چه پر توقع است که از مردم می خواهد او را به عنوان رهبری معنوی انتخاب کنند.
و چه تنگ نظر است که مرز می کشد بين ايرانيهای داخل کشور و خارج از کشور.
و چه مستبدانه بر طبل بی صدای "جمهوری خواهی " می کوبد و همزمان از حقوق بشر صحبت می کند و بعد بخش بزرگی از اپوزيسيون تعيين کننده يعنی مشروطه خواهان را چشم ديدن ندارد.
و چه جاهلانه هنوز به دموکراسی دينی معتقد است و اعتقاد دارد دين اسلام با دموکراسی منافات ندارد.
و چه ابلهانه متفکرين ايران را فقط در قامت سروش و کديور و مجتهد شبستری می بيند.
و چه احمقانه هنوز رهبری جنبش را در داخل و از افراد نيمه ريزشی رژيم سراغ می گيرد.
و چه...و
" امروز بحث جنبش نبايد روی اين موضوع بگردد که از آقای گنجی يک قهرمان بسازيم و آن را در حد يک رهبر، صلاحيتش را بالا ببريم و از مردم و نيروها بخواهيم که حول محور او بسيج شوند. زيرا چنين بحثی يک انحراف در جنبش و حرکت اجتماعی ايجاد می کند و چنين انحرافی می تواند لطمات سنگينی به جنبش آزاديخواهی وارد کند. مبارزه گنجی قابل قدردانی است ولی بت ساختن از او مضرّ و مخرّب است. فراموش نکنيم که ايشان در درون رژيم جمهوری اسلامی کار و مبارزه می کنند و نمی شود با دست و دل ِ باز روی او سرمايه گذاری کرد. بويژه اينکه آقای گنجی با اعتصاب غذايش، چيزی از حاکميت نگرفت که رژيم آن را از دست بدهد. اگر خواست َ اعتصاب َ غذای گنجی مبنی بر اين بود که " خامنه ای بايد برود " همگان ديديم که چنين نشد و به کوچکترين خواسته اش توجهی نشد بلکه اين آقای گنجی بود که از اعتصاب بيرون رفت. امّا در کنار اين شکست تاکتيکی از رژيم، توانست حمايت افکار عمومی جهان را به خود جلب کند و اين يک پيروزی برای گنجی بود و قرار است حزب سبزهای آلمان يک لوح تقدير بنام اکبر گنجی جلوی دفتر حزبشان نصب کنند. و مطمئن باشيم که چنين گشاده دستی از طرف حزب سبزها، سرمايه گذاری برای آينده خودشان است که از اين طريق می خواهند افکار عمومی آلمان را به سمت خودشان جلب کنند. زيرا تا دو الی سه هفته ديگر انتخابات در آلمان برگزار می شود. از طرف ديگر با چنين سرمايه گذاری روی گنجی می خواهند آينده ايران را رقم بزنند و ای چه بسا خواب کانديد کردن او را برای انتخابات آينده می بينند و اين خطرناک است. همچنين اين حمايت جهانی از گنجی به لحاظ عملی دارای ارزش چندانی نيست. زيرا مبنای مادی ندارد. مثلاً نمی تواند رژيم را وادارد که زندانيان سياسی را آزاد کند و يا اينکه ديگر دست به چنين اعمال ضد بشری نزند بلکه در حد سمبليک باقی می ماند. و حتی امروز هيچ تضمينی وجود ندارد که پس از شکستن اعتصاب غذايش از زندان آزاد شود و يا بتواند فارغ از هر گونه پيگيری به فعاليت سياسی خود ادامه دهد. تازه اگر بتواند آزاد شود و به فعاليت سياسی خود بدون هيچگونه پيگردی ادامه دهد، آنوقت سئوالات ديگری در ذهن ايجاد می شود که چگونه است آقای گنجی با اين سوابق خاری در چشم رژيم نيست؟ چنين گمانه زنيهايی حق ما است. زيرا ما با رژيمی طرف هستيم که به هيچ معيار بين المللی و حقوق بشری پايبند نيست زيرا همين گنجی با يک سخنرانی در کنفرانس برلين با اينکه از ايرانيان خارج از کشور خواسته بود که به ايران برگردند، شش سال زندان گرفت. پس چگونه است که امروز می تواند بعد از اعتصاب غذايش به فعاليت سياسی ادامه دهد؟ فراموش نکنيم خانم شيرين عبادی برنده جايزه صلح امروز در جامعه امنيت ندارد و بارها بوسيله آدمکشان ثارالله تهديد به مرگ شده است.
حال اگر آقای گنجی شروع حرکتش را بر پايه بسيج مردم و اتحاد نيروها حول به زير کشيدن خامنه ايها و کل رژيم متمرکز می کرد، دستاورد بزرگی می توانست نصيب جنبش و خود آقای گنجی شود. زيرا چنين حرکتی مبنای مادی و عملی داشت که اثرش در جامعه می ماند و بعد می توانست هر روز گسترده تر شود. زيرا اين خواست تک تک مردم ايران است که آرزوی رسيدن به چنين روزی را در سر می پرورانند.
ای کاش چنين می شد ولی همانطوريکه شاهد هستيم چنين نشد و ما امروز اجازه نداريم بی ماليات حرف هايی را در اذهان عمومی منعکس کنيم که جزء خلط ِ مبحث و مخدوش کردن اذهان نيست."
در رابطه با عنصر رهبری جنبش نوشته بودم.
" . مطمئن باشيم که گنجی ها در هيچ شرايطی نمی توانند به عنوان سمبل و نماد مقاومت قرار بگيرند و پرچم رهبری جنبش را در دست بگيرند. زيرا در درون رژيم و در چهار چوب آن چنين کاری غير ممکن است و اگر روزی برسد که آقای گنجی و يا گنجی ها بتوانند چنين بار گرانی را بر دوش بگيرند، مطمئناً جايش در درون اپوزيسيون واقعی رژيم و آن هم در بيرون از چهارچوب رژيم جمهوری اسلامی است. گنجی ها علی رغم مبارزاتشان در اين شرايط، هر چند که مفيد و کارساز است، امّا بايستی بدانند که عنصر رهبری کننده جنبش در بيرون از رژيم جمهوری اسلامی شکل می گيرد و در داخل رژيم اين امر محال است. و بايد بدانند که چنين رژيمی اگر امکاناتی برايشان فراهم می کند که حرفشان را بزنند، چنين امکاناتی از ديگران سلب است. زيرا رژيم می داند که آنانيکه بيرون ازرژيم جمهوری اسلامی در خارج و يا در زندان بسر می برند، خواهان سرنگونی کل رژيم جمهوری اسلامی هستند. امّا نيروهای داخل در طيف اصلاح طلبان، خواهان از بين رفتن رژيم نيستند بلکه در عالی ترين شکلش می خواهند آن را قدری تعديل کنند. و بايد بدانيم چنين حرکتی در هيچ شرايطی در اين رژيم کارساز نيست. زيرا حکومت دينی تعديل پذير نيست و چنين عملکردی را ۲۷ سال اين رژيم نشان داده است و به خوبی از عهده آن برآمده است. زيرا هر بار يکی از اين طرفداران تعديل را برای جلوگيری از فشار مردم عاصی به قدرت می رساند و چندی بعد وقتی که طغيان مردم فروکش کرد، فرد متحجرتر را به قدرت می رسانند و اين سيکل معيوب را تکرار می کنند."
و امروز متاسفم برای آنانيکه بدون انديشه حرفهای پرطمطراق می زنند و يا کتابهايی ضد دينی و ضد تفکرات دينی می نويسند اما در عمل به پيشباز حاملان چنين تفکری می روند و با او عکس يادگاری می گيرند و يا شبهايی را با او بيتوته می کنند.
اينها همه درد است که ساليان دراز در جان و تنم احساس می کنم و هر بار نمکی بر زخم و جراحت تنم پاشيده می شود.
با خود می گويم که چنين افرادی تا وقتی که جمهوری اسلامی وجود دارد، اينجا و آنجا برای مانع شدن يک اتحاد فراگير و بزرگ همه تلاش خود را بکار می گيرند تا اتحاد بزرگ پای نگيرد.
اما با همه اين دردها، درد و خون جگر از اين نيست که چرا اين طيف از به اصطلاح اپوزيسون به سمت ملت ايران نمی آيند بلکه درد و شکنج از اين است که در طيف مقابل افرادی صف کشيده اند که هر روز يک سازی را به صدا در می آورند.
ديروز جنبش رفراندم بر تارک همه طرح ها و بديل ها، درخشان درخشيد و طيف وسيعی از نيروها و شخصيت ها را به سمت خود جلب کرد.
اما همينکه همين طرح در امتداد خود جهت سازماندهی مردم در امر يک مبارزه نافرمانی مدنی به پيشباز " کنگره بروکسل " می رفت، افرادی از امضاء کنندگان اوليه طرح به سبب طينت هژمونی طلبی و خودپرستی، نشستی تحت عنوان " نشست برلين " اعلام کردند و صف خود را از جنبش رفراندم جدا کردند.
هرچند در آغاز چنين وانمود می شد که "نشست برلين" تداوم جنبش رفراندم است اما با " نشست لندن " نشان داده شد که خانمها و آقايان تشکيل دهنده چنين نشستی سودای رهبری در جانشان می جوشد.
از همين زمان بود که افراد شاخص اين نشستها برای مظلوم نشان دادن خود تهمت هژمونی طلبی را به يکی از انديشمند و متفکر امروز ايران که انديشه اش بسان تيزابی هر انحراف و کج انديشی را حل و محو ميکند، می زنند تا به خود حقانيت بدهند.
بسيار مايه تأسف است که افرادی از همين گروه رسالاتی در باره مدرنيته و مدرنيزم می نويسند اما خود از ظرفيت مدر نيته بر خوردار نيستند. و يا افرادی از همين طيف که تا ديروز افکار توتاليتاريسم داشتند امروز وقتی که از آن افکار فاصله گرفتند به افراد دموکرات مارک ضد دموکرات می زنند.
گناه آن انديشمند ِ وطن دوست چيست که دست روی رگ گردن خود گذاشته و از تماميت ارضی ايران دفاع می کند و فدراليسم را سمّی مُهلک برای آينده ايران می داند؟
گتاهش چيست که انگشت بر يکی از محورهای قطعنامه تان می گذارد و می گويد، گنجاندن و قائل شدن "حقوق سياسی " برای اقوام، راه را برای جدايی از ايران باز می گذارد؟
عجيب است که افراد تشکيل دهنده اين نشست ها و صادر کنندگان قطعنامه اينچنينی، حداقل آگاهی از محورهای قطعنامه ندارند و اصلاً نمی دانند برای چه جمع شده اند.
زيرا با يکی از همين افراد که صحبت می کردم، بحث را به آنجا کشاندم که با بودن جنبش رفراندم، چرا " نشست برلين " و " نشست لندن "؟
زيرا هنوز آن ناخالصی های گذشته در افکارش هست.
سپس از ايشان سئوال کردم که بند دادن " حقوق سياسی به اقوام ايران " به چه معنی است. و بعد نظرم را طبق داده های تاريخی برايش توضيح دادم و اشاره کردم که چنين بندی در برنامه برای اقوام ايرانی در آينده خطرناک است. زيرا به لحاظ حقوقی اين حق به ايشان داده شد که فردا برای خودشان حکومت درست کنند و پس فردا با دولت مرکزی قهر کنند و پسين فردا دور خودشان ديوار بکشند و اعلان استقلال کنند.
ايشان گفتند که اين نظر شماست و نظر آنها نيست.
ادامه دادم که تاريخ گواهی بر نظر من می دهد. زيرا پيشه وری را درتاريخ داريم. قاضی محمد را در تاريخ داريم. ميرزا کوچک خان را همراه با احسان الله خان دوستدار و حيدر عمواغلی را در تاريخ داريم. محمد تقی خان پسيان را در تاريخ داريم. از شيخ خزعل نمی گويم.
آيا گزافه است که بگوييم در اين شرايط خطرناک که می رود با سياست ضد ايرانی جمهوری اسلامی يک جنگ ويرانگر به مردم ايران تحميل شود، فرصت طلبان جدايی طلب بشکن می زنند تا به آرزوی اهريمنی و ضد تماميت ارضی خود برسند؟
مگر همين چند روز پيش شورش تبريز را نديديم که چگونه فرصت طلبان از سوراخ های خود بيرون جستند و شعار جدايی دادند و بر فارس و فارس زبانان فحاشی کردند؟
ايشان گفتند راستش را بخواهی اطلاع چندانی از" حقوق مليت ها" ندارند اما طرفدار حکومت فدراليسم در ايران است.
من ضمن تصحيح گفته ايشان که حقوق اقوام درست است نه حقوق " مليتها ". زيرا ما " يک کشور و يک ملت " هستيم. ادامه دادم که شما چطور از فدراليسم دفاع می کنيد که اطلاعی از حقوق اقوام نداريد؟
ايشان گفتند آن حساسيتی که شما نسبت به اين مسئله داريد من ندارم.
ملاحظه می کنيد چنين افرادی با اين" سواد" به طرف مقابل مارک هژمونی طلب می زند. درحالی که نه آن فرد را ديده و نه با او ديالوگ داشته است.
در کنار اين ايراد اساسی که نسبت به آن حساسيت ويژه ای دارم، اما جای بسی شادمانی است که اين طيف معتقد به ائتلاف بزرگ است و ايران را برای همه ايرانيها می خواهد.
فراموش نکنيم که حلقه اتصال نيروهای معتقد به ائتلاف بزرگ ظرف رفراندم است. و اين ظرف سنجش و ميزانی است که هر فرد و يا گروه می تواند خودرا نسبت به آن محک بزند.
مطمئناً افراد و يا گروهايی که طرح رفراندم را قبول ندارند، به نوعی با ذهنيت استبدادی زندگی می کنند و استبداد را قبول دارند. زيرا اولاً ايران را برای همه ايرانيها نمی خواهند دوماً از ائتلاف با طيف بزرگ اپوزيسيون يعنی مشروطه خواهان طفره می روند سوماً اين افراد و يا گروها معتقد به رأی مردم نيستند چهارماً از ميزان استقبال مردم از مشروطه خواهان و نظام پادشاهی وحشت دارند پنجماً اين طيف از مخالفين رفراندم در بين خود منسجم نيستند و از شخصيتی مطرح در بين خود تهی هستند.
با اين نوشته و توضيحات بايد بگويم ملت ايران و کشور ايران در يک شرايط دشوار و کشنده قرار گرفته است. زيرا جمهوری اسلامی عزم کرده است تا " خشت آخر ِ " بنای ايران برای بقای خود مايه بگذارد. در اين راستا جهت کشاندن جنگ به خاک ايران گريزان نيست. به همين منظور از تروريستهای حماس و جهاد و حزب الله حمايت می کند و دنبال ساختن سلاح اتمی است.
و چه تنگ نظر است که مرز می کشد بين ايرانيهای داخل کشور و خارج از کشور.
و چه مستبدانه بر طبل بی صدای "جمهوری خواهی " می کوبد و همزمان از حقوق بشر صحبت می کند و بعد بخش بزرگی از اپوزيسيون تعيين کننده يعنی مشروطه خواهان را چشم ديدن ندارد.
و چه جاهلانه هنوز به دموکراسی دينی معتقد است و اعتقاد دارد دين اسلام با دموکراسی منافات ندارد.
و چه ابلهانه متفکرين ايران را فقط در قامت سروش و کديور و مجتهد شبستری می بيند.
و چه احمقانه هنوز رهبری جنبش را در داخل و از افراد نيمه ريزشی رژيم سراغ می گيرد.
و چه...و
" امروز بحث جنبش نبايد روی اين موضوع بگردد که از آقای گنجی يک قهرمان بسازيم و آن را در حد يک رهبر، صلاحيتش را بالا ببريم و از مردم و نيروها بخواهيم که حول محور او بسيج شوند. زيرا چنين بحثی يک انحراف در جنبش و حرکت اجتماعی ايجاد می کند و چنين انحرافی می تواند لطمات سنگينی به جنبش آزاديخواهی وارد کند. مبارزه گنجی قابل قدردانی است ولی بت ساختن از او مضرّ و مخرّب است. فراموش نکنيم که ايشان در درون رژيم جمهوری اسلامی کار و مبارزه می کنند و نمی شود با دست و دل ِ باز روی او سرمايه گذاری کرد. بويژه اينکه آقای گنجی با اعتصاب غذايش، چيزی از حاکميت نگرفت که رژيم آن را از دست بدهد. اگر خواست َ اعتصاب َ غذای گنجی مبنی بر اين بود که " خامنه ای بايد برود " همگان ديديم که چنين نشد و به کوچکترين خواسته اش توجهی نشد بلکه اين آقای گنجی بود که از اعتصاب بيرون رفت. امّا در کنار اين شکست تاکتيکی از رژيم، توانست حمايت افکار عمومی جهان را به خود جلب کند و اين يک پيروزی برای گنجی بود و قرار است حزب سبزهای آلمان يک لوح تقدير بنام اکبر گنجی جلوی دفتر حزبشان نصب کنند. و مطمئن باشيم که چنين گشاده دستی از طرف حزب سبزها، سرمايه گذاری برای آينده خودشان است که از اين طريق می خواهند افکار عمومی آلمان را به سمت خودشان جلب کنند. زيرا تا دو الی سه هفته ديگر انتخابات در آلمان برگزار می شود. از طرف ديگر با چنين سرمايه گذاری روی گنجی می خواهند آينده ايران را رقم بزنند و ای چه بسا خواب کانديد کردن او را برای انتخابات آينده می بينند و اين خطرناک است. همچنين اين حمايت جهانی از گنجی به لحاظ عملی دارای ارزش چندانی نيست. زيرا مبنای مادی ندارد. مثلاً نمی تواند رژيم را وادارد که زندانيان سياسی را آزاد کند و يا اينکه ديگر دست به چنين اعمال ضد بشری نزند بلکه در حد سمبليک باقی می ماند. و حتی امروز هيچ تضمينی وجود ندارد که پس از شکستن اعتصاب غذايش از زندان آزاد شود و يا بتواند فارغ از هر گونه پيگيری به فعاليت سياسی خود ادامه دهد. تازه اگر بتواند آزاد شود و به فعاليت سياسی خود بدون هيچگونه پيگردی ادامه دهد، آنوقت سئوالات ديگری در ذهن ايجاد می شود که چگونه است آقای گنجی با اين سوابق خاری در چشم رژيم نيست؟ چنين گمانه زنيهايی حق ما است. زيرا ما با رژيمی طرف هستيم که به هيچ معيار بين المللی و حقوق بشری پايبند نيست زيرا همين گنجی با يک سخنرانی در کنفرانس برلين با اينکه از ايرانيان خارج از کشور خواسته بود که به ايران برگردند، شش سال زندان گرفت. پس چگونه است که امروز می تواند بعد از اعتصاب غذايش به فعاليت سياسی ادامه دهد؟ فراموش نکنيم خانم شيرين عبادی برنده جايزه صلح امروز در جامعه امنيت ندارد و بارها بوسيله آدمکشان ثارالله تهديد به مرگ شده است.
حال اگر آقای گنجی شروع حرکتش را بر پايه بسيج مردم و اتحاد نيروها حول به زير کشيدن خامنه ايها و کل رژيم متمرکز می کرد، دستاورد بزرگی می توانست نصيب جنبش و خود آقای گنجی شود. زيرا چنين حرکتی مبنای مادی و عملی داشت که اثرش در جامعه می ماند و بعد می توانست هر روز گسترده تر شود. زيرا اين خواست تک تک مردم ايران است که آرزوی رسيدن به چنين روزی را در سر می پرورانند.
ای کاش چنين می شد ولی همانطوريکه شاهد هستيم چنين نشد و ما امروز اجازه نداريم بی ماليات حرف هايی را در اذهان عمومی منعکس کنيم که جزء خلط ِ مبحث و مخدوش کردن اذهان نيست."
در رابطه با عنصر رهبری جنبش نوشته بودم.
" . مطمئن باشيم که گنجی ها در هيچ شرايطی نمی توانند به عنوان سمبل و نماد مقاومت قرار بگيرند و پرچم رهبری جنبش را در دست بگيرند. زيرا در درون رژيم و در چهار چوب آن چنين کاری غير ممکن است و اگر روزی برسد که آقای گنجی و يا گنجی ها بتوانند چنين بار گرانی را بر دوش بگيرند، مطمئناً جايش در درون اپوزيسيون واقعی رژيم و آن هم در بيرون از چهارچوب رژيم جمهوری اسلامی است. گنجی ها علی رغم مبارزاتشان در اين شرايط، هر چند که مفيد و کارساز است، امّا بايستی بدانند که عنصر رهبری کننده جنبش در بيرون از رژيم جمهوری اسلامی شکل می گيرد و در داخل رژيم اين امر محال است. و بايد بدانند که چنين رژيمی اگر امکاناتی برايشان فراهم می کند که حرفشان را بزنند، چنين امکاناتی از ديگران سلب است. زيرا رژيم می داند که آنانيکه بيرون ازرژيم جمهوری اسلامی در خارج و يا در زندان بسر می برند، خواهان سرنگونی کل رژيم جمهوری اسلامی هستند. امّا نيروهای داخل در طيف اصلاح طلبان، خواهان از بين رفتن رژيم نيستند بلکه در عالی ترين شکلش می خواهند آن را قدری تعديل کنند. و بايد بدانيم چنين حرکتی در هيچ شرايطی در اين رژيم کارساز نيست. زيرا حکومت دينی تعديل پذير نيست و چنين عملکردی را ۲۷ سال اين رژيم نشان داده است و به خوبی از عهده آن برآمده است. زيرا هر بار يکی از اين طرفداران تعديل را برای جلوگيری از فشار مردم عاصی به قدرت می رساند و چندی بعد وقتی که طغيان مردم فروکش کرد، فرد متحجرتر را به قدرت می رسانند و اين سيکل معيوب را تکرار می کنند."
و امروز متاسفم برای آنانيکه بدون انديشه حرفهای پرطمطراق می زنند و يا کتابهايی ضد دينی و ضد تفکرات دينی می نويسند اما در عمل به پيشباز حاملان چنين تفکری می روند و با او عکس يادگاری می گيرند و يا شبهايی را با او بيتوته می کنند.
اينها همه درد است که ساليان دراز در جان و تنم احساس می کنم و هر بار نمکی بر زخم و جراحت تنم پاشيده می شود.
با خود می گويم که چنين افرادی تا وقتی که جمهوری اسلامی وجود دارد، اينجا و آنجا برای مانع شدن يک اتحاد فراگير و بزرگ همه تلاش خود را بکار می گيرند تا اتحاد بزرگ پای نگيرد.
اما با همه اين دردها، درد و خون جگر از اين نيست که چرا اين طيف از به اصطلاح اپوزيسون به سمت ملت ايران نمی آيند بلکه درد و شکنج از اين است که در طيف مقابل افرادی صف کشيده اند که هر روز يک سازی را به صدا در می آورند.
ديروز جنبش رفراندم بر تارک همه طرح ها و بديل ها، درخشان درخشيد و طيف وسيعی از نيروها و شخصيت ها را به سمت خود جلب کرد.
اما همينکه همين طرح در امتداد خود جهت سازماندهی مردم در امر يک مبارزه نافرمانی مدنی به پيشباز " کنگره بروکسل " می رفت، افرادی از امضاء کنندگان اوليه طرح به سبب طينت هژمونی طلبی و خودپرستی، نشستی تحت عنوان " نشست برلين " اعلام کردند و صف خود را از جنبش رفراندم جدا کردند.
هرچند در آغاز چنين وانمود می شد که "نشست برلين" تداوم جنبش رفراندم است اما با " نشست لندن " نشان داده شد که خانمها و آقايان تشکيل دهنده چنين نشستی سودای رهبری در جانشان می جوشد.
از همين زمان بود که افراد شاخص اين نشستها برای مظلوم نشان دادن خود تهمت هژمونی طلبی را به يکی از انديشمند و متفکر امروز ايران که انديشه اش بسان تيزابی هر انحراف و کج انديشی را حل و محو ميکند، می زنند تا به خود حقانيت بدهند.
بسيار مايه تأسف است که افرادی از همين گروه رسالاتی در باره مدرنيته و مدرنيزم می نويسند اما خود از ظرفيت مدر نيته بر خوردار نيستند. و يا افرادی از همين طيف که تا ديروز افکار توتاليتاريسم داشتند امروز وقتی که از آن افکار فاصله گرفتند به افراد دموکرات مارک ضد دموکرات می زنند.
گناه آن انديشمند ِ وطن دوست چيست که دست روی رگ گردن خود گذاشته و از تماميت ارضی ايران دفاع می کند و فدراليسم را سمّی مُهلک برای آينده ايران می داند؟
گتاهش چيست که انگشت بر يکی از محورهای قطعنامه تان می گذارد و می گويد، گنجاندن و قائل شدن "حقوق سياسی " برای اقوام، راه را برای جدايی از ايران باز می گذارد؟
عجيب است که افراد تشکيل دهنده اين نشست ها و صادر کنندگان قطعنامه اينچنينی، حداقل آگاهی از محورهای قطعنامه ندارند و اصلاً نمی دانند برای چه جمع شده اند.
زيرا با يکی از همين افراد که صحبت می کردم، بحث را به آنجا کشاندم که با بودن جنبش رفراندم، چرا " نشست برلين " و " نشست لندن "؟
زيرا هنوز آن ناخالصی های گذشته در افکارش هست.
سپس از ايشان سئوال کردم که بند دادن " حقوق سياسی به اقوام ايران " به چه معنی است. و بعد نظرم را طبق داده های تاريخی برايش توضيح دادم و اشاره کردم که چنين بندی در برنامه برای اقوام ايرانی در آينده خطرناک است. زيرا به لحاظ حقوقی اين حق به ايشان داده شد که فردا برای خودشان حکومت درست کنند و پس فردا با دولت مرکزی قهر کنند و پسين فردا دور خودشان ديوار بکشند و اعلان استقلال کنند.
ايشان گفتند که اين نظر شماست و نظر آنها نيست.
ادامه دادم که تاريخ گواهی بر نظر من می دهد. زيرا پيشه وری را درتاريخ داريم. قاضی محمد را در تاريخ داريم. ميرزا کوچک خان را همراه با احسان الله خان دوستدار و حيدر عمواغلی را در تاريخ داريم. محمد تقی خان پسيان را در تاريخ داريم. از شيخ خزعل نمی گويم.
آيا گزافه است که بگوييم در اين شرايط خطرناک که می رود با سياست ضد ايرانی جمهوری اسلامی يک جنگ ويرانگر به مردم ايران تحميل شود، فرصت طلبان جدايی طلب بشکن می زنند تا به آرزوی اهريمنی و ضد تماميت ارضی خود برسند؟
مگر همين چند روز پيش شورش تبريز را نديديم که چگونه فرصت طلبان از سوراخ های خود بيرون جستند و شعار جدايی دادند و بر فارس و فارس زبانان فحاشی کردند؟
ايشان گفتند راستش را بخواهی اطلاع چندانی از" حقوق مليت ها" ندارند اما طرفدار حکومت فدراليسم در ايران است.
من ضمن تصحيح گفته ايشان که حقوق اقوام درست است نه حقوق " مليتها ". زيرا ما " يک کشور و يک ملت " هستيم. ادامه دادم که شما چطور از فدراليسم دفاع می کنيد که اطلاعی از حقوق اقوام نداريد؟
ايشان گفتند آن حساسيتی که شما نسبت به اين مسئله داريد من ندارم.
ملاحظه می کنيد چنين افرادی با اين" سواد" به طرف مقابل مارک هژمونی طلب می زند. درحالی که نه آن فرد را ديده و نه با او ديالوگ داشته است.
در کنار اين ايراد اساسی که نسبت به آن حساسيت ويژه ای دارم، اما جای بسی شادمانی است که اين طيف معتقد به ائتلاف بزرگ است و ايران را برای همه ايرانيها می خواهد.
فراموش نکنيم که حلقه اتصال نيروهای معتقد به ائتلاف بزرگ ظرف رفراندم است. و اين ظرف سنجش و ميزانی است که هر فرد و يا گروه می تواند خودرا نسبت به آن محک بزند.
مطمئناً افراد و يا گروهايی که طرح رفراندم را قبول ندارند، به نوعی با ذهنيت استبدادی زندگی می کنند و استبداد را قبول دارند. زيرا اولاً ايران را برای همه ايرانيها نمی خواهند دوماً از ائتلاف با طيف بزرگ اپوزيسيون يعنی مشروطه خواهان طفره می روند سوماً اين افراد و يا گروها معتقد به رأی مردم نيستند چهارماً از ميزان استقبال مردم از مشروطه خواهان و نظام پادشاهی وحشت دارند پنجماً اين طيف از مخالفين رفراندم در بين خود منسجم نيستند و از شخصيتی مطرح در بين خود تهی هستند.
با اين نوشته و توضيحات بايد بگويم ملت ايران و کشور ايران در يک شرايط دشوار و کشنده قرار گرفته است. زيرا جمهوری اسلامی عزم کرده است تا " خشت آخر ِ " بنای ايران برای بقای خود مايه بگذارد. در اين راستا جهت کشاندن جنگ به خاک ايران گريزان نيست. به همين منظور از تروريستهای حماس و جهاد و حزب الله حمايت می کند و دنبال ساختن سلاح اتمی است.

Comment