Announcement
Collapse
No announcement yet.
Political Articles
Collapse
X
-
هيئت حسن نيت حدود ۱۱ اعلاميه صادر کرد، که متن آنها و در موقعيتی که آنها صادر شده بودند، هنوز از افتخارات جبهه ملی بشمار می رود، که حتی در سخت ترين و خطرناکترين شرايط سياسی و اجتماعی از بيان صريح مواضع خود خودداری نکرده است. هيچ سازمان سياسی ملی هرگز چنين شهامت و از خودگذشتگی نشان نداده است.
در اوايل سال ۱۳۶۴، از آنجا که فعاليت سياسی برای سازمانهای سياسی ملی غيرممکن شده بود، جبهه ملی و نهضت آزادی نشستهای مشترکی برای ايجاد يک تشکل جديد که بتواند در شرايط سخت روز به فعاليت سياسی بپردازد تشکيل دادند. اين نشست ها منجر به بنيانگذاری "جمعيت دفاع از آزادی و حاکميت ملت ايران" شد. در جلسه ای باحضور شادروان علی اردلان، آقايان اديب برومند، حسين شاه حسينی، حسن لباسچی، تيمسار ناصر مجللی، مهندس نظام الدين موحد، دکتر پرويز ورجاوند و کورش زعيم، موافقت شد که از سران جبهه ملی، آقايان اردلان، شاه حسينی و موحد، نه بعنوان نمايندگان جبهه، بلکه به اعتبار شخصی خود در تشکيل جمعيت دفاع از آزادی و حاکميت ملت ايران مشارکت کنند و اينکه جبهه ملی از فعاليتهای آنها در جمعييت پشتيبانی خواهد کرد. دو سه نفر از شخصيت های جبهه ملی که در فعاليتهای هيئت حسن نيت هم شرکت نمی کردند، با مشارکت چهره های جبهه ملی در جمعييت دفاع مخالف بودند و آن را خلاف آرمانهای جبهه ملی تلقی می کردند. در روز ششم اسفند ۱۳۶۴، طی يک کنفرانس مطبوعاتی، موجوديت جمعييت دفاع از آزادی و حاکميت ملی ايران اعلام شد.
اين تشکل در روز ۱۰ خرداد ۱۳۶۷، از سوی حاکميت جمهوری اسلامی با دستگيری و زندانی شدن شخصيت های موثر آن مانند شادروان علی اردلان، و آقايان اميرتوکل اميرابراهيمی، دکتر حبيب داوران، حسين شاه حسينی، حسين ميرشمس شهشهانی، هرمز مميزی و مهندس نظام الدين موحد از جبهه ملی، و چند نفر از شخصيت های نهضت آزادی و ملی، و مصادره ساختمان مرکزی جمعيت تعطيل شد.
نشستهای هيئت حسن نيت جبهه ملی ايران تا تابستان ۱۳۶۷، ادامه داشت، ولی بعلت فشارهای شديد و زندانی بودن برخی اعضای موثر آن، کم کم از رونق افتاد، زيرا بدون حضور و تاييد آنان صدور هرگونه اعلاميه ای بجز در رابطه با درخواست آزادی آنان، مجاز نبود. در آخرين نشست هيئت، تصويب شد که جلسات تا زمان آزادی اعضای زندانی تعطيل شود.
پس از پذيرش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنيت و پايان جنگ ايران- عراق، اين گروه دوباره گرد هم آمدند و نخستين اعلاميه مشترک فعالان جبهه ملی ايران، حزب نهضت آزادی ايران، جمعييت منحل شده دفاع از آزادی و حاکميت ملت ايران و با پيشگامی شادروان آيت الله سيد رضا زنجانی، با امضای ۹۰ نفر خطاب به "جناب آقای رييس جمهور" وقت صادر شد. دستاورد اين اعلاميه که به اعلاميه ۹۰ نفری معروف شد و بازتاب بسيار گسترده ای در ايران و جهان يافت، دستگيری و زندانی شدن چندين نفر از امضاء کنندگان بود.
با وجود جو بسته سياسی کشور و عدم امکان فعاليت، مسئولان و فعالان جبهه ملی ايران کماکان به تشکيل جلسات، موضع گيری در مسائل جاری ادامه دادند و از آن پس برای خودداری از به خطر انداختن بدنه سازمانهای جبهه ملی، اعلاميه ها برای مدتی فقط با امضای ۸ يا ۹ نفر صادر می شد که عبارت بودند از شادروانان علی اردلان، دکتر اسدالله مبشری، تيمسار ناصر مجللی و آقايان اديب برومند، کورش زعيم، حسين شاه حسينی، حسن شهيدی، حسن لباسچی و دکتر پرويز ورجاوند.
در پاييز سال ۱۳۷۳، بهمت آقای اديب برومند، اعضای شورای مرکزی جبهه ملی ايران رسما" فراخوانده شدند و جلسات و فعاليت تشکيلاتی بازآغاز شد. شورا دوباره اقدام به بازسازی تشکيلات نمود و نشريه ماهانه داخلی پيام "طرفداران" جبهه ملی ايران بجای روزنامه توقيف شده "پيام جبهه ملی ايران" انتشار يافت که بعدا" واژه "طرفداران" از نام آن حذف شد. تا پايان سال ۱۳۸۴، تعداد ۱۴۸ شماره از خبرنامه "پيام جبهه ملی ايران" منتشر شده است. دهها اعلاميه، اعلام موضع در سرمقاله ها، و صدها مصاحبه با رسانه های داخلی و بين المللی و سخنرانی های چهره های شناخته شده جبهه ملی به ملت ايران نشان داده است که جبهه ملی ايران، همانند هميشه، مرعوب شدنی نيست و تحت هيچ شرايطی ملت را تنها نخواهد گذاشت و، نيز اينکه، فعالان جبهه ملی ايران تعهدی ابدی نسبت به منافع ملت ايران و مصالح کشور و استقرار دموکراسی و حاکميت ملی دارند و هيچ خطر يا تهديدی هرگز نخواهد توانست آرمانهای جبهه ملی ايران را تعطيل کند.
Comment
-
عبدالله مومنی:
شما کلمه کيفر خواست را مطرح می کنيد و اين يعنی بيان کردن کاملاً جانب دارانه و بر مبنای يک قضاوت ارزشی و البته اين حق هم برای شما قائل هستيم و نظر شما نيز برای ما محترم است که بين بحث ها نظر و ايده خاصی را داشته باشيد.
داريوش سجادی:
من عذر می خواهم. در مورد کلمه کيفرخواست من به شما حق می دهم واصلاح می کنم. اما به هر حال يک سری اتهامات در اينجا مطرح شده که آقای شکوری بايد پاسخگوی آن باشند از جمله اينکه انجمن های اسلامی بعد از انقلاب اولاً خود را منفصل از جنبش دانشجوئی کردند و ثانياً نقش بازوی حکومت در دانشگاه ها را به عهده گرفتند و ديگر اينکه اين انجمن ها مروج قرائت فقاهتی از اسلام در دانشگاه ها شدند.
من با اصلاح کلمه کيفرخواست، کماکان سوال خودم را تحفظ می کنم.
علی شکوری راد:
خيلی جالب بود که آقای مومنی بر اساس ذهنيات خود انجمن های اسلامی را تعريف کردند.
با توجه به اينکه ما خود از نزديک شاهد تحولات در دانشگاه بوديم لذا آنچه که ايشان تعريف کردند، قبل از آنکه بيان واقعيت و تاريخچه جنبش دانشجوئی باشد، صرفاً تامين کننده ديدگاه های امروز ايشان است.
اتفاقاً در اين زمينه ما خيلی کار کرديم. انجمن اسلامی دانشگاه تهران در مورد ۶۰ سال تاريخ جنبش دانشجويی در ايران کار تحقيقاتی کرده و من هم در اين زمينه همکاری داشتم. من نمی دانم آقای مومنی اساساً موقعی که انقلاب شد چند سال داشتند؟ و اساساً چيزی از آنموقع يادشان هست يا نه؟ و بر اساس چه مستنداتی اين صحبت ها را می کنند؟
ببينيد؛ ما در سال ۵۷ يک انقلاب اسلامی داشتيم که قاطبه مردم ايران در شکل گيری آن سهيم بودند.
ظاهراً آقای مومنی با اصل انقلاب مشکل دارند که همه آنچه را که تحت لوای آن اتفاق افتاده را به عنوان اتهاماتی که عده ای در بوجود آوردن آنها نقش داشته اند، مطرح می کنند.
من به آقای مومنی عرض می کنم که در سال ۵۷ يک انقلاب اسلامی در ايران اتفاق افتاد و رهبرش هم امام خمينی بود. ايدئولوژی انقلاب هم اسلامی بود.
مردم هم در کوچه و خيابان شعار استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی را سر می دادند. اين انقلاب به پيروزی رسيد. دانشجويان مسلمانی هم که در آنموقع در دانشگاه بودند جزء مردانی بودند که در بثمر رساندن انقلاب اسلامی نقش داشتند.
بعد هم همين دانشجويان بر خود تکليف می دانستند تا از اين انقلاب دفاع کنند و اين را برای خودعيب نمی دانستند.
بر همين اساس عليه سلطنت طلب ها در دانشگاه ها و عليه کسانی که وابسته به رژيم شاه بودند ايستادگی و مبارزه کردند و سعی کردند محيط دانشگاه را به محيط انقلاب نزديک کنند.
بله انقلاب اسلامی به نحوی اتفاق افتاد که طی آن دانشگاه ها که قبلاً در مبارزه پيش رو بودند، موقعيت آوانگاردانه خود را از دست دادند. بعد از انقلاب پيش رويان مسلمان در دانشگاه سعی کردند اين عقب افتادگی را جبران کرده و دانشگاه ها را با مردم هم جهت کنند.
اما اگر آقای مومنی فکر می کنند مردم آن موقع اشتباه کردند انقلاب کردند يا اشتباه کردند که از امام تبعيت کردند، اين بحث ديگری است.
شرايط انقلاب هم شرايط انقلاب بوده. به مقتضای انقلاب کارهائی صورت گرفته تا نظام مستقر شود. يک زمان در مقطعی از انقلاب قرار داريم که هنوز نظام مستقر نشده، زمانی هم هست که استقرار نظام داريم.
قطعاً فعاليت هائی که در زمان استقرار نظام صورت می گيرد قاعده و مبنای خود را دارد. کسانی که انقلاب اسلامی را نديده و تجربه نکرده اند از درک شرايط آنموقع عاجزند.
آنچه آقای مومنی در مورد انجمن های اسلامی گفتند مقرون به صحت نبود.
در دانشگاه ها اکثراً کتابخانه اسلامی بود نه انجمن اسلامی. عنوان انجمن اسلامی بعد از انقلاب در دانشگاه ها بوجود آمد و بعد از انقلاب فرهنگی با تصميمی که توسط رؤسای دفتر تحکيم وحدت گرفته شد اسامی اين انجمن ها يکپارچه شد.
بعد از آن هم دفتر تحکيم وحدت در يک برهه ای تصميم گرفت تا اتحاديه انجمن های اسلامی شود. اين سوابق را به اين دليل خدمت تان عرض کردم چون صحبت های آقای مومنی کاملاً برای من تازگی داشت. بخصوص در مورد دکتر شريعتی.
من تعجب می کنم از آقای مومنی. در طول مدتی که ما فعاليت سياسی می کرديم چه در انجمن اسلامی و چه در دفتر تحکيم وحدت تنها مجموعه ای که سلوک و انديشه های دکتر شريعتی را محافظت می کرد، آن هم در سال هائی که دکتر شريعتی در جامعه مهجور بود، همين انجمن های اسلامی بود.
همين انجمن های اسلامی و دفتر تحکيم وحدت بود که سمينارهای دکتر شريعتی را برگزار می کرد و از دکتر دفاع می کرد.
مسئله اسلام نوگرا و امثال اينها واژه های جديدی است که در شرايط جديد پيدا شده. انقلاب اسلامی که اتفاق افتاد، همه دانشجويان مسلمان بودند فقط در مقابل شان دانشجويان ديگری قرار داشتند که طرفدار مجاهدين خلق بوده و اينها نسبت به هم موضع داشتند.
مجاهدين خلق دارای يک ايدئولوژی التقاطی با مارکسيزم بودند که بحث شان جداست. من تعجب می کنم که آقای مومنی با چنين مبانی تحليلی، مدعی دانشجويان دهه ۶۰ می شوند که ايشان بايد جوابگو باشند.
اين شما هستيد که بايد جواب دهيد اين اطلاعات غلط را از کجا آورده ايد و بر چه مبنائی اين بحث را مطرح می کنيد؟
داريوش سجادی:
اما چنانچه من مجدداً متهم به جانبداری يا داوری نشوم اما اين بار مايلم خطاب به آقای مومنی تاکيد کنم که ظاهراً حال آقای شکوری راد برای شما يک کيفرخواست صادر کردند به اين مبنا که شما انقلاب اسلامی يا رهبری آيت الله خمينی را اساساً قبول نداريد؟
عبدالله مومنی:
نکاتی که آقای شکوری راد مطرح می کنند حتی دوستان خودشان نيز از آن سر باز می زنند و مخالفت می کنند و بعضاً آنها را تحريف تاريخ می دانند.
مطالبی که ايشان مطرح کردند حداقل برای من قابل انتظار بود. من نمی خواهم الان در مقام دفاع از انقلاب اسلامی قرار بگيرم و اينکه آقای شکوری راد ما را به بچه بودن متهم کردن، محلی از اعراب ندارد.
دليلی ندارد اگر کسی در آن مقطع از تاريخ حضور نداشته نسبت به آن واقعه در بی اطلاعی محض قرار داشته باشد.
بحث انقلاب فرهنگی و تسويه های اساسی که در داخل دانشگاه ها صورت گرفت و اساتيد خوشنام را از دانشگاه ها بيرون کردند را کسی نمی تواند منکر شود.
امروز می بينيم دانش آموزان از حالا به فکر ادامه تحصيل در خارج از کشورند به اين دليل که فکر می کنند فرار مغزها يک پديده عادی است و اين باز می گردد به آن عملکرد ناپسند و خشن دانشجويان و افرادی که در آن سالها توانستند زمينه حذف دگرانديشان را فراهم کنند.
يکی از دوستانی که در تسخير سفارت آمريکا نقش اساسی داشت بيان می کرد که يکی از اهداف اصلی ما از تسخير سفارت آمريکا سقوط دولت موقت بود.
آقای شکوری راد شما انقلاب فرهنگی را قبول داريد يا نه؟
از سقوط دولت موقت حمايت می کنيد يا نه؟
اين اتفاقاتی بوده که شايد امروز از نظر آقای شکوری راد با توجه به جغرافيای ذهنی که دارند، مسئله ای عادی باشد که در راستای تثبيت نظام و رسيدن به آرمان های امام صورت گرفته و از آنها دفاع کنند، ولی اين عملکردها از نظر ما قابل نقد است.
ما اينها را در تناقض با انقلاب اسلامی می دانيم. ما معتقديم انقلاب اسلامی يک انقلاب مردمی بوده و من اين را تاکيد می کنم. مردم از طريق يک انقلاب مردمی می خواستند به آزادی، عدالت، برابری و يک نظام دموکراسی برسند.
نظامی که بنا بر مسلمان بودن شان دينی باشد و نکته جالب اينجاست که دين دارترين، فداکارترين و مبارزترين افراد که طعم تلخ زندان های قبل از انقلاب را چشيده بودند، در سال های اول انقلاب از خدمت گذاری محروم شدند و بعد از آن هم از حق حيات و زيستن آزاد محروم شدند!
اينها مسائلی است که در ذهن هر فعال عرصه سياست وجود دارد. اگر اينها قابل دفاع نيست، نمی شود با پاک کردن صورت مسئله و يا با تخطئه کردن يا محکوم کردن افراد به انقلابی نبودن و يا با استناد به اينکه اگر رفتار حاکمان و عملکرد ناپسندشان نقد شود، اين بمعنای آنست که ما حتماً افکارمان در جاهای ديگر سير می کند و يا سمپاتی به جريان های مخالف داريم و بدينوسيله مانع از پاسخ به آن سوال ها شويم.
خير. ما همين جا به صراحت اعلام می کنيم که با جرياناتی که معتقد به سلطنت هستند و معتقدند در بستر سلطنت می شود حکومت را اداره کرد مخالفيم.
ولی از سوی ديگر معتقديم انقلاب نيز نبايد استحاله شود و به بهانه اسلام و حکومت اسلامی حق انتخاب آزاد مردم سلب شود. ما با سلطنت هم در بستر دينی و هم در بستر موروثی مخالفيم. از اين منظر از اصل انقلاب اسلامی دفاع می کنيم و معتقديم عملکرد حکومت در راستای خواسته ها و آرمان های ملی و ميهنی بهار ۵۷ نبوده و از اين منظر بحث اصلاح ساختار را مطرح کرده و در مسائل دوم خرداد سهيم شديم.
از اين منظر بود که از خاتمی حمايت کرديم و پس از آنکه متوجه شديم آن ساختار قدرت، اعتبار و جايگاهی برای نهادهای انتخابی قائل نيست، طبيعی است که بحث تغيير قانون اساسی را مطرح کرديم و از آن هم دفاع می کنيم.
امروز نيز بن بست وضعيت کنونی ايران را نتيجه بی توجهی اصلاح طلبان به واقعيت های جامعه می دانيم و معتقديم اين واقعيت های جامعه هستند که منجر به اصلاح ساختار قدرت می شوند نه توبيخ و نصيحت و ماجراجوئی.
از اين جهت معتقديم وضعيتی که امروز جامعه ايران به آن مبتلا شده که برای همه ما ناپسند و نامطلوب است، نتيجه بی توجهی اصلاح طلبان به واقعيات بوده.
از سوی ديگر جريان اقتدارگرا و جريان حاکم در حکومت هم بدليل اينکه حيات و بقايش در مخالفت با اصلاح رويه ها است طبيعی است که بايد در واکنش هيچ انعطافی نشان ندهد.
اين در حالی است که دوستان اصلاح طلب ما نيز که قرار بود از طريق حضورشان در ساختار قدرت، مناسبات موجود در ساختار قدرت را به چالش کشيده و اصلاح کنند کوتاهی کردند و همين امر منجر به بحث تغيير قانون اساسی از جانب ما شد که جزء مواردی است که آقای شکوری راد از آن به عنوان بن بست اصلاحات و عملکرد غلط دفتر تحکيم وحدت ياد می کنند.
داريوش سجادی:
تا آنجائی که من متوجه شدم، آقای مومنی به نمايندگی از بخشی از دفتر تحکيم انتقادهائی به عملکرد دهه ۶۰ دفتر تحکيم وحدت و انقلابيون آن دوره دارد، همچنان که آقای شکوری راد هم طبق سخنرانی که در جبهه مشارکت داشتند، انتقادهائی به عملکرد دفتر تحکيم وحدت در ۸ سال اصلاحات دارند، از جمله اينکه:
چرا شعار عبور از قانون اساسی را داديد؟
چرا شعار عبور از آقای خاتمی و عبور از جمهوری اسلامی را داديد؟
آقای شکوری راد. ممنون می شوم ابتدا پاسخ شما نسبت به سوالات آقای مومنی را داشته باشيم از جمله بحث زير سوال بودن تسخير سفارت آمريکا بدليل تضاد آن اقدام با منافع ملی، يا تسويه هائی که در جريان انقلاب فرهنگی در دانشگاه ها انجام گرفت.
علی شکوری راد:
البته من هم ممکن است از همه آنچه که اتفاق افتاده، دفاع نکنم. به هر حال مجموعه ای که فعاليت می کنند، قطعاً دارای خطا هم هستند. اما از کليات حرکتی که دانشجويان در دهه ۶۰ داشتند دفاع کرده و می کنم و بر اين باورم که هر حرکتی را بايد در زمان خود سنجيد. از جمله تسخير لانه جاسوسی آمريکا که فکر می کنم يک حرکت انقلابی درخور آن زمان بود و دليل آن هم حمايت يکپارچه مردم از اين حرکت بود. فقط اين طور نبود که حضرت امام از اين حرکت دفاع بکنند. اين حرکت حرکتی بود که تمام گروه های سياسی و تندروترين چپها و گروه های مختلفی که در جامعه بودند به غير از دولت موقت که نسبت به اين حرکت معترض بود، از آن حمايت کردند.
.
Comment
-
ضحاک ماردوش را می خواندم. نوشته زنده یاد سعیدی سیرجانی و دراین تاسف که او را پیش تر و بیش تر نخوانده بودم . با آن تفاسیر حیرت انگیز از ضحاک و ضحاکیان ، خوردن مغز فرزندان ایران زمین و پایمالی فرهنگ و اندیشه در آن مرزوبوم ؛ و سپس آن نغز سخن فرانک به فرزند گاه عزیمت او به ایران همراه با کاوه آهنگر. آن دعای مادرانه ـ که دعای مادر ایران بود ـ چه اندازه بر دل می نشست که نه به فرزند، بل به ایران می اندیشید و چنین زیبا که: بپرداز گیتی ز نابخردان .
...که تلفن به صدادر آمد. دوستی اهل فرهنگ ازایران، که ازسنگینی فضا می گفت و از احساس ناامنی. می گفت با آژانس به این طرف و آن طرف می روم . ترس همزادم شده است و هیچ نمی دانم روزی که شروع شده به پایان می رسد یا نه و اگر می رسد چگونه .
و هم او بود که داستان مرگ دلخراش اردشیر افشین زاده را نیز برایم گفت . مردجوان ـ بگویید آنان که هرروز خوراک ضحاک می شدند ـ دریک میهمانی بوده که آقایان هردود کشیده اند . نمی دانست در آنجا و بر آن جوانان چه رفته ، تنها می دانست اردشیر ازپنجره به بیرون پرتاب شده ، طحالش پاره گشته و سپس جان به جان آفرین تسلیم کرده است . و من فکرکردم با آن جوان چه اندازه آرزو به گور رفت ؟
تلفن آن دوست به پایان نرسیده مطلب آقایان پورنجاتی و میردامادی راخواندم . لپ کلام این بود که سال های لبریز ازهراس قتل های زنجیره ای تکرار می شود . ظلمت خانه های شکنجه و نامردمی درحال راه اندازی دگرباره اند و اگر نهراسیم و کاری نکنیم ، چه مغزهای بسیارتر که خوراک ضحاکیان خواهد شد.
و آنگاه یاد قفل های فراوان بر درخانه محمود دولت آبادی نویسنده بزرگ ایران افتادم و آن قیافه سر درجبین برده هوشنگ گلشیری که می گفت : نباید تنها جایی بروم.
آن روزها ما همه هراس بودیم و چشم . می پاییدیم دور و برخویش را و می شمردیم لحظه ها را برای آنگاه که چنگک ضحاکیان ما را به دام اندازد . شهر پر از سایه بود و تاریکی سرشار ازمرگ . و هر سلام ناگاه ، دعوتی بود به مرگ . و ما همه در این اندیشه که به کدامین گناه ؟ گناه عشق به میهن ؟ گناه دل داشتن در گرو فرهنگ آن مرز و بوم ؟ به جرم تن نسپاریدن به ضحاک و ضحاکیان ؟ سخت بود آن روزها و سخت تر است این روزها.
وسپس نوشته مسعود بهنود روزنامه نگار ارزشمند ایران را خواندم که از راه افتادن جرخ قساوت می گفت . دیگر تابم نمانده بود. تاکی ؟ به کجا چنین شتابان ؟ کدام گون مانده است که دیگرگون ها ؟ قدرت چیست که آدمی می تواند به ظاهر آدم بماند و به واقع دشمن آدم ؟ ثروت به چه کارمی آید آنجا که آلوده باشد به خون عاشق و عاشقان ؟ این قدرت و این ثروت ، چون برهم بیامیزند، چه به فردا خواهند داد جز ننگ و بد نامی و نفرین ؟ مادر اردشیر هرگز التیام نخواهد یافت. دل او خواهد سوخت تا ابد و وای از آن روز که این سوزش سرریز شود به جان آنان که چنین سوزها بردل ها می نهند.
کجا می روید؟ آمدیم که گرفتید و بردید و سوزاندید و آتش برهمه خیمه ها زدید. گیریم تاریخ دروغ بود و دور، هماره دور شما و شمایان ، لیک فردا که خود ماندید و خود، جز آن چه خود با سعید امامی کردید، با خودتان خواهد شد ؟ لحظه ای بیندیشید، نه برای ما که برخود، دنیایی مملو از سعید امامی ها ، و قاتلان او و قاتلان قاتلان او، هراسناک دنیایی نیست ؟ آن روز که فرزندانتان بر شما امین نباشند، آن روز که پدرانتان گاه بوسیدن شما، طناب دارتان را در ذهن ببافند، آن روز که ندانید داماد از راه رسیده تان، شب در تاریکی در کدام گوش، قصه نابودی شما پچ پچ خواهدکرد، یاعروس تان، همان دخترک محجوب آفتاب و مهتاب ندیده ، در نامه ساده ای افشا نکند رمز شب را، آن روز، چه خواهید کرد ؟ ما ترس خود را با مردمان خود قسمت کردیم . شما زهره آب شده تان را بردر کدام خانه خواهید برد؟
همکاران عزیز،
من کنار شما نشسته ام، نه همین چند روزه، که سال ها. از همان گاه که جهان دلخواهم را از من دریغ کردند، جهانی هم کوچک و هم بزرگ. جهانی به اندازه یک کف دست. ستونی از روزنامه که در آن نفس بکشی.
بسیارجوان بودم، شاید در سن بسیاری از شما، که جهانم را گرفتند. کم و بیش یک ربع قرن پیش، آنگاه که دل به انقلاب بستم به امید آزادی ایران، و روزنامه نگاری درایرانی آزاد. روزنامه نگاری از آن دست که بایسته است و شایسته، نه از آن دست که مشاطه گر است و به سکه می خرند و می فروشندش. و می خرد و می فروشد.
***
ساده دل بودیم اما که ندانستیم در سرزمین استبدادزده ما، مبارزه نور و تاریکی، و جهل و دانش، حدیثی است کهنه، و داستان پر آب چشم مردمانی که گاه تاختن جهان بر اسب آزادی، مرکب شان استبداد بوده است و راکب بوده اند بر استبداد. چنین بود که درست صد و اندی سال پیش درهمین روزها، علی اکبردهخدا، گریخته از استبداد صغیر در شهر زیبای پاریس، در اندوه جهانگیرخان صوراسرافیل که بر بالای دار سرود آزادی خواند، داستان "شمع مرده" را می سرود.
و امروز ما فرزندان آن مردان ناکام دیروز، هنوز همان سخن صدساله تکرار می کنیم، و در تلخ زمانی که ستمکاری از ستمکاران نیز پیشی گرفته، هنوز در خم سئوالاتی بس ساده، حیرانیم. راستی ما مگر چه می خواهیم؟
چه می خواهیم جز ساده ترین حق انسانی خود؟ این حق که در خانه مان باشیم بی هراس، کار دلخواه خود را انجام دهیم بی گزمه و عسس، قانون داورمان باشد و خداوند خرد، یکتا حاکم بر ما و میهن ما. ما چه می خواهیم که خواستنش جرم است و پافشاری بر آن داغ و درفش و تازیانه دارد؟ ما چه خواسته ایم که ازکودکی و جوانی، به جای آنکه امید در دل هایمان بروید، باید روح مان جولانگاه یاس و یاس باشد؟
ما چه خواسته ایم جز آزادی، جزحکومت قانون، جز احترام به حقوق انسان، جز پایبندی به آرمان های دیرسال ملتی بزرگ؟ ما چه خواسته ایم جز آنکه ستونی داشته باشیم برای نفس کشیدن و برای بودن درخیمه ایران؟ برای حفظ خیمه ایران.
***
همکاران گرامی! واقعیت این است که ما هم کم می خواهیم و هم بسیار . کم از آن رو که حق انسانی خویش می طلبیم و بسیار از آن رو که پاسداران شب درحق خواهی ما، نبود خویش می بینند ...
ما را ازاین خواستن چاره نیست ، ما روزنامه نگاریم .پس بیاییم آرزوکنیم که خداوند خرد، پاسداران شب را هادی و راهبر باشد.
جمع تان پرشور ودل هاتان گرم.
Comment
-
صبح 26 دی ماه 1357 تحریریه کیهان غلغله بود. ده روز پیش ازآن اعتصاب بزرگ مطبوعات ـ که داستان آن فراموش مانده ـ پایان گرفته بود وبرای اولین بار بعد از مرداد سال 1332، مطبوعات کاملا مستقل و "آزاد" منتشر می شدند. بهاری کوتاه و دلپذیر که فقط دو ماه و نیم طول کشید وپیش از آمدن نسیم نوروزی زیر استبدادی نو زا که می رفت جانشین استبداد کهنه شود، به زمستان سرد وخونین د یر پا یی مبدل شد .
رحمان هاتفی که به رهبری اوکیهان پیشتاز عرصه های انقلاب بود، سردبیر بلامنازع بود و نگارنده این سطور به همراه روزنامه نویس قد یمی، محمد بلوری که رحمان او را پیرمرد خنزر پنزری می نامید، معاونین رحمان بودیم.
آن روز ، هنوز بعدازاین همه خون وحادثه در یادم هست ، مصطفی امیرکیانی روزنامه نویس قدیمی که سرنوشتی جزخانه نشینی نیافت، آستین ها را بالا زده بود و انتظارمی کشید تا از تلویزیونی که به تحریریه آورده بودند، گزارش خروج شاه راببیند وبنویسد . شاهرخ صداقتیان روزنامه نویسی ازنسل ما که اوهم سرنوشتی جز مهاجرت نیافت به فرودگاه مهرآباد رفته بود تا از نزد یک رفتن شاه راگزارش بدهد . من مسئول ارتباط مستقیم باشاهرخ بودم وگزارش های لحظه به لحظه اورابه اطلاع تحریریه می رساندم که نویسندگان وخبرنگاران آن مانند اشباح بین میز سردبیری وتلویزیون مصطفی درگردش بودند . شک نبود که "شاه" می رود. روزقبل رحمان هاتفی رابه "شورای انقلاب" خوانده بودند و رئیس شورا به او گفته بود : "توافق شده شاه بدون خونریزی برود. ما روزنامه هارابه همکاری دعوت می کنیم. "عین این سخنان راساعتی بعد آخرین رئیس ساواک هم به سردبیرکیهان گفت. رحمان از او پرسید: "ارتش؟" او جواب داد: "توافق همه جانبه است."
این اخبار می گفت "شاه" می رود. اماهیچکس باورنمی کرد. ارتش و ساواک هنوز با قدرت تمام حضورداشتند ورفتن "شاه" راسخت می شد باورکرد و بازگشت سریعش راآسان.
ازصبح آن روز بحث در "میزسردبیری" ادامه داشت. تاروز قبل از آن با توافق سردبیری اطلاعات، هنوز از شاه به فعل جمع نام برده می شد: " گفتند ... رفتند ...." و همین دستاورد بزرگی بود که "اوامرمطاع ملوکانه" به فعل جمع تنزل پیداکرده بود. اما امروز اگر شاه می رفت، هنوز باید از فعل جمع استفاده می کردیم؟ رحمان لحظه ای اندیشید و جواب داد: " نه . در این رفتن بازگشتی نیست. شاه مرد." و از من خواست باهیات سردبیری اطلاعات هماهنگ کنم. قرارمان این بود که در مباحث اساسی دو روزنامه اصلی کشور به یک شیوه عمل کنند که خطر دامن گیر یک روزنامه نشود. من تلفنی با محمد شمس معاون زنده یاد غلامحسین صالحیار صحبت کردم و موضوع رادرمیان گذاشتم. بعدازچندتماس تلفنی قرار شد:
1 ـ تا خروج قطعی شاه صبرکنیم
2 ـ تیتر "شاه رفت" رابا حروف 84 سیاه به عنوان تیتر یک روزنامه به چاپ برسانیم
توافقی که دقیقا انجام شد. نمی دانم چرا استاد صالحیار در سال های پایانی عمرخود، درمصاحبه ای گفت:
"من تیترزدم: شاه رفت ..." گمانم زمان حوادث را از خاطر او زدوده بود .
بعد از این توافق من به تلفن چسبیده بودم و آنچه راشاهرخ گزارش می داد باصدای بلند تکرار می کردم. پرویز آذری قوی ترین وعجیب ترین صفحه بند دنیا به قهرمان های مارکز می ماند، از وقتی که از زندان شاه آزاد شده بود، این لحظه را انتظار می کشید . حالا تیتر 84 سیاه "شاه رفت" توی کشویش بود. سیگارش را می جوید و راه می رفت. گاه می آمد ودست روی شانه من می گذاشت. چشمان سبز رحمان درخشش عجیبی داشت. هیچ کدام ازنویسندگان و خبرنگاران بزرگ ترین روزنامه ایران که آن روزها در تیراژ 700 هزارتایی منتشرمی شد، نمی دانستیم اعلام خبر "شاه رفت" که انتظارش رامی کشیدیم، به معنای پایان عمرحرفه ای همه ما، زندان و شکنجه است. از آن جمع 110 نفره اکنون فقط یک نفر درکیهان مانده، و بقیه سرنوشت های شگفت یافته اند که موضوع کتابی است.
سر انجام شاهرخ بی تاب ازآن سوی خط گفت:
ـ هوشنگ، هوشنگ، شاه رفت.
باور نمی کردم.
ـ خودت دیدی؟
ـ خودم دیدم. شاه رفت .
گوشی راگذاشتم وباصدای بلند گفتم:
ـ شاه رفت .
تحریریه کیهان درسروری بی پایان فرورفت که باصفحه اول روزنامه به خیابان ها رسید وجشن بزرک "شاه رفت" را بپا کرد .
وقتی د رد ا د گاه 6 دقیقه ای حجت السلام نیری ایستاده بودم وکیفرخواست خودرامی شنید م که مرامستحق اعدام دانسته بود ، هنگا م قرائت ما ده سوم کیفرخواست: " همکاری باروزنامه کیهان زمان طاغوت ... " همه این لحظات ازمقابل چشمانم گذشت ، به دستان فربه " قاضی القضات " نگاه کردم وازخود پرسیدم:
ـ شاه رفت ؟
26 سال پیش در چنین روزی "محمدرضاشاه پهلوی" از ایران رفت. بعدها وقتی درسفری به مصر همراه باگروهی ازمقبره او دیدن کردیم، دلم برای وارث تاریخ شاهنشاهی ایران گرفت که جایی چنین کوچک درکنار مقبره سلاطین مصر داشت. و دیرتر هنگامی که مصاحبه هایش را بدون عینک ایدئولوژی خواند م، دریافتم که او هم به سبک خودعاشق ایران بود ، اما وقتی این عشق ثمره نفرت می داد که "شاه" ایران می خواست همه بی پرسش و اندیشه به این سبک گردن بگذارند.
و سرانجام" محمد رضا شاه پهلوی رفت، اما میرا ث "شاه" با قی ماند. در روز رفتن او انبوهی که در خیابانها رفتن "شاه" را جشن گرفته بودند، شاهان کوچکی بودند که در رفتن " شاه بزرگ" پا یکوبی می کردند. تخت نشین شاهی رفت وریشه شاهی ماند. اند کی بیشتر نپا ئید که هزاران شاه با هوادران خرد و کلان خود ظاهر شدند. هر کس حرف خود را "امر" و نظرش را "مطاع" دانست و هیچکس حا ضر نشد به حرف د یگری گوش کند. میراث شوم شاهی از قلب ها سر بر آ ورد و هزاران " شاهک" بجای شاه رفته به نبرد با یکد یگر پر داختند. همه بساط شاهی به نام "انقلا ب" زند ه شد و همه استبداد دیر سال زیر پوشش "خلق" و" مردم" و "امت" جان تازه گرفت. یک سر استبداد کوبیده شد و هزا ر سر تازه برآمد. و در این هیاهوی غریب، هیچکس صد ای پیر مرد "بازرگان" را نشیند که: گفت ـ دشمن ما استبداد است ...
استبداد نوزایی که ارابه اش "بازرگان" را کنار زد و از روی اجساد خونین همان هایی که روز "شاه رفت" در خیابانها می رقصیدند، گذشت. و هنوز این ارابه درگذر است و تا هر کدام از ما "شاهکی" هستیم، چهار چرخ تهمت، شکنجه ، زندان و اعدام که ارابه استبداد را می برد، از رفتن نحو اهد ماند.
درآ ینه روزگار نیک بنگریم، این استبداد هو لناک ماست که بر می آید و صاحبان قدرت را در هر لباس و طایفه تسخیر می کند و به هیئت مستبد ی تاره د ر می آورد. و مستبد ان که این همه دشنا مشان می دهیم و سرمایه های ملی را هزینه می کنیم تا از میانشان بر داریم، جز "ما" نیستند. تا وقتی سخن یک دیگر را نمی شنویم، خود را قطب جهان می دانیم، مرگ مخالف را می طلبیم و هرکه را مانند ما سخن نگفت به تهمت و افترا و گلوله به مسلخ می بریم، شاهان کوچکی هستیم که اگر زمانه ما را بر تخت بنشاند قبای استبداد خواهیم پوشید و شمشیر جلاد را تیزتر خواهیم کرد.
26 سال پیش در چنین روزی محمد رضا شاه پهلوی رفت، اما "شاه" نرفت.
و تا "شاه" نرود، سرزمین ایران بر زخم های کهنه و مهلک خود مرهمی نخواهد دید.
Comment
-
اگر چند روزی در بستر بیماری نبودم ، با این ویروس "استبداد" که جان ما ایرانیان را درتسخیر دارد، باید فریاد "مرگ بر نبوی" برمی داشتم.
ببینید، شوخی نیست! نبوی با "من"، "مخالفت" کرده است. مهم نیست که لحنش دوستانه باشد، مرا "عزیز" و "رنج کشیده" بخواند یانه، مهم این است که با "من" مخالفت کرده آن هم بر سر آرمان و خواسته چون "نبوی" است و حرفش در رو دارد همه غول های زیبای نسل مرا سرنگون کند. و ازهمه این ها بدتر، وقتی این کار را کرده که من و او را رسما به "عضویت" شبکه عنکبوت در آورده اند. همین چند وقت پیش بود که مخالفان طراح شبکه عنکبوت هم، من و او را که با چند روزنامه نگار دیگر بیانیه ای را امضاء کرده بودیم به "عضویت" سازمان اطلاعات جمهوری اسلامی درآوردند. مثل اینکه سرنوشت ما به هم گره خورده است. بعد از "نبوی"، من سردبیر مجله گزارش فیلم شدم . نگاه امنیتی به مقوله فرهنگ هر دوی ما را وادار به مهاجرت از میهن کرد و هر دو حالا سرنوشت تقریبا مشابهی داریم . همه این ها خشم مرا افزون می کند، گریبان خود را می درم، تحت تاثیر ویروس تاریخی "استبداد" فریاد برمی دارم: مرگ بر نبوی ...
البته منظورم هم از میان این همه نبوی موجود، سیدابراهیم نبوی است که از دیر و دور او را "داور" خطاب می کنیم. دهانم را که به فریاد "مرگ" باز می کنم، خودم را مقابل دفتر جامعه می بینم. در خیابان "کتابی" درست پشت دانشکده سابق ما. چاق وچله ها ریخته اند و فریاد "مرگ بر نبوی" می زنند . شماره موبایلش را می گیرم تا از خطر آگاهش کنم. خودش خبر دارد و از مهلکه گریخته است.
دوسه روز بعد هم زنگ می زند و با صدایی که طعم خداحافظی ابدی دارد، می گوید می رود که خودش را معرفی کند. او به همان زندان می رود که من 6 سال آنجا بودم. دادگاهی می شود، معنای طنز کشنده اش را درک می کنم و نگاه حیرانش را درفیلم هایی که از تلویزیون نشان می دهند، می فهمم.
بله ، "داور" می آید، مقابلم می ایستد و تبدیل به "من" می شود . پس من دارم مرگ بر "خودم" می گویم. ای عجب. دهانم را می بندم. این ویروس لعنتی را که دست بردار نیست، با آنتی بیوتیک "آزادی"، لااقل برای مدتی خاموش می کنم. حالا من مانده ام و نوشته چندخطی "داور" و اختلاف دیدگاه ما. چه باید بکنم؟ هیچ ."خنجر" استبداد را زمین می گذارم و"جام" گفت وگو را برمی دارم .
o
"داور" آنجا اشتباه می کند که انقلاب را با سرنوشت "انقلاب ایران" یکی می گیرد و "آرمان" را با "ایدئولوژی" یکسان می پندارد و البته به گمانم همیشه هم از ایدئولوژی تصور مارکسیسم را دارد. برای همین هم نظریه ای عجیب وغریب ارائه می کند:" تمام دنیای عرب که زمانی زیر پوشش مارکسیسم در مقابل دموکراسی و تمدن دنیای غرب مقاومت می کرد، حالا زیر پوشش اسلام گرایی همین کار را می کند"
این نظریه اساسا مصداق تاریخی ندارد. "تمام دنیای عرب" هرگز زیر پوشش مارکسیسم نرفت. بخش های کوچکی از آن مانند همه دنیا به گرایشات مختلف مارکسیستی روآوردند و بقیه جهان عرب اتفاقا همراه باغرب علیه همه این گرایش ها ایستاد.
حکم دیگر "داور" که محشر است:" اسطوره های تاریخی یا اعدام می کنند یا اعدام می شوند..." گمانم بیشتر شوخی می کند. "اسطوره" را با "انقلابی" به معنای خاص یکی گرفته و همه ما را گذاشته سرکار. اسطوره های ملت ما از فردوسی و حافظ و سعدی و خیام و نیما و هدایت و شاملو و فروغ کدام اعدام کرده اند یا شده اند؟ دکتر محمد مصدق نه کسی را اعدام کرد و نه اعدام شد. تختی همینطور و... تاریخ ایران و جهان پر از "اسطوره"ها و "انقلابیون" و "غول"هایی است که اعدام نکردند. اما آن ها که اعدام شدند و هزارانند، عجبا که در شوخی یا جدی تو "داور" چون اعدام کنندگان گناه کارند؟ برای همین است که می گویم شوخی می کنی. حتی اگر تو را نمی شناختم باور نمی کردم که تاریخ بشری را چنین به سخره بگیری و از سقراط و گالیله گرفته تا روزالوکزامبرک و حلاج و جه گوارا و گلسرخی و... را به این اتهام که جان سر آرمان بشری دادند طرد کنی و خوشحال باشی که در قرنی بی آنان زندگی می کنی. و اساسا "اسطوره" و "غول زیبا" ـ به تعبیر احمدشاملو ـ ربطی به "اعدام" ندارد. زنان و مردانی هستند که در اعصار تاریخی، آرمان انسانی در همه آن ها تبلور می یابد. اینان می توانند انقلابی باشند، مانند چه گوارا یا مصلح باشند مانند گاندی، دانشمند باشند مانند گالیله و یا شاعر چون پابلو نرودا. مشرب بسته دینی داشته باشند مانند مولانا و یاعرفان و عشق را در دین بجویند چون حافظ. اعدام بشوند مانند گارسیا لورکا یا در بستر بمیرند چون یانیس ریتسوس.
هیچ نسلی بی اسطوره و هیچ فصلی از تاریخ بی غول نیست. اماغولان هم زشت وزیبا دارند. زیبایان هستند که از هر مشرب و مسلک، زندگی انسانی را ارتقاء می دهند و زشت ها که با اعدام و شکنجه و زندان، درکمین زیبایی هستند، و هر دو سلسله با هم در پیوندند، مانند حلقه های یک زنجیره.
از پابلو نرودا یکی از پنج شاعر بزرگ جهان در قرن رفته پرسیدند: چگونه افق های دور را می بینی؟ پاسخ داد:"من پا بر شانه غول ها گذاشتم: بتهوون، انشتین، داستایوسکی، شکسپیر و الیوت ..."
و این غولان زیبا حاملان "آرمان" انسانی اند. و آرمان آن نیست که "داور" جان تو آن را در هراس یا نفرت از شبح سرخ "کمونیسم" با آن یکی می گیری و سپس ایدئولوژی به معنای خاص را از آن استخراج می کنی تا اعلام کنی از "زندگی در دنیای بدون آرمان و غول خوشحالی..."
به شهادت زندگی خود تو "داور" این سخنی از سر لجاجت با ستمی است که بر تو رفته و خوب می دانی زندگی بی غول و آرمان هرگز سبب خوشحالی نمی شود، حتی اگر این غول جنیفر لوپز باشد! خود "داور" اگر آرمان نداشت، اکنون در سرمای غربت گرفتارنبود. هزاران تن که به اندازه یک موی او استعداد ندارند، درایران دلاور و زخمی ما، بهترین زندگی ها را دارند. اگر "آرمان" نبود اکنون زندگی "داور" در کاخی در تهران با جلال و جبروت تمام بود. نبود "داور"؟ دروغ می گویم؟ اگر آرمان را یاوه می خوانی، آن شب های 21 تیر را تا سحر در میان دانشجویان چه می کردی؟ شب های دلپذیری بود داور. در محاصره آتش و گلوله و گاز اشگ آور. اما زندگی گرما داشت، نداشت؟ یادت هست به "شمس" تلفن زدی و چه گفتی؟
و دوست عزیز دربدر من، داورجان، "آرمان" همان است که من و تو می خواستیم و می خواهیم: کف دستی آزادی و نقل به مضمون از احمدشاملو ـ شاعری که اعدام نشد و اعدام نکرد و اسطوره شد ـ روزگاری که کارد را جز برای تقسیم کردن نان بیرون نیاورند. و این "آرمان" درعصرهای مختلف بشری "شکل"های متفاوتی داشته است . گاه گمان می شد به گفته مائو:"آزادی ازلوله تفنگ بیرون می آید"، زمانی مبارزه چریکی تنها راه حل شمرده می شد. روزگاری تشکیلات و مبارزه جای آن را گرفت و امروز گفتمان آزادی راه وصول به این آرمان پنداشته می شود.
و هر کدام از این اعصار"روح" خود را دارند. تا در آن نزیسته باشی و آن "روح" را درک نکرده باشی، حکم تو درباره آن زمانه شکل احکام خشک را می گیرد.
روزگاری داورجان، که چندان هم دور نیست جنبش چریکی آتش درجوانان ایران زد . فلسطین آرمان و آرزو بود . روزگاری "انقلاب" همان "رهایی" و "آرمان" معنا داشت و یادت نرود که من و تو در اصل فرزندان "انقلاب" مشروطه ایم و همین کشورهایی که به ناچار در آن ها پناه گرفته ایم، ثمره های "انقلاب کبیر" فرانسه اند داورجان.
هیچ حکمی درتاریخ ابدی نیست، نمی توان گفت عصر انقلاب تمام شده و یا "اصلاحات" حرف اول و آخر است. جامعه و تاریخ راه خود را می جویند و در مسیرتاریخ روش های گوناگون در دستورکار قرار می گیرد .
تومی گویی بچه های فلسطین اسلحه نمادین به دست نگیرند؟ مگرجهان زور و زر و قدرت شاخه زیتون عرفات را پس نزد؟ مگر این یک وجب خاک امروزی هم نتیجه آن نبرد تاریخی مردم فلسطین نیست؟ این چفیه که امروز از آن متنفری، روزگاری نشانه رهایی بود. مردم فلسطین چه گناهی کرده اند که چفیه آن ها را مصادره کرده اند؟ اگر چنین است ما هم باید از هرچه آزادی وعشق است متنفر باشیم که همه آن را در سرزمین ما مصادره کرده اند.
o
"داورجان" از روزگار ما اگر تو و هادی خرسندی همین طور به راه تان ادامه بدهید، دوغول زیبا درعرصه طنز خواهد ماند. امروز سخنان تان مانند تیغی می برد و در اندیشه جوانان جای می گیرد و وقتی آرمان را نفی می کنی، یعنی خودت را، هادی خرسندی وهزاران نفر دیگر را نفی می کنی که "آرمان" خود یعنی آزادی را با رنج و اندوه زنده نگه داشته اند و می کوشند از چراغ جان خویش، شعله ای خرد نثار راه فردا کنند و ...
و من جقدرخوشحالم که تو سبب شدی حرف هایم را بزنم و حالا دلم می خواهد فریاد بزنم:
ـ زنده باد آزادی
ـ زنده باد نبوی
Comment
-
فیلم تازه مسعود کیمیائی در تهران بر پرده است و خوب هم می فروشد. سکانس نفس گیرافتتاحیه که در تدوین مجدد به بد نه قصه گوی فیلم پیوند خورده، یادآور کیمیایی قیصر و گوزن هاست. دوربین علیرضا زرین دست هم با سینمای روز و پرتحرک جهان آشناست. فیلم می گوید که زرین دست مثل همیشه هنر خود رابه کارگردان تحمیل کرده است، حتی قدری مانند مسعود کیمیائی.
2- سنت ما بود همیشه از گوزن ها به این طرف که فیلم کیمیائی را در خلوت
می دیدیم. اول در سالن کوچک استودیو میثاقیه و بعد که بخش فنی فارابی شد روی میز موویلا. این اواخر بیشتر امید روحانی هم بود. همیشه هم کیمیائی ناغافل تلفن می زد . همیشه هم بادقت به نظر اولین تماشاگران فیلمش گوش می داد. در سال های دور بیشتر. بارها گفته است که گذرش از بیگانه بیا به قیصر بر اثر حرف پرویز دوائی بوده است.
روزگار این سنت را تعطیل کرد. نمی دانم سربازهای جمعه را امید دید یا نه. من این فیلم را با حکم یکجا دیدم. در یک شب که تمام حسرت زیرزمین فیلمکار و خوش نوشی ها با روبیک منصوری همراهم بود. این بارهم خوب گوش کرد. منتظر یکی بود انگار که بگوید تدوین جعفر پناهی از حکم به ساختمان آن آسیب زده است. این فیلم بعد ازسال های انقلاب اولین فیلم داستان گوی کیمیائی است. بهتر گفته باشم بعد از دندان مار کامل ترین است. سینمای کلاسیک آمریکاست. حرف بیشتر دراجراست تا کلمات. خون در تصاویر می دود تا در دیالوگ ها.
بعد کیمیائی تدوین فیلم را عوض کرد و فیلم اکران شد وفروخت. اما مشکل کیمیائی حل نشد. مشکل اوبنیادی تر است.
3- تاثیر قیصر در سینمای ایران چنان است که همه کیمیائی را با آن آغاز
می کنند. اما کیمیائی با بیگانه بیا به سینما آمد. فیلمی که به موج نوی سینمای فرانسه دلبستگی نشان می داد و نه سینمای آمریکا که کیمیائی عاشق آن است چندان که بسیاری از فیلم هارا پلان به پلان به یاد دارد.
بیگانه بیا فیلمی ضعیف اما روشنفکرانه است. درست مثل خود کیمیائی که تلاش می کند با سینما و رمان و شعر خود را روشنفکر به معنای مدرسی آن تعریف کند. جوری که بیضائی هست بویژه وعمیقش در داریوش مهرجویی است و بهمن فرمان آرا. و حالا هم کیارستمی که برخلاف قبلی ها مدرن هم هست. نگاه کنید به تفاوت تیتراژ کیارستمی در قیصر و سربازهای جمعه و مقایسه کنید تیتراژ ها را با متن فیلم. تیتراژ قیصر از جنس فیلم است وهمان ضرباهنگ را از ابتدا منتقل می کند. اما تیتراژ سربازهای جمعه تفاوت کامل بصری با فیلم دارد. کیمیائی مدام می کوشد به قیصر برگردد، کیارستمی از همان گزارش به بعد از آن گریخته است.
پشت صحنه "سربازهای جمعه"
مشکل بنیادی کیمیائی این است که می خواهد هر طور شده به دایره فیلمسازان روشنفکر به معنای مدرسی آن تعلق پیداکند. اما نه کیمیائی و نه سینمایش در این قواره نیستند. کیمیائی هنرمند لحظه و حس است. ترکیب لحظه وحس با دانش درونی شده البته می شود بونوئل یا درسینمای ما سهراب شهیدثالث. اما سینماگر لحظه وحس بودن هم جای شگفت خودش را دارد. معروف است که عالمان بزرگ اجتماعی در آثار دیکنز و دیگرنویسندگان مکتب رئالیسم انتقادی، نقادی جامعه سرمایه داری را می دیدند. درست همان کاری که مارکس دانشمند از رهگذرعلم اقتصاد کرد.
4- سینماگران نخبه ما اغلب با اقشار باسواد جامعه سخن می گویند و برای همین هم دامنه نفود فیلمشان محدود است. کیمیائی در بهترین فیلم هایش با مردم سخن گفته است. هنوز که هنوز است فروش 100 میلیون تومانی قیصر تکرار نشده است. با توجه به قیمت بلیت درآن روزگار حدود2 میلیون نفر این فیلم را بر پرده دیده اند و پیش از انقلاب.
پشت صحنه "حکم"، عکس از "سينمای ما"
مسعود کیمیائی با داش آکل و غزل خواست پیوندی با روشنفکری به معنائی که گفته شد برقرار کند. در خط قرمز جلوتر آمد و تصویری روشنفکرانه - سیاسی از انقلاب داد. بعد از انقلاب که دیگر زبان صریح سینمائی او قابل اجرا نبود و برخلاف انتظار سینمای مهرجوئی و کیارستمی گل کرد، کیمیائی گمان برد داروی روشنفکری مرهم زخم های اوست. خواستنی که توانستن نبود. نام او با قیصر و سید گوزن ها بخشی از حافظه جامعه ما بود . کسی او رابا هدایت و بورخس به یاد نمی آورد.
کیمیائی فیلم به فیلم در دنیائی که دنیای او نبود سیر کرد و دانشی راکه درونی نبود با الفاظ بر زبان بازیگران جاری ساخت. اوج این سیر و سلوک تحمیلی سربازهای جمعه است. دختری که در سکانس طولانی با زنجیره کلمات و تصویر شاملو می خواهد هویت روشنفکری خود را ثابت کند و بی فایده. حتی اگر خود شاملو هم در فیلم حاضر می شد تفاوتی نمی کرد. اگر سکانس تجلیل از گنج قارون و فردین در فیلم میهمانی مامان ساخته داریوش مهرجویی رنگ و رویی روشنفکرانه دارد، همه سکانس طولانی سربازهای جمعه در تقدیس روشنفکران جایی در این عرصه نمی یابد.
عزت الله انتظامی در "حکم"، عکس از "سينمای ما"
5-اما در سربازهای جمعه حسی هست که در حکم گل می دهد: عشق. دوربین چنان عاشق کاراکتر زن فیلم است که دوربین بیضایی در باشو غریبه کوچک فریفته سوسن تسلیمی بود.
وعشق در حکم حرف تازه ای در سینمای کیمیائی است. انگار عشق ذهن کارگردان را منسجم می کند. عناصرکلیدی دیگر هم بکار می آیند. انتظامی و شکیبائی و زرین دست. ا و حالا دوباره یک تیم دارد.
6- ولی مشکل کیمیایی هنوز باقی است. این رضای تازه که عزت اله انتظامی نقشش رابازی می کند بازهم جامه روشنفکری می پوشد و در سکانس های طولانی خانه اش تصویری ارائه می کند که کیمیائی دوست دارد آن باشد.
آغاز تازه ای است برای کیمیائی. عشق و بازیابی خویش. کارگردانی که هنوز می تواند قیصر روزگار خود را بسازد.
آخر خیلی خیلی بد اخلاق است.
به فرشید مثقالی می گفتم. در حیاط کوچک آن خانه سبز کوچه ۵۵ یوسف آباد نشسته بودیم. فرشید داشت به ظریفه خانم گربه اش غدا می داد. گفت:
- نه. اصلا. مرتضی الان می آید اینجا. با او حرف می زنم.
خانه ای بود که مرتضی مرتب به آن جا می آمد. زنگش را داریوش مهرجویی می زد. از پله هایش احسان طبری بالا می رفت. بهرام بیضایی پائین می آمد. عباس کیارستمی را زیاد می دیدی. مسعود کیمیائی و گوگوش را کمتر. صدای خنده های احمدرضا احمدی هنوز در پله ها می پیچد. همان کنار در سبز رنگ بود که هوشنگ بهارلو خداحافظی کرد. کسی نمی دانست دیدار آخر است و او می رود تا در غربت خاموش شود. حتی فریدون فروغی هم میهمان خانه ای بود که ذوق فرشید و هنر علیزاده را هم داشت. طبقه اول فرشید بود، طبقه سوم ما می نشستیم و در فاصله دو طبقه زنان و مردان نسل بی جانشین به آن معماری زیبای ایرانی خیره می شدند.
مرتضی ممیز، میهمان همیشه طبقه اول بود. مخصوصا وقتی فرشید از سفر طولانی برگشت. حالا ما می خواستیم لگوی "گزارش فیلم" را عوض کنیم. مثل همیشه پول هم نداشتیم. حرف آخر را هم ممیز می زد. گفته بودند:
- استاد فقط یک طرح می زند. جای حرف هم ندارد. بد اخلاق است. خیلی بد اخلاق.
من هم داشتم همین حرف ها را به فرشید می زدم.
***
همان دو سه بار ممیز را دیدم. فرشید با مرتضی حرف زده بود. من هم در چند جمله گفتم چه می خواهیم. حرف پول را هم نزدم. سه روز بعد سه اتود حاضر بود. یکی از آن ها را انتخاب کردم. چند نکته هم گفتم. خیلی طول نکشید که خبر شدم تا بروم و لگوی نهایی را بگیرم. گذاشته بود لای پوشه. باز که کردم فهیمدم مرتضی ممیز یعنی چه. لبخندم، سپاسم بود. پاکت پول را که با خجالت دراز کردم، زیر آن سبیل های پهن لبخند زیبایی درخشید و دست نیرومندی دستم را پس زد. زیر لبی حرف عجیبی زد:
- ما بیشتر از این ها به تو بدهکاریم. این همه سال که تو نبودی، ما ول می گشتیم.
دستش را پشتم گذاشت و بیرونم کرد.
تو کوچه نفس بلندی کشیدم. فکر نکردم اصلا او بداند که من نبوده ام و کجا بوده ام.
***
مرتضی نیست. مجله "گزارش فیلم" را چهار سال است سر بریده اند. فرشید دارد حتما در آن خانه سبز برای مرتضی اشک می ریزد.
و من در یک روز ابری دل گرفته باز گم شده ام. به لبخند درخشان آن مرد خیلی خیلی بد اخلاق فکر می کنم و دلم برای آن خانه سبز و آدم هایش می گیرد.
Comment
-
بابا ، بايد همينجا باشد . دفعه قبل كه آمديم همين جاها بود ." دختري حدودا 16 ساله با چشماني مرطوب در ميان بلوكهاي سيماني ، خاك رس تلنبار شده و رد چرخ گاري با هيجان و تند تند سراغ سنگ قبري را ميگرفت .
" اينجا است ، نگفتم كه بايد همين طرفها باشد ." با هيجان فرياد زد و سنگي را كه تازه از روي گوري كنده و در ميان بلوكهاي سيماني رها شده بود به پدرش نشان داد. نگاهم به نقطهاي كه او نشان ميداد ، رفت ،سنك قبري كه رويش نوشته بود:
" ... محمد حنيف نژاد ، فرزند حمدالله ،ولادت 1317 ، وفات 3/3/1351 ...". صداي گريه دختر توجهام را به او جلب كرد . گفتم شايد از اعضاي خانواد حنيف نژاد است . مادرش با خندهاي تلخ به پدرش رو كرد و گفت : اين بچه چقدر هيجاني است ."
سنگهاي شكسته ، درختچههاي هرز روئيده در فاصله بين قبرها ، بلوكهاي سيماني ، خاكرس تلنبار شده و تعداي بيل و كيسههاي سيمان و درميان آنها سنگ گور محمد حنيف نژاد . آن سو تر سعيد محسن . بقيه هم شكسته و بر روي هم پرت شده اند .
امروز هشتم آبان ماه 1384 است ، دو سه روزي از شروع بازسازي قطعه 33 بهشت زهرا ميگذرد . در مقابل وروديهاي اين قطعه كه با ديواري سيماني به ارتفاع يك ونيم متر احاطه شده ، پارچه نوشتههايي خود نمايي ميكند . به اين مضمون : "با توجه به شروع بازسازي قطعه 33 سازمان بهشت زهرا از خويشاوندان كساني كه قبرشان در اين محل است ميخواهيم كه براي هماهنگي به دفتر بهشت زهرا مراجعه كنند. "
در گوشه جنوب شرقي قطعه 33 تعداي كارگر افغاني مشغول ساختن قبرهايي هستند كه بر خلاف ديگر قبرهاي بهشت زهرا مرتفع هستند .
هرچه كار ساختن قبرها جلوتر ميرود انها با كلنگ، سنگ قبرها را ميكنند . تازه اگر سنگي باقيمانده باشد . با خود گفتم بخشي از تاريخ مملكت را ببين كه چطور با كلنگ به جان آن افتادهاند .
بر خلاف سالهاي پيش تعداد كساني كه به اين قطعه ميآيند زيادتر شدهاست . برخيها از ديوار آن به اين سو ميپرند و تعدادي هم از چهار ورودي كنده شده بين ديوار سيماني عبور ميكنند . جوانها بيشترند . نزديك دوسهتا از آنها ميشوم تا حرفهايششان را بشنوم . اينجا كسي با كسي حرف نميزند .
"اينجا چرا با بقيه جاهاي بهشت زهرا متفاوت است ؟ انگار آنهايي كه اينجا دفن شدهاند كسي را ندارند كه بر سر قبرشان بيايد و گلي و درختي بكارد ؟" مرد ميانسالي كه با خانوادهاش بود به پسرش جواب داد:" كساني را كه در زمان شاه اعدام كردند در اينجا دفن كردهاند ."
پسر پرسيد چرا كسي به آنها احترام نميگذارد..." دور شدند و رفتند . نفهميدم پدرش چه جوابي به او داد . دو سه جوان سياه پوش هم در ميان بلوكهاي سيماني قدم ميزدند: " اينجا محل دفن منافقين است . بهتر است به جاي بازسازي كاملا تخريبش كنند ...". بسياري از آنهايي كه در اينجا خفتهاند 10 سال پيش از انقلاب و احتمالا 23- 24 سال قبل از بدنيا آمدن آنها و در زندانهاي رژيم شاه به شهادت رسيده اند .
در اين قطعه بيش از 6500 گور وجود دارد كه بخش عمدهاي از مبارزان راه آزادي كشور كه در زمان رژيم گذشته اعدام و يا زير شكنجه شهيد شدند در اين محل دفن شدهاند . اين قطعه جز چند ماه اول انقلاب ديگر روي خوش به خود نديد . كساني براي نشان دادن مخالفت خود با برخي از گروههاي سياسي به قبر اعضاي آنها كه در زمان رژيم پهلوي شهيد شده بودند ، حمله كردند . آنها روزها سنگ قبرها را ميشكستند و ياران و دوستانشان شبها سنگي جديدتر با نام مستعار و يا رمز و نشانه اي بر آن ميگذاشتند تا روزي بتوانند با احترام از اين مردان كه بخشي جدانشدني از تاريخ ايران هستند ، ياد كنند .
جلوتر كه بروي نامهاي آشناي ديگري را هم ميبيني . خسرو گلسرخي و دو قدم پائينتر كرامت دانشيان . محمد كاظم ذولانوار و بيژن جزني ،هم هستند .
الان 27 سال از آن روزها ميگذرد . و قطعه 33 تبديل شده به متروكهاي پر از شيشه خرده و تكههاي آهن پاره و علفهاي هرز . شايد بيش از 40 درصد اين قبرها بينام ونشاناند . بسياري هم شكستهاند . اگرچه ميتوان نام و محل شهادت و سن و اينكه متعلق به كدام گروه بوده اند را به سختي خواند .
از سال پيش خبرهايي مبني بر بازسازي قطعه 33 توسط سازمان بهشت زهرا در خبرگزاريها و سايتهاي اينترنتي منتشر شد. هر كس از زاويه ديد خود به اين اتفاق كه قرار بود پس از 27 سال بيفتد، نگاه ميكرد .خيليها به آن با ديده شك و ترديد نگاه كردند و گفتند ميخواهند قبرهاي مبارزان وشهداي راه آزادي را كه در زمان شاه اعدام و يا در زير شكنجه كشته شدهاند ، از بين ببرند . از طرف ديگر سازمان بهشت زهرا ضمن تكذيب تمام اين حرفها اعلام كرد ميخواهد اين قطعه را همانند ديگر قطعات ساماندهي كند .
حال كه پس از اين همه سال قرار شده چنين اتفاقي روي دهد براي دوستان و نزديكان كساني كه در اين محوطه مدفون شوند هم جالب توجه است و هم باور نكردني. اما هر چه بود اين شك و ترديدها بعد از يك سال هنوز رفع نشده و سازمان بهشت زهرا كار بازسازي را شروع كرده.
يكي از كارمندان روابط عمومي بهشت زهرا براي ايجاد اعتماد بيشتر به من ميگويد :ما ميخواهيم اين محوطه را بازسازي كنيم و قبرهاي دوطبقه درست كنيم .
ميپرسم :با اين قبرهاي دو طبقه چه ميكنيد ؟ از پشت ميز كارش بلند ميشود و حالت دوستانهاي به خود ميگيرد:" سنگ قبر كساني را كه در اين قطعه هستند در طبقه اول قرار ميدهيم و زير آن را هم به يكي از خويشاوندان درجه اول او اختصاص ميدهيم . تا زماني كه كسي هم مراجعه نكند ما آن را به كس ديگري نميدهيم .
ادامه داد : به هزينه بهشت زهرا يك سنگ بر روي قبر آنها ميگذاريم . اگر خانوادههاشان مراجعه كردند خودشان هر نوع سنگي خواستند بگذارند . بالاخره آنها مبارزان اين كشور بودند . براي ما هم فرقي نميكند كه چه كسي در اين قبر خوابيده است .
ميگويم : چرا بعد از اين همه وقت حالا به فكر اين كار افتادهايد ؟
جواب ميدهد : اين قطعه كنار قطعه هنرمندان است و ميهمانان خارجي زيادي براي اداي احترام به هنرمندان از مقابل قطعه 33 عبور ميكنند . آنها هميشه ميپرسند اينجا چه كساني دفن شدهاند كه تا به اين اندازه به آنها بي توجهي شده و آنها را به حال خود رها كردهايد . بنابراين براي حل اين مشكل ميخواهيم اينجا را همانند ديگر قطعات مجاورش بسازيم .
در ضلع جنوب شرقي ،كارگران در حال كار هستند تا بخش كوچكي از قبرهاي آن قسمت را به عنوان نمونه بسازند تا پس از جلب رضايت نزديكان اين قبرها ، تمام محوطه را بسازند .
مبارزاني كه در زمان شاه اعدام و يا زير شكنجه كشته شده بودند به طور ناشناس در اين محل دفن شدند و كسي هم اطلاعي در اين رابطه نداشت . تنها سندي كه نشان ميداد آنها در اين محل دفن شدهاند مداركي بود كه در دفاتر بهشت زهرا موجود بود . پس از انقلاب و با دسترسي انقلابيون به آن مدارك ، گروهها ، خانوادهها و دوستداران آن مبارزين براي آنها سنگ يادبودي تهيه كردند . قطعه 33 براي چند ماهي براي بسياري از مردم به عنوان سرمايه ملي و بخشي از تاريخ معاصر آنها ، مورد توجه بود .
هر چه هست تاكنون نسبت به اين محوطه كه بسياري از مبارزان تاريخ معاصر ايران در آنجا دفن شدهاند ، بيتوجهي شده است . هر چند شروع به بازسازي آن به يك شكل قابل قبول را بايد به فال نيك گرفت . اما هنوز خيليها به اين اقدام بهشت زهرا با ديده شك و ترديد نگاه ميكنند . براي روشن شدن بيشتر ماجرا بايد چند هفتهاي منتظر ماند .
Comment
-
ايجاد محدويتهايي در روابط اقتصادي بين ايران، كره جنوبي و انگليس اگرچه هزينههايي را بر مردم ايران تحميل خواهد كرد ، اما موجب رونق محصولات چيني در بازار ايران و همچنين فعاليت بيش از پيش صاحبان اسكلههاي غير قانوني خواهد شد .
هم اكنون سطح مناسبات اقتصادي ايران و كره جنوبي عمدتا شامل فروش نفت از سوي ايران و وارد كردن انواع كالاها بويژه محصولات مختلف لوازم خانگي از كره است . ضمن اينكه تعداي از شركتهاي كرهاي در فعاليتهاي صنايع دريايي ، ساخت اسكله و كشتي و همينطور در برخي از پروژههايي نفتي و صنايع خودروي ايران مشاركت دارند.
از نظر ايران اعمال محدويتها منجر به فشار اقتصادي براي اين كشور و در بدترين حالت نگرانيهايي را در ميان شركتهاي بزرگ اين كشور كه سالهاست در بازار ايران سرمايهگذاري كردهاند، بوجود خواهد آورد.
نگرانيهايي كه شايد بتواند بر موضع گيريهاي آينده اين كشور در مقابله با ايران آنچنان تاثيري بگذارد كه مقامات آن كشورهارا براي گرفتن تصميم ، پيش از هر اقدامي وادار به تفكر كند .
فارغ ار اينكه اين اقدام چقدر به ضرر اقتصاد كره و شركتهاي آن كشورخواهد بود ، واقعيت اين كه صادر كنندگان چيني و صاحبان اسكلههاي غير مجاز در ايران ، كه تعدادشان كم هم نيست بالاترين سود را در اين رابطه خواهند برد .
هفته گذشته سازمان بنادر و كشتيراني ايران كه بر اساس قانون ، وظيفه نظارت بر وضعيت اسكلههاي كشور را بر عهده دارد ، تعداد اسكلههاي فعال را 212 گزارش و اعلام كرد از اين تعداد فقط 61 اسكله داراي مجوزهاي قانوني لازم از وزارت كشور ، سازمان محيط زيست ، نيروي انتظامي و سازمان بنادر و كشتيراني است . در واقع آنچه كه از اين گزارش بدست ميايد اين است كه تعداد 151 اسكله فعال درايران وجود دارد كه نظارت قانوني بر آنها اعمال نميشود.
پيش از اين ، قاچاق كالا را در ايران تا حدود 20 ميليارد دلار برآورد كرده بودند كه گفته شده بيش از 70 درصد آن از طريق همين اسكلههاي غير مجاز صورت ميگيرد.
در زماني كه قاليباف فرمانده نيروي انتظامي و رئيس ستاد مبارزه با قاچاق كالا بود تلاشهايي براي معرفي مسولان و صاحبان اين اسكلهها صورت گرفت . اما از آنجا كه اين اقدامات براي تبليغات انتخاباتي او بود نتيجهاي جزءتوليد تيتر براي روزنامهها و رسانهها در پي نداشت .
كارشناسان بر اين باورند كه در دوران خاتمي به منظوراصلاح روند واردات در كشور تلاشهايي براي از بين بردن نفوذ صاحبان قدرت مافياهاي اقتصادي و نهادهاي اطلاعاتي و امنيتي در عرصه واردات و صادرات كالا از طريق اين اسكلههاي غير قانوني صورت گرفت ، اما اين تلاشها نتيجهاي در بر نداشته است .
اين كارشناسان وجود قدرتهاي بسيار مخوف و فراگير را در ناكامي نسبي اين برنامه ها بسيار با اهميت ميدانند.
با كاهش سطح مناسبات اقتصادي ايران و كره جنوبي و با توجه به وجود بازار رو به گسترش مصرف كالاهاي توليدي اين كشور در ايران ، اينك صاحبان اسكلههاي غير مجاز تلاشهاي خود را براي پاسخگويي به اين نيازها را دوچندان خواهند كرد .
اگر در سالهاي گذشته همه دستورعملها و اقدامات براي قانوني كردن واردات و كاهش حجم اقتصاد سياه در كشور بود اكنون اين اقدام موجب عميقتر شدن و افزايش جذابيتهايي اقتصاد سياه و قاچاق خواهد شد .
در تمام سالهاي گذشته به رغم ممنوعيت واردات لوازم خانگي همواره اين كالاها به وفور در بازارهاي كشور وجود داشت . حتي تعرفهاي كردن واردات و كاهش آن هم نتوانست مانع واردات غير قانوني آن شود. جالب اينكه عمده اين محصولات هم كرهاي بودند .
از سوي ديگر دو سه سالي است كه كالاهايي كه توسط چين با قيمت ارزان وبه وفور توليد ميشود، با همه ضررهايي كه براي توليد داخلي داشت، به عنوان يكي از رقباي كالاهاي كرهاي به بازار ايران راه يافته اند . هر چند از كيفيت بسيار پائيني برخوردارند، اما به هر حال توان پاسخگويي به نيازهاي هر نوع گروه اجتماعي با هر ميزان از درآمد را داشته و دارد .
اينك با كنار رفتن ظاهري كالاهاي كرهاي و افزايش قيمت آنها، كالاهاي چيني با راحتي بيشتري بازار ايران را قبضه خواهند كرد . جالب اينكه عمده وارد كنندگان اين كالاها هم همان صاحبان اسكلههاي غير قانوني هستند، آنها از هر دو طرف سود ميبرند.
در تمام سالهاي گذشته بازار ايران مرتب از كيفيت خالي شده و با بيرون رفتن كالاهاي ژاپني و اروپايي ، محصولات كم كيفيت كرهاي جاي آنها را گرفت . حالا هم با خارج شدن اين كالاها نوبت محصولات تقريبا بي كيفيت چيني شده است . البته بخش عمدهاي از اين روند نزولي كيفيت كالاهاي مصرفي در ايران را بايد در كاهش قدرت خريد ايرانيها جستجو كرد . روندي كه به نظر ميرسد ادامه خواهد داشت .
بعد از ۲۷ سال که از اجباری شدن حجاب و ترجيح چادر به عنوان حجاب برتر در ايران می گذرد، زنان و دختران ايراني چشم انتظار پهلو گرفتن كشتيهاي كرهاي و ژاپنیاند، تا پارچه چادر مشكي را براي حفظ حجاب آن ها وارد كند.
در دهه آخر شهريور ماه گذشته اعلام شد كه يك شركت ژاپني كه پيش از اين علاقهمندي خود را براي راهاندازي كارخانه توليد پارچه چادر مشكي ابراز داشته بود ، از ادامه كار منصرف شد و ترجيح داد كه به رغم وجود بازار مستعد و توجيه پذير بودن راهاندازي كارخانه ، همچنان ايرانيها را چشم انتظار آبهاي اقيانوس آرام و سرزمين آفتاب تابان نگه دارد.
البته در خبرهاي اعلام شده كوچكترين اشارهاي به دلايل انصراف سرمايهگذار ژاپني نشده بود. گويا قرار بود اين سرمايهگذار حدود 30 ميليون دلار براي راه اندازي اين كارخانه هزينه كند. با اين همه به نظر ميرسد واردات بسيار ارزان قيمت اين پارچه، امان اين سرمايهگذار را بريده باشد .
گفته شده كه راهاندازي كارخانهاي كه قادر به توليد پارچه چادري باشد تكنولوژي بسيار بالايي لازم دارد كه البته اين شركت ژاپني آن را در اختيار داشته است.
هم اكنون ايران سالانه 30 ميليون متربع پارچه چادر مشكي مصرف ميكند كه عمده آن از كره و ژاپن وارد ميشود. اما اين پرسش مهم تا كنون بي پاسخ مانده كه با اين بازار مهم مصرفي و اين همه اهميت دادن به مقوله حجاب توسط حاكميت، چرا كمترين تلاشي براي توليد آن در داخل صورت نگرفته است. اين در حالي است كه در ديگر زمينهها رو به كلماتي چون خودكفايي آوردهاند.
تصميم ناموفق دير هنگام
انتظار ميرفت كه با پيروزي انقلاب اسلامي در سال 57 و تاكيد بسيار زياد مسولان آن بر حفظ حجاب با چادر براي ارائه دادن الگوي برتر زن مسلمان و همينطور بازار رو به گسترش آن در داخل فكرراهاندازي يكي دو كارخانه توليد كننده پارچه چادر مشكي به سرعت در دستور كار مقامات قرار بگيرد. اما تاكنون به دلايل متعددي اين كار به فراموشي سپرده شده است.
تا پيش از انقلاب يكي دو كارخانه پارچه بافي به ميزان بسيار اندكي پارچه چادري توليد ميكردند ، اما توليد بسيار اندك آنها و همچنين كيفيت بسيار نازل آن ، امكان كمترين بقايي را براي آنها نگذاشت و تقريبا تمامي پارچه چادري مورد نياز از آمريكا و ژاپن وارد ميشد.
وقوع انقلاب و حوادث پس از آن و بلافاصله شروع جنگ هشت ساله ظاهرا كوچكترين مجالي را براي اينكه فكري به حال آن كنند، نگذاشت. آن هم يك كالاي استراتژيكي چون پارچه كه با توجه به اهتمام جمهوري اسلامي در مصرف آن توسط زنان ايراني ، لابد بايد بسيار حائز اهميت باشد.
به هر حال هرچه بود در سال 67 وزارت صنايع وقت به اين نتيجه رسيد كه بايد دراين باره كاري كند. آنها طرح راهاندازي پنج كارخانه رابراي توليد پارچه چادر مشكي ريختند و ارز 70 ريالي مورد نياز را به هم به آنها اختصاص دادند.
بنياد مستضعفان راه اندازي دوتا از آنها را تقبل كرد. يكي در يزد و ديگري در شهركرد. نكته جالب اينكه معلوم نيست به چه دليل بنياد از ادامه كار بر روي اين دو كارخانه صرفه نظر كرد و يكي را در نيمه راه به بخش خصوصي ميفروشد و ديگري را دچار آنچنان بلايي كردند كه هرگز قادر به توليد آنچه كه برايش ارز گرفته بود نشد . گويا هركدام ار وسايل و تجهزاتش را از يك كشور وارد كرده و به دليل عدم همخواني با هم قادر به توليد محصول با كيفيت نبود . پارچههاي توليدي اين كارخانه هرگز بر سر زنان ايران نرفت . گويا عدهاي ترجيح ميدادند آن را از خارج وارد كنند . پس نبايد هيچ كارخانهاي براي توليد اين پارچه در ايران پا بگيرد.
با تمام اين حرف و حديثها سرانجام در سال 78 يكي از آن پنج كارخانه در كرمانشاه به بهرهبرداري رسيد. اما توليدات اين يكي هم به حدي با كيفيت پائين روانه بازار شد كه خود توليد كننده ترجيح داد آن را بي نام روانه بازار كند. پارچهاي كه بيشتر براي روسري كاربرد دارد تا چادر.
البته هم اكنون يك كارخانه در بروجرد نوعي پارچه چادري نخي توليد ميكند كه قوارهاي 61 هزار ريال به فروش ميرود. اين پارچه هرگز مورد استقبال زنان و دختران ايراني قرار نگرفته است .
آنها همچنان رو به سوي شرق دارند تا چشم باداميهاي كرهاي و ژاپني پارچه مورد نياز حجاب آنها را توليد كنند . در سالهاي نه چندان دور مردان جوان ايراني براي يافتن كار در ژاپن و كره تن به هر كاري ميدادند تا به طور قانوني و غير قانوني خود را به آنجا برسانند. احتمالا بسياري از آنها در همين كارخانههاي توليد پارچه چادري مشغول به كار شدند . تا شايد مادران و خواهرانشان با لمس آن پارچه ها يادي هم از جوانان خود كنند.
سود 60 برابري
از هر يك كيلو و 20 گرم نخ نايلوني بسيار ظريف مخصوص توليد پارچه چادر مشكي ، حدود 9 متر پارچه چادري مرغوب توليد ميشود. يعني حدود دو قواره. قيمت اين نخ در بازارهاي جهاني حداكث يك دلار و 60 سنت گزارش شده است. اين در حالي است كه همين پارچه چادري در بازارهاي تهران و شهرهاي ديگر كشور بين 40 تا 60 هزار تومان به فروش ميرسد.
در حال حاضر پارچه چادر مشكي توليد ژاپن ، كره و تايلندو اندونزي در بازار ايران به ترتيب بالاترين كيفيت و قيمت را دارند.سالانه بيش از 30 ميليون متر مربع پارچه چادر مشكي در ايران مصرف ميشود. تقريبا تمامي اين ميزان پارچه وارد ميشود. با قيمتهايي از 8 هزار تومان تا 60 هزار تومان . اين در حالي است كه حداكثر قيمت توليدي اين پارچه در كشورهاي توليده كننده سه دلاراست.
مصرف به جاي توليد
در 10 سال گذشته بيش از 300 ميليون دلار صرف واردات پارچه چادر مشكي براي حفظ حجاب زنان ايران شده است.
با اين ميزان پول امكان راه اندازي 10 كارخانه براي توليد اين پارچه در كشور وجود دارد. آن هم با بالاترين كيفيت و مرغوبيت . ضمن اينكه امكان ايجاد چندين هزار فرصت شغلي به طور مستقيم و غير مستقيم وجود داشت. بسياري بر اين باورند كه سود آوري بسيار بالايي كه واردات پارچه چادر مشكي دارد، به قدري زياد است كه ميتواند هر نوع وسوسهاي را كه بخواهد آن بازار را با چالش روبرو كند ،به راحتي سركوب كند. در تمام سالهاي گذشته سودآوري بالاي اين كالا خيليها را به سوي خود جلب كرده است . از كارخانه توليد لاستيك تا شركت سرمايهگذاري و نهادهاي امنيتي و نظامي و تا اشخاص حقيقي و حقوقي ، همه وارد اين تجارت پر سود شدهاند.
سالانه بيش از 200 مورد اقدام براي واردات اين كالا در كمرگات ايران به ثبت رسيده است . در سال 77 حدود 15 ميليون و 700 هزار دلار ، در سال 75 بيش از 54 ميليون دلار و در سال 83 بيش از 40 ميليون دلار براي واردات پارچه چادر مشكي هزينه شده است .
جالب اينكه عمده اين واردات از طريق دبي و ديگر شيخ نشينان خليج فارس انجام ميشود. تنها در سال گذشته امارات حدود هشت ميليارد دلار كالا به ايران صادر كرده است . كالاهايي كه خودش در توليد آنها كمترين دخالتي را دارد. آنها ترحيح ميدهند نقش انبار كالا را براي كشورهايي چون ايران بازي كنند .چادر هم يكي از اين كالاهاست . بالاخره يكي بايد براي حجاب اين زنان فكري بكند . چه بهتر كه اين كار را تاجراني انجام بدهند كه دستي هم در حكومت
Comment
-
پس از 11سپتامبر 2001 جهان آنچنان مسيري در پيش گرفت كه تحليلگران تاريخ معاصر، دنيا را به قبل و بعد از 11سپتامبر تقسيم كردهاند. اين اتفاق آنچنان عظيم و گسترده بود كه رخداد مهم سقوط روسيه شوروي و بلوك شرق و پايان جنگ سرد را كه حدود 10سال قبل از آن روي داده بود، تحت تأثير قرار داد.
هركس دليلي براي اين حوادث و رويكرد جديد دنيا و جهان صنعتي نسبت به جهان سوم ارائه كرده است. برخي آن را ناشي از برنامهريزي غرب براي حضور گستردة نظامي اقتصادي در خاورميانه و كنترل چاههاي نفت تحليل كردهاند و عدهاي از زاويهاي كلانتر به موضوع نگاه ميكنند. آنها تمام جهان سوم را حاشية دنياي صنعتي امروز ميدانند كه برخي از شهروندان آن، ريشه و علت اصلي محروميت اقتصادي و سياسي خود را در سيطرة جهان غرب ارزيابي ميكنند و بنابراين حاشية جهان سومي بر متن سرمايه داري غرب يورش برده است.
در اين باره با دكتر موسيغنينژاد، اقتصاددان و يكي از صاحبنظران اين ديدگاه، گفت وگو كرده ام :
amouee@yahoo.com
(اين مطلب پيش از اين در روزنامه سرمايه منتشر شده است)
پرسش نخست را اينطور مطرح ميكنم كه عمليات 11سپتامبر چرا بهوجود آمد و نشانة چه چيزي بود؟
هرناندو دوسوتو، اقتصاددان پرويي در اينباره تحليل و نظرية قابل توجهي دارد. او در مقالهاي به اين موضوع پرداخته كه چرا جنبشهايي چون 11سپتامبر بهوجود ميآيد. در واقع 11سپتامبر، نماد و نمونة بارزي از جنبشهايي است كه هدفگيري آن، سرمايهداري آمريكايي بود. اين هدفگيري هم به سمت نماد سرمايهداري پيشرفتة آمريكايي، يعني همان برجهاي دوقلوي تجارت جهاني بود.
وي بر اين باور است كه يكي از اشتباهات بزرگ آمريكاييها و غرب اين است كه شكست كمونيسم را مترادف با پيروزي سرمايهداري تلقي كردند. در حاليكه واقعيت اين نيست. كمونيسم شكست خورد، اما سرمايهداري با تمامي ويژگيهايش در همهجاي دنيا پيروز نشده است.
بنابراين، دنياي امروز با يك خلأ ايدئولوژيك روبهرو شده است و اين خلأ را نهضتهاي راديكال جهان سوم با ايدئولوژيهاي جهان سومي پر ميكنند. به عقيدة دوسوتو، اين ايدئولوژيها، نظرات و ايدئولوژيهاي حاشيهنشينان هستند.
اگر دقت شود، شباهتهاي زيادي ميان آرمانها و خواستههاي القاعده و نهضتهاي ماركسيستي- مائوئيستي راه درخشان پرو، ديده ميشود. هر دو، ضد سرمايهداري هستند و هر دو، پرچمدار نوعي نهضت حاشيهنشيني هستند. منظور از حاشيهنشينان هم كساني هستند كه در متن پيشرفتها و توسعة اقتصادي دنياي امروز قرار ندارند.
او بر اين عقيده است كه از شش ميليارد نفر جمعيت جهان فقط حدود يك ميليارد نفر آنها در متن و زندگي سرمايهداري قرار دارند و از مواهب آن سود ميبرند. اما پنج ميليارد نفر ديگر در حاشية اين زندگي هستند و در متن روابط سرمايهداري واردنشدهاند و يا نگذاشتهاند كه وارد شوند. دوسوتو در توضيح اين بحث معتقد است، قواعد بازي جهاني بايد همان قواعد اقتصاد بازار سرمايهداري باشد. يعني هر كس بخواهد، بايد بتواند وارد اين بازي شود و در آن نقش داشته باشد. فقط نبايد قواعد آن را بر هم زند. هر كس هم به دنبال تغيير اين قواعد بازي باشد، دشمن تلقي ميشود.
دوسوتو، نقدي بر اين بازي داشته و تأكيد دارد بايد شرايط اين بازي و رعايت قواعد آن را براي همه الزامي كرد.
يعني همه در يك شرايط مساوي براي عمل كردن در اقتصاد بازار قرار بگيرند؟
نظر دوسوتو بيشتر به نهادهاي حقوق مالكيت مربوط ميشود و خودش هم به تفصيل آن را توضيح ميدهد. خود وي يكي از طرفداران بزرگ سرمايهداري و اقتصاد بازار است. اما بر اين باور است كه بخش عمدهاي از جهان سوميها در حاشية جهان سرمايهداري قرار دارند و حقوق مالكيت آنها به رسميت شناخته نشده است و خودشان را با اين نظام جهاني بيگانه ميدانند.
بنابراين، نفوذ ايدئولوژيهاي ضد سرمايهداري در ميان اينها بارز است.
بخش عمدهاي از جمعيت جهان سوم در يك روابط اقتصادي فاسدي قرار دارند كه حقوق مالكيت آنها به رسميت شناخته نميشود. حاشيهنشينهاي شهرهاي بزرگ در كشورهاي جهان سوم از آمريكاي لاتين تا آفريقا و آسيا و بخشهايي از اروپا، به رسميت نشناخته شدهاند.
بخش بزرگي از فعاليتهاي اقتصادي اين كشورها در اقتصاد غيررسمي انجام ميشود. حقوق مالكيت افرادي هم كه در اين اقتصاد غيررسمي فعالند، به رسميت شناخته نميشوند و اين براي آنها تبعات اقتصادي بسيار وحشتناكي دارد.
اين حاشيهنشينان، صاحب داراييهاي اقتصادي و توليدي هستند، اما براي آن سند ندارند و يا اينكه آن مالكيت از نظر دولت به رسميت شناخته نميشود. در همين ايران خودمان، خيلي از كشاورزان روي زمينهاي خود فعالند. اما سند مالكيت آن زمينها به نام آنها نيست، عملاً زمين در اختيار آنها است، اما سند اسمي و قانوني به نام آنها صادر نشده است و در نتيجه، امكان گرفتن وام از بانك را ندارند. در اين حالت، مجبور به پيش فروش محصولات خود ميشوند و ضرر بسيار هم ميكنند و يا اينكه به سراغ راههاي ديگر تأمين مالي ميروند كه پرداخت بهرههاي بالايي را بر آنها تحميل ميكند. بنابراين، بخش مهمي از ارزش افزودهاي كه آنها توليد ميكنند به جايي ميرود كه نبايد برود. اينان، نمونة بارز حاشيهنشينان هستند. يا شهركهاي حاشيه و اطراف تهران و ديگر شهرهاي بزرگ ايران را اگر ملاحظه كنيد، ميبينيد، بسياري از افرادي كه در اين مناطق زندگي ميكنند، كساني هستند كه فعاليت اقتصادي مثبت انجام ميدهند، ولي خانهاي كه در آن زندگي ميكنند، فاقد مجوزهاي قانوني لازم براي داشتن سند معتبر است، بنگاه توليدي كه در آن فعال هستند، فاقد رسميت قانوني است، بانكها آنها را به رسميت نميشناسند، نظام پولي و مالي آنها را قبول ندارد؛ سهام شركتها و بنگاههايشان را نميتوانند عرضه و يا تقسيم كنند.
در اين شرايط، اين افراد احساس ميكنند كه تحت فشار هستند. زياد كار ميكنند اما عايدي لازم را ندارند و استفادة اقتصادي متناسب از داراييهاي خود نميتوانند، داشته باشند. در واقع، اينها حاشيهنشين هستند.
كاردوسو ميگويد كه اين حاشيهنشينها در نظام سرمايهداري جهاني جايي ندارند. اينها از وضعيت خود ناراضياند و بالقوه دشمنان سرمايهداري هستند. در حاليكه اگر اصلاحاتي در نهادها صورت بگيرد و اينگروه بتوانند وارد بطن و متن جامعه شوند، هم ثروت جامعه افزايش مييابد و هم اينكه از حالت راديكال و دشمني خارج ميشوند و جزيي از نظام ميشوند.
كاردوسو وي پيشنهاد ميكند كه نهادهاي حقوقي اصلاح شوند و به رسميت شناختن حقوق مالكيت مردم را به عنوان بخشي از راهحل، ضروري ميداند.
كاردوسو براي تشريح نظريه و پيشنهاد خود، به چگونگي پيشرفت و صنعتي شدن كشورهاي پيشرفته و غربي اشاره ميكند. در 200سال اخير و از اوايل قرن 19به اينسو، اين كشورها همواره، بحث حاشيهنشيني را در داخل خود داشتهاند. اما نظام حقوقي آنها متناسب با فعاليتهاي اقتصادي متحول شده و در نتيجه، حاشيهنشينان وارد متن شدند. در نمونهاي ديگر، ميتوان به ژاپن اشاره كرد كه پس از جنگ جهاني دوم دچار يك تحول عظيم نيروي انساني و مهاجرت گستردة آنها شده بود. آمريكاييها پس از اشغال ژاپن، هوشمندي بسيار مهمي از خود نشان دادند كه براساس آن تمام حاشيهنشينان را به رسميت شناختند. اينها وارد متن شدند و براي هميشه دعواي حاشيهنشينان با متن در ژاپن از بين رفت. وي رشد عظيم اقتصادي ژاپن را مرهون وارد متن شدن بخش عظيم جمعيت كه حاشيهنشين بودند، ميداند. در اين وضعيت، نظام اقتصادي ژاپن با حداقل چالش از سوي حاشيهنشينها روبهرو شد و رشد اقتصادي بالايي نيز به دست آورد.
اما اغلب حكومتهاي جهان سوم يادگار دوران استعمار و يا حكومت مستقر قديمي است.
بروكراسي حكومتهاي به يادگار مانده از استعمار يك بروكراسي سوداگرانة مركانتليستي است و با نظام بازار، همخواني ندارد. يك بخش خصوصي دارند كه وابسته به دولت هستند و يا براي دولت كار ميكنند، اما نام بخش خصوصي را براي خود گذاشتهاند. چون نفع اينها در وجود و گسترش وضعيت مركانتاليستي و انحصاري است، مانع گسترش بازار به معناي واقعي كلمه ميشوند. در حاليكه بخش خصوصي واقعي، همان حاشيهنشينان هستند ولي آنها به اين حاشيهنشينها اجازه نميدهند وارد متن شوند. دولتها هم در اين كشورها با اين مركانتيليستها منافع مشترك دارند. در نتيجه، حاشيهنشينها وجود دارند اما نميتوانند رشد كنند و احساس غيرخودي بودن را دارند. بنابراين، در اينجا تضادي بهوجود ميآيد و اكثريت حاشيهنشين ضد نظام موجود وارد عمل ميشوند.
اين تنش نيز مانع توسعه و رشد اقتصادي ميشود. بعضي از اين كشورها نيز داراي يك نظام حكومتي سنتي به ارث رسيده از گذشتة خود هستند. در اين حالت نيز ساختارهاي اين نظامها با سيستمهاي جديد همخواني ندارد و باز هم آنها را در حاشية نگاه ميدارند و نميگذارند طبقة متوسط و فعالان اصلي اقتصادي، وارد متن شوند.
به عقيدة كاردوسو، راه چاره در اين است كه اين سدها و موانع از مسير حاشيهنشينان برداشته شود. تا آنها هم بتوانند وارد متن شوند. البته اين حرف در مقام سخن آسان است، اما اجراي آن بسيار دشوار است. هر جامعهاي، شرايط و پيچيدگيهاي خاص خود را دارد. ضمن اينكه عدهاي در اين نظامها و ساختارها، مانع هرگونه اصلاح وضع موجود هستند. چراكه منافع خودشان را در خطر ميبينند.
كاردوسو به آمريكاييها توصيه ميكند براي اينكه دنيا وارد بازي سياسي و اقتصادي مورد نظر شما شود بايد همه را به يكسان وارد اين بازي كنيد و اين انحصارها را از بين ببريد و از حكومتهاي فاسد كشورهاي جهان سوم حمايت نكنيد و آنها را وادار كنيد تا تن به اصلاحات بدهند.
Comment
-
خود او، در تشريح اصلاحات مطلوبش، ميگويد، رفورم و تغييرات نبايد به شكل اصلاحاتي باشد كه به كندي انجام شود در كشورهايي چون ايران، اصلاحات ارضي اجرا شد و در آمريكايي لاتين و ديگر كشورها بهگونههاي ديگر يا مشابه، تدابيري به اجرا گذاشته شد. اما اين اصلاحات جواب نميدهد، چرا كه هدف اينگونه اصلاحات حفظ وضع موجود بود، در حاليكه بايد وضع موجود به نفع حاشيهنشينان اصلاح شود و نظام مالكيتي به نفع آنها تغيير يابد. اين هم كار سادهاي نيست و نيازمند مطالعات ميداني و مطرح كردن طرحهاي اصلاحي در نظام مترقي است تا وضعيت انحصار مركانتيليستي و اقتصاد دولتي قوي و بخش خصوصي دولتمدار، عوض شود.
آقاي دكتر، شما سرمنشأ ايجاد واقعة 11سپتامبر را با واكنش حاشيهنشينهاي جامعة جهاني مرتبط كرديد و آن را نماد اعتراض اين جمعيت دانستيد. اما اينجا يك پرسش مطرح ميشود، كسانيكه اين اقدام را انجام دادند، رهبري كردند و برنامهريزي آن را بهعهده داشتند، در كشورهايي زندگي ميكردند كه از درآمد نفتي بسيار بالايي برخوردار بودند، تحصيلاتشان را در كشورهاي اروپايي و آمريكايي به پايان رسانده بودند و در همان دنياي صنعتي هم زندگي ميكردند. ارتباطات مالي بسيار گستردهاي هم با بسياري از سران اين جامعة صنعتي داشتهاند. نمونة آن نيز مناسبات خانواده بنلادن با خانوادة بوش پدر و پسر در آمريكاست. چرا چنين كساني پرچمدار اين اعتراض شدهاند؟
اين نكته، كاملاً طبيعي است. در نهضتهاي ماركسيستي ميبينيد كه سران و رهبران آنها هرگز از حاشيهنشينها نبودهاند. رهبر راه درخشان پرو هم يك استاد دانشگاه مرفه تحصيلكرده آمريكا و اروپاست. در ويتنام هوشي مينه هم اينگونه بود يا در چين چوئنلاي نيز از يك خانواده و طبقة مرفه برخاسته بود.
اين طبيعي است كه رهبران و ايدئولوگهاي اين جنبشها از حاشيهنشينها نباشند. واقعيت است كه بنلادن در غرب تحصيل كرده در آنجا زندگي كرده، يك شركت ساختماني بزرگ و اموال بسياري داشته است. اما بايد توجه داشت كه بدنة اجتماعي اين تفكرها چه كساني هستند. اين مهم است و نه اينكه چرا رهبران آنها از حاشينهنشينها نيستند. بايد ديد اينها چه كساني را جذب و به دور پرچم خود جمع ميكنند. بنلادن هم در كشورهاي عربي طرفداران خيلي زيادي داشته و دارد. در عربستان، عراق، يمن و كشورهاي ديگر.
بدنة سازماني اين جنبشها از همين حاشيهنشينها هستند. گروههاي ماركسيستي سالهاي نه چندان دور گذشته نيز اينچنين بودند.
ما بايد در تحليل به دو نكته توجه كنيم. نخست اينكه نبايد بهوجود آمدن كساني چون بنلادن را بازگشت به سنت و اسلام اوليه تعبير كنيم.
آنچه كه در ايدئولوژي بنلادن وجود ندارد، بازگشت به سنت است. بنلادن، به شدت آدم مدرني است كه به روشهاي مدرن، كارهاي خود را انجام ميدهد و جامعة صنعتي را هم به خوبي ميشناسد.
بنلادن اگر توانست آن دو برج تجارت جهاني را در مركز اقتصادي آمريكا به عنوان نماد سرمايهداري جهاني، هدف قرار دهد به اين دليل بود كه تكنولوژي بسيار پيشرفتة اطلاعاتي و فني متناسب با دنياي امروز غرب را در اختيار داشت.
بدون محاسبات دقيق و پيشرفته، يك روستايي باديهنشين عربستاني و يا يك روستايي افغاني، قادر به انجام چنين كار سترگي نيست. اين كار را فقط يك آدم مدرن ميتوانست انجام دهد. پس اين تصور كه كساني كه اين كارها را انجام ميدهند، سنتگرا هستند، تفكر نادرستي است. خير! كساني افراد مدرني هستند، اما حركت آنها ناشي از يك بيماري آسيبشناسي مدرنيته است.
اگرچه گفته ميشود در ايدئولوژي اين افراد نوعي از سنت وجود دارد، اما واقعيت اين است كه سنتگرايي كه در ذهن ما است، در ذهن آنان نيست. اين اقدامات معلول نوعي از مدرنيته بيمارگونه است.
نكتة دوم و با اهميت دربارة چنين جنبشها و حركاتي، شرايط خاص ايجاد آنها است. مثلاً در مورد بنلادن و القاعده، اگرچه منشاء اصلي شكلگيري آنها مديون كمك غرب و به ويژه آمريكا بوده است و براي مقابله با كمونيست تقويت شدند و گسترش يافتند؛ اما آنچه در عمل اتفاق افتاد اين بود كه يك گرايش افراطي را در مقابل يك گرايش افراطي ديگر تأسيس كردند. ميدان عمل در افغانستان متمركز بود، اما نيرويي كه جذب آنها ميشد از همة كشورهاي عربي به ويژه عربستان بود.
اشتباه آمريكا اين بود كه به جاي اينكه داستان افراطيگري و مخالفت با سرمايهداري و جهان صنعتي كه كمونيزم هم يكي از آنها بود را استراتژيك ببينند، تاكتيكي ديد.
در واقع، دشمني درست كردند كه از روسيه شوروي بدتر بود. با وجود اينكه كمونيزم و روسيه بمب اتم در اختيار داشت، اما از چنان عقل و شعوري برخوردار بودند كه از تسهيلات هستهاي خود استفاده نكنند؛ برجهاي تجارت جهاني را شورويها بهتر و راحتتر از بنلادن ميتوانستند بزنند، ولي آنها نزدند در حالي كه القاعده تهاجم خود به برجها را انجام داد. اشتباه ريشهاي آمريكا در ناتواني از درك اين واقعيت بود و گيجياي كه دارند نيز از همان اشتباه نشأت ميگيرد.
البته برخي سران و تئوريپردازان آمريكا، علائمي از خود نشان ميدهند كه گويا ميخواهند آن اشتباه استراتژيك خود را جبران كنند؛ اما حل موضوع به اين سادگيها نيست و پيچيدگي خاص خود را دارد.
غير از تقويت القاعده كه دست ساخته خود آمريكاييها است، اشتباه ديگر غربيها اين بود كه بيش از اندازه از اسرائيل دفاع كردند. آنها با پشتيباني صددرصد و خالصانه از اسرائيل منافع آمريكا را به منافع اين كشور گره زدند و هنوز هم گرفتار اين رفتارهاي نادرست خود هستند.
در واقع آنها هم يك اشتباه استراتژيك در بهوجود آوردن القاعده داشتند و هم يك اشتباه تاريخي در حمايت گسترده و همه جانبه از اسرائيل.
مشكل يهوديها كه منجر به تشكيل دولت يهود در 1945 شد، بيشتر ناشي از مسائلي بود كه اروپاييها براي آنها بهوجود آورده بودند و آمريكاييها در برنامة يهودي ستيزي نقشي نداشتند. اما اين كلاه بر سر آمريكاييها رفت كه تاوان اشتباه و جنايتهاي اروپاييها دربارة يهوديان را آمريكاييها پس بدهند.
حل كردن اين چالش هم به اين راحتيها نيست.چون پشت سر آن يك سابقة تاريخي نهفته است و گرههايي در آن وجود دارد كه منافع طبقة سياسي حاكم آمريكا را دچار چالش كرده است.
آمريكاييها فشارهايي به اسرائيل براي عقبنشيني از سرزمينهاي اشغالي و همچنين پذيرش شرايط جامعة جهاني از خود نشان دادهاند و از سوي ديگر به طرف نيروهاي فلسطيني و كمك كردن به آنها متمايل شدهاند و همچنين فشارهايي بر حكومتهاي خاورميانه براي پذيرش اصلاحات داشتهاند. آيا اينگونه اقدامات را ميتوان تلاشي براي جبران اشتباهات استراتژيك و تاريخي آنان دانست؟
بله. همينطور است. آنها در حال برگرداندن حاشيه به متن هستند كه راه حل نهايي و استراتژيك است. تا وقتي اين اتفاق نيفتد، اگرچه ممكن است، كساني چون بنلادن را شكست بدهند و از بين ببرند، اما افراد جديدي به جاي او ظهور خواهند كرد. كما اينكه در عراق اينطور شده است. تا وقتي بحث و مشكل حاشيه و احساس دوگانگي، بيگانگي و كنار بودن و طرد در ميان تودههاي عرب، تودههاي فقير خاورميانه و جهان سوم وجود داشته باشد، اين وضع ادامه خواهد داشت.
چين هم اين خطر را سالها پيش احساس كرد، بنابراين شروع كرد به بازگرداندن حاشيهنشينها به متن.
پس از انقلاب چين و در دهة 60 ميلادي مائو اين خطر را احساس كرد كه يك عده تكنوكرات و بروكرات حزبي مرفع در متن قرار دارند و حاشيهنشينهايي كه انقلاب از ميان آنها بهوجود آمده را به حاشيه راندهاند. بنابراين با انقلاب فرهنگي شرايط را براي بازگشتن حاشيهنشينها به متن فراهم كرد. شبيه همين كاري كه الان در ايران شروع شده است. اگرچه مقايسة دقيقي نيست اما قرابتهايي وجود دارد.
در چين پس از انقلاب فرهنگي همة بروكراتها و تكنوكراتهاي با سابقة حزبي را تصفيه كردند. حتي دنگشياپنگ را هم كنار گذاشتند.
مانو با اين تصور كه مشكل، صرفاً، يك مشكل ايدئولوژيك است، به مسائل اقتصادي، حداقل توجه را داشت. با كنار گذاشتن تكنوكراتهاي حزبي، جوانان را بر سر كار آوردند و انقلاب فرهنگي گستردة چين را آغاز كردند. مهمترين نتيجهاي كه اين اقدام با خود به همراه داشت، ازدياد و تعميق فقر عمومي بود. گفته ميشود كه ميليونها نفر در اين دوره از فقر جان سپردند. پس از اين اتفاق مائو كمكم پايگاه تودهاي خود را از دست داد و در داخل حزب هم موقعيت وي تضعيف شد و بسياري از افراد مؤثر درون حزب به اين نتيجه رسيدند كه راه پيموده شده، كاملاً، اشتباه بوده و بايد همهچيز اصلاح شود. در نتيجه كاهش پايگاه تودهاي مائو و از دست دادن موقعيتش در حزب، او را بهراحتي كنار گذاشتند و دوباره تكنوكراتها و بروكرات هاي حزبي به قدرت رسيدند و دنگشياپنگ را به رهبري برگزيدند.
البته، تكنوكراتها و بروكراتها نيز به وخامت اوضاع و به اشتباهات خود پي بردند.
آنها گفتند كمونيسم براي اين است كه وضعيت مردم فقير را بهبود بدهد.
اگر اين كار را انجام ندهد، محكوم به شكست و نابودي است. راهي كه تكنوكراتها و بروكراتها برگزيدند انجام اصلاحات گستردة اقتصادي و باز كردن اقتصاد بود. آنها سرمايهگذاري خارجي را تشويق و مناطق آزاد متعددي نيز در كشور ايجاد كردند و نهايتاً، از طريق ادغام اقتصاد چين با اقتصاد جهاني و آوردن حاشيهها به متن، توانستند بر اين چالش مهم فائق شوند.
در حال حاضر، بهبود وضع اقتصادي آنها بهخوبي قابل مشاهده است. اين بهبود موجب افزايش اعتماد مردم به دولت شد. از 1979 و زمان شروع اصلاحات توسط دينگشيائوپينگ، تاكنون، درآمد سرانة چينيها سه برابر شده است و ميزان فقر مطلق به صورت بسيار چشمگيري، پايين آمده است. چينيها، هنوز هم ميگويند ما به روشها تعصب خاصي نداريم و از هر كاري كه بدانيم ميتواند زندگي مردم را بهبود بخشد و رفاه آنها را بالا ببرد استفاده ميكنيم. هدف حزب كمونيست بهبود سطح زندگي است. حالا اين روشها سرمايهداري و يا غير از آن باشد كه به نظر برسد منافاتي با خواستههاي حزب دارد، چندان تفاوت نميكند. مهم، افزايش سطح رفاه اقتصادي است.
ويژگيهاي مهم اين حاشيهاي كه شما واكنش آنان را در تهاجم 11 سپتامبر متبلور ميدانيد، چيست؟ منظورم مشخصههاي اقتصادي- سياسي و زيربناي فكري آنهاست؟
همه نوع عضو و هوادار با ايدئولوژيهاي متفاوت در ميان آنهاست و بخشي در خاورميانه، تعدادي در اروپا و برخي نيز در آفريقا و آمريكاي لاتين، پراكنده هستند.
اينها، در حقيقت، واكنش سلبي از خود نشان ميدهند. بنلادن و ديگران، هيچ پروژهاي براي شما مطرح نميكنند. يكسري حرفهاي آرماني كه بيشتر ناشي از ضديت با جهان سرمايهداري است مطرح ميكنند. آنها چيزي نميتوانند ارائه بكنند، چون چيزي ندارند كه عرضه كنند. فعلاً در مرحلة مبارزه و نفي هستند تا اثبات خود. اما حرفشان براي تودهها و حاشيهنشينها جذابيت دارد. در واقع واكنش آنها و كار انقلابي آنهاست كه جذابيت دارد. ميخواهند اثبات كنند، كه ما در حاشيه نيستيم و ميتوانيم قدرت بزرگي چون آمريكا را به چالش بكشيم. اين، همان چيزي است كه براي عربها و حتي حاشيهنشينهاي فرانسه و انگليس هم جذابيت ايجاد ميكند.
آنها ميخواهند بگويند ما هم هستيم و ما هم انسانهايي چون ديگران هستيم. اما به صورت كاملاً مخرب و افراطي و راديكال در پي اثبات خودشان هستند.
راه حل مسأله اين است كه شرايطي فراهم شود تا آنها بهطور مثبت خود را اثبات كنند.
دوسوتو هم همين اعتقاد را دارد. او ميگويد بايد پايههاي فكري و ايدئولوژيك اينها را هدف قرار داد و نابود كرد، نه اينكه صرفاً با برخوردهاي اطلاعاتي و نظامي با آنها برخورد كنيد. زيرا بايد ريشه را خشكاند. آن ريشه هم در اين واقعيت رشد و نمو كرده است كه اينان در حاشية جهان قرار گرفتهاند.
Comment

Comment