Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • برخی از ويژگي‌های روانی و رفتاری روشنفکران و روشنگران

    به گمانٍ من در برخوردٍ روانشناسانه و رفتارشناسانه با پديدهٌ روشنفکری و روشنگری بهتر است به چند نکته توجه شود.

    دنيای درون هر روشنفکر و روشنگر، همچون هر انسانی ويژگي‌های فردی ?مستقل و يگانه?‌ای دارد.

    شناخت روشنفکر و روشنگر محصول کنش و واکنش متقابل ذهن او و واقعيت خارجي‌ست، نه صرفاً شناسائی آئينه‌وارٍ واقعيتٍ خارجى.

    روشنفکر و روشنگر از دستاوردهای تحول انسانی و عميقاً اجتماعي‌اند. برخورد منزه‌طلبانه با اين کيفيت ويژه‌ کاري‌ست غيرمنصفانه و غيرعملى.

    لايه يا گروه اجتماعی روشنفکران و روشنگران را يگانگی نسبی ويژگي‌های فکری و رفتاری آن‌ها شکل مي‌دهد. تحليل و برخورد صرفاً طبقاتی کردن با اين مقوله کامل و دقيق نيست. روشنفکران و روشنگران از طبقات مختلف، اقوام و ملل گونه‌گون مي‌آيند. بيشترين روشنفکران و روشنگران از اقشار ميانی (متوسط) جامعه هستند امّا کم نيستند روشنفکران و روشنگران برخاسته از ميان اشراف‌زادگان (مصدق، هدايت، دهخدا و?)، و نيز بسيارند از ميان طبقه‌ی محروم و زحمتکش. آنچه به اين لايه‌ی اجتماعی بيش از هر چيز خصوصيات مشترک مي‌دهد همان يگانگی نسبی فکری و رفتاري‌ست. در کنار خصوصيات مشترک، تمايزها و تفاوت‌های فردی آنان را نيز بايد در نظر داشت و مشخصه‌های هويت فردی و متمايزکننده از ديگر افراد لايه (گروه) نبايد ناديده گرفته شوند. هرکس در اين گروه (لايه) هويت مستقل و يگانه‌ای دارد.

    در بررسی و ارزيابی از جريان‌های روشنفکری و روشنگری (احزاب، سازمان‌ها، تشکل‌های مختلف دموکراتيک و صنفی و?)، در کنار ويژگي‌های داخلی اين جريان‌ها، شرايط سياسي، اجتماعي، فرهنگی و مذهبي‌ی دوران فعاليت آن‌ها را مي‌بايد در نظر گرفت. در غير اينصورت بررسی و ارزيابی واقعي، سنجيده و دقيق از آب در نخواهد آمد.



    آنچه در اينجا به اختصار مورد اشاره قرار مي‌گيرد پاره‌ای از ويژگي‌های روانی و رفتاری برخی از روشنفکران و روشنگران ايرانی است. پرداختن به همه‌ی ويژگي‌های روانی و رفتاری اين لايه (گروه) اجتماعی و علل پيامدهای اين ويژگي‌ها در حوصله‌ی اين گفت و شنود نيست.

    امّا اين ويژگي‌ها کدامند:



    الف: بي‌تعادلى

    افراط و تفريط از ويژگي‌های بسياری از روشنفکران و روشنگران ايرانی بوده و هست. نفی مطلق يا پذيرش مطلق، ديو يا فرشته، سياه يا سفيد، آنهم در جهانی که همه چيزش خاکستريست. ستيز و نفرت نسبت به غرب، مارکسيسم و مذهب يا شيفتگی و عشق به آن‌ها. ديروز شيفته و مبلغ و مروّج ?مونيسم ماترياليستى? و امروز سينه‌چاکٍ ?مونيسم ايدآليستى?. ديروز با اين خيال که همه‌ی ?حقيقت? را در چنگ دارد، و امروز به گونه‌ای ديگر خيالاتى.

    عصبيت و پرخاش‌گری نيز گاه تبلور بي‌تعادلي‌ست.



    ب: حسٍ ممتاز بودن (خود بزرگ‌بيني، خودمحوري، خودخواهي، خود حق‌بينی و?)

    توانائی ذهنی و آگاهی از امور در عرصه‌های مختلف حس نخبه و اليت بودن را در ميان بسياری از روشنفکران و روشنگران سبب مي‌شود. از بالا نگاه کردن و ?اخلاقى? و اتوکراتيک برخورد کردن با مردم، و گروه‌های اجتماعی مختلف بر آسيب‌پذيری رابطه روشنفکران و روشنگران با ساير گروه‌های اجتماعي، و حتی درون خود لايه (گروه) روشنفکران و روشنگران افزوده است. خود حق‌بينی او را به سمت اراده‌گرائی سوق مي‌دهد و نيز تاب نياوردن تعدد و تکثر را حتی در جمع کوچک. زود رنجی طويل‌المدت نيز مي‌تواند ره‌آورد چنين حسی باشد.

    تفرعن، پوشيده‌گوئی و دريده‌گوئی از ويژگي‌های روشنفکر و روشنگر خود بزرگ‌بين مي‌شود. وقاحت را با صراحت و رک‌گوئی عوضی مي‌گيرد.



    ج: کم‌دقتي، کم‌توانی و بدفهمی برخی از روشنفکران و روشنگران در درک مفاهيم و مقوله‌هائی مثل آزادي، دمکراسي، عدالت، توسعه، استقلال، وابستگي، دولت، ملت، طبقه، حزب و? نيز رابطه‌ی ميان اين مفاهيم و مقوله‌ها از مشکلات و موانع جنبش روشنفکری و روشنگری ايران بوده، و هست. به همين دلائل التقاط، يک‌جانبه‌نگری سياسي، شبيه‌سازی و کليشه‌برداري، رونويسِی از تغيير و تحول جوامع ديگر، بومي‌گرائي، پوپوليسم و? را شاهد بوده و هستيم. و نيز بدينگونه است کم‌توانی در نقدٍ ذهنيت دنباله‌روانه، و عقل تابع و متصل.

    برخی از اينان از پرسشگری و سنجشگری فاصله مي‌گيرند و با مغز خويش بر زمينه‌ی تجارب فردی و اجتماعی خويش نمي‌انديشند.



    د: ناهمخواني‌ی گفتار و کردار

    بسياری از روشنفکران دربارهٌ نقش و اهميت تفکر انتقادی پرگوئی و قلمفرسائی فراوان داشته و دارند، امّا همين‌ها به نفی مطلق و يا پذيرش تغييرات سطحی در زمينه‌های مختلف تن داده‌اند. اينان انتقادناپذيرترين‌ها هستند. سکتاريست‌ترين‌ها، ائتلاف و وحدت را تئوريزه مي‌کنند، و جاه‌طلب‌ترين‌ها ضد جاه‌طلبی خود را جا مي‌زنند.

    گاهی نوعی تلاش برای همخوانی کردار و گفتار صورت مي‌دهند، کاری که به ويژه ?روشنفکران سياسى? به آن دست مي‌زنند. فلسفيدن، تئوري‌بافی و توجيح رهنمود و کرداری سياسی برای جا انداختن آن بدون در نظر گرفتن شرايط جامعه.

    بسياری از روشنفکرانی که از ?آزادى? سخن مي‌گويند امّا در محدودهٌ خانواده، محله، محل کار، سازمان اجتماعی و حزب سياسی کرداری مستبدانه و ديکتاتورمنشانه دارند.

    برخی از اينان مبلغان و مروجانٍٍ شيفته‌ی آزادی و پلوراليسم مي‌نمايند، امّا نه فقط مخالفان خود، که ياران و رفقای خويش را تحمل نکرده‌اند و تا حد حذف فيزيکی آن‌ها پيش رفته‌اند؛ (تراژدی پارک اتابک، و تراژدي‌های فراوانٍ کشتارهای درون حزبی و سازمانی و گروهی و? نمونه‌هائی از اين دست‌اند).

    جماعتی از روشنفکران ايرانی کمبود شجاعت در شناخت خويش، و نيز ضعف‌ها و لغزش‌هايشان را با واکنشی ?سياست بازانه? پاسخ مي‌دهند، برای نمونه، انديشه و راهی را برمي‌گزينند که ?مُِد? و تازه‌ترين است تا بگويند تازه‌ترين کالا را در بازار انديشه دارند، و بدينگونه بر برخی ضعف‌ها و لغزش‌ها سرپوش‌های رنگين گذاشته شده است. اين واکنش روانی نوعی گريز از قبول مسئوليت و ?خود قانع کردنٍ? اين نوع از روشنفکران است.

    و با اين همه هنوز امّا حکايت باقي‌ست.
    سرسخن

    نخى که دانه‌هاى زيبا و رنگارنگِ ?تسبيح‌ ِ? روشنفکر و روشنگرى را در کنار هم مي‌نشاند ?آزادانديشى و آزاديخواهى?ست، رنگين‌کمانى رنگ گرفته از تاريخى هزاران ساله که زيباترين و درشت‌ترين دانه‌هايش ?رنسانس? (دوران نوزائى)، رفورماسيون و ?دوران روشنگرى? (عصر خرد)، ?مدرنيته و مدرنيسم?- با دستاوردهائى ارزشمند و گوناگون- هستند.

    بر اين مجموعه صدها نام از سراسر جهان به ويژه از اروپا و امريکا، با ده‌ها تعريف، مفهوم و مقوله، به اندازه تنوع جهان‌بيني‌ها و فرهنگ‌‌هاى موجود در جهان ديده مي‌شود. هر جامعه‌اى نيز دانه‌هاى زيبا و رنگارنگ خود را دارد، که براى نمونه به زيبا دانه‌ى ?جنبش مشروطيت? در ميهنمان مي‌توان اشاره داشت.

    Comment


    • تعريفِ روشنفکر و روشنگر

      روشنفکر (منورالفکر، intelectual) کسي‌ست که داراى فکرِ ?روشن? است. روشنگر (Enlightener/ Enlightened) ، می تواند روشنفکری باشد که فکرِ روشن خود را در گفتار و کردارش باز مي‌تاباند، آن را به ميان مردم مي‌برد و براى بازتاب و تحقق آن در ساختار ذهنى و عينى جامعه تلاش و مبارزه مي‌کند.

      امّا اين فکرِ ?روشن? چگونه فکري‌ست؟

      به گمان من فکرِ ?روشن? فکري‌ست؛

      - خردگرا (عقل باور Rationalist)

      که هر پديده‌اى را با ذره‌بينِ خردِ مستقل، منعطف، پويا و رها از پيشداورى مي‌نگرد. خرد را بنيانِ تفسير، درک و فهم انسان، جامعه و جهان مي‌داند. بيگانه با ?خردِ تابع?، جبر مطلق، مرجعيتِ وحى و احکام آسماني، تعبد و تعصب است.

      خردگرا، نقاد، شناسا، ژرف‌کاو، پرسشگر و جامع‌نگر است. روشِ تفکرش سنجشگرانه است. به اهميتِ نقد و انديشيدنِ علمي، تحليلي، منطقى و تاريخى واقف است.

      روش تجربى را برمي‌گزيند تا انسان، روابط اجتماعي، فرهنگى و اقتصادي‌اش را بازشناسد.

      خردگرا تقدس‌زداست و شکاک، به همه چيز حتى يقين خود شک مي‌کند.

      نقد و تغيير از ستون‌هاى فقراتِ چنين فکرى است.

      خردگرا اجازه نمي‌دهد به نام مذهب و سياست به جاى او فکر شود، و برايش تصميم گرفته شود، و او فقط مُکلف به اجراى آن باشد.

      - فرد باور است، و اينگونه است که خود باور، خوشناسا و خودآگاه‌ست. فرديت‌اش را تبلور وجود اجتماعى ? فرهنگى خود مي‌داند، هر فرد را نيز اينگونه مي‌بيند. به آن حد از خودآگاهى شخصيتى رسيده است که نياز به آقا بالاسر ندارد، به پختگى و بلوغ فکرى دست يافته است. مي‌رود تا به اين پرسش که من کيستم پاسخ مي‌گويد، فرد همه چيز است و در نگاه او قابل ارج و ستايش، فردى که جدا از جامعه نيست و فرديت‌اش در مجموعه‌اى از روابط انسانى و اجتماعى تشخص و هويت مي‌بايد. بين فرديت و ?منيت? فرق مي‌گذارد، منيت برتردانستنِ ?من? از جامعه است و همه چيز براي، و در راهِ ?من? است. فرديت امّا بدون رابطه و درگير شدنِ فرد و جامعه معنا نمي‌دهد.

      - خواستار حاکميتِ آزادانديشى و آزاديخواهي‌ست. و اينگونه است که کثرت‌گرائى (پلوراليسم) از ويژگي‌هاى فکرِ ?روشن? مي‌شود. پذيرشِ اصلِ ضرورتِ تنوع افکار و رفتار، و مدارا و تساهل از عناصر بنيانى اين حاکميت است. صلح‌خواه‌ست.

      - لائيک (سکولار، عرفي‌گرا)ست. خواستار جدائى دين از حکومت است، و اينکه دين از حوزهٌ عمومى به عرصه‌ى خصوصى زندگى انسان‌ها برده شود. و خواستار آزاديِ مذاهب و کيش‌ها، آزاديِ بي‌مذهبى و آزادى انتقاد به مذاهب و کيش‌هاست.

      - عدالت‌خواه و قانون‌گراست، چه در عرصه‌ى اقتصادى و چه در عرصه‌هاى اجتماعى.

      - آينده‌نگر است. با تفکر، بررسى و ريشه‌يابى نقادانه گذشته و حال (به ويژه نقدِ سنت‌ها و نهادهاى سنتى و خرافه‌پرستى)، راهى به سوى آينده مي‌نماياند، راهى به سوى نو شدن و نو کردنِ حوزه‌هاى فکري، رفتاري، اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگى و... پوياست، در حال و اکنون نمي‌ماند.

      روشنگر، روشنفکري‌ست که فکر ?روشنِ? خود را در کردارش باز مي‌تاباند. کنشِ اجتماعيِ روشنفکر پديدهٌ روشنگر را سبب مي‌شود. از خويشتنِ خويش شروع مي‌کند، در خانه، محله، محيط کار، گروه و سازمان و حزب سياسى و تشکل‌هاى مختلف، و در کل جامعه تجلي‌ى فکر ?روشن? مي‌شود. باورمندي‌اش به خرد، فرديت، آزادي، عدالت و توسعه را در کردار خود نشان مي‌دهد. روشنگر با فکرِ ?روشن?اش در هر عرصه‌اى که توان دارد دخالت‌کننده، تلاش‌گر و مبارز است؛ در حوزهٌ فلسفه، سياست و.. فرهنگ‌ساز است. انسانِ تشکل و عمل است و بر پايه‌ى خرد و شعورش عمل مي‌کند. آزادانديشي، آزادمنشي، آزاديخواهى و انسانيت را در رفتار روزانه‌اش حتى باز مي‌تاباند.

      مردم را با مفاهيم و مقولات آزادي، عدالت و توسعه آشنا مي‌کند، آن هم با زبانى قابل فهم براى همگان. مبلغ و مروّج انديشه‌ى نجات فردى با عنايت به رهائي‌ى جمعى از هرگونه سرکوب و ستم است.

      - اين نکته مي‌بايد مورد توجه باشد که از روشنفکر و روشنگر ?موجود مقدس? و "گُلِ بي‌عيب? ساخته نشود. ويژگي‌هاى برشمرده را هيچ روشنفکر و روشنگرى نمي‌تواند به تمامى داشته باشد. نسبي‌گرائيِ مدرن را اينجا نيز نبايد فراموش کرد.



      برخى ديگر از تعاريف و تيپ‌شناسى

      آغاز پيدائى روشنفکر و روشنگر را برخى هم زمان با ظهورِ تاريخ فلسفه و تفکر اجتماعى در جهان مي‌دانند، يعنى قرن‌ها پيش از ميلاد مسيح. در همين رابطه نيز تعاريف و تيپ‌شناسى گونه‌گون از روشنفکر و روشنگر کرده‌اند، و الگوهاى متعدد برشمرده‌اند.

      بيشترينِ صاحب‌نظران امّا دوره رنسانس (نوزايش) را آغاز ظهور روشنفکر و روشنگرى قلمداد مي‌کنند و قرن 17 و 18 را قرنِ شکل‌گيرى جنبش روشنفکرى و روشنگرى مي‌دانند.

      از دوره رنسانس تاکنون، با توجه به دوره‌بندي‌هاى متعدد تعاريف و تيپ‌شناسي‌هاى گونه‌گون از روشنفکر و روشنگر، و روشنفکرى و روشنگرى ارائه شده است. اين دوره‌بندي‌ها مُهرِ ويژگي‌هاى خاصِ فلسفي، سياسي، اجتماعي، اقتصادى و فرهنگى خود را بر پيشانى دارند، و در هرکدام از اين دوره‌ها عام‌ترين و عمده‌ترين ويژگي‌هاى روشنفکر و روشنگر طرح شده است.

      تعدد تعاريف طبيعى به نظر مي‌رسد چرا که روشنفکر و روشنگر مفاهيمى تاريخى و پويا هستند و زادهٌ چالش‌هاى اجتماعى- انسانى و کيفيت ويژه‌اى که خاستگاه‌اش فکر و کردار انسان است، و تغيير و تحول‌پذير در زمان‌ها و مکان‌هاى متفاوت.

      گاه روشنفکر مترادف روشنگر بکار رفته است. گاه روشنگر را متقدم بر روشنفکر دانسته و اينگونه تبيين و تعريف شده‌اند، و روشنگرى متقدم بر مدرنيت و روشنفکرى دانسته شده است و...

      گفته مي‌شود بهترين و جامع‌ترين تعريف را از ?روشنگر? امانوئل کانت، فيلسوف آلمانى قرن 18 به دست داده است.

      ?رهائى انسان از مرحله‌ى خالى و ناپختگى که ساخته و پرداخته‌ى خود انسان است، کاربرد عقل بدون قبولِ راهنمائى و سلطه‌ى ديگرى?

      و يا ?گذار از دوران کودکى و رسيدن به بلوغ فکرى?، ?داراى عقل و خرد مستقل بودن و نيازى به آقا بالا سر نداشتن?، ?جرأت و جسارت دانستن داشتن، که خود مستلزم پرسش است? و... بدينگونه برخى بر اين باورند که انتشارِ جزوهٌ ?روشنگرى چيست؟? اثرِ ?کانت? هويت بخشيدن به مفهوم تاريخى ?روشنفکر? و روشنگر است.

      عده‌اى نيز پايبندى به سه شعارِ ?آزادي، برابرى و برادرى? را، که به عنوان ارزش‌هاى سه‌گانه‌ى ?انقلاب کبير فرانسه? تجلى يافت، ويژگى و نشانِ روشنفکر مي‌دانند.

      هستند کسانى که پيدائى و گسترش مفهوم روشنفکر و روشنگر را در رابطه با دستگيرى سروان ?آلفرد دريفوس? و نامه‌ى سرگشاده‌ى ?اميل زولا? در اعتراض به اين دستگيرى مي‌دانند. اين نامه که با عنوانِ ?من متهم مي‌کنم? منتشر شد بيانيه‌اى نيز پيامد داشت با امضاى 100 نفر از برجسته‌ترين نويسندگان و استادان. در اين بيانيه از ?حقيقت، عدالت و حقوق بشر? دفاع شده بود.

      سپس‌تر روشنفکر و روشنگر به کسى اتلاق شد که خواست نو کردن انديشه و کردار (مدرنيته يا تجدد) و نوسازى بر مبناى مدرنيته و تجدد (مدرنيزاسيون) گوهر انديشگى و کردارش بود.

      و پاره‌اى از اهل نظر ?تعريفِ? روشنفکر و روشنگر را، و نيز برشمردنِ ويژگي‌ها و مشخصه‌هائى براى اين کيفيت ويژهٌ انسانى ? اجتماعى را امرى ?غير روشنفکرى? مي‌دانند.

      نه فقط تعاريفِ متعدد، که برداشت‌ها نيز از مفاهيم و مقولاتى مثلِ خرد (عقل)، انديشه، فکر، ذهن و عين و تقدم و تأخر آن، واقعيت، حقيقت، شناخت، فرد، جامعه، آزادي، عدالت، توسعه، مذهب و... متعدد، و گاه متفاوت بوده و هست.

      در رابطه با ?تيپ‌شناسى?ى روشنفکران و روشنگران، تقدم و تأخر روشنفکرى و روشنگرى و کيفيت و کارکرد متفاوت آن‌ها، اظهارنظرهاى فراوان شده است. در اين ميان به افکار و ديدگاه‌هاى صدها روشنفکر و روشنگرِ بزرگ، همچون اسپينوزا، بيکن، دکارت، هابس، لاک، هيوم، ديدرو، ولتر، روسُو، منتسکيو، کانت، هگل، هاينه، فوئرباخ، مارکس، انگلس، نيچه، سارتر، فوکو و... بسيارى از روشنفکران و روشنگران سياسي، فرهنگى و هنري، و دينى مي‌توان اشاره داشت.

      رنگ‌دانه‌ها و بي‌رنگ‌دانه‌ها ?تقسيم‌بندى يا الگوهاى مختلف? روشنفکرى و روشنگرى نيز در اين مجموعه حکايتى هستند؛

      - روشنفکر کلاسيک، روشنفکر مدرن، روشنفکر پُست مدرن

      - روشنفکر منطقه‌اى (محلى)، روشنفکر جهانى (بين‌المللى)

      - روشنفکر فرانسوي، روشنفکر آلماني، روشنفکر انگليسي، روشنفکر عرب، روشنفکر ايرانى و...

      - روشنفکر فلسفي، روشنفکر سياسي، روشنفکر فرهنگى و هنرى

      - روشنفکر لائيک، روشنفکر دينى

      - روشنفکر قلمرو خاص، متخصص يا حرفه‌اي، روشنفکر قلمرو عمومي، عام يا جنبش اجتماعى

      - روشنفکر آکادميک، روشنفکر کتابي، روشنفکر سُست عنصر، روشنفکر حقيقى و بي‌درد

      و بدينگونه گاه با گرايش غالبِ فلسفي، علمي، سياسي، فرهنگى و... در هر دوره‌ى تاريخى و منطقه‌اي، گاه موقعيتِ اجتماعى و تخصصى (حرفه‌اى)، گاه بيان روانشناسانه و رفتارگرايانه، گاه گروهبندي‌هاى نسلى و دوره‌اى و... روشنفکر و روشنگر تبين، تعريف و طبقه‌بندى شده‌اند.

      در اين ميان امّا آن دانه‌اى که نخ ?آزادانديشى و آزاديخواهى? از آن عبور نکند، به گمان من جائى در اين رنگين‌کمانِ شگفت‌انگيز نداشته و نخواهد داشت.

      Comment


      • دانشجويان آزادانديش و آزاديخواه ميهنمان، روشنفکران و روشنگراني که ساليانِ دراز در مسلخِ دانش‌ستيزي، تاريک فکري و سياهکاري ذبح سلطنتي و اسلامي شده‌اند، بار ديگر با خيزشي شجاعانه جامعه‌ي سياسيِ ايران را به لرزه انداختند. اين خيزش، به عنوان پاره‌اي از جنبش روشنفکري و روشنگري ايران امّا چشم‌اندازي جز ?شکست موقت? پيش‌روي نداشت.

        ويژگي‌ها، خصائل، ضعف‌‌ها، لغزش‌ها و ناتواني‌هاي جنبش دانشجوئي از سوئي، و ددمنشي‌ي چاقوکشانِ حزب‌الهي ـ امنيتي به عنوان بازوي مسلحِ ?دارالجهل?هاي اسلامي طعم تلخ اين ?شکست? را به کام همه‌ي آزادانديشان و آزاديخواهان ريختند. امّا ترديدي نيست که اين دست شکست‌ها و گسستها آتشِ زير خاکستري‌ست که دير يا زود شعله‌ورشدن‌اش تاريک‌انديشي را به زير خواهد کشيد.

        خيزش جنبش دانشجوئي‌ي ماه‌هاي خرداد و تير امسال، همچون جنبش تيرماه سال 1378، چهره‌ي هولناکِ حاکميتِ دينيِ جمهوري اسلامي را بي‌حجاب‌تر از گذشته به جهانيان نماياند. اين خيزش باري ديگر به جهانيان نشان داد که حاکميتِ اسلامي يعني حاکميتِ اعدام، زندان، شکنجه، سنگسار، قمه، چاقو، چماق و زنجير، يعني حاکميتِ انسان‌کُشِ انسانيت‌ستيز.

        آيت‌اله خميني، بنيانگذار اين حاکميت، در سال 1358، پيش از آنکه گُل‌هاي بهار آزادي وطنمان را پرپر کند، دانشگاه‌ها را به "بمب خوشه‌اي" تشبيه کرده بود. او به درستي دريافته بود که جهان، جهانِ دانشگاه‌ها و دارالعلم‌هاست و مدفنِ حوزه‌هاي بنيادگراپرور و دارالجهل‌ها، و به همين دليل تشبيه‌سازي و نگراني‌اش نيز به‌جا بود! جانشينان اين ?تجلي ارتجاع? و بنيانگذارِ حکومتِ ?شقاوت و بربريت? جنبش دانشجوئي را جنبش ?دست‌آموزانِ شيطان بزرگ? و ?بچه سوسول‌ها و بچه ساواکي‌ها? خوانده‌اند. پيش‌تر نيز ?آريامهر? از اين دست غلط‌ها کرده بود و جنبش دانشجوئي را بلواي کمونيستي و فتنه‌ي مارکسيست‌هاي اسلامي و ارتجاع سرخ و سياه ناميده بود، حال آنکه اينان بهتر مي‌دانستند و مي‌دانند که اين جنبش ريشه در لجن‌زار وجود آن‌ها دارد، و تا خشکاندن اين لجن‌آبادها ادامه خواهد يافت.

        سال‌شمار و برخي از ويژگي‌هاي جنبش دانشجوئي



        شايد بتوان پيدائيِ پديدهٌ ?دانشجو? را با ظهور روشنفکر و روشنگر در ميهنمان همزمان دانست. ?محمد کاظم نقاش‌باشي? و ?ميرزا حاجي‌بابا افشار? دو اشراف‌زادهٌ آذربايجاني، نخستين دانشجويان ايراني بودند که به خواست ?عباس ميرزا?ي وليعهد به فرنگ اعزام شدند تا هنر (نقاشي) و طب تحصيل کنند. از همان هنگام اعزام ?برگزيدگان? به شکل گروه‌هاي کوچک و يا کاروان‌هاي سير و سياحت و معرفت به اروپا آغاز شد تا ?دانش و فرهنگ و تمدنِ غرب? بياموزند و ?گرهِ کارِ مملکت بگشايند?.

        ره‌آورد اين دانش‌آموختگان و بازتاب رخدادهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي غرب در جامعه‌مان از عواملي شدند تا چاره‌اي براي برون‌رفت از عقب‌ماندگي‌هاي خفت‌بار انديشيده شود.

        يکي از اولين عرصه‌هاي متأثر از عوامل گفته شده، عرصه‌ي ?تعليم و تعلم? بود.

        ?مدارس رشديه? و ?دارالفنون?ـ به عنوانِ ?نخستين مدرسه‌ي علمي?ـ پا گرفتند. آموزش و پرورش ?مدرن?در کنار آنچه که در مکتب‌خانه‌ها و حوزه‌ها آموخته مي‌شد اندک اندک قد علم کرد، روندي که در جنبش مشروطه توان و سرعتِ بيشتري گرفت، و سرانجام تأسيس دانشگاه تهران را بهمراه داشت.

        رضاشاه با اعزام حدود يکصد محصل با هزينه‌ي دولت به اروپا زمينه‌ي برپائي دانشگاه را مهيا کرد و سرانجام در سال 1313 هـ .ش دانشگاه تهران را بنيان نهاد. اين اقدام اگرچه نياز دستگاه بوروکراتيک و نيز ?شبه مدرنيزه? کردن جامعه به نيروهاي متخصص را برطرف کرد، امّا آنطور که رضاشاه تصور مي‌کرد عرصه‌ي ?قالب‌گيريِ? جوانان براي رژيم غيردموکراتيک و بوروکراتيک‌اش نشد. بهرگونه تأسيس دانشگاه در مجموع اقدامي مؤثر و مثبت در جامعه‌ي ما بود.

        تأسيس دانشگاه تهران با به کارگيريِ اساتيدِ از فرنگ برگشته، افزايش تعداد دانشجويان و آشنائي روزافزون آنان با علوم مختلفه به ويژه علوم اجتماعي، و نيز دگرگوني‌هاي اجتماعي و اقتصادي در جامعه، سبب‌ساز آغاز حرکت‌هاي دانشجوئي با مضامين سياسي و اجتماعي شدند، و از همان هنگام جنبش دانشجوئي و جنبش روشنفکري و روشنگري بستري واحد يافتند.

        برخي نخستين حرکت‌هاي سياسي و اجتماعي دانشجوئي را به پاره‌اي اقداماتِ دانشجويان ايراني در خارج از کشور نسبت مي‌دهند.[1] امّا گفته شده است که نخستين حرکت اعتراضي و تحصن دانشجوئي با مضامين صنفي و سياسي به سال 1314 هـ .ش در دانشگاه تهران اتفاق افتاد، که بي‌رابطه با کشف و دستگيري گروه 53 نفر نبود.

        شهريور سال 1320 اولين گروه فارغ‌التحصيلان دانشگاهي پا به جامعه گذاشتند، جامعه‌اي ملتهب که مي‌رفت تا با برداشته شدن رضاشاه از روي سينه‌اش نفسي تازه کند.

        مداخله‌ي دانشجويان در امور سياسي و اجتماعي در سال 1325 اوج گرفت. در تهران و تبريزـ که دانشگاه‌اش در همين سال تأسيس شدـ مسأله‌ي اشغال ايران، احساسات ميهن‌پرستي و خواست‌هاي ديگر عامل بروز حرکات و اعتراض‌هاي دانشجوئي شد.

        تا سال 1328 تمايلات چپ، گرايش غالب در جنبش دانشجوئي بود، و جنبش تحت تأثير حزب توده ايران، که تنها حزب سياسي و فعال آن زمان بود، قرار داشت. با تشکيل جبهه‌ي ملي در سال 1328، ?ملي‌گرائي? در کنار چپ‌گرائي قرار گرفت. مسأله‌ي نفت و ملي‌شدنِ صنعت نفت و مبارزه با استبداد از کانال مبارزه براي ملي‌شدن صنعت نفت، موضوع اصليِ جنبش دانشجوئي شد، تا آن حد که برخي نهضت ملي‌شدن صنعت نفت را آغاز جنبش دانشجوئي ايران قلمداد مي‌کنند. در آن هنگام ملي‌گرائي با تأثيري که از مصدق و کاشاني مي‌گرفت بر جنبش دانشجوئي غلبه داشت و از چپ‌گرائي پيشي گرفت، ملي‌گرائي‌اي که ?نيروي سوم? را نيز به عنوان يک نيروي چپ با خود داشت.

        بعد از کودتاي 28 مرداد و واقعه‌ي 16 آذر سال 1332، که منجر به کشته‌شدنِ 3 تن از دانشجويان شد، جنبش دانشجوئي و به طور کلي جنبش روشنفکري و روشنگري ايران سرکوب شد. اعدام‌ها و دستگيري‌ها و سرکوب جنبش در اين دوره، جنبش دانشجوئي را به سوي ?راديکاليزه? شدن سوق داد. تا سال 1339هـ .ش، اعدام، زندان و شکنجه پاسخ رژيم شاه به همه‌ي مخالفان سياسي خود، به ويژه دانشجويان معترض بود. سال 1339 با شکل‌گيريِ مجدد و احياي جبهه ملي دوّم، روي کار آمدن دولت اميني و بحث اصلاحات جنبش دانشجوئي و به طور کلي جنبش روشنفکري و روشنگري فعال شد. تلاش جبهه ملي، نهضت مقاومت ملي و بعدتر نهضت آزادي و برخي محافل چپ‌گرا و نيز پاره‌اي عوامل بين‌المللي خيزش جنبش دانشجوئي را در اين سال سبب شد تا آن حد که دانشگاه‌ها براي چندروز به تعطيلي کشيده شدند. از همان هنگام نيز جريانهاي مذهبي و برخي از روحانيون (مثلِ خميني) رد پا بر جنبش دانشجوئي گذاشتند.

        از سال 1342 رژيم شاه با شدت و حدّت بيشتري فشار و سرکوب جنبش دانشجوئي و جنبش روشنفکري و روشنگري را در دستور کار خود قرار داد. اين سرکوب‌ها به گفته‌ي بازرگان که در دفاعيات خود گفته بود: آنان آخرين نسلي خواهند بود که به زبان خوش و از طريق گفت‌وگو و انتقاد با رژيم سخن خواهند گفت، جامه‌ي واقعيت پوشاند. جنبش دانشجوئي تحت تأثير چهره‌هاي برجسته‌اي چون بيژن جزني و مصطفي شفاعيان (از جبهه ملي چهارم) و بسياراني ديگر، و نيز متأثر از جنبش‌هاي مسلحانه در جهان به سوي راديکاليزه شدن و انقلابي‌گري کشيده شد.

        از سال 1342 تا 1356 جنبش دانشجوئي پيشگام مبارزه با رژيم شاه بود. اصلي‌ترين گروه‌ها و سازمان‌هاي ضدقدرت حاکم، گروه‌ها و سازمان‌هاي دانشجوئي بودند، گروه‌ها و سازمان‌هائي که مشي مبارزه مسلحانه و قهرآميز عليه ديکتاتوري شاه را برگزيده بودند. (به استثناي جمعيت مؤتلفه و حزب ملل اسلامي و گروه‌هاي متأثر از جريان‌ها و شخصيت‌هاي سياسي و مذهبي، مثل بازرگان، علي شريعتي، خميني و...) در اين دوره جنبش دانشجوئي پشتيبان مردم در راهِ تحقق خواست‌هايشان نيز بود، که براي نمونه مي‌توان به رخدادهاي مربوط به افزايش قيمت بليط شرکت واحد و سيل جواديه در سال 1349 و... اشاره داشت.

        از اواسط سال 1356 جنبش دانشجوئي اوجي بي‌مانند گرفت، و اين در حالي بود که جنبش اهل قلم آزادانديش و آزاديخواه (متشکل در کانون نويسندگان ايران و يا گروه‌هاي ديگر)، و نيز ساير تشکل‌هاي صنفي و دمکراتيک، و شخصيت‌هاي جنبش روشنفکري و روشنگري بر دامنه‌ي فعاليت‌هاي ضدديکتاتوري و آزاديخواهانه‌ي خود افزوده بودند.

        دوران ?انقلاب بهمن? و چند ماهِ ?بهار آزادي? دانشگاه‌ها و مدارس عالي ستاد سازمان‌هاي سياسي، به ويژه سازمان‌هاي چپ‌گرا شدند. اگرچه مذهبيون نيز پايگاه‌هاي خود را در دانشگاه‌ها و مدارس عالي برپا کرده بودند و دانشگاه‌ها صحن ?نماز جمعه?هايشان شده بود امّا تمايل و گرايش غالب بر فضاي جنبش دانشجوئي ?انديشه و کردارِ چپ? بود. در اين دوره نوعي ?تکثرِ سياسي? در فضاي جنبش دانشجوئي به چشم مي‌خورد، که ريشه در ?پلوراليسم? و پذيرش آن نداشت.

        اشغال سفارت امريکا در آبانماه سال 1358 به وسيله‌ي ?دانشجويان پيرو خط امام? به منزله‌ي غلبه‌ي گرايشِ ?خط امام? بر سازمانهاي چپ و مجاهدين، و برکلِ جنبش دانشجوئي بود. اين اقدام برخي از ?نخبگانِ خاموش?، که به تعبير حضرات ?دنيا را تکان داد?! بيش از هرچيز تلاش براي پيشي گرفتن از جريان‌هاي چپ و مجاهد و ليبرال بود. در واقع نوعي رقابت و جبرانِ عقب‌ماندگي‌ي ضدامپرياليستي!. اين حرکت که مورد حمايتِ بخشي از مردم قرار گرفت، فدائيان و مجاهدين را غافلگير و گيج کرد، بخش بزرگي از آنان به تائيد و حمايت از اشغال سفارت امريکا برخاستند.

        Comment


        • انقلاب فرهنگي?ي اسلامي در ارديبهشت‌ماه 1359 با هدف سرکوب و ?پاکسازي?ي دگرانديشي در دانشگاه‌ها و جنبش دانشجوئي برپا شد. ?انقلابي? که برچيدنِ خونين بساط گروه‌ها و سازمان‌هاي سياسي از محيطِ دانشگاه‌ها،کنترل فعاليت سياسي در دانشگاه‌ها و شکل‌دادنِ انجمن‌هاي اسلامي دانشجوئي و ?دفتر تحکيم وحدت? و تعطيلي دانشگاه‌ها دستاوردش بود.

          از سال 1361 تا پايان جنگ عراق و ايران، و به ويژه مرگ خميني (1368 هـ . ش) جنبش دانشجوئي، جنبش دانشجويانِ حزب‌الهي بود، که جنگ و سرکوب دگرانديشي در دانشگاه و جامعه ملکه‌ي فکرشان بود. جنگ و خميني دانشجويان حزب‌الهي را متحد کرده بود. کنار رفتن هاشمي رفسنجاني که با ?شعار سازندگي? روي کار آمده بود صف‌بندي‌هاي درون جنبش دانشجوئي را که دگرگوني‌ها و تغييراتي درون‌شان بوجود آمده بود، آشکار کرد. دانشجويان حزب‌الهي به ?چپ? و راست بدل شدند، ?چپ?هائي که به دنبال اصلاحات بودند، و راست‌هائي موافق اقتدارگرائي. و به اين دليل که وزنه به سوي ?چپ?ها سنگيني مي‌کرد جناح راست حکومتي تشکل‌هاي راستِ دست‌ساز نيز بوجود آورد. ?دفتر تحکيم وحدت? و انجمن‌هاي اسلامي امّا اندک اندک رو به سوي تغيير، تصحيح و اصلاحات گذاشتند.

          جنبش دانشجوئي از آن هنگام وارد مرحله‌اي تازه شد، و بتدريج بخشي مستقل از حاکميتِ ارتجاع، خواست‌هاي صنفي و سياسي دموکراتيک خود را مطرح کرد.

          پس از سال 1370، به ويژه از سال‌هاي 74 و 75، با پديدآمدنِ نوعي ?فضاي باز سياسيِ اسلامي? و طرح شعارِ ?توسعه سياسي? جنبش دانشجوئي، در کنار ?جنبش اهل قلم? پيشتاز مبارزه با حکومت اسلامي شد، که اوج‌ها و خيزش‌هاي اين جنبش در تيرماه سال 1378 و خرداد و تيرماه سال 1382 اتفاق افتاد.



          زمينه‌هاي پيدائي جنبش دانشجوئي



          ?جنبش? حرکت جمعي و فراگير، يا فعل و انفعال جهت‌دار حول خواست‌هاي مشخص با اهدافي معين است. جنبش دانشجوئي بيش از هرچيز بازتاب انديشه و کردار دانشجويان است، و مي‌بايد باشد. در اين ميان پاسخ اين پرسش که ?دانشجو? چه ويژگي‌هاي رواني و رفتاري دارد؟ را بايد يافت.

          اگر بتوان دانشجويان را يک ?صنف? قلمداد کرد، ترديدي نخواهد بود که اين صنف همگون نيست. دانشجويان از طبقات و لايه‌ها و گروه‌هاي اجتماعي متفاوت هستند و وجه مشترک آن‌ها دانشجو بودنِ آن‌هاست. هرکدام از آن‌ها نيز ويژگي‌هاي فردي، رواني و رفتاري خاص خود را دارند.

          عنصر جواني، انرژي‌زائي و تحرک از ويژگي‌هاي برجسته دانشجوست. جواني که پرانرژي‌ترين و پرتحرک‌ترين سال‌هاي زندگي‌اش را در محيط دانشگاه سپري مي‌کند. اکثراً مجرد هستند و تعهدات زندگيِ متأهلي را ندارند. مخارج تحصيل و زندگي‌شان يا از طريق خانواده تأمين مي‌شود و يا وام‌هاي تحصيلي، و کارهاي نيمه‌وقت، بهمين دليل از دست‌دادنِ شغل و بيکاري مسأله‌ي اصلي زندگي‌شان نيست. روحيه‌ي محافظه‌کاري به دلايل گفته شده در آن‌ها کمتر است (به ويژه در دانشگاه‌هاي دولتي). استقلال‌طلبيِ شخصي در آن‌ها قدرتمند است. وقت و فراغت و شرايط بهتري براي مطالعه و آشنائي با حوزه‌هاي مختلف معرفتي دارند، و در موقعيتي قرار دارند که مي‌توانند که آموخته‌ها و دريافت‌هاي خود را به بحث و کنکاش بگذارند.

          عنصر دانش و آگاهي در دانشگاه، در ذات خود اعتراض و درگيري با ارتجاع را پرورش مي‌دهد. و از اين زاويه است که ارتجاع دانشگاه را دشمن خود و ?مرکز فساد و فحشا? مي‌داند. همين عنصر دانستن و دانش است که دانشجو را مخالف سرسخت استبداد و خودکامگي مي‌کند.

          عنصر جواني و دانش و آگاهي، در ارتباط با شرايط محيطي زندگي دانشجو را آرمان‌گرا، به سوي اصلاح‌گرائي، و در بيشتر مواقع به سوي انقلابي‌گري و افزايش روحيه‌ي راديکاليزاسيون و يا ستايش قهر و طغيان عليه‌ي نهادهاي پوسيده اجتماعي مي‌کشاند.

          هر اندازه دانشجو به جرگه آزاديخواهي، انديشيدن، تفکر انتقادي، خردگرائي و تقدس‌زادئي از مجموعه‌ي پديده‌ها و مقوله‌هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي نزديک‌تر شود خود را به عرصه روشنفکري و روشنگري نزديک‌تر کرده است. پيدائي روشنفکريِ ديني در محيط دانشگاه نيز بر سياسي‌ترشدن جنبش دانشجوئي افزود. جرياني که مهدي بازرگان و علي شريعتي و دکتر سروش را مي‌توان چهره‌هاي شاخص‌اش دانست.

          تبديل خواست‌هاي صنفي دانشجويان به خيزش‌ها و جنبش‌هاي سياسي و اجتماعي علاوه بر ويژگي‌هاي برشمرده، محصولِ حاکميت‌هاي مستبد و ساختارِ سياسي عقب‌مانده و يا به قول‌هائي ?انسداد سياسي و جوامع بسته است? و بيانگر نارضايتيِ روزافزون. اين تبديلِ سريع در جوامعي صورت مي‌گيرد که بدليل فقدان توسعه سياسي، حزب و تشکل سياسي مستقل وجود ندارد و جنبش دانشجوئي به عنوان يک جريان اجتماعي گاه نقش ?پيشتاز? را در اين جوامع بازي مي‌کند. در جوامع دموکراتيک جنبش دانشجوئي بيش‌تر نقش يک تشکل صنفي و دموکراتيک را ايفا مي‌کند، جنبشي گذرا و تشکلي همچون ساير تشکل‌هاي صنفي و دموکراتيک در يک جامعه‌ي مدني‌ست که بحران‌ها و تشنجات ملي و بين‌المللي آن‌ها را به کنش و واکنش وا مي‌دارد.

          کميت دانشجويان و تجمع آن‌ها در يک محيط، محيطي که جو غالب رواني و رفتاري‌اش مبارزه‌جوئي، تلاش براي همبستگي در برابر موانع، ابتکار عمل و تقابل با گذشته‌گرائي‌ست، زمينه‌ساز پيدائي‌ي جنبش‌هاي دانشجوئي‌ست (گفته شده است که به هنگام انقلاب بهمن چيزي حدود 10 تا 15 هزار دانشجو در ايران وجود داشت، در حاليکه اين رقم در سال 1376 به حدود 5/1 ميليون دانشجو رسيد). ترکيب اين کميت نيز بي‌تأثير نيست. دانشجويانِ برخاسته از اقشار مياني و فقير جامعه ?راديکال?تر از فرزندان خانواده‌هاي ثروتمند هستند. (رايگان شدن تحصيل و ويژگي‌هاي دانشگاه‌هاي دولتي از يک‌سو، و تجربه‌هاي دانشگاه ملي و دانشگاه آزاد اسلامي از سوي ديگر بيانگر اين تفاوت بوده و هستند.)

          تجربه جنبش دانشجوئي ايران نشان مي‌دهد که هر هنگام کميتِ دانشجويان وزنه‌اش به سوي جوانانِ اقشار مياني و فقير سنگين‌تر شده است، جنبش دانشجوئي خصلتي سياسي‌تر و راديکال‌تر به خود گرفته است.



          پاره‌اي از خصلت‌ها و مشخصات



          اعتراض از اصلي‌ترين خصلت‌هاي جنبش دانشجوئي‌ست، جنبشي که صداي اعتراض، و وجدان بيدار جامعه‌ي ما بوده و هست. اعتراض‌هائي که در آغاز با طرح خواست‌هاي صنفي شروع شده امّا به سرعت خصلت اعتراض سياسي و فرهنگي به خود گرفته است. وضعيتِ خوابگاه‌ها، غذا، شرايط زندگي در محيط دانشگاه، کيفيت آموزش، واحدهاي درسي، نمره، کتاب، شهريه و حداکثر امور سياسي و مديريت در محيط دانشگاه به بيان انديشه و رفتار سياسي و اجتماعي بدل، و تبلور خواست‌هاي سياسي و اجتماعي شده است. که خواست آزادي، عدالت و توسعه سياسي اساسي‌ترين آن‌ها بوده، و هست.

          جنبش دانشجوئي امروز مخالف انحصارطلبي حاکميت ديني در همه‌ي عرصه‌ها، به ويژه عرصه آموزش است. دانشجوي آزادانديش و آزاديخواه سيستم آموزشي‌اي دمکراتيک مي‌خواهد نه ايدئولوژيک و تک‌صدائي. در همين رابطه خواستار خودمختاري و خودمديريت دانشگاه‌هاست، در واقع کنترل تعليم و تعلم در دانشگاه مي‌بايد در اختيار دانشگاهيان باشد و مبتني بر انديشه و رفتار علمي و انساني.

          خواستار حاکميت قانون است، و خواستار آزادي‌ي اصلي‌ترين نهادهاي جامعه‌ي مدني، همچون مطبوعات و ساير رسانه‌هاي جمعي، تشکل‌هاي سياسي و صنفي و... ضد خشونت است. خواستار تأمين حقوق دمکراتيک مردم است، و بي‌زار و ستيزنده با فقر و بي‌عدالتي.

          خواست‌هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي، کمتر مواقعي به طور مستقل از سوي جنبش دانشجوئي طرح شده است. در بيشترينِ مواقع اين جنبش وابسته به احزاب، سازمان‌ها و شخصيت‌هاي سياسي و مذهبي بوده، و به نوعي از بيرون از دانشگاه رهبري و هدايت شده است. گاه وزنه‌ي بخش‌هائي از جنبش روشنفکري و روشنگري بر جنبش دانشجوئي چربيده است و برآن تأثير گذاشته (تأثير کانون نويسندگان ايران از اواسط سال‌هاي 1356 بر جنبش دانشجوئي و کل جنبش روشنفکري و روشنگري ايران)، و گاه امّا جنبش دانشجوئي مرکز ثقل شده و بر کل جنبش روشنفکري و روشنگري تأثير گذاشته است (خيزش‌هاي سال‌ها و ماه‌هاي اخير دانشجوئي)، و گاه حتي دانشگاه خود بستر پيدائي و رشد سازمان‌ها و گروه‌هاي سياسي بوده است (فاصله‌‌ي سال‌هاي 1343 تا اواسط 135.

          جنبش دانشجوئي ايران در طول تاريخ حيات‌اش، در بيشترين مواقع تبلور ايده‌هاي پيشتاز و نبض حيات سياسي جامعه بوده است، و از هر فرصتي براي رساندن صداي اعتراض‌اش بهره برده است. اين جنبش که با انديشه چپ متولد شد، و با همين انديشگي در کنار ملي‌گرائي، و روشنفکريِ ديني رشد کرد، و در دوره‌هائي ارتجاع سلطنتي و ديني بر پيکرش زخم‌ها نشاندند، امروز مي‌رود تا خصلت و مشخصه‌ي پلوراليستي و عدالت‌طلبانه بخود بگيرد.

          با اين همه آنچه که در زمرهٌ برجسته‌ترين مشخصه‌ي جنبش دانشجوئي‌ي سال‌هاي اخيرِ ميهنمان است اينکه؛ دانشجو از خود و جنبش‌اش ?تعريف? به دست داده است. دانشجوي آزادانديش و آزاديخواه، به عنوان يک روشنفکر و روشنگر، و جنبش‌اش به عنوان بخشي از جنبش روشنفکري و روشنگري ايران، چه با ويژگي صنفي ـ دمکراتيک، و چه فرهنگي ـ سياسي، جنبش کسب قدرت سياسي نه هست و نه مي‌تواند باشد. مشخصه‌اي که در تعيين شعارها، تاکتيک‌ها و استراتژي‌ جنبش، مؤثر و پراهميت بوده، و خواهد بود.

          Comment


          • جنبش‌هاي دانشجوئي و اثربخشيِ آن‌ها



            تغير ماهيت و ساخت آموزش و پرورش، پيشرفت‌هاي علمي، تکنولوژيک و صنعتي، و تبديل علم به نيروي بلاواسطه‌ي مولد، نقش دانشجويان را در بروز تحولات اجتماعي و اقتصادي افزايش داده است. اين اثرگذاري را دخالتِ هرچه بيشتر کار فکري در پروسه‌ي توليد بيشتر کرده است.

            کميت روزافزون دانشجويان و تمرکزشان در شهرهاي بزرگ، آگاهي آنان از مسائل سياسي، اجتماعي و فرهنگي در سطح ملي و بين‌المللي نيز سبب شده‌اند تا دانشجويان در بسياري از جوامع منشا اثر و تحولات گسترده‌اي باشند.

            جنبش دانشجوئي سال 1968 در چکسلواکي، فرانسه، آلمان غربي، بلغارستان، ايتاليا، ژاپن، امريکا، مکزيک، پاکستان، مصر و... که بيش از هرچيز متأثر از ?چپ نوين? و ضداستالينيسم و ديکتاتوري، جنگ سرد، سلاح‌هاي اتمي و... بود، نقش سياسي اين جنبش را پيشاروي جهانيان قرار داد.[2] در ايران جنبش دانشجوئي ويژگي‌هاي ديگري را باز مي‌تاباند، که در اوج ارتقاءاش در کنار مبارزه با خودکامگي خواستار مشارکت در امور جامعه و مهندسي اجتماعي و ساختن جامعه‌اي بهتر بوده و هست.

            امروز دانشجويان علاوه بر نقش علمي‌شان، در زدايش اختناق و استبداد نيز نقش‌آفرين‌اند. دانشگاه‌ها بستر پرورش و پيدائي‌ي روشنفکران و روشنگراني هستند که علاوه بر آزادانديشي و آزاديخواهي، در عرصه‌ي کار تخصصي و حرفه‌اي نيز بشريت را به سوي سعادت و تعالي سوق مي‌دهند. هرآنجا که دانشجو به روشنفکر و روشنگر بدل شده است و پس از پايان تحصيل‌اش خود را در ?دانشگاه جامعه? يافته، و آگاهي و انديشگي‌اش را به ميان مردم برده و يا از آنان بهره برده نقشي بزرگ در انتقال آزادانديشي و آزاديخواهي به مردم ايفا کرده است، و به قولي نقش تسمه نقاله‌ي جنبش روشنفکري و روشنگري، و مردم را بازي کرده و پويائي دروني‌اش را باز تابانده است.



            علل ناپايداري و گسست جنبش دانشجوئي



            دانشگاه‌ها پايگاه‌هاي جنبش دانشجوئي‌اند، امّا نيروي اين پايگاه‌ها نيروهائي ?موقت?اند. دانشجو پس از مدتي دانشگاه را ترک مي‌کند، و نسلي ديگر جاي آن را مي‌گيرد. اين جابجائي اگرچه در مجموع به سود جنبش دانشجوئي نيست امّا در شرايطي مؤثر و مثبت افتاده است (جابجائي دانشجويان حزب‌الهي با نسلي که با بنيادگرائي و عقب‌ماندگي فاصله گرفته است، به ويژه بعد از سال‌هاي 1368 هـ .ش). ويژگيِ ?موقتي? بودن امر سازماندهي، انسجام و رهبري اين جنبش را دچار مشکلاتي کرده است. فقدان تشکل دانشجوئي، به ويژه تشکل مستقل، نبود هدف و برنامه‌ي مشخص، فقدان رهبري، خودجوشي، شعارهاي گاه نامتجانس، کمبود وجوه اشتراک در خواست‌هاي اجتماعي و فرهنگي، و گاه سياسي، ناشکيبائي، ماجراجوئي، سطحي‌نگري، فرصت‌طلبي و واکنش‌گرائي صرف در قبال رويدادها از معضلات اين جنبش هستند.

            به ندرت پيش آمده است که جنبش صنفي و سياسي دانشجوئي به تحول بنيادين سياسي و اجتماعي در جامعه پيوند خورده باشد. تنها در جوامع دمکراتيک است که دانشجو پس از پايان تحصيلات‌اش جذب نهادهاي مدني مي‌شود و به اين ترتيب در ياري رساندن به دستيابي به تحول سياسي و اجتماعي نقش ايفا مي‌کند.

            علل جنبش دانشجوئي را برخي ?کشمکش نسل‌ها?، ?شکاف نسل‌ها? و ?پدرکُشي سمبليک? دانسته‌اند. اما هر عنواني بر آن‌ نهاده شود، نمي‌تواند نافي‌ي اين واقعيت باشد که اين جنبش، جنبشي اجتماعي‌ست که ريشه در مسائل و مشکلات اجتماعي دارد، و تا هنگام که چنين مشکلاتي وجود داشته باشد اين جنبش به حيات خود ادامه خواهد داد حتي ?ناپايدار و گسست‌ناپذير? و در فقدان پيروي از يک دستگاهِ منطقي‌ي واحد.

            جنبش دانشجوئي بر اين واقعيت نيز مهر تائيد زده است که در جوامع استبدادزده اين جنبش اگرچه ظاهراً پديده‌اي ادواري و گهگاهي مي‌نمايد امّا در مضمون خويش جنبشي پيگير و مداوم بوده است.



            وظايف ما در خارج از کشور (چند پيشنهاد)

            ? تلاش براي جلب حمايت دانشجويان و کارکنان دانشگاهيِ غيرايراني در جهان، بويژه جنبش‌هاي صنفي و سياسي دانشجوئي در جهان.

            ? جلب حمايت دانشجويان ايراني در خارج از کشور. کوشش براي شکل‌گيري تشکلي از محصلين و دانشجويان ايراني در خارج از کشور

            ? تلاش براي جلب حمايت سازمان‌ها و تشکل‌هاي جهاني مدافع حقوق صنفي و دمکراتيک دانشجويان، سازمان ملل و سازمان‌هاي مدافع حقوق بشر.

            ? تلاش براي جلب حمايت همه‌ي ايرانيان آزاديخواه در خارج کشور در دفاع از خواست‌هاي صنفي و سياسي دانشجويان. مي‌بايد همه‌ي ايرانيان خارج از کشور صداي دانشجويانِ آزادانديش و آزاديخواه وطنمان شويم و به اَشکال مختلف اين صدا را بگوش جهانيان برسانيم، تا از سوئي حاکميت ارتجاع را بيشتر افشا کنيم و از سوئي ديگر حمايت جهانيان را در دفاع از جنبش دانشجوئي جلب نمائيم. ما بايد به جهانيان بگوئيم که جنبش دانشجوئي ايران و کل جنبش روشنفکري و روشنگري ايران جنبشي صلح‌‌طلب و ضد خشونت است، و اين رژيم خشونت‌طلب و تروريست جمهوري اسلامي‌ست که جنبش آن‌ها را به خشونت و ترور مي‌آلايد.

            ? کوشش براي گسترش پيوند جنبش دانشجوئي و کل جنبش روشنفکري و روشنگري ايران با مردم، و خواست‌هاي دمکراتيک مردم، و نيز با ايرانيان خارج از کشور.


            [1] - جنبش دانشجويان ايراني در خارج از کشور از همان هنگام که اعزام دانشجو به خارج از کشور گسترش يافت، به شکل اوليه و جنيني، آغاز شد، و تا انقلاب بهمن چون پاره‌اي از پيکر جنبش دانشجويان در ايران فعاليت داشت. گروه‌ها و جمع‌ها و سازمان‌هاي مختلف در کشورهاي جهان شکل گرفت، امّا بزرگترين و مؤثرترين آن‌ها ?کنفدراسيون جهاني محصلين و دانشجويان ايراني (اتحاديه ملي)? بود که از ارديبهشت سال 1339 (آوريل 1960) تا انقلاب بهمن فعاليت داشت. مبارزه با رژيمِ خودکامه‌ي شاه اصلي‌ترين حوزهٌ فعاليتِ کنفدارسيون بود.

            [2] ـ جنبش دانشجوئي در جهان با جنبش محصلينِ دبيرستان‌ها درآميخته بود، و هست. ?کميته‌هاي عمل در مدارس? در حوادث ماه‌هاي مه ـ ژوئن سال 1968 فرانسه ـ پاريس، نقش مؤثري در تقويت و گسترش جنبش دانشجوئي ايفا کردند، و همينگونه بود در کشورهاي نامبرده، و نيز ايرانِ خودمان.

            Comment


            • Comment


              • از زمانی که جنگ در عراق شروع شد و حتی قبل از آن ما تلاش کرده ايم با اعتراضات عمومی خود وضعيت را تغيير دهيم اما متاسفانه نه تنها اين جنگ تمام نشد بلکه جنگ ديگری مردم ايران و بشريت را تهديد می کند. موضوع بر سر نظم نوين آمريکاست. که از افغانستان شروع شد و از عراق گذشت و حال نوبت ايران است و بعد از ايران نوبت مناطق ديگر. جنبش های آزادی بخش بسياری در منطقه چون جنبش آزاديبخش فلسطين تحت فشار های بسيار قرار داشته و دارند.هدف آمريکا ربودن ذخاير طبيعی و نفت منطقه است. به اين لحاظ هم انواع پايگاه های نظامی آمريکائی در اين منطقه برقرار شده است. در دريای سياه و عمان و کرتا و .... پايگاه های نظامی آمريکائی وجود دارند که بايد برچيده شوند. در لهستان 3 پايگاه نظامی وجود دارد. آمريکا تلاش دارد نقشه از مراکش تا قرقيزستان را تغيير دهد.
                اروپا هم از آنجا که حرف اول را آمريکا می زند از آمريکا پيروی می کند. ما بايد اعتراضات سراسری مان را در سطح جهان گسترش دهيم و بر عليه اين سياست های ضد بشری کاری فعالانه کنيم. ما بايد به اتحاديه اروپا فشار بياوريم تا در قانون اساسی جديد اروپا مليتاريزه شدن اروپا حذف گردد. ما به هيچ وجه از مليتاريزه شدن اتحاديه اروپا پشتيبانی نمی کنيم و در مقابل آن می ايستيم. مليتاريزه شدن اروپا به مفهوم دخالت نظامی در بالکان ، در افغانستان ، عراق و ايران و .... است. بايد پايگاه نظامی سودان منهدم شود. آمريکائی ها با اين پايگاه ها اهداف سياسی و نظامی و اقتصادی خويش را به پيش می برند. تسليحات نظامی بسياری چون ناوهای جنگی و هليکوپتر های جنگی در اين پايگاه نظامی مستقرند. از 5 سال پيش و از زمان جنگ 6 روزه و از زمان حمله به عراق و افغانستان اين پايگاه های نظامی بخشی از شبکه نظامی آمريکائی است که در کل منطقه پخش شده است و برای آمريکا از اهميتی حياتی برخوردار است. آمريکا در حال حاضراز همين پايگاه ها بر عليه ايران عمليات جاسوسی می کند که بتواند برنامه نظامی خويش را در باره ايران پياده کند. در يونان هم دولت اجازه داده که آمريکا در يونان پايگاه نظامی داشته باشد که گويا حتی از تسليحات اتمی برخوردار است.آمريکا به خرج مردم يونان می خواهد اهداف خويش را پيش برد. ما تلاش می کنيم تا آنجا که می توانيم بر عليه اين موقعيت پيش رويم و مبارزه کنيم. ما مصمميم که به حضور آمريکائی ها در يونان خاتمه دهيم. ما می دانيم که عملکردهای آمريکا به نفع مردم يونان نيست و باعث می شود که به وضعيت اقتصادی مردم فشار وارد شود و آنها زير اين فشار زجر می کشند. ما در جهانی جهانی سازی شده زندگی می کنيم که سرمايه داری از اهداف اصلی اش نظاميگری است. آنها دايره ای مرگ آور به وجود آورده اندو مشکل کردها و مشکل ترکيه و بطور کل مشکل جنگ و..... ما هيچ راهی ديگر نداريم جز مبارزه با امپرياليسم و مبارزه با سياست های اقتصادی اجتماعی و نظامی آمريکا و اتحاديه اروپا . مردم اروپا و مردم جهان بايد بر عليه اين اوضاع اعلام جنگ کنند. بله ما هيچ راهی ديگر نداريم. مسئله بر سر مرگ و زندگی ماست. سرمايه داری و نئوليبراليسم می خواهند تمامی شاهرگ های زندگی بشريت را قطع کنند. ما بايد با مبارزه مان و اعلام جنگمان بر عليه اين سيستم و شرايط بر خيزيم. ما احتياج به جنبشی يونانی داريم که به هيچ بيگانه ای اجازه ندهد در امور کشورمان دخالت کند. سرنوشت ما بدست خودمان رقم خواهد خورد.

                سخنران جنبش صلح ايتاليا
                ايتاليا يکی از بزرگترين متحدين آمريکاست. 1944 که آمريکا به ايتاليا آمد اين اتحاد شروع شد. ما 28 نقطه محوری ناتو در ايتاليا داريم. دولت و ارتش ايتاليا يار آمريکا در عراق است. ايتاليا 6 کماندوی نظامی در افغانستان دارد. بنابراين ايتاليا در اين جنگ نظامی عميقا فرورفته است. در ايتاليا تسليحات نظامی عظيمی توليد می شود. ايتاليا مهمترين توليد کننده هليکوپترهای جنگی آگوستا است. ايتاليا کشوری است که نقش در توليد تانک های جنگی مهم دارد. ايتاليا می خواهد قدرت نظامی خويش را نشان دهد به اين لحاظ هم در عمليات نظامی شرکت می کند. ما مخالف عمليات دولت ايتاليا در افغانستان و عراق می باشيم. با توجه به اين تسليحاتی شدن ايتاليا بعد از 11 سپتامبر می بينيم که ايتاليا بر عليه کسانی که مخالف اين نظامی شد ن می باشند و بر عليه آن مبارزه می کنند سخت عمل می کند. در ايتاليا پليس هر کاری را انجام می دهد تا خارجی ها را آزار دهد. دولت ايتاليا دشمن هر شهروند مسلمان است و مسلمانانی را که در ايتاليا زندگی می کنند، آزار می دهد. پليس تحت نام تروريسم هر کسی را دستگير می کند و اذيت می کند. در ايتاليا 4 محور استراتژيک وجود دارد. نيروی های زميني، هوائی و دريائی ايتاليا در ترکيه مستقرند و از آنجا به راحتی می توانند به ايران حمله کنند. اولين وظيفه هر کسی که مخالف مليتاريسم است اين است که با وجود اتم در جهان مخالفت کند. همه بايد بدانيم اولين قدم اين است که در خاورميانه و اطراف اقيانوس مديترانه سريعا بايد خلع سلاح اتمی صورت پذيرد.
                در ايتاليا تاسيسات اتمی تا حالا جان بسياری را ربوده است. در ساردين که اوران غنی شده وجود دارد تعداد بسيار زيادی مبتلا به سرطان شده و به هلاکت رسيده اند. در ساردين يک مقر آمريکائی وجود دارد بنام لامادانيفا که محلی زيبا و تفريحی است. آمريکائی ها در آنجا در زير زمين انبار های تسليحاتی پنهان کرده اند. در ايتاليا همچنين جنبش ضد مليتاريزه بسيار قوی وجود دارد. بعد از تمامی اين اعتراضات دولت اعلام نموده است که تا سال 2007 تاسيسات اتمی را نابود خواهد کرد. ماهی های دريا مسموم شده اند و انسانهائی که اين ماهی ها را خورده اند هم بيمار شده اند. صدها مثال در ايتاليا وجود دارد که من وقت ندارم نام ببرم . در جنگ بالکان ايتاليا مسئول بمب باران بالکان بود. بعد از سال 1997 ناتو تصميم گرفت که تمام جهان را فتح کند و هر سال نهاد های ضد جنگ و جنبش های اجتماعی ايتاليا دور هم جمع می شوند تا مردم را آگاه کنند و معلمان پرستاران و.... همه با هم در حال سازماندهی خود هستند. ايتاليا دولتی شديدا مليتاريزه شده است. پشتيبانی ايتاليا از جنگ عراق و افغانستان بيانگر شدت نظاميگری ايتالياست. ايتاليا امروز هم هنوز اسلحه به عراق می فرستد. نسل جوان ايتاليا اروپائی اجتماعی و اروپائی ديگر می خواهند. اروپائی که با تمام جنايات جنگی مبارزه کند. ما بايد در آينده تمامی کسانی را که در ايتاليا در جنايات جنگی شريک بوده اند از کار برکنار کنيم و محاکمه نمائيم. نسل جوان ما بايد با اتحاد و اعتراض خود در مقابل نظامی گری ايتاليا و اتحاديه اروپا بر خيزد. مردم فلسطين سال های سال است که زجر می کشند وقت آن رسيده است که ما برخيزيم و متحد شويم و با هم به مبارزه بر عليه اين اوضاع بپردازيم.

                سخنران جنبش صلح بريتانيا
                من خيلی خوشحالم که اينجا هستم. جهان در ده سال گذشته از مليتاريزه بودن آمريکا خيلی زجر کشيده است. دولت آمريکا تلاش می کند هر چه بيشتر با نظامی گری اش جهان را در آتش خشم و خون فرو برد. در عراق تا کنون 600 ميليارد دلار خرج تسليحات نظامی آمريکا شده است. من می خواهم بگويم هم اکنون جهان بطور کامل در تسلط جهانی سازی نئوليبرالی قرار دارد. ما خواهان جهانی با عدالت اجتماعی هستيم. ما بايد افکار عمومی جهان را آگاه سازيم که متحدا بر عليه آمريکا و سياست های نظامی گری اش برخيزيم. ما بايد برای رفاه اجتماعی جهان مبارزه کنيم. گويا مردم جهان بعد از اين همه فجايع هنوز بيدار نشده اند. دلالان اسلحه و دولت ها و شخصيت های درون دولت ها همه و همه اين ماشين مرگ آور را پشتيبانی می کنند. بايد با سياست مليتاريزه اروپا مخالفت و مبارزه جدی نمود و به خيابان ها ريخت و بر عليه توليد تسليحات کوچک و بزرگ مبارزه نمود. اتحاديه اروپا خود را به استراتژی امنيتی جهان فروخته است. ما بايد ضد قدرتی به وجود آوريم و بر عليه آمريکا و اتحاديه اروپا و تمامی کنسرن های تسليحاتی که تسليحات بخصوص پيشرفته می سازند مبارزه کنيم.
                من برای دولت خودم خجالت می کشم. من برای دولت آمريکا خجالت می کشم. من برای تمامی دولت هائی که در اروپا به اين دايره مرگ آور کمک می کنند خجالت می کشم.
                آمريکائی ها بزرگترين پايگاه های نظامی جهان را دارا هستند. در جزيره ای در اقيانوس هند مردم در بدبختی زندگی می کنند ولی آنجا زندان و شکنجه گاه زندانيانی است که به آنجا برده می شوند تا به زور شکنجه از آنها اقرار بگيرند. ارتش در حال حاضر همه جا در اروپا تسليحات اتمی در پايگاه های اتمی مستقر نموده است که بسيار خطرناکند. اکنون در تمامی اروپا تکنولوژی هسته ای در حال گسترش است. موضوع ايران تنها بر سر قدرت است. تروريست بهانه است برای اجرای چنين مقاصدی. اين خطر وجود دارد که بمب اتمی سرخود منفجر شود و فاجعه ای وحشتناک ايجاد کند. در حال حاضر طبق شواهد و مدارک ثابت شده است که مردم خيلی آگاه تر شده اند. خود آگاهيشان در باره اتم و تاسيسات اتمی بالا رفته است. مثلا در آلمان و فرانسه و هلند و ... همه جا مردم کاملا روشن شده اند. بايد افکار عمومی جهان و اروپا را بيشتر آگاه نمود. رسانه های بريتانيا هيچ چيزی در باره خطرات اتمی و هسته ای نمی نويسند. ما بايد تلاش کنيم که جلوی فجايع را بگيريم ما بايد جلوی جنگ ها را بگيريم. ما بايد در خانه کوچه محله محيط کارشهر و کشور خلاصه همه جا در اين باره به مردم آگاهی بدهيم. در باره خطرات تاسيسات اتمی و در باره خواست های آمريکا و پايگاه های نظامی آمريکا و ...
                من زنی پيرم ولی ببينيد برای اعتراض موهايم را صورتی کرده ام زيرا رنگ صورتی رنگ علامت جنبش ضد جنگ آمريکاست و من هم طرفدار جنبش ضدجنگ بوده و خواهم بود.
                هم اکنون 72 منطقه در آلمان وجود دارد که از نيروهای نظامی خارجی استفاده می شود. بريتانيا 7 پايگاه در آلمان دارد. امسال تعداد سربازان آمريکائی به 100000 نفر رسيد. آلمان بيشترين پايگاه های نظامی آمريکائی را در خود جای داده است. در واقع بايد گفت که آلمان در اشغال آمريکاست. چون 60% پايگاه های نظامی آمريکا در اروپا در آلمان است. برای حمل و نقل و لوجستيک در عراق آلمان نقشی تعيين کننده دارد. پايگاه هوائی آمريکا در رام اشتاين آلمان مستقر است.در اين پايگاه مهمترين تسليحات نيروی هوائی آمريکا نهفته است. مثلا هواپيمای جنگی که برای سوخت زدن احتياج به فرود ندارد و در آسمان سوخت گيری می کند. اگر به آدرس انترنتی رام اشتاين برويد همه چيز را خواهيد ديد. اين پايگاه نظامی آمريکا درست مثل يک مستعمره است و از مقررات دولتی آلمان تبعييت نکرده و زير قوانين آمريکاست. مثلا هواپيمای آمريکائی که خيلی پائين پرواز نمود و سقوط کرد و کلی خسارات جانی و مالی به مردم آلمان زد، خلبان در مقابل دادگاه تبرئه شد چون نيروی هوائی آمريکا در آلمان از قوانين دادگستری آلمان تبعيت نمی کند و آزاد شد و به آمريکا فرستاده شد.
                من بسيار خوشحالم که اينجا هستم و با وجود اينکه آلمانيم از آنجا که در بريتانيا زندگی می کنم در جنبش صلح بريتانيا هم عضوم. در بريتانيا هم سه پايگاه نظامی آمريکائی وجود دارد. يکی هم پايگاه اتمی روسی است. در اين پايگاه ها مراکز موشکی هسته ای وجود دارد و برای فرمان به حمله آماده اند. همچنين زيردريائی های اتمی که کلاهک های اتمی دارند و همچنين تاسيسات تحقيقاتی اتمی و کارخانه جات تسليحاتی که با هم در رابطه اند و هر اسلحه سبک و يا سنگين ساخته می شود در آن تاسيسات اتمی قبلا آزمايش می شوند.

                Comment


                • مسئله ديگری که من می خواستم در باره آن حرف بزنم موقعيت داخلی کشور بريتانيا است. در عراق تعداد زيادی سرباز بريتانيائی مستقرند. بريتانيا در بمب باران افغانستان شريک بود. چرا اين همه تظاهرات در بريتانيا انجام می شود برای اينکه مردم آگاه شوند و بروند ببينند که در اين پايگاه ها چه می گذرد. تمامی هواپيماهائی که به عراق می روند از ناوک نزديک لندن حرکت می کنند. دراين شهر دوميليونی تنها 1% مردم از وجود چنين پايگاه آمريکائی عظيمی مطلعند. مردن به جای کمک به بوش يا بلير و يا شيراک بايد به خودشان و مردم جهان کمک کنند. برای من سئوال است که چرا ما مردم اجازه می دهيم چنين پايگاه های مرگباری در اروپا وجود داشته باشند چرا ما اعتراض نمی کنيم. ما بايد در سطح اروپا بسيج شويم و مبارزه کنيم تا اين پايگاه ها از بين برده شوند.
                  ما با گروهی کوچک به خيابان ها رفتيم و مارشی را آغاز کرديم و شديم 5000 نفر و جاده را بستيم و باريگارد در جاده بستيم و آنقدر مرتبا در جلوی اين پايگاه ها تظاهرات گذاشتيم تا بالاخره مردم فهميدند که در آنجا ها چه خبر است. مردم لندن دسته دسته می آمدند و از اين پايگاه ها از دورديدن می کردند. به آنها اجازه داده نمی شد نزديک پايگاه ها شوند. از سال قبل هم قوانين ضد ترور تصويب شده و خيلی سخت گيری می کنند. سياستمداران می دانند که برای اجرای اهدافشان به اين ساختار داخلی نياز دارند. ما بايد بر عليه آنان مبارزه نمائيم.

                  سخنران جنبش صلح ترکيه
                  در ترکيه يکی از پايگاه های مهم آمريکا مستقر است. منطق سرمايه داری اين است که با جلوگيری از پخش اطلاعات و سلب آزادی های ابتدائی مردم به خواست های خود برسد. آمريکا و بريتانيا می خواستند که ترکيه را هم درگير جنگ عراق کنند. پايگاه های آمريکائی در ترکيه از سال 1994 به وجود آمده اند. آنها پيرو مقرارات دولت آمريکا هستند و اگر در ترکيه قتل هم کنند دادگاه نمی تواند آنان را دستگير کند. سربازان پايگاه آمريکائی در ترکيه به خرج مردم ترکيه و به قانون دولت آمريکا هر کار دلشان بخواهد می کنند. سالانه 4 ميليون دلار خرج اين پايگاه نظامی می شود. ناتو و آمريکا هر دو عملکردی سياسی را در ترکيه شروع کردند. ترکيه بايد بخش بزرگی از هزينه اين پايگاه را بپردازد. از اين پايگاه برای حمله به فلسطين و اردن و ساير کشورهای عربی و مجاور استفاده می شود.
                  1969 جنبشی آمريکائی در ترکيه به وجود آمد که بر عليه کردها مبارزه می کرد ولی خوشبختانه اين جنبش از سوی مردم رد شد. 1975 گفته شد که اين پايگاه های نظامی در ترکيه تنها از سوی ناتو استفاده می شوند. اما اين طور نبود. در پروسه جهانی سازی ترکيه شروع کرد به خودنمائی. مقر های نظامی در ترکيه را می خواستند برای جنگ عراق استفاده کنند که با اعتراض مردم روبرو شد. ما نمی خواهيم که ايران مثل عراق شود و مردم ايران چون مردم عراق يک چنين زندگی داشته باشند. به اين لحاظ هم بر عليه جنگ در ايران مبارزه می کنيم.

                  سخنران جنبش صلح يونان
                  من تلاش می کنم در باره مشکلی صحبت کنم که در اين سمينار در باره آن صحبت نشد. اينکه آيا ما می توانيم اين پايگاه های نظامی را از بين ببريم و چه بايد بکنيم ؟
                  دولت آمريکا اعلام کرده است که پايگاه های نظامی آمريکا در يونان آماده برای جنگ ايران می باشند. يعنی اگر قرار شد آمريکا ايران را بمباران کند از همين پايگاه يونان اتفاق خواهد افتاد. يعنی ما در يونان شده ايم اولين قرارگاه برای جنگ و نابودی ايران. البته مردم يونان جنگ نمی خواهند و بر عليه جنگ در ايران هستند. ما در اينجا بايد فرياد بزنيم و بگوئيم که دست هايتان را از روی ايران برداريد ما نمی گذاريم که شما در ايران جنگی را شروع کنيد.

                  در اينجا سخنرانی نمايندگان جنبش های صلح اروپا به پايان رسيد و وقت بحث آزاد شد که من به عنوان ايرانی در تبعيد وقت گرفتم و نقطه نظرات خويش رابصورت زير بيان کردم:
                  من بعنوان يک ايرانی و عضو جنبش صلح جهانی خوشحالم که از اين شانس برخوردارم در جمع شما به مبارزه برای صلح و بر عليه جنگ بپردازم. اما لازم می دانم در باره برخی از مسائل ذکر شده در اينجا نقطه نظرات خويش را بيان کنم. تا بدينوسيله بتوانيم پر بار تر عمل کنيم. سخنرانی در اينجا اعلام نمود که حق ايران است برای استفاده صلح آميز از تاسيسات اتمی استفاده کند. من هم به مانند سخنران بريتانيائی اعتقاد دارم که تاسيسات اتمی و غنی سازی اورانيوم برای زندگی انسانها دارای خطرات بيشماری است. من مطمئنم اگر در ايران آزادی قلم و بيان وجود داشت و مخالفين اتم به هر شکلش می توانستند در اين باره به مردم آگاهی دهند هيچگاه مردم ايران از اين خواست پشتيبانی نمی کردند. بخصوص کشوری چون ايران که اين همه از ذخاير طبيعی سرشار برخوردار است.
                  اما مسئله مهمتر اين است که ما برای مبارزه با دشمن بزرگ هيچگاه از دشمن کوچک نبايد غافل شويم. منشور فوروم جهانی در پورتوآلگر بخوبی بيان می کند که ما جنبش های اجتماعی جهان مخالف با آمپرياليسم و نئوليبراليسم و همچنين ديکتاتوری و بنيادگرائی هستيم. مبارزه ما اگر از همان آغاز روشن بيان نشود تنها به ضرر جنبش های اجتماعی کشور های زير حکومت ديکتاتور ها خواهد بود. مردم ايران 27 سال است که در سخت ترين شرايط ممکن زير حکومت استبدادی جمهوری اسلامی زندگی می کنند. حکومتی که اساس حکومتش مليتاريسم گسترده است. فراموش نکنيد که همين اخيرا اتحاديه اتوبوس رانان ايران در اعتصابات شان چه بر سرشان آمد و اسير زندان و شکنجه شدند. زنان در روز 8 مارس که روزی است جهانی دچار ضرب و شتم شدند. جنبش اجتماعی ايران برای خلاصی از اين وضعيت وحشتناک تنها به کمک و ياری جنبش های اجتماعی جهان دارد. آمريکا و جمهوری اسلامی هر دو برای منافع قدرتی و منافع اقتصادی و سياسی و اهداف کوتاه و بلند مدت استثمارگرانه شان در ايران و منطقه خاورميانه تلاش می کنند و منافع مردم ايران هيچگونه ارزشی برای آنان ندارد. اين مسئله را جمهوری اسلامی در 27 سال گذشته ثابت کرده است و آمريکا در 50 سال گذشته نشان داده است . جنبش اجتماعی ايران از سوی جمهوری اسلامی و از سوی آمريکا و اتحاديه اروپا در معرض مخاطرات جدی است و به کمک شما نياز مند است . نيازمند برای مبارزه بر عليه ارتجاع و مبارزه بر عليه امپرياليسم و نئوليبراليسم کنسرن سالار. اگر ما بخش ارتجاع را فعلا به فراموشی بسپاريم و به خاطر مبارزه با دشمن بزرگتر به آن نپردازيم آنزمان در مقابل جنبش اجتماعی ايران مسئول خواهيم بود. مسئله مهمتر اينکه خطرات امپرياليسم برای مردم ايران تنها به جنبه های نظامی خلاصه نمی شود بلکه هرگونه تحريم اقتصادی بر عليه ايران باعث فقر و فلاکت بيشتر مردم ايران است. فراموش نکنيد در عراق در ابتدا با تحريم اقتصادی شروع شد و بعد از آن همه قربانی دادن مردم و آنهمه مرگ و مير در اثر فقر و گرسنگی تازه غول جنگ از راه رسيد. تحريم اقتصادی عراق به حکومت صدام آسيبی نرساند بلکه مردم عراق را به خاک سياه نشاند. اين مسئله برای مردم ايران هم صادق است. سوم اينکه امپرياليسم برای رسيدن به خواست هايش از راه های بدون جنگ هم استفاده می کند. خانم گونزلا ريس مدتها است از سوی دولت آمريکا وظيفه گرفته است تا سرمايه گذاری مالی کند و بخشی از اپوزيسيون مخالف جمهوری اسلامی را بخرد وبعد از سرنگونی جمهوری اسلامی دولتی دست نشانده چون دولت عراق در ايران برقرار کند تا آمريکا به اهدافش برسد. از سوی ديگر دولت احمدی نژاد هم با تحريک آمريکا و اروپا تمايل به جنگ دارد زيرا بحران داخلی برای کليت رژيم خطرناک شده است. جنبش های اجتماعی ايران رشد نموده اند. ما جنبش زنانی بسيار قوی داريم. حال اگر در ايران جنگ شود و يا حتی يک بمب افتاده شود و... اولين کار جمهوری اسلامی به بهانه شرايط استثنائی سرکوب جنبش اجتماعی ايران است. تازه نقش جمهوری اسلامی در منطقه و مليتاريسم بنيادگرايانه را نبايد فراموش کنيم. اين سمينار در رابطه با مليتاريسم و جنگ طلبی است پس بايد ما تمامی اين مسائل را مد نظر داشته باشيم. باز هم تکرار می کنم جنبش اجتماعی ايران به کمک شما نياز مند است تا بتواند بر عليه خطرات ارتجاع و امپرياليسم مقابله و مقاومت کند. تلاش جنبش های اجتماعی موجود در اين کنفرانس بزرگ بايد در مسير رشد و تقويت و ياری و همبستگی از مبارزات جنبش های اجتماعی ايران در مبارزه با ارتجاع جمهوری اسلامی و سياست های نئوليبراليسمی و سياست های جنگ طلبانه آمريکا و امپرياليسم در مجموع باشد. به اين لحاظ هم ما وظيفه داريم در بحث ها و ارائه بديل هايمان به اين مسئله توجه نمائيم. دست همه شما را رفيقانه و صميمانه می فشارم.

                  بعد از پايان جلسه با بسياری از شرکت کنندگان درسميناردر اين باره صحبت بيشتر نموديم و برای تماس بيشتر آدرس ايميل رد و بدل کرديم و با جنبش صلح آلمان نشستی برگزار نموديم و در باره امکان رفتن هيئتی به ايران برای ارتباط با نمايندگان جنبش های اجتماعی ايران بحث و گفتگو نموديم و قرار شد در آينده در باره اين مسئله بيشتر در رابطه قرار بگيريم.

                  Comment


                  • "هارالد زين در جنگ جهانی دوم خلبان بمب افکن نيروی هوائی ارتش آمريکا ( اير فورس) بوده است. وی با کتابی بنام " تاريخ مردم ايالات متحده آمريکا( جمعه سياه) " و چند کتاب ديگر در اين رابطه در جهان مشهور گشت".
                    سومين سالگرد جنگ آمريکا در عراق روز مهمی است برای فکر کردن مجدد که چگونه دولت آمريکا موفق شد بسياری را خام کند که از اين جنگ پشتيبانی نمايند.
                    به عقيده من دو دليل وجود دارد ـ دلائلی که عمدتا ريشه در فرهنگ ملی ما ( فرهنگ آمريکا) دارد. اولين دليل غيبت هر گونه چشم انداز تاريخی ( در کشور ما) است. دومين دليل عدم توانائی ما در نگاه به ماورای مرزهای ملی مان است.
                    اگر ما تاريخ کشور خويش را نشناسيم در اين صورت گوشت تازه ای هستيم برای نمايشات سياستمداران و يا بهتر بگويم برای روزنامه نگاران و روشنفکرانی که برای اين آدم خور ها کارد و چنگال آماده می کنند. اما اگر ما حتی کمی هم در باره تاريخ خودمان بدانيم و درک کنيم که چگونه بارها و بارها همين رياست جمهورهای کشورمان آمريکا به ما دروغ گفتند، در اين صورت در آينده ديگر نخواهيم گذاشت که آنها ما را خام تصور کنند و از ما سوءاستفاده کنند.
                    رئيس جمهور پولک در سال 1848 به مردم آمريکا در باره جنگ بر عليه مکزيک دروغ گفت. مکزيک در آن زمان " هيچ خون آمريکائی را در خاک آمريکا نريخت" بلکه بيشتر اين رئيس جمهور پولک و سلسله مراتب برده داران آمريکا بودند که چشم به مکزيک داشتند و نيمی از مکزيک را می خواستند از آن خود کنند.
                    1898 پريزيدنت مک اينلی بما در باره دلايل حمله به کوبا دروغ گفت. وی ادعا نمود که می خواهد کوبائی ها را از کنترل اسپانيائی ها نجات دهد. در واقعيت وی می خواست اسپانيائی ها را از کوبا بردارد تا بدينوسيله دراين جزيره را به روی کنسرن های آمريکائی چون " يونايتد فروت" بگشايد. رئيس جمهور مک اينلی همچنين بما در باره دلائل جنگ بر عليه فليپين دروغ گفت. او گفت که ما می خواهيم برای فليپين "تمدن" ببريم. اما دليل واقعی اين حمله اين بود که ما می خواستيم حتی اگر صدها هزار فليپينی کشته شوند اين تکه زمين زيبا در دور دورهای پاسيفيک را اشغال کنيم..
                    رئيس جمهور ويلسون بما در باره ورود آمريکا در جنگ جهانی اول دروغ گفت . جنگی که طبق ادعای آنان برای اينکه دمکراسی در جهان استقرار گردد به راه افتاد. در حقيفت اما در جنگ جهانی اول موضوع بر سر اين بود که قدرت آمريکا در جهان بيشتر شود.
                    رئيس جمهور ترومن بما دروغ گفت زمانيکه گفت که بمب اتم به سوی هيروشيما پرتاب شد چون هيروشيما " هدفی نظامی" بود. آنچيزی که به ويتنام ربط پيدا می کند همه در باره اش دروغ گفتند. آن چيزهائی که رئيس جمهور کندی در باره اهداف ما در اين جنگ گفت و رئيس جمهور جانسون در باره خليج تون کين و پريزيدنت نيکسون در باره بمباران سری ی کامبوج و.. همه دروغ بود. همه اين رئيس جمهور ها ادعا نمودند که جنگ ويتنام اين هدف را داشت که ويتنام جنوبی را از کمونيست ها دور دارد. در واقعيت اما آنها می خواستند ويتنام جنوبی را بعنوان مقر خود در قاره آسيا داشته باشند.
                    رئيس جمهور ريگان بما در باره حمله به کانادا دروغ گفت. او گفت که اين جزيره خطری برای اتحاد ملت هاست. اينهم واقعيت نداشت.
                    بوش پير در باره حمله به پاناما به ما دروغ گفت در حمله ای که هزاران مردم عادی پاناما کشته شدند. بوش پسر در باره حمله به عراق در سال 1991 بما دروغ گفت. در اين جنگ اصلا مسئله بر سر دفاع از کشور کويت نبود بلکه موضوع بر سر قدرت آمريکائی بر ذخاير نفتی در منطقه خاورميانه بود.
                    از همه مهمتر اين دروغ بسيار بزرگ است که آمريکا مرکز تمامی کائنات است و ما کشوری تحسين آميز و خارق العاده هستيم و از برتری اخلاقی نسبت به ساير نقاط جهان برخورداريم.
                    اگر ما با توجه به وضعيت کنونی جهان و مسائلی که در اطراف ما می گذرد، بر اين باور بوديم که ما کشور و ملتی پاکدامن هستيم و با پاکدامنی مان می خواهيم تمامی ملت های جهان را به فکر بياندازيم آنوقت هيچگاه عملکرد های رئيس جمهورهايمان را زير علامت سئوال نمی برديم و زمانی که آنان می خواستند ارتش را به اينجا يا آنجا بفرستند و يا اينجا و يا آنجا بمبی بيافکنند و شرافت و پاکدامنی و آزادی و دمکراسی را بگسترانند هيچگاه ما آنان را مورد حمله قرار نمی داديم.
                    برای اينکه خلاف پاکدامنی مان را ثابت کنيم و ثابت کنيم که ما ملتی استثنائی و خارق العاده نيستيم به چند مدرک تاريخی اشاره می کنم:
                    ما تاريخی طولانی مدت " پاکسازی های قومی و انسانی" داريم. تاريخی که بايد برايش جواب گو باشيم. دولت های آمريکائی ميليون ها سرخپوست را از سرزمينشان بيرون راندند. ابزار انتخاب برای اين مردم قتل عام و مقرهای اجباری بود.
                    ما بايد به تاريخ طولانی مدت برده داری و نژادپرستی و..... مان اقرار کنيم و برايش جواب گو باشيم. تاريخی که هنوز ادامه دارد و به پايان نرسيده است.
                    ما بايد همچنان چون هميشه در حال حاضر هم در باره هيروشيما و ناکازاکی جواب گو باشيم. اين تاريخی است که به هيچ وجه نمی توان به آن افتخار نمود.
                    برای رهبر ما اين کاملا طبيعی است که ما به لحاظ برتری های اخلاقيمان از اين حق برخورداريم که بر جهان تسلط داشته باشيم. بسياری از انسانها به اين باور اعتقاد دارند مثلا چون جمهوری خواهان و دمکرات های آمريکا.
                    از چه پايه مادی اين برتری های اخلاقی نشئت می گيرند؟
                    يک نگاه صادقانه ما به خودمان بعنوان يک ملت می تواند ما را برای آينده آماده سازد. آماده برای دروغ های بعدی بمباران ها بعنوان موزيک همراه پيشنهادات بعدی برای زير قدرت کشاندن بخشی ديگر از جهان.
                    شايد يک نگاه صادقانه به خودمان در ما اين احساس را بيدار کند و ما را به اين فکر بياندازد که تاريخمان را از نو بسازيم. ما بايد کشورمان را از دست دروغ گوهائی که بر ما حکومت می کنند، آزاد کنيم . ما به خودخواهی ها و خودمحوری های ناسيوناليستی می گوئيم " نه". از اين طريق برای ما امکان پذير خواهد شد که با تمامی انسانهای روی زمين رابطه برقرار کنيم . خواست همه ما در جهان صلح و عدالت اجتماعی است.

                    Comment


                    • فمنيسم فکری مستقل و سيستمی عملی است که هدفمند در صدد است تا زندگی بر روی زمين، انسانی تر و عادلانه تر گردد. اين سيستم مستقل، از جهان بينی فراگير و شناخته شده ای برخوردار است. جهان بينی که بر بستر شناخت و تجربيات بسياری از زنان جهان بنا شده است. بدون طرز تفکر فمنيستی تمدنی صلح آميز امکان پذير نخواهد بود. ما هم اکنون در جهانی پدر سالارانه و مملو از جنگ و خشونت و انهدام محيط زيست بسر می بريم. تکيه کنونی اين نظم اجتماعی جهانی بر کنترل جنسيتی بخصوص زنان ـ و سازماندهی سيستماتيک خشونت از طريق نظاميگری و جنگ و نابرابری تحت رهبری " سرمايه داری پدرسالارانه" يا " نئوليبراليسم" قرار دارد. بيان اين رهبريت رقابت در خشونت و استثماراست. استثمار زمانی به وقوع می پيوندد که بالای اجتماع و پائين اجتماع ، برنده و بازنده ، ثروتمند و فقير، کشور های توسعه يافته و کشورهای توسعه نيافته ، باسواد و بی سواد، ارزش و غير ارزش، کار با مزد و کاربی مزد ، ترجيح دادن اقتصاد به محيط زيست و .... وجود داشته باشد. اين تشخيص ساختار های اجتماعی قدرتی و اثرات شوم آن با خود بازگشت سيستم فکری پدرسالارانه وساختارهای اجتماعی خاص اين سيستم فکری را به همراه آورده است.

                      در فمنيسم در مقايسه با سرمايه داری پدر سالارانه، ارزش های ديگری نهفته است: در مرکز اين ارزش ها زندگی بهتر برای تمامی موجودات زنده وبجای استثمار و رقابت ، همکاری و تقسيم عادلانه قرار گرفته است. بجای جامعه ای هرمی شکل سلسله مراتبي، اشکال سمبليکی چون دايره ارزش های برابری خواهانه و اشتراکی و چرخشی انديشيدن بعنوان ابزار های عمده و اساسی قرار گرفته است. فمنيست ها خواهان سياستی هستند که زندگی عادلانه با نياز های مهم انسانی از مهمترين وظايفش باشد. وضعيت اقتصادی زنان همچنين نقش اساسی در اين سياست خواهد داشت. از جمله به تحقق پيوستن حق تصميم گيری زنان بر پيکر خود ، حق انتخاب نوع زندگی ، نوع کار، نوع جابجائی واز همه مهمترحق مبارزه با خشونت های فردی و اجتماعی که بر زندگی زنان سايه انداحته است.

                      فمنيست ها همچنين خواهان قدرت برابر با مردان در سياست می باشند. اين خواست نه تنهااز اين جهت دارای اهميت است که از اولين شرط های اجرای دمکراسی و عدالت اجتماعی است بلکه زنان نيمی و شايد بيشتر جمعيت جهان را تشکيل می دهند و بر اين باورند که نظم فعلی جهان را بايد از نگاه زنان تغيير داد و در ثانی تجربيات جهان نشان داده است که هيچ مبارزه ای بدون شرکت زنان نتوانسته است به موفقيت کامل برسد. سهميه بندی زنان در سياست به مفهوم نگاه از بالا و نگاه به اقليتی قابل رهبری است.عدم حضور فعال زنان در احزاب و سازمانهای سياسی و حتی نهاد های دمکراتيک موجود جهان و منطقه، دقيقا از همين منطق نگاه به اقليتی در حاشيه اين احزاب و سازمانها و نهاد ها نشئت می گيرد( برای اثبات اين ادعا کافی است عمر سی سال گذشته احزاب و سازمانهای سياسی ايرانی را زير ذره بين ببريم تا به علل حضور و يا عدم حضور و يا کناره گيری زنان از فعاليت های متشکل پی ببريم).

                      فمنيست ها برای جهانی مبارزه می کنند که در آن تقسيم ناعادلانه موجود کار از بين برده شود: يعنی کار بيمزد طاقت فرسای بازتوليد زندگی به عهده زنان قرار می گيرد و کار بامزد اکثرا به مردان سپرده می شود.

                      فمنيست ها بر اين باورند که در وضعيت تاسف بار کنونی جهان، سيستم فکری پدرسالارانه و ساختارهای اجتماعی اين سيستم، مسئولين مستقيم فقر، گرسنگی ، استثمار انسانها و غارت طبيعت، تمامی جنگ ها و تهديدات زندگی اطراف ما از طريق نيروگاه های اتمی ، صنايع شيميکال و.... می باشد.

                      فمنيست ها خواهان همزيستی برابر تمامی انسانها بدون در نظر گرفتن جنسيت ، سن و سال ، وابستگی قومي، معلوليت ، وابستگی به آئين و مذهب مشخص ، نژاد و رنگ پوست و زبان و آئين و.... می باشند. فمنيست ها در مقابل تفاهم دروغينی که با نام احترام به آئين و رسوم انسانها باعث می شود که در مقابل مثلا قتل های ناموسي، ختنه زنان ، حجاب اجباری و ازدواج های اجباری و ....... سکوت اختيار شود، بشدت مقابله می نمايند.

                      طرز تفکر فمنيستی از ساختارهای اجتماعی همچنين، به بنيان های سياست سوسياليسم نسبت به زنان از ديد منتقدانه برخورد می نمايد. زيرا که در سوسياليسم هم ميان زنان و مردان تقسيم کاری ناعادلانه وجود دارد که در سياست تاثيرات خود را باقی خواهد گذاشت. در طرز تفکر سوسياليسم هم زنان بطور سنتی وظيفه اصلی رسيدگی به خانواده و کار خانگی بدون مزد را بعهده دارند. درست است که زنان در جامعه سوسياليستی از حقوق شغلی و اجتماعی برابر با مردان بر خوردارند ولی زندگی داخل خانه و بيرون از خانه زنان را نمی توان از هم جدا نمود. در سياست های فمنيستی فرقی ميان کار درون خانه و خارج از خانه وجود ندارد. بالاخره اين تضاد را بايد حل نمود. نمی توان در خارج از خانه به حقوق برابر رسيد و درون خانه استثمار شد؟

                      و اما برای حل مشکل بايد از پائين جامعه شروع نمود. بطور مشخص طرح کردن خواسته های کلاسيک و دمکراتيک جنبش زنان مثل:1/ تصميم گيری مستقل زنان در رابطه با پيکر زنان: بارداري، سقط جنين، ازدواج ، طلاق، حضانت و... 2/ شانس برابر زنان با مردان در آموزش ، انتخاب شغل و راه يابی برابر به مشاغل سياسی ... 3/ مبارزه با خشونت بصورت نهادينه ، خشونت هائی که با خود مناسباتی را به همراه می آورند که باعث می شوند تک تک انسانها و گروه ها از اين امکان دمکراتيک که زندگی خويش را خود بصورتی فعال سازماندهی نمايند محروم شوند.

                      مردان مرتبا بيان می کنند که زنان هميشه از رابطه و پيوند عادلانه صحبت می کنند و همواره خود را در کار"اجتماعی" ذيصلاح می دانند. اين نگاه دهقانی( به مفهوم بسته و يک بعدی) جامعه مردانه نسبت به زنان کاملا از ارزيابی يکطرفه آنان نسبت به تعريف کاراجتماعی نشئت می گيرد زيرا که کار اجتماعی تبلور مناسبات و روابط دو جانبه و در بعد وسيع همه جانبه است و در اين مناسبات دو جانبه و همه جانبه " اشتراکات ميان انسانی" نقش اساسی بازی می کند. در حاليکه زنان در چهار ديواری زندگی خصوصي، در مناسيات زناشوئی و تربيت کودکان و پرستاری از سالمندان بصورتی دائمی و بی مزد برای ايجاد فضائی خوب برای باز توليد نيروی کار مردان بصورتی يکجانبه جان می کنند و اکثرا در کنار اين وظيفه به کار توليدی و فکری درون و بيرون از خانه می پردازند. اگر مفهوم ذيصلاح بودن در کاراجتماعی در بر گيرنده اين همه تلاش و جان سختی است ، بايد بگويم که درک مردسالارانه از کار اجتماعی درکی استثمارگرانه و بر مبنی تقسيم ناعادلانه کار در اجتماع است. از اين نگاه هم کار گروه ها و نهاد ها و سازمانهای زنان در جامعه زير ذره بين مردسالارانه می رود و در حاشيه جامعه قرار داده ميشود. در واقع در چنين اجتماعاتی زنان به عنوان تعميرکاران اين سيستم بحساب آمده و دچار خشونت های متوالی شده و در همين نقش هم مجبور به قربانی دادن های هميشگی می باشند.( چه در خانواده چه در اجتماع چه در محيط کاروچه به هنگام بحران ها و چه در جنگ ها و ....... )
                      وضعيت کنونی زنان جهان
                      همانطور که گفته شد در نظم جهانی موجود زنان مهمترين قربانيان اجتماعی و اقتصادی می باشند بطور مثال تنها در زمينه بهداشت بر اساس اعلام سازمان بهداشت جهانى هر سال 136 ميليون زايمان در دنيا صورت مى گيرد كه بيش از 3 ميليون نوزاد مرده به دنيا مى آيند و 4 ميليون از نوزادان هم به علت بيمارى در همان روز اول جان خود را از دست مى دهند. بر اسا س همين گزارش در سال 18 ميليون سقط جنين غير قانونى صورت مى پذيرد كه به علت اينكه بيشماری از اين سقط جنين ها به دست افراد غير متخصص و يا با وسايل غير بهداشتى صورت مى گيرد، متا سفانه 68 هزار زن سالانه جان خود را از دست مى دهند. سالانه بيماری ايدز بخصوص در کشورهای آفريفا جان بسياری از زنان را می گيرد. سالانه بيش از 585 هزار مادر در دنيا به دليل عدم توجه به مراقبتهاى ويژه دوران باردارى جان ميسپارند. در زمينه خشونت های اجتماعی و خانگی در سطح جهان از چهار زن يک نفر مورد خشونت قرار می گيرد. در دقيقه يک زن در جهان جان خود را از دست می دهد.
                      نود ميليون از يكصد ميليون كودك محروم از تحصيل جهان دخترند و همچنين 600 ميليون زن در جهان بيسوادند. صدها کارخانه بازار جهانی در مناطق محصور و آزاد تجاری به استثمار وحشيانه ميليون ها دختر نوجوان می پردازند. هزاران زن و دختر نوجوان و برخا دختران خردسال هر روزه از سوی تاجران سکس بطور غير قانونی از مرزهای کشورهای فقير خارج شده و در کشور های شيخ نشين و کشورهای شمال جهان به کار تن فروشی کشانده می شوند. تجارت سکس از مهمترين بخش های اقتصاد نامرئی جهانی سازی نئوليبرالی است. سالانه ميليون ها زن در کشورهای اسلامی جهان تحت انواع و اقسام تبعيضات اجتماعی و اقتصادی و خشونت های روحی و جسمی قرار می گيرند
                      از سوی ديگردر کشور های جنوب جهان جنبش های فمنيستی علارقم خشونت ها و فشارهای روزانه فوق ( فشار جهانی سازی نئوليبرالی بر زندگی زنان اين بخش از جهان ، دولت های استبدادی بخشا مذهبی با قوانين نشئت گرفته از قوانين شريعت، تفکرات بنيادگرائی زن ستيز ، خشونت های ناشی از عقب افتادگی فرهنگی ، فقر ، جنگ و..... اما روز بروز در حال متشکل شدن و مقاومت و مبارزه می باشند. حضورفعال جنبش های فمنيستی آمريکائی لاتيني، آفريقائي، آسيای شرقی ، آسيای ميانی و..... در فوروم جهانی بمبئی و امسال در فوروم جهانی مالی و کاراکاس نشان دهنده بلوغ و پختگی اين جنبش ها در صحنه مبارزات جنبش های اجتماعی بين المللی است.
                      وضعيت کنونی زنان ايران
                      در بررسی يکماهه اکثريت نشريات خبری ايرانی توسط يکی از نشريات دانشجوئی ، اخباردر باره رشد معضلات اجتماعی زنان بصورت زير می باشد:
                      مزاحمت با 96/43، طلاق 7/16، سرقت 01/9، فرار و فساد 01/9، قتل و جنايت 57/8، اعتياد با 74/3 درصد ،خودكشى 86/2 درصد است. ميانگين سنى دختران دستگير شده در زندانهای ايران بين 13 تا 16سال است . قرار گرفتن 85درصد زنان سرپرست خانوار درحاشيه اجتماعات. رشد 38 درصدى ثبت ازدواج های موقت . مراجعه 75 درصد زنان مبتلا به ايدز به انجمن خدمات مددكارى ايدز. قربانی شدن هر 18 ثانيه يک زن در اثر خشونت خانوادگى. ناخواسته بودن 40 درصد زايمان هاى زنان ايران. رشد همسركشى در خشونتهاى خانوادگى از ديگر خبرهای روزانه است. رشد اخنلالات روانی روز افزون زنان خانهدار ايرانى ، افزايش قتل های ناموسي، رشد خود کشی و خود سوزی ميان زنان، رشد بيکاری در بخش زنان، بی حقوقی به زنان کارگر، رشد فرار دختران از خانه ، رشد اعتياد ميان زنان، رشد روزافزون تن فروشی بعنوان تنها وسيله معاش خانواده واز معضلات اجتماعی است که روز به روز در حال رشد است.

                      Comment


                      • همانطور که گفته شد، جهانی سازی نئوليبرالی قربانيان اصلی خويش را از ميان زنان بخصوص زنان جنوب جهان و کشور هائی چون کشور ما می ربايد. بنا براين زنان کارگر ، دهقان، سرپرست خانه وار، خانه دارو اقشار تحتانی جامعه بزرگترين فشار های چند جانبه را هر روز و هر دقيقه متحمل می شوند و برخا چاره ای جز خودسوزی ، تن فروشی و فرار از تن دادن به بربرترين خشونت های خانگی ندارند. زندان خانه و زندان بزرگ اجتماع و زندان حکومت دست و پای آنان را به قل و زنجير کشيده است و شکنجه گران در لباس همسران، مردان خانواده ، کارفرمايان سرمايه و عوامل زن ستيز جمهوری اسلامی هر روزه با قوانين ديگرحفره های جديد تری پيش پای آنان می گشايند و برای خاموشی اين بخش مولد زندگی نقشه ها می کشند. نيمی از کارگران ايران چه در بخش خدمات چه در بخش توليدات صنعتی ، توليدات کشاورزی و چه در بخش خانگی زنانند. نيمی از دانشجويان ايران زنانند و در واقع زنان در کليه فعاليت های اجتماعی به عنوان نيم فعال در حاشيه جامعه قرار گرفته اند. دفيقا بر بستر گسترده اين همه معضل اجتماعی و يک چنين فجايع غير انسانی نسبت بزنان، جنبش قوی زنان متولد و جان گرفته است و ريشه دوانده است.
                        اما آيا اين تلاش و فعاليت و زجر دائمی و مبارزه روزانه با هزاران مانع زن ستيز( زندان ، اعدام ، سنگسارو...)، از ديد اپوزيسيون مخالف جمهوری اسلامی همپای فلان اعتصاب کارگری و يا فلان اعتصاب دانشجوئی که بنوبه خود از اهميت فراوان برخوردار است، ارزش گذاری می شود؟ مسلما نه. اين سئوال روزانه از خاطر هزاران زن می گذرد و هيچگاه جوابی برای آن دريافت نشده است. با نگاهی به نشريات و سايت های تحليلی و خبری ايرانی اين ادعا ملموس تر خواهد شد. صدها مقاله در روز در رابطه با معضلات و مسائل مختلف سياسی و اجتماعی دراين نشريات و سايت ها نوشته و ترجمه ميشود، اما نويسنده مقالات زنان عمدتا هميشه زنانند و در جائی در صفحات آخر هر نشريه و يا هر سايتی جای می گيرند. چرا؟
                        زنان خود چاره جوئی می نمايند.
                        جنبش زنان ايران به عنوان قوی ترين بخش جنبش اجتماعی ايران
                        چند سويه گی جنبش زنان ايران ( به لحاظ پايگاه اجتماعی)
                        جنبش فمنيست و سکولار داخل و خارج ازايران که بجرئت می توان گفت يکی از قوی ترين و پخته ترين جنبش های فمنيستی در صحنه بين المللی است، در چند سال اخير در تمامی سطوح تغييرات کيفی و کمی نسبت به تاريخ چند دهه گذشته جنبش زنان در ايران نموده است. کار جدی روشنگری نوشتاری صدها زن محقق، روزنامه نگار، شاعر، نقاش، نويسنده فمنيست سکولار و چپ در داخل و خارج از کشور نقش بسيار بنيانی در بيداری جنبش زنان ايران بطور عام داشته است . وجود تعداد بيشماری سازمان های غير دولتی ، کانون های فرهنگی ، سايت ها و وبلاگ های زنان سکولار، نماينگر اين کار جدی و مبارزه خستگی ناپذيرزنان داخل و خارج از کشور با سيستم فکری و عملی پدرسالارانه است. جنبش فمنيستی سکولار ايران در زير فشار استثمارانه مناسبات پدرسالارانه سرمايه داری از يک سو( در بخش خدماتی و توليدی و فکری) و تيغ و شلاق و شکنجه تحجر و بنيادگرائی رژيم جمهوری اسلامی و قوانين زن ستيزمذهب اسلام بعنوان دين دولتی از سوی ديگر( قوانين ازدواج، طلاق، ارث، حضانت و پوشش و....) و مناسبات نابرابر خانگی ( در شکل خانه داری تربيت فرزندان و رسيدگی به بازتوليد نيروی کار مردانه و توليد برای بازار درخانه و.....)، موفق شده است روز بروز در راه تشکل و سازماندهی عصيان خود در برابر سيستم حاکم قدم های جدی و موثری تری بردارد. با نگاهی به سايت های فمنيستی داخل و خارج از ايران می توان اين روند و پختگی سياسی اجتماعی مبارزاتی را ملاحظه نمود.

                        جنبش فمنيست سوسياليستی ايران، عمدتا در چند سال اوائل انقلاب بصورتی متشکل در ايران فعاليت می نمودند و در موج دستگيری ها و زندان و شکنجه اعدام ، بخشا توانستند از دام رژيم جمهوری اسلامی يا به کردستان عراق بگريزند و يا اجبارا در تبعيد به کشورهای اروپائی و يا آمريکائی مهاجرت نمايند و در خارج از کشور مجددا به صورت متشکل در سازمان های زنان فمنيست سکولار چپ شروع به فعاليت نمايند و يا در سازمان های سوسياليستی به امر مبارزه بپردازند. عده بيشماری از اين زنان آگاه و مبارز در همان سال های اوائل انقلاب يا به جوخه های اعدام سپرده شدند و يا سال ها در زندانهای جمهوری اسلامی بسر برده و بعد از آزادی به صورت فردی درون تشکل های فمنيست سکولار ايران تا به امروزبه فعاليت پرداحته و می پردازند. هدف اين زنان در کنار بسيج زنان به طور عام اما عمدتا بسيج و متشکل نمودن زنان کارگربخش های توليدی ( بسته بندی کالا های داروئی ، آرايشي، الکترونيکی ، البسه ، پارچه بافی ، قالی بافی ، کارگران بخش کشاورزی...) و زنان لايه های تحتانی اجتماع به ويژه در استانهای حاشيه ای و محروم کشور که اکثريت مردم تهيدست اند و در ابعاد بسيار وسيعی تحت ستمهای جنسی گوناگون قرار گرفته و به علت فقر، فاقد زمينه های لازم برای رشد آگاهی خود هستند، می باشد.

                        زنان فمنيست بورژوا، دامنه ناچيزی از زنان معترض ايرانی داخل و خارج از کشور را در بر می گيرد که گر چه چون تمامی زنان ايرانی از بی حقوقی خود تحت مناسبات پدرسالارانه و قوانين زن ستيز جمهوری اسلامی رنج می برند اما در مصاف با مجادلات اجتماعی سياسی همواره از منافع نظام سرمايه داری دفاع می نمايند . اين قشر زنان هرگز خواهان ايده ی جمعی برای مبارزه با سيستم سرمايه داری مردسالارانه - حتی برای کسب حقوق برابر سياسی با مردان- نبوده چرا که می دانند برای هرگونه تحول اجتماعی سياسی بايد سيستم سرمايه داری را زير علامت سئوال برند. اين قشر زنان عمدتا در ميان زنان اقشار بالائی جامعه قرار دارند.

                        و اما در کنار اين سه نگاه از فمنيسم، نگاه چهارمی مستقلا در جريان است که با وجود قرار گرفتن در سيطره جامعه مرد سالار و درگير بودن با فشار های ناشی ازاين جامعه مرد سالار اما همواره در سايه ارتجاع حاکم بر ايران، در ريشه کنی واقعی علل های زن ستيزانه حاکم، محافظه کارانه حرکت می نمايد و همواره در تمامی حرکت های خود هوشيارانه مواظب است که مبادا زيربنای جمهوری اسلامی مورد مخاطره قرار گيرد. فمنيست های مذهبی بجای نفی صريح مذهب اسلام، تلاش می کنند با تعديل احکام ضد زن اسلامی ( که البته مسکن هست اما چاره درد نيست ) به بقای مذهب اسلام و در نتيجه بقای رژيم جمهوری اسلامی ياری رسانند. برای مثال می توان از سازمان های زنان دولتی درون و در حاشيه حکومت جمهوری اسلامی نام برد.

                        بنا بر اين به جرئت می توان ادعا نمود که جنبش اجتماعی زنان ايران به لحاظ کيفی و کمی و چند سويه گی و موفقيت درکشاندن اقشار مختلف زنان به مبارزه و نحوه تشکل يابی چندين قدم جلو تر از جنبش کارگری و جنبش دانشجوئی در ايران بسر می برد. طبيعتا اين جنبش از ضعف هائی هم بر خوردار است که به اعتقاد من يکی از اين ضعف های برجسته عمدتا به عدم رابطه مستمر و سيستماتيک اين جنبش با جنبش فمنيستی بين المللی متشکل در جنبش های اجتماعی جهان بر می گردد. حضور غير فعال نمايندگان اين جنبش در مجامع و کنفرانس های جهانی ضد سرمايه داری پدرسالارانه ، ضد جهانی سازی نئوليبرالی و ضد بنيادگرائی و ...... متشکل در فوروم جهانی ، جنبش زنان ايران را در ايزولازيسيون نگاه داشته و در رساندن پيام و صدای حق طلبانه زنان ايران به جهانيان خلل وارد می سازد. جهانی سازی از بالا زندگی زنان جهان را هر لحظه به نابودی می کشاند. ما بايد جهانی سازی از پائين را شکل دهيم و در اين شکل مبارزاتی همبسته جهاني، زنان بخصوص زنان جنوب جهان مهمترين نقش را بازی می نمايند. انتفال تجربيات مبارزاتی و درک درد مشترک پيوندی را ايجاد می نمايد که هيچ توپ خانه ای قادر به تلاشی آن نيست. ما برای پيروزی بر جهل و فرهنگ متحجرانه و ارتجاعی و برای مبارزه با سياست های زن ستيز داخلی و خارجی به دستان زجر ديد ه و آبديده زنان آفريقا ، آمريکای لاتين، آسيای ميانی و نزديک و دور و بالاخره زنان فمنيست کشورهای شمال جهان احتياج داريم. اين رابطه، رابطه ای متقابل است. امپرياليسم و ارتجاع هر دو از يگانگی ما در سطوح بين المللی بيزارند و با انواع حيله های شناخته شده چون عدم ارائه ويزا ، عدم ارائه پاسپورت و.... از شرکت ما در اين مجامع جهانی جلوگيری می نمايند . اما خواستن توانستن است . تماس به موقع با گروه تدارک فوروم های جهانی ( بزودی در کراچی پاکستان) از طريق سايت فوروم جهانی در جهت رفع اين مشکلات ياری می رساند.

                        متاسفانه نگاه اپوزيسيون مردانه ضد جمهوری اسلامی درخارج و داخل ايران هم به اين جنبش عظيم ( جنبش زنان ايران) نگاهی همچنان از حاشيه است و تنها در مقاطع زمانی چون هشتم مارس جنب و جوش می يابد. چرا؟
                        چرا مسئله زنان و بحث فمنيسم در ايران به طور اخص تنها بحثی زنانه است. اگر زنان در تمامی بخش های جنبش اجتماعی فعالند اين جدا سازی از چيست؟ درست است که زنان بايد برای حقوق حقه خود تشکلات مستقل و مبارزه مستقل خود را سازماندهی نمايند، اما نقش روشنفکر مدافع دمکراسی و عدالت اجتماعی خارج از جنبش اجتماعی ايران، بايد نقشی در جهت دفاع برابر و مستمر و دائمی از تمامی بخش های جنبش اجتماعی ايران باشد.

                        برای محک زدن درستی يا نادرستی هر اجتماع هر دولت هر ايدئولوژی هر حزب هر سازمان هر نهاد دمکراتيک و بلاخره هر محيط گرم خانواده، در ابتدا لازم است که نگاه آن اجتماع ، دولت، ايدئولوژی و ....... را نسبت بزنان بزير ذره بين بکشانيم. تا زمانيکه ما به اين باور نرسيم که هر گونه تغييری اگر با شرکت فعال زنان نباشد تغييری اساسی و بنيانی نخواهد بود و تا زمانيکه مسئله زنان بطور واقعی در تفکر و جان کلام ما ، در تمامی حرکات روزانه ما جای واقعی خود را نيابد، هيچگاه جهانی ديگر ممکن نخواهد بود.

                        Comment


                        • نظريات و عقايد گوناگونی در باره ی آنچه در سال 1357 خورشيدی, در ايران روی داد و به دوهزار پانصد سال شاهنشاهی ايرانيان, سلوکيان, مغولها, ترکان, تاتارها, ترکمن ها, لرها و غيره پايان بخشيد, وجود دارد.
                          بعضی ها جنبش و شور و هيجان روزها و ماههای سال 57 را نتيجه سيری مردم, برخورداری از امنيت و ترقی و تمدن ملتی می دانند که شکمشان تحمل قبول و هضم نان گندم را نداشته و کفران نعمت نموده است.
                          عده ای نيز بر اين باورند که استبداد فردی و ديکتاتوری دراز مدت و طولانی پادشاهان و سرکوب و خفقان و سانسور خاندان پهلوی, بيدادگری اداره سوم ساواک, فرماندهان ارشد ارتش و شهربانی و ژاندارمری در تعقيب و گريز و شکنجه ی روشنفکران و آزاديخواهان و غارت و چپاول بی حد و حصر درباريان و افراد وابسته خانواده های هزار فاميل, مردم را بر آن داشته تا به خيابانها بريزند و طی يک انقلاب توده ای و گسترده به عمر فرمانروائی و حکومت هزاران ساله ی پادشاهان و رهبران دينی و مذهبی پايان دهند و لوای جمهوری به دست خلفای پروردگار و جانشينان علی ابن ابيطالب بسپارند!
                          دسته سومی نيز وجود دارند که با استناد به دادههای تاريخی و فاکت های موجود, تحولات آن سال را نتيجه ی بند و بست اجانب و انتقال قدرت از سلسله ی پهلوی به روحانيت شيعه می دانند. انتقالی بدون درد زايمان انقلاب و بدور از اراده و خواست مردم! انتقالی که هدفی جز تسريع غارت و چپاولگری سرمايه داری بين المللی و گرفتن انتقامی دهشتناک و هول انگيز از فرزندان ايران زمين نداشته و ندارد!
                          هر چه بود, نتيجه اش همين است که می بينيم و هر روزه در سطح جامعه, لابلای اوراق مطبوعات و صفحه ی سايت های اينترنتی شاهد اثرات و دستآوردهايش بوده و هستيم! پيشوايان دينی و رهبران مذهبی که رژيم گذشته را به دليل استبداد و ديکتاتوری و بی عدالتی به نقد می کشيدند و عوام را می فريفتند, با تکيه بر قوانين و مقررات اسلامی و قرآنی با مردم آن نمودند که در تاريخ چند هزار ساله اين مرز و بوم بيسابقه است. مگر در دوران هجوم بيابانگردان عرب و مغول که آنان نيز رسالت دين پناهی داشتند و مروج اخوت و برادری و برابری مسلمانان بودند!
                          بيکاری کارگران و زحمتکشان, فقر فزاينده ی توده ها, اعتياد و بی آيندگی جوانان, اسارت و تن فروشی زنان, قتل عام کودکان, شکنجه و آزار و اذيت و اعدام دگرانديشان و روشنفکران و روزنامه نگاران, غارتگری و چپاول افسار گسيخته ی روحانيون و مافياهای رنگارنگ وابسته به قدرت رهبری, طاعون خانمان سوزی است که سرزمين مقدسمان را به زندانی بزرگ و زندان بزرگ را به جهنمی هولناک و دهشت انگيز مبدل نموده است! در حاليکه در ميان کشورهای توليد کننده و فروشنده ی انرژی دارای دومين مقام و جايگاهيم, زنان مان در سراسر شهر و در خيابان جردن و پارک صبا تن می فروشند تا قوت لايموت ما و فرزندانمان را به خانه بياورند و کودکانمان مثله می شوند و با اجسادی بدون کليه و قلب در کوره های آدمسوزی می سوزند تا بر ثروت و دارائی های آقا زاده و مافياهای متکی به خليفه ی شيعيان و مسلمانان جهان بيفزايند!
                          اينک فرياد ديگری بگوش می رسد و در توفان گرفتاران ديگری فرياد بر می دارند: آی آدمها!
                          زندانيان سياسی و خانواده های آنان, در کنار فشار و تضيقات جسمی و روانی رژيم, در مضيقه مالی نيز قرار گرفته اند! كميته دانشجوئى دفاع از زندانيان سياسى در اطلاعيه ی شماره: 2004 – 3 تاريخ بيست و پنجم آذرماه سال جاری خود, هموطنان ايرانی را به همياری و کمک مالی به اين عزيزان فرا خوانده ! و در اطلاعيه ی خود می نويسد:
                          , متاسفانه روند سركوب و خفقان و محدوديت های اعمال شده از سوی رژيم تلاشهای مبارزان سياسی را با مشكل مواجه كرده است. روز به روز فشار بر زندانيان سياسی افزايش پيدا می كند و از سويی هزينه های مورد نياز آنها و خانواده هايشان تامين نمی شود. برای تشكل هايی چون اين كميته كه بودجه و منبع مالی در اختيار ندارد كمك مالی بسيار سخت شده و حتی اين كميته نيز در تامين هزينه های خود با مشكل مواجه شده است. لذا از همه شما هم ميهنان عزيز در داخل و خارج از ايران درخواست می كنيم برای كمك به زندانيان سياسی و تامين هزينه های اين كميته از هم اكنون اقدام و ما را ياری كنيد.,.
                          کميته در پايان اطلاعيه ی خود می افزايد:
                          , برای همين منظور می توانيد در آمريكا با شماره تلفن 8423485 / 617/ 001 و در ايران با ايميل كميته دفاع به نشانی komitedefa@yahoo.com تماس حاصل نمائيد.,.
                          اطلاعيه ی کميته ی دانشجوئی دفاع از زندانيان سياسی با شعار: , زندانی سياسی آزاد بايد گردد!,. پايان می پذيرد! چاره ای بينديشيم! به تفرقه ها و دشمنی های کور چندين و چند ساله پايان بخشيم! باشد که قبل ازآنکه زندانيان سياسی و خانواده هايش مجبور به فروش کليه و ديگر اعضاء بدنش شوند, به عمر ننگين رژيم پايان بخشيم يا حداقل سردمدارانش را به عقب نشينی و تن دادن به خواسته های مردم وا داريم.
                          فرزاد جاسمی

                          Comment


                          • در تابستان سال ۱۳۶۰ ، با دسيسه آخوندهای مرتجعی چون هدايتی و سعادتی در دارون اصفهان بگير بگير راه افتاد تا بهائی شکار کنند.

                            گويا در يکی از روستاهای دارون (نزديک اصفهان) بهائی ها از قديم و نديم زندگی می کردند. آنها غالباً به کار کشاورزی مشغول بودند و از نظر اقتصادی وضع مناسبی نداشتند. دست های همه کسانی که دستگير شده بودند، از شدت کار و زحمت چروکيده بود و تاول داشت و اين مسئله حتی نگهبانان زندان را هم به فکر فرو برده بود و يکی از خوب ترين آنها که بعداً راهی جبهه شد و در تنور جنگ سوخت ــ می گفت: ,افسوس، اين بندگان خدا که از بس جان کنده اند دستهاشون قاچ قاچ شده، نمی دونند که سران‌ آن‌ها نوکر انگليس و اسرائيل اند و به قول امام جمعه ما در دين‌شون هر زن می تونه ۹ تا شوهر داشته باشه,!



                            غير از يک زندانی که نامش ,موسٰی , بود و با او خيلی لج بودند، دو برادر بسيار نازنين هم بودند که معلوم بود قصد کشتن شان را دارند. نام فاميل شان ,رضوانی, بود.

                            آنان خيلی فقير بودند و دائماً زير فشار که بايد بيآئيد در مسجد محل، شهادتين بگوئيد و مسلمان شويد.

                            امثال سعادتی همسرانشان را کوک مي‌کردند تا در روزهای ملاقاتی دل آن ها را خالی کنند و آنها هم با ترس و لرز و التماس از شوهرانشان می خواستند بيآئيد توبه کنيد تا ما را اين همه اذيت نکنند ولی آنها جواب می دادند ما که عنادی با دين ديگران و با اسلام نداريم، چطوری بيآئيم و خلاف وجدان خودمان حرف بزنيم؟ ما در ده آبرو داريم و تازه اين رسم وفا نيست که به خاطر شرائط سخت به مقدسات خودمان توهين کنيم...



                            به زندانيان سياسی گفته بودند:

                            ,برای چی با آنها حرف می زنين؟ مگر نمي‌دونين که اونا نجس هستن؟ واسه چی خوش و بش می کنيين؟ چرا با هم در يک ظرف غذا خوردين؟... آنها بهائی هستند... آخه مگر شما‌ها مقلد امام نيستين؟,



                            يکی از زندانيان سياسی به آرامی جواب داده بود:

                            ,من که مدّت هاست هم صحبتی ندارم، حالا بعد از مدّت‌های مديد يکی را به سلول من آوردين. او انسان مظلومی است که مثل من اسير شما است، ضمناً من اسلام خمينی را قبول ندارم و به همين دليل هم مدّت هاست در بند شما هستم...,



                            درست يا غلط بی ُگدار به آب مي‌زد و بي‌هوا جواب مي‌داد، شايد چون در آن شهرستان هنوز شکنجه راه نيافتاده بود و او نمی دانست يک من ماست چقدر کره دارد! شايد هم کلّه شق بود، نمي‌دانم.

                            همان زندان‌بان جوان (ريحانی) بعد ها به جبهه رفت و جان باخت، او البته با مخالفين ِ‌ ,حکومتی که عين عدل مي‌پنداشت, ــ هيچ ميانه‌‌ای نداشت، اما با خوش قلبي، بارها زندانيان را از خطر رانده بود، به همان زندانی سياسی گفته بود:

                            ,پاهای تو نيز که تَرک دارد آيا تو نيز مانند من روی زمين کار مي‌کردي؟ ... ببين کسانی که نمی خواهند شماها زنده باشيد پی بهانه می گردند و من دلم می سوزد که فرزندان اين ملّت تند و تند پَرپَر می شوند يا مثل ما در جنگ و توی خيابان يا مثل شما در زندان. خواهشاً نگذار ببينند شما دو تا با هم غذا می خوريد، ضمناً امروز يا فردا تو را صدا می زنند. برای چي؟ نمي‌دونم. تو که با هيچ گروهی نبودي، پس چرا اينقدر اذيتت مي‌کنند؟...,

                            هر بار که در خود فرو می روم و اينگونه روزهای غم‌آلود را مُجسّم مي‌کنم، برای او طلب رحمت مي‌کنم، دلم مي‌خواهد به قول کنفسيوس که گفت:

                            Don't curse the darkness - light a candle.

                            به جای لعنت به تاريکي، شمعی برافروزم.



                            آيا آن زندان‌بان کوچکترين تمايلی به گروه های سياسی داشت و يا نسبت به حکومت مسئله دار بود؟ ابدا، امثال او که البته تعدادشان زياد نبود و اگر زنده مي‌ماندند چه بسا در ساليان بعد، از استبداد زير پرده دين فاصله مي‌گرفتند ــ با هزار شور و شوق، و واقعاً به قصد خدمت به انقلاب، فعاليت مي‌کردند اما افسوس که معاويه های جديد، بر ذهنيت مذهبی و ذهنيت عاطفی آنها سوار شدند و همه را به شوره‌زار کشيدند...بگذريم...

                            فردا آخوند سعادتی آن زندانی را خواست امّا خجالت مي‌کشيد در چشمانش نگاه کند چون مي‌دانست که سال ۵۴ برای نوشتن عفو برای اعليحضرت همايونی به دفتر سرهنگ زمانی در زندان قصر رفته بود و زندانی مزبور نيز در بند موسوم به ,يک و هفت و هشت,، به او پرخاش کرده و به شدّت سرزنشش کرده بود، همه را يادش بود.



                            آخوند سعادتی با موذي‌گری پرسيده بود چطوري؟ خوش مي‌گذره؟

                            اينگونه مواقع حرف ها سر به ابتذال گفتن فرود نمي‌آورند وزندانی سکوت کرده بود.



                            ــ ,دِ، يه چيزی بگو... ببين من به صداقت تو ايمان دارم بيا دو خط بر عليه اين بهائی ها بنويس تا بتوانم آنها را خلاص کنم و خودت هم آزاد بشی بری پی کارت جوون...,



                            زندانی تا آنوقت نترسيده بود و زندان نتوانسته بود بر سر و جانش هراس ببارد اما در آن لحظه از آن همه قساوت ترس بَرش داشت و مثل بيد لرزيد، ... بی اختيار به ياد خاطره ای از زندان شاه افتاد، روزی که آقای جلال گنجه‌اي، با سيد محمد تقی حسينی (روحانی اهل زابل که در ماجرای ۷ تير سال ۶۰، درگذشت) ــ نامه ۶۲ نهج البلاغه را مي‌خواندند و همين جناب سعادتی به‌به و تحسين مي‌کرد!



                            والله لو لقيتهم واحدا و هم طلاع الارض کلها ما باليت و لا استوحشت...‏

                            می ترسيد ترجمه اش را بگويد، واقعاً مي‌ترسيد، فقط قسمت آخر آنرا در حاليکه مي‌گريست، آهسته زمزمه کرد...

                            علی به امثال معاويه گفت:

                            ,به خدا سـوگند! اگر به تنهايی با [دشمنان] روبرو شوم، حتّی اگر تمام زميـن را پرکرده باشند، نمی ترسم و [از نبرد با آنها] باکی به خـود راه نمـيدهـم...اما رنج من اين است که بر سرنوشت جامعه کسانی سوارند که بوئی از خرد و جوانمردی نبرده اند.,

                            آن پاسدار (ريحانی)، که زندانی را پيش سعادتی برده بود، هی دندانش را به لبش فشار مي‌داد و اشاره مي‌کرد ,سيس ...حرف نزن.,

                            آخوند سعادتی چپ چپی نگاه کرده، با غيظ رفته بود.

                            ريحانی بعداً با اوقات تلخی گفته بود:

                            ــ بابا جون چرا ,معاويه, را گفتي؟ مگه عقل نداري؟

                            ــ نه ندارم من از اينگونه عقل ها بيزارم.

                            ــ برو يه نون بخور و صد‌تا شکر کن چون آقاي‌ِ سعادتی فقط به پرونده بهائيان رسيدگی مي‌کنه وگرنه کار دستت مي‌‌داد، خدا کنه اصلاً ترا از اينجا ببرند به يک زندان ديگه.

                            از قضا همين جور شد و سرکنگبين صفرا نفزود! زندانی ما به زندان ديگری پرت شد که خودش داستان ها دارد...بگذريم...

                            زنده ياد احمد شربتی که در عمليات چلچراغ به خاک افتاد ــ گفته بود :

                            ,در تابستان سال ۶۰ (گمان مي‌کنم شهريور ماه) يک روز که خانواده ها برای ديدار کسان شان به زندان مي‌آمدند برادران رضوی (همان دو برادر بهائی) را به بهانه ملاقات به حياط زندان (دارون) بردند. دقائقی بعد صدای رگبار گلوله سکوت عجيبی را حاکم کرد، همه از همديگر می پرسيديم اين رگبار برای چه بود؟ مشخص شد از بالای پشت بام حياط ملاقات، (که زير آن سلول های زندان قرار داشت) آن دو را به رگبار بسته بودند. چون دارون شهر کوچکی بود و بهائيان ديگری هم زندانی بودند، روزهای بعد اين خبر تائيد شد.,

                            بعدها خودم نيز پرس و جو کردم [...] واقعه را ديگران هم بياد داشتند، برخی التماس می گفتند: ,ما می ترسيم. شما را به خدا صداشا در نيآرين.

                            ***

                            برادران رضوی گرچه سواد درست و حسابی نداشتند و فقط با بيل و کلنگ و زمين (و نه قلم و روزنامه و کتاب) ــ سر و کار داشتند اما يک پارچه شعور و انسانيت بودند. زندانيان راز و نياز يکی از آن ها را شنيده بودند :

                            ــ ای خدا کمک کن تا اينها مارا به مسجد روستا نبرند و به برائت از آئين مان نکشانند اگر هم گمراهيم تو همين جور مارا قبول کن، تو بيرحم نيستی دل داری...

                            همان زندانی سياسی برايشان از , قرّة العين, تعريف کرده بود و يکی از رضوي‌ها که هم‌سلولش بود ــ از ,هفت وادی,‌ِ بهاالله که فقط يکی دو جمله به خاطر داشت و مُدام تکرار می کرد:

                            اوّل وادی طلب است و مَرکب‌ِ اين وادی صبر، مسافر در اين سفر بی صبر به جائی نرسد...

                            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                            زيرنويس:

                            ۱- در تاريخ بيداری ايرانيان (به نقل از کواکب الُدرّيه صفحه ۱۶۳) آمده است:

                            شيخ‌فضل‌الله نوری در ميدان توپخانه تهران بر منبر رفته، مشروطه خواهان و احرار (آزاديخواهان) را بابی و بهائی خواند و کتاب اقدس را که مرجع اهل بهاء (بهائيان) است بر سر منبر گشود و اين آيه را قرائت نمود. (ان يا ارض‌الطاء سوف تنقلب فيک‌الامور و يحکم عليک جمهورالناس) پس کتاب اقدس را بست و قرآن را گشود و قسم ياد نمود که اقدس کتاب بهائی و آية مذکور در او است و معنی اين است که: ,ای زمين طهران، زود باشد که در تو امور منقلب گردد و حکم جمهور (مردم) جاری شود., بعد از آن گفت، به همين دليل بهائيان مشروطه خواه هستند و سعی مي‌کنند که حکم جمهور يا مشروطه در تهران جاری و امور سلطنت و حکومت ايران منقلب شود تا آنرا دليل بر غيب‌گويی بهاءالله بشمرند و معجزه او قرار داده مردم را بهائی کنند.

                            ----------------

                            نهضت بابيان که در زنجيره‌ی جهانی نهضت های انقلابی نيمه قرن نوزدهم جای گرفته، و با ,جنبش سپاهی, در هندوستان و ,تای پينگ, در چين همنوا است ــ به خاطر دامنه و تأثير در تاريخ کشور ما، يکی از مهّم ترين جنبش های ميهن‌مان به شمار می رود.

                            اين جنبش در مرز بين جامعه‌ی سنتی فئودالی و انحطاط و تجزيه آن قرار دارد و خود از جمله عوامل اين انحطاط و تجزيه است و به همين دليل تنها در رنگ مذهبی آن خلاصه نشده و خالی از خصائص نو نيست.

                            حرکت بابيان بدون ترديد در رفورم های امير کبير و جنبش مشروطه اثر گذاشته است و پژوهشگران ما بايد بدون هراس از برچسب های اصحاب تزوير که خود به نام دين و آئين رو در روی اهداف انبياء و اولياء ايستاده اند ــ برآن نور بياندازند و داستان پُر رنج و شکنج پيروان صديق اين آئين را از شکنجه گاه‌های ناصرالدين شاه تا کنون نيز، روايت کنند.

                            فراموش نکنيم که باب و آموزش های وی در زمينه تهی نروئيده است، ريشه های فکری آن (که به دليل ناآشنائی نمي‌توانم بشکافم و در بحث ما هم ضروری نيست) به کنار ــ انحطاط فئوداليسم، ستم استبدادی و تجاوزات استعماری که مواد منفجره فراوانی در بطن ِ جامعه ايران از ديرباز انبار کرده بود ــ از جمله ريشه های اجتماعی آن است.

                            سيد محمد علی باب که در سی سالگی با فتنه‌ِ به قول خودش ,پيشوايان دين و پيشکاران دولت, به دار آويخته شد و در آغاز دعوتش ۲۴ سال داشت و در ۱۵۰ سال پيش از:

                            • مساوات مزدکي،

                            • نوروز به عنوان عيدی مذهبي،

                            • حقوق زنان... و

                            • ادوار تاريخ

                            دَم می زد و ياران فداکارش به پای او جان می دادند و در قلعه شيخ طبرسی (نزديک بابل امروز) ، در زنجان ، تبريز، و ,بدشت, (در شرق شاهرود) حکومت ظالم وقت را به لشکرکشی و توسل به داغ و درفش واداشتند ــ بی ترديد ذهنی تيز و سر‌‌ِ نترسی داشته است.

                            حرف هاي‌ِ نو‌ کسانی چون ملا محمّد علی بارفروش (قدوّس)، حجّت زنجاني، سيد يحيی دارابی...عليه دگم های جا افتاده مذهبی و شهامت فرزانگانی چون قرّة العين ، زن دليری که در اوج تاريک انديشی زمانه، آگاهانه کشف حجاب کرد و از آزادی و عدالت سخن گفت، روبروی هرزگی های ناصرالدين شاه ايستاد و در نهايت نيز با آغوش باز مرگ را بر ذلت ترجيح داد ــ با بازی با اعداد و حروف ابجد، با اسرائيل گرائی و تمايلات استعماری و تکيه بر خرافات شبه مذهبی برخی از کسانی که حسابگرانه دين سازی می کنند و خود را واله و شيدای باب و بهاالله نشان مي‌دهند ــ اصلاً يکی نيست.

                            محمد علی باب که آثارش در رابطه با حقوق زنان از آثار قرّة العين هم پيشی می گرفت ــ جاذبه داشت، بيهوده نبود که حتی زندان او در اروميه (عمارت چهاربرج)، در ماکو و جهريق (نزديک مرز ترکيه) زيارتگاه می شود.

                            از ريز حوادث پُرماجرائی که پس از باب، منجر به شاخص شدن ميرزا حسين علی نوری (عبدالبهاء) شده ــ (چون آشنائی کافی ندارم) مي‌گذرم.

                            Comment


                            • Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X