Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • هر گونه تلاشی برای حل مشکلات و معضلات انبوه جامعهی ايران، در موقعيت کنوني، پيش و بيش از هر چيز، در گروی متمرکز کردن مبارزه بر ضرورت دو خواستهی آزادی و دموکراسی است. و جز اين، سنگاندازي، به بيراهه کشاندن و خنثی کردن تمامی فعاليتهای سياسی- اجتماعي، و درنتيجه، کشاندن جامعه به پرتگاه يأس و سرخوردهگی هرچه بيشتر خواهد بود. و اين را کسانی انجام ميدهند که آگاهانه يا ناآگاهانه، با طرح موضوعها و شعارهايی ديگر، توجه جامعه بر اين دو ضرورت تاريخی را به ناکجاآباد منحرف ميکنند.

    نخستين و بزرگترين سد تحقق آزادی و دموکراسی در ايران کنوني، ولايتفقيه و حکومت دينی است. اين را بخشی از نيروها و فعالان سياسي، بهدرستي، از همان سالهای نخست انقلاب ۵۷ گفتند و به مبارزه برخاستند و جان و مال خويش بر سر آن هزينه کردند. و پارهای هم پس از نزديک به سه دهه و تجربهی نظريهی استحاله و شکست ,دوم خرداد, و ,اصلاحطلبان,، سرانجام به اين نتيجهی از پيش روشن رسيده و دريافتهاند که صف خويش را از حکومت دينی و ولايتفقيه بايد جدا سازند. بايستی اميدوار بود اين ,تجربه, را که به بهای جبرانناپذير قربانی شدن چند نسل از جامعهی ايران تمام شده است، جدی بگيرند و با شهامت در پاسخگويی و پذيرفتن مسئوليت خويش، که شرط نخست آزاديخواهی و عدالتجويی است، به درسها و آموزههای آن صادقانه پايبند باشند.

    ۲
    در چنين وضعيتی که بخش گستردهای از نيروها و فعالان سياسي، به جدا کردن صف خود از ولايت فقيه و حکومت دينی برخاستهاند و از ضرورت متمرکز کردن مبارزه و فعاليتهای خود بر دو محور آزادی و دموکراسی سخن ميگويند ، گفتوگوی فريبرز رئيسدانا با سهيل آصفي، با عنوان ,گنجی و هيستری چپستيزی, درخور تأمل است.
    فريبرز رئيسدانا، خواسته يا ناخواسته، گرای عوضی ميدهد و جبههای فرعی ميگشايد. و اين همان اشتباه و يا ,خيانت, بزرگ و خانهبرباددهای است که بيشتر نيروها و فعالان سياسي، و از جمله و بهويژه حزب توده ايران و سازمان اکثريت، در سالهای نخست انقلاب انجام دادند و با ايستادن در برابر شعارهای آزاديخواهانه و دموکراسيجويانه، و عمده کردن خطر امپرياليسم و بدتر از آن متمرکز کردن فعاليت خود برای بيرون راندن ,ليبراليسم ايرانی, و ,مليگرايان, از صحنهی سياسي، راه را برای تماميتخواهان و ديکتاتوری مذهبی هموار کردند. البته ديری نکشيد که خود نيز در آتش آن سوختند. (در اين ميان تلاش بعضی از نيروهای ملی و ليبرال در عمده کردن خطر کمونيسم، نيروهای چپ و شوروی سابق را نيز نبايد فراموش کرد.)

    کوبيدن گنجيها و ايستادن در برابر جريانهای سياسی و کسانی که، با هر قصد و نيتي، خواهان جدايی دين از سياست و مخالف ولايت فقيهاند و پشتيبانی خود را از آزاديهای سياسی - اجتماعی و جمهوری دموکراتيک لائيک و سکولار اعلام ميدارند، جز تقويت حاکمان جمهوری اسلامی و تماميتخواهان چه سودی برای مردم ايران و حل مشکلات و بدبختيهای فاجعهبار و خانمانسوز ايشان دارد؟ اينگونه سياستها آب به آسياب که ميريزد؟
    موضعگيری فريبرز رئيسدانا، نه بر پايهی نقد سياسی شيوههای مبارزاتی اکبر گنجي، که دشمنی و تضعيف جبههای است که عزم خود را برای بيرون راندن دين از صحنهی سياست جزم کردهاند و با صدايی رسا آن را اعلام ميکنند.
    طبيعی است که اين حق سياسی همه، و از جمله آقای رئيسدانا است که با کدام گروهها و کسان در يک جبهه قرار بگيرند يا نگيرند.
    ولی آقای رئيسدانا بجای سازماندهی و بسيج کردن نيروهای سوسيالستيشان در صفی جداگانه و بر عليه حکومت دينی و ولايتفقيه، که از قضا نخستين و بزرگترين سد و مانع هرگونه تلاش و فعاليت و مبارزه ايشان در راستای ,عدالت,خواهی ادعاييشان است، بيرق مبارزه با ليبراليسم و امپرياليسم آمريکا را برافراشته است. کاری که نه تنها هزينهای در بر ندارد، بلکه در حال حاضر از پشتيبانی و آفرين حکومت ولايت فقيه نيز برخوردار خواهد شد. ايشان به حتم بهياد دارد که حکومت ولايت فقيه نزديک به چهار سال چشم بر فعاليتهای سياسی و کارگری علنی و مخفی حزب توده ايران و سازمان اکثريت بست تا ايشان هرچه گستردهتر خطر مخالفان و دشمنان جمهوری اسلامی را بزرگ کرده و به مردم و کارگران گوشزد کنند و راه را برای سياست سرکوب و حذف دگرانديشان فراهم سازند.

    موضوع درخور توجه اين است که بيش از نود درصد نيروها و فعالان سياسی-اجتماعی که از ,پروژه,ی گنجی پشتيبانی کردهاند، بارها در بيانيهها، نوشتهها و مصاحبههاشان مخالفت آشکار و روشن خود را با جنگ و هرگونه دخالت نظامی و سياسی نيروهای بيگانه و از جمله دخالت دولت آمريکا و متحدانشان، اعلام کردهاند. اما با وجود اين، آقای رئيسدانا اين همه را ناديده انگاشته و در مصاحبهشان تمام دانش و تلاش خود را بهکار گرفته است تا به ,پروژه,ی گنجی و پشتيبانان آن مارک آمريکايی و ,نيويورکی, بزند و آن را ,توطئه,ای امپرياليستی و ليبراليستی بنماياند و همزمان، مبارزه با ولايت فقيه و حکومت دينی را به نيروهايی خيالی و در آينده بهسپارد!

    نميدانم در حال حاضر چه کسانی و کدام نيروهای سياسيي، مبارزه و فعاليتهای ايشان و ,همرزمان, ادعاييشان را برای ,عدالت اقتصادی, مانع ميشوند و رشتههای ايشان را پنبه ميکنند؟ البته اين پرسشی است که فريبرز رئيسدانا بايد پاسخی برای آن داشته باشد، دستکم برای خود.

    به نظر من تضاد عمده و اصلی در مقطع کنوني، همچنان حکومت دينی و ولايت فقيه و ديکتاتوری سياسی- اجتماعی است؛ همانگونه که بيست و چند سال پيش نيز همين بود و نيروها و فعالان سياسی نيز بايد افکار عمومی را بر آن متمرکز ميکردند.
    پافشاری بر اين خواستههای ضروري، با همهی تلاشی که برای پرهيز از ,انقلاب,ی ديگر ميشود، شايد به ,خشونت, و ,قهر, بيانجامد، اما با توجه به عملکرد جمهوری اسلامی برای برونرفت از بحرانها در اين سه دهه، آشکار و روشن است که مسئوليت آن بهعهدهی چه کسانی خواهد بود، اپوزيسيون يا نظام ولايت فقيه؟

    ۳
    نمونههايی چند از حرفهای فريبرز رئيسدانا در پيوند با ,پروژه,ی گنجی در مصاحبه با سهيل آصفی :
    ,حالا ظاهرش سازمان ملل است ولی به نظر ما حقيقتش انتخاب نيويورك است. ظاهرش صحبت كردن در يك فضای آزاد است ولی به نظر ما واقعيتش رفتن به قلمروی ايالات متحده امريكاست.,
    ,با آن ديدگاه بسيار محدود بين سرمايه گرايانه و آن اعتقاداتی كه به هيچ وجه مورد تائيد زحمتكشان و طبقه كارگر و آزاديخواهان ايران نمی تواند باشد ,
    ,ايشان دانش كافی را در زمينه فلسفه سياسی ندارد. بويژه در زمينه اقتصاد كه اصلا دانشی ندارد. چون در آن مانيفست جمهوری خواهی اش مرتب دارد واويلا می گويد كه چرا ايران دارد دير می رود به سازمان تجارت جهانی و سازمان تجارت جهانی و عضويت در اين جهانی سازی تحميلی را بخش عمده ای از ليبراليزمی كه شيفته اش شده است می داند و اين را راه نجات ايران عنوان می كند. ,
    ,نه آقا! ليبرال تويی. ما اينگونه نيستيم. ما سوسياليستيم. ما آرمان های اجتماعی داريم. ما ليبراليسمی را كه چهل و پنج سال در دوران جنگ سرد جنايات ايالات متحده را تحمل كرد. دم بر نياورد به بهانه ای كه در اتحاد شوروی حكومت توتاليتر هست قبول نداريم. ما ليبراليسمی كه در حال حاظر بر و بر نگاه می كند تانك كشی و موشك اندازی و جنايت های اسرائيل را در فلسطين و در لبنان و خودش هزاران هزار گروگان فلسطينی را ربوده و در آنجا به خاطر دو تا گروگان نگاه داشته و اين قتل عام را نگاه می كند قبول نداريم. ايشان می خواهد بگويد يا آزادی را متوجه نيستيد يا اگر هستيد بايد قائدتا ليبرال باشيد.,
    ,هيستری چپ ستيزی و كمونيست ستيزی و سوسياليست ستيزي،اين هيستری كارگرستيزی كه حالا نام آقای اسانلو را هم آورده در ليستش كه جنسش را جور كند برای آگاهان شناخته شده بود و نبايد تعجب كند كه چرا ناگهان تنهايش گذاشتند. ليبرال دموكرات كه باشی بايد در خدمت سياست های هاشمی رفسنجانی و خاتمی باشی و بايد چهار و نيم ميليون بيكار را به عنوان كوچكترين قربانی در راه سرفرازی و رستگاری راست و سرمايه در نظر بگيری. ,
    ,چون خيال می كند اگر لجاج كند علامت انقلابی گری است. يك ليبرال هر چقدر لجاج كند يعنی دارد پافشاری می كند بر كشتار توده ها. پافشاری می كند بر محروم كردن جنبش های كارگری و دموكراتيك،پافشاری بر منافع وابسته به نظام سرمايه جهانی و نيويوركی در واقع پافشاری بر سر آرمانها و آرزوهای ملی نيست و به همين سبب به شما اطمينان می دهم كه ايشان در ميان روشنفكران مستقل و لائيك و دموكرات تنها مانده و تنها خواهد ماند. بايد برود مطالعه كند و رای خود را كلا و سريعا پس بگيرد.,
    ,كسانی كه دارند پروژه درست می كنند و رهبر درست می كنند،چه در داخل ايران و چه در داخل كشور،بايد بسی نادان،كودن و در واقع درازگوش باشند. آخر،اينها را كی به رهبری قبول می كند؟! كشور ما اينها را ديده است. نظام سرمايه داری بهترين هايش را می گذارد در ويترين. خوشكلك هايش را می گذارد در ويترين. آن از ماهواره، كه می بينيد. من تعجب می كنم كه جمهوری اسلامی انقدر كند ذهن عمل می كند. چرا ماهواره ها را بر می دارد؟ بگذاريد باشند تا مردم بشناسند اينها چه كسانی هستند. چرا جمهوری اسلامی آقای گنجی را انداخت زندان؟ كاش كه زودتر می گذاشت حرفهايش را بزند.,
    ,محال به سراغ نيروهای چپ و دموكرات هم آمدند. با آنها سر چه مواضعی می توان اتحاد كرد؟*
    اتحاد بر سر حرفهای ساده،باد هوا،انتخابات بكنيم،من بيايم نداريم. اتحاد،بر سر مسائل و مشكلات عينی و واقعی مردم ايران. آنها می خواهند بگويند شانزده سال تجربه هيچی باز همان مسير را ادامه بدهيم. اين بار اما اتحاد كنيد من بيايم سر كار آن مسير را ادامه بدهم! هشت سال فرصت داديم. خاتمی كيه؟ سروش كيه؟ خاتمی كيه؟ كديور كيه؟ خاتمی كيه سحابی كيه؟ همه اينها يكی هستتند. هشت سال به آنها فرصت داديم اين وضعيت را برای ما درست كردند. باز می گويد بيا حول ما اتحاد كنيم؟ فوتينا! انگار ما بچه ايم. شما حالا بياييد حول ما اتحاد كنيد. بياييد ببينيد ما چه می گوييم. ما منشور اتحاد می نويسيم شما پای آن را امضا كنيد.,
    ,بله،مگر ليبرال دموكراسی در اسرائيل نيست. ببينيد چطوری دارد مسائل را حل می كند. من می گويم ما آيا با اينها می توانيم بر سر عدالت توافق كنيم؟,
    ,من جوانه های اميد را می بينم. وقتی مردم از آقای گنجی كه در زندان است حمايت می كنند اما وقتی كه می خواهد جنبش ايران را نيويوركی كند پشتش نمی ايستند،من به اين ملت درود می فرستم. به آگاهی اين مردم.,

    Comment


    • اولين حزب پدوفيل جهان تاسيس و به رسميت شناخته شد


      تشکيل حزب پدوفيل در هلند و به رسميت شناختن قانونی آن، موضوع مصاحبه ای است با سوسن بهار دبير جمعيت الغای کار کودکان در ايران. اولين واکنش سوسن بهار، اظهار تاسف از شنيدن چنين خبری است. وی معتقد است با قانونی شدن اين حزب، کنوانسيون حقوق کودک زير پا گذاشته شده است.



      شهرزاد نيوز: همان گونه که مطلعيد حزب پدوفيل در هلند تشکيل و قانونا به رسميت

      شناخته شد. اين حزب خواستار کاهش سن مجاز برای رابطه جنسی از 16 به 12 سال و به رسميت شناختن پورنو گرافی کودکان است. اين حزب در انتخابات پارلمان هلند که قرار است در نوامبر سال جاری برگزار شود، خواست رايگان کردن استفاده از وسائل نقليه عمومی را طرح کرده است. نظر شما در مورد تشکيل اين حزب و قانونی شمردن آن چيست؟





      سوسن بهار: با سلام به شما و خوانندگان سايت تان و تشکر از توجه شما به اين موضوع. به نظر من اين مساله آشکارا به معنای نقض و زير پا گذاشتن کنوانسيون حقوق کودک است. اين مساله به سوء استفاده جنسی از کودکان مشروعيت اجتماعی و قانونی می بخشد. اين در واقع بربريت مدرن است.





      شهرزاد نيوز: موسسين اين حزب در مورد خواست کاهش سن قانونی برای رابطه جنسی از 16 به 12 سال مطرح کرده اند که در عصر حاضر با توجه به پيشرفت های علمي، تکنولوژيک و در عصر ارتباطات کودکان از هوش و دانش و آگاهی بيشتری در مقايسه با گذشته برخوردارند و در رابطه با سکس نيز زودتر به اين آمادگی می رسند. در مقابل اين استدلال ، نظر شما چيست؟





      سوسن بهار: اين درست است که کودکان اين دوره با هوش تر و آگاه تر از گذشته هستند اما اين به معنای آمادگی زودتر کودکان برای سکس نيست. برای داشتن رابطه جنسي، رشد و بلوغ بيولوژيک، عاطفی و احساسی لازم است که بنا به تحقيقات علمی و پزشکی مجموعه اين شرايط در 18 سالگی کامل می شود. ضمنا مساله اين حزب و مدافعين اين نظر، مساله رابطه جنسی بين دو کودک هم سن نيست. بلکه مساله شان داشتن رابطه جنسی کودک با فرد بزرگسال است. اين يعنی مشروعيت دادن به سو استفاده جنسی از روح و جسم کودک. بی جهت نيست که کنوانسيون حقوق کودک ، پايان دوره کودکی و رشد کامل را در 18 سالگی تعيين کرده است. اين مساله نتيجه تحقيقات پزشکي، علمی و روانشناسانه و اجتماعی است. تحقيقات زيادی نشان داده اند دخترانی که قبل از 18 سالگی باردار شده اند، در 30 سالگی مبتلا به آرتروز و درد ستون فقرات شده اند.





      شهرزاد نيوز: برخورد خود کودکان به سکس چگونه است؟




      سوسن بهار: کودکان کنجاوند. کودکان نسبت به سکس حساس اند. ما در برخورد به ابن کنجکاوی با دو روش روبرو هستيم. در کشورهايی مثل ايران با تابو کردن سکس، ذهن کودکان به شکل کاذبی به اين موضوع مشغول می شود. در کشورهای غرب، تبليغ 24 ساعته سکس يک نوع بلوغ کاذب در جوانان به وجود می آورد. در هر دو حالت سکس به يک نوع نئشگی بدل می شود تا يک رابطه کامل و عاطفی و دو طرفه و نشاط آور جنسی . واقعيت اين است که برخی از کودکان در سنين پائين گرايش و کشش به رابطه جنسی نشان می دهند. در بررسی اين موارد به فاکتورهايی چون شرايط اقتصادی ، اجتماعی و خانوادگی و همچنين ضريب هوشی کودک بررسی گردد. در تحقيقاتی که در باره سکس کودکان در سنين پائين انجام گرفته، روشن شده است که اين کودکان از نظر موقعيت اجتماعی و خانوادگی از وضعيت مناسبی برخوردار نبوده اند و گرايش شان به سکس انتخابی و اختياری نبوده است.





      شهرزاد نيوز: قاضی دادگاهی که حزب پدوفيل را قانونی اعلام کرده ، در توضيح دلائل اين حکم، گفته است است که با ممنوع کردن فعاليت احزاب نمی شود با عقايد و آرا شان برخورد کرد. در نتيجه همانطور که احزاب ديگر آزدی فعاليت دارند، اين حزب هم قانونا بايد بتواند فعاليت کند. نظر شما در اين مورد چيست؟





      سوسن بهار : قوانين هر جامعه بيانگر ارزش های آن جامعه است. اين قوانين ممکن است ناکافی و ناروشن باشد اما نشاندهنده دست اوردهای مبارزاتی هر جامعه ای است. در هلند هم همين مساله صادق است. قانونی و مجاز شمردن چنين حزبی ، راه را برای سوء استفاده و قاچاق کودکان باز می کند. ثانيا مقايسه اين حزب با احزاب ديگر درست نيست. اين حزب موضوع کار خود را کودکان قرار داده است . در اين جا حق کودک مورد بحث است. احزاب ديگر طرف حساب شان کودکان نيستند. در نتيجه اين مقايسه درست نيست. از طرف ديگر قانونی شمردن اين حزب ، نقض کنوانسيون حق کودک است که بسياری کشوها از جمله هلند به رسميت شناخته است.




      شهرزاد نيوز: در حال حاضر با اين واقعيت روبرو هستيم که اين حزب فعاليت خود را قانونا آغاز کرده و در انتخابات هم شرکت خواهد کرد. به نظر شما برخورد به اين حزب به چه صورت بايد باشد؟

      سوسن بهار: در سطح هلند که محل فعاليت اين حزب است بايد کار آگاهگرانه صورت

      بگيرد. بايد به اين بحث دامن زده شود. بايد سکسولوگ ها، روانشناسان و معلمين وارد بحث شوند. در سطح جهانی بايد به اين موضوع اعتراض شود. ما از طريق تشکلی به نام "گلوبال مارچ " (رژه جهانی) که سازمانی است متشکل از 2000 سازمان و گروه مدافع حقوق کودکان ، در آينده کمپينی در برخورد با اين موضوع براه خواهيم انداخت. ما عليه تجاوز اشکار به حق کودک اعتراض خواهيم کرد. از طرف ديگر جنبش های اجتماعی نيز بايد از حق کودک دفاع کنند.

      شهرزاد نيوز : با تشکر از شما برای قبول دعوت برای مصاحبه و طرح نظرتان.

      سوسن بهار: با تشکر از توجه شهرزاد نيوز به اين مساله مهم.

      Comment


      • ترجمه اين مقاله و ساير مقالات روزنامه لوموند به معنی تائيد نظرات آن نيست، بلکه در اختيار گذاشتن نظرات پرتيراژترين روزنامه فرانسوی که در ضمن بيان گر نظرات تعداد مهمی از سياستمداران فرانسوی است، می باشد. مترجم.

        در مدت کوتاهي، بحران در مرزهای اسرائيل و لبنان در واقع به سه جنگ تبديل شد.
        جنگ مرگ آور بين حزب الله و اسرائيل، مبارزه برای آينده لبنان (سوريه) و درگيری آمريکا و ايران در مورد ساختار منطقه ای خاورميانه.

        در واقع خلاء ديپلماسی که از سال 2000 منجر به شکست مذاکرات اسرائيل?سوريه شد، عقب نشينی اسرائيل از لبنان، شکست مذاکرات صلح بين اسرائيل و فلسطين، انتخاب جورج بوش در آمريکا و جنگ در عراق از جمله پارامتر هائ مهمی هستند که در اين بحران نقش دارند.

        به همين دليل همه تلاش های ديپلماتيک برای دست يابی به يک راه حل در مورد بحران اسرائيل?فلسطين کاملا متوقف شد و حزب الله و سوريه در حالت دفاعی قرار گرفتند.

        لبنان :
        تصميم گيری های سياسی در لبنان نمی تواند بدون موافقت ضمنی (نه رسمی) سوريه و شيعيان لبنان (حزب الله) تحقق پذيرد. حزب الله در لبنان بخشی از قدرت نظامی (ارتش لبنان) را در تصاحب خود دارد و سوريه هميشه توان به هم زدن موازنه در لبنان، فلسطين و عراق را داشته و دارد. به اين مسئائل پيروزی حماس در انتخابات اخير (ژانويه 2006) را هم می توان افزود.

        از چندين ماه قبل، حسن نصرالله (رهبر حزب الله) طرح ربودن سربازان اسرائيلی را برای تعويض با زندانيان لبنانی در اسرائيل اعلام کرده بود. در عين حال حسن نصرالله با طرح اين عمل می خواست نشان دهد که اگر اسرائيل می تواند وارد خاک اعراب شود، اعراب هم می توانند وارد خاک اسرئيل شوند. حزب الله فقط به دنبال موقعيت و فرصت مناسبی برای اجرای اين طرح بود.

        در ضمن از نظر حزب الله، هيچ دليلی برای مخالفت و محکوم کردن اين طرح از طرف دمشق و تهران وجود نداشت، نوعی هماهنگی با چشم اندازهای دمشق-تهران که هر دو آنها تحت فشارهای بين المللی قرار دارند.- نا گفته نماند که حزب الله بر اين باور است که نيروی مقاومت عرب-اسلامی را رهبری می کند. او سعی دارد نشان دهد که از هيچ چيز هراس ندارد، حتی از طولانی شدن جنگ. حزب الله اميدوار است که از اين طريق مقاومت اعراب مرعوب شده از طرف دولت های عربی را برخواهد انگيخت. ولی در اين مدت حزب الله تعدادی از کادرهای نظامی اش را از دست خواهد داد و بدون ترديد قدرت نظامی اش کاهش خواهد يافت.

        ايران :
        به عنوان متحد حزب الله و فلسطين، با استفاده از نفوذ ايدئولوژيک و امکانات (مالی?نظامی) و با بهره گيری از وضعيت موجود در عراق و بالا رفتن قيمت نفت، بدون شک به عنوان يک قدرت در صحنه سياسی منطقه مطرح است.

        اسرائيل
        نفوذ اسلام در منطقه و تهديد هسته ای ايران، دو فاکتور مهمی هستند که نه تنها برای اسرائيل هراس آورند بلکه در تصميم گيری?ها و واکنش?های اسرائيل نقش اساسی را دارند.
        هدف اسرائيل از بين بردن توان مانور حزب الله، بازسازی جو رعب و تهديد و تغيير ديناميک محلی است. در اين ميان ترديدی نيست که اسرائيل با بمباران شهرها و امکانات زيستی مردم، مخالفت?های ساير احزاب لبنانی و فشارهای بين المللی را بر خواهد انگيخت.

        راکد نگهداشتن پرونده مذاکرات خاورميانه در طول 6 سال اخير يکی از اشتباهات اساسی آمريکا است. روشن است که بدنبال فشارهای بين المللی بر دمشق و منزوی کردن سياسی او، سوريه به دنبال راهی برای بر هم زدن توازن قوا و حضور بيشتر در منطقه می گردد. و باز روشن است که خلع سلاح حزب الله بدون در نظر گرفتن و مذاکره با دمشق-تهران مشکلاتی را به وجود خواهد آورد. اين ايده که بدون درنظر گرفتن دمشق-تهران به توان به خلع سلاح حزب الله دست يافت، توهمی بيش نيست. مگر از طريق نظامي، يعنی هدفی که اسرائيل دنبال می کند.

        جنگی که به قيمت از دست دادن جان انسان?های بی?گناه، ناپايداری در لبنان، راديکال کردن نيروی جوان در منطقه و ايجاد سلول?های تروريستی تمام خواهد شد. کميته بين?المللی بايد به آرامی و محتاطانه اين اهداف را دنبال کند :

        بر قراری آتش بس، تعويض زندانيان و بر داشتن اولين قدم?ها برای مذاکره با دمشق با هدف خلع سلاح حزب الله، ايجاد يک نيروی نظامی در مرزهای (اسرائيل-لبنان و فلسطين) و اجرای قطعنامه 1559 سازمان ملل.
        در حالی که آمريکاهدف را خلع سلاح حزب الله از طريق منزوی کردن دمشق-تهران مد نظر دارد. در اين ميان اروپا و سازمان ملل موظفند که آمريکا را از طرق مختلف به راه حل اشاره شده نزديک کنند.

        حاشيه خبری:
        سه شنبه شب 25ژوئيه وزير امور خارجه سوريه همراه با اعتراض، خواستار شرکت در کنفرانس 26 ژوئيه در Rome شد . او چنين چيزی (عدم شرکت در اين کنفرانس) راغير ممکن دانست.

        Comment


        • شرم بر ما و بار هزاران اسف بر شانه هايمان. نشست تئوريسين های جنگ با جمعی از ايرانيان خارج نشين در سايت آينده نگر بر چشمخانه نشست.

          ناکسان در کارند تا بار ديگر انسان ايرانی را از سرافرازی و تعيين سرنوشت خود به دست خويش بازدارند. چنين است که نمايندگان خفت يک ملت، رحيم شهبازي، معاون جامعه ی آذربايجانی های شمال آمريکا، منصوراحمد الاهوازي، از عرب های خوزستان، مهدی جلالي، از مسئولين اتحاد جمهوری خواهان، رويا طلوعي، رئيس کانون حقوق بشر کردستان، عليرضا مروتي، مدير رايو ايران در لوس آنجلس، سام کرمانيان، شهريار مشکاتي، محمد پروين، ماندانا زند کريمی نماينده خود خوانده ی لرها، نصر اصفهانی ، فرد صابری و رويا برومند روز پنج شنبه، بيستم ژوئيه، در نشستی که به دعوت نيکلاوس برنز و اليوت آبرام دو تن از مقامات عالی رتبه ی دولت بوش، ترتيب يافته بود نشست مشترکی با جنگ طلبان آمريکايی داشته اند.

          در اين سو اما هنوز عباس لسانی و چنگيز بخت آور و حسن دميرچی و غلامرضا امانی با مرگ دست و پنجه نرم می کنند تا حضرت شهبازی به معامله بنشيند. گيسوی به خون خضاب شده ی دخترکان کرد هنوز خون چکان قارنا مانده است تا رويا طلوعی به معامله بنشيند. سينه ی هوشنگ اعظمی و هيبت الله معينی چاغروند پر از سرب های مذاب است تا ماندانا زندکريمی به معامله بنشيند. هنوز از گورهای بی نشان و آسمان کوتاه دهه ی شصت خونابه جاری است تا مهدی جلالی به معامله بنشيند. اميرعباس فخرآور هم شانس حضور در نشست اربابان را نداشته است لابد که دير رسيده به درگاه رهايی بخش کاخ سفيد برای معامله. معامله برای فروش ميليون ها برده در هر گوشه ی اين خاک به اربابان بزرگ کاخ سفيد در برابر خلعتی که با خون تازه غسل تعميدش داده اند.

          مردم اما اين نام ها را با خشم به ياد خواهند داشت. اين نام ها بر صفحه ی تاريخ يک سرزمين ثبت می شوند و تا هميشه ی تاريخ که می ماند، به مرکب سياه نوشته خواهد شد در کنار خوانخواران و خون ريزان. اينک اما ما اين سوی جهان ايستاده ايم. ما می خواهيم اين سرزمين را که هرگز برای ما وطن نبوده است از نو بسازيم و اين کار را خواهيم کرد به رغم شما پاندازان بی شرم نفت سياه و خون سرخ و خاک چاک چاک.

          خارج از دستور 1: گروه تازه ای راه اندازی شده است به کارگردانی ,صادق خرازی, از مقامات سابق وزارت خارجه ی جمهوری اسلامی و برادر وزير سابق امور خارجه، به نام ,حزب الله ايران,. در اين گروه جوانان عضو را تشويق می کنند که ريش هايشان را بتراشند و موهايشان را بلند کنند تا هم رنگ امروزی ها شوند. اين خبر کوتاه را بگذاريد کنار منصوب شدن کمال خرازی به رياست شورای روابط خارجی زير نظر رهبری علی رغم حضور علی اکبر ولايتی در اين شورا و آن را بدون شرح بخوانيد.

          خارج از دستور 2: در مراسم بزرگداشت شاملوی بزرگ يغما گلرويی را ديدم. از او در مورد ترانه ای پرسيدم که در مورد صفرخان قهرمانيان سروده است گفت که حاضر نيست ديگر در مورد ترانه هايی که قبلا سروده است و چنين معنای درونی دارند سخن بگويد و از من هم خواست که اين ترانه را فراموش کنم. گويا پولی که از سرودن ترانه های شنگول برای سريال های شنگول می رسد آن هم از ,جعبه ی سياه جادو, _ به تعبير خود يغما _ بدجور اثرگذار بوده است. نه آقای گلرويی من ترجيح می دهم آن يغمای سراينده ی اين ترانه ها را فراموش کنم و با همان ترانه ی صفرخان که قرار بود برنو را بردارد خوش باشم. راستی يکی که حضرت گلرويی را می شناسد از ايشان بپرسد: ,ترانه پولکی شده؟,.

          Comment


          • Comment


            • Comment


              • Comment


                • دانيل باکس در گفتگو با نويد کرمانی

                  توضيح مترجم : نويد کرمانی , تحليل گر مسائل خاورميانه و مسائل ايران در آلمان است . از وی مقالات تحليلی گوناگونی دراين ارتباط در روزنامه های معتبر اين کشور به چاپ رسيده است. در بحث های مربوط به ايران که از کانالهای تلويزيونی اين کشور پخش می شوند, تحليلهای کارشناسانه وی مورد استفاده قرار می گيرند. آقای کرمانی , همچون طيف وسيعی از همکاران مطبوعاتی خود, تا پيش از اين ردپای خوشبينی نسبت به پروژه اصلاح طلبی و اصلاح طلبان را درتحليلها و مصاحبه های خود برجای گذاشته است.

                  باکس : آقای کرمانی , محافظه کاران در انتخابات اخير پيروز شدند , آيا بدين وسيله بروژه اصلاح رژيم سياسی حاکم به شکست رسيده است؟

                  نويد کرمانی : روند اصلاحات در درون نهادهای حکومتی متوقف می شوند و اصلاح طلبان به خارج پرتاب خواهند شد . اين بدين مفهوم است که رژيم ديگر مخالف جدی در درون نخواهد داشت .از سوی ديگر اما پايه های حکومت نيز محدود تر می شود. من معتقدم که پس از انتخابات ما شاهد شکنندگی بيشتری در رژيم هم خواهيم بود .

                  باکس : اقدامات محافظه کاران پس از اين چگونه خواهد بود ؟

                  کرمانی : بر شدت و حدت سرکوبها بشکلی فزاينده و خارق العاده اضافه نمی شود. هرچه شدت اين گونه اقدامات از سوی محافظه کاران بيشتر باشد , بهمان نسبت ريسک بزرگتری برايشان در برخواهد داشت و شرايط ممکن است از کنترلشان خارج شود. به نظر من در اين مورد خطی مبتنی بر واقع گرائی به پيش برده خواهد شد. خطی که احتمالا در پيش گرفته شود تمرکز بروی اقتصاد است . اکنون در بين اصولگرايان جوان حکومت کم نيستند کسانی که ضرورت تغييراتی را احساس می کنند. اين تفکر اما در عين حال همواره تلاش خواهد کرد تا اوضاع به گونه ای به پيش نرود که در پايان آنها قدرت را از کف بدهند .

                  باکس : محافظه کاران اما به همراه شورای نگهبان هميشه و همواره مهار قدرت را در اختيار داشته اند. سوال اينست که اکنون چگونه از آن استفاده خواهند کرد ؟

                  کرمانی : به نظر می رسد که آنها اکنون تلاش کنند تا يک چهره به روز شده ای از خود نشان دهند. هر چند که براساس داده ها آنها نشان داده اند که در ايران يک ديکتاتوری عريان حاکم است . نه اينکه تصور کنيم ديکتاتوری فردی . رهبرمذهبی , علی خامنه ای , تنها قدرت اصلی نيست , بلکه حکومت در دست قشری است که بطور تنگاتنگ با اقتصاد نيمه دولتی مرتبط است .

                  باکس : و فکر ميکنيد که اين قشر به هيچ عنوان رفرم پذير نيست ؟

                  کرمانی : معلوم است که آنها رفرم پذير نيستند . حداقل نسل قديمی تر آنها که اکنون از سن 70 سالگی عبور کرده است . اين افراد تجربه اتحاد شوروی را به چشم خود ديده اند. آنها آموخته اند که هيچگاه نبايد اجازه داده شود تا گورباچفی در ايران ظهور کند. به همين علت است که مجبورند که کلاه خود را محکمتر بگيرند .

                  باکس : چرا خاتمی به جای اينکه با شورای نگهبان در بيافتد , عقب نشينی کرد ؟

                  کرمانی : من نمی دانم. ولی اين را می دانم که او بعنوان رهبر جنبش اصلاحی, که او سمبلش بود, ديگر بی اعتبار شده است .

                  باکس : آيا وی بايستی استعفا می داد؟

                  کرمانی : تا آنجا که روشن است بسياری اين انتظار را از وی داشتند . از سوی ديگر عده ای هم معتقد ند که در اين صورت اوضاع بدتر می شود . من اما چنين اعتقادی ندارم. به نظرم حالا محافظه کاران, که همه قدرت را در دست دارند, به انجام کارهائی دست خواهند زد که اصلاح طلبان خواهان انجام آن بودند .

                  باکس : بعنوان نمونه ؟

                  کرمانی : بنظرم مناسبات با آمريکا بهتر می شود . حتی به نظرم به لحاظ پرنسيبی حاضر خواهند شد, در صورت نياز و برای اينکه از معرکه نزاع خاورميانه خود راخارج کنند, با اسرائيل هم کنار بيايند. البته به شرطی که غرب حاکميت شان را به رسميت بشناسد. پراگماتيسم اين افراد را دست کم نگيريد. مبارزه برای ايد ئو لوژی زمانش بسر رسيده است. حالا ديگر مسئله قدرت است .

                  باکس : خب , اينها که گفتيد به سياست خارجی بر می گردد. مسائل داخلی چی ؟ زندگی روز مره در ايران به نسبت سالهای قبل ليبرال تر شده است . آيا محافظه کاران در زندگی خصوصی مردم کمتر دخالت نخواهند کرد؟

                  کرمانی : پراگماتيسم های محافظه کار چنين قصدی را مسلما دارند . سوال اما اينست که آيا آنها در پيشبرد چنين مقاصدی موفق خواهند شد؟ ببينيد , نارضايتی مردم بسيار بسيار زياد است . من شک دارم که با اين حجم عظيم نارضايتی , فضا بسمتی کاناليزه شود که اجازه فضای تنفسی را ممکن گرداند چرا که مشکلات اجتماعی خيلی خيلی بزرگ و عظيم هستند. درصد معتادان در ابعاد ی وسيع بالا می رود, سهم متخصصين و دانشگاهيان کشور هر چه کمتر می شود. آنها کشور را ترک می کنند. بنظرم اوضاع هر چه بيشتر دارد تيز تر می شود. مردم به تنگ آمده اند و بسيار خشمگين هستند .

                  باکس : رفتار اصلاح طلبان چه خواهد بود ؟ حال که در مجلس هم نيستند ؟

                  کرمانی: بنظرم بخش بزرگی از آنها راديکاليزه می شوند و مرزهای بين اصلاح طلبان درون حاکميت و اپوزيسيون سکولار و لائيک از بين می روند . به اين معنا که اپوزيسيون غيرپارلمانتاريستی خود را به محدوده هائی نزديک می کند که در واقع محدوده های متعلق به رژيم بوده اند . فراموش نکنيم که بخش بزرگی از اصلاح طلبان امروز, از معتمدين خمينی بوده اند .

                  باکس: اما مسئله اينست که چنين جنبشی از چه امکاناتی برای بيان خود استفاده می کند ؟

                  کرمانی: اين درست است که آنها مجلس را بعنوان مکانی برای گفتمان خود از دست داده اند, اما آنها در سالهای پيش رو راهها و رهبران جديدی برای خود خواهند يافت تا بتوانند راه خود را هموار کنند .اين جنبش چندين و چند سر دارد .

                  باکس : اما روزنامه های اپوزيسيون بطور مرتب ممنوع می شوند ...

                  کرمانی : عوضش روزنامه های جديد منتشر می شوند . بيداری مردم بطور آشکار مشهود است . سيل جريان اطلاعات و ارتباطات , بخصوص از خارج , آماده و مهيا است . آنقدر مهيا که اين توقيف های موردی نمی تواند چنين روندی را متوقف کند .

                  وقتيکه از چرخش در ايران سخن می گوئيم بايد هميشه و همواره از دو جنبش ياد کرد . يکی جنبش اصلاح طلبان که در نهايت متعلق به همين نظام هستند . مثلا نمايندگان مجلس , روزنامه ها روشنفکران و ديگری جنبشی که در اعماق جامعه جريان دارد و زنان , دانشجويان و جوانان و... را در بر می گيرد . اينها لزوما هميشه خود را به صورت سياسی بروز نمی دهند. سوال اصلی اما در اينجا است که اصلاح طلبان اساسا توان آن را دارند که در راس اين جنبش قرا گيرند . بنظر ميرسد که نه . چرا که شکست خورده اند. اما تحولاتی که در جامعه صورت گرفته است , مثلا خواست جدائی دين از دولت , بيداری بزرگی است که بازگشت ناپذير است

                  Comment


                  • Comment


                    • بدنام كردن جنبش دانشجويي، تفرقه افكنى و انزواى اين جنبش هدف هاى عمده اين اقدام است



                      دادستان تهران دستور آزادى 9 نفر از دانشجويان را به دنبال آن چه كه "موافقت مقام معظم رهبرى" با "عفو" دانشجويان اعلام شد، صادر كرده است. اسامى آزاد شدگان -
                      1- مهدى شيرزاد 2- عبدالله مومنى 3- پيمان عارف 4- رضا عامرى نسب 5- ميثم رشيدى 6- مرتضى صفايى نايينى 7- مسعود كريمى 8- على اكبر اكرمى عراقى 9- امير حسين اعتمادى بزرگ اعلام شد.
                      ماجراى "عفو رهبرى" كه شباهت كم نظيرى به "عفو ملوكانه" دوران "شاهنشاه آريامهر" دارد، به دنبال پيشنهاد آخوند محسن قمى نماينده آسيد على خامنه اى در دانشگاهها مطرح شد. در اين پيشنهاد كه عامدانه سرشار از ذلت و خفت براى دانشجويان تنظيم شده "آزادى دانشجويانى كه در وقايع اخير دستگير و بازداشت شده‌اند و از فتنه گران و آشوب طلبان اعلام برائت جسته و وفادارى خود را به نظام مقدس جمهورى اسلامى اعلام مي‌دارند،" از "رهبرى" درخواست مى شود.
                      و "رهبرى" هم البته موافقت مى كند. همين "رهبرى" كه در آغاز درگيرى ها در 22 خرداد ماه گذشته وحشت زده خواستار شده بود كه دانشجويان و مردم حامى دانشجويان را "بيرحمانه" سركوب كنند، همين "رهبرى" كه با فرمان خود زمينه ساز حمله وحشيانه لباس شخصى به خوابگاه كوى طرشت و تكرار فاجعه كوى دانشگاه تهران شد، حالا با "عفو" تعدادى از دانشجويان موافقت مى كند.
                      اين "عفو" پس از مدتها زندان انفرادى و شكنجه جسمانى و روانى بازداشت شدگان و در حالى صورت گرفته است كه هنوز گروه كثيرى از دانشجويان بى پناه به جرم آزادى خواهى در سلول هاى انفرادى در سياهچال هاى قرون وسطايى در تهران و شهرستانها در دست همان كسانى كه نام ديگرشان در حين عمليات خيابانى "لباس شخصى" و "انصار حزب الله " است اسيرند. اين "عفو" در حالى اعلام شده است كه در شيراز به دو تن از دستگيرشدگان حكم "محاربه با خدا" داده اند و از زمان فروكش اعتراضات تاكنون بارها به قصد توهين و تحقير، جوانان آزاديخواه مردم را "اوباش" و "آشوبگر" ناميده اند و متقابلا شرايطى مانند هتل براى دارودسته سعيد عسگر و ساير شعبان بى مخ هاى پيرو "رهبر" درست كرده اند؛ علاوه بر شكنجه و زندان و صدور حكم اعدام، براى وحشت پراكنى بيشتر، به تعدادى از دانشجويان نيز حكم اخراجى داده اند و تعدادى ديگر از دستگيرشدگان هنوز در برزخ بلاتكليفى دست و پا مى زنند، و صدالبته از محاكمه مهاجمان به كوى خوابگاه طرشت هيچ خبرى نيست.

                      اولين هدف اين اقدام بدنام كردن جنبش دانشجويى است.
                      پيام اين "عفو" تا جايى كه رو به مردم و جنبش دانشجويى دارد اين است كه حيات و ممات همه در دست "رهبرى" است. قانون در برابر رهبرى كشك است، رهبر مانند آن تاجدار معدوم خودش برتر از قانون است و چنان برتر است كه اگر حكم دهد همان كسانى كه هزار بار به آنها هزار اتهام نسبت داده شده، بدون هر نوع دادگاه و محاكمه آزاد مى شوند. و لذا جوانان و دانشجويان به جاى اعتراض و سر دادن شعار مرگ بر خامنه اى بهتر است تمكين كنند و سر فرود آورند و در برابر استبداد سياه فقاهتى زانو بزنند. متن درخواست عفو نيز با همين روحيه تنظيم شده و از "رهبر" درخواست شده كه زانو زدگان را عفو كند؛ تو گويى جوانانى نادان و غافل از سر جهالت و جوانى به رهبر و نظام اعتراض كرده و حالا هم سخت پريشانند و طلب عفو دارند و فقط منتظر موافقت "رهبر" هستند. پشت صحنه به روايت تاجرنيا نماينده مجلس ماجراى ديگرى در يك ماه گذشته جريان داشته است. تاجرنيا با تاكيد بر اين كه: "حضور يك جوان 21 ساله در زندان آن هم به مدت يك‌ماه و در شرايط خاص زندان موجب فشار روحى و روانى بر او مي‌شود"، مى گويد:"هدف از نگهدارى اين جوانان بريدن آنها و تك‌نويسى در مورد افراد بوده كه انجام شده است و اكنون دنبال آزادى آنها هستند."
                      با اين حال چنان كه سابقه عملكردهاى شكنجه گران و اعتراف بگيران در اين زمينه نشان مى دهد، هيچ كس ديگر براى اعترافاتى كه از دستگيرشدگان اخذ مى شود ذره اى ارزش و اهميت قائل نيست. تنها ثمره اى كه اين برخوردها دارد اين است كه جوانان دستگيرشده را آبديده تر مى كند و عزم آنها را براى مقابله با فرعونيت "رهبر" و شعبان بى مخ هاى دستگاه فاسد او استوارتر مى سازد. ديكتاتورها نه گوش شنوا دارند و نه چشمشان مى بيند كه وگرنه بايد از نتيجه وارونه اعمال سياه شان در زمينه پرونده سازى گذشته درس مى گرفتند.

                      تفرقه افكنى در جنبش دانشجويى و انزواى اين جنبش

                      دومين هدف "عفو ملوكانه" ايجاد تفرقه در ميان فعالين جنبش دانشجويى و انزواى آن است كه يك ترفند بسيار قديمى و هميشگى ملايان حاكم بوده است. ميراث خمينى و روش سياسى اوست كه همه را به جان همه مى انداخت تا بتواند به عنوان داور بالاى همه نزاع كنندگان قرار بگيرد. او با تكيه بر "مستضعفان" زمانى ليبرال ها را از حكومت بيرون ريخت و زبانشان را بريد، بعد با تكيه بر "بازاريان محترم" يك قتل عام حسابى از "مستضعفان" چه در تنور جنگ و چه بعد از آن راه انداخت و در مجموع هميشه به بخشى براى سركوب بخش ديگر تكيه كرد بدون اين كه باجى به هيچ بخشى بدهد و همه را هم نيازمند خود نگه مى داشت. حالا كه بحران حكومتى از مرز بحران مشروعيت گذشته و گذار به بحران كنترل نظام و فروپاشى تدريجى ناشى از آن را تجربه مى كنيم و دستگاه ولايت نمى تواند با تكيه بر يك قشر اجتماعى بخش ديگر را سركوب كند، آن بخش از سياست درهم ريختن مرزهاى طبقات و قشرهاى اجتماعى و ايجاد صف بندى هاى كاذب و وارونه كه به دسته بندى هاى درونى اين قشرها و گروهها و مطالبات آنها برمى گردد بيشتر مورد توجه سركوبگران است.
                      دستگاه ولايت با صدور حكم اعدام براى عده اي، اخراج براى عده اى ديگر، احكام سنگين زندان براى يك بخش و "عفو" تعدادى ديگر، تكه پاره كردن جنبش دانشجويى را آماج گرفته است؛ همچنان كه تاكيد مضاعف بر اين كه بخشى از دستگيرشدگان و حكم گرفته گان دانشجو نبوده اند، هدفش منزوى كردن جنبش دانشجويى و ايجاد شكاف ميان مردم و دانشجويان است تا توده بى نام و نشان باور كند كه اگر از اعتراضات دانشجويى حمايت نمايد به سختى مجازات خواهد شد. از اين طريق هم اعتراضات دانشجويان در محاصره حكومت قرار مى گيرد، هم شكاف در درون جنبش دانشجويى پديد مى آيد.
                      برخورد سركوبگران به جوانان آزاديخواه و اسراى مردم در زندان ها بار ديگر اهميت اعتراضات گسترده و سازمانيافته در خارج از كشور را يادآورى مى كند. سركوب شديد و بيرحمانه دانشجويان و جو خفقانى كه پس از هر موج اعتراضى فرا مى رسد تاكيدى است بر آن كه حمايت گسترده و پرتوان از مبارزات آزاديخواهانه جوانان و دانشجويان و مردم ايران، در خارج از كشور نه تنها در دوره هاى فراز كه در دوره هاى فرود اين گونه جنبش ها نيز از اهمتى حياتى برخوردار است.

                      Comment


                      • دوست و هم سخن عزيزم: با سلام پيامت رسيد ممنونم. حرفت درست است که ای کاش در طول سفر اخير يادداشت بر می داشتم. ولی پيش خودمان بماند تو نفس ات از جای گرمی در می آيد. آدم همين که پايش به ايران می رسد، گرفتار ? برق گرفتگی? می شود چون هرچه که می بيند برايش حيرت آور است. آن چه راجع به خود من پرسيده بودی را بعد برايت می نويسم ولی راجع به سفر، از کجا برايت بنويسم! اين بار از طريق بحرين به ايران رفته بودم و طبق معمول در فرودگاه منامه بايد 5-6 ساعتی رفع خستگی می کردم. چشمت روز بد نبيند خسته و کوفته نشسته بودم و بی حوصله ديدم از دور 14 زن و دختر دارند به طرف من می آيند. به غير از دستهای دخترکان سرتا پای شان در پارچه سياه پوشيده بود و من در حيرت که اين جماعت چگونه جلوی پايشان را می بينند و به در وديوار نمی خورند! حتی در گرمای 45 درجه ای بحرين، خانمها دست های شان را دردستکش پوشانده بودند. وقتی در نزديک من روی صندلی نشستند و تا جا بجا بشوند اندکی اين پارچه های سياه جا بجا شد ديدم چند تائی شان شلوار جين هم پوشيده بودند! نمی دانم اون زير آيا سرخاب و سفيداب هم زده بودند يا خير! بعد، وقتی موقع سوار شدن هواپيما رسيد، ديدم اين 14 خانم هم به واقع همسفر من اند به سوی تهران. و من نفهميدم که آيا بحرينی اند و برای تعطيلات دارند می روند تهران و يا ايرانی اند و از تعطيلات تابستانی در بحرين به تهران بر می گردند؟
                        2 بعدازظهر بود که به تهران رسيدم. اين وقت روز و وسط ماه مرداد، که تهران به واقع نماد جهنم است اگر جهنمی باشد! ولی تهران در اين وقت روز بدون ترديد يک جهنم است.
                        از اخبار ايران چه بنويسم؟ هروقت که به ايران می روم وضعيت غير قابل توصيفی پيدا می کنم. يعني، در حد يک تجربه کاملا شخصی سرحال می شوم ولی در عين حال، از درون بيشتر و بيشتر می پوکم و حتی پيش خودت بماند، دلم می خواهد ايرانی نباشم. من بر خلاف خيلی ها، دارم يواش يواش از آن ور بام می افتم و ديگر اعتقاد ندارم که مشکل اصلی ما حکومت باشد. چون رفتار و کردار مردم هم در همه سطوح عصبانی کننده و عهد دقيانوسی است. حداقل در ميان طبقه متوسط - که دوروبری ها ی مرا در بر می گيرد- چيزهائی می بينی که از دست شان بدت نمی آيد به ترکيه يا تاجيکستان پناهنده بشوی! تقريبا در باره هيچ چيز احساس مسئوليت نمی کنند - از سلامت خودشان بگير تا سلامت عزيزانشان و يا پول و ثروت و ديگران - با ديگران که در وجوه عمده برخوردی طلبکارانه دارند. يعنی انگار ديگران به اين جماعت يک بدهی ابدی و تمام ناشدنی دارند. به خيابان که می روی فقط ماشين پرنده وجود ندارد والی از همه جهت ماشين و موتور سوار است که به قصد زير گرفتن تو می آيد. خط کشی و چراغ قرمز هم مربوط به بربرهای غربی است و استکبار! چراغ قرمز بيشتر حالت پيشنهادی دارد! يعنی پيشنهاد می کند که ممکن است ديگران هم در حرکت باشند. جاده يک طرفه، برای هيچ کس يک طرفه نيست! سابق رانندگان با دنده عقب از جاده يک طرفه عبور می کردند امسال ديدم که به سر عقل آمده و ديگر دنده عقب نمی گيرند بلکه يک راست از جاده يک طرفه می گذرند. يا مثلا اين تکه را در نظر بگير: تازگی ها دولت بستن کمريند ايمنی را در داخل اتوموبيل درشاهراهها اجباری کرده است [ اين خودش يک غلط که چرا فقط در شاهراهها؟] بعد سوار اتوموبيل می شوی فرق نمی کند می خواهد تاکسی باشد يا شخصی به جای بستن کمربند آن را می کشند و نزديک به جائی که بايد به اصطلاح کليک شود با دست شان نگاه می دارند و يک دستی رانندگی می کنند. در برابر اعتراض پخمه ای مثل من که خوب پدرجان اين پدرسگ را بکن اون تو... هم گير پليس نمی افتی و هم اگر رفتی توی کون ماشين جلوئی احتمال اين که بميری کمتر می شود [ و اين هم، آمار جوامع غربی و مثلا انگليس است نه حرف دولت جمهوری اسلامی] و بعد، راننده را می بينی که لبخند مليحی می زند و می گويد: شما مثل اين که نمی توانيد يک دستی رانندگی کنيد؟ و تو حيران می مانی که آيا زمان آن نرسيده که از دست اين جماعت، از کشور ? دموکراتيک? افغانستان يا عراق ? آزاد شده?- به قول بعضی از علافان حرفه ای خودمان- تقاضای پناهندگی سياسی بکنی!!!
                        در خصوص جو سياسي، اين بار بر خلاف دفعات گذشته، پهلوی پرستان پرسروصدا تر بودند و حتی پاپيچ آدمی چون من می شدند برای بحث. سعی کردم دم به تله ندهم وحتی يک بار به يکی شان گفتم بدبختی و پرتی توو امثال تو در اين است که حتی منافع طبقاتی خودتان را هم نمی شناسيد. طرف که از چپ های به راه راست هدايت شده بود که به آب و نان چرب و چيلی رسيده است با قيافه ای حق به جانب گفت به حق چيزهای نشنيده! و من ديدم که الان وقت آن است که برای خودم اندکی آرامش بخرم و گفتم: ببين مرد حسابي، اين حضرات که جان مردم را درشيشه کرده اند برای تو و همانندان تو که بد نبودند... اگر در پاريس زندگی می کردی بهترين کاری که گيرت می آمد اين بود که اتوموبيلی بخری و مسافر کشی بکنی يا پيتزا ببری و در خانه مردم برسانی.. اين جا بر گرده مردم سواری و علت سواری گرفتن ات هم اين است که با فلان ملای مسئول در فلان وزرات خانه ساخته ای ورشوه ها را به شيوه ای صددر صد اسلامی بالمناصفه نوش جان می کنيد و حالا نشسته ای و پشت سر هم شعار می دهی... بابا جان بروکنار، بگذار حبس مان را بکشيم... چيکار داری به انقلاب و سياست.... طرف دمش را گذاشت روی کولش و در مدتی که در تهران بودم ديگر به سراغ من نيامد.
                        و يا از خوردن: باور کن خوردن اين دوستان- طبيعتا آن ها که دارند- حيرت آور است. من بعيد نمی دانم که اگر اين روند ادامه يابد و اگر حرف های همشهری ما آقای داروين هم درست باشد بعيد نيست در آينده در ايران نوزادان ايران همه با دندان به دنيا بيايند! يا آن چه که به اعتقاد من احتمال اش بيشتر است آنکه ژنی که باعث می شود تا ما بعد از مدتی دندان در بيارويم اصلا از کار بيافتد. من روی اين تزها کلی فکر کرده ام. اول اين که ، با اين حجم خوردن دليلی ندارد که نوزاد از هان لحظه تولد نتواند چلوکباب يا حداقل جوجه کباب بخورد. شير بخورد که چی بشود؟ ما که خورديم کجارا گرفتيم؟ و اما شواهد از آن مهم تر، در ميان اغلب اين دوستان الان دندان اصلا هيچ کاربردی ندارد چون برای اکثريت مردم که به راستی صحت دارد که ? وقتی که نان نباشد، دندان چه فايده؟? و برای بقيه، که دست شان به دهان شان می رسد، دوستان غذا را به جای جويدن می بلعند- چون درغير اين صورت چگونه می توان کبابی به طول 70 سانتی متر و به قطر 10-12 سانتی متر را در يک رستوران خورد؟ [ فکر می کنی ترا کاشتم! نه به همون حضرت عباس: چلوکبابی البرز خيابان سهروردی که کباب هايش را به طول نوشته است. 50 سانت، 60 سانت، 70 سانت]. وقتی به اين رستوران می روی تازه دو زاری ات می افتد که ای کاش به اين آباد شده نيآمده بودی. به قول زيدي، می دانی که هم چنان ? صفويان? برايران حکومت می کنند يعني، در خيلی از جاها هنوز صف هست. حالا می خواهد جلوی فروشگاه تعاونی سپه باشد در پشت حسينيه ارشاد که دو تا صف دارد. صفی از متقاضيان که بروند و خريد کنند. صفی ديگر شامل خريداران وفروشندگان کوپن. خوبی ايران اسلامی اين است که همه مردم را مستقل از سن و جنسيت به کار واداشته است! يعنی تو در اين صف، هم پيرزن می بينی هم پيرمرد و هم نوجوان و خلاصه همه جور آدمی را مشاهده می کنی که دارند از کسب حلال خريد و فروش کوپن روزگار می گذرانند. باری داشت از دستم در می رفت. صاحب اين رستوران در ظرف های يک بار مصرف، غذای اضافه را به مشتری می دهد که به خانه ببرد. ولی در حول و حوش اين رستوران دو تا صف می بينی. صفی از مشتريان که بروند و اين کباب های عجيب و غريب را نوش کنند ? باور کن تا به چشم خودت نبينی حرف مرا در ک نخواهی کرد ? و صفی ديگر از گرسنگان است که اين جا هم همه جور آدمی در ميان شان هست که از مشتريان سيرشده و در حال ترکيدن که به زحمت می توانند راه بروند غذای اضافه آمده را گدائی می کنند. البته ای کاش فقط، کباب ها به اين اندازه بود! - حالا اين هم پيش خودت بماند، ملتی که به غير از نفت عملا هيچ چيز ندارد و پول نفت را ? پس از حيف و ميل هائی که می شود- صرف واردات گوشت و برنج می کند و آن وقت می نشيند در گوشه ای از تهران و دل مريض اش خوش است که در هيچ جای جهان، کبابی به اين طول و تفصيل نيست فخر می فروشد!! آخر آدم از درد سرش را به کدام سنگ بکوبد؟ - ماست موسيرسالاد و سوپ که برای هضم غذا لازم است! از رستوران بگذر برو به خانه ها- باز هم تاکيد می کنم خانه کسانی که دستشان به دهنشان می رسد. به تبعيت از غربی ها ميوه می خورند ولی نه به جای غذا بلکه همراه آن و قبل از آن و صد البته بعد از آن. آن هم البته تا جائی که بافشار بتوان ميوه را از گلوپائين داد. خربزه و هندوانه که به واقع گربه مرتضی علی هستند چون سرشان را هم در عزا می برندو هم در عروسی ( قبل از غذا، بعد از غذا، همراه با غذا). آخرشب که از ترس شاشيدن در رختخواب ديگر هندوانه يا خربزه نمی خورند، خوردن تنقلات ديگر آغاز می شود، پسته اي، بادامی و تخمه ای.. البته نمی دانم کدام دکتر بی پدر ومادری هم گفته که چائی و شيرينی - البته اگر شيرينی تر باشد بهتر است- به هضم غذا کمک می کند. حالا تو بيا و نخور. از صغير و کبير فکر می کنند دايه تو اند و بايد ترا ارشاد کنند، انگار که همان يک ارشاد کافی نيست!!
                        و اما از ارشاد، نمی دانم خبر داری که در مدتی که درتهران بودم مميزان ارشاد دراعتراض به عدم امنيت شغلي، دست ازکارکشيده بودند! چون در مورد يک کتاب که من خبر دارم: مترجم، ناشر، سانسور چی ارشاد، و مديرکل بخش کتاب وزارت ارشاد وهم چنين خانم روزنامه نگاری که در باره کتاب معرفی کوتاهی نوشته بود همه را گرفته و محاکمه کرده بودند!
                        آن وقت تو بياو به کسانی چون رامين جهان بيگلو و نوذری و بابک احمدی و چند تای ديگر بگو آخر بی انصاف ها: در اين مملکت شما سر جوان ها را با بحث های تان در باره پسامدرنيته می بريد! [ البته من خودم جلوی اداره گذرنامه ديده بودم که پيراهن آستين بلند کرايه می دادند! چون می دانی که تا مدتی پيش کسی را با پيراهن آستين کوتاه به ادارات راه نمی دادندو بعيد نيست هنوز در بعضی از اداره ها اين قاعده باشد. و دوستم که در دانشگاه درس می دهد می گفت که ما حتی مستراح رفتن ما هم آزاد نبود چون بعضی از دانشجويان به در کابين آويزان می شدند تا ببينند ما ايستاده می شاشيم (و اسلام ازدست می رود] ويا نشسته [ که برای حفظ ارزش های اسلامی اساسی است)].
                        آره دوست عزيزم، يه اين ها که فکر می کنم می بينم تو خيلی هم نبايد احساس غبن کنی که به ايران نمی روی. در عين حال، ولی نمی دانم چيست اين صاحب مرده، که من هنوز خستگی سفر ازتنم به در نرفته بدم نمی آيد، هرچه زودتر باز هم بروم.
                        باري، کتابی برايت پست کردم که می خوانی و مرا از نظرت که برايم محترم است بی نصيب نمی گذاری. در خصوص اين کتاب هم بد نيست بدانی که برايش دو بار مجبور شدند از وزارت فخيمه ارشاد جوار بگيرند. تکه ای را در پشت جلد چاپ کرده اند از صفحه 13 کتاب است. دقت کنی می بينی که متن پشت جلد دست خورده است. همه سه نقطه ها با ارشاد وزارت ارشاد در اين متن جا گرفته است وزيدی می گفت که تاکتيک جديد وزارت خانه اين است که ديگر اجازه نخواهدداد به جای مطالب حذف شده کسی نقطه چين بگذارد...
                        می بخشی سرت را به درد آوردم. راستش حال خودم خيلی گه مرغی بود.
                        مواظب خودت باش.

                        Comment


                        • برايت نوشتم كه به محض ورود به ايران، كمرم به قول قماربازها پارول داد و نمى توانستم راه بروم. به همين منظور رفتم دنبال دواو درمان و قرار شد علاوه بر عكس برداري، تست هاى ديگرى هم بكنند كه نمى دانم حساسيت عصب پايم را اندازه بگيرند يا چيز ديگرى به همين روال.
                          به بخش مربوطه در بيمارستان??.مراجعه كردم. تعجب كردم ديدم دفتر و دستك منظمى برقرار است و خانم منشى براى 10.30 صبح روز بعد به من وقت داد وتاكيد كرد كه لطفا سر موقع دربيمارستان حاضر باشيد كه كارتان به موقع انجام شود.
                          روز بعد قبل از وقت به بيمارستان برگشتم. در اطاق انتظار جا براى نشستن نبود. طولى نكشيد كه ديدم اغلب كسانى كه به انتظار نشسته بودند مثل خودم به شيوة پنگوئن ها راه مى روند.
                          چند دقيقه اى طول نكشيد كه خانم منشى كاغذى به دستم داد براى حسابدارى. نگاه كردم و ديدم كه بايد نزديك به 40 هزار تومان براى تست بپردازم كه پرداختم و رسيد را به خانم منشى برگرداندم. ده و نيم آمد و رفت. يازده شد. يازده و نيم شد و من هم چنان نشسته و ومنتظرم. از بس به دروديوار لخت نگاه كردم چشمهايم سياهى مى رفت. ميزى نبود كه رويش روزنامه و مجله قديمى چيده باشند. دو سه بار از خانم منشى سئوال كردم كه جواب سر بالا داد. سر آخر گفتم خانم خود شما به من گفتيد كه سرموقع در بيمارستان باشم و الان، ساعت مچى ام را به خانم نشان دادم. انگار مى ترسيدم به او بگويم كه ساعت چند است. همان بخشى از صورت اش كه از مقنعه بيرون بود درهم رفت و باتندى گفت. هواى به اين خنكى! چرا اين قدر غرغر مى كنيد!!
                          اگر چه به من بر خورد ولى فكر كردم اگر چيزى بگويم لابد اسم مرا از ليست خط مى زند يا مى گذارد ته ليست. به همين خاطر چيزى نگفتم. ساعت از 12 هم گذشت و من هم چنان منتظرم. حدودا ده دقيقه به يك شده است. نه فقط حوصله ام به شدت سررفته است بلكه از آن بدتر، به شدت گرسنه ام. باز مثل كودكان خطاكار رفتم خدمت خانم منشى و مثل يك بچه مودب اجازه خواستم كه چند دقيقه اى از بيمارستان بروم بيرون و يك روزنامه بخرم. در ميان حيرت من، خانم منشى بدون اين كه سرش را بلند كند گفت، نخير! بروبشين پدرجان! من تضمين نمى كنم كه تو نوبت ات را از دست ندهى ( به نظرم ترجمه اش اين است كه اگر بروى مى گذارمت ته خط). از آن گذشته روزنامه مى خواهى چيكار؟ گفتم خانم، من الان نزديك به سه ساعت است اين جا نشسته ام. حوصله ام سررفته است تازه، هزار كار ديگر هم دارم. منشى بدون اين كه به روى خودش بياورد گفت، برادر آدم وقتى بيمارستان كار دارد كه براى كارهاى ديگر قرار نمى گذارد! گفتم خانم من قرارم ساعت 10.30 صبح بود ولى الان يك بعداز ظهر است. بعلاوه با اين همه معطلي، حالا چراچند دقيقه نمى توانم براى خريد روزنامه بروم! خانم ترجيح دادكه به من جواب ندهد و منهم از ترس اين كه نوبت ام را از دست ندهم دمم راگذاشتم روى كولم و رفتم نشستم روى همان صندلى كه گرم بود و اندكى نم دار.
                          ساعت از 2.30 بعدازظهرگذشته بود كه مرا براى انجام آزمايشات فراخوانده و در اطاق كوچكى روى تخت خواباندند.
                          آنقدر بى حوصله بودم كه داشت خوابم مى برد. نفهميدم چقدر طول كشيد تا خانم قد كوتاهى كه اگر چه مقنعه نداشت ولى روسرى اش حتى ابرويش را هم پوشانده بود وارد اطاق شد. بلافاصله فهميدم كه خانم دكتر متخصص اعصاب و روان است و قرار است آزمايش را انجام دهد.
                          با حالت آمرانه اى گفت: سلام، پدر.. وقبل از آن كه من جواب بدهم دو باره از اطاق رفت بيرون. ده پانزده دقيقه اى بلاتكليف شدم تا دو باره پيدايش شد و پرسيد كه چه مدت است كه پاى چپ ات كرخت مى شود و بعلاوه دكتر معالج ات كيست؟ بى مقدمه گفتم از چند روز پيش كه وارد ايران شده ام درد كمرم شدت گرفته است. پرسيد براى تعطيلات رفته بودى گفتم نه من در فرنگ زندگى مى كنم و همين كه فهميد ساكن انگليس هستم. گل از گل اش شگفت. از آن لحظه تا پايان آزمايش يك كلمه هم با من به فارسى حرف نزد. خنده دار اين كه خانم دكتر كه روسرى اش حتى ابرويش را هم پوشانده بود به انگليسى حرف مى زد و من كه اصلا موئى به سر ندارم تا آن را بپوشانم، حتى يك كلمه هم به انگليسى بلغور نمى كردم. اگرچه انگليسى را درست حرف مى زد ولى لهجه اش خيلى خنده دار بود، خيلى خنده دارتر از لهجه خود من وقتى كه انگليسى حرف مى زنم. خانم نرسى كه به خانم دكتر كمك مى كرد سرش را پائين انداخته و لبخند مى زد.
                          نمى دانم از بركت زندگى در انگليس بود يا خانم دكتر هميشه اين قدر مبادى آداب بود كه از من عذرخواهى كرد بخاطرچند ساعتى كه معطل شده بودم. و ادامه داد، باور كنيد هر كار مى كنم اين جا نمى شود كارها را به موقع انجام داد. البته هم چنان با من به انگليسى سخن مى گفت. و من كه الان ديگر اندكى شير شده بودم با همان فارسى سليس گفتم: خانم دكتر اشكالى ندارد. مهم اين است كه كار انجام بگيرد. انشاالله وقتى ساعت به اين جامعه برسد، كارها درست مى شود.
                          خانم دكتركه ديگر حوصله نداشت با من حرف بزند، گفت.
                          فينيشد.

                          Comment


                          • لابد خبر داری که من گاه و بيگاه در نشريه های داخلی هم قلم می زنم ولاطائلاتی می نويسم. در اين سفر اخير که در تهران بودم روزی صاحب امتياز يکی از اين نشريه ها تلفن زد و دعوت کرد که روز پبجشنبه ای نهار مهمان اش باشم. پرسيدم چه خبر؟ گفت خبری نيست چند تا از همکاران را دعوت کردم ديدم تو هم تهرانی. پيش خود گفتم تو هم بيائی و با اين دوستان از نزديک آشنا بشوی.
                            روز موعود به دفتر نشريه رفتم. چند تائی هم آمده بودند اگر چه با نامشان آشنا بودم ولی اولين بار بود که از نزديک با اين همکاران به اصطلاح مطبوعاتی ملاقات می کردم. آن چه برای من جالب بود باور گسترده دوستان به توطئه بود. يعنی غير از من، در اين جمع کسی نبود که در باره توطئه ای سخن نگفته باشد. از توطئه ای که به انقلاب اسلامی منجر شد تا توطئه جنگ و خاتمه جنگ و بعد هم يکی که به گفته خودش با دفتر خامنه ای هم ارتباط داشت می گفت که امريکا و انگليس با هم توافق کرده اند که مسلمانان سنی ابوابجمعی امريکا باشند و شيعيان و از جمله ايران هم در سازمانی که رياست اش با چارلز وليعهد کهن سال انگليس است اداره شوند. و می گفت که دريکی از اين تلويزيون های ماهواره ای خودش ديده است که چارلز سخن رانی کرده و ضمن اعلام وجود چنين سازماني، برای اداره امور کشورهای شيعه نشين از جمله ايران دستور العمل هم صادر کرده است. من البته از کس ديگری اين داستان را نشنيدم با اين که خيلی از آدم هائی که من با آنها برخورد داشتم از اين تلويزيون ها دارند. در انگليس هم تا جائی که خبر دارم از اين حرفها نمی زنند. خنده دارترين بخش صحبت هايش اين بود که می گفت وقتی برای کاری به دفتر خامنه ای رفته بود اين ماجرا را برای رئيس دفتر او تعريف کرد و از او جريان را پرسيده بود که رئيس دفتر هم لبخندی زدو چيزی نگفت. خيلی خويشتن داری کردم و چيزی نگفتم که اين چه حکمت عجيبی است که به صغير و کبير که از اين حرفها نمی زنند رحم نمی کنند ولی اين آقای دکتر که نويسنده هم هست می رود دم لانه زنبور و از اين حرفهای بودار می زند و کسی هم به او نمی گويد بالای چشمت ابروست! باری داشتم به اين دست لاطائلات گوش می دادم که بدون مقدمه دوست صاحب امتياز من به سخن بر آمد که دوستان علت اين که شما را در اين جا جمع کرده ام اين که به شما بگويم که شماره بعدی نشريه که در آمد ديگر می خواهم بساط را جمع کنم. من که از روال کار در ايران خبری نداشتم و طبيعتا عکس العملی هم نشان ندادم ولی ديگران به پرس و جو برآمدند و معلوم شد- آن طوری که دوست صاحب امتياز من می گفت ? که در 6 ماه گذشته چند بار به دادگاه ويژه روحانيت ( آره درست می خوانی دادگاهی که محسنی اژه ای رئيس آن است) احضارشد. و بعد ادامه داد که به غير از احضار و معطلی چند ساعته کار ديگری نکرده بودند. فقط گفتند فعلا برو، بعد با شماتماس می گيريم. و افزود دريکی از اين دفعات به رئيس دفتر محسنی اژه ای گفتم ? اگر حاجی آقا به نوشته های نشريه ايراد دارند اطلاعيه ای بنويسند من در نشريه چاپ کنم که قرارا رئيس دفتر هم خيلی مودبانه به او گفته بود فضولی موقوف.
                            وقتی از او پرسيدند که خوب چرا می خواهی نشريه را تعطيل کنی. در پاسخ علاوه بر تنش عصبی ناشی از اين اين احضارهای مکرر بطور سربسته شروع کرد به ناليدن از دست به اصطلاح اصلاح طلبان ووزارت ارشاد. که بر سر راه نشريه هائی که بطور کامل از خودشان نباشند سنگ اندازی می کنند. کاغذ ارزان نمی دهند و يا حتی تازگی ها که وزارت ارشاد بودجه ای برای خريد نشريات ادواری گذاشته ? گويا از هر شماره 1000 نسخه می خرند که به نشريه کمک مالی کرده باشند- فقط براساس رابطه و همسان انديشی نشريه می خرند. در نتيجه علاوه بر مشکلات ديگر، از نظر اقتصادی هم ديگر اداره نشريه غير ممکن شده است.
                            دردسرت ندهم عصر که کارم تمام شد برای اين که در خيابان های شلوغ و بی در و پيکر تهران گم و گور نشوم تلفن زدم تا دوستی بيايد و مرا از دفتر نشريه بردارد. او هم آمد. اول چيزی نگفت. مقداری که راه رفتيم گفت: راستی تو اين جور جمع ها بايد خيلی مواطب باشی. خيلی که نطق نکردي؟ گفتم. نه چطور مگه؟ گفت خيلی از اين دوستان با حضرات سروسری دارند. گفتم لااله الالله. چه گيری افتاديم از دست شماها. اين دوست صاحب امتياز من می گفت که فلان و بهمان وابسته اند و حالا تو می گوئی که خود اين جماعت اين کاره اند! گفت. اگر قبل از رفتن با من تماس می گرفتی من نمی گذاشتم تو اين دعوت را قبول کنی و به اين جور جمع ها بروی. چون راستتش من به خود ميزبان امروز تو مشکوکم. چيزی نمانده بود سرم را بکوبم به شيشه جلوی اتوموبيل وقتی بيچارگی مرا ديد گفت. اين قدر جوش نيار.. اگر از خودشان نبود که به او پروژه های تحقيقاتی آب و نان دار نمی دادند! آيا می دانی که اين پروژه ها را به همه کس نمی دهند؟
                            گفتم والله، رفيق جان من حتی اسم خودم را هم ديگر نمی دانم و صحبت را عوض کردم. دو روز بعد يکی از رفقای خيلی قديمی به ديدن من آمد. تنها کاری که توانستيم بکنيم اين که برويم و در يک پارک قدم بزنيم. می دانی تهران غير از رستوران برای پر خوری جائی ندارد که بتوانی بروی و مثلا چای و يا قهوه بخوری. آن هم اگر باشد اغلب با شيرينی فروشی قاطی است و تازه بايد بروی و مثل برق چند تاشيرينی تر و خشک را ببلعی و بيائی بيرون. خلاصه وقتی جريان را برای او تعريف کرده و از زمين و زمان ناليدم که همه يک ديگر را متهم می کنند و اظهار فضل کردم که من فکر می کنم اين توطئه دولت باشد تا مردم به هم ديگر اعتماد نکنند و آنها هم بتوانند هر غلطی که دلشان می خواهد انجام بدهند. رفيقم گفت نمی دانم شايد درست بگوئی ولی اگر منهم جای تو بودم دعوت چند روز پيش را قبول نمی کردم چون در اين مملکت گل وبلبل اگر از خودشان نباشی به تو پروژه تحقيقاتی نمی دهند.
                            چيزی نگفتم فقط نگاه کردم به درخت های خيابان پهلوی سابق که مرا به ياد جوانی هايم می انداخت.
                            در يکی از يادداشت ها برايت از پرخوری ها نوشته بودم و از بلعيدن، حالا برايت از نوشيدن بگويم. می دانی که ظاهرا در ايران مشروب داشتن و مشروب خوردن و مشروب خريدن و فروختن جرم است که علاوه بر ديگر مجازات ها، شلاق زدن اش قابل خريد هم نيست ( البته می دانی که در اين کشور گل وبلبل همه چيز بستگی دارد که کی را می شناسی!). ولی باور کن من هرگز به ميزانی که در طول سفر به ايران مشروب می خورم، مشروب نمی خورم و هيچ وقت نخورده ام. در انگليس اگر الکلی نباشی مشروب خوردن اولا نامنظم است و ثانيا بهانه می خواهد و از آن گذشته من به ندرت در اين جا در طول روز مشروب خورده ام. ولی درايران عزيز اسلامي، وضع به گونه ای ديگر است. به غير از يکی دو تا فاميل حزب الهی هر جا که رفته ام و هر وقت شب و روز که رفته ام بساط مشروب پهن می کنند. عرق های خانگی که خوردن شان به راستی هم شجاعت می خواهد وهم همت. نمی دانم بو و مزه اش را به چه تعبير کنم. فقط از من قبول کن که به نظر من نوشيدن اش کفاره دارد. ولی خوب، به عوض به نسبت مشروبات وارداتی ارزان تر است. آبجوهای واردائی هم هست که گاه تا 15 درصد الکل دارد و زهر هلال است و بد مزه و تلخ و گس...آنها که وضع مالی شان خوب است ويسکی و جين قاچاق تعارف می کنند و جالب اين که وقتی نمی خوری يا هم پای شان نمی خوری تعجب می کنند. زياد اتفاق می افتد که نه جين شان جين است ونه ويسکی شان ويسکی. نمی دانم چيست. رفته بودم ديدن يکی از بستگان خودم که با عشق و علاقه زياد وسط روز ويسکی آورده بود که نام اش را نشنيده بودم. اولين گيلاس را که سر کشيدم ديدم اين صاحب مرده همه چيز هست غير از ويسکی با منتهای ادب و احترام از نوشيدن بيشتر امتناع کردم. از صاحب خانه اصرار واز من انکار. سر آخر مجبور شدم حقيقت را بگويم که من می ترسم اين مايع را بخورم چون به نظرم ويسکی نمی آيد. رنگ از رخسار ميزبان من ? که فکر می کند من يک ويسکی شناس قهاری هستم- پريد. پيش از آن که من چيزی بگويم شروع کرد به شخصی که من نمی شناختم فحش و بد وبيراه گفتن. وقتی تعجب مرا ديد گفت: می دونی هفته پيش اين فلان فلان شده 24 شيشه يک ليتری از اين زهرمار را به جای ويسکی يه من انداخت.
                            با شيطنت گفتم. خوب مسئله ای نيست. نمی توانی از دست اش شکايت بکني؟ گفت چرا! به شرطی که تو قبول کنی شلاق اش را به کپل تو بزنند.
                            هفته آخری که در ايران بودم رفته بودم به يکی از ييلاقات اطراف تهران که آب وهوای با صفائی داشت وميهمان يکی از دوستان بودم. داماد او که يک طبيب متخصص و يک حزب الهی تمام عيار است هم بود. تا غروب چای نوشيديم و شربت و دراين فاصله دو سه بار دوستم مرا به گوشه ای کشيد و با حالتی بسيار شرمنده عذر خواهی کردکه اگر اين داماد حزب الهی او نبود صفائی می کرديم و ويسکی می خورديم. دلداريش دادم که من درايران بسيار بيشتر از آن چه که برای سلامت من خوب باشد مشروب می خورم و چه بهتر که اين توفيق اجباری را به فال نيک بگيريم. غروب شد و هوا رو به خنکی گذاشت. اولين نسيم شامگاهی که به صورتم زد حرفهای خودم از يادم رفت. بدون اين که به صاحب خانه چيزی بگويم بدون مقدمه رو کردم به داماد او وگفتم آقای دکتر، من يک شبه مهمانم و صد ساله دعا گو و ازاين فرصت ها کمتر گيرم می آيد. من هوس کرده ام کمی مشروب بخورم ولی اگر شما ناراحت می شويد نمی خورم. نمی دانم رودربايستی گير کرده بود يا غافلگير شد يا چي، ولی با اين همه با صورتی مات در حاليکه تسبيح شاه مقصودی اش را ميان انگشت هايش می چرخان گفت: خواهش می کنم. اختيار داريد ( البته می دانی که ده سال پيش اگر اين کار را می کردم حسابم با کرام الکاتبين بود) صاحب خانه که انگار منتظر همين رخصت بود در يک چشم بهم زدن بساط ويسکی را فراهم کرد. يکی دو گيلاس که نوشيدم انگار اندکی پررو شده بودم ( البته می توانی بگوئی پررو تر) رو کردم به داماد حزب الهی دوستم و گفتم آقای دکتر اگر اجازه می دهيد يک جرعه هم برای شما بريزم . محفل دوستانه وخودمانی است و اين نسيم هم اندکی ويسکی می طلبد. دکتر که دست پاچه شده بود اندکی ناز کرد و گفت ای آقا: من و مشروب!! من هيچ گاه مشروب نخورده ام. ولش نکردم وگفتم، درست ولی هر چيزی به يک بار تجربه کردن می ارزد. عيش ما را تکميل کنيد. اجازه بدهيد برای شما هم بريزيم. دردسرت ندهم با اندکی اصرار رضايت داد که امتحان کند. زير چشمی نگاهش می کردم وقتی گيلاس را سر کشيد هيچ نشانه ای ا ز کسی که برای اولين باز مشروب نوشيده باشد نبود. مچ دست اش را قاپ زدم و گفتم. کون گشاد... تو که مشروب خوری! اين ادا و اصول ديگه چيه در می آري؟
                            دکتر شروع کرد به خنديدن و يعد يک مرتبه صدای قهمهه همه مهمانان و صاحبخانه بلند شد.

                            Comment


                            • اغلب سرمايه داران كنونى ايران ريش دارند و تسبيح مى اندازند و بيشتر از قبلى ها قسم دروغ مى خورند. در نيتجه، اين داستان واگذارى ها و خصوصى كردن ها با همه تبليغاتى كه اقتصاد دانان دست راستى مى كنند به واقع يك كوشش سراسرى و ملى شده براى پول شوئى است.

                              من در همه عمرم اين همه زن كه موى سرشان را به رنگ قرمز درآورده باشند نديدم . يكى مى گفت گويا در يكى از تلويزيون هاى سلطنت طلب اين را به عنوان آخرين مد معرفى كرده اند. ? پيش خودت بماند من درلندن اين آخرين مد را نمى بينم، كه آنهم لابد حكمتى دارد.

                              يادداشتهائى از سر بى حوصلگى 4

                              سيروس طبرستانى

                              در يادداشت هاى قبلى برايت نوشته بودم كه وسط ظهر يك روز داغ مرداد به تهران رسيدم. هوا فقط گرم نبود بلكه به نظر مى آمد كه اندكى مه هم دارد كه البته مه نبود بلكه دود و بخار گازوئيل بهم انباشت شده بود كه نفس كشيدن را سخت مى كرد.
                              اگرچه تا حدودى خبر داشتم ولى نكته اى كه در اين سفر توجه مرا به خود جلب كرد اين كه توزيع در آمد در ايران بطور هراس انگيزى از هميشه نابرابرتر شده است. يعنى علاوه بر همة تقسيماتى كه هست، تو بطور كلى دو يا حداكثر سه گروه مى بينى. يك اكثريتى كه زير بار فشار زندگى به راستى دارد خورد مى شود. بين درآمدو هزينه هايش هيچ رابطه اى وجود ندارد. اگر نتواند با دو يا سه كار و مسافر كشى تا نيمه هاى شب اين چاله ها را پركند چاره اى ندارد غير از اين بدون رشوه جواب سلام ات را ندهد.گذشته از بحران سقوط معيارهاى ارزشى كه به نوبه خود بسيار مهم است، علت اصلى گستردگى فساد مالى- در ميان اين اكثريت- اين است كه كميت زندگى اش به مخاطره افتاده است. كرايه خانه كه حرف اش را نزن. خريد خانه كه از آن هم بدتر! يعنى در مورد اين اكثريت، به تحقيق مى گويم كه حقوق شان حتى كفاف كرايه خانه شان را نمى دهد. حالا اگر كسى در اين ميان مريض هم بشود كه ديگر واويلاست. من از بيمارستان هاى دولتى خبر ندارم ولى در تهران همان طور كه برايت نوشتم، سروكارم به يكى از ? بهترين? بيمارستان هاى خصوصى افتاد. با قياس ومقايسه مى توانم بگويم كه اگر اين بهترين است پس واى به حال كسى كه سر وكارش به بدترين ها بيافتد! نمى دانم برايت نوشتم كه به محض ورود به ايران تقريبا زمين گير شدم. دردكمر كه همين طور كش مى آمد تا ساق پايم، ومرا در بد مخمصه اى گذاشته بود. قرار شد با پارتى بازى بروم و يكى از بهترين متخصصان امروز تهران مرا ببينيد. وقتى به بيمارستان تلفن زدم گفتند كه بايد صبح قبل از ساعت 6 بيائى و وقت بگيرى. ديدم اى داد و بى داد كى مى تواند از يك سر تهران شلوغ خودش را قبل از ساعت 6 صبح به يك سر ديگرش برساند! شمارة تلفن دوستى كه در نزديكى بيمارستان زندگى مى كند را پيدا كردم و با پرروئى دست به دامان او شدم كه اگر ممكن است براى من اين زحمت را بكشد. دردسرت ندهم بالاخره با محبت اين دوست براى ساعت 7 بعدازظهر روز دو شنبه اى وقت گرفتم. يك ربع به 7 خودم را به بيمارستان رساندم. ديدم اى دل غافل حداقل سى نفر ديگرهم نشسته اند! به سراغ منشى رفتم. گفت كه تو نفر سى و دومين هستى ولى اول برو حسابدارى. كه منظورش را فهميدم و رفتم حسابدارى . ويزيت دكتر 5 هزارتومان بود كه به پوند و دلار پول زيادى نمى شود ولى اگر درآمدت به ريال باشد كه خوب، اين مبلغ زياد است. جالب است كه هزارتومان آن حق بوق بيمارستان بود براى فراهم كردن اطاق انتظار. به اطاق انتظار برگشتم و پيش خودم حساب كردم كه اگر براى اين 5 هزار تومان آقاى دكتر ده د قيقه صرف هر بيمار بكند من تا ساعت 12 بايد اين جا بمانم. ولى معجزه شد، ده دقيقه به 9 مرا به اطاق آقاى دكتر خواندند. معاينه خودم فكر نمى كنم 2 يا 3 دقيقه بيشتر طول كشيده باشد. دستور عكس بردارى و تست هاى ديگرداد كه براى من حدودا 150 هزارتومانى آب خورد. هر دفعه كه مرا براى دو يا سه دقيقه ديد، هر بار 5 هزار تومانى گرفت و سرانجام با نسخه اى مرا روانه كرد. البته الان ديگر زمين گير نيستم ولى مثل اردك يا پنگوئن راه مى روم.
                              بارى داشتم از فساد مالى مى گفتم. ممكن است بپرسى كه خوب در آن بالاها، كسانى كه نمى دانند با پولهاى شان چه كنند، چرا دست از رشوه خوارى بر نمى دارند؟ اين جا ديگر گمان مى كنم علت اين است كه اين حضرات با تمام تظاهراتى كه به دين دارى مى كنند در ذهن خودشان ترديد ندارند كه داستان آخرت و روزمعاد وحسابرسى و از اين ادعاها، يك سره حرف مفت است. به همين خاطر دو دستى چسبيده اند به اين دنيا. البته اگر ? سهم امام? را هم بپردازند كه ديگر نور على نور مى شود. يعنى هم آن دنيا را خريده اند و هم اين دنيا را.
                              وقتى آن دنيا خبرى نباشد و اين دنياهم، حكومتى داشته باشى كه اگرچه تظاهرات ايدئولوژيك دارد ولى ايدئولوژى ندارد يا چيزى كه قابل خريد و فروش نباشد، ندارد آن وقت اين تصوير غمگين كننده كامل مى شود.
                              و اما از گروه هاى ديگر، مى دانى كه من با دولتى ها كار ندارم و در نتيجه از آقازاده ها كسى را نمى شناسم. ولى پولدارهاى غير حزب الهى كه تعدادشان هم به نسبت كم نيست موجودات به راستى عجيب و غريبى هستند. به شكل و شيوه غريبى پول خرج مى كنند. البته دايم غر مى زنند و اززمين و زمان طلب كاراند. و اما از جمله تحولاتى كه در اين? ام القراى اسلام? اتفاق افتاده اين كه مى توانى تلفن بزنى از جان آدم تا شير مرغ را برايت بياورند. عرق و ويسكى و بطور كلى مشروبات اين طورى معامله مى شود. تلفن مى زنى نيم ساعت يعد با ساك در خانه ات تحويل مى دهند. البته مثل همه چيز ديگرمان اين بازار خاص خود ماست. يعنى وقتى ويسكى مى خواهى معلوم نيست چه نوع ويسكى برايت مى آورند. يعنى مثل خيلى چيزهاى ديگر حق انتخاب ندارى. البته فقط عرق آلات نيست كه اين طورى به در خانه تحويل داده مى شود. الان در تهران مى توانى تلفن بزنى و برايت قرمه سبزى پاك شده و خورد كرده- يا هر غذاى ديگر- را به در منزل بيآورند. بعد مى توانى گوشت گوسفند و يا مرغ را به هر صورتى كه دوست دارى سفارش بدهى. هم برايت قرمه سبزى درست مى كنند و آن را پخته و آماده به در خانه ات مى رسانند وهم اين كه اجزاى آن را جداجدا به تو مى رسانند كه اگر خواستى خودت آن را روى چراغ گاز بگذارى. اغلب خانم هاى اين گروه كه معمولا درس خوانده هم هستند در بيرون از منزل كار نمى كنند و وقتى بر خلاف زمان مادران ما، كار خانگى هم نباشد ? چون به صورت كالا در آمده است- در آن صورت راه براى وقت كشى باز مى شود. فال گيرى و بدن سازى و در مواردى جلسات خدايابى مًد مى شود. تك و توكى را هم ديدم كه كتاب مى خواندند ولى چشمت روز بد نبيند، آنهم چه كتابهائى! راستش راجع به اين تحولات اندكى گيجم. از يك طرف خوشحالم كه انجام اين كارها به عنوان ? وظايف شرعى? زنان دارد مى شكند و اين خودش خوب است. اشكال كار به نظر من اين است كه به جاى اجتماعى شدن، اين كارها به صورت كالا درآمده كه قيمت شان هم زياد است. يعنى در اين مورد هم تو بايد وضع مالى ات به واقع خيلى خوب باشد كه بتوانى از اين خدمات استفاده كنى. به عبارت ديگر، اكثريت زنان به اين بازار دسترسى ندارند.
                              نكته اى كه براى من در طول اين سفر جالب بود اين كه خيلى از آدم هاى معمولى? به ويژه كسانى كه سنى از آنها گذشته است- به واقع كشته ومرده زمان شاه شده اند. طورى از آن دوره سخن مى گويند كه انگار ايران بهشت برين بود واين جماعت كه آمده اند همه چيز به اين صورت نكبت بار شده است. تنها در يك مورد ديدم كه يك راننده تاكسى كه قيافه عبوسى هم داشت پس از اين كه فهميد من يك شبه مهمانم و صد ساله دعاگو شروع كرد به شاه فحش دادن كه اگر آن گور به گور شده مملكت را آن طورى اداره نمى كرد ما گرفتار اين آدم خوارها نمى شديم.
                              يك كمى از وضعيت اقتصاد بگويم و حرف را تمام كنم. يكى از گرفتارى هاى اصلى اين حاكميت اين است كه سياست اقتصادى اش با ديگر سياست هائى كه براى مملكت دارد نمى خواند. يعنى اگرچه يك برنامه گسترده خصوصى سازى دارندو مى خواهند همه چيز را به بخش خصوصى واگذار كنند و براى اين كه اين برنامه حراج ملى را به پيش ببرند از مسئوليت شخصى و فردى سخن مى گويند و كلى هم شعار مى دهند كه افراد بايد در پيوند با مسائل آموزشى و يا بهداشتى مسئوليت قبول كنند و معنا ندارد كه هميشه به دست هاى دولت نگاه كنند و از اين حرفها. و در همين راستا، زياد اتفاق مى افتد كه از وضع مالى بد دولت هم سخن مى گويند و حتى آمار جعل مى كنند. درعين حال، هنوز در گوشه و كنار تهران، تو اتوموبيل هاى مينى بوس اداره حراست يا يك زهر مار ديگر را مى بينى كه خلق خدا را در خيابانها جمع مى كنندو لابد، پس از گرفتن رشوه آزاد مى كنند. حتى در طول اقامت من درتهران به يك مهمانى يورش بردندوجوانى را كشتند چون كوشيده بود كه از معركه بگريزد. يعنى اگر چه بر طبل مسئوليت فردى مى كوبند براى اين كه سياست اقتصادى شان را به مردم حقنه كنند در عين حال، در كوچكترين مسايل شخصى همان مردم مداخله كرده و براى شان دردسر ايجاد مى كنند.
                              و اما در خصوص سياست اقتصادى دولت، بايد سر فرصت برايت مفصل تر بنويسم ولى فعلا به چند نكته اشاره كنم و بگذرم. اغلب مى بينم كه دوستانى كه در باره دولت خاتمى مطلب مى نويسند عمدتا در باره مماشت اش با ماموت هاى شوراى نگهبان و بى عرضگى اش در حوزه هاى سياسى و فرهنگى يا شاهكارهاى ديگرش مطلب دارند و به سياست هاى اقتصادى اش كمتر مى پردازند. اگرچه خاتمى با كلى ادعا و وعده رئيس جمهور شد ولى سياست اقتصادى اش ? اگرچنين چيزى امكان پذير باشد- از سياست هاى رفسنجانى هزار مرتبه بدتر است. هيچ چيزى در آن مملكت نيست كه قابل واگذارى به بخش خصوصى نباشد. البته مى دانى كه ما درايران به حساب سنتى بخش خصوصى نداريم . آن چه كه بخش خصوصى مى ناميم به واقع وابستگان حكومتى اند كه با رابطه اى كه دارند مال واموال مملكت را بالا كشيده اند يا در وجه كلى دلال جماعت اند كه با زندگى انگلى شان در اين اقتصاد بى درو پيكر پول مى سازند. در زمان آن گوربه گور شده هم اين طورى بود و حالا هم به همان نحو، تفاوت اصلى در اين است كه اغلب سرمايه داران كنونى ايران ريش دارند و تسبيح مى اندازند و بيشتر از قبلى ها قسم دروغ مى خورند. در نيتجه، اين داستان واگذارى ها و خصوصى كردن ها با همه تبليغاتى كه اقتصاد دانان دست راستى مى كنند به واقع يك كوشش سراسرى و ملى شده براى پول شوئى است. يعنى آقازاده ها و غير آقا زاده ها كه به يقين با پشت هم اندازى و فساد و بى تعارف دزدى به مال و منالى رسيده اند با خريد اين يا آن كارخانه يا شركتى كه قرار است به بخش خصوصى واگذار شود اين پول هاى ? حرام? را ? حلال ? مى كند و جزو ? كارآفرينان? در مى آيند. حالا بماند روزنامه ها را كه مى خوانى مى بينى با اين كه شمارة ?كارافرينان? دائما افزايش مى يابد ولى به همراه اش بيكارى هم زياد شده است. يعنى ? كارآفرينان? ايرانى به راستى ?مخرب? كاراند تا ? كارآفرين? و داستان اش هم ساده است. اموال قابل نقد شدن را نقد مى كنند و بقيه را به امان خدا رها مى كنند! اگر آمار قابل اعتماد داشتيم خيلى خوب بود ولى براى ديدن بيكارى در ايران آمار لازم نيست. در اغلب خيابانها بيكارى را به چشم مى بينى.

                              Comment


                              • همين طور سردستى به يك مورد از شاهكاراقتصادى اشاره كنم. در چند سال گذشته با تشويق دولت بخش ?خصوصى? در صنعت فولاد سرمايه گذارى كرد و قرار است 29 كارخانه فولاد با سرمايه بخش خصوصى تاسيس شود. 10 كارخانه به ظرفيت 900 هزار تن در سال آماده بهره بردارى است. 8 كارخانه با ظرفيت 1.26 ميليون تن قرار است تا پايان امسال تمام شود و 11 كارخانه ديگر هم درمراحل ابتدائى است . آن وقت دولت آمده و از جمله ورود فولاد را به كشور آزاد كرده است. در طول 6 ماه واردات فولاد 250 درصد افزايش يافته و پيش بينى مى شود كه تا پايان سال 5 يا 6 برابر مى شود. نتيجه اين كه كارخانه داران داخلى همه در معرض ورشكستگى قرار گرفته اند چون فولاد روسيه و قزاقستان و اوكراين از فولاد ايران بسيار ارزان تر است. همين مسئله است در باره بسيارى از صنايع ديگر.
                                داشتم راجع به توزيع نابرابر درآمدها مى گفتم. عده اى ? نه چندان زياد- كه پول بى حساب و كتاب در مى آورند به واقع نمى دانند با اين پول چه كنند. هرجا كه مى روى صحبت از خريد وفروش زمين است. هر جاى مملكت كه امكانات بالقوه اى داشته باشد وارد اين بورس بازى زمين شده است. اگرچه اغلب گناه را به گردن رفسنجانى و خانواده او مى اندازند ولى واقعيت اين است كه همه اين جماعت كه دستشان به دهانشان مى رسد زمين باز شده اند. با آن چنان آب و تابى برايت تعريف مى كنند كه در فلان روستاى لب دريا يا در منطقه كوهستاني، زمينى خريده اند به فلان مبلغ و الان مى توانند همان زمين را دو برابر و يا شايد بيشتر بفروشند. و باورت نمى شود وقتى از من در باره قيمت زمين در انگليس مى پرسيدند و من مى گفتم در اين جا زمين به شكل ايران خريد و فروش نمى شود، طورى عكس العمل نشان مى دادند كه مگر مى شود اقتصادى در جائى باشد و در آن زمين بازى نباشد! واما، قيمت خانه در تهران دارد يواش يواش هم سطح قيمت خانه در لندن مى شود با اين تفاوت كه سطح درآمدها ومزدها در تهران اصلا با سطح درآمد يامزدها در لندن قابل مقايسه نيست. دوستم در شمال تهران ساختمانى را به من نشان دادو گفت در اين مجتمع، آپارتمان مترى 5/2 ميليون تومان است. مى دونى يعنى چى: يعنى حقوق يك معلم براى دو سال! يعنى اگر اين معلم 200 سال كار كند و همش هوا بخورد و كف بريند مى تواند در اين مجتمع يك آپارتمان صد مترى بخرد!! جامعه بى طبقه توحيدى بهتر از اين مى خواهى! دارم سر به سرت مى گذارم. اگر تورم به شيوة كنونى ادامه پيدا كند آن موقع با اين پول آشپزخانه و توالت آن آپارتمان را هم نمى تواند بخرد.
                                و اما نمى دانم خنده دارترين و شايد گريه آور ترين مقوله امروز ايران، فكر مى كنم مقوله حجاب باشد. به شهرهائى كه خواهران زينب به تبعيت از برادران قمه دار، خود را سازمان دهى كرده و به زنان ? بد حجاب? بى احترامى مى كنند سفر نكردم ولي، در بخش شمالى تهران، اين مسئله به حد غير قابل توصيفى مضحك شده است. من در همه عمرم اين همه زن كه موى سرشان را به رنگ قرمز درآورده باشند نديدم . يكى مى گفت گويا در يكى از تلويزيون هاى سلطنت طلب اين را به عنوان آخرين مد معرفى كرده اند. ? پيش خودت بماند من درلندن اين آخرين مد را نمى بينم، كه آنهم لابد حكمتى دارد.
                                بد نيست اين نكته را هم بگويم و بگذرم. لابد درروزنامه ها خوانده اى كه در خصوص مرگ ومير در جاده ها، ايران به مقام اول جهان رسيده است. پس اين را بگويم و اين قصه را تمام كنم. در همين مدتى كه در تهران بودم اين خبر را هم درروزنامه اى خواندم كه در خصوص عمل جراحى پلاستيك بينى- زنان و مردان- هم در دنيا به مقام اول رسيده ايم! باور كن به هر جاى تهران كه بروى سندش را به چشم مى بينى!
                                باز تو بگو كه ايران از بقيه جهان عقب مانده تر است!!

                                Comment

                                Working...
                                X