آن مى توانم چنين گام مهمى بردارم از ناحيه خداست و اگر قدرت و نفوذ سخن دارم آن هم از ناحيه اوست .
                سپس اين جمله را اضافه كرد كه گمان نكنيد اين يك سد جاودانى و ابدى است نه ((هنگامى كه وعده پروردگارم فرا رسد آن را درهم مى كوبد)) و به يك سرزمين صاف و هموار مبدل مى سازد! (فاذا جا وعد ربى جعله دكا).
                ((و اين وعده پروردگارم حق است )) (وكان وعد ربى حقا).
                ذوالقرنين در اين گفتارش به مساله فنا دنيا و درهم ريختن سازمان آن درآستانه رستاخيز اشاره مى كند.
                نكات آموزنده اين داستان تاريخى :.
                در اين داستان نكات آموزنده فراوانى است كه در واقع هدف اصلى قرآن راتشكيل مى دهد .
                1ـ نـخـسـتـيـن درسى كه به ما مى آموزد اين است كه در جهان هيچ كارى بدون توسل به اسباب امكان ندارد, لذا خدا براى پيشرفت كار ذوالقرنين ((اسباب ))پيشرفت و پيروزى را به او داد.
                2ـ هيچ حكومتى نمى تواند بدون تشويق خادمان و مجازات خطاكاران به پيروزى برسد, اين همان اصـلـى اسـت كـه ذوالـقـرنـيـن از آن بـه خـوبـى استفاده كرد وعلى (ع ) در فرمان معروفش به ((مـالك اشتر)) كه يك دستورالعمل جامع كشوردارى است مى فرمايد: ((هيچ گاه نبايد نيكوكار و بدكار در نظر تو يكسان باشند, زيرا اين امرسبب مى شود كه نيكوكاران به كار خود بى رغبت شوند و بدكاران جسور و بى پروا)).
                3ـ تكليف شاق هرگز مناسب يك حكومت عدل الهى نيست , و به همين دليل ذوالقرنين بعد از آن كـه تـصـريـح كرد من ظالمان را مجازات خواهم كرد وصالحان را پاداش نيكو خواهم داد, اضافه نـمود: ((من برنامه سهل و آسانى به آنها پيشنهاد خواهم كرد)) تا توانايى انجام آن را از روى ميل و رغبت و شوق داشته باشند.
                4ـ يـك حـكـومـت فـراگير نمى تواند نسبت به تفاوت و تنوع زندگى مردم وشرائط مختلف آنها بى اعتنا باشد.
                5ـ ذوالقرنين حتى جمعيتى را كه به گفته قرآن سخنى نمى فهميدند (لا يكادون يفقهون قولا ) از نـظـر دور نداشت , و با هر وسيله ممكن بود به درد دل آنهاگوش فرا داد و نيازشان را برطرف ساخت .
                6ـ امـنـيـت , نـخـسـتـيـن و مـهـمترين شرط يك زندگى سالم اجتماعى است , به همين جهت ((ذوالقرنين )) براى فراهم كردن آن پرزحمت ترين كارهارا بر عهده گرفت .
                7ـ درس ديـگرى كه از اين ماجراى تاريخى مى توان آموخت اين است كه صاحبان اصلى درد, بايد در انجام كار خود شريك باشند كه ((آه صاحب درد را باشداثر)) اصولا كارى كه باشركت صاحبان اصلى درد پيش مى رود هم به بروزاستعدادهاى آنها كمك مى كند و هم نتيجه حاصل شده را ارج مى نهند و در حفظ آن مى كوشند چرا كه در ساختن آن تحمل رنج فراوان كرده اند.
                ضـمـنـا بـه خـوبـى روشـن مى شود كه حتى يك ملت عقب افتاده هنگامى كه ازطرح و مديريت صحيحى برخوردار شود مى تواند دست به چنان كار مهم ومحيرالعقولى بزند.
                8ـ يـك رهبر الهى بايد بى اعتنا به مال و ماديات باشد, و به آنچه خدا دراختيارش گذارده قناعت كند.
                در قرآن مجيد كرارا در داستان انبيا مى خوانيم : كه آنها يكى از اساسى ترين سخنهايشان اين بود كه ما در برابر دعوت خود هرگز اجر و پاداش و مالى از شمامطالبه نمى كنيم .
                9ـ محكم كارى از هر نظر درس ديگر اين داستان است .
                11ـ انـسـان هر قدر قوى و نيرومند و متمكن و صاحب قدرت شود و از عهده انجام كارهاى بزرگ بـرآيـد بـاز هـرگز نبايد به خود ببالد و مغرور گردد اين هم درس ديگرى است كه ذوالقرنين به همگان تعليم مى دهد.
                12ـ همه چيز زائل شدنى است و محكمترين بناهاى اين جهان سرانجام خلل خواهد يافت , هر چند از آهـن و پـولاد يك پارچه باشد اين آخرين درس در اين ماجرا درسى است براى همه آنها كه عملا دنيا را جاودانى مى دانند, آن چنان درجمع مال و كسب مقام , بى قيد و شرط و حريصانه مى كوشند كه گوئى هرگز مرگ وفنائى وجود ندارد.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #263
                  ياجوج و ماجوج كيانند؟.
                  در قـرآن مجيد در دو سوره از ياجوج و ماجوج سخن به ميان آمده , يكى درآيات مورد بحث و ديگر در سوره انبيا آيه96 .
                  آيـات قرآن به خوبى گواهى مى دهد كه اين دو نام متعلق به دو قبيله وحشى خونخوار بوده است كه مزاحمت شديدى براى ساكنان اطراف مركز سكونت خودداشته اند و مردم قفقاز به هنگام سفر ((كـورش )) به آن منطقه تقاضاى جلوگيرى از آنهارا از وى نمودند, و او نيز اقدام به كشيدن سد معروف ذوالقرنين نمود.
                  (آيه )ـ.
                  منزلگاه افراد بى ايمان :.
                  بـه تناسب بحثى كه در گذشته از سد ذوالقرنين و درهم كوبيدن آن در آستانه رستاخيز به ميان آمد, در اينجا به مسائل مربوط به قيام قيامت ادامه داده چنين مى گويد: ((و در آن روز (كه جهان پايان مى گيرد) ما آنها را چنان رها مى كنيم كه درهم موج مى زنند)) (وتركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض ).
                  تـعـبـير به ((يموج ))يا به خاطر فزونى و كثرت انسانها در آن صحنه است و يا به خاطر اضطراب و لرزه اى است كه به اندام انسانها در آن روز مى افتد, گوئى همچون امواج آب پيكر آنها مى لرزد.
                  سپس اضافه مى كند: ((و در صور [ شيپور] دميده مى شود, و ما همه را(حيات نوين مى بخشيم و) جمع مى كنيم )) (ونفخ فى الصور فجمعناهم جمعا).
                  بدون شك همه انسانها در آن صحنه , جمع خواهند بود, و احدى از اين قانون مستثنا نيست .
                  از مـجـمـوع آيـات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه در پايان جهان و آغازجهان ديگر, دو تحول عظيم انقلابى در عالم رخ مى دهد: نخستين تحول , فناى موجودات و انسانها در يك برنامه ضربتى اسـت , و دومـيـن بـرنامه كه معلوم نيست چه اندازه با برنامه نخست فاصله دارد, برانگيخته شدن مـردگـان آن هـم بـا يـك برنامه ضربتى ديگر است , كه از اين دو برنامه در قرآن به عنوان ((نفخ صور)) (دميدن درشيپور) تعبير شده است .
                  (آيـه )ـسـپـس به شرح حال كافران مى پردازد, هم عاقبت اعمالشان و هم صفاتى را كه موجب آن سـرنـوشـت مـى گـردد بـيان كرده , و چنين مى گويد: ((ما جهنم رادر آن روز به كافران عرضه مى داريم )) (وعرضنا جهنم يومئذ للكافرين عرضا).
                  جـهـنـم بـا عـذابـهاى رنگارنگ و مجازاتهاى مختلف دردناكش در برابر آنها كاملاظاهر و آشكار مى شود كه همين مشاهده و ظهورش در برابر آنان خود عذابى است دردناك و جانكاه , تا چه رسد به اين كه گرفتار آن شوند.
                  (آيـه )ـكـافـران كيانند و چرا گرفتار چنان سرنوشتى مى شوند؟ در يك جمله كوتاه آنها را چنين مـعـرفى مى كند: ((همانها كه پرده اى چشمانشان را از ياد من پوشانده بود)) (الذين كانت اعينهم فى غطا عن ذكرى ).
                  ((و (همانها كه گوش داشتند اما) قدرت شنوايى نداشتند)) (وكانوا لا يستطيعون سمعا).
                  در حـقـيقت آنها مهمترين وسيله حقجوئى و درك واقعيات و آنچه عامل سعادت و شقاوت انسان مى شود را از كار انداخته بودند.
                  آرى ! چهره حق آشكاراست , و همه چيز اين جهان با انسان سخن مى گويدتنها يك چشم بينا و يك گوش شنوا لازم است و بس .
                  (آيـه )ـايـن آيـه به يك نقطه انحراف فكرى آنها كه پايه اصلى انحرافات ديگرشان بوده است اشاره كـرده , مـى گـويد: ((آيا كافران پنداشتند مى توانند بندگانم رابه جاى من ولى و سرپرست خود انتخاب كنند)) (افحسب الذين كفروا ان يتخذواعبادى من دونى اوليا).
                  آيا اين بندگانى كه معبود واقع شدند همچون مسيح و فرشتگان هر قدرمقامشان والا باشد از خود چـيزى دارند كه بتوانند از ديگران حمايت كنند؟ يا به عكس , خود آنها هم هر چه داشتند از ناحيه خدا بود, حتى خودشان نيز نيازمند به هدايت او بودند اين حقيقتى است كه آنها فراموشش كردند و در شرك فرو رفتند.
                  در پـايـان آيه براى تاكيد بيشتر مى فرمايد: ((ما جهنم را براى پذيرايى كافران آماده كرده ايم )) (انا اعتدنا جهنم للكافرين نزلا ).
                  (آيه )ـ.
                  زيانكارترين مردم :.
                  ايـن آيـه و آيات آينده تا پايان سوره در عين اين كه توضيحى است براى صفات افراد بى ايمان , يك نـوع جـمـع بندى است براى تمام بحثهايى كه در اين سوره گذشت مخصوصا بحثهاى مربوط به داستان اصحاب كهف و موسى و خضر وذوالقرنين و تلاشهاى آنها در برابر مخالفانشان .
                  نـخـسـت به معرفى زيانكارترين انسانها و بدبخت ترين افراد بشر مى پردازد, امابراى تحريك حس كـنجكاوى شنوندگان در چنين مساله مهمى آن را در شكل يك سؤال مطرح مى كند و به پيامبر دسـتـور مـى دهـد: ((بـگـو: آيا به شما خبر دهم زيانكارترين مردم كيست ))؟! (قل هل ننبئكم بالا خسرين اعمالا ).
                  (آيـه )ـبـلافـاصـله خود پاسخ مى گويد تا شنونده مدت زيادى در سرگردانى نماند: زيانكارترين مـردم ((كـسـانـى هـستند كه كوششهايشان در زندگى دنيا گم ونابودشده با اين حال گمان مـى كـنـنـد كـار نـيك انجام مى دهند))! (الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا وهم يحسبون انهم يحسنون صنعا).
                  مسلما مفهوم خسران تنها اين نيست كه انسان منافعى را از دست بدهد بلكه خسران واقعى آن است كه اصل سرمايه را نيز از كف دهد, چه سرمايه اى برتروبالاتر از عقل وهوش ونيروهاى خداداد وعمر وجوانى وسلامت است ؟ همين هاكه محصولش اعمال انسان است و عمل ما تبلورى است از نيروها و قدرتهاى ما.
                  هـنـگـامـى كه اين نيروها تبديل به اعمال ويرانگر يا بيهوده اى شود گوئى همه آنها گم و نابوده شده اند.
                  امـا زيان واقعى و خسران مضاعف آنجاست كه انسان سرمايه هاى مادى ومعنوى خويش را در يك مسير غلط و انحرافى از دست دهد و گمان كند كار خوبى كرده است , نه از اين كوششها نتيجه اى برده , نه از زيانش درسى آموخته , و نه ازتكرار اين كار در امان است .
                  (آيه )ـسپس به معرفى صفات و معتقدات اين گروه زيانكار مى پردازد وچند صفت كه ريشه تمام بدبختيهاى آنهاست , بيان مى دارد.
                  نـخـسـت مـى گويد: ((آنها كسانى هستند كه به آيات پروردگارشان كافر شدند))(اولئك الذين كفروا بـايات ربهم ).
                  آيـاتـى كه چشم و گوش را بينا و شنوا مى كند, آياتى كه پرده هاى غرور را درهم مى درد, و چهره واقـعـيـت را در بـرابر انسان مجسم مى سازد, و بالاخره آياتى كه نوراست و روشنايى , و آدمى را از ظلمات اوهام و پندارها بيرون آورده به سرزمين حقايق رهنمون مى گردد.
                  ديگر اين كه آنها بعد از فراموش كردن خدا به معاد ((و لقاى او كافر شدند))(ولقائه ).
                  ((لـقااللّه )) يعنى انسان در قيامت آثار خدا را بيشتر و بهتر از هر زمان ديگرمشاهده مى كند, او را با چشم دل آشكارا مى بيند, و ايمان او نسبت به خدا يك ايمان شهودى مى شود.
                  آرى ! تـا ايـمـان به ((معاد)) در كنار ايمان به ((مبدا)) قرار نگيرد و انسان احساس نكند كه قدرتى مراقب اعمال اوست روى اعمال خود حساب صحيحى نخواهدكرد, و اصلاح نخواهد شد.
                  سـپـس اضـافـه مـى كـنـد: ((بـه خاطر همين كفر به مبدا و معاد ((اعمالشان حبطونابود شد)) (فحبطت اعمالهم ) درست همانند خاكسترى در برابر يك توفان عظيم .
                  و چـون آنـهـا عـملى كه قابل سنجش و ارزش باشد ندارند, ((لذا روز قيامت ميزانى براى آنان برپا نخواهيم كرد)) (فلا نقيم لهم يوم القيمة وزنا).
                  چـرا كـه تـوزين و سنجش مربوط به جايى است كه چيزى در بساط باشد, آنهاكه چيزى در بساط ندارند چگونه توزين و سنجش داشته باشند؟!.
                  لذا در روايت معروفى از پيغمبر اكرم (ص ) مى خوانيم : ((روز قيامت مردان فربه بزرگ جثه اى را در دادگـاه خـدا حاضر مى كنند كه وزنشان حتى به اندازه بال مگسى نيست )) چرا كه در اين جهان اعمالشان , افكارشان و شخصيتشان همه توخالى و پوك بود.
                  (آيـه )ـسـپـس ضـمـن بـيـان كيفر آنها سومين عامل انحراف و بدبختى وزيانشان را بيان كرده , مى گويد: ((كيفر آنها جهنم است به خاطر آن كه كافر شدند وآيات من و پيامبرانم را به باد استهزا و سخريه گرفتند)) (ذلك جزاؤهم جهنم بماكفروا واتخذوا آياتى ورسلى هزوا).
                  و بـه ايـن ترتيب آنها سه اصل اساسى معتقدات دينى (مبدا و معاد و رسالت انبيا) را انكار كرده و يا بالاتر از انكار آن را به باد مسخره گرفتند.
                  (آيه )ـمشخصات كفار و زيانكارترين مردم و همچنين سرانجام كارشان به خوبى دانسته شد, اكنون به سراغ مؤمنان و سرنوشتشان مى رويم تا با قرينه مقابله , وضع هر دو طرف كاملا مشخص گردد, قرآن در اين زمينه مى گويد: ((كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند باغهاى فردوس منزلگاهشان است )) (ان الذين آمنوا وعملوا الصالحات كانت لهم جنات الفردوس نزلا ).
                  ((فـردوس )) بـاغـى اسـت كـه هـمه نعمتها و تمام مواهب لازم در آن جمع باشد, وبه اين ترتيب ((فردوس )) بهترين و برترين باغهاى بهشت است .
                  (آيـه )ـو از آنـجـا كه كمال يك نعمت در صورتى خواهد بود كه دست زوال به دامن آن دراز نشود بلافاصله اضافه مى كند: ((آنها جاودانه در اين باغهاى بهشت خواهند ماند)) (خالدين فيها).
                  و با اين كه طبع مشكل پسند و تحول طلب انسان دائما تقاضاى دگرگونى وتنوع و تحول مى كند سـاكـنان فردوس ((هرگز تقاضاى نقل مكان و تحول از آن نخواهند كرد)) (لا يبغون عنها حولا ) براى اين كه هر چه مى خواهند در آنجا هست حتى تنوع و تكامل .
                  آيه ـ شان نزول : يهود هنگامى كه اين سخن الهى را از پيامبر(ص ) شنيدندكه : ((ما اوتيتم من العلم الا قليلا ;Š ((شما جز بهره كمى از دانش نداريد))((1)) گفتند:چگونه چنين چيزى مى تواند صحيح بـاشـد؟ در حالى كه به ما تورات داده شده است و هركس تورات به او داده شده , صاحب خيركثير است آيه نازل شد (وترسيمى از علم بى نهايت خدا و ناچيز بودن علم ما در برابر عمل او نمود).
                  تفسير:.
                  آنها كه اميد لقاى خدا را دارند!.
                  ايـن آيه و آيه بعد در ارتباط با كل مباحث اين سوره است , گويى قرآن مى خواهد بگويد كه آگاهى بر سرگذشت اصحاب كهف , و موسى و خضر, وذوالقرنين در برابر علم بى پايان خدا مطلب مهمى نيست .
                  روى سـخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: ((بگو: اگر درياها براى نوشتن كلمات پروردگارم مركب شود, درياها پايان مى يابد پيش از آن كه كلمات پروردگارم پايان گيرد, هر چند همانند آن را به آن اضافه كنيم )) (قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربى ولو جئنا بمثله مددا).
                  در حـقـيقت قرآن در اين آيه توجه به اين واقعيت مى دهد كه گمان مبريد عالم هستى محدود به آن است كه شما مى بينيد يا مى دانيد يا احساس مى كنيد, بلكه آن قدر عظمت و گسترش دارد كه اگـر دريـاهـا مـركـب شـوند و بخواهند نام آن و صفات وويژگيهاى آنها را بنويسند درياها پايان مى يابند پيش از آن كه موجودات جهان هستى را احصا كرده باشند.
                  قابل توجه اين كه : آيه فوق در عين اين كه گسترش بى انتهاى جهان هستى رادر گذشته و حال و آينده مجسم مى سازد, ترسيمى از علم نامحدود خداوند نيزهست , چرا كه مى دانيم خدا به همه آنـچه در پهنه هستى بوده و خواهد بود احاطه علمى دارد, بلكه علم او از وجود اين موجودات جدا نخواهد بود ـ دقت كنيد.
                  پـس بـه تـعبير ديگر مى توان گفت : اگر تمام اقيانوسهاى روى زمين مركب وجوهر شوند و همه درختان قلم گردند هرگز قادر نيستند آنچه در علم خداوند است رقم بزنند.
                  (آيـه )ـايـن آيـه كه آخرين آيه سوره كهف است مجموعه اى است از اصول اساسى اعتقادات دينى , ((تـوحـيد)) و ((معاد)) و ((رسالت پيامبر))(ص ) و در واقع همان چيزى است كه آغاز سوره كهف نيز با آن بوده است .
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #264
                    سوره مريم [19].
                    اين سوره در ((مكه )) نازل شده و 98 آيه است .
                    محتواى سوره :.
                    بطور كلى محتواى اين سوره در سه بخش خلاصه مى شود:
                    1ـ مهمترين بخش اين سوره را قسمتى از سرگذشت زكريا و مريم و حضرت مسيح (ع ) و يحيى و ابراهيم قهرمان توحيد و فرزندش اسماعيل و ادريس و بعضى ديگر از پيامبران بزرگ الهى , تشكيل مى دهد كه داراى نكات تربيتى خاصى است .
                    2ـ قـسـمـتـى ديـگـر مـسائل مربوط به قيامت و چگونگى رستاخيز و سرنوشت مجرمان و پاداش پرهيزكاران و مانند آن است .
                    3ـ بـخـش ديـگر اشارات مربوط به قرآن و نفى فرزند از خداوند و مساله شفاعت است كه مجموعا برنامه تربيتى مؤثرى را براى سوق نفوس انسانى به ايمان و پاكى و تقوا تشكيل مى دهد.
                    فضيلت تلاوت سوره :.
                    در حـديـثـى از امـام صـادق (ع ) مـى خوانيم : ((هر كس مداومت به خواندن اين سوره كند از دنيا نخواهد رفت مگر اين كه خدا به بركت اين سوره او را از نظر جان ومال و فرزند بى نياز مى كند)).
                    ايـن غـنـا و بـى نـيـازى مـسـلما بازتابى است از پياده شدن محتواى سوره در درون جان انسان و انعكاسش در خلال اعمال و رفتار و گفتار او.
                    به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                    (آيـه )ـ بـار ديـگـر در آغـاز ايـن سـوره بـه حروف مقطعه برخورد مى كنيم ((ك ,ه , ى , ع , ص )) (كهيعص ).
                    در خصوص حروف مقطعه اين سوره دو دسته از روايات در منابع اسلامى ديده مى شود:.
                    نخست رواياتى است كه هر يك از اين حروف را اشاره به يكى از اسما بزرگ خداوند (اسما الحسنى ) مى داند ((ك )) اشاره به كافى و ((ه)) اشاره به هادى , و ((ى ))اشاره به ولى , و((ع )) اشاره به عالم و ((ص )) اشاره به ((صادق الوعد)) (كسى كه در وعده خود صادق است ).
                    دوم روايـاتـى اسـت كه اين حروف مقطعه را به داستان قيام امام حسين (ع ) دركربلا تفسير كرده اسـت : ((ك )) اشـاره بـه ((كـربـلا)), ((هـا)) اشـاره به ((هلاك خاندان پيامبر))(ص ) و ((ى )) به ((يزيد)) و ((ع )) به مساله ((عطش )) و ((ص )) به ((صبر و استقامت ))حسين و ياران جانبازش .
                    البته آيات قرآن تاب معانى مختلف را دارد كه در عين تنوع منافاتى هم با هم ندارند.
                    (آيه )ـ.
                    دعاى گيراى زكرياـ.
                    بـعـد از ذكـر حروف مقطعه , نخستين سخن از داستان زكريا(ع ) شروع مى شود,مى فرمايد: ((اين يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زكريا )) (ذكررحمة ربك عبده زكريا).
                    (آيـه )ـ ((در آن هـنگام كه (از نداشتن فرزندى , سخت ناراحت و غمناك بود) پروردگارش را در خلوتگاه (عبادت ) پنهان خواند )) (اذ نادى ربه ندا خفيا).
                    (آيـه )ـ ((گـفـت : پروردگارا ! استخوانم (كه ستون پيكر من و محكمترين اعضاى تن من است ) سست شده (قال رب انى وهن العظم منى ).
                    ((و شعله پيرى تمام سرم را فراگرفته )) (واشتعل الراس شيبا).
                    سـپـس مـى افـزايد: پروردگارا ! ((و من هرگز در دعاى تو از اجابت محروم نبوده ام )) (ولم اكن بـدعائك رب شقيا) تو همواره در گذشته مرا به اجابت دعاهايم عادت دادى و هيچ گاه محرومم نساخته اى , اكنون كه پير و ناتوان شده ام سزاوارترم كه دعايم را اجابت فرمايى و نوميد بازنگردانى .
                    (آيـه )ـ سـپـس حـاجـت خـود را چنين شرح مى دهد: پروردگارا ! ((من ازبستگانم بعد از خودم بـيـمناكم (كه حق پاسدارى از آيين تو را نگاه ندارند ! و (ازطرفى ) همسرم نازا و عقيم است , تو از نزد خود جانشينى به من ببخش )) (وانى خفت الموالى من ورائى وكانت امراتى عاقرا فهب لى من لدنك وليا).
                    (آيـه )ـ ((جـانشينى كه وارث من و دودمان يعقوب باشد, و او را موردرضايتت قرار ده !)) (يرثنى ويرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا).
                    بـه عـقـيده ما ((ارث )) در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه هم ارث اموال را شامل مى شود و هم ارث مـقـامـات مـعنوى را, چرا كه اگر افراد فاسدى صاحب اختيار اموال فراوان او مى شدند به راستى نـگران كننده بود, و نيز اگر رهبرى معنوى مردم به دست افراد ناصالح مى افتاد آن نيز بسيار مايه نگرانى بود بنابراين خوف زكريا در هردو صورت قابل توجيه است .
                    (آيه )ـ.
                    زكريا به آرزوى خود رسيد:.
                    ايـن آيـه استجابت دعاى زكريا را در پيشگاه پروردگار, استجابتى آميخته بالطف و عنايت ويژه او بيان مى كند, و با اين جمله شروع مى شود ((اى زكريا! ما تو رابشارت به پسرى مى دهيم كه نامش يـحيى است پسرى (بى سابقه ) كه همنامى براى او پيش از اين قرار نداده ايم )) (يا زكريا انا نبشرك بغلا م اسمه يحيى لم نجعل له من قبل سميا).
                    (آيـه )ـ امـا زكـريـا كـه اسباب ظاهر را براى رسيدن به چنين مطلوبى مساعدنمى ديد از پيشگاه پـروردگار تقاضاى توضيح كرد و ((گفت : پروردگارا ! چگونه براى من فرزندى خواهد بود ؟ در حـالى كه همسرم نازا و عقيم است و من نيز از شدت پيرى افتاده شده ام )) (قال رب انى يكون لى غلا م وكانت امراتى عاقرا وقد بلغت من الكبر عتيا).
                    (آيـه )ـ امـا به زودى زكريا در پاسخ سؤالش اين پيام را از درگاه خداونددريافت داشت : ((فرمود: مـطلب همين گونه است كه پروردگار تو گفته و اين بر من آسان است )) (قال كذلك قال ربك هو على هين ).
                    اين مساله عجيبى نيست كه از پيرمردى همچون تو و همسرى ظاهرا نازافرزندى متولد شود ((من تو را قبلا آفريدم در حالى كه هيچ نبودى )) (وقد خلقتك من قبل ولم تك شيئا).
                    خـدايـى كـه تـوانايى دارد از هيچ , همه چيز بيافريند, چه جاى تعجب كه در اين سن و سال و اين شرايط فرزندى به تو عنايت كند.
                    (آيـه )ـ زكـريـا با شنيدن سخن فوق بسيار دلگرم و خوشحال شد و نور اميدسر تا پاى وجودش را فـراگـرفـت امـا از آنـجـا كه اين پيام از نظر او بسيار سرنوشت ساز وپراهميت بود از خدا تقاضاى نشانه اى بر اين كار كرد و((گفت : پروردگارا ! نشانه اى براى من قرار ده )) (قال رب اجعل لى آية ) .
                    بـدون شـك زكـريا به وعده الهى ايمان داشت ولى براى اطمينان بيشتر ـهمان گونه كه ابراهيم مـؤمـن بـه مـعاد تقاضاى شهود چهره معاد در اين زندگى كرد تاقلبش اطمينان بيشترى يابد ـ زكريا از خدا تقاضاى چنين نشانه و آيتى نمود.
                    ((خـدا به او فرمود: نشانه تو آن است كه سه شبانه روز تمام (در حالى كه زبانت سالم است ) قدرت سـخـن گفتن با مردم را نخواهى داشت )) تنها زبانت به ذكرخدا و مناجات با او گردش مى كند (قال آيتك الا تكلم الناس ثلث ليال سويا).
                    اين نشانه آشكارى است كه انسان با داشتن زبان سالم و قدرت بر هرگونه نيايش با پروردگار, در برابر مردم توانايى سخن گفتن را نداشته باشد.
                    (آيـه )ـ ((بـعـد از ايـن (بشارت و اين آيت روشن ) زكريا از محراب عبادتش به سراغ مردم آمد و با اشاره به آنها چنين گفت : صبح و شام تسبيح پروردگاربگوييد)) (فخرج على قومه من المحراب فاوحى اليهم ان سبحوا بكرة وعشيا).
                    چـرا كـه نـعـمـت بزرگى كه خدا به زكريا ارزانى داشته دامنه آن همه قوم را فرامى گرفت و در سرنوشت آينده همه آنها تاثير داشت .
                    از ايـن گـذشـته اين موهبت كه اعجازى محسوب مى شد مى توانست پايه هاى ايمان را در دلهاى افراد محكم كند.
                    (آيه )ـ.
                    صفات برجسته يحيى :.
                    در آيـات گذشته ديديم كه خداوند چگونه به هنگام پيرى زكريا, يحيى را به اومرحمت فرمود, به دنباله آن در اين آيه فرمان مهم الهى را خطاب به ((يحيى ))مى خوانيم : ((اى يحيى ! كتاب خدا را با قوت و قدرت بگير)) ! (يا يحيى خذ الكتاب بقوة ).
                    مـنـظور از ((كتاب )) در اينجا ((تورات )) است و منظور از گرفتن كتاب با قوت وقدرت آن است كـه بـا قـاطـعيت هرچه تمامتر محتواى آن را اجرا كند, و به تمام آن عمل نمايد, و در راه تعميم و گسترش آن از هر نيروى مادى و معنوى , فردى واجتماعى , بهره گيرد.
                    بعد از اين دستور, به مواهب دهگانه اى كه خدا به يحيى داده بود, و يا او به توفيق الهى كسب كرد, اشاره مى كند.
                    1ـ ((ما فرمان نبوت و عقل و هوش و درايت را در كودكى به او داديم ))(وآتيناه الحكم صبيا).
                    (آيـه )ـ دوم : ((و بـه او رحمت و محبت (نسبت به بندگان ) از سوى خودبخشيديم )) (وحنانا من لدنا).
                    3ـ ((و به او پاكى (روح و جان و پاكى عمل ) داديم )) (وزكوة ).
                    4ـ ((و او پرهيزكار بود)) (وكان تقيا) و از آنچه خلاف فرمان پروردگار بود,دورى مى كرد.
                    (آيه )ـ پنجم : ((او نسبت به پدر و مادرش نيكوكار بود)) (وبرا بوالديه ).
                    6ـ ((و جبار (و متكبر) و عصيانگر نبود)) (ولم يكن جبارا).
                    7ـ ((او معصيت كار و آلوده به گناه نبود)) (عصيا).
                    (آيه )ـ 8 و 9 و 10ـ و چون او جامع اين صفات برجسته و افتخارات بزرگ بود, ((سلام بر او, آن روز كـه تولد يافت , و آن روز كه مى ميرد, و آن روز كه زنده برانگيخته مى شود)) (وسلا م عليه يوم ولد ويوم يموت ويوم يبعث حيا).
                    جـمـلـه فوق نشان مى دهد كه : در تاريخ زندگى انسان و انتقال او از عالمى به عالم ديگر سه روز سـخـت وجـود دارد, روز گـام نهادن به اين دنيا ((يوم ولد)) و روزمرگ و انتقال به جهان برزخ ((يـوم يـموت )) و روز برانگيخته شدن در جهان ديگر((ويوم يبعث حيا)) و از آنجا كه اين سه روز انـتـقـالـى طـبيعتا با بحرانهايى روبرو است خداوند سلامت و عافيت خود را شامل حال بندگان خاصش قرار مى دهد و آنها رادر اين سه مرحله توفانى در كنف حمايت خويش مى گيرد.
                    #شـهـادت يـحيى ! يحيى قربانى روابط نامشروع يكى از طاغوتهاى زمان خود شد به اين ترتيب كه ((هـروديـس )) پـادشـاه هـوسباز فلسطين , عاشق ((هيروديا))دختر برادر خود شد, و تصميم به ازدواج با او گرفت !.
                    پيامبر بزرگ خدا يحيى (غ ) صريحا اعلام كرد كه اين ازدواج نامشروع است ومن به مبارزه با چنين كارى قيام خواهم كرد.
                    آن دختر كه يحيى را بزرگترين مانع راه خويش مى ديد تصميم گرفت در يك فرصت مناسبت از وى انتقام گيرد ارتباط خود را با عمويش بيشتر كرد و زيبايى خودرا دامى براى او قرار داد.
                    روزى به او گفت : من هيچ چيز جز سر يحيى را نمى خواهم ! ((هروديس )) كه ديوانه وار به آن زن عـشق مى ورزيد بى توجه به عاقبت اين كار تسليم شد و چيزى نگذشت كه سر يحيى را نزد آن زن بدكار حاضر ساختند اما عواقبت دردناك اين عمل , سرانجام دامان او را گرفت .
                    سـالار شهيدان امام حسين (ع ) مى فرمود: ((از پستيهاى دنيا اينكه سر يحيى بن زكريا را به عنوان هديه براى زن بدكاره اى از زنان بنى اسرائيل بردند)).
                    (آيه )ـ.
                    سرآغاز تولد مسيح (ع ):.
                    بـعد از بيان سرگذشت يحيى (غ ) رشته سخن را به داستان تولد عيسى (غ ) وسرگذشت مادرش مريم مى كشاند, چرا كه پيوند بسيار نزديكى در ميان اين دوماجرا است .
                    اگـر تـولـد يـحـيـى از پدرى پير و فرتوت و مادرى نازا عجيب بود, تولد عيسى ازمادر بدون پدر عجيبتر است .
                    اگـر رسيدن به مقام عقل و نبوت در كودكى , شگفت انگيز است , سخن گفتن در گهواره آن هم از كتاب و نبوت , شگفت انگيزتر است .
                    و به هر حال هر دو آيتى است از قدرت خداوند بزرگ , يكى از ديگرى بزرگتر, و اتفاقا هر دو مربوط به كسانى است كه با هم قرابت بسيار نزديك از جهت نسب داشتند چرا كه مادر يحيى خواهر مادر مريم بود, و هر دو زنانى نازا و عقيم بودند و در آرزوى فرزندى صالح به سر مى بردند.
                    آيـه مـى گـويد: ((و در كتاب آسمانى قرآن از مريم سخن بگو آنگاه كه از خانواده خود (به صورت مـتـواضـعـانـه و گمنام ) جدا شده و در يك منطقه شرقى قرار گرفت ))(واذكر فى الكتاب مريم اذانتبذت من اهلها مكانا شرقيا).
                    او در حـقيقت مى خواست مكانى خالى و فارغ از هرگونه دغدغه پيدا كند كه به راز و نياز با خداى خود بپردازد.
                    (آيه )ـ در اين هنگام , مريم ((ميان خود و آنان حجابى افكند)) تاخلوتگاهش از هر نظر براى عبادت آماده باشد (فاتخذت من دونهم حجابا).
                    ((در ايـن هـنگام ما روح خود (يكى از فرشتگان بزرگ ) را به سوى او فرستاديم و او در شكل انسان كـامـل بـى عيب و نقص و خوش قيافه اى بر مريم ظاهر شد))(فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا).
                    (آيه )ـ پيداست كه در اين موقع مريم از ديدن چنين منظره اى كه مردبيگانه زيبايى به خلوتگاه او راه يـافته چه ترس و وحشتى به او دست مى دهد ؟ لذابلافاصله ((صدا زد: من به خداى رحمان از تو پناه مى برم اگر پرهيزكار هستى )) (قالت انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا).
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #265

                      و اين نخستين لرزه اى بود كه سراسر وجود مريم را فراگرفت .
                      بردن نام خداى رحمان , و توصيف او به رحمت عامه اش از يك سو, وتشويق او به تقوا و پرهيزكارى از سوى ديگر, همه براى آن بود كه اگر آن شخص ناشناس قصد سوئى دارد او را كنترل كند.
                      (آيـه )ـ مـريـم با گفتن اين سخن در انتظار عكس العمل آن مرد ناشناس بود,انتظارى آميخته با وحـشـت و نـگـرانى بسيار, اما اين حالت ديرى نپاييد, ناشناس زبان به سخن گشود و ماموريت و رسـالـت عظيم خويش را چنين بيان كرد و ((گفت : من فرستاده پروردگار توام )) ! (قال انما انا رسول ربك ).
                      ايـن جـمـلـه هـمچون آبى كه بر آتش بريزد, به قلب پاك مريم آرامش بخشيدولى اين آرامش نيز چـندان طولانى نشد, چرا كه بلافاصله افزود: من آمده ام ((تا پسر پاكيزه اى (از نظر خلق و خوى و جسم و جان ) به تو ببخشم )) ! (لا هب لك غلا ما زكيا).
                      (آيـه )ـ از شنيدن اين سخن لرزش شديدى وجود مريم را فرا گرفت و بارديگر در نگرانى عميقى فرو رفت و ((گفت : چگونه ممكن است من صاحب پسرى شوم , در حالى كه تا كنون انسانى با من تـماس نداشته و هرگز زن آلوده اى نبوده ام )) ؟!(قالت انى يكون لى غلا م ولم يمسسنى بشر ولم اك بغيا).
                      او در اين حال تنها به اسباب عادى مى انديشيد.
                      (آيه )ـ اما به زودى توفان اين نگرانى مجدد با شنيدن سخن ديگرى ازپيك پروردگار فرو نشست او بـا صراحت به مريم ((گفت : مطلب همين است كه پروردگارت فرموده , اين كار بر من سهل و آسان است )) (قال كذلك قال ربك هوعلى هين ).
                      تـو كـه خوب از قدرت من آگاهى , تو كه ميوه هاى بهشتى را در فصلى كه دردنيا شبيه آن وجود نـداشـت در كنار محراب عبادت خويش ديده اى , تو كه ميدانى جدت ((آدم )) از خاك آفريده شد, اين چه تعجب است كه از اين خبر دارى ؟!.
                      سپس افزود: ((و ما مى خواهيم او را آيه و اعجازى براى مردم قرار دهيم ))(ولنجعله آية للناس ).
                      و ما مى خواهيم او را ((رحمتى از سوى خود)) براى بندگان بنماييم (ورحمة منا).
                      و به هر حال ((اين امرى است پايان يافته )) و جاى گفتگو ندارد (وكان امرا مقضيا).

                      (آيه )ـ.
                      مريم در كشاكش سخت ترين طوفانهاى زندگى :.
                      ((سرانجام مريم باردار شد)) (فحملته ) و آن فرزند موعود در رحم او جاى گرفت .
                      ((اين امر سبب شد كه او (از بيت المقدس ) به مكان دوردستى برود))(فانتبذت به مكانا قصيا).
                      او در اين حالت در ميان يك بيم و اميد, يك حالت نگرانى توام با سروربه سر مى برد, گاهى به اين مى انديشيد كه اين حمل سرانجام فاش خواهد شد, چه كسى از من قبول مى كند زنى بدون داشتن همسر باردار شود, من با اين اتهام چه كنم ؟.
                      امـا از سـوى ديگر, احساس مى كرد كه اين فرزند پيامبر موعود الهى است يك تحفه بزرگ آسمانى مـى بـاشـد, خـداونـدى كه مرا به چنين فرزندى بشارت داده و باچنين كيفيت معجزآسايى او را آفريده چگونه تنهايم خواهد گذاشت ؟.
                      (آيـه )ـ هر چه بود دوران حمل پايان گرفت , گرچه در اين حالت زنان به آشنايان و دوستان خود پـناه مى برند تا براى تولد فرزند به آنها كمك كنند, ولى چون وضع مريم يك وضع استثنايى بود و هرگز نمى خواست كسى وضع حمل او راببيند, با آغاز درد زائيدن , راه بيابان را پيش گرفت .
                      قـرآن در ايـن زمـيـنه مى گويد: ((درد وضع حمل , او را به كنار درخت خرمايى كشاند)) (فاجاها المخاض الى جذع النخلة ).
                      كه تنها بدنه اى از آن درخت باقى مانده , يعنى درختى خشكيده بود.
                      در اين حالت , توفانى از غم و اندوه , سراسر وجود پاك مريم را فراگرفت به قدرى اين توفان سخت بود كه اين بار بر دوشش سنگينى مى كرد كه بى اختيار((گفت : اى كاش پيش از اين مرده بودم و بكلى فراموش مى شدم )) ! (قالت يا ليتنى مت قبل هذا وكنت نسيا منسيا).
                      بـديـهـى اسـت تنها ترس تهمتهاى آينده نبود كه قلب مريم را مى فشرد,مشكلات و مصائب ديگر مـانند وضع حمل بدون قابله و دوست و ياور, دربيابانى تنهاى تنها, نبودن محلى براى استراحت , آبى براى نوشيدن و غذا براى خوردن , وسيله براى نگاهدارى مولود جديد, اينها همه امورى بود كه سخت او را تكان مى داد.
                      (آيـه )ـ اما اين حالت زياد به طول نيانجاميد و همان نقطه روشن اميد كه همواره در اعماق قلبش وجـود داشـت درخـشـيـدن گـرفت ;Š ((ناگهان از طرف پايين پايش صدا زد كه : غمگين مباش ! پروردگارت زير پاى تو چشمه آبى (گوارا) قرارداده است )) (فناديها من تحتها الا تحزنى قد جعل ربك تحتك سريا).
                      (آيه )ـ و نظرى به بالاى سرت بيفكن چگونه ساقه خشكيده به درخت نخل بارورى تبديل شده كه مـيـوه هـا, شـاخه هايش را زينت بخشيده اند ((تكانى به اين درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد)) (وهزى اليك بجذع النخلة تساقطعليك رطبا جنيا).
                      (آيه )ـ از اين غذاى لذيذ و نيروبخش ((بخور, و (از آن آب گوارا) بنوش ))(فكلى واشربى ).
                      ((و چشمت را (به اين مولود جديد) روشن دار)) ! (وقرى عينا).
                      و اگر از آينده نگرانى , آسوده خاطر باش ((پس هرگاه بشرى ديدى (و از تو دراين زمينه توضيح خواست ) با اشاره بگو: من براى خداى رحمان روزه گرفته ام (روزه سكوت ) و به همين دليل امروز بـا احـدى سخن نمى گويم )) (فاما ترين من البشر احدا فقولى انى نذرت للرحمن صوما فلن اكلم اليوم انسيا).
                      بنابراين , از هر نظر آسوده خاطر باش و غم و اندوه به خاطرت راه نيابد.
                      از تعبير آيه چنين بر مى آيد كه نذر روزه سكوت .
                      بـراى آن قوم و جمعيت , كار شناخته شده اى بود, به همين دليل اين كار را براو ايراد نگرفتند ولى اين نوع روزه در شرع اسلام , مشروع نيست .
                      از امام على بن الحسين (ع ) در حديثى چنين نقل شده : ((روزه سكوت حرام است )).
                      از امـيـرمؤمنان على (ع ) مى خوانيم كه از پيامبراسلام (ص ) نقل مى فرمايد(بايد اولين چيزى كه زن پس از وضع حمل مى خورد رطب باشد)).
                      و از پاره اى از روايات استفاده مى شود كه بهترين غذاى زن باردار و داروى اورطب است .
                      (آيه )ـ.
                      مسيح در گاهواره سخن مى گويد:.
                      ((سـرانـجـام مريم در حالى كه او (كودكش ) را در آغوش گرفته بود, نزد قومش آورد)) (فاتت به قومها تحمله ).
                      هـنـگـامـى كـه آنها كودكى نوزاد را در آغوش او ديدند, دهانشان از تعجب بازماند, بعضى كه در قضاوت و داورى , عجول بودند گفتند: حيف از آن سابقه درخشان , با اين آلودگى ! و صد حيف از آن دودمـان پـاكـى كـه ايـن گـونه بدنام شد((گفتند: اى مريم ! كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى )) ! (قالوا يا مريم لقد جئت شيئا فريا).
                      (آيـه )ـ بـعـضـى بـه او رو كردند و گفتند: ((اى خواهر هارون ! پدر تو آدم بدى نبود, مادرت نيز هرگز آلودگى نداشت )) (يا اخت هرون ما كان ابوك امرا سووما كانت امك بغيا).
                      ايـنكه آنها به مريم گفتند: ((اى خواهر هارون )) ! به جهت اين است كه هارون مرد پاك و صالحى بود, آن چنان كه در ميان بنى اسرائيل ضرب المثل شده بود, هركس را مى خواستند به پاكى معرفى كنند مى گفتند: او برادر يا خواهر هارون است .
                      (آيـه )ـ در اين هنگام , مريم به فرمان خدا سكوت كرد, تنها كارى كه انجام داد اين بود كه : ((اشاره به نوزادش عيسى كرد)) (فاشارت اليه ) اما اين كار بيشترتعجب آنها را برانگيخت .
                      ((بـه او گـفتند: ما چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم )) ؟! (قالواكيف نكلم من كان فى المهد صبيا).
                      (آيـه )ـ به هر حال , جمعيت از شنيدن اين گفتار مريم نگران و حتى شايدعصبانى شدند آن چنان كـه طـبق بعضى از روايات به يكديگر گفتند: مسخره واستهزا او, از انحرافش از جاده عفت , بر ما سخت تر و سنگينتر است !.
                      ولـى ايـن حـالـت چـنـدان بـه طول نيانجاميد ؟ چرا كه آن كودك نوزاد زبان به سخن گشود و ((گفت : من بنده خدايم )) (قال انى عبداللّه ).
                      ((او كتاب آسمانى به من مرحمت كرده )) (آتينى الكتاب ).
                      ((و مرا پيامبر قرار داده است )) (وجعلنى نبيا).
                      (آيـه )ـ ((و خـداونـد مرا وجودى پربركت (وجودى مفيد از هر نظر براى بندگان ) در هر جا باشم قرار داده است )) (وجعلنى مباركا اين ما كنت ).
                      ((و مرا تا زنده ام توصيه به نماز و زكات كرده است )) (واوصينى بالصلوة والزكوة مادمت حيا).
                      (آيه )ـ و نيز ((مرا نيكوكار و قدردان و خيرخواه , نسبت به مادرم )) قرار داده است (وبرا بوالدتى ).
                      ((و مرا جبار و شقى قرار نداده است )) (ولم يجعلنى جبارا شقيا).
                      در روايـتى مى خوانيم كه حضرت عيسى (غ ) مى گويد: ((قلب من نرم است ومن خود را نزد خود كوچك مى دانم )) اشاره به اين كه نقطه مقابل جبار و شقى اين دووصف است .
                      (آيـه )ـ و سرانجام اين نوزاد (حضرت مسيح ) مى گويد: ((و سلام و درودخدا بر من باد آن روز كه متولد شدم , و آن روز كه مى ميرم , و آن روز كه زنده برانگيخته مى شوم )) (والسلا م على يوم ولدت يوم اموت ويوم ابعث حيا).
                      ايـن جمله هم در مورد يحيى آمده و هم در مورد حضرت مسيح (غ ), با اين تفاوت كه در مورد اول خداوند اين سخن را مى گويد و در مورد دوم مسيح (غ ) اين تقاضا را دارد.
                      (آيه )ـ.
                      مگر فرزند براى خدا ممكن است ؟!.
                      بـعـد از آن كـه قـرآن مجيد در آيات گذشته ترسيم بسيار زنده و روشنى ازماجراى تولد حضرت مـسـيح (ع ) كرد به نفى خرافات و سخنان شرك آميزى كه درباره عيسى گفته اند پرداخته چنين مى گويد: ((اين است عيسى بن مريم )) (ذلك عيسى ابن مريم ).
                      مـخـصـوصـا در ايـن عـبارت روى فرزند مريم بودن او تاكيد مى كند تا مقدمه اى باشد براى نفى فرزندى خدا.
                      و بـعـد اضـافـه مى نمايد: ((اين قول حقى است كه آنها در آن شك و ترديدمى كنند)) و هريك در جاده اى انحرافى گام نهادند (قول الحق الذى فيه يمترون ).
                      (آيـه )ـ در ايـن آيـه با صراحت مى گويد: ((هرگز براى خدا شايسته نبودفرزندى انتخاب كند او منزه و پاك از چنين چيزى است )) (ما كان للّه ان يتخذ من ولد سبحانه ).
                      بـلـكه ((او هرگاه چيزى را (اراده كند و) فرمان دهد به آن مى گويد: موجود باش آن نيز موجود مى شود)) (اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ).
                      اشـاره به اين كه : دارا بودن فرزند ـن چنان كه مسيحيان در مورد خدامى پندارندـ با قداست مقام پـروردگـار سازگار نيست , از يك سو لازمه آن جسم بودن و از سوى ديگر محدوديت , و از سوى سوم نياز خداوند است .
                      تعبير ((كن فيكون )).
                      ترسيم بسيار زنده اى از وسعت قدرت خدا و تسلط و حاكميت او در امرخلقت است .
                      (آيـه )ـ آخـريـن سـخن عيسى بعد از معرفى خويش با صفاتى كه گفته شداين است كه بر مساله تـوحيد مخصوصا در زمينه عبادت تاكيد كرده , مى گويد: ((وخداوند پروردگار من و شماست او را پرستش كنيد اين است راه راست )) (وان اللّه ربى وربكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم ).
                      و بـه ايـن تـرتـيـب مـسـيـح (ع ) از آغاز حيات خود با هرگونه شرك و پرستش خدايان دوگانه و چندگانه مبارزه كرد.
                      (آيه )ـ ولى با اين همه تاكيدى كه مسيح (ع ) در زمينه توحيد و پرستش خداوند يگانه داشت ((بعد از او گـروهـهايى از ميان پيروانش اختلاف كردند)) و عقايدگوناگونى مخصوصا در باره مسيح ابراز داشتند (فاختلف الا حزاب من بينهم ).
                      ((واى بـه حـال آنها كه راه كفر و شرك را پيش گرفتند, از مشاهده روز عظيم رستاخيز)) (فويل للذين كفروا من مشهد يوم عظيم ).
                      تاريخ مسيحيت نيز به خوبى گواهى مى دهد كه آنها تا چه اندازه بعد ازحضرت مسيح (ع ) در باره او و مساله توحيد اختلاف كردند.
                      بـعضى گفتند: او خداست كه به زمين نازل شده است ! عده اى را زنده كرده وعده اى را ميرانده سپس به آسمان صعود كرده است !.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #266
                        بعضى ديگر گفتند: او فرزند خداست !.
                        و بـعـضـى ديگر گفتند: او يكى از اقانيم سه گانه (سه ذات مقدس ) است , اب وابن و روح القدس (خداى پدر, خداى پسر و روح القدس )!.
                        و بعضى ديگر گفتند: او سومين آن سه نفر است : خداوند معبود است , اوهم معبود, و مادرش هم معبود!.
                        سرانجام بعضى گفتند: او بنده خداست و فرستاده او.
                        و از آنجا كه انحراف از اصل توحيد, بزرگترين انحراف مسيحيان محسوب مى شود در ذيل آيه فوق ديديم كه چگونه خداوند آنها را تهديد مى كند.
                        (آيـه )ـ ايـن آيـه وضع آنها را در صحنه رستاخيز بيان كرده , مى گويد: ((آنهادر آن روز كه نزد ما مى آيند چه گوشهاى شنوا و چه چشمهايى بينا پيدا مى كنند !ولى اين ستمگران , امروز كه در دنيا هستند در گمراهى آشكارند)) (اسمع بهم وابصريوم ياتوننا لكن الظالمون اليوم فى ضلا ل مبين ).
                        اصـولا مـشـاهـده آن دادگاه و آثار اعمال , خواب غفلت را از چشم و گوش انسان مى برد, و حتى كوردلان آگاه و دانا مى شوند, ولى چه سود كه اين بيدارى وآگاهى به حال آنها مفيد نيست .
                        (آيه )ـ بار ديگر روى سرنوشت افراد بى ايمان و ستمگر در آن روز تكيه كرده , مى فرمايد: ((آنان را از روز حسرت [ روز رستاخيز كه براى همه مايه تاسف است ] بترسان , در آن هنگام كه همه چيز پايان مـى يابد ! و آنها در غفلتند و ايمان نمى آورند)) ! (وانذرهم يوم الحسرة اذ قضى الا مروهم فى غفلة وهم لا يؤمنون ).
                        هـم نـيكوكاران تاسف مى خورند اى كاش بيشتر عمل نيك انجام داده بودند وهم بدكاران چرا كه پرده ها كنار مى رود و حقايق اعمال و نتائج آن بر همه كس آشكارمى شود.
                        (آيـه )ـ ايـن آيـه بـه هـمـه ظـالمان و ستمگران هشدار مى دهد اين امولى كه در اختيار آنهاست , جـاودانى نيست همان گونه كه حيات خود آنها هم جاودانى نمى باشد, بلكه وارث نهايى همه اينها خداست , مى فرمايد: ((ما زمين و تمام كسانى را كه بر آن هستند به ارث مى بريم و همگى سرانجام به سوى ما باز مى گردند)) (انانحن نرث الا رض ومن عليها والينا يرجعون ).
                        (آيه )ـ.
                        منطق گيرا و كوبنده ابراهيم (ع ):.
                        در ايـنـجـا قسمتى از زندگانى قهرمان توحيد, ابراهيم خليل پرده بر مى دارد وتاكيد مى كند كه دعوت اين پيامبر بزرگ ـهمانند همه رهبران الهى ـ از نقطه توحيدآغاز شده است .
                        آيه مى گويد: ((در اين كتاب [قرآن ] از ابراهيم ياد كن )) (واذكر فى الكتاب ابرهيم ).
                        ((چـرا كـه او مـردى بـسيار راستگو وتصديق كننده (تعليمات و فرمانهاى الهى ) ونيز پيامبر خدا بود)) (انه كان صديقا نبيا).
                        در واقـع بارزترين صفتى كه در پيامبران و حاملان وحى الهى لازم است همين معنى مى باشد كه آنها فرمان پروردگار را بى كم و كاست به بندگان خدا برسانند.
                        (آيـه )ـ سپس به شرح گفتگوى او با پدرش ((آزر)) مى پردازد ـپدر در اينجااشاره به عمو است ـ و چـنـيـن مى گويد: ((در آن هنگام كه به پدرش گفت : اى پدر چراچيزى را پرستش مى كنى كه نـمى شنود و نمى بيند و نمى تواند هيچ مشكلى را از توحل كند)) (اذ قال لا بيه يا ابت لم تعبد ما لا يسمع ولا يبصر ولا يغنى عنك شيئا).
                        ايـن بـيـان كـوتـاه و كـوبـنـده يـكى از بهترين دلايل نفى شرك و بت پرستى است چرا كه يكى از انگيزه هاى انسان در مورد شناخت پروردگار انگيزه سود و زيان است كه علماى عقايد از آن تعبير به مساله ((دفع ضرر محتمل )) كرده اند.
                        او مـى گـويد: چرا تو به سراغ معبودى مى روى كه نه تنها مشكلى از كار تونمى گشايد بلكه اصلا قدرت شنوايى و بينائى ندارد.
                        (آيـه )ـ پـس از آن , ابـراهيم با منطق روشنى , او را دعوت مى كند كه در اين امر از وى تبعيت كند مـى گويد: ((اى پدر ! علم و دانشى نصيب من شده كه نصيب تونشده , بنابراين , از من پيروى كن (و سـخـن مـرا بـشنو) تا تو را به راه راست هدايت كنم )) (يا ابت انى قد جانى من العلم مالم ياتك فاتبعنى اهدك صراطا سويا).
                        مـن از طـريـق وحـى الـهى آگاهى فراوانى پيدا كرده ام و با اطمينان مى توانم بگويم كه راه خطا نخواهم پيمود و تو را به راه خطا هرگز دعوت نمى كنم .
                        (آيه )ـ سپس اين جنبه اثباتى را با جنبه نفى و آثارى كه بر مخالفت اين دعوت مترتب مى شود توام كـرده , مـى گـويـد: ((پـدرم ! شيطان را پرستش مكن , چراكه شيطان هميشه نسبت به خداوند رحمان , عصيانگر بوده است )) (يا ابت لا تعبدالشيطان ان الشيطان كان للرحمن عصيا).
                        مـنـظـور از عـبادت در اينجا به معنى اطاعت و پيروى فرمان است كه اين خوديك نوع از عبادت محسوب مى شود.
                        (آيـه )ـ بار ديگر او را متوجه عواقب شوم شرك و بت پرستى كرده ,مى گويد: ((اى پدر ! من از اين مـى تـرسـم كـه (با اين شرك و بت پرستى كه دارى )عذابى از ناحيه خداوند رحمان به تو رسد, در نتيجه از دوستان شيطان باشى )) (ياابت انى اخاف ان يمسك عذاب من الرحمن فتكون للشيطان وليا).
                        تعبير ابراهيم در برابر عمويش ((آزر)) در اينجا بسيار جالب است از يك سومرتبا او را با خطاب ((يا ابت )).
                        (پـدرم ) كه نشانه ادب و احترام است مخاطب مى سازد و از سوى ديگر جمله ((ان يمسك )) نشان مى دهد كه ابراهيم از رسيدن كوچكترين ناراحتى به آزر ناراحت ونگران است .
                        (آيه )ـ.
                        نتيجه دورى از شرك و مشركان :.
                        سخنان منطقى ابراهيم در طريق هدايت پدرش گذشت , اكنون نوبت بازگوكردن پاسخهاى آزر است تا از مقايسه اين دو با يكديگر, حقيقت و واقعيت آشكار وروشن شود.
                        قـرآن مـى گويد: نه تنها دلسوزيهاى ابراهيم و بيان پربارش به قلب آزر ننشست بلكه او از شنيدن ايـن سـخـنـان , سخت برآشفت و ((گفت : اى ابراهيم ! آيا تو ازخدايان من روى گردانى ))؟ (قال اراغب انت عن آلهتى يا ابرهيم ).
                        ((اگر از اين كار خوددارى نكنى بطور قطع تو را سنگسار خواهم كرد)) (لئن لم تنته لا رجمنك ).
                        ((و اكنون از من دور شو)) تا ديگر تو را نبينم (واهجرنى مليا).
                        (آيه )ـ ولى با اين همه , ابراهيم همانند همه پيامبران و رهبران آسمانى ,تسلط بر اعصاب خويش را هـمچنان حفظ كرد, و در برابر اين تندى و خشنونت شديد, با نهايت بزرگوارى ((گفت : سلام بر تو)) (قال سلا م عليك ).
                        ايـن ((سـلام )) مـمـكن است توديع و خداحافظى باشد كه با گفتن آن و چندجمله بعد, ابراهيم , ((آزر)) را ترك گفت و ممكن است سلامى باشد كه به عنوان ترك دعوى گفته مى شود.
                        سـپس اضافه كرد: ((من به زودى براى تو از پروردگارم تقاضاى آمرزش مى كنم چرا كه او نسبت به من , رحيم و لطيف و مهربان است )) (ساستغفر لك ربى انه كان بى حفيا).
                        در واقع ابراهيم در مقابل خشونت و تهديد آزر, مقابله به ضد نمود.
                        (آيـه )ـ سـپـس چـنـيـن گفت : ((من از شما (از تو و اين قوم بت پرست )كناره گيرى مى كنم , و همچنين از آنچه غير از خدا مى خوانيد)) يعنى از بتها(واعتزلكم وما تدعون من دون اللّه ).
                        ((و تنها پروردگارم را مى خوانم , و اميد است كه دعاى من در پيشگاه پروردگارم بى پاسخ نماند)) (وادعوا ربى عسى الا اكون بدعا ربى شقيا).
                        ايـن آيـه از يـك سـو, ادب ابراهيم را در مقابل آزر نشان مى دهد, و از سوى ديگر قاطعيت او را در عقيده اش مشخص مى كند.
                        (آيـه )ـ ابـراهيم به گفته خود وفا كرد و بر سر عقيده خويش با استقامت هرچه تمامتر باقى ماند, هـمـواره منادى توحيد بود, هرچند تمام اجتماع فاسد آن روز بر ضد او قيام كردند, اما او سرانجام تـنـهـا نماند, پيروان فراوانى در تمام قرون واعصار پيدا كرد بطورى كه همه خداپرستان جهان به وجودش افتخار مى كنند.
                        قـرآن در ايـن زمـيـنـه مـى گـويـد: ((هـنـگامى كه ابراهيم از آن بت پرستان و از آنچه غير از اللّه مى پرستيدند كناره گيرى كرد, اسحاق و (بعد از اسحاق , فرزندش ) يعقوب را به او بخشيديم , و هر يـك از آنـها را پيامبر بزرگى قرار داديم )) (فلما اعتزلهم ومايعبدون من دون اللّه وهبنا له اسحق ويعقوب وكلا جعلنا نبيا).
                        اين موهبت بزرگ , نتيجه آن استقامتى بود كه ابراهيم (ع ) در راه مبارزه با بتها وكناره گيرى از آن آيين باطل از خود نشان داد.
                        (آيه )ـ علاوه بر اين , ((ما به آنها از رحمت خود بخشيديم )) (ووهبنا لهم من رحمتنا).
                        رحمت خاصى كه ويژه خالصين و مخلصين و مردان مجاهد و مبارز راه خداست .
                        و سـرانـجام ((براى اين پدر و فرزندانش , نام نيك و زبان خير و مقام برجسته (در ميان همه امتها) قرار داديم )) (وجعلنا لهم لسان صدق عليا).
                        ايـن در حـقـيـقت پاسخى است به تقاضاى ابراهيم كه در سوره شعرا آيه 84آمده است واجعل لى لسان صدق فى الا خرين ;Š ((خدايا ! براى من نام نيك درامتهاى آينده قرار ده )).
                        (آيه )ـ.
                        موسى پيامبرى مخلص و برگزيده :.
                        اين آيه و دو آيه بعد اشاره كوتاهى به موسى (ع ) دارد كه فرزندى است ازدودمان ابراهيم .
                        نـخـست روى سخن را به پيامبراسلام (ص ) كرده , مى گويد: ((و در اين كتاب (آسمانى ) از موسى ياد كن )) (واذكر فى الكتاب موسى ).
                        سپس پنج قسمت از مواهبى را كه به اين پيامبر بزرگ مرحمت فرمودبازگو مى كند:.
                        1ـ او به خاطر اطاعت و بندگى خدا به جايى رسيد كه , پروردگار او را خالص و پاك ساخت به اين ترتيب ((كه او مخلص بود)) (انه كان مخلصا).
                        و مـسـلـمـا كـسى كه به چنين مقامى برسد از خطر انحراف و آلودگى مصون خواهد بود چرا كه شـيـطـان با تمام اصرارى كه براى منحرف ساختن بندگان خدادارد خودش اعتراف مى كند كه قدرت بر گمراه كردن ((مخلصين )) ندارد.
                        2ـ((و رسول و پيامبرى والامقام بود)) (وكان رسولا نبيا).
                        حـقـيـقـت رسـالت اين است كه ماموريتى بر عهده كسى بگذارند و او موظف به تبليغ و اداى آن ماموريت شود, و اين مقامى است كه همه پيامبرانى كه ماموردعوت بودند داشتند.
                        (آيه )ـ سوم : اين آيه اشاره به آغاز رسالت موسى كرده , مى گويد: ((ما اورا از طرف راست كوه طور فرا خوانديم )) (وناديناه من جانب الطور الا يمن ).
                        در آن شـب تـاريك و پروحشتى كه با همسرش از بيابانهاى ((مدين )) گذشته وبه سوى مصر در حركت بود به همسرش درد وضع حمل دست داد, و گرفتارسرماى شديدى شد و به دنبال شعله آتشى در حركت بود, ناگهان برقى از دوردرخشيد و ندايى برخاست و به موسى (ع ) فرمان رسالت داده شد, و اين بزرگترين افتخار و شيرين ترين لحظه در عمر او بود.
                        4ـ علاوه بر اين ((ما او را نزديك ساختيم و با او سخن گفتيم )) (وقربناه نجيا)نداى الهى موهبتى بود و تكلم با او موهبت ديگر.
                        (آيـه )ـ پـنـجـم : و سـرانـجـام ((از رحـمـت خـود, برادرش هارون را كه او نيزپيامبرى بود به او بخشيديم )) تا پشتيبان و يار و همكار او باشد (ووهبنا له من (آيه رحمتنا اخاه هرون نبيا).
                        (آيه )ـ.
                        اسماعيل پيامبر صادق الوعد:.
                        در ايـنـجا سخن از ((اسماعيل )) بزرگترين فرزند ابراهيم , به ميان مى آورد, و يادابراهيم را با ياد فرزندش اسماعيل , و برنامه هايش را با برنامه هاى او تكميل مى كند,و پنج صفت از صفات برجسته او راكه مى تواند براى همگان الگو باشد بيان مى كند.
                        روى سـخـن را بـه پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: ((و در اين كتاب (آسمانى ) ازاسماعيل (نيز) ياد كن )) (واذكرنى فى الكتاب اسمعيل ).
                        ((كه او در وعده هايش صادق بود)) (انه كان صادق الوعد).
                        ((و پيامبر عالى مقامى بود)) (وكان رسولا نبيا).
                        (آيـه )ـ ((و او هـمـواره خـانـواده خـود را بـه نماز و زكات , امر مى كرد)) (وكان يامر اهله بالصلوة والزكوة ).
                        ((و همواره مورد رضايت پروردگارش بود)) (وكان عند ربه مرضيا).
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #267
                          (آيه )ـ.
                          اينها پيامبران راستين بودند, اما.
                          در آخرين قسمت از يادآوريهاى اين سوره , سخن از ادريس پيامبر, به ميان آمده است .
                          نـخـست مى گويد: ((و در اين كتاب (آسمانى قرآن ) از ادريس ياد كن كه اوصديق و پيامبر بود)) (واذكر فى الكتاب ادريس انه كان صديقا نبيا).
                          (آيـه )ـ سـپـس بـه مـقام بلندپايه او اشاره كرده , مى گويد: ((و ما او را به مقام بلندى رسانديم )) (ورفعناه مكانا عليا).
                          منظور, عظمت مقامات معنوى و درجات روحانى اين پيامبر بزرگ است .
                          (آيه )ـ سپس به صورت يك جمع بندى از تمام افتخاراتى كه در آيات گذشته پيرامون انبيا بزرگ و صـفـات و حـالات آنها و مواهبى كه خداوند به آنها داده بود, بيان گرديد چنين مى گويد: ((آنها پـيـامـبـرانـى بودند كه خداوند آنان را مشمول نعمت خود قرار داده بود)) (اولئك الذين انعم اللّه عليهم من النبيين ).
                          ((كـه بـعضى از فرزندان آدم بودند, و بعضى از فرزندان كسانى كه با نوح دركشتى سوار كرديم و بـعـضـى از دودمـان ابـراهـيـم و اسرائيل )) (من ذرية آدم وممن حملنا مع نوح ومن ذرية ابرهيم واسرائيل ).
                          مـنـظور از ((ذريه آدم )) در اين آيه , ادريس است كه طبق مشهور, جد نوح پيامبربود, و منظور از ((ذريـه كـسانى كه با نوح بر كشتى سوار شدند)) ابراهيم است , زيراابراهيم از فرزندان سام فرزند نوح بوده .
                          و مـنـظـور از ((ذريـه ابـراهيم )) اسحاق و اسماعيل و يعقوب است , و منظور از((ذريه اسرائيل )), موسى و هارون و زكريا و يحيى و عيسى مى باشد.
                          سـپس اين بحث را با ياد پيروان راستين اين پيامبران بزرگ تكميل كرده ,مى گويد: ((و از كسانى كه هدايت كرديم و برگزيديم (افرادى هستند كه ) وقتى آيات خداوند رحمان بر آنها خوانده شود به خاك مى افتند و سجده مى كنند, و سيلاب اشكشان سرازير مى شود)) (وممن هدينا واجتبينا اذا تتلى عليهم آيـات الرحمن خروا سجدا وبكيا).
                          (آيـه )ـ سـپس از گروهى كه از مكتب انسان ساز انبيا جدا شدند و پيروانى ناخلف از آب در آمدند سـخـن مـى گـويـد و قـسـمتى از اعمال زشت آنها را برشمرده ,مى گويد: ((بعد از آنها فرزندان نـاشـايـسـتـه اى روى كـار آمدند كه نماز را ضايع كردند, واز شهوات پيروى نمودند كه به زودى (مجازات ) گمراهى خود را خواهند ديد))(فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلوة واتبعوا الشهوات فسوف يلقون غيا).
                          ايـن جـمله ممكن است اشاره به گروهى از بنى اسرائيل باشد كه در طريق گمراهى گام نهاده , پيروى از را بر ذكر خدا ترجيح دادند.
                          و منظور از ضايع كردن نماز در اينجا انجام دادن اعمالى است كه نماز را درجامعه ضايع كند.
                          (آيـه )ـ از آنـجـا كـه برنامه قرآن در همه جا اين است كه راه بازگشت به سوى ايمان و حق را باز بگذارد در اينجا نيز بعد از ذكر سرنوشت نسلهاى ناخلف چنين مى گويد: ((مگر آنها كه توبه كنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند, آنهاداخل بهشت مى شوند و كمترين ظلمى به آنها نخواهد شد)) (الا من تاب وآمن وعمل صالحا فاولئك يدخلون الجنة ولا يظلمون شيئا).
                          بـنـابـرايـن , چنان نيست كه اگر كسى يك روز در شهوات غوطه ور شود براى هميشه مهر ياس و نوميدى از رحمت خدا بر پيشانى او كوفته شود, بلكه تا نفسى باقى است و انسان در قيد حيات دنيا است , راه بازگشت و توبه باز است .
                          (آيه )ـ.
                          توصيفى از بهشت !.
                          در ايـنـجـا كـه از بـهشت و نعمتهاى آن ياد شده , نخست بهشت موعود را چنين توصيف مى كند: ((باغهايى است جاودانى كه خداوند رحمان , بندگانش را به آن وعده است , و آنها آن را نديده اند)) ولى به آن ايمان دارند (جنات عدن التى وعدالرحمن عباده بالغيب ).
                          ((مسلما وعده خدا تحقق يافتنى است )) (انه كان وعده ماتيا).
                          (آيه )ـ پس از آن به يكى از بزرگترين نعمتهاى بهشتى اشاره كرده ,مى گويد: ((آنهاهرگز درآنجا سخن لغو وبيهوده اى نمى شنوند)) (لا يسمعون فيهالغوا).
                          نه دروغى , نه دشنامى , نه تهمتى نه زخم زبانى , نه سخريه اى و نه حتى سخن بيهوده اى .
                          ((و جـز سـلام در آنـجـا سـخنى نيست )) (الا سلا ما) سلامى كه نشانه يك محيط امن و امان , يك محيط مملو از صفا و صميميت و پاكى و تقوا و صلح وآرامش است .
                          و بـه دنـبـال ايـن نـعمت به نعمت ديگرى اشاره كرده , مى گويد: ((هر صبح و شام روزى آنها در بهشت در انتظارشان است )) (ولهم رزقهم فيها بكرة وعشيا).
                          (آيه )ـ پس از توصيف اجمالى بهشت و نعمتهاى مادى و معنوى آن ,بهشتيان را در يك جمله كوتاه مـعـرفـى كـرده , مى گويد: ((اين همان بهشتى است كه به بندگان پرهيزكار به ارث مى دهيم )) (تلك الجنة التى نورث من عبادنا من كان تقيا).
                          و به اين ترتيب كليد در بهشت با تمام آن نعمتها كه گذشت چيزى جز((تقوا)) نيست .
                          آيـه ـ شان نزول : جمعى از مفسران چنين آورده اند كه : چند روزى , وحى قطع شد, و جبرئيل پيك وحى الهى به سراغ پيامبر نيامد, هنگامى كه اين مدت سپرى گشت و جبرئيل بر پيامبر نازل شد, بـه او فرمود: چرا دير كردى ؟ من بسيارمشتاق تو بودم , جبرئيل گفت : من به تو مشتاق ترم ! ولى مـن بـنـده اى مـامورم هنگامى كه مامور شوم مى آيم و هنگامى كه دستور نداشته باشم خوددارى مى كنم .
                          تفسير:.
                          بندگانيم جان و دل بر كف !.
                          آيـه از زبـان پيك وحى مى گويد: ((ما جز به فرمان پروردگار تو نازل نمى شويم ))(وما نتنزل الا بامر ربك ).
                          همه چيز از اوست و ما بندگانيم جان و دل بر كف ((آنچه پيش روى ما و آنچه پشت سر ما, و آنچه در مـيان اين دو است همه از آن اوست )) (له ما بين ايدينا وماخلفنا وما بين ذلك ) خلاصه آينده و گـذشته و حال و اينجا و آنجا و همه جا و دنيا وآخرت و برزخ همه متعلق به ذات پاك پروردگار است .
                          و اين را بدان كه : ((پروردگارت فراموشكار نبوده و نيست )) (وما كان ربك نسيا).
                          (آيـه )ـ سپس اضافه مى كند: اينها همه به فرمان پروردگار توست ((پروردگار آسمانها و زمين و آنچه در ميان اين دو قرار دارد)) (رب السموات والا رض وما بينهما).
                          حـال كه چنين است و همه خطوط به او منتهى مى شود, ((پس تنها او راپرستش كن )) (فاعبده ) عبادتى توام با توحيد و اخلاص .
                          و از آنـجـا كه در اين راه ـراه بندگى و اطاعت و عبادت خالصانه خداـمشكلات و سختيها فراوان است , اضافه مى كند: ((و در راه عبادت او صابر و شكيباباش )) (واصطبر لعبادته ).
                          و در آخرين جمله مى گويد: ((آيا مثل و مانندى براى او (خداوند) مى يابى )) ؟(هل تعلم له سميا).
                          اين جمله در حقيقت دليلى است بر آنچه در جمله قبل آمده , يعنى , مگربراى ذات پاكش شريك و مانندى هست كه دست به سوى او دراز كنى و او راپرستش نماى ؟!.
                          آيه ـ شان نزول : اين آيه و چهار آيه بعد در مورد ((ابى بن خلف )) يا ((وليدبن مغيره )) نازل شده كه قـطعه استخوان پوسيده اى را در دست گرفته بودند و آن را بادست خود نرم مى كردند و در برابر بـاد مى پاشيدند, تا هر ذره اى از آن به گوشه اى پراكنده گردد, و مى گفتند: محمد را بنگريد كه گـمـان مـى كند خداوند ما را بعد ازمردن و پوسيده شدن استخوانهايمان مثل اين استخوان , بار ديگر زنده مى كند,چنين چيزى ابدا ممكن نيست !.
                          تـفسير: در آيات گذشته بحثهاى قابل ملاحظه اى در باره رستاخيز و بهشت ودوزخ به ميان آمد در ايـن آيـه گـفتار منكران معاد را چنين بازگو مى كند ((و انسان مى گويد: آيا هنگامى كه من مـردم , در آيـنـده زنده مى شوم و سر از قبر بر مى دارم )) ؟!(ويقول الا نسان اذا مامت لسوف اخرج حيا) يعنى چنين چيزى امكان ندارد.
                          (آيـه )ـ بـلافـاصـله با همان لحن و تعبير به آن پاسخ مى گويد: ((آيا انسان (اين واقعيت را) به ياد نمى آورد كه ما او را پيش از اين آفريديم , و او ابدا چيزى نبود)) ؟! (اولا يذكر الا نسان انا خلقناه من قبل ولم يك شيئا).
                          (آيـه )ـ در ايـن آيـه بـا لـحـن بـسـيـار قاطع , منكران معاد و گنهكاران بى ايمان راتهديد كرده , مـى گويد: ((قسم به پروردگارت كه ما همه آنها را با شياطينى (كه آنان راوسوسه مى كردند و يا معبودشان بودند, همه را) محشور مى كنيم )) (فوربك لنحشرنهم والشياطين ).
                          ((سـپـس هـمـه آنـهـا را گـرداگرد جهنم در حالى كه به زانو در آمده اند حاضرمى كنيم )) (ثم لنحضرنهم حول جهنم جثيا).
                          اين آيه نشان مى دهد كه دادگاه افراد بى ايمان و گنهكار در نزديكى جهنم است !.
                          (آيـه )ـ و از آنـجـا كـه اولويتها در آن دادگاه عدل منظور مى شود در اين آيه مى گويد: ما اول به سـراغ سـركش ترين و ياغى ترين افراد مى رويم , ((سپس ما از هرگروه و جمعيتى افرادى را كه از هـمه در برابر خداوند رحمان سركش تر بودند جدامى كنيم )) (ثم لننزعن من كل شيعة ايهم اشد على الرحمن عتيا).
                          هـمـان بـى شـرمـانـى كه حتى مواهب خداى ((رحمان )) را به دست فراموشى سپردند و در برابر ولـى نـعـمـت خـود بـه گـستاخى , طغيان و ياغيگرى برخاستند, آرى اينها از همه به آتش دوزخ سزاوارترند!.
                          (آيـه )ـ بـاز روى اين معنى تاكيد كرده , مى گويد: ((سپس ما به خوبى ازكسانى كه براى سوختن در آتـش اولـويـت دارند آگاهيم )) (ثم لنحن اعلم بالذين هم اولى بها صليا) دقيقا آنها را انتخاب مى كنيم و در اين انتخاب هيچ گونه اشتباهى رخ ‌نخواهد داد.
                          (آيه )ـ.
                          همه وارد جهنم مى شوند !.
                          همچنان بحث در ويژگيهاى رستاخيز و پاداش و كيفر است ;Š نخست به مطلبى كه شايد شنيدنش براى غالب مردم شگفت انگيز باشد اشاره كرده , مى گويد(و همه شما (بدون استثنا) وارد جهنم مى شويد)) (وان منكم الا واردها).
                          ((اين امرى است حتمى وقطعى بر پروردگارت )) (كان على ربك حتما مقضيا).
                          (آيه )ـ ((سپس آنها را كه تقوا پيشه كردند از آن نجات مى دهيم , و ظالمان و ستمگران را در حالى كه (از ضعف و ذلت ) به زانو در آمده اند در آن رها مى كنيم ))(ثم ننجى الذين اتقوا ونذر الظالمين فيها جثيا).
                          در تـفسير دو آيه فوق بايد بگوييم همه انسانها بدون استثنا, نيك و بد, واردجهنم مى شوند, منتها دوزخ بـر نـيـكـان سرد و سالم خواهد بود همان گونه كه آتش نمرود بر ابراهيم ((يا نار كونى بردا وسـلا مـا عـلى ابرهيم ))((2)) چرا كه آتش با آنهاسنخيت ندارد گويى از آنان دور مى شود و فرار مـى كـنـد, و هر جا آنها قرار مى گيرندخاموش مى گردد, ولى دوزخيان كه تناسب با آتش دوزخ دارند همچون ماده قابل اشتعالى كه به آتش برسد فورا شعله ور مى شوند.
                          در حـقـيـقـت مشاهده دوزخ و عذابهاى آن , مقدمه اى خواهد بود كه مؤمنان ازنعمتهاى خداداد بـهـشـت حـداكـثـر لـذت را بـبرند و دوزخيان نيز از مشاهده سلامت بهشتيان مجازات بيشترى مى بينند.
                          (آيه )ـ به دنبال بحثى كه در آيات قبل , پيرامون ظالمان بى ايمان شد, دراينجا گوشه اى از منطق و سرنوشت آنها را شرح مى دهد.
                          مـى دانـيـم نخستين گروهى كه به پيامبراسلام (ص ) ايمان آوردند مستضعفان پاكدلى بودند كه دستشان از مال و منال دنيا تهى بود.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #268
                            از آنجا كه معيار ارزش در جامعه جاهلى آن زمان ـهمچون هر جامعه جاهلى ديگرـ همان زر و زيور و پـول و مـقـام و هـيات ظاهر بود, ثروتمندان ستمكار بر گروه مؤمنان فقير, فخرفروشى كرده , مى گفتند: نشانه شخصيت ما با ماست , و نشانه شخصيت شما همان فقر و محروميتتان است ! اين خود دليل بر حقانيت ما و عدم حقانيت شماست !.
                            چنانكه قرآن مى گويد: ((و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده شودكافران (مغرور و ستمگر) بـه كـسـانى كه ايمان آورده اند مى گويند كداميك از دو گروه ما و شما جايگاهش بهتر, جلسات انس و مشورتش زيباتر, و بذل و بخشش اوبيشتر است )) ؟ (واذا تتلى عليهم آياتنا بينات قال الذين كفروا للذين آمنوا اى الفريقين خير مقاما واحسن نديا).
                            (آيـه )ـ ولـى قـرآن بـا بـيـانـى كـاملا مستدل و در عين حال قاطع و كوبنده , به آنها چنين پاسخ مـى گويد: اينها گويا فراموش كرده اند تاريخ گذشته بشر را ((و چه بسيار اقوامى را پيش از آنان نـابود كرديم كه هم مال و ثروتشان از آنها بهتر بود, و هم ظاهرشان آراسته تر)) (وكم اهلكنا قبلهم من قرن هم احسن اثاثا وريا).
                            آيـا پـول و ثـروت آنـها و مجالس پرزرق و برق و لباسهاى فاخر و چهره هاى زيبايشان توانست جلو عذاب الهى را بگيرد؟.
                            (آيه )ـ سپس هشدار ديگرى به آنها مى دهد, كه به آنها بگو: گمان نكنيد اى ستمگران بى ايمان اين مـال و ثـروت شـمـا مايه رحمت است , بلكه چه بسا,اين دليل عذاب الهى باشد ((بگو: كسى كه در گـمراهى است (و اصرار بر ادامه اين راه دارد) بايد خداوند به او مهلت دهد)) و اين زندگى مرفه هـمچنان ادامه يابد (قل من كان فى الضلا لة فليمدد له الرحمن مدا) اين همان چيزى است كه در بـعضى از آيات قرآن ـمانند آيه 182 و 183 سوره اعراف ـ به عنوان مجازات ((استدراج )) ذكر شده است .
                            ((تا زمانى كه وعده هاى الهى را با چشم خود ببينند يا عذاب (اين دنيا) يا(عذاب ) قيامت )) ! (حتى اذا راوا ما يوعدون اما العذاب واما الساعة ).
                            ((پـس (آن روز) خـواهـنـد دانـسـت , چه كسى مكان و مجلسش بدتر و لشكرش ناتوانتر است )) ! (فسيعلمون من هو شر مكانا واضعف جندا).
                            (آيـه )ـ ايـن عاقبت و سرنوشت ستمگران و فريفته گان زرق و برق و لذات دنياست ((و اما كسانى كه در راه هدايت گام نهادند خداوند بر هدايتشان مى افزايد))(ويزيد اللّه الذين اهتدوا هدى ).
                            بـديـهـى است هدايت درجاتى دارد هنگامى كه درجات نخستين آن به وسيله انسان پيموده شود خداوند دست او را مى گيرد و به درجات عالى تر مى برد.
                            در پايان آيه به آنها كه بر زيورهاى زودگذرشان در دنيا تكيه كرده , و آن راوسيله تفاخر بر ديگران قـرار داده اند پاسخ مى دهد: ((آثار و اعمال صالحى كه ازانسان باقى مى ماند در پيشگاه پروردگار تو ثوابش بيشتر و عاقبتش ارزشمندتراست )) (والباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا وخير مردا).
                            (آيه )ـ.
                            يك تفكر خرافى و انحرافى !.
                            بـعـضى از مردم معتقدند كه ايمان و پاكى و تقوا با آنها سازگار نيست ! و سبب مى شود كه دنيا به آنها پشت كند, در حالى كه با بيرون رفتن از محيط ايمان و تقوا,دنيا به آنها رو خواهد كرد, و مال و ثروت آنها زياد مى شود!.
                            در عـصر و زمان پيامبر ـهمچون عصر ماـ افراد نادانى بودند كه چنين پندارخطرناكى داشتند و يا لااقل تظاهر به آن مى كردند.
                            قرآن در اينجا ـبه تناسب بحثى كه قبلا پيرامون سرنوشت كفار و ظالمان بيان شدـ از اين طرز فكر و عاقبت آن سخن مى گويد.
                            نـخـسـت مى فرمايد: ((آيا ديدى كسى را كه به آيات ما كافر شد, و گفت : مسلمااموال و فرزندان فراوانى نصيبم خواهد شد)) ! (افريت الذى كفر بـاياتنا وقال لا وتين مالا وولدا).
                            (آيـه )ـ سـپس قرآن به آنها چنين پاسخ مى گويد: ((آيا او از اسرار غيب آگاه شده يا از خدا عهد و پيمانى در اين زمينه گرفته است )) ؟! (اطلع الغيب ام اتخذ عندالرحمن عهدا).
                            كـسى مى تواند چنين پيشگويى كند و رابطه اى ميان كفر و دارا شدن مال وفرزندان قائل شود كه آگـاه بر غيب باشد, زيرا ما هيچ رابطه اى ميان اين دونمى بينيم , و يا عهد و پيمانى از خدا گرفته باشد, چنين سخنى نيز بى معنى است .
                            (آيه )ـ بعد با لحن قاطع اضافه مى كند: ((اين چنين نيست (هرگز كفر وبى ايمانى مايه فزونى مال و فرزند كسى نخواهد شد) ما به زودى آنچه را مى گويد,مى نويسيم )) (كلا سنكتب ما يقول ).
                            آرى ! ايـن سـخنان بى پايه كه ممكن است مايه انحراف بعضى از ساده لوحان گردد همه در پرونده اعمال آنها ثبت خواهد شد.
                            ((و مـا عـذاب خود را بر او مستمر خواهيم داشت )) عذابهايى پى درپى و يكى بالاى ديگر (ونمد له مـن العذاب مدا) اين مال و فرزندان كه مايه غرور و گمراهى است , خود عذابى است مستمر براى آنها!.
                            (آيـه )ـ ((و آنچه را او مى گويد (از اموال و فرزندان ) از او به ارث مى بريم , وروز قيامت تك و تنها نزد ما خواهد آمد)) (ونرثه ما يقول وياتينا فردا).
                            آرى ! سـرانجام همه اين امكانات مادى را مى گذارد و مى رود و با دست تهى در آن دادگاه عدل پروردگار حاضر مى شود, در حالى كه نامه اعمالش از گناهان سياه و از حسنات خالى است .
                            (آيـه )ـ اين آيه به يكى ديگر از انگيزه هاى اين افراد در پرستش بتها اشاره كرده , مى گويد: ((و آنها غـير از خدا معبودانى براى خود انتخاب كرده اند تا مايه عزتشان باشد)) (واتخذوا من دون اللّه آلهة لـيـكـونـوا لهم عزا) و براى آنهادر پيشگاه خدا شفاعت كنند, و در مشكلات ياريشان دهند, اما چه پندار نادرست و خيال خامى ؟.
                            (آيـه )ـ ((هـرگـز چـنـيـن نيست (كه آنها پنداشتند, نه تنها بتها مايه عزتشان نخواهند بود, بلكه سـرچـشـمـه ذلـت و عذابند, و به همين جهت ) به زودى (يعنى درروز رستاخيز معبودها) منكر عـبـادت آنـان خـواهـنـد شـد (و از آنـها بيزارى مى جويندبلكه ) بر ضدشان قيام مى كنند)) (كلا سيكفرون بعبادتهم ويكونون عليهم ضدا).
                            در حديثى از امام صادق (ع ) نقل شده كه : ((روز قيامت معبودهايى راكه جز خدا انتخاب كردند بر ضدشان خواهند بود و از آنها و از عبادت كردنشان بيزارى مى جويند)).
                            (آيـه )ـ در ايـنـجـا از اين حقيقت بحث مى شود كه معبودها نه تنها مايه عزتشان نبودند بلكه مايه بدبختى و ذلتشان گشتند;Š آيه مى گويد: ((آيا نديدى كه ماشياطين را به سوى كافران فرستاديم كه آنها را در راه غلطشان تحريك , بلكه زير و رومى كند)) (الم تر انا ارسلنا الشياطين على الكافرين تؤزهم ازا).
                            تـسلط شياطين بر انسانها يك تسلط اجبارى و ناآگاه نيست , بلكه اين انسان است كه به شياطين اجازه ورود به درون قلب و جان خود مى دهد.
                            (آيـه )ـ در ايـن آيـه روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: ((پس درباره آنها عجله مكن ما تـمـام اعـمال آنها را دقيقا شماره و احصا مى كنيم )) (فلا تعجل عليهم انما نعدلهم عدا) و همه را براى آن روز كه دادگاه عدل الهى تشكيل مى شود, ثبت و ضبط خواهيم كرد.
                            اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور شمردن ايام عمر,بلكه نفسهاى آنهاست , يعنى مدت بقا عمر آنها كوتاه است و تحت شماره و عددمى باشد.
                            (آيـه )ـ سـپـس مـسـيـر نهايى ((متقين )) و ((مجرمين )) را در عباراتى كوتاه و گوياچنين بيان مى كند;Š همه اين اعمال را براى روزى ذخيره كرده ايم كه : ((در آن روزپرهيزكاران را دسته جمعى (با عزت و احترام ) بسوى خداوند رحمان , (و پاداشهاى او) محشور مى كنيم )) (يوم نحشر المتقين الى الرحمن وفدا).
                            امـام صادق (ع ) مى فرمايد: على (ع ) تفسير اين آيه را از پيامبر(ص ) جويا شد;Šحضرتش فرمود: ((اى على ! وفد;Š حتما به كسانى مى گويند كه سوار بر مركبندآنها افرادى هستند كه تقوا و پرهيزكارى را پيشه ساختند, خدا آنها را دوست داشت و آنان را مخصوص خود گردانيد, و از اعمالشان خشنود شد, و نام متقين برآنها گذارد)).
                            (آيه )ـ سپس مى گويد: در مقابل , ((مجرمان را در حالى كه تشنه كامند به سوى جهنم مى رانيم )) (ونـسوق المجرمين الى جهنم وردا) همان گونه كه شتران تشنه را به سوى آبگاه مى رانند, منتها در اينجا آبى نيست بلكه آتش است .
                            (آيـه )ـ و اگـر تـصـور كنند كه در آنجا از طريق شفاعت مى توانند به جايى برسند, بايد بدانند كه ;Š ((آنـهـا هـرگـز مـالـك شفاعت (در آنجا) نيستند)) (لا يملكون الشفاعة ) نه كسى از آنها شفاعت مى كند, و به طريق اولى قادر بر آن نيستند كه ازكسى شفاعت كنند.
                            ((مگر كسى كه نزد خداوند رحمان عهد و پيمانى دارد ((الا من اتخذ عندالرحمن عهدا).
                            تـنها اين دسته اند كه مشمول شفاعت شافعان مى شوند و يا مقامشان از اين هم برتر است و توانايى دارند از گنهكارانى كه لايق شفاعتند شفاعت كنند.
                            مـنـظـور از عـهد هرگونه رابطه با پروردگار و معرفت و اطاعت او, و همچنين ارتباط و پيوند با مكتب اولياى حق , و هرگونه عمل صالح مى باشد.
                            (آيه )ـ.
                            خدا و فرزند داشتن !.
                            از آنـجـا كـه در آيـات پـيـشـيـن سخن از شرك و پايان كار مشركان بود, در پايان بحث به يكى از شـاخـه هـاى شـرك يـعـنـى , اعتقاد به وجود فرزند براى خدا اشاره كرده , و زشتى اين سخن را با قاطعترين بيان بازگو مى كند ((و آنها گفتند: خداوندرحمان فرزندى براى خود انتخاب كرده )) ! (وقالوا اتخذ الرحمن ولدا).
                            نه تنها مسيحيان عقيده داشتند حضرت ((مسيح )), فرزند حقيقى خداست كه يهوديان نيز در باره ((عـزيـر)) و بـت پـرسـتـان در بـاره ((فـرشـتگان )) چنين اعتقادى داشتند وآنها را دختران خدا مى پنداشتند.
                            (آيـه )ـ آنـگاه با لحنى كوبنده مى گويد: ((راستى مطلب زشت و زننده اى گفتيد)) ! (لقد جئتم شيئا ادا).
                            (آيه )ـ از آنجا كه چنين نسبت ناروايى مخالف اصل توحيد است , گويى تمام عالم هستى كه بر پايه توحيد بنا شده است از اين نسبت ناروا در وحشت واضطراب فرو مى روند.
                            لذا اضافه مى كند: ((نزديك است آسمانها به خاطر اين سخن از هم متلاشى گردد و زمين شكافته شود و كوهها به شدت فرو ريزد)) ! (تكاد السموات يتفطرن منه وتنشق الا رض وتخر الجبال هدا).
                            (آيـه )ـ بـاز بـراى تاكيد و بيان اهميت موضوع مى گويد: ((به خاطر اين كه براى خداوند رحمان فرزندى ادعا كردند)) (ان دعوا للرحمن ولدا).
                            (آيـه )ـ اينها در حقيقت خدا را به هيچ وجه نشناخته اند وگرنه مى دانستند((هرگز براى خداوند رحمان , سزاوار نيست كه فرزندى برگزيند)) (وما ينبغى للرحمن ان يتخذ ولدا).
                            انسان فرزند را براى يكى از چند چيز مى خواهد:.
                            يا به خاطر اين است كه براى بقا نسل خود نياز به توليدمثل دارد.
                            يـا كـمـك و يـار و ياورى مى طلبد;Š يا از تنهايى وحشت دارد اما هيچ يك از اين مفاهيم در باره خدا مـعـنى ندارد, نه قدرتش محدود است , نه حيات او پايان مى گيرد, نه ضعف و سستى در وجود او راه دارد و نه احساس تنهايى و نه نياز.
                            (آيـه )ـ بـه هـمـين دليل در اين آيه مى گويد: ((تمام كسانى كه در آسمانها وزمين هستند بنده اويند)) و سر بر فرمانش (ان كل من فى السموات والا رض الا آتى الرحمن عبدا).
                            و بـا ايـن كه همه بندگان جان و دل بر كف او هستند, نيازى به اطاعت وفرمانبردارى آنها ندارد بلكه آنها هستند كه نيازمندند.
                            (آيـه )ـ ((او هـمـه آنـها را شماره كرده و دقيقا تعداد آنها را مى داند)) (لقداحصيهم وعدهم عدا) يـعـنـى هرگز تصور نكنيد كه با وجود اين همه بندگان چگونه ممكن است حساب آنها را داشته باشد.
                            (آيه )ـ ((و همه آنها روز رستاخيز تك و تنها در محضر او حاضر مى شوند))(وكلهم آتيه يوم القيمة فردا).
                            بنابراين هم مسيح , هم عزير, هم فرشتگان و هم تمامى انسانها مشمول اين حكم عمومى او هستند با اين حال چه نازيباست كه فرزندى براى او قائل شويم ;Š وچه اندازه ذات پاك او را از اوج عظمت به پايين مى آوريم .
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #269
                              (آيه )ـ.
                              ايمان سرچشمه محبوبيت !.
                              در اين آيه و دو آيه بعد باز هم سخن از مؤمنان با ايمان و نيز ظالمان وستمگران بى ايمان , و سخن از قرآن و بشارتها و انذارهاى آن است .
                              نـخـسـت مـى فـرمايد: ((مسلما كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام داده اند خداوند رحـمـان مـحبتى براى آنان در دلها قرار مى دهد)) (ان الذين آمنواوعملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا).
                              ايـمـان و عمل صالح بازتابى دارد به وسعت عالم هستى , و شعاع محبوبيت حاصل از آن تمام پهنه آفـريـنـش را فـرا مـى گيرد, ذات پاك خداوند چنين كسانى رادوست دارد, نزد همه اهل آسمان محبوبند, و اين محبت در قلوب انسانهايى كه درزمين هستند پرتوافكن مى شود.
                              روايات متعددى در شان نزول اين آيه از پيامبراكرم (ص ) نقل شده است كه نشان مى دهد نخستين بـار اين آيه در مورد على (ع ) نازل گرديده است , ولى نزول اين آيه در مورد على (ع ) به عنوان يك نـمـونه اتم و اكمل است ;Š و مانع از تعميم مفهوم آن در مورد همه مؤمنان با سلسله مراتب , نخواهد بود.
                              (آيـه )ـ سـپس به ((قرآن )) كه سرچشمه پرورش ايمان و عمل صالح است اشاره , كرده مى گويد: ((مـا قـرآن را بـر زبـان تـو آسـان ساختيم , تا پرهيزكاران را به وسيله آن بشارت دهى , و دشمنان سرسخت و لجوج را انذار كنى )) (فانما يسرناه بلسانك لتبشر به المتقين وتنذر به قوما لدا).
                              (آيـه )ـ آخرين آيه به عنوان دلدارى به پيامبر(ص ) و مؤمنان ـمخصوصابا توجه به اين نكته كه اين سـوره در مـكـه نـازل شده و در آن روز مسلمانان سخت تحت فشار بودند و نيز به عنوان تهديد و هشدار به همه دشمنان عنود و لجوج مى گويد: ((و چه بسيار اقوام بى ايمان و گنهكارى كه قبل از اينها هلاك و نابود كرديم (آن چنان محو و نابود شدند كه اثرى از آنها باقى نماند) آيا تو اى پيامبر ! احدى ازآنها را احساس مى كنى ؟ يا كمترين صدايى از آنان مى شنوى )) ؟ (وكم اهلكنا قبلهم من قرن هل تحس منهم من احد او تسمع لهم ركزا).
                              يـعـنى اين اقوام ستمگر و دشمنان سرسخت حق و حقيقت آن چنان درهم كوبيده شدند كه حتى صداى آهسته اى از آنان به گوش نمى رسد.
                              ((پايان سوره مريم )).
                              سوره طه [20].
                              اين سوره در ((مكه )) نازل شده و 135 آيه است .
                              محتواى سوره :.
                              اين سوره نيز همانند ساير سوره هاى ((مكى )) بيشتر سخن از ((مبدا)) و ((معاد))مى گويد .
                              بخش اول : اشاره كوتاهى به عظمت قرآن و بخشى از صفات جلال و جمال پروردگار است .
                              و در بخش دوم : كه بيش از هشتاد آيه را دربر مى گيرد از داستان موسى (ع )سخن مى گويد.
                              در سومين بخش : درباره معاد وقسمتى ازخصوصيات رستاخيزسخن مى گويد.
                              در بخش چهارم : سخن از قرآن و عظمت آن است .
                              و در بـخـش پـنجم : سرگذشت آدم و حوا را در بهشت و سپس ماجراى وسوسه ابليس و سرانجام هبوط آنها را در زمين , توصيف مى كند.
                              و بالاخره در آخرين قسمت , نصيحت و اندرزهاى بيداركننده اى , براى همه مؤمنان بيان مى دارد.
                              فضيلت تلاوت سوره :.
                              در حديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((تلاوت سوره طه را ترك نكنيد;Šچرا كه خدا آن را دوست مى دارد و دوست مى دارد كسانى را كه آن را تلاوت كنند,هر كس تلاوت آن را ادامه دهد خداوند در روز قـيامت نامه اعمالش را به دست راستش مى سپارد, و بدون حساب به بهشت مى رود, و در آخرت آنقدر پاداش به اومى دهد كه راضى شود)).
                              الـبـتـه مـنظور تلاوتى است كه مقدمه انديشه باشد;Š انديشه اى كه آثارش درتمام اعمال و گفتار انسان متجلى شود.
                              به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                              (آيـه )ـ بـاز در آغـاز ايـن سـوره بـا حـروف مقطعه , روبرو مى شويم , كه حس كنجكاوى انسان را برمى انگيزد ((ط, ه )) (طه ).
                              در حـديـثـى از امام صادق (ع )مى خوانيم ((طه )) از اسامى پيامبر است و معنى آن يا طالب الحق , الهادى اليه ;Š ((اى كسى كه طالب حقى , و هدايت كننده به سوى آنى )) است .
                              ((طه )) مركب از دو حرف رمزى است ((طا)) اشاره به ((طالب الحق )) و ((ها))اشاره به ((هادى الـيـه )) مـى بـاشد, مى دانيم استفاده از حروف رمزى و علايم اختصارى در زمان گذشته و حال , فراوان بوده است , مخصوصا در عصر ما بسيار مورد استفاده است .
                              و كـلـمـه ((طـه )) مـانـنـد ((يـس )) بر اثر گذشت زمان , تدريجا به صورت ((اسم خاص ))براى پـيامبراسلام (ص ) درآمده است , تا آنجا كه آل پيامبر(ص ) را نيز ((آل طه ))مى گويند, و از حضرت مهدى ـعج ـ در دعاى ندبه ((يابن طه )) تعبير شده است .
                              آيـه ـ شان نزول : پيامبر(ص ) بعد از نزول وحى و قرآن , بسيار عبادت مى كرد, مخصوصا ايستاده به عـبـادت مشغول مى شد, آنقدر كه پاهاى او متورم مى گرديد ـ آيه نازل شد و به پيامبر دستور داد كه اين همه رنج و ناراحتى بر خودتحميل نكن .
                              تفسير: در اين آيه روى سخن را به پيامبر كرده , مى فرمايد: ((ما قرآن را بر تونازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى )) (ما انزلنا عليك القرآن لتشقى ).
                              درسـت اسـت كـه عـبـادت از بـهـتـريـن كارهاست , ولى هر كار حسابى دارد, نبايدآن قدر برخود تحميل كنى كه پاهايت متورم گردد ونيرويت براى تبليغ وجهاد كم شود.
                              (آيه )ـ در اين آيه هدف نزول قرآن را چنين شرح مى دهد: ما قرآن را ((جزبراى يادآورى كسانى كه از خدا مى ترسند)) نازل نكرديم (الا تذكرة لمن يخشى ).
                              تعبير ((من يخشى )) نشان مى دهد تا يك نوع احساس مسؤوليت (خشيت وترس ) در آدمى نباشد, پذيراى حقايق نخواهد شد.
                              (آيه )ـ سپس به معرفى خداوندى كه ((نازل كننده قرآن )) است مى پردازد,تا از طريق شناخت او, عـظـمـت قـرآن آشـكـارتر شود, مى گويد: ((اين قرآن از سوى كسى نازل شده كه خالق زمين و آسمانهاى بلند و برافراشته است )) (تنزيلا ممن خلق الا رض والسموات العلى ).
                              در حـقـيـقـت اين توصيف , اشاره به ابتدا و انتهاى نزول قرآن مى كند, انتهاى آن زمين و ابتدايش آسمانهاست .
                              (آيه )ـ باز به معرفى پروردگار نازل كننده قرآن ادامه داده , مى گويد: اوخداوندى است ((رحمان كه فيض رحمتش همه جا را فرا گرفته , و بر عرش مسلطاست )) (الرحمن على العرش استوى ).
                              جـمله فوق كنايه از تسلط پروردگار و احاطه كامل او نسبت به جهان هستى ونفوذ امر و فرمان و تدبيرش در سراسر عالم است .
                              (آيه )ـ به دنبال ((حاكميت )) خدا بر عالم هستى از ((مالكيت )) او سخن مى گويد: ((از آن اوست آنـچه در آسمانها, و آنچه در زمين , و آنچه ميان اين دو, وآنچه در زير خاك (پنهان ))) است (له ما فى السموات وما فى الا رض وما بينهما وماتحت الثرى ).
                              (آيـه )ـ در ايـن آيه به چهارمين ركن يعنى ((عالميت )) او اشاره كرده ,مى گويد: او آن قدر احاطه عـلـمى دارد كه ((اگر سخن آشكارا بگويى (يا مخفى كنى )او اسرار ـو حتى پنهان تر از آن ـ را نيز مى داند)) (وان تجهر بالقول فانه يعلم السرواخفى ).
                              (آيـه )ـ از مـجـمـوع آيـات فـوق شـنـاخت اجمالى نسبت به نازل كننده قرآن در ابعاد چهارگانه ((خلقت )) و ((حكومت )) و ((مالكيت )) و ((علم )) حاصل مى گردد.
                              و شايد به همين جهت است كه در اين آيه مى گويد: ((او اللّه است همان خداوندى كه معبودى جز او نيست براى او نامها و صفات نيك است )) (اللّه لا اله الا هو له الا سما الحسنى ).
                              ((اسـمـاالحسنى )) به معنى نامهاى نيك است و بديهى است كه همه نامهاى پروردگار نيك است ولـى از آنـجـا كه در ميان اسما و صفات خدا بعضى داراى اهميت بيشترى است , به عنوان ((اسما حسنى )) ناميده شده است .
                              (آيه )ـ.
                              آتشى در آن سوى بيابان !.
                              از اينجا داستان موسى , پيامبر بزرگ خدا شروع مى شود و در بيش از هشتادآيه بخشهاى مهمى از سـرگـذشت پرماجراى او تشريح مى گردد, تا دلدارى و تسليت خاطرى باشد براى پيامبر(ص ) و مؤمنان كه در آن ايام در مكه , سخت از سوى دشمنان در فشار بودند.
                              اين آيات را مى توان به چهار بخش تقسيم كرد:.
                              بخش اول : از آغاز نبوت و بعثت موسى و اولين جرقه هاى وحى سخن گفته .
                              بـخـش دوم : از دعـوت مـوسى و برادرش هارون نسبت به فرعون و فرعونيان به آيين يكتاپرستى سخن مى گويد.
                              بـخـش سـوم : از خـروج مـوسـى و بـنـى اسرائيل از مصر و چگونگى نجات آنها ازچنگال فرعون و فرعونيان بحث مى كند.
                              بـخـش چـهـارم : پـيـرامـون گـرايش تند انحرافى بنى اسرائيل از آيين توحيد به شرك و پذيرش وسوسه هاى سامرى سخن مى گويد.
                              در اين آيه روى سخن را به پيامبر كرده , مى گويد: ((و آيا خبر موسى به تورسيده است )) ؟! (وهل اتيك حديث موسى ).
                              (آيـه )ـ سـپـس مى گويد: ((در آن زمان كه آتشى (از دور) مشاهده كرد و به خانوداه خود گفت اندكى مكث كنيد كه من آتشى ديدم (به سراغ آن بروم ) شايدشعله اى از آن براى شما بياورم و يا به وسيله اين آتش راهى پيدا كنم )) (اذ را نارافقال لا هله امكثوا انى آنست نارا لعلى آتيكم منها بقبس او اجد على النار هدى ).
                              (آيـه )ـ ((پس هنگامى كه موسى نزد آتش آمد, صدايى شنيد كه (او رامخاطب ساخته ) مى گويد: اى موسى )) ! (فلما اتيها نودى يا موسى ).
                              (آيه )ـ ((من پروردگار توام , كفشهايت را بيرون آر, كه تو در سرزمين مقدس طوى هستى )) (انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى ).
                              مـوسـى بـا شـنـيـدن اين نداى روحپرور: ((من پروردگار توام )) هيجان زده شد ولذت غيرقابل توصيفى سر تا پايش را احاطه كرد.
                              او مامور شد تا كفش خود را از پاى در آورد, چرا كه در سرزمين مقدسى گام نهاده , سرزمينى كه نور الهى بر آن جلوه گر است , پيام خدا را در آن مى شنود وپذيراى مسؤوليت رسالت مى شود, بايد با نهايت خضوع و تواضع در اين سرزمين گام نهد, اين است دليل بيرون آوردن كفش از پا.
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #270
                                (آيـه )ـ سپس از همان گوينده اين سخن را نيز شنيد: ((و من تو را براى مقام رسالت برگزيده ام , پس اكنون به آنچه به تو وحى مى شود گوش فرا ده )) ! (وانااخترتك فاستمع لما يوحى ).
                                (آيـه )ـ و بـه دنبال آن نخستين جمله وحى را موسى به اين صورت دريافت كرد ((من اللّه هستم , معبودى جز من نيست )) (اننى انا اللّه لا اله الا انا).
                                ((اكنون (كه چنين است ) تنها مرا عبادت كن )) (فاعبدنى ) عبادتى خالص ازهرگونه شرك .
                                ((و نماز را بر پاى دار, تا هميشه به ياد من باشى )) (واقم الصلوة لذكرى ).
                                در ايـن آيـه پـس از بيان مهمترين اصل دعوت انبيا كه مساله توحيد است موضوع عبادت خداوند يگانه به عنوان يك ثمره براى درخت ايمان و توحيد بيان شده , و به دنبال آن دستور به نماز, يعنى بزرگترين عبادت و مهمترين پيوند خلق باخالق و مؤثرترين راه براى فراموش نكردن ذات پاك او داده شده .
                                (آيـه )ـ و از آنـجـا كـه بـعـد از ذكـر ((توحيد)) و شاخ و برگهاى آن , دومين اصل اساسى مساله ((مـعـاد)) اسـت در اين آيه اضافه مى كند: ((رستاخيز بطور قطع خواهدآمد, من مى خواهم آن را پنهان كنم , تا هركس در برابر سعى و كوششهايش جزاببيند)) (ان الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى ).
                                علت مخفى نگاه داشتن تاريخ قيامت , طبق آيه فوق آن است كه ((خداوندمى خواهد هر كسى را به تلاش و كوششهايش پاداش دهد)) و يك نوع آزادى عمل براى همگان پيدا شود.
                                (آيه )ـ در اين آيه به يك اصل اساسى كه ضامن اجراى همه برنامه هاى عقيدتى و تربيتى فوق است اشـاره كـرده , مـى فـرمـايـد: ((پس مبادا كسى كه به آن ايمان ندارد و از هوسهاى خويش پيروى مـى كند, تو را از آن باز دارد;Š كه هلاك خواهى شد))! (فلا يصدنك عنها من لا يؤمن بها واتبع هويه فتردى ).
                                در بـرابـر افـراد بـى ايـمـان و وسـوسـه هـا و كـارشـكـنيهاى آنان محكم بايست , نه ازانبوه آنها و تـوطئه هايشان وحشت كن , و نه در حقانيت دعوت و اصالت مكتبت ازاين هياهوها شك و ترديدى داشته باش .
                                (آيه )ـ.
                                عصاى موسى و يد بيضا !.
                                بـدون شـك پـيامبران براى اثبات ارتباط خود با خدا نياز به معجزه دارند و گرنه هركس مى تواند ادعاى پيامبرى كند.
                                موسى (ع ) پس از دريافت فرمان نبوت بايد سند آن را هم دريافت دارد, لذادر همان شب پرخاطره , موسى (ع ) دو معجزه بزرگ از خدا دريافت داشت .
                                قـرآن اين ماجرا را چنين بيان مى كند: ((و چه چيز در دست راست توست اى موسى )) ؟ (وما تلك بيمينك يا موسى ).
                                (آيه )ـ موسى در پاسخ ((گفت : اين (قطعه چوب ) عصاى من است ))(قال هى عصاى ).
                                و از آنجا كه مايل بود سخنش را با محبوب خود كه براى نخستين بار در را به روى او گشوده است ادامـه دهـد, و نـيز از آنجا كه شايد فكر مى كرد تنها گفتن اين عصاى من است كافى نباشد, بلكه منظور بازگو كردن آثار و فوايد آن است , اضافه كرد: ((من بر آن تكيه مى كنم )) (اتوكؤا عليها).
                                ((و بـرگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى ريزم )) (واهش بها على غنمى ) ((علاوه بر اين فوايد و نيازهاى ديگرى نيز در آن دارم )) (ولى فيها مــارب اخرى ).
                                موسى در تعجب عميقى فرو رفته بود, اين چه سؤالى است و من چه جوابى دارم مى گويم .
                                (آيه )ـ ناگهان ((به او فرمان داد: اى موسى عصايت را بيفكن )) ! (قال القهايا موسى ).
                                (آيه )ـ ((موسى فورا (و بدون فوت وقت ) عصا را افكند, ناگهان مارعظيمى شد و شروع به حركت كرد)) (فالقيها فاذا هى حية تسعى ).
                                (آيـه )ـ در ايـنـجـا ((بـه موسى فرمود: آن را بگير, و نترس , ما آن را به همان صورت نخستين باز مى گردانيم )) ! (قال خذها ولا تخف سنعيدها سيرتها الا ولى ).
                                (آيـه )ـ سـپـس بـه دومـين معجزه مهم موسى اشاره كرده به او دستورمى دهد: ((و دستت را به گـريـبانت ببر, تا سفيد و بى عيب بيرون آيد, اين نشانه ديگرى (از سوى خداوند) است )) (واضمم يدك الى جناحك تخرج بيضا من غيرسو آية اخرى ).
                                (آيه )ـ در اين آيه به عنوان يك نتيجه گيرى از آنچه در آيات قبل بيان شدمى فرمايد: ما اينها را در اختيار تو قرار داديم ((تا آيات بزرگ خود را به تو نشان دهيم )) (لنريك من آياتنا الكبرى ).
                                منظور از ((آيات كبرى )) همان دو معجزه مهمى است كه در بالا آمد.
                                (آيه )ـ.
                                خواسته هاى حساب شده موسى :.
                                از اين به بعد فرمان رسالت به نام موسى صادر مى شود, رسالتى بسيار عظيم و سنگين , رسالتى كه از ابـلاغ فـرمـان الهى به زورمندترين و خطرناكترين مردم محيطشروع مى شود, مى فرمايد: ((به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است )) ! (اذهب الى فرعون انه طغى ).
                                طـغـيـان يـعـنـى تـجـاوز از حد و مرز در تمام ابعاد زندگى و به همين جهت به اين گونه افراد ((طاغوت )) گفته مى شود.
                                آرى ! بـراى اصـلاح يك محيط فاسد و ايجاد يك انقلاب همه جانبه بايداز سردمداران فساد و ائمه كفر شروع كرد از آنها كه در تمام اركان جامعه نقش دارند.
                                (آيـه )ـ مـوسـى (ع ) نـه تنها از چنين ماموريت سنگينى وحشت نكرد, وحتى كمترين تخفيفى از خداوند نخواست , بلكه با آغوش باز از آن استقبال نمود,منتهى وسايل پيروزى در اين ماموريت را از خدا خواست .
                                و از آنجا كه نخستين وسيله پيروزى روح بزرگ , فكر بلند و عقل توانا و به عبارت ديگر گشادگى سينه است ((عرض كرد: پروردگار من ! سينه مرا گشاده بدار))(قال رب اشرح لى صدرى ).
                                (آيه )ـ واز آنجاكه اين راه مشكلات فراوانى داردكه جز به لطف خدا گشوده نمى شود در مرحله دوم از خـدا تـقاضا كرد كه كارها را بر او آسان گرداند ومشكلات رااز سر راهش بردارد, عرض كرد ((و كار مرا آسان گردان )) (ويسرلى امرى ).
                                (آيـه )ـ سـپـس مـوسـى تـقاضاى قدرت بيان هرچه بيشتر كرد و عرضه داشت : ((و گره از زبانم بگشا)) (واحلل عقدة من لسانى ).
                                (آيه )ـ و مخصوصا علت آن را چنين بيان كرد: ((تا سخنان مرا درك كنند))(يفقهوا قولى ).
                                ايـن جـمله در حقيقت , آيه قبل را تفسير مى كند يعنى , آن چنان فصيح و بليغ ‌و رسا و گويا سخن بگويم كه هر شنونده اى منظور مرا به خوبى درك كند.
                                (آيـه )ـ و از آنـجـا كـه رساندن اين بار سنگين به مقصد (بار رسالت پروردگارو رهبرى انسانها و مـبـارزه بـا طاغوتها و جباران ) نياز به يار و ياور دارد, و به تنهايى ممكن نيست , چهارمين تقاضاى موسى (ع ) از پروردگار اين بود: ((و خداوندا ! وزيرو ياورى از خاندانم براى من قرار ده )) (واجعل لى وزيرا من اهلى ).
                                (آيـه )ـ سـپس مخصوصا انگشت روى برادر خويش گذاشت و عرضه داشت : ((برادرم هارون را)) (هرون اخى ).
                                هارون , برادر بزرگتر موسى بود و سه سال با او فاصله سنى داشت , قامتى بلند و رسا و زبانى گويا و درك عالى داشت سه سال قبل از وفات موسى , دنيا راترك گفت .
                                او نيز از پيامبران مرسل بود, كه خداوند از باب رحمتش به موسى بخشيد.
                                (آيه )ـ سپس موسى هدف خود را از تعيين هارون به وزارت و معاونت چنين بيان مى كند: خداوندا ! ((پشتم را با او محكم كن )) (اشدد به ازرى ).
                                (آيه )ـ و براى تكميل اين مقصد, تقاضا مى كند: ((و او را در كار من شريك گردان )) (واشركه فى امرى ).
                                هم شريك در مقام رسالت باشد, و هم در پياده كرده اين برنامه بزرگ شركت جويد, ولى به هر حال او پيرو موسى در تمام برنامه ها بود و موسى امام وپيشواى او.
                                (آيـه )ـ سـرانجام نتيجه خواسته هاى خود را چنين بيان مى كند: ((تا تو رابسيار تسبيح گوييم )) (كى نسبحك كثيرا).
                                (آيه )ـ ((و تو را بسيار ياد كنيم )) (ونذكرك كثيرا).
                                (آيه )ـ چرا كه ((تو هميشه از حال ما آگاه بوده اى )) (انك كنت بنا بصيرا).
                                (آيـه )ـ از آنجا كه موسى در اين تقاضاهاى مخلصانه اش نظرى جزخدمت بيشتر و كاملتر نداشت , خـداونـد تقاضاى او را در همان وقت اجابت فرمود((به او گفت : آنچه را خواسته بودى به تو داده شد اى موسى )) ! (قال قد اوتيت سؤلك يا موسى ).
                                در واقع در اين لحظات حساس و سرنوشت ساز هرچه لازم داشت يكجا ازخدا درخواست كرد, و او نـيـز مـيـهمانش را گرامى داشت و همه خواسته هاى او را دريك جمله كوتاه با ندايى حياتبخش اجابت كرده بى آنكه در آن قيد و شرط يا چون وچرايى كند.
                                (آيه )ـ.
                                چه خداى مهربانى !.
                                در ايـنـجـا خـداوند به يكى ديگر از فصول زندگانى موسى (ع ) اشاره مى كند كه مربوط به دوران كـودكـى او و نجات اعجازآميزش از چنگال خشم فرعونيان است ,اين فصل گرچه از نظر تسلسل تـاريـخى قبل از فصل رسالت و نبوت بوده , اما چون به عنوان شاهد براى شمول نعمتهاى خداوند, نسبت به موسى (ع ) از آغاز عمر, ذكرشده , در درجه دوم اهميت نسبت به موضوع رسالت مى باشد.
                                نـخـسـت مـى گـويد: ((اى موسى ! ما بار ديگر نيز بر تو منت گذارديم , و تو رامشمول نعمتهاى خويش ساختيم )) (ولقد مننا عليك مرة اخرى ).
                                (آيـه )ـ بـعـد از ذكـر اين اجمال به شرح و بسط آن مى پردازد, مى گويد(در آن هنگام كه وحى كرديم به مادر تو آنچه بايد وحى شود)) (اذ اوحينا الى امك مايوحى ).
                                اشـاره بـه ايـن كـه : تـمام خطوطى كه منتهى به نجات موسى (ع ) از چنگال فرعونيان در آن روز مى شد همه را به مادرت تعليم داديم :.
                                (آيـه )ـ فرعون براى جلوگيرى از به وجود آمدن فرزندى كه پيش بينى كرده بودند از بنى اسرائيل بـر مـى خـيزد و دستگاه فرعون را درهم مى كوبد, دستورداده بود پسران آنها را به قتل برسانند, و دختران را براى كنيزى و خدمتگزارى زنده نگهدارند.
                                به هر حال مادر احساس مى كند كه جان نوزادش در خطر است در اين هنگام خدايى كه اين كودك را بـراى قـيـامى بزرگ نامزد كرده است , به قلب مادرموسى چنين الهام كرد: ((او را در صندوقى بيفكن , سپس آن صندوق را به دريابينداز)) ! (ان اقذفيه فى التابوت فاقذفيه فى اليم ).
                                كـلمه ((تابوت )) به معنى صندوق چوبى است و به عكس آنچه بعضى مى پندارند هميشه به معنى صندوقى كه مردگان را در آن مى نهند نيست .
                                سپس اضافه مى كند: ((دريا مامور است كه آن را به ساحل بيفكند, تا سرانجام دشمن من و دشمن او وى را برگيرد)) و در دامان خويش پرورش دهد ! (فليلقه اليم بالساحل ياخذه عدو لى وعدو له ) .
                                و از آنـجـا كه موسى (ع ) بايد در اين راه پرفراز و نشيب كه در پيش دارد در يك سپر حفاظتى قرار گـيرد, خداوند پرتوى از محبت خود را بر او مى افكند آن چنان كه هر كس وى را ببيند دلباخته او مـى شـود, نه تنها به كشتن او راضى نخواهد بود بلكه راضى نمى شود كه مويى از سرش كم شود ! آن چنانكه قرآن مى گويد: ((و من محبتى از خودم بر تو افكندم )) (والقيت عليك محبة منى ).
                                مى گويند: قابله موسى از فرعونيان بود و تصميم داشت گزارش تولد او را به دستگاه جبار فرعون بـدهـد, امـا نـخستين بار كه چشمش در چشم نوزاد افتاد گويى برقى از چشم او جستن كرد كه اعماق قلب قابله را روشن ساخت , و رشته محبت اورا در گردنش افكند و هرگونه فكر بدى را از مغز او دور ساخت !.
                                در پايان اين آيه مى فرمايد: ((هدف اين بود كه در پيشگاه من و در برابرديدگان (علم ) من پرورش يابى )) (ولتصنع على عينى ).
                                (آيـه )ـ كـاخ فـرعون بر گوشه اى از شط نيل ساخته شده بود, در حالى كه فرعون و همسرش در كنار آب به تماشاى امواج مشغول بودند, ناگهان اين صندوق مرموز توجه آنها را به خود جلب كرد, به ماموران دستور داد صندوق را از آب بگيرند, هنگامى كه در صندوق گشوده شد با كمال تعجب نوزاد زيبايى را در آن ديدند, چيزى كه شايد حتى احتمال آن را نمى دادند.
                                فـرعـون مـتوجه شد كه اين نوزاد بايد از بنى اسرائيل باشد كه از ترس ماموران به چنين سرنوشتى گـرفتار شده است و دستور كشتن او را صادر كرد, ولى همسرش كه ((نازا)) بود سخت به كودك دل بـسـت و شعاع مرموزى كه از چشم نوزاد جستن نمود در زواياى قلب آن زن نفوذ كرد, و او را مجذوب و فريفته خود ساخت .
                                دسـت بـه دامـن فرعون زد و در حالى كه از اين كودك به نور چشمان (قرة عين ) تعبير مى نمود, تقاضا كرد از كشتنش صرفنظر شود و بالاخره موفق شد سخن خود را به كرسى بنشاند.
                                اما از سوى ديگر كودك گرسنه شده و شير مى خواهد, گريه مى كند اشك مى ريزد ولى هر دايه اى آوردند نوزاد, پستان او را نگرفت .
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...