Announcement

Collapse
No announcement yet.

Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • چيزى نگذشت كه ((جعفربن ابوطالب )) و جمعى ديگر از مسلمانان به حبشه رفتند و هسته اصلى يـك جـمـعـيـت متشكل اسلامى را كه از 82 نفر مرد و عده قابل ملاحظه اى زن و كودك تشكيل مى شد بوجود آوردند.
    طرح اين مهاجرت براى بت پرستان سخت دردناك بود, و براى به هم زدن اين موقعيت دست به كار شـدنـد, و دو نفر از جوانان با هوش و حيله گر و پشت هم انداز يعنى ((عمروعاص )) و ((عمارة بن ولـيـد)) را انتخاب كردند و با هداياى فراوانى به حبشه فرستادند, اين دو نفر با مقدماتى به حضور نجاشى بار يافتند.
    ((عـمـروعـاص )) بـا نـجاشى چنين گفت : ((ما فرستادگان بزرگان مكه ايم , تعدادى از جوانان سـبـك مغز در ميان ما پرچم مخالفت برافراشته اند و از آيين نياكان خودبرگشته و به بدگويى از خدايان ما پرداخته و آشوب و فتنه به پا كرده و از موقعيت سرزمين شما سؤاستفاده كرده و به اينجا پناه آوردند, ما از آن مى ترسيم كه در اينجانيز دست به اخلال گرى زنند, بهتر اين است كه آنها را به ما بسپاريدد تا به محل خودباز گردانيم )).
    اين را گفتند و هدايايى را كه با خود آورده بودند تقديم داشتند.
    نجاشى گفت : تا من با نمايندگان اين پناهندگان به كشورم تماس نگيرم نمى توانم در اين زمينه سخن بگويم !.
    روز ديـگـرى در يـك جـلـسـه مـهـم كـه اطـرافـيـان نجاشى و جمعى از دانشمندان مسيحى و جعفربن ابيطالب به عنوان نمايندگى مسلمانان , و نمايندگان قريش ,حضور داشتند, نجاشى پس از اسـتماع سخنان نمايندگان قريش رو به جعفر كرد و ازاو خواست كه نظر خود را در اين زمينه بيان كند.
    ((جـعـفـر پـس از اداى احـترام چنين گفت : نخست از اينها بپرسيد آيا ما جزبردگان فرارى اين جمعيتيم ؟.
    عمرو گفت : نه شما آزاديد.
    جعفرـ و نيز سؤال كنيد آيا آنها دينى بر ذمه ما دارند كه آن را از ما مى طلبند؟.
    عمروـ نه ما هيچ گونه مطالبه اى از شما نداريم .
    جعفرـ آيا خونى از شما ريخته ايم ؟ كه آن را از ما مى طلبيد؟.
    عمروـ نه چنين چيزى در كار نيست .
    سـپـس جـعـفر رو به نجاشى كرد و گفت : ما جمعى نادان بوديم , بت پرستى مى كرديم ,گوشت مـردار مـى خورديم , انواع كارهاى زشت و ننگين انجام مى داديم , قطع رحم مى كرديم و نسبت به همسايگان خويش بدرفتارى داشتيم , و نيرومندان ما حق ضعيفان را مى خوردند!.
    ولـى خداوند پيامبرى در ميان ما مبعوث كرد كه به ما دستور داده است هرگونه شبيه و شريك را از خـدا دور سـازيم و فحشا و منكرات و ظلم و ستم و قماررا ترك گوييم , به ما دستور داده نماز بخوانيم , زكات بدهيم , عدالت و احسان پيشه كنيم و بستگان خود را كمك نماييم .
    نجاشى گفت : عيساى مسيح نيز براى همين مبعوث شده بود!.
    سپس از جعفر پرسيد: آيا چيزى از آياتى كه بر پيامبر شما نازل شده است حفظ دارى ؟.
    جعفر گفت : آرى ! و سپس شروع به خواندن سوره ((مريم )) كرد.
    حـسـن انـتـخـاب جـعـفر, در مورد آيات تكان دهنده اين سوره كه مسيح و مادرش را از هرگونه تـهـمـتـهاى ناروا پاك مى سازد, اثر عجيبى گذاشت تا آنجا كه قطره هاى اشك شوق , از ديدگان دانـشـمندان مسيحى سرازير گشت , و نجاشى صدا زد به خداسوگند نشانه هاى حقيقت در اين آيات نمايان است !.
    هـنگامى كه ((عمرو)) خواست در اينجا سخنى بگويد و تقاضاى سپردن مسلمانان را به دست وى كـنـد, نـجـاشـى دسـت بـلند كرد, و محكم بر صورت عمروكوبيد و گفت : خاموش باش به خدا سوگند اگر بيش از اين سخنى در مذمت اين جمعيت بگويى تو را مجازات خواهم كرد!.
    سـالـهـاگـذشت ,پيامبر(ص ) هجرت كرد وكاراسلام بالاگرفت ,وعهدنامه ((حديبيه ))امضا شد و پـيـامـبـر(ص ) متوجه فتح ((خيبر)) گشت , درآن روزكه مسلمانان ازفرط شادى به خاطر در هم شـكستن بزرگترين كانون خطر يهود در پوست نمى گنجيدند, از دورشاهد حركت دسته جمعى عـده اى بـه سـوى سـپـاه اسـلام بودند, چيزى نگذشت كه معلوم شد اين جمعيت همان مهاجران حبشه اند كه به آغوش وطن باز مى گردند!.
    پـيـامبر(ص ) با مشاهده ((جعفر)) و مهاجران حبشه , اين جمله تاريخى را فرمود:لا ادرى انا بفتح خيبر اسر ام بقدوم جعفر؟ !: ((نمى دانم از پيروزى خيبر خوشحالترباشم يا از بازگشت جعفر))؟.
    مـى گـويـنـد, عـلاوه بر مسلمانان , هشت نفر از شاميان كه در ميان آنها يك راهب مسيحى بود و تمايل شديد به اسلام پيدا كرده بود, خدمت پيامبر(ص ) رسيدند و پس از شنيدن آيات سوره يس به گريه افتادند و مسلمان شدند و گفتند: چقدر اين آيات به تعليمات راستين مسيح شباهت دارد.
    آيات 82 تا 86ـ نازل شد و از اين مؤمنان تجليل كرد.
    تفسير:.
    كينه توزى يهود و نرمش نصارى !.
    در سـلـسـلـه آيـات 82 تـا 86ـ مقايسه اى ميان يهوديان و مسيحيانى كه معاصرپيامبراسلام (ص ) بـوده انـد شـده اسـت , نخست آيه يهود و مشركان را در يك صف ومسيحيان را در صف ديگر قرار داده , مى گويد: ((بطورمسلم سرسخت ترين دشمنان مؤمنان را يهود و مشركان خواهى يافت , و با مـحـبـت تـرين آنها نسبت به مؤمنان مدعيان مسيحيتند)) (لتجدن اشد الناس عداوة للذين آمنوا اليهود والذين اشركواولتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا الذين قلوا انا نصارى ).
    تاريخ اسلام به خوبى گواه اين حقيقت است , زيرا در بسيارى از صحنه هاى نبرد ضداسلامى , يهود بطور مستقيم يا غيرمستقيم دخالت داشتند.
    در حـالى كه در غزوات اسلامى , كمتر مسلمانان را مواجه با مسيحيان مى بينيم , سپس قرآن دليل اين تفاوت روحيه و خطمشى اجتماعى را طى چندجمله بيان كرده , مى گويد: مسيحيان معاصر پـيـامـبـر(ص ) امتيازاتى داشتند كه در يهودنبود نخست اين كه : ((در ميان آنها جمعى دانشمند بـودنـد كـه به اندازه دانشمندان دنياپرست يهود در كتمان حقيقت كوشش نداشتند)) (ذلك بان منهم قسيسين ).
    و نـيـز در مـيـان آنـهـا جمعى ((تارك دنيا بودند)) كه درست در نقطه مقابل حريصان يهود گام بـرمى داشتند (ورهبانا) ((و بسيارى از آنها در برابر پذيرش حق خاضع بودند, و تكبرى از خودشان نمى دادند)) (وانهم لا يستكبرون ).
    در حـالـى كه اكثريت يهود به خاطر اين كه خود را نژاد برتر مى دانستند, از قبول آيين اسلام كه از نژاد يهود برنخاسته بود سر باز مى زدند.
    آغاز جز هفتم قرآن مجيد.
    (آيه 83)ـ به علاوه ((جمعى از آنان (همانند همراهان جعفر و جمعى ازمسيحيان حبشه )) هنگامى كـه آيـات قـرآن را مـى شـنيدند, اشك شوق از ديدگانشان به خاطر دست يافتن به حق سرازيرى مى شد)) (واذا سمعوا م انزل الى الرسول ترى اعينهم تفيض من الدمع مما عرفوا من الحق ).
    ((و بـا صـراحت و شهامت و بى نظرى صدا مى زدند: پروردگارا ! ما ايمان آورديم , ما را از گواهان حق و همراهان محمد(ص ) و ياران او قرار ده )) (يقولون ربن آمنا فاكتبنا مع الشاهدين ).
    (آيـه 84)ـ آنـهـا بـقـدرى تـحـت تـاثـير آيات تكان دهنده اين كتاب آسمانى قرارمى گرفتند كه مـى گـفـتـند: ((چگونه ممكن است ما به خداوند يگانه و حقايقى كه ازطرف او آمده است ايمان نـيـاوريم در حالى كه انتظار داريم ما را در زمره جمعيت صالحان قرار دهد)) (وما لنا لا نؤمن باللّه وما جانا من الحق ونطمع ان يدخلنا ربنامع القوم الصالحين ).
    (آيـه 85)ـ در ايـن آيه و آيه بعد به سرنوشت اين دو طايفه و پاداش و كيفرآنها اشاره شده , نخست مـى گـويـد: ((آنها كه در برابر افراد با ايمان , محبت نشان دادند, و در مقابل آيات الهى سر تسليم فرود آوردند, و با صراحت ايمان خود رااظهار داشتند, خداوند در برابر اين به آنها باغهاى بهشت را پـاداش مـى دهـد كـه از زيـردرخـتان آن نهرها جارى است و جاودانه در آن مى مانند و اين است جـزاى نـيـكوكاران )) (فاثابهم اللّه بما قالوا جنات تجرى من تحتها الا نهار خالدين فيها وذل ك جزا المحسنين ).
    (آيـه 86)ـ و در مـقـابل ((آنها كه راه دشمنى را پيمودند و كافر شدند و آيات خدا راتكذيب كردند اهل دوزخند)) (والذين كفروا وكذبوا بياتنا اولئك اصحاب الجحيم ).
    آيـه 87ـ شـان نزول : در مورد نزول اين آيه و دو آيه بعد نقل شده است :روزى پيامبر(ص ) در باره رسـتـاخـيـز و وضع مردم در آن دادگاه بزرگ الهى بياناتى فرمود, اين بيانات مردم را تكان داد و جـمـعـى گـريـستند, به دنبال آن جمعى از ياران پيامبر(ص ) تصميم گرفتند, پاره اى از لذائذ و راحتيها را بر خود تحريم كرده و به جاى آن به عبادت پردازند.
    روزى هـمـسـر ((عـثمان بن مظعون )) نزد عايشه آمد, او زن جوان و صاحب جمالى بود, عايشه از وضع او متعجب شد و گفت : چرا به خودت نمى رسى , وزينت نمى كنى ؟!.
    در پـاسـخ گـفـت : براى چه كسى زينت كنم ؟ همسرم مدتى است كه مرا ترك گفته و رهبانيت پـيـش گـرفته است , اين سخن به گوش پيامبر(ص ) رسيد, فرمان دادهمه مسلمانان به مسجد آيـنـد, هـنـگـامى كه مردم در مسجد اجتماع كردند, بالاى منبرقرار گرفت , پس از حمد و ثناى پـروردگـار گـفـت : من سنت خود را براى شما بازگومى كنم هركس از آن روى گرداند از من نيست , من قسمتى از شب را مى خوابم و باهمسرانم آميزش دارم و همه روزها را روزه نمى گيرم .
    آگـاه بـاشيد ! من هرگز به شما دستور نمى دهم كه مانند كشيشان مسيحى ورهبانها ترك دنيا گوييد زيرا اين گونه مسائل و همچنين ديرنشينى در آيين من نيست ,رهبانيت امت من در جهاد اسـت , آنـها كه سوگند ياد كرده بودند, برخاستند و گفتند:اى پيامبر ! ما در اين راه سوگند ياد كرده ايم وظيفه ما در برابر سوگندمان چيست ؟آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
    تفسير:.
    از حد تجاوز نكنيد!.
    در اين آيه و آيات بعد يك سلسله احكام مهم اسلامى مطرح شده است .
    نـخست , اشاره به تحريم قسمتى از مواهب الهى به وسيله بعضى از مسلمين شده , وآنها را از تكرار ايـن كـار نهى مى كند, و مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد((طيبات )) و امور پاكيزه اى را كه خداوند براى شما حلال كرده بر خود حرام مكنيد))(يا ايها الذين آمنوا لاتحرموا طيبات ما احل اللّه لكم ).
    با بيان اين حكم , اسلام صريحا بيگانگى خود را از مساله رهبانيت و ترك دنياآن چنان كه مسيحيان و مرتاضان دارند اعلام داشته است .
    سپس براى تاكيد اين موضوع مى گويد: ((از حد و مرزها فراتر نرويد, زيراخداوند تجاوزكنندگان را دوست ندارد)) (ولا تعتدوا ان اللّه لايحب المعتدين ).
    (آيه 8ـ در اين آيه نيز مجددا روى مطلب تاكيد كرده , منتها در آيه گذشته نهى از تحريم بود و در ايـن آيـه امر به بهره گرفتن مشروع از مواهب الهى كرده ,مى فرمايد: ((از آنچه خداوند به شما روزى داده است حلال و پاكيزه بخوريد))(وكلوا مما رزقكم اللّه حلالا طيبا).
    تـنـهـا شـرط آن اين است كه ((از (مخالفت ) خداوندى كه به او ايمان داريدبپرهيزيد)) (واتقوااللّه الذى انتم به مؤمنون ).
    يعنى , ايمان شما به خدا ايجاب مى كند كه همه دستورات او را محترم بشمريد, هم در بهره گرفتن از مواهب الهى و هم رعايت اعتدال و تقوى .
    (آيه 89).
    سوگند و كفاره سوگند!.
    در ايـن آيـه در بـاره سـوگندهايى كه در زمينه تحريم حلال و غير آن خورده مى شود, بطوركلى بحث كرده و قسمها را به دو قسمت تقسيم مى كند:.
    نـخـسـت مـى گـويـد: ((خـداوند شما را در برابر قسمهاى لغو مؤاخذه و مجازات نمى كند)) (لا يؤاخذكم اللّه باللغو فى ايمانكم ).
    مـنـظـور از سـوگـنـد لـغو چنانكه مفسران و فقها گفته اند, سوگندهايى است كه داراى هدف مشخص نيست و از روى اراده و تصميم سر نمى زند.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment



    • قـسـم دوم از سـوگندها, سوگندهايى است كه از روى اراده و تصميم و بطورجدى ياد مى شود, دربـاره ايـن نـوع قـسـمـهـا, قـرآن در ادامـه آيه چنين مى گويد: ((خداوندشما را در برابر چنين سـوگـندهايى كه گره آن را محكم كرده ايد مؤاخذه مى كند وشمارا موظف به عمل كردن به آن مى سازد)) (ولكن يؤاخذكم بما عقدتم الا يمان ).
      الـبته جدى بودن سوگند به تنهايى براى صحت آن كافى نيست بلكه بايدمحتواى سوگند لااقل يك امر مباح بوده باشد و بايد دانست كه سوگند جز به نام خدا معتبر نيست .
      بـنابراين اگر كسى به نام خدا سوگند ياد كند واجب است به سوگند خودعمل كند و اگر آن را شـكـسـت كـفـاره دارد ((و كفاره چنين سوگندى (يكى از سه چيزاست : نخست ) اطعام ده نفر مسكين )) (فكفارته اطعام عشرة مساكين ).
      منتها براى اين كه بعضى از اطلاق اين حكم چنين استفاده نكنند كه مى توان از هر نوع غذاى پست و كـم ارزشى براى كفاره استفاده كرد, تصريح مى كند كه ((اين غذا بايد لااقل يك غذاى حدوسط بوده باشد كه معمولا در خانواده خود از آن تغذيه مى كنيد)) (من اوسط ما تطعمون اهليكم ).
      دوم : ((پوشاندن لباس , بر ده نفر نيازمند)) (اوكسوتهم ).
      الـبـته ظاهر آيه اين است كه لباسى بوده باشد كه بطور معمول تن را بپوشاند وبر حسب فصول و مكانها و زمانها تفاوت پيدا مى كند.
      در ايـن كـه آيـا از نـظـر كيفيت حداقل كافى است و يا در اينجا نيز بايد حدوسطمراعات شود, به مقتضاى اطلاق آيه هرگونه لباس كافى است .
      سوم : ((آزاد كردن يك برده )) (او تحرير رقبة ).
      امـا مـمـكـن اسـت كـسانى باشند كه قدرت بر هيچ يك از اينها نداشته باشند ولذا بعد از بيان اين دسـتـور مى فرمايد: ((آنهايى كه دسترسى به هيچ يك ندارند بايدسه روز, روزه بگيرند)) (فمن لم يجد فصيام ثلثة ايام ).
      سـپـس بـراى تـاكيد مى گويد: ((كفاره سوگندهاى شما اين است كه گفته شد))(ذلك كفارة ايمانكم اذا حلفتم ).
      ولـى بـراى ايـن كـه كـسـى تصور نكند با دادن كفاره , شكستن سوگندهاى صحيح حرام نيست مى گويد: ((سوگندهاى خود را حفظ كنيد)) (واحفظوا ايمانكم ).
      و در پايان آيه مى فرمايد: ((اين چنين خداوند آياتش را براى شما بيان مى كند, تا شكر او را بگذاريد و در بـرابـر ايـن احـكـام و دستوراتى كه ضامن سعادت وسلامت فرد و اجتماع است , او را سپاس گوييد)) (كذلك يبين اللّه لكم آياته لعلكم تشكرون ).
      آيـه 90ـ شـان نـزول : در تفاسير شيعه و اهل تسنن شان نزولهاى مختلفى در باره اين آيه ذكر شده اسـت كـه تقريبا با يكديگر شباهت دارند از جمله اين كه در((مسنداحمد)) و ((سنن ابى داود)) و ((نـسـائى )) و ((تـرمـذى )) چنين نقل شده است كه :عمر (كه طبق تصريح تفسير فى ظلال جلد سـوم , صـفـحـه33 , علاقه شديدى به نوشيدن شراب داشت ) دعا مى كرد, و مى گفت : خدايا بيان روشنى در مورد خمربراى ما بفرما, هنگامى كه آيه 219, سوره بقره (يسئلونك عن الخمر والميسر )نـازل شد پيامبر(ص ) آيه را براى او قرائت كرد ولى او باز به دعاى خود ادامه مى داد, ومى گفت : خـدايـا بـيـان روشنترى در اين زمينه بفرما, تا اين كه آيه 43 سوره نسا (ياايها الذين آمنوا لاتقربوا الصلوة وانتم سكارى ) نازل شد, پيامبر(ص ) آن را نيز بر اوخواند, باز به دعاى خود ادامه مى داد!.
      تـا ايـن كه آيه مورد بحث كه صراحت فوق العاده اى در اين موضوع دارد, نازل گرديد, هنگامى كه پـيـامـبـر(ص ) آيـه را بر او خواند, گفت : انتهينا انتهينا ! ((از نوشيدن شراب خوددارى مى كنيم , خوددارى مى كنيم ))!.
      تفسير:.
      حكم قطعى در باره شراب و مراحل تدريجى آن ـ.
      هـمـانـطور كه در ذيل آيه 43 سوره نسا اشاره كرديم , شرابخورى و ميگسارى در زمان جاهليت و قـبـل از ظـهور اسلام فوق العاده رواج داشت و به صورت يك بلاى عمومى درآمده بود, تا آنجا كه بعضى از مورخان مى گويند عشق عرب جاهلى در سه چيز خلاصه مى شد: شعر و شراب و جنگ !.

      روشـن اسـت كـه اگـر اسلام مى خواست بدون رعايت اصول روانى و اجتماعى با اين بلاى بزرگ عـمومى به مبارزه برخيزد ممكن نبود, و لذا از روش تحريم تدريجى و آماده ساختن افكار و اذهان براى ريشه كن كردن ميگسارى كه به صورت يك عادت ثانوى در رگ و پوست آنها نفوذ كرده بود, استفاده كرد, به اين ترتيب كه نخست در بعضى از سوره هاى مكى اشاراتى به زشتى اين كار نمود, ولى عادت زشت شرابخوارى از آن ريشه دارتر بود, كه با اين اشاره ها ريشه كن شود, لذا هنگامى كه مـسلمانان به مدينه منتقل شدند و نخستين حكومت اسلامى تشكيل شد, دومين دستور ـيه219 , سوره بقره ـ در زمينه منع شرابخوارى به صورت قاطع ترى نازل گشت , آشنايى مسلمانان به احكام اسـلام سـبـب شـد كه دستور نهايى ـهمين آيه موردبحث ـ با صراحت كامل و بيان قاطع كه حتى بهانه جويان نيز نتوانند به آن ايرادگيرند نازل گردد.
      در ايـن آيـه بـا تـعـبـيـرات گـونـاگـون ممنوعيت اين كار مورد تاكيد قرار گرفته , تاجايى كه شـرابـخـوارى در رديـف بـت پـرستى و قمار و از لام و از اعمال شيطانى و پليدقلمداد شده است مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد شراب و قمار و بتها واز لام (يكنوع بخت آزمايى ) پليدند و از عمل شيطانند از آنها دورى كنيد تا رستگارشويد)) (يا ايها الذين آمنوا انما الخمر والميسر والا نصاب والا زلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون ).
      ((انـصاب )) بتهايى كه شكل مخصوصى نداشتند و تنها قطعه سنگى بودند وقرار گرفتن شراب و قـمـار هـم رديـف آن نـشـانـگـر خـطر بسيار زياد شراب و قمار است به همين دليل در روايتى از پيامبر(ص ) مى خوانيم : شارب الخمر كعابد الوثن : ((شرابخورهمانند بت پرست است )).
      (آيه 91)ـ در اين آيه به پاره اى از زيانهاى آشكار شراب و قمار پرداخته نخست مى گويد: ((شيطان مى خواهد از طريق شراب و قمار در ميان شما تخم عداوت و دشمنى بپاشد و از نماز و ذكر خدا باز دارد)) (انـما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة والبغض فى الخمر والميسر ويصدكم عن ذكراللّه وعن الصلوة ).
      در پـايـان ايـن آيـه به عنوان يك استفهام تقريرى , مى گويد: ((آيا شما خوددارى خواهيد كرد؟)) (فهل انتم منتهون ).
      يـعـنى پس از اين همه تاكيد باز جاى بهانه جويى يا شك و ترديد در مورد ترك اين دو گناه بزرگ باقى مانده است ؟! و لذا مى بينيم كه حتى ((عمر)) كه تعبيرات آيات گذشته را به خاطر علاقه اى كـه (طبق تصريح مفسران عامه ) به شراب داشت وافى نمى دانست پس از نزول اين آيه , گفت كه اين تعبير كافى و قانع كننده است .
      (آيـه 92)ـ و در ايـن آيـه به عنوان تاكيد اين حكم نخست به مسلمانان دستورمى دهد كه ((خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد و از مخالفت او بپرهيزيد)) (واطيعواللّه واطيعوا الرسول واحذروا).
      و سـپـس مـخالفان را تهديد مى كند كه : ((اگر از اطاعت فرمان پروردگار سر باززنيد, مستحق كـيـفر و مجازات خواهيد بود و پيامبر(ص ) وظيفه اى جز ابلاغ آشكارندارد)) (فان توليتم فاعلموا انما على رسولنا البلاغ المبين ).
      آيـه 93ـ شان نزول : در تفاسير چنين آمده است كه , پس از نزول آيه تحريم شراب و قمار, بعضى از يـاران پيامبر(ص ) گفتند: اگر اين دو كار اين همه گناه دارد پس تكليف برادران مسلمان ما كه پـيـش از نزول اين آيه از دنيا رفته اند و هنوز اين دو كار راترك نكرده بودند چه مى شود؟ آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
      تفسير: در اين آيه در پاسخ كسانى كه نسبت به وضع گذشتگان قبل از نزول تحريم شراب و قمار و يـا نـسـبت به وضع كسانى كه اين حكم هنوز به گوش آنهانرسيده , و در نقاط دوردست زندگى داشـتـند, سؤال مى كردند, مى گويد: ((آنهايى كه ايمان و عمل صالح داشته اند و اين حكم به آنها نـرسـيده بوده , اگر شرابى نوشيده اندو يا از درآمد قمار خورده اند گناهى بر آنها نيست )) (ليس على الذين آمنوا وعملواالصالحات جناح فيما طعموا).
      سپس اين حكم را مشروط به اين مى كند كه ((آنها تقوا را پيشه كنند و ايمان بياورند و عمل صالح انجام دهند)) (اذا ما اتقوا وآمنوا وعملوا الصالحات ).
      بـار ديـگـر همين موضوع را تكرار كرده , مى گويد: ((سپس تقوا پيشه كنند وايمان بياورند)) (ثم اتقوا وآمنوا).
      و براى سومين بار با كمى تفاوت همين موضوع را تكرار نموده , مى گويد(سپس تقوا پيشه كنند و نيكى نمايند)) (ثم اتقوا واحسنوا).
      و در پايان آيه مى فرمايد: ((خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد)) (واللّه يحب المحسنين ).
      هريك از اين سه تقوا, اشاره به مرحله اى از احساس مسؤوليت و پرهيزكارى است .
      آيه 94ـ شان نزول : نقل شده : هنگامى كه پيامبراسلام (ص ) و مسلمانان درسال حديبيه براى عمره بـا حـال احـرام حـركـت كـردند, در وسط راه با حيوانات وحشى فراوانى روبرو شدند, بطورى كه مى توانستند آنها را با دست و نيزه ها صيدكنند ! اين شكارها بقدرى زياد بودند كه بعضى نوشته اند دوش به دوش مركبها و ازنزديك خيمه ها رفت و آمد مى كردند.
      ايـن آيه و دو آيه بعد نازل شد و مسلمانان را از صيد آنها برحذر داشت , و به آنها اخطار كرد كه اين يك نوع امتحان براى آنها محسوب مى شود.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • تفسير:.
        احكام صيد در حال احرام ـ.
        ايـن آيـه و دو آيـه بـعـد نـاظر به يكى از احكام عمره و حج , يعنى مساله شكارحيوانات صحرايى و دريـايـى در حـال احـرام مى باشد نخست اشاره به جريانى كه مسلمانان در سال ((حديبيه )) با آن روبـرو بـودنـد كرده , مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! خداوند شما را با چيزى از شكار مـى آزمـايد, شكارهايى كه بقدرى به شما نزديك مى شوند كه حتى با نيزه و دست مى توانيد آنها را شكار كنيد)) (ي ايهاالذين آمنوا ليبلونكم اللّه بشى من الصيد تناله ايديكم ورماحكم ).
        سـپس به عنوان تاكيد مى فرمايد: ((اين جريان براى آن بوده است كه افرادى كه از خدا با ايمان به غيب مى ترسند, از ديگران شناخته شوند)) (ليعلم اللّه من يخافه بالغيب ).
        و در پـايـان آيـه مى فرمايد: ((پس هر كس بعد از آن تجاوز كند مجازات دردناكى خواهد داشت )) (فمن اعتدى بعد ذلك فله عذاب اليم ).
        (آيه 95)ـ در اين آيه با صراحت و قاطعيت بيشتر و بطور عموم فرمان تحريم صيد را در حال احرام صـادر كرده , مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد !در حال احرام شكار نكنيد)) (ي ايها الذين آمنوا لا تقتلوا الصيد وانتم حرم ).
        سـپـس بـه كـفـاره صيد در حال احرام اشاره كرده , مى گويد: ((كسى كه عمدا صيدى رابه قتل بـرساند, بايد كفاره اى همانند آن از چهارپايان بدهد)) يعنى , آن را قربانى كرده و گوشت آن را به مستمندان بدهد (ومن قتله منكم متعمدا فجزآ مثل ما قتل من النعم ).
        در اينجا منظور از ((مثل )) همانندى در شكل و اندازه حيوان است به اين معنى كه مثلا اگر كسى حيوان وحشى بزرگى را همانند شترمرغ صيد كند, بايد كفاره آن راشتر انتخاب كند و يا اگر آهو صيد كند بايد گوسفند كه تقريبا به اندازه آن است قربانى نمايد.
        و از آنـجـا كـه ممكن است مساله همانندى براى بعضى مورد شك و ترديدواقع شود, قرآن در اين زمـينه دستور داده است كه ((بايد اين موضوع زيرنظر دو نفر ازافراد مطلع و عادل انجام پذيرد)) (يحكم به ذوا عدل منكم ).
        و در بـاره ايـن كـه ايـن كـفـاره در كـجـا بايد ذبح شود, دستور مى دهد كه به صورت ((قربانى و ((هدى )) اهدا به كعبه شود و به سرزمين كعبه برسد)) (هديا بالغ الكعبة ).
        سـپس اضافه مى كند كه , لازم نيست حتما كفاره به صورت قربانى باشد, بلكه دو چيز ديگر نيز هر يـك مى توانند جانشين آن شوند, نخست اين كه ((معادل پول آن را در راه اطعام مساكين مصرف كند)) (او كفارة طعام مساكين ).
        ((و يا معادل آن روزه بگيرد)) (او عدل ذلك صياما).
        ((اين كفارات به خاطر آن است كه كيفر كار خلاف خود را ببيند)) (ليذوق وبال امره ).
        اما از آنجايى كه هيچ حكمى معمولا شامل گذشته نمى شود, تصريح مى كندكه ((خدا از تخلفاتى كـه در ايـن زمـينه در گذشته انجام داده ايد, عفو فرموده است ))(عفااللّه عما سلف ) ((و هرگاه كـسـى به اين اخطارهاى مكرر و حكم كفاره اعتنا نكند وباز هم مرتكب صيد در حال احرام شود, خداوند از چنين كسى انتقام خواهد گرفت و خداوند تواناست , و به موقع انتقام مى گيرد)) (ومن عاد فينتقم اللّه منه واللّه عزيزذوانتقام ).
        (آيه 96)ـ در اين آيه پيرامون صيدهاى دريا سخن به ميان آورده , مى گويد(صيد دريا و طعام آن براى شما (در حال احرام ) حلال است )) (احل لكم صيد البحروطعامه ).
        مـنـظـور از ((طـعـام )) همان خوراكى است كه از ماهيان صيد شده ترتيب داده مى شود, زيرا آيه مى خواهد دو چيز را مجاز كند نخست صيد كردن و ديگر خوردن غذاى صيد شده .
        سپس به فلسفه اين حكم اشاره كرده مى گويد: ((اين به خاطر اين است كه شما و مسافران بتوانيد بهره ببريد)) (متاعا لكم وللسيارة ).
        يعنى به خاطر اين كه در حال احرام براى تغذيه به زحمت نيفتيد وبتوانيد ازيك نوع صيد بهره مند شويد, اين اجازه در مورد صيد دريا به شما داده شده است .
        بـار ديـگـر بـه عـنوان تاكيد به حكم سابق بازگشته , مى گويد: ((مادام كه در حال احرام هستيد صيدهاى صحرايى بر شما حرام است )) (وحرم عليكم صيد البر مادمتم حرما).
        و در پـايـان آيـه بـراى تـاكيد تمام احكامى كه ذكر شد مى فرمايد: ((از خداوندى كه در قيامت در پـيـشـگـاه او مـحـشور خواهيد شد بپرهيزيد)) و با فرمان او مخالفت ننماييد (واتقوااللّه الذى اليه تحشرون ).
        فلسفه تحريم صيد در حال احرام .
        مـى دانـيم , حج و عمره از عباداتى است كه انسان را از جهان ماده جدا كرده ودر محيطى مملو از مـعـنـويـت فـرو مى برد تعينات زندگى مادى , جنگ وجدالها,خصومتها, هوسهاى جنسى , لذات مـادى , در مـراسـم حـج و عـمـره بكلى كنارمى روند وانسان به يك نوع رياضت مشروع الهى دست مى زند, و به نظر مى رسد كه تحريم صيد در حال احرام نيز به همين منظور است .
        از ايـن گـذشته اگر صيد كردن براى زوار خانه خدا كار مشروعى بود, با توجه به اين همه رفت و آمـدى كه هر سال در اين سرزمينهاى مقدس مى شود, نسل بسيارى ازحيوانات در آن منطقه كه بـه حـكم خشكى و كم آبى , حيواناتش نيز كم است , برچيده مى شد, مخصوصا باتوجه به اين كه در غير حال احرام نيز صيد حرم , و همچنين كندن درختان و گياهان آن ممنوع است , روشن مى شود كـه ايـن دسـتـور ارتـباطنزديكى با مساله حفظ محيط زيست و نگهدارى گياهان و حيوانات آن منطقه از فنا ونابودى دارد.
        (آيـه 97)ـ در تعقيب آيات گذشته كه در زمينه تحريم صيد در حال احرام ,بحث مى كرد, در اين آيـه بـه اهـمـيـت ((مـكـه )) و اثر آن در سازمان زندگى اجتماعى مسلمانها اشاره كرده , نخست مى فرمايد: ((خداوند كعبه , بيت الحرام را وسيله اى براى اقامه امر مردم قرار داده است )) (جعل اللّه الكعبة البيت الحرام قياما للناس ).
        و از آنجا كه اين مراسم بايد در محيطى امن و امان از جنگ و كشمكش و نزاع صورت گيرد اشاره به اثر ماههاى حرام (ماههايى كه جنگ مطلقا در آن ممنوع است ) در اين موضوع كرده , مى فرمايد: ((و همچنين ماه حرام )) (والشهر الحرام ).
        و نيز نظر به اين كه وجود ((قربانيهاى بى نشان (هدى ) و قربانيهاى نشاندارـقلائدـ كه تغذيه مردم را در ايـامـى كـه اشتغال به مراسم حج و عمره دارند تامين كرده و فكر آنها را از اين جهت آسوده مى كند, تاثيرى در تكميل اين برنامه دارد به آنها نيز اشاره كرده مى گويد: (والهدى والقلائد).
        در پايان آيه چنين مى گويد: ((خداوند اين برنامه هاى منظم را به خاطر اين قرارداد تا بدانيد علم او بـه انـدازه اى وسـيـع اسـت كـه آنچه در آسمانها و زمين است مى داند و از همه چيز ـمخصوصا نـيازمنديهاى روحى و جسمى بندگانش ـ باخبراست )) (ذلك لتعلموا ان اللّه يعلم ما فى السموات وما فى الا رض وان اللّه بكل شى عليم ).
        (آيه 9ـ در اين آيه براى تاكيد دستورات گذشته و تشويق مردم به انجام آنها و تهديد مخالفان و معصيت كاران مى فرمايد: ((بدانيد خدا شديدالعقاب و نيزغفور و رحيم است )) (اعلموا ان اللّه شديد العقاب وان اللّه غفور رحيم ).
        (آيـه 99)ـ و بـاز بـراى تاكيد بيشتر مى گويد: مسؤول اعمال شما خودتان هستيد و ((پيامبر(ص ) مـسـؤولـيتى جز ابلاغ رسالت و رساندن دستورات خدا ندارد)) (ماعلى الرسول الا البلاغ ) ((و در عين حال خداوند از نيات شما, و از كارهاى آشكار وپنهانى همگى آگاه و باخبر است )) (واللّه يعلم ما تبدون وما تكتمون ).
        (آيه 100).
        اكثريت دليل ((پاكى )) نيست !.
        در آيـات گـذشـتـه سخن از تحريم مشروبات الكلى و قمار و انصاب و ازلام وصيد كردن در حال احرام بود, از آنجا كه بعضى از افراد ممكن است براى ارتكاب اين گونه گناهان عمل اكثريت را در پاره اى از محيطها دستاويز قرار دهند.
        خـداونـد يك قاعده كلى و اساسى را در يك عبارت كوتاه بيان كرده ,مى فرمايد: ((بگو اى پيامبر ! هيچ گاه ناپاك و پاك يكسان نخواهد بود, اگرچه فزونى ناپاك و كثرت آلوده ها تو را به شگفتى فرو برد)) ! (قل لا يستوى الخبيث والطيب ولواعجبك كثرة الخبيث ).
        بنابراين , خبيث و طيب در آيه به معنى هرگونه موجود پاك و ناپاك اعم ازغذاها و افكار است .
        و در پـايـان آيـه , انـديـشـمندان را مخاطب ساخته و مى گويد: ((از (مخالفت )خدا بپرهيزيد اى صاحبان خرد, تا رستگار شويد)) (فاتقوا اللّه ي اولى الا لباب لعلكم تفلحون ).
        آيـه 101ـ شـان نـزول : در مـورد نزول اين آيه و آيه بعد, از على بن ابيطالب (ع )نقل شده است كه : ((روزى پـيامبر(ص ) خطبه اى خواند و دستور خدا را در باره حج بيان كرد, شخصى به نام عكاشه ـو به روايتى سراقه ـ گفت : آيا اين دستور براى هرسال است , و همه سال بايد حج به جا بياوريم ؟.
        پـيـامـبر(ص ) به سؤال او پاسخ نگفت , ولى او لجاجت كرد, و دو بار, و يا سه بار,سؤال خود را تكرار نـمـود, پيامبر(ص ) فرمود: واى بر تو, چرا اين همه اصرار مى كنى اگر در جواب تو بگويم بلى , حج در هـمـه سـال بـر هـمـه شـما واجب مى شود و اگر درهمه سال واجب باشد توانايى انجام آن را نـخواهيد داشت و اگر با آن مخالفت كنيدگناهكار خواهيد بود, بنابراين , مادام كه چيزى به شما نگفته ام روى آن اصرارنورزيد.
        آيه نازل شد و آنها را از اين كار بازداشت .
        تفسير:.
        سؤالات بيجا!.
        شـك نـيست كه سؤال كردن , كليد فهم حقايق است , و در آيات و روايات اسلامى نيز به مسلمانان دسـتـور اكـيـد داده شـده اسـت كه هرچه را نمى دانند بپرسند,ولى از آنجا كه هر قانونى معمولا اسـتـثـنـايى دارد, اين اصل اساسى تعليم و تربيت نيزاستثنايى دارد و آن اين كه گاهى پاره اى از مـسائل پنهان بودنش براى حفظ نظام اجتماع و تامين مصالح افراد بهتر است در اين گونه موارد جـستجوها و پرسشهاى پى درپى , براى پرده برداشتن , از روى واقعيت , نه تنها فضيلتى نيست بلكه مذموم وناپسند نيز مى باشد.
        قـرآن در ايـن آيـه به اين موضوع اشاره كرده , صريحا مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از امـورى كـه افـشاى آنها باعث ناراحتى و دردسر شما مى شودپرسش نكنيد)) (ي ايها الذين آمنوا لا تسئلوا عن اشي ان تبدلكم تسؤكم ).
        ولـى از آنـجـا كـه سؤالات پى درپى از ناحيه افراد و پاسخ نگفتن به آنها ممكن است موجب شك و ترديد براى ديگران گردد و مفاسد بيشترى ببار آورد اضافه مى كند)) اگر در اين گونه موارد زياد اصـرار كنيد به وسيله آيات قرآن بر شما افشامى شود)) و به زحمت خواهيد افتاد (وان تسئلوا عنها حين ينزل القرآن تبدلكم ).
        سـپـس اضـافه مى كند: تصور نكنيد اگر خداوند از بيان پاره اى از مسائل سكوت كرده است از آن غفلت داشته , بلكه مى خواسته است شما را در توسعه قراردهد و ((آنها را بخشوده است , و خداوند بخشنده حليم است )) (عفااللّه عنها واللّه غفور حليم ).
        در حـديـثـى از عـلى (ع ) مى خوانيم : ((خداوند واجباتى براى شما قرار داده آنهارا ضايع مكنيد, و حـدود و مـرزهايى تعيين كرده از آنها تجاوز ننماييد و از امورى نهى كرده , در برابر آنها پرده درى نـكـنـيد, و از امورى ساكت شده و صلاح در كتمان آن ديده و هيچ گاه اين كتمان از روى نسيان نبوده , در برابر اين گونه امور, اصرارى درافشا نداشته باشيد)).
        (آيـه 102)ـ در اين آيه براى تاكيد مطلب مى گويد: ((بعضى از اقوام پيشين ,اين گونه سؤالات را داشتند و به دنبال پاسخ آنها به مخالفت و عصيان برخاستند))(قد سالها قوم من قبلكم ثم اصبحوا بها كافرين ).
        و در پايان اين بحث ذكر اين نكته را لازم مى دانيم كه آيه هاى فوق به هيچ وجه راه سؤالات منطقى و آمـوزنـده و سازنده را به روى مردم نمى بندد, بلكه منحصرا مربوط به سؤالات نابجا و جستجو از امورى است كه نه تنها مورد نيازنيست بلكه مكتوم ماندن آن بهتر و حتى گاهى لازم است .
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • (آيـه 103)ـ در ايـن آيه , اشاره به چهار ((بدعت )) نابجا شده كه در ميان عرب جاهلى معمول بود, آنـهـا بـر پـاره اى از حـيـوانات به جهتى از جهات علامت و نامى گذارده و خوردن گوشت آن را مـمـنـوع مـى سـاخـتـنـد و يـا حتى خوردن شير و چيدن پشم و سوار شدن بر پشت آنها را مجاز نمى شمردند, يعنى عملا حيوان رابلااستفاده و بيهوده رها مى ساختند.
          قـرآن مجيد مى گويد: ((خداوند هيچ يك از اين احكام را به رسميت نمى شناسد, نه بحيرة اى قرار داده و نه سائبة و نه وصيلة و نه حام (ما جعل اللّه من بحيرة ولا سئبة ولا وصيلة ولا حام ).
          و اما توضيح اين چهار نوع حيوان :.
          1ـ بـحـيـره بـه حـيوانى مى گفتند كه پنج بار زاييده بود و پنجمين آنها ماده و به روايتى نر بود, گوش چنين حيوانى را شكاف وسيعى مى دادند و آن را به حال خودآزاد مى گذاشتند و از كشتن آن صرف نظر مى كردند.
          2ـ سائبه شترى بوده كه دوازده ـو به روايتى ده ـ بچه مى آورد, آن را آزادمى ساختند و حتى كسى سوار بر آن نمى شد, تنها گاهى از شير آن مى دوشيدند و به ميهمان مى دادند.
          3ـ وصـيـلـه بـه گـوسـفندى مى گفتند كه هفت بار فرزند مى آورد و به روايتى به گوسفندى مى گفتند: كه دوقلو مى زاييد, كشتن چنان گوسفندى را نيز حرام مى دانستند.
          4ـ حام به حيوان نرى مى گفتند كه ده بار از آن براى تلقيح حيوانات ماده استفاده مى كردند و هر بار فرزندى از نطفه آن به وجود مى آمد.
          كـوتاه سخن اين كه منظور حيواناتى بوده كه در واقع خدمات فراوان و مكررى به صاحبان خود از طـريـق ((انـتـاج )) مـى كـردنـد, و آنها هم در مقابل يك نوع احترام وآزادى بر اين حيوانات قائل مى شدند.
          سپس مى فرمايد: ((افراد كافر و بت پرست اينها را به خدا نسبت مى دادند ومى گفتند: قانون الهى است )) (ولكن الذين كفروا يفترون على اللّه الكذب ).
          ((و اكـثر آنها در اين باره كمترين فكر و انديشه اى نمى كردند و عقل خود را به كار نمى گرفتند)) بلكه كوركورانه از ديگران تقليد مى نمودند (واكثرهم لايعقلون ).
          (آيـه 104)ـ در ايـن آيـه اشـاره بـه دلـيـل و مـنطق آنها در اين تحريمهاى نابجا وبى مورد كرده , مـى گـويـد: ((هنگامى كه به آنها گفته شود به سوى آنچه خدا نازل كرده و به سوى پيامبر(ص ) بياييد, آنها از اين كار سر باز زده , مى گويند همان رسوم و آداب نياكان ما, ما را بس است )) ! (واذا قيل لهم تعالوا الى م انزل اللّه والى الرسول قالواحسبنا ما وجدنا عليه آبنا).
          در حـقـيـقـت خلافكاريها و بت پرستيهاى آنها از يك نوع بت پرستى ديگر يعنى تسليم بدون قيد و شـرط در بـرابـر آداب و رسـوم خـرافـى نـيـاكـان سرچشمه مى گرفت قرآن صريحا به آنها پاسخ مـى گويد: كه ((مگر نه اين است كه پدران آنها دانشى نداشتند و هدايت نيافته بودند)) (او لو كان آباؤهم لايعلمون شيئا ولا يهتدون ).
          بنابراين , كار شما مصداق روشن تقليد ((جاهل )) از ((جاهل )) است كه در ميزان عقل و خرد بسيار ناپسند مى باشد؟.
          (آيه 105) ـ.
          هركس مسؤول كار خويش است !.
          در آيـه قبل سخن از تقليد كوركورانه مردم عصر جاهليت ازنياكان گمراه , به ميان آمد و قرآن به آنـهـا صـريحا اخطار كرد كه چنين تقليدى ,با عقل و منطق سازگارنيست , به دنبال اين موضوع طـبـعـا ايـن سؤال در ذهن آنها مى آمد كه اگر ما حسابمان را از نياكانمان در اينگونه مسائل جدا كنيم , پس سرنوشت آنها چه خواهد شد, به علاوه اگر ما دست از چنان تقليدى برداريم سرنوشت بـسـيـارى مـردم كه تحت تاثيرچنين تقاليدى هستند, چه مى شود, آيه شريفه در پاسخ اين گونه سـؤالات مـى گـويـد(اى كـسـانى كه ايمان آورده ايد شما مسؤول خويشتنيد, اگر شما هدايت يـافـتـيـدگـمـراهـى ديـگـران (اعم از نياكان و يا دوستان و بستگان هم عصر شما) لطمه اى به شمانخواهد زد)) (ي ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم ).
          سـپـس اشـاره بـه مـوضـوع رسـتـاخيز و حساب و رسيدگى به اعمال هر كس كرده , مى گويد ((بـازگشت همه شما به سوى خداست , و به حساب هر يك از شماجداگانه رسيدگى مى كند, و شما را از آنچه انجام مى داديد آگاه مى سازد)) (الى اللّه مرجعكم جميعا فينبئكم بما كنتم تعملون ) .
          آيـه 106ـ شـان نـزول : در مورد نزول اين آيه و دو آيه بعد نقل شده كه : يك نفر از مسلمانان به نام ((ابن ابى ماريه )) به اتفاق دو نفر از مسيحيان عرب به نام ((تميم )) و ((عدى )) كه دو برادر بودند بـه قـصـد تـجـارت از مـديـنـه خارج شدند در اثناى راه ((ابن ماريه )) كه مسلمان بود بيمار شد, وصـيت نامه اى نوشت و آن را در ميان اثاث خود مخفى كرد, و اموال خويش را به دست دو همسفر نـصـرانـى سـپرد, وصيت كردكه آنها را به خانواده او برسانند, و از دنيا رفت , همسفران متاع او را گشودند وچيزهاى گرانقيمت و جالب آن را برداشتند و بقيه را به ورثه بازگرداندند.
          ورثـه هـنـگـامـى كـه متاع را گشودند, قسمتى از اموالى كه ابن ابى ماريه با خودبرده بود در آن نـيـافـتـند, ناگاه چشمان آنها به وصيت نامه افتاد, ديدند, صورت تمام اموال مسروقه در آن ثبت است , مطلب را با آن دو نفر مسيحى همسفر درميان گذاشتند آنها انكار كرده و گفتند: هرچه به مـا داده بـود به شما تحويل داده ايم ! ناچاربه پيامبر(ص ) شكايت كردند, آيه نازل شد و حكم آن را بيان كرد.
          تـفـسـير: از مهمترين مسائلى كه اسلام روى آن تكيه مى كند, مساله حفظحقوق و اموال مردم و بطوركلى اجراى عدالت اجتماعى است .
          نـخـسـت بـراى ايـن كه حقوق ورثه در اموال ميت از ميان نرود و حق بازماندگان و ايتام و صغار پايمال نشود, به افراد با ايمان دستور مى دهد و مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! هنگامى كـه مـرگ يـكـى از شـمـا فرا رسد بايد به هنگام وصيت كردن دو نفر از افراد عادل مسلمان را به گـواهى بطلبيد و اموال خود را به عنوان امانت براى تحويل دادن به ورثه به آنها بسپاريد)) (ي ايها الذين آمنوا شهادة بينكم اذاحضر احدكم الموت حين الوصية اثنان ذوا عدل منكم ).
          البته شهادت در اينجا توام با وصايت است , يعنى اين دو نفر هم ((وصيند)) وهم ((گواه )), سپس اضافه مى كند: ((اگر در مسافرتى باشيد و مصيبت مرگ براى شمافرا رسد (و از مسلمانان وصى و شـاهـدى پـيـدا نـكنيد) دو نفر از غيرمسلمانها را براى اين منظور انتخاب نماييد)) (او آخران من غيركم ان انتم ضربتم فى الا رض فاصابتكم مصية الموت ).
          مـنـظـور از غـيرمسلمانان تنها اهل كتاب يعنى , يهود و نصارى مى باشد زيرااسلام براى مشركان وبت پرستان در هيچ مورد اهميتى قائل نشده است .
          سـپـس دسـتور مى دهد كه : ((اگر به هنگام اداى شهادت در صدق آنها شك كرديد آنها را بعد از نماز نگاه مى داريد و وادار كنيد تا سوگند يادكنند (و شهادت دهند) كه ما حاضر نيستيم حق را به چيزى (منافع مادى ) بفروشيم (و به ناحق گواهى دهيم ) اگر چه در مورد خويشاوندان ما باشد)) (تحبسونهما من بعد الصلوة فيقسمان باللّه ان ارتبتم لا نشترى به ثمنا ولو كان ذا قربى ).
          ((و مـا هيچ گاه شهادت الهى را كتمان نمى كنيم كه در اين صورت از گناهكاران خواهيم بود)) (ولا نكتم شهادة اللّه ان اذا لمن الا ثمين ).
          (آيـه 107)ـ در ايـن آيـه سـخـن از مواردى به ميان آمده كه ثابت شود, دوشاهد مرتكب خيانت و گـواهـى بـر ضـد حق شده اند ـهمانطور كه در شان نزول آيه آمده بودـ در چنين موردى دستور مى دهد كه : ((اگر اطلاعاتى حاصل شود كه آن دونفر مرتكب گناه و جرم و تعدى شده اند و حق را پـايـمـال كـرده انـد, دو نفر ديگر ازكسانى كه گواهان نخست به آنها ستم كرده اند (يعنى ورثه ميت ) به جاى آنها قرارگرفته و براى احقاق حق خود شهادت و گواهى مى دهند)) (فان عثر على انهمااستحقا اثما فـاخران يقومان مقامهما من الذين استحق عليهم الا وليان ).
          و در ذيل آيه وظيفه دو شاهد دوم را چنين بيان مى كند كه ((آنها بايد به خداسوگند ياد كنند كه گـواهـى مـا از گـواهـى دونفر اول شايسته تر و به حق نزديكتر است وما مرتكب تجاوز و ستمى نـشده ايم و اگر چنين كرده باشيم از ظالمان و ستمگران خواهيم بود)) (فيقسمان باللّه لشهادتنا احق من شها دتهما وما اعتدينا انا اذا لمن الظالمين ).
          (آيـه 10ـ ايـن آيه در حقيقت فلسفه احكامى را كه در زمينه شهادت درآيات قبل گذشت بيان مـى كـند كه : ((اگر طبق دستور بالا عمل شود (يعنى دو شاهد رابعد از نماز و در حضور جمع به گـواهـى بـطلبند, و در صورت بروز خيانت آنها, افرادديگرى از ورثه جاى آنها را بگيرند و حق را آشكار سازند) اين برنامه سبب مى شودكه شهود در امر شهادت دقت به خرج دهند و آن را بر طبق واقـع ـبـه خـاطـر تـرس ازخدا يا به خاطر ترس از خلق خداـ انجام دهندمبادا سوگندهايى جاى سـوگـنـدهـاى آنـهـا را بـگيرد)) (ذلك ادنى ان ياتوا بالشهادة على وجهه او يخافوا ان ترد ايمان بعدايمانهم ).
          در حـقيقت اين كار سبب مى شود كه حداكثر ترس از مسؤوليت در برابر خداو يا بندگان خدا در آنها بيدار گردد و از محور حق منحرف نشوند.
          و در آخـر آيـه بـراى تـاكـيد روى تمام احكام گذشته دستور مى دهد: ((پرهيزكارى پيشه كنيد و گوش به فرمان خدا فرا دهيد و بدانيد خداوند جمعيت فاسقان راهدايت نخواهد كرد)) (واتقوا اللّه واسمعوا واللّه لايهدى القوم الفاسقين ).
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • (آيه 109)ـ اين آيه در حقيقت مكملى براى آيات قبل است , زيرا در ذيل آيات گذشته كه مربوط به مـسـاله شهادت حق و باطل بود دستور به تقوا و ترس ازمخالفت فرمان خدا داده شده , در اين آيه مـى گـويـد: ((از آن روز بـتـرسـيد كه خداوندپيامبران را جمع مى كند و از آنها در باره رسالت و ماموريتشان سؤال مى كند ومى گويد مردم در برابر دعوت شما چه پاسخى گفتند)) (يوم يجمع اللّه الرسل فيقول ماذآ اجبتم ).
            آنها از خود نفى علم كرده و همه حقايق را موكول به علم پروردگار كرده مى گويند(خداوندا ! مـا عـلم و دانشى نداريم , تو آگاه بر تمام غيوب و پنهانيها هستى )) (قالوالا علم لنا انك انت علا م الغيوب ).
            و بـه اين ترتيب سر و كار شما با چنين خداوند علام الغيوب و با چنين دادگاهى است , بنابراين در گواهيهاى خود مراقب حق و عدالت باشيد.
            (آيه 110).
            مواهب الهى بر مسيح !.
            اين آيه و آيات بعد تا آخر سوره مائده مربوط به سرگذشت حضرت مسيح ومواهبى است كه به او و امتش ارزانى داشته كه براى بيدارى و آگاهى مسلمانان دراينجا بيان شده است .
            نـخست مى گويد: ((به ياد بياور هنگامى را كه خداوند به عيسى بن مريم فرمود: ((نعمتى را كه بر تـو و بر مادرت ارزانى داشتم متذكر باش )) (اذ قال اللّه ياعيسى ابن مريم اذكر نعمتى عليك وعلى والدتك ).
            سـپـس بـه ذكـر مـواهب خود پرداخته , نخست مى گويد ((تو را با روح القدس تقويت كردم )) (اذ ايدتك بروح القدس ) ((37)).
            ديـگـر از مـواهـب الـهـى بـر تو اين است كه ((به تاييد روح القدس با مردم درگهواره و به هنگام بزرگى و پختگى سخن مى گفتى )) (تكلم الناس فى المهد وكهلا ).
            اشـاره به اين كه سخنان تو در گاهواره همانند سخنان تو در بزرگى , پخته وحساب شده بود, نه سخنان كودكانه و بى ارزش .
            ديگر اين كه ((كتاب و حكمت و تورات و انجيل را به تو تعليم دادم )) (واذعلمتك الكتاب والحكمة والتورية والا نجيل ).
            ديـگـر از مـواهـب ايـن كـه از ((گـل بـه فـرمان من چيزى شبيه پرنده مى ساختى سپس در آن مـى دمـيدى و به اذن من پرنده زنده اى مى شد)) (واذ تخلق من الطين كهيئة الطير باذنى فتنفخ فيها فتكون طيرا باذنى ).
            ديـگـر ايـن كـه : ((كور مادرزاد و كسى كه مبتلا به بيمارى پيسى بود به اذن من شفا مى دادى )) (وتبرئ الا كمه والا برص باذنى ).
            ((و نيز مردگان را به اذن من زنده مى كردى )) (واذ تخرج الموتى باذنى ).
            و بالاخره يكى ديگر از مواهب من بر تو اين بود كه ((بنى اسرائيل را از آسيب رساندن به تو باز داشتم در آن هـنـگـام كـه كافران آنها در برابر دلايل روشن تو به پا خاستند وآنها را سحر آشكارى معرفى كـردند)) (واذ كففت بنى اسرائيل عنك اذ جئتهم بالبينات فقال الذين كفروا منهم ان هذا الا سحر مـبـين ) من در برابر اين همه هياهو و دشمنان سرسخت و لجوج تو را حفظ كردم تا دعوت خود را پيش ببرى .
            قابل توجه اين كه در اين آيه چهار بار كلمه ((باذنى )) (به فرمان من ) تكرار شده است , تا جايى براى غـلـو و ادعاى الوهيت در مورد حضرت مسيح باقى نماند, اوبنده اى بود سر بر فرمان خدا و هر چه داشت از طريق استمداد از نيروى لايزال الهى بود.
            (آيه 111).
            داستان نزول مائده بر حواريون !.
            به دنبال بحثى كه در باره مواهب الهى در باره مسيح و مادرش در آيه قبل بيان شد در آيات بعد به مـوهـبـتهايى كه به حواريون يعنى ياران نزديك مسيح بخشيد,اشاره مى كند: نخست مى فرمايد: ((به خاطر بياور زمانى را كه بر حواريين وحى فرستادم كه به من و فرستاده ام مسيح ايمان بياوريد و آنـهـا دعوت مرا اجابت كردند وگفتند: ايمان آورديم , خداوندا گواه باش كه ما مسلمانان و در بـرابـر فـرمان تو تسليم هستيم )) (واذ اوحيت الى الحواريين ان آمنوا بى وبرسولى قلوا آمنا واشهد باننامسلمون ).
            (آيه 112)ـ سپس اشاره به جريان معروف نزول مائده آسمانى كرده ,مى گويد: ((ياران خاص مسيح به عيسى گفتند: آيا پروردگار تو مى تواند غذايى ازآسمان براى ما بفرستد)) ؟ (اذ قال الحواريون يا عيسى ابن مريم هل يستطيع ربك ان ينزل علينا مئدة من السم).
            مسيح از اين تقاضا كه بوى شك و ترديد مى داد پس از آوردن آن همه آيات ونشانه هاى ديگر نگران شـد و بـه آنـهـا هـشـدار داد و گفت : ((از خدا بترسيد اگر ايمان داريد)) (قال اتقوا اللّه ان كنتم مؤمنين ).
            (آيه 113)ـ ولى به زودى به اطلاع عيسى رسانيدند كه ما هدف نادرستى از اين پيشنهاد نداريم , و غرض ما لجاجت ورزى نيست بلكه ((گفتند: مى خواهيم از اين مائده بخوريم (و علاوه بر نورانيتى كـه بر اثر تغذيه از غذاى آسمانى در قلب ما پيدامى شود, زيرا تغذيه بطورمسلم در روح انسان مؤثر اسـت ) قـلـب مـا اطمينان و آرامش پيدا كند و با مشاهده اين معجزه بزرگ به سر حد عين اليقين برسيم و بدانيم آنچه به ما گفته اى راست بوده و بتوانيم بر آن گواهى دهيم )) (قالوا نريد ان ناكل منهاوتطمئن قلوبنا ونعلم ان قد صدقتنا ونكون عليها من الشاهدين ).
            (آيـه 114)ـ هـنگامى كه عيسى از حسن نيت آنها در اين تقاضا آگاه شد,خواسته آنها را به پيشگاه پـروردگـار به اين صورت منعكس كرد: ((خداوندا ! مائده اى از آسمان براى ما بفرست كه عيدى بـراى اول و آخـر مـا باشد, و نشانه اى از ناحيه تومحسوب شود و به ما روزى ده , تو بهترين روزى دهندگان هستى )) (قال عيسى ابن مريم اللهم ربن انزل علينا مئدة من السم تكون لنا عيدا لا ولنا وآخرنا وآية منك وارزقنا وانت خير الرازقين ).
            (آيـه 115)ـ خـداونـد اين دعايى را كه از روى حسن نيت و اخلاص صادرشده بود اجابت كرد, و به آنـها ((فرمود: من چنين مائده اى را بر شما نازل مى كنم ,ولى توجه داشته باشيد, بعد از نزول اين مائده مسؤوليت شما بسيار سنگينترمى شود و با مشاهده چنين معجزه آشكارى هر كس بعد از آن , راه كـفـر را بـپـويد او راچنان مجازاتى خواهم كرد كه احدى از جهانيان را چنين مجازاتى نكرده بـاشـم )) !(قـال اللّه انـى مـنـزلـهـا عـلـيـكم فمن يكفر بعد منكم فانى اعذبه عذابا لا اعذبه احدا من العالمين ).
            (آيه 116).
            بيزارى مسيح از شرك پيروانش !.
            اين آيه و دو آيه بعد پيرامون گفتگوى خداوند با حضرت مسيح (ع ) در روزرستاخيز بحث مى كند, مـى گـويـد: ((خداوند در روز قيامت به عيسى مى گويد: آيا توبه مردم گفتى كه من و مادرم را علاوه بر خداوند معبود خويش قرار دهيد, و پرستش كنيد)) ؟ (واذ قال اللّه يا عيسى ابن مريم انت قلت للناس اتخذونى وامى الهين من دون اللّه ).
            مسيح با نهايت احترام در برابر اين سؤال چند جمله در پاسخ مى گويد:.
            1ـ نخست زبان به تسبيح خداوند از هرگونه شريك و شبيه گشوده ومى گويد: ((خداوندا ! پاك و منزهى از هرگونه شريك )) (قال سبحانك ).
            2ـ ((چـگونه ممكن است چيزى را كه شايسته من نيست بگويم )) (ما يكون لى ان اقول ما ليس لى بحق ).
            در حقيقت نه تنها گفتن اين سخن را از خود نفى مى كند, بلكه مى گويد اساسامن چنين حقى را ندارم و چنين گفتارى با مقام و موقعيت من هرگز سازگار نيست .
            3ـ سـپس استناد به علم بى پايان پروردگار كرده , مى گويد: ((گواه من اين است كه اگر چنين مـى گـفـتم مى دانستى , زيرا تو از آنچه در درون روح و جان من است آگاهى , در حالى كه من از آنچه در ذات پاك توست بى خبرم , زيرا تو علام الغيوب وبا خبر از تمام رازها و پنهانيها هستى )) (ان كنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى ولااعلم ما فى نفسك انك انت علا م الغيوب ).
            (آيه 117)ـ چهار: ((تنها چيزى كه من به آنها گفتم , همان بوده است كه به من ماموريت دادى كه آنـها را دعوت به عبادت تو كنم و بگويم خداوند يگانه اى راكه پروردگار من و شما است , پرستش نكنيد)) (ما قلت لهم الا ما امرتنى به ان اعبدوااللّه ربى وربكم ).
            5ـ ((و تـا آن زمـان كـه در مـيـانـشان بودم مراقب و گواه آنها بودم و نگذاشتم راه شرك را پيش گيرند, اما به هنگامى كه مرا از ميان آنها برگرفتى تو مراقب و نگاهبان آنها بودى , و تو گواه بر هر چـيـزى هـستى )) (وكنت عليهم شهيدا مادمت فيهم فلماتوفيتنى كنت انت الرقيب عليهم وانت على كل شى شهيد).
            (آيـه 11ـ شـشم : و با اين همه باز امر, امر تو و خواست , خواست توست ((اگر آنها را در برابر اين انحراف بزرگ مجازات كنى بندگان تواند (و قادر به فرار از زيربار اين مجازات نخواهند بود, و اين حق براى تو در برابر بندگان نافرمانت ثابت است ) و اگر آنها را ببخشى و از گناهانشان صرف نظر كنى , توانا و حكيم هستى )) نه بخشش تو نشانه ضعف است , و نه مجازاتت خالى از حكمت و حساب (ان تعدبهم فانهم عبادك وان تغفرلهم فانك انت العزيز الحكيم ).
            (آيه 119).
            رستگارى بزرگ !.
            در تـعـقـيـب ذكر گفتگوى خداوند با حضرت مسيح , در اين آيه مى خوانيم (خداوند پس از اين گـفـتگو, مى فرمايد: امروز روزى است كه راستى راستگويان به آن سود مى بخشد)) (قال اللّه هذا يوم ينفع الصادقين صدقهم ).
            سـپس پاداش صادقان را چنين بيان مى كند: ((براى آنها باغهايى از بهشت است كه از زير درختان آن نهرها جارى است , و جاودانه و براى هميشه در آن خواهند ماند)) (لهم جنات تجرى من تحتها الا نهار خالدين فيه ابدا).
            و از اين نعمت مادى مهمتر اين است كه ((هم خداوند از آنها راضى است وهم آنها از خداوند راضى و خشنودند)) (رضى اللّه عنهم ورضوا عنه ).
            ((و شك نيست كه اين موهبت بزرگ كه جامع ميان موهبت مادى و معنوى است رستگارى بزرگ محسوب مى شود)) (ذلك الفوز العظيم ).
            (آيـه 120)ـ در ايـن آيـه اشاره به مالكيت و حكومت خداوند كرده , مى گويد(حكومت آسمانها و زمين و آنچه در آنهاست , از آن خداست و او بر هر چيزى تواناست )) (للّه ملك السموات والا رض وما فيهن وهو على كل شى قدير).
            پايان تفسير سوره مائده .
            سوره انعام .
            سوره مبارزه با انواع شرك و بت پرستى .
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • اين سوره در ((مكه )) نازل شده و 165 آيه است .
              محتواى سوره :.
              گـفـتـه مـى شود اين سوره شصت و نهمين سوره اى است كه در مكه بر پيامبرنازل گرديد, و از روايات اهل بيت (ع ) استفاده مى شود كه تمام آياتش يكجا نازل شده است و هدف اساسى اين سوره , همانند ساير سوره هاى مكى , دعوت به اصول سه گانه ((توحيد)), ((نبوت )) و ((معاد)) است , ولى بيش از همه روى مساله يگانه پرستى و مبارزه با شرك و بت پرستى دور مى زند.
              دقت در آيات اين سوره مى تواند روح نفاق و پراكندگى را از ميان مسلمانان برچيند, و گوشها را شنوا, و چشمها را بينا و دلها را دانا سازد.
              بـه خـاطـر همين موضوع است كه در رواياتى كه پيرامون فضيلت اين سوره وارد شده مى خوانيم : ((سوره انعام را هفتاد هزار فرشته , به هنگام نزول بدرقه كردند,و كسى كه آن را بخواند (و در پرتو آن روح و جانش از سرچشمه توحيد سيراب گردد) تمام آن فرشتگان براى او آمرزش مى طلبند))! .
              ولـى عـجيب اين است كه بعضى از اين سوره , تنها به خواندن الفاظ آن قناعت مى كنند, و جلسات عـريض و طويلى براى ((ختم انعام )) و حل مشكلات شخصى وخصوصى خود با تشريفات ويژه اى تـشـكـيـل مـى دهـند كه به نام جلسات ختم انعام ناميده مى شود, مسلما اگر در اين جلسات به مـحـتـواى سـوره دقـت شود, نه تنهامشكلات شخصى , بلكه مشكلات عمومى مسلمانان نيز حل خـواهـد شـد, امـاافـسـوس كه بسيارى از مردم به قرآن به عنوان يك سلسله ((اوراد)) كه داراى خـواص مرموز و ناشناخته است مى نگرند و جز به خواندن الفاظ آن نمى انديشند, در حالى كه قرآن سراسر درس است و مكتب , برنامه است و بيدارى , رسالت است و آگاهى .
              (آيـه 1)ـ اين سوره با حمد و ستايش پروردگار آغاز شده است نخست ازطريق آفرينش عالم كبير (آسـمـان و زمـين ) و نظامات آنها, و سپس از طريق آفرينش ((عالم صغير يعنى انسان )), مردم را مـتـوجه اصل توحيد مى سازد, مى گويد: ((حمد وسپاس براى خدايى است كه آسمانها و زمين را آفـريـد)) (الـحمدللّه الذى خلق السموات والا رض ) ((خداوندى كه مبد نور و ظلمت (و بر خلاف عقيده دوگانه پرستان ) آفريننده همه چيز است )) (وجعل الظلمات والنور).
              ((امـا مـشـركان و كافران به جاى اين كه از اين نظام واحد درس توحيد بياموزندبراى پروردگار خود شريك و شبيه مى سازند)) (ثم الذين كفروا بربهم يعدلون ).
              كلمه ((ثم )) بيانگر اين حقيقت است كه در آغاز, توحيد به عنوان يك اصل فطرى و عقيده عمومى و همگانى بشر بوده است و شرك بعدا به صورت يك انحراف از اين اصل فطرى به وجود آمده .
              (آيـه 2)ـ و در ايـن آيـه توجه به عالم صغير يعنى انسان مى دهد و در اين موردبه شگفت انگيزترين مـساله يعنى , آفرينش او از خاك و گل اشاره كرده و مى فرمايد(اوست خدايى كه شما را از گل آفريد)) (هو الذى خلقكم من طين ).
              از آنـجـا كـه آفرينش انسان نخستين از خاك و گل بوده , درست است كه به مانيز چنين خطابى بشود.
              سپس به مراحل تكاملى عمر انسان اشاره كرده مى گويد: ((پس از آن مدتى رامقرر ساخت كه در اين مدت انسان در روى زمين پرورش و تكامل پيدا كند)) (ثم قضى اجلا ).
              سپس براى تكميل اين بحث مى گويد: ((اجل مسمى در نزد خداست ))(واجل مسمى عنده ).
              و بـعـد مى گويد: ((شما افراد مشرك (در باره آفريننده اى كه انسان را از اين اصل بى ارزش , يعنى گـل آفـريـده و از ايـن مـراحـل حـيرت انگيز و حيرت زا گذرانده است )شك و ترديد به خود راه مى دهيد)) (ثم انتم تمترون ).
              مـوجـودات بـى ارزشى همچون بتها را در رديف او قرار داده , يا در قدرت پروردگار بر رستاخيز و زنده كردن مردگان شك و ترديد داريد.
              در ايـن كـه مـنـظـور از ((اجـل مسمى )) و ((اجلا)) در آيه چيست ؟ آنچه از آيات قرآن و روايات اهـل بـيـت (ع ) اسـتـفـاده مـى شـود اين است كه ((اجل )) به تنهايى به معنى عمر و وقت و مدت غيرحتمى , و ((اجل مسمى )) به معنى عمر و مدت حتمى است ,و به عبارت ديگر ((اجل مسمى )) مـرگ طـبـيـعى و ((اجل )) مرگ زودرس است ولى به هرحال هر دو اجل از ناحيه خداوند تعيين مى شود.
              (آيـه 3)ـ در اين آيه براى پاسخ گفتن به كسانى كه براى هر دسته اى ازموجودات خدايى قائلند و مـى گـويـنـد خـداى بـاران , خـداى جـنگ , خداى صلح ,خداى آسمان و مانند آن ((3) چنين مـى گويد: ((اوست خداوندى كه بر تمام آسمانهاو زمين حكومت مى كند)) (وهواللّه فى السموات وفى الا رض ).
              بـديـهى است كسى كه در همه جا حكومت مى كند و تدبير همه چيز به دست او است و در همه جا حـضـور دارد, تـمـام اسـرار و نـهـانـهـا را مـى دانـد, و لـذا در جـمـلـه بـعدمى گويد: ((چنين پـروردگـارى پـنـهان وآشكار شمارا مى داند ونيز ازآنچه انجام مى دهيدو به دست مى آوريد باخبر است )) (يعلم سركم وجهركم ويعلم ما تكسبون ).
              (آيـه 4)ـ گـفـتـيم در سوره انعام روى سخن بيشتر با مشركان است , و قرآن به انواع وسائل براى بـيـدارى و آگـاهـى آنـها متوسل مى شود, در اين آيه به روح لجاجت وبى اعتنايى وتكبر مشركان دربـرابـر حـق ونـشانه هاى خدا اشاره كرده , مى گويد: ((آنهاچنان لجوج و بى اعتنا هستند كه هر نـشـانـه اى از نـشانه هاى پروردگار را مى بينند, فوراازآن روى برمى گردانند)) (وماتاتيهم من آية من آيات ربهم الا كانوا عنهامعرضين ).
              ايـن روحيه منحصر به دوران جاهليت و مشركان عرب نبوده , الان هم بسيارى را مى بينيم كه در يـك عـمـر شـصـت ساله حتى , زحمت يك ساعت تحقيق وجستجو در باره خدا و مذهب به خود نمى دهند, سهل است اگر كتاب و نوشته اى در اين زمينه به دست آنها بيفتد به آن نگاه نمى كنند, و اگـر كسى با آنها در اين باره سخن گويد, گوش فرا نمى دهند, اينها جاهلان لجوج و بى خبرى هستند كه ممكن است گاهى در كسوت دانشمند ظاهر شوند!.
              (آيـه 5)ـ سپس به نتيجه اين عمل آنها اشاره كرده , و مى گويد: ((نتيجه اين شد كه آنها حق را به هنگامى كه به سراغشان آمد تكذيب كردند)) (فقد كذبوا بالحق لما جئهم ).
              در حـالـى كه اگر در آيات و نشانه هاى پروردگارت دقت مى نمودند, حق را به خوبى مى ديدند و مى شناختند و باور مى كردند.
              ((و نتيجه اين تكذيب را به زودى دريافت خواهند داشت , و خبر آنچه را به باد مسخره گرفتند به آنها مى رسد)) (فسوف ياتيهم انبؤا ما كانوا به يستهزؤن ).
              در دو آيـه فـوق در حقيقت اشاره به سه مرحله از كفر شده كه مرحله به مرحله تشديد مى گردد, نـخـسـت مـرحـله اعراض و روى گردانيدن , سپس مرحله تكذيب وبعدا مرحله استهزا و مسخره كردن حقايق و آيات خدا.
              (آيه 6).
              سرنوشت طغيانگران !.
              از ايـن آيـه بـه بـعـد, قرآن يك برنامه تربيتى مرحله به مرحله را, براى بيدارساختن بت پرستان و مشركان ـبه تناسب انگيزه هاى مختلف شرك و بت پرستى ـعرضه مى كند.
              نخست براى كوبيدن عامل غرور كه يكى از عوامل مهم طغيان و سركشى وانحراف است , دست به كـار شـده و بـا يادآورى وضع اقوام گذشته و سرانجام دردناك آنها, به اين افراد, كه پرده غرور بر چشمانشان افتاده است هشدار مى دهد ومى گويد: ((آيا اينها مشاهده نكردند چه اقوامى را پيش از آنـهـا هلاك كرديم , اقوامى كه امكاناتى در روى زمين در اختيار آنها گذاشتيم كه در اختيار شما نگذاشتيم )) (الم يرواكم اهلكنا من قبلهم من قرن مكناهم فى الا رض مالم نمكن لكم ) از جمله اين كه ((بارانهاى پربركت و پشت سرهم براى آنها فرستاديم )) (وارسلنا السم عليهم مدرارا).
              ((و ديـگـر ايـن كـه نـهرهاى آب جارى را از زير آباديهاى آنها و در دسترس آنهاجارى ساختيم )) (وجعلنا الا نهار تجرى من تحتهم ).
              اما به هنگامى كه راه طغيان را پيش گرفتند, هيچ يك از اين امكانات نتوانست آنها را از كيفرالهى بـركنار دارد ((و ما آنها را به خاطر گناهانشان نابود كرديم ))(فاهلكناهم بذنوبهم ) ((و بعد از آنها اقوام ديگرى روى كار آورديم )) (وانشانا من بعدهم قرنا آخرين ).
              (آيه 7)ـ.
              آخرين درجه لجاجت !.
              قـرآن در ايـنـجا اشاره به تقاضاى جمعى از بت پرستان كرده و مى گويد: ((اگرهمانطور كه آنها تقاضا كردند, نوشته اى بر صفحه اى از كاغذ و مانند آن بر تو نازل كنيم , و علاوه بر مشاهده كردن , با دست خود نيز آن را لمس كنند باز مى گويند: اين يك سحر آشكار است )) ! (ولو نزلنا عليك كتابا فى قرطاس فلمسوه بايديهم لقال الذين كفروا ان هذا الا سحر مبين ).
              يـعنى دايره لجاجت آنها تا حدى توسعه يافته كه روشنترين محسوسات راانكار مى كنند و به بهانه سحر از تسليم شدن در برابر آن سرباز مى زنند.
              (آيه .
              بهانه جوييها!.
              يـكـى ديـگـر از عـوامل كفر و انكار, بهانه جويى است از جمله بهانه جوييهايى كه مشركان در برابر پـيـامـبر(ص ) داشتند و در چندين آيه از قرآن به آن اشاره شده و دراين آيه نيز آمده , اين است كه آنها مى گفتند: چرا پيامبر(ص ) به تنهايى به اين ماموريت بزرگ دست زده است ؟ ((چرا موجودى از غـير جنس بشر و از جنس فرشتگان او رادر اين ماموريت همراهى نمى كند)) ؟ (وقالوا لولا انزل عليه ملك ) مگر مى تواندانسانى كه از جنس ما است به تنهايى با رسالت را بر دوش كشد؟.
              قـرآن با دو جمله كه هر كدام استدلالى را در بر دارد به آنها پاسخ مى گويد: نخست اين كه ((اگر فرشته اى نازل شود, و سپس آنها ايمان نياورند, به حيات همه آنان خاتمه داده خواهد شد و ديگر به آنها مهلت داده نمى شود)) (ولو انزلنا ملكا لقضى الا مر ثم لاينظرون ).
              (آيـه 9)ـ لـذا قـرآن در جواب دوم مى گويد ((اگر ما او را فرشته قرار مى داديم وبه پيشنهاد آنها عـمـل مـى كـرديـم , باز لازم بود تمام صفات انسان را در او ايجاد كنيم , واو را به صورت و سيرت مردى قرار دهيم )) (ولو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا ).
              سـپـس نـتـيجه مى گيرد كه ((با اين حال همان ايرادات سابق را بر ما تكرارمى كردند كه چرا به انسانى ماموريت رهبرى داده اى و چهره حقيقت را بر ماپوشانيده اى )) (وللبسنا عليهم ما يلبسون ) .
              (آيـه 10)ـ در ايـن آيـه , خـداونـد بـه پيامبرش دلدارى مى دهد و مى گويد ازمخالف و لجاجت و سـرسـخـتـى آنـهـا نگران نباش , زيرا ((جمعى از پيامبران پيش از تورا نيز به باد استهزا و مسخره گـرفـتـنـد اما سرانجام آنچه را, مسخره مى كردند,دامانشان را گرفت و عذاب الهى بر آنها نازل شد)) (ولقد استهزئ برسل من قبلك فحاق بالذين سخروا منهم ما كانوا به يستهزؤن ).
              در حقيقت اين آيه هم مايه تسلى خاطرى است براى پيامبر(ص ) و هم تهديدى است براى مخالفان لجوج كه به عواقب شوم و دردناك كار خود بينديشند.
              (آيه 11)ـ قرآن در اينجا براى بيدار ساختن اين افراد لجوج و خودخواه ازراه ديگرى وارد شده و به پـيـامـبر دستور مى دهد كه به آنها سفارش كن ((بگو: در زمين به سير وسياحت بپردازيد وعواقب كـسانى كه حقايق را تكذيب كردند با چشم خودببينيد,شايدبيدارشويد))(قل سيروا فى الا رض ثم انظروا كيف كان عاقبة المكذبين ).
              شك نيست كه مشاهده آثار گذشتگان و اقوامى كه بر اثر پشت پا زدن به حقايق راه فنا و نابودى را پيمودند, تاثيرش بسيار بيشتر از مطالعه تاريخ آنها در كتابهااست , زيرا اين آثار حقيقت را محسوس و قابل لمس مى سازد.
              (آيـه 12)ـ در ادامـه بـحث با مشركان , در اين آيه با اشاره به اصل توحيد,مساله رستاخيز و معاد از طريق جالبى تعقيب مى گردد.
              1ـ نـخـسـت مـى گـويـد: ((بـگـو: آنـچـه در آسـمانها و زمين است براى كيست )) ؟(قل لمن ما فـى الـسموات والا رض ) و بلافاصله به دنبال آن مى گويد: خودت از زبان فطرت و جان آنها پاسخ بده ((بگو: براى خدا)) (قل للّه ).
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment



                  • (آيه 35).
                    مردگان زنده نما!.
                    اين آيه و آيه بعد دنباله دلدارى و تسلى دادن به پيامبر است كه در آيات قبل گذشت .
                    از آنـجـا كـه فـكـر و روح پيامبر(ص ) از گمراهى و لجاجت مشركان زياد ناراحت وپريشان بود, و عـلاقـه داشـت بـا هر وسيله اى كه شده آنها را به صف مؤمنان بكشاند,خداوند مى فرمايد: ((اگر اعـراض و روگردانى زياد آنها بر تو سخت و سنگين است چنانچه بتوانى اعماق زمين را بشكافى و در آن نـقـبـى بزنى و جستجو كنى و يانردبانى به آسمان بگذارى و اطراف آسمانها را نيز جستجو كـنـى و آيـه و نشانه ديگرى براى آنها بياورى چنين كن )) ولى بدان آنان به قدرى لجوجند كه باز ايـمان نخواهند آورد (وان كان كبر عليك اعراضهم فان استطعت ان تبتغى نفقا فى الا رض او سلما فى السم فتاتيهم باية ).
                    خـداوند با اين جمله به پيامبر خود مى فهماند كه هيچ گونه نقصى در تعليمات ودعوت و تلاش و كـوشـش تـو نـيـسـت , بـلـكـه نقص از ناحيه آنها است , آنها تصميم گرفته اند حق را نپذيرند لذا هيچ گونه كوششى اثر نمى بخشد, نگران مباش !.
                    ولـى بـراى ايـن كـه كـسى توهم نكند كه خداوند قادرنيست آنها را وادار به تسليم كند, بلافاصله مـى فـرمايد: ((اگر خدا بخواهد مى تواند همه آنها را بر هدايت مجتمع كند)) يعنى وادار به تسليم در برابر دعوت تو و اعتراف به حق و ايمان كند(ولو شاللّه لجمعهم على الهدى ).
                    ولـى روشـن اسـت كـه ايـن چنين ايمان اجبارى بيهوده است , آفرينش بشر براى تكامل بر اساس اخـتيار و آزادى اراده مى باشد, تنها در صورت آزادى اراده است كه ارزش ((مؤمن )) از ((كافر)) و ((نيكان )) از((بدان )) شناخته مى شود.
                    سپس مى گويد: ((اينها را براى اين گفتيم كه تو از جاهلان نباشى )) (فلا تكونن من الجاهلين ).
                    يـعنى : بيتابى مكن و صبر و استقامت را از دست مده و بيش از اندازه خود رابه خاطر كفر و شرك آنها ناراحت مكن و بدان راه همين است كه تو مى پيمايى .
                    شك نيست كه پيامبراز اين حقايق با خبر بود, اما خداوند اينها را به عنوان يادآورى و دلدارى براى پيامبرش بازگو مى كند.

                    (آيـه 36)ـ در ايـن آيـه بـراى تكميل اين موضوع و دلدارى بيشتر به پيامبر(ص )مى گويد: ((تنها كـسـانـى كـه گـوش شنوا دارند دعوت تو را اجابت مى كنند ومى پذيرند)) (انما يستجيب الذين يـسـمعون ) ((و اما آنها كه عملا در صف مردگانندايمان نمى آورند, تا زمانى كه خداوند آنها را در روز قيامت برانگيزاند و به سوى اوبازگشت كنند)) (والموتى يبعثهم اللّه ثم اليه يرجعون ).
                    آن روز است كه با مشاهده صحنه هاى رستاخيز ايمان مى آورند, ولى ايمانشان هم سودى ندارد.
                    (آيـه 37)ـ در ايـن آيـه يـكى از بهانه جوييهاى مشركان مطرح شده است ,بطورى كه در بعضى از روايـات آمـده جـمـعـى از رؤسـاى قـريش هنگامى كه از معارضه و مقابله با قرآن عاجز ماندند به پيامبر(ص ) گفتند: اينها فايده ندارد اگر راست مى گويى معجزاتى همانند عصاى موسى , و ناقه صالح , براى ما بياور.
                    قـرآن در ايـن بـاره مى گويد: ((آنها گفتند: چرا آيه و معجزه اى از طرف پروردگاربر اين پيامبر نازل نشده است )) ؟ ! (وقالوا لولا نزل عليه آية من ربه ).
                    روشـن اسـت كـه آنها اين پيشنهاد را از روى حقيقت جويى نمى گفتند, زيراپيامبر(ص ) به اندازه كافى براى آنها معجزه آورده بود.
                    لـذا قرآن در پاسخ آنها مى گويد: ((به آنها بگو: خداوند قادر است آيه ومعجزه اى (كه شما پيشنهاد مى كنيد) بر پيامبر خود نازل كند)) (قل ان اللّه قادر على ان ينزل آية ).
                    ولى اين كار يك اشكال دارد كه غالب شما از آن بى خبريد و آن اين كه اگر به اين گونه تقاضاها كه از سر لجاجت مى كنيد ترتيب اثر داده شود سپس ايمان نياوريدهمگى گرفتار مجازات الهى شده , نابود خواهيد گشت , زيرا اين نهايت بى حرمتى نسبت به ساحت مقدس پروردگار و فرستاده او و آيـات و مـعـجـزات اوسـت , لذا درپايان آيه مى فرمايد ((ولى اكثر آنها نمى دانند)) (ولكن اكثرهم لايعلمون ).
                    (آيه 3ـ اين آيه به دنبال آيات گذشته كه در باره مشركان بحث مى كرد وآنها را به سرنوشتى كه در قـيـامت دارند متوجه مى ساخت , سخن از ((حشر)) ورستاخيز عمومى تمام موجودات زنده , و تـمام انواع حيوانات به ميان آورده ,نخست مى گويد: ((هيچ جنبنده اى در زمين , و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پروازمى كند نيست مگر اين كه امتهايى همانند شما هستند)) (وما من دابة فى الا رض ولاطئر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ).
                    و بـه ايـن ترتيب هر يك از انواع حيوانات و پرندگان براى خود امتى هستندهمانند انسانها يعنى : آنها نيز در عالم خود داراى علم و شعور و ادراك هستند, خدارا مى شناسند و به اندازه توانايى خود او را تسبيح و تقديس مى گويند, اگر چه فكرآنها در سطحى پايين تر از فكر و فهم انسانهاست .
                    سـپـس در جـمـلـه بـعـد مى گويد: ((ما در اين كتاب هيچ چيز را فروگذار نكرديم ))(ما فرطنا فى الكتاب من شى ).
                    و در پـايـان آيـه مـى گـويـد ((تـمام آنهابه سوى خدا در رستاخيز جمع مى شوند))(ثم الى ربهم يحشرون ).
                    روى ايـن جـهـت آيـه بـه مشركان اخطار مى كند خداوندى كه تمام اصناف حيوانات راآفريده , و نـيـازمـنديهاى آنها را تامين كرده , و مراقب تمام افعال آنهاست و براى همه رستاخيزى قرار داده , چگونه ممكن است براى شما حشر و رستاخيزى قرار ندهد وبه گفته بعضى از مشركان چيزى جز زندگى دنيا و حيات و مرگ آن در كار نباشد.
                    آيا رستاخيز براى حيوانات هم وجود دارد؟.
                    شـك نيست كه نخستين شرط حساب و جزا مساله عقل و شعور و به دنبال آن تكليف و مسؤوليت اسـت , طـرفـداران ايـن عـقـيده مى گويند: زندگى بسيارى ازحيوانات آميخته با نظام جالب و شـگـفت انگيزى است كه روشنگر سطح عالى فهم و شعور آنهاست , كيست كه در باره مورچگان و زنـبـورعـسـل و تمدن عجيب آنها ونظام شگفت انگيز لانه و كندو, سخنانى نشنيده باشد و مسلم اسـت آنـهـا را بـه آسـانـى نـمـى توان ناشى از غريزه دانست , زيرا غريزه معمولا سرچشمه كارهاى يـكـنـواخـت ومـسـتـمـر اسـت , امـا اعـمـالـى كه در شرايط خاصى كه قابل پيش بينى نبوده به عنوان عكس العمل انجام مى گردد, به فهم و شعور شبيه تر است تا به غريزه .
                    مـثـلا گـوسـفندى كه در عمر خود گرگ را نديده براى نخستين بار كه آن رامى بيند به خوبى خـطرناك بودن اين دشمن را تشخيص داده و به هر وسيله كه بتواندبراى دفاع از خود و نجات از خطر متوسل مى شود.
                    از هـمه اينها گذشته , در آيات متعددى از قرآن , مطالبى ديده مى شود كه دليل قابل ملاحظه اى بـراى فـهم و شعور بعضى از حيوانات محسوب مى شود, داستان فرار كردن مورچگان از برابرلشكر سـلـيـمـان , و داسـتان آمدن هدهد به منطقه ((سبا ويمن )) و آوردن خبرهاى هيجان انگيز براى سليمان شاهد اين مدعاست .
                    در روايـات اسـلامـى نـيز احاديث متعددى در زمينه رستاخيز حيوانات ديده مى شود, از جمله : از ابوذر نقل شده كه مى گويد: ما خدمت پيامبر(ص ) بوديم كه درپيش روى ما دو بز به يكديگر شاخ زدنـد, پـيـغـمـبر(ص ) فرمود, مى دانيد چرا اينها به يكديگر شاخ زدند؟ حاضران عرض كردند: نه , پيامبر(ص ) فرمود ولى خدا مى داندچرا؟ و به زودى در ميان آنها داورى خواهد كرد.
                    (آيه 39).
                    كر و لالها!.
                    بـار ديگر قرآن به بحث از منكران لجوج مى پردازد, مى گويد: ((و آنها كه آيات ما را تكذيب كردند كـر و لال هـسـتـنـد, و در ظـلـمـت و تـاريـكى قرار گرفته اند)) (والذين كذبوا بياتنا صم وبكم فى الظلمات ).
                    نـه گوش شنوايى دارند كه حقايق را بشنوند, و نه زبان حقگويى كه اگرحقيقتى را درك كردند براى ديگران بازگو كنند.
                    و به دنبال آن مى فرمايد: ((خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى كند و هر كس را بخواهد بر جاده مستقيم قرار مى دهد)) (من يشا اللّه يضلله ومن يشا يجعله على صراط مستقيم ).
                    گـاهـى اعمال فوق العاده زشتى از انسان سر مى زند كه بر اثر تاريكى وحشتناكى روح او را احاطه خواهد كرد, چشمان حقيقت بين از او گرفته مى شود, وگوش او صداى حق را نمى شنود, و زبان او از گفتن حق باز مى ماند.
                    اما به عكس گاهى چنان كارهاى نيك فراوان از او سر مى زند كه يك دنيا نور وروشنايى به روح او مـى پـاشد, ديد و درك او وسيعتر و فكر او پرفروغتر و زبان او درگفتن حق , گوياتر مى شود, اين است معنى هدايت و ضلالت كه به اراده خدا نسبت داده مى شود.
                    (آيه 40).
                    توحيد فطرى !.
                    بـار ديـگر روى سخن را به مشركان كرده و از راه ديگرى براى توحيد ويگانه پرستى , در برابر آنها, اسـتـدلال مـى كند, به اين طريق كه لحظات فوق العاده سخت و دردناك زندگى را به خاطر آنها مـى آورد, و از وجـدان آنـهـا اسـتـمداد مى كندكه در اين گونه لحظات كه همه چيز را به دست فـرامـوشـى مى سپارند آيا پناهگاهى جز ((خدا)) براى خودشان فكر مى كنند ! ((اى پيامبر ! به آنها بـگـو: اگر عذاب دردناك خداوند به سراغ شما بيايد و يا قيامت با آن همه هول و هيجان و حوادث وحـشـتـناك برپا شود, راست بگوييد آيا غير خدا را براى برطرف ساختن شدايد خودمى خوانيد)) ! (قل ارايتكم ان اتيكم عذاب اللّه او اتتكم الساعة اغير اللّه تدعون ان كنتم صادقين ).
                    روح معنى اين آيه نه تنها براى مشركان , بلكه براى همه كس به هنگام بروز شدايد وحوادث سخت , قابل درك است , ممكن است در حال عادى و در حوادث كوچك انسان به غير خدا متوسل گردد, اما هنگامى كه حادثه فوق العاده شديد باشد انسان همه چيز را فراموش مى كند ولى در همين حال در اعـمـاق دل خـود يك نوع اميدوارى به نجات كه از منبع قدرت مرموز و نامشخصى سرچشمه مى گيرداحساس مى كند اين همان توجه به خدا و حقيقت توحيد است .
                    (آيـه 41)ـ در ايـن آيـه مـى فـرمايد: ((بلكه تنها او را مى خوانيد, او هم اگربخواهد مشكل شما را بـرطرف مى كند, و شريكهايى كه براى خدا درست كرده بوديد همه را فراموش مى كنيد)) (بل اياه تدعون فيكشف ما تدعون اليه ان ش وتنسون ما تشركون ).
                    (آيه 42).
                    سرانجام زندگى اندرز ناپذيران !.
                    قـرآن همچنان گفتگو با گمراهان و مشركان را ادامه مى دهد و از راه ديگرى براى بيدار ساختن آنها موضوع را تعقيب مى كند, يعنى دست آنها را گرفته و به قرون و زمانهاى گذشته مى برد.
                    نـخـسـت مـى گـويـد: ((ما پيامبرانى به سوى امم پيشين فرستاديم و چون اعتنانكردند آنها رابه منظور بيدارى و تربيت با مشكلات و حوادث سخت , با فقر وخشكسالى و قحطى با بيمارى و درد و رنـج و بـاسـا و ضرا ((39)) مواجه ساختيم شايدمتوجه شوند و به سوى خدا باز گردند)) (ولقد ارسلن الى امم من قبلك فاخذناهم بالباس والضرا لعلهم يتضرعون ).
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • (آيه 60)ـ در اين آيه بحث را به احاطه علم خداوند به اعمال انسان كه هدف اصلى است , كشانيده و قدرت قاهره خدا را نيز مشخص مى سازد, تا مردم ازمجموع اين بحث نتايج تربيتى لازم را بگيرند.
                          نـخـسـت مـى گويد ((او كسى است كه روح شما را در شب قبض مى كند, و ازآنچه در روز انجام مى دهيد و به دست مى آوريد آگاه است )) (وهو الذى يتوفيكم بالليل ويعلم ماجرحتم بالنهار).
                          سـپـس مـى گـويد: اين نظام خواب و بيدارى تكرار مى شود, شب مى خوابيد ((وروز شما را بيدار مـى كـنـد و اين وضع هم چنان ادامه دارد تا پايان زندگى شما فرارسد)) (ثم يبعثكم فيه ليقضى اجل مسمى ).
                          سرانجام نتيجه نهايى بحث را چنين بيان مى كند: ((سپس بازگشت همه به سوى خداست و شما را از آنچه انجام داده ايد آگاه مى سازد)) (ثم اليه مرجعكم ثم ينبئكم بما كنتم تعملون ).
                          (آيه 61)ـ در اين آيه باز براى توضيح بيشتر روى احاطه علمى خداوند نسبت به اعمال بندگان , و نگاهدارى دقيق حساب آنها براى روز رستاخيز چنين مى گويد: ((اوتسلط كامل بر بندگان خود دارد و حـافظان و مراقبانى بر شما مى فرستد كه حساب اعمالتان را دقيقا نگاهدارى كنند)) (وهو القاهرن فوق عباده ويرسل عليكم حفظة ).
                          سـپـس مى فرمايد: ((نگاهدارى اين حساب تا لحظه پايان زندگى و فرارسيدن مرگ ادامه دارد)) (حـتـى اذا جـا احدكم الموت ) ((و در اين هنگام فرستادگان ما كه مامور قبض ارواحند روح او را مى گيرند)) (توفته رسلنا).
                          و در پـايان اضافه مى كند كه ((اين فرشتگان به هيچ وجه در انجام ماموريت خود كوتاهى و قصور و تفريط ندارند, نه لحظه اى گرفتن روح را مقدم مى دارند, و نه لحظه اى مؤخر)) (وهم لايفرطون ) .
                          (آيـه 62)ـ در ايـن آيـه اشاره به آخرين مرحله كار انسان كرده , مى گويد: ((افرادبشر پس از طى دوران خود با اين پرونده هاى تنظيم شده كه همه چيز در آنها ثبت است , در روز رستاخيز به سوى پـروردگـارى كـه مولاى حقيقى آنهاست باز مى گردند))(ثم ردا الى اللّه موليهم الحق ) و در آن دادگاه , ((دادرسى و حكم و قضاوت مخصوص ذات پاك خداست )) (الا له الحكم ).
                          و بـا آن هـمه اعمال و پرونده هايى كه افراد بشر در طول تاريخ پرغوغاى خودداشته اند ((به سرعت به تمام حسابهاى آنها رسيدگى مى كند)) (وهو اسرع الحاسبين ).
                          تـا آنـجا كه در بعضى از روايات وارد شده , انه سبحانه يحاسب جميع عباده على مقدار حلب شاة !: ((خـداونـد حساب تمام بندگان را در زمان كوتاهى به اندازه دوشيدن يك گوسفند, رسيدگى مى كند))!.
                          (آيه 63).
                          نورى كه در تاريكى مى درخشد!.
                          بـار ديـگر قرآن دست مشركان را گرفته و به درون فطرتشان مى برد و در آن مخفيگاه اسرارآميز نـور تـوحيد و يكتاپرستى را به آنها نشان مى دهد و به پيامبر(ص )دستور مى دهد به آنها ((بگو: چه كسى شما را از تاريكيهاى بر و بحر رهايى مى بخشد)) ! (قل من ينجيكم من ظلمات البر والبحر).
                          ظـلـمـت و تاريكى گاهى جنبه حسى دارد و گاهى جنبه معنوى : ظلمت حسى آن است كه نور بكلى قطع شود يا آن چنان ضعيف شود كه انسان جايى را نبيند يا به زحمت ببيند, و ظلمت معنوى همان مشكلات , گرفتاريها و پريشانيها و آلودگيهايى است كه عاقبت آنها تاريك و ناپيداست .
                          اگر اين تاريكى با حوادث وحشتناكى آميخته شود و مثلا انسان در يك سفردريايى ((شب تاريك و بـيـم مـوج و گـردابـى حائل )) محاصره شود وحشت آن به درجات بيش از مشكلاتى است كه به هنگام روز پديد مى آيد در چنين لحظاتى است كه انسان همه چيز را به دست فراموشى مى سپارد و جـز خـودش و نـور تابناكى كه در اعماق جانش مى درخشد و او را بسوى مبدئى مى خواند كه تنها اوست كه مى تواند چنان مشكلاتى را حل كند, از ياد مى برد.
                          اين گونه حالات دريچه هايى هستند به جهان توحيد و خداشناسى .
                          لـذا در جـمـلـه بعد مى گويد: ((در چنين حالى شما از لطف بى پايان او استمدادمى كنيد گاهى آشكارا و با تضرع و خضوع و گاهى پنهانى و در درون دل و جان , او رامى خوانيد)) (تدعونه تضرعا وخفية ).
                          ((و در چـنـيـن حالى فورا با آن مبد بزرگ عهد و پيمان مى بنديد كه اگر ما را ازكام خطر برهاند بـطور قطع , شكر نعمتهاى او را انجام خواهيم داد, و جز به او دل نخواهيم بست )) (لئن انجينا من هذه لنكونن من الشاكرين ).
                          (آيه 64)ـ ((ولى اى پيامبر به آنها بگو: خداوند شما را از اين تاريكيها و ازهرگونه غم و اندوه ديگر نجات مى دهد (و بارها نجات داده است ) ولى پس ازرهايى باز همان راه شرك و كفر را مى پوييد)) (قل اللّه ينجيكم منها ومن كل كرب ثم انتم تشركون ).
                          (آيه 65).
                          عذابهاى رنگارنگ !.
                          در ايـن آيـه بـراى تـكميل طرق مختلف تربيتى , تكيه روى مساله تهديد به عذاب و مجازات الهى شـده , يـعـنـى همانطور كه خداوند ارحم الراحمين و پناه دهنده بى پناهان است همچنين در برابر طغيانگران و سركشان , قهار و منتقم نيز مى باشد.
                          در ايـن آيـه بـه پـيامبر(ص ) دستور داده شده است كه مجرمان را به سه نوع مجازات تهديد كند: عـذابـهـايـى از طرف بالا و پايين و مجازات اختلاف كلمه و بروز جنگ وخونريزى , لذا مى گويد: ((بگو: خداوند قادر است كه مجازاتى از طرف بالا يا ازطرف پايين بر شما بفرستد)) (قل هو القادر عـلـى ان يـبـعـث عـلـيـكم عذابا من فوقكم اومن تحت ارجلكم ) ((و يا اين كه شما را به صورت دسـتـه هـاى پراكنده به يكديگرمخلوط كند و طعم جنگ و خونريزى را به بعضى به وسيله بضعى ديگر بچشاند))(او يلبسكم شيعا ويذيق بعضكم باس بعض ).

                          مساله اختلاف كلمه و پراكندگى در ميان جمعيت به قدرى خطرناك است كه در رديف عذابهاى آسمانى و صاعقه ها و زلزله ها قرار گرفته است , و راستى چنين است , بلكه گاهى ويرانيهاى ناشى از اختلاف و پراكندگى به درجات بيشتر ازويرانيهاى ناشى از صاعقه ها و زلزله هاست , كرارا ديده شده است كشورهاى آباد درسايه شوم نفاق و تفرقه به نابودى مطلق كشيده شده است و اين جمله هشدارى است به همه مسلمانان جهان !.
                          و در پـايـان آيـه اضـافـه مـى كـنـد: ((بنگر كه چگونه نشانه ها و دلايل مختلف رابراى آنها بازگو مى كنيم , شايد درك كنند و به سوى حق باز گردند)) (انظر كيف نصرف الا يات لعلهم يفقهون ).
                          (آيه 66) ـ اين آيه و آيه بعد در حقيقت تكميل بحثى است كه پيرامون دعوت به سوى خدا و معاد و حقايق اسلام و ترس از مجازات الهى در آيات پيشين گذشت .
                          نـخـسـت مـى گويد: ((قوم و جمعيت تو يعنى قريش و مردم مكه تعليمات تو راتكذيب كردند در حـالى كه همه حق است )) و دلايل گوناگونى از طريق عقل و فطرت و حس آنها را تاييد مى كند (وكذب به قومك وهو الحق ).
                          بنابراين , تكذيب و انكار آنان از اهميت اين حقايق نمى كاهد, هرچندمخالفان و منكران زياد باشند.
                          سـپس دستور مى دهد كه ((به آنها بگو: وظيفه من تنها ابلاغ رسالت است , ومن ضامن قبول شما نيستم )) (قل لست عليكم بوكيل ).
                          منظوراز ((وكيل ))كسى است كه مسؤول هدايت عملى وضامن ديگران بوده باشد.
                          (آيـه 67)ـ در ايـن آيـه بـا يـك جـمله كوتاه و پرمعنى به آنها هشدار مى دهد, وبه دقت كردن در انـتـخـاب راه صـحيح دعوت مى كند, و مى گويد: ((هر خبرى كه خداو پيامبر(ص ) به شما داده سرانجام در اين جهان يا جهان ديگر قرارگاهى دارد, وبالاخره در موعد مقرر انجام خواهد يافت , و به زودى با خبر خواهيد شد)) (لكل نبامستقر وسوف تعلمون ).
                          آيه 68 ـ شان نزول : از امام باقر(ع ) نقل شده كه : چون اين آيه نازل گرديد ومسلمانان از مجالست با كفار و استهزاكنندگان آيات الهى نهى شدند جمعى ازمسلمانان گفتند: اگر بخواهيم در همه جا به اين دستور عمل كنيم بايد هرگز به مسجدالحرام نرويم , طواف خانه خدا نكنيم (زيرا آنها در گوشه و كنار مسجدپراكنده اند و به سخنان باطل پيرامون آيات الهى مشغولند و در هر گوشه اى ازمسجدالحرام ما مختصر توقفى كنيم ممكن است سخنان آنها به گوش ما برسد) دراين موقع آيه بـعد (69) نازل شد و به مسلمانان دستور داد كه در اين گونه مواقع آنهارا نصيحت كنند و تا آنجا كه در قدرت دارند به ارشاد و راهنمايى آنها بپردازند.

                          (آيه 6.
                          دورى از مجالس اهل باطل !.
                          از آنجا كه بحثهاى اين سوره بيشتر ناظر به وضع مشركان و بت پرستان است در اين آيه و آيه بعد به يـكـى ديگر از مسائل مربوط به آنها اشاره مى شود, نخست به پيامبر(ص ) مى گويد: ((هنگامى كه مخالفان لجوج و بى منطق را مشاهده كنى كه آيات خدا را استهزا مى كنند, از آنها روى بگردان تا از ايـن كار صرف نظر كرده به سخنان ديگرى بپردازند)) (واذا رايت الذين يخوضون فى آياتنا فاعرض عنهم حتى يخوضوا فى حديث غيره ).
                          سـپـس اضـافـه مى كند اين موضوع به اندازه اى اهميت دارد كه ((اگر شيطان تو رابه فراموشى افـكند و با اين گونه اشخاص سهوا همنشين شدى به مجرد اين كه متوجه موضوع گشتى فورا از آن مـجـلـس برخيز و با اين ستمكاران منشين )) (واماينسينك الشيطان فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظالمين ).
                          سـؤال : مگر ممكن است شيطان بر پيامبر مسلط گردد و باعث فراموشى او شـود؟.
                          در پـاسـخ ايـن سـؤال مـى توان گفت كه روى سخن در آيه گرچه به پيامبر است ,اما در حقيقت مـنـظور پيروان او هستند كه اگر گرفتار فراموشكارى شدند و درجلسات آميخته به گناه كفار شركت كردند به محض اين كه متوجه شوند بايد از آنجابرخيزند و بيرون روند, و نظير اين بحث در گـفـتگوهاى روزانه ما در ادبيات زبانهاى مختلف ديده مى شود كه انسان روى سخن را به كسى مى كند اما هدفش اين است كه ديگران بشنوند.
                          (آيـه 69)ـ در اين آيه يك مورد را استثنا كرده و مى گويد: ((اگر افراد با تقوابراى نهى از منكر در جـلـسـات آنـهـا شركت كنند و به اميد پرهيزكارى و بازگشت آنها ازگناه , آنان را متذكر سازند مانعى ندارد و گناهان آنها را بر چنين اشخاصى نخواهندنوشت , زيرا در هر حال قصد آنها خدمت و انجام وظيفه بوده است )) (وما على الذين يتقون من حسابهم من شى ولكن ذكرى لعلهم يتقون ) .
                          بـايـد توجه داشت تنها كسانى مى توانند از اين استثنا استفاده كنند كه طبق تعبير آيه داراى مقام تقوا و پرهيزكارى باشند و نه تنها تحت تاثير آنها واقع نشوند,بلكه بتوانند آنها را تحت تاثير خود قرار دهند.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment


                              • (آيـه 7ـ در ايـن هنگام شب به پايان رسيده بود و پرده هاى تاريك خود راجمع كرده و از صحنه آسـمـان مـى گـريخت , خورشيد از افق مشرق سر برآورده و نورزيبا و لطيف خود را همچون يك پـارچـه زر بافت بر كوه و دشت و بيابان مى گسترد,((همين كه چشم حقيقت بين ابراهيم بر نور خيره كننده آن افتاد صدا زد خداى من اين است ؟ ! اين كه از همه بزرگتر و پرفروغتر است !, اما با غروب آفتاب و فرورفتن قرص خورشيد (در دهان هيولاى شب , ابراهيم آخرين سخن خويش را ادا كـرد و)گـفـت : اى جـمـعـيـت , مـن از هـمـه ايـن مـعـبـودهاى ساختگى كه شريك خدا قرار داده ايـدبـيـزارم )) (فـلما را الشمس بازغة قال هذا ربى هذا اكبر فلما افلت قال يا قوم انى برئ مما تشركون ).
                                (آيـه 79)ـ اكـنـون كـه فـهـميدم در ماوراى اين مخلوقات متغير و محدود و اسيرچنگال قوانين طـبـيـعت , خدايى است قادر و حاكم بر نظام كائنات ((من روى خود رابه سوى كسى مى كنم كه آسـمـانها و زمين را آفريد و در اين عقيده خود كمترين شرك راه نمى دهم , من موحد خالصم و از مشركان نيستم )) (انى وجهت وجهى للذى فطرالسموات والا رض حنيفا وما انا من المشركين ).
                                در اين كه چگونه ابراهيم موحد و يكتاپرست , به ستاره آسمان اشاره كرده ومى گويد: ((هذا ربى )) (اين خداى من است ) بايد بگوييم ابراهيم (ع ) اين را به عنوان يك خبر قطعى نگفت , بلكه به عنوان يك فرض و احتمال براى تفكر و انديشيدن ,اين سخن را بر زبان جارى كرد.
                                و يا مفهوم آن اين است كه ((به اعتقاد شما اين خداى من است )).
                                (آيه 80)ـ قرآن در باره ادامه گفتگوى ابراهيم با قوم و جمعيت بت پرست مى گويد(قوم ابراهيم با او به گفتگو و محاجه پرداختند)) (وحاجه قومه ).
                                ابراهيم در پاسخ آنها گفت : ((چرا در باره خداوند يگانه با من گفتگو ومخالفت مى كنيد, در حالى كـه خداوند مرا در پرتو دلايل منطقى و روشن به راه توحيد هدايت كرده است )) ؟ (قال اتحاجونى فى اللّه وقد هدين ).
                                از ايـن آيه به خوبى استفاده مى شود كه جمعيت بت پرست قوم ابراهيم تلاش و كوشش داشتند كه به هرقيمتى كه ممكن است او را از عقيده خود باز دارند.
                                لـذا او را تـهـديـد بـه كيفر و خشم خدايان و بتها كردند, و او را از مخالفت آنان بيم دادند, زيرا در دنـبـاله آيه از زبان ابراهيم چنين مى خوانيم : ((من هرگز از بتهاى شما نمى ترسم زيرا آنها قدرتى ندارند كه به كسى زيان برسانند مگر اين كه خداچيزى را بخواهد)) (ولا اخاف ما تشركون به الا ان يشا ربى شيئا).
                                گـويـا ابـراهيم با اين جمله مى خواهد يك پيشگيرى احتمالى كند و بگويد اگردر گير و دار اين مـبارزه ها فرضا حادثه اى هم براى من پيش بيايد هيچ گونه ارتباطى به بتها ندارد, بلكه مربوط به خواست پروردگار است .
                                سپس مى گويد: ((علم و دانش پروردگار من آن چنان گسترده و وسيع است كه همه چيز را در بر مى گيرد)) (وسع ربى كل شى علما).
                                و سرانجام براى تحريك فكر و انديشه , آنان را مخاطب ساخته مى گويد: ((آيابا اين همه باز متذكر و بيدار نمى شويد)) ؟ (افلا تتذكرون ).
                                (آيـه 81)ـ در ايـن آيه منطق و استدلال ديگرى را از ابراهيم بيان مى كند كه به جمعيت بت پرست مـى گـويد: ((چگونه ممكن است من از بتها بترسم و در برابرتهديدهاى شما وحشتى به خود راه دهـم با اين كه هيچ گونه نشانه اى از عقل و شعورو قدرت در اين بتها نمى بينم , اما شما با اين كه بـه وجـود خـدا ايـمـان داريد و قدرت وعلم او را مى دانيد, و هيچ گونه دستورى به شما در باره پرستش بتها نازل نكرده است , با اين همه از خشم او نمى ترسيد من چگونه از خشم بتها بترسم )) ؟ (وكيف اخاف ما اشركتم ولا تخافون انكم اشركتم باللّه مالم ينزل به عليكم سلطانا).
                                اكـنـون انـصاف بدهيد كدام يك از اين دو دسته (بت پرستان و خداپرستان )شايسته تر به ايمنى (از مجازات ) هستد اگر مى دانيد)) ! (فاى الفريقين احق بالا من ان كنتم تعلمون ).
                                در واقـع مـنطق ابراهيم در اينجا يك منطق عقلى براساس اين واقعيت است كه شما مرا تهديد به خشم بتها مى كنيد در حالى كه تاثير وجودى آنها موهوم است ,ولى از خشم خداوند بزرگ كه من و شما هر دو او را پذيرفته ايم ـو هيچ گونه دستورى از طرف او در باره پرستش بتها نرسيده ـ ترس و وحشتى نداريد.
                                (آيه 82)ـ در اين آيه , پاسخى از زبان ابراهيم به سؤالى كه خودش در آيه قبل مطرح نمود نقل شده اسـت و اين يك شيوه جالب در استدلالات علمى است كه گاهى شخص استدلال كننده سؤالى از طـرف مـقـابل مى كند و خودش بلافاصله به پاسخ آن مى پردازد اشاره به اين كه مطلب به قدرى روشن است كه هر كس پاسخ آن را بايد بداند.
                                مـى گويد: ((آنها كه ايمان آوردند و ايمان خود را با ظلم و ستم نياميختندامنيت براى آنهاست , و هدايت مخصوص آنان )) (الذين آمنوا ولم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الا من وهم مهتدون ).
                                (آيه 83)ـ اين آيه به تمام بحثهاى گذشته كه در زمينه توحيد و مبارزه باشرك از ابراهيم نقل شد اشاره كرده , مى گويد: ((اينها دلايلى بود كه ما به ابراهيم دربرابر قوم و جمعيتش داديم )) (وتلك حجتنا آتيناها ابرهيم على قومه ).
                                سـپـس بـراى تـكـميل اين بحث مى فرمايد: ((درجات هر كس را بخواهيم بلندمى كنيم )) (نرفع درجات من نشا).
                                امـا بـراى ايـن كـه اشتباهى پيش نيايد كه گمان كنند خداوند در اين ترفيع درجه تبعيضى قائل مى شود مى فرمايد: ((پروردگار تو, حكيم و عالم است )) (ان ربك حكيم عليم ).
                                و درجـاتـى را كـه مـى دهد روى آگاهى به شايستگى آنها و موافق موازين حكمت است و تا كسى شايسته نباشد از آن برخوردار نخواهد شد.
                                (آيـه 84)ـ از ايـن بـه بـعد به قسمتى از مواهبى كه خداوند به ابراهيم داده است اشاره شده , و آن مـواهـب فـرزنـدان صالح و نسل لايق و برومند است كه يكى ازبزرگترين مواهب الهى محسوب مى شود.
                                نـخـسـت مى گويد: ((ما به ابراهيم , اسحاق و يعقوب (فرزندان اسحاق ) رابخشيديم )) (ووهبنا له اسحق ويعقوب ).
                                سـپـس بـراى ايـن كـه افتخار اين دو تنها در جنبه پيغمبر زادگى نبود, بلكه شخصا در پرتو فكر صـحـيـح و عـمل صالح نور هدايت را در قلب خود جاى داده بودند, مى گويد: ((هر يك از آنها را هدايت كرديم )) (كلا هدينا).
                                و بـه دنـبـال آن بـراى ايـن كه تصور نشود, در دورانهاى قبل از ابراهيم ,پرچمدارانى براى توحيد نبودند, و اين موضوع از زمان او شروع شده اضافه مى كند, ((نوح را نيز پيش از آن هدايت و رهبرى كرديم )) (ونوحا هدينا من قبل ).
                                در حـقـيقت با اشاره به موقعيت نوح كه از اجداد ابراهيم است و موقعيت جمعى از پيامبران كه از دودمـان و فـرزنـدان او هـسـتـند, موقعيت ممتاز ابراهيم را ازنظر ((وراثت و ريشه )) و ((ثمره )) وجودى مشخص مى سازد.
                                و در تـعـقـيـب آن نـام جـمـع كـثيرى از پيامبران را كه از دودمان ابراهيم بودندمى برد, نخست مـى گـويـد: ((از دودمـان ابـراهـيم , داوود و سليمان و ايوب و يوسف وموسى و هارون را هدايت كرديم )) (ومن ذريته داود وسليمن وايوب ويوسف وموسى وهرون ).
                                و در پايان آيه مى فرمايد: ((اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم )) (وكذلك نجزى المحسنين ) به اين ترتيب روشن مى كند كه مقام و موقعيت آنان در پرتو اعمال و كردار آنها بود.
                                (آيـه 85)ـ و در ايـن آيـه اضافه مى كند: ((و (همچنين ) زكريا و يحيى و عيسى و الياس هركدام از صـالـحـان بـودنـد)) (وزكريا ويحيى وعيسى والياس كل من الصالحين ) يعنى , مقامات آنها جنبه تشريفاتى و اجبارى نداشت بلكه در پرتو عمل صالح در پيشگاه خدا شخصيت و عظمت يافتند.
                                (آيـه 86)ـ در اين آيه نيز نام چهار نفر ديگر از پيامبران و رهبران الهى را ذكركرده , مى فرمايد: ((و اسـمـاعـيـل و اليسع و يونس و لوط و هركدام را بر مردم عصرخود برترى بخشيديم )) (واسمعيل واليسع ويونس ولوطا وكلا فضلنا على العالمين ).
                                (آيـه 87)ـ و در ايـن آيـه يـك اشاره كلى به پدران و فرزندان و برادران صالح پيامبران نامبرده كه بـطور تفصيل اسم آنها در اينجا نيامده است كرده , مى گويد: ((ازميان پدران آنها و فرزندانشان و بـرادرانـشـان , افـرادى را فضيلت داديم و برگزيديم وبه راه راست هدايت كرديم )) (ومن آبائهم وذرياتهم واخوانهم واجتبيناهم وهديناهم الى صراط مستقيم ).
                                (آيه 8.
                                سه امتياز مهم !.
                                به دنبال ذكر نام گروههاى مختلفى از پيامبران الهى در آيات گذشته , در اينجااشاره به خطوط كلى و اصلى زندگانى آنها شده , نخست مى فرمايد: ((اين هدايت خداست كه به وسيله آن هر كس از بندگانش را بخواهد هدايت و رهبرى مى كند))(ذلك هدى اللّه يهدى به من يشا من عباده ).
                                سپس براى اين كه كسى تصور نكند آنها به اجبار در اين راه گام گذاشتند وهمچنين كسى تصور نكند كه خداوند نظر خاص و استثنايى و بى دليل در مورد آنهاداشته است , مى فرمايد: ((اگر فرضا ايـن پـيـامـبـران بـا آن هـمـه مقام و موقعيتى كه داشتند مشرك مى شدند, تمام اعمالشان بر باد مى رفت )) (ولو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون ).
                                يـعـنى آنها نيز مشمول همان قوانين الهى هستند كه در باره ديگران اجرامى گردد و تبعيضى در كار نيست .
                                (آيـه 89)ـ در ايـن آيـه بـه سه امتياز مهم كه پايه همه امتيازات انبيا بوده اشاره كرده , مى فرمايد: ((ايـنـها كسانى بودند كه هم كتاب آسمانى به آنان داده ايم و هم مقام حكم و هم نبوت )) (اولئك الذين آتيناهم الكتاب والحكم والنبوة ).
                                ((حكم )) در اصل به معنى منع و جلوگيرى است , و از آنجا كه عقل جلواشتباهات و خلافكاريها را مـى گـيـرد, همچنين قضاوت صحيح مانع از ظلم و ستم است , و حكومت عادل جلو حكومتهاى نارواى ديگران را مى گيرد, در هر يك ازاين سه معنى استعمال مى شود.
                                سپس مى فرمايد: ((اگر اين جمعيت ـيعنى مشركان و اهل مكه و مانند آنهاـ اين حقايق را نپذيرند, دعـوت تـو بدون پاسخ نمى ماند, زيرا ما جمعيتى را ماموريت داده ايم كه نه تنها آن را بپذيرند بلكه آن را مـحـافـظـت و نـگـهـبـانـى كنند جمعيتى كه درراه كفر گام بر نمى دارند و در برابر حق تسليمند)) (فان يكفر بها هؤلا فقد وكلنا بهاقوما ليسوا بها بكافرين ).
                                (آيـه 90)ـ در ايـن آيـه , بـرنامه اين پيامبران بزرگ را به عنوان يك سرمشق عالى هدايت به پيامبر اسلام (ص ) معرفى كرده , و مى گويد: ((اينها كسانى هستند كه مشمول هدايت الهى شده اند, پس به هدايت آنها اقتدا كن )) (اولئك الذين هدى اللّه فبهديهم اقتده ).
                                ايـن آيـه بـار ديـگـر تاكيد مى كند كه اصول دعوت همه پيامبران الهى يكى است ,گرچه آيينهاى بعدى كاملتر از آيينهاى قبلى بوده است .
                                ((هـدايت )) مفهوم وسيعى دارد كه هم توحيد و ساير اصول اعتقادى را شامل مى شود و هم صبر و استقامت , و هم ساير اصول اخلاق و تعليم و تربيت .
                                سـپس به پيامبر(ص ) دستور داده مى شود كه ((به مردم بگو: من هيچ گونه اجر وپاداشى در برابر رسـالت خود از شما تقاضا نمى كنم )) همانطور كه پيامبران پيشين چنين درخواستى نكردند, من هم از اين سنت هميشگى پيامبران پيروى كرده و به آنها اقتدا مى كنم (قل لا اسئلكم عليه اجرا).
                                ((به علاوه اين قرآن و رسالت و هدايت يك بيدارباش و يادآورى به همه جهانيان است )) (ان هو الا ذكرى للعالمين ).
                                و چـنـيـن نـعـمـت عمومى و همگانى , همانند نور آفتاب و امواج هوا و بارش باران است كه جنبه عـمـومـى و جـهـانـى دارد, و هيچ گاه خريد و فروش نمى شود وكسى در برابر آن اجر و پاداشى نمى گيرد.
                                آيه 91ـ شان نزول : نقل شده كه جمعى از يهوديان گفتند: اى محمد ! آياراستى خداوند كتابى بر تـو فـرسـتـاده است ؟ ! پيامبر فرمود: آرى ! آنها گفتند: به خداسوگند كه خداوند هيچ كتابى از آسمان فرو نفرستاده است !.
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...
                                X