Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • خاورميانه زادگاه بزرگترين اديان غربی، يعنی يهوديت، مسيحيت و اسلام بوده است. در طول قرنها مهمترين صدايی که در اين منطقه از ميانه دريا، از فراز کوه يا از دل صحرا به گوش می رسيد صدای رسای پيامبرانی بود که پيام خدايی متشخص را برای بشريت باز می گفت. مهمترين شعله ای که در اين منطقه زبانه می کشيد، شعله مقدسی بود که روشنايی می بخشيد اما نمی سوزاند. صدای پيامبران خاورميانه و آن شعله ای که نخست بر موسی آشکار شد، بخش مهمی از تاريخ اخلاق و معنويت بشر بوده است. اما امروز صدايی که از خاورميانه به گوش می رسد، صدای آسمانی پيامبران نيست، صدای انفجار بمب و فرياد انسانهای بيگناه است، و شعله هايی که در آن زبانه می کشد، ديگر روشنايی نمی بخشد اما سخت می سوزاند.
    (۱)
    خاورميانه امروز قربانی دولتهای منطقه ای خودکامه، بنيادگرايان دينی، و دخالتهای ناسنجيده دولتهای خارجی است. و در اين ميانه گويی صدای بنيادگرايان خشونت گرا در منطقه و هواداران نظامی گری در بيرون منطقه هر صدای ديگری را تحت الشعاع قرار داده است. اما حقيقت اين است که نه در منطقه خاورميانه بنيادگرايی زبان غالب مردم است و نه در بيرون از منطقه نظامی گری بهترين راه حل بحرانهای آن منطقه تلقی می شود. در هياهوی بنيادگرايان و هواداران نظامی گری خط سوّمی هم وجود دارد که مخالف بنيادگرايی و نظامی گری، هر دو، است. رسالت من اين است که اين صدای سوّم را به گوش جهانيان برسانم. اين صدای سوّم صدای صلح، آزادی، حقوق بشر، دموکراسی، و عشق به انسانيت است. اين صدا از يک سو با بنيادگرايی يهودی، مسيحی، و اسلامی مخالف است، و از سوی ديگر، سياستهای خارجی دولت آمريکا و همپيمانان آن را در منطقه خاورميانه غيرواقع بينانه و غير راه گشا می بيند. هم بنيادگرايان اسلامی مانند طالبان، القاعده، حزب الله، و جمهوری اسلامی، و هم بنيادگرايان يهودی دراسرائيل و هم بنيادگرايان مسيحی در سياست خارجی دولت آمريکا طالب جنگ هستند و کليد مشکلات منطقه را در اعمال زور و خشونت می جويند. اما حقيقت اين است که خشونت هرگز به حلّ مشکلی نمی انجامد. خشونت به خشونت بيشتر دامن می زند،و نفرت نهايتاً نفرت بيشتر می آفريند.
    پيام ما صلح طلبی است، و قلب صلح طلبی ما دموکراسی خواهی است. به اعتقاد من بحران خاورميانه دو ريشه اصلی دارد: يکی مسأله فلسطين و اسرائيل است، و ديگری فقدان دموکراسی در آن منطقه.
    تا آنجا که به مسأله فلسطين و اسرائيل مربوط است، همه طرفين بايد حق داشتن کشور و دولت مستقل را هم برای مردم اسرائيل و هم برای مردم فلسطين، هر دو، به رسميت بشناسند. يهوديان حق دارند که کشور مستقل خود را داشته باشند. شعار نابودی اسرائيل شعاری نابخردانه و اخلاقاً نامقبول است. مردم فلسطين هم به همان اندازه حق حيات و حق بهره مندی از کشور و دولتی مستقل را دارند. امروزه تلقی عمومی در خاورميانه اين است که کشورهای غربی حق مردم فلسطين را در داشتن دولتی مستقل و زندگی ای توأم با حرمت و کرامت به رسميت نمی شناسند. به گمان ايشان دولتهای غربی نه فقط برای رفع بی عدالتی نسبت به مردم فلسطين اقدام مثبتی نمی کنند، بلکه به شيوه های مختلف در تضييع حقوق انسانی آنها شريک اند. به اعتقاد آنها، خصوصاً سياست خارجی دولت آمريکا در حمايت يکجانبه از اسرائيل شکل گرفته است. امروز هم که دولت اسرائيل به عنوان مقابله با گروه حزب الله کشور لبنان و مردم بيگناه آن را آماج حملات ويرانگر و بيرحمانه قرار می دهد، حمايت يکجانبه و بی قيد و شرط آمريکا از اسرائيل بيشتر به تقويت و رشد بنيادگرايان می انجامد. اين احساس عميق بی عدالتی از جمله مهمترين عواملی است که به رشد بنيادگرايی اسلامی در منطقه خاورميانه کمک کرده است. و مادام که اين زخم در آن منطقه تازه و دردناک باشد، زمينه های رشد بنيادگرايی در منطقه باقی خواهد ماند. متأسفانه امروزه هر انتخابات آزادی که در کشورهای اسلامی برگزار شود، بنيادگرايان اسلامی پيروز آن انتخابات خواهند بود. ( البته در اين ميان ايران يک استثناء است. اگر امروز در ايران انتخاباتی آزاد برگزار شود اين نيروهای ليبرال، دموکرات، و صلح طلب هستند که به پيروزی خواهند رسيد. ) بنابراين، يکی از مهمترين راههای مقابله با بنيادگرايی اسلامی در منطقه خاورميانه حلّ عادلانه مسأله فلسطين است. و برای اين کار بايد گفت و گو جايگزين اسلحه شود.
    فقدان دولتهای دموکراتيک در منطقه نيز از جمله مهمترين عوامل نابسامانی و بی ثباتی در منطقه خاورميانه است. تجربه بشری به ما آموخته است که دموکراسی بهترين شيوه مديريت يک جامعه، و مهمترين پيش شرط توسعه است. برای حلّ مشکلات يک جامعه در گام نخست تمام افراد جامعه بايد بتوانند آزادانه درباره آن مشکلات بحث و اظهار نظر کنند، و در گام دوّم بايد بتوانند آزادانه برای حلّ آن مشکلات راههايی پيشنهاد کنند. آزادی بيان و آزادی نقد در عرصه عمومی از مهمترين پيش شرطهای فهم و حلّ مشکلات يک جامعه است، و اين آزاديها فقط در سايه دموکراسی تأمين می شود. دموکراسی عرصه ای آزاد و امن فراهم می کند تا مردم بتوانند درباره مسائل مربوط به زندگی جمعی خود به طور جمعی بينديشند، و به طور جمعی تصميم گيری کنند. به گمان من امروزه دموکراسی بيش از هر چيز يک ضرورت است: امروزه ديگر نمی توان يک جامعه را به نحو غيردموکراتيک به طور موفق اداره کرد.
    اما دولتهای غيردموکراتيک از حيث ديگری هم ناکارآمدند. در اين نوع حکومتها، حاکمان به سرعت فاسد می شوند. خصوصاً در منطقه خاورميانه ثروتهای بادآورده ناشی از درآمدهای نفتی بسرعت حاکمان را از مردم بی نياز و مستقل می کند، و به آنها اجازه می دهد که مستقل از خواست و نيازهای واقعی مردم کشورشان، برای تحکيم منافع و قدرت خود به بلندپروازيهای جاه طلبانه خويش ميدان دهند.
    وجود دولتهای غيردموکراتيک در منطقه معلول دو عامل بوده است: يکی فقر و توسعه نايافتگی کشورهای منطقه؛ و ديگری، حمايت مستمر دولتهای غربی از حکومتهای خودکامه و غيردموکراتيک در منطقه. مايه خوشنودی است که سرانجام پرزيدنت بوش و آقای تونی بلر از سر تأسف اذعان کردند که در طول قرن گذشته دولتهای غربی از حاميان اصلی رژيمهای استبدادی در منطقه خاورميانه بوده اند، و بسياری از آن دولتها با حمايت دولتهای غربی به قدرت رسيدند. تأکيد ايشان مبنی بر آنکه منطقه خاورميانه نيازمند دموکراسی است نيز تأکيدی درست و برحق است. آن اعتراف و اين تأکيد را می توان نشانه ای از حسن نيت دولتهای غربی دانست. اما اميدوارم دولتهای غربی برای جبران خطاهای گذشته خود خطاهای تازه ای مرتکب نشوند. تحکيم و حمايت از دولتهای خودکامه و غيردموکراتيک کار خطايی بود، اما برقراری دموکراسی با نيروی نظامی نيز به همان اندازه خطا و زيانبار است.
    (۲)

    بنابراين، تا اينجا ادعای من اين است که راه صلح از دموکراسی می گذرد. اما برای تحقق بخشيدن به دموکراسی نمی توان به نيروهای نظامی متوسل شد. دموکراسی کالايی صادراتی نيست. يعنی نمی توان آن را از بيرون يک جامعه بر آن تحميل کرد. البته حمايت معنوی دولتها ومردم مغرب زمين از جنبش دموکراسی خواهی در منطقه خاورميانه بدون شک اقدامی بسيار مؤثر و بجا خواهد بود. و ما به حمايت معنوی تمامی هواداران آزادی و دموکراسی در سراسر دنيا نيازمند هستيم و هر دستی را که به دوستی به سوی ما دراز شود به گرمی می فشاريم. اما تأسيس و برقراری دموکراسی وظيفه خود ماست نه ديگران.
    البته با حمله نظامی می توان يک انتخابات آزاد و منصفانه برقرار کرد. اما اگر پيش شرطهای دموکراسی در يک جامعه حاضر و موجود نباشد، انتخابات آزاد به پيروزی مخالفان انتخابات آزاد می انجامد. برای مثال، همانطور که پيشتر هم اشاره کردم، امروز در بسياری از کشورهای اسلامی، انتخابات آزاد و منصفانه به پيروزی بنيادگرايانی می انجامد که از اساس با دموکراسی، آزادی، و حقوق بشر مخالفند. اما پيش شرطهای دموکراسی را نمی توان با قدرت نظامی فراهم آورد.
    مايلم مختصری در اين باره توضيح دهم.
    (۱) يکی از پيش شرطهای دموکراسی، "شهرنشينی" است. مردم طبقات متوسط شهری مهمترين حاملان و مدافعان دموکراسی هستند. در جامعه ای که ساختار بدوی و قبيلگی دارد، نمی توان اميدی به تحقق دموکراسی داشت. با نيروی نظامی نمی توان مردم را شهرنشين کرد، يا طبقه متوسط شهری به وجود آورد.
    (۲) پيش شرط ديگر دموکراسی، "اقتصاد بازار" است. البته اقتصاد بازار لزوماً به دموکراسی نمی انجامد، اما هر کجا که دموکراسی وجود داشته باشد، حتماً پيشتر اقتصاد بازار هم وجود داشته است. با حمله نظامی نمی توان اقتصاد بازار ايجاد کرد.
    (۳) پيش شرط ديگر دموکراسی اين است که درآمد سرانه کشور از حدّ معينی پايين تر نباشد. امروزه در منطقه خاورميانه درآمد سرانه پايين تر از آن حدّ است. با حمله نظامی نمی توان درآمد سرانه ايجاد کرد.
    (۴) روح دموکراسی به رسميت شناختن تفاوتها، و رواداری نسبت به کسانی است که با من متفاوت اند. اگر در جامعه ای فرهنگ تحمل و رواداری وجود نداشته باشد، آن را نمی توان با حمله نظامی ايجاد کرد. برعکس، حمله نظامی افراد جامعه را پرخاشگر و کم تحمل نسبت به ديگران می کند، و از تفاوتها دست مايه ای برای اختلاف، خشونت و کينه کشی می سازد.
    (۵) دموکراسی بر تفکيک ميان حوزه عمومی و خصوصی استوار است. اين تفکيک را هم نمی توان با حمله نظامی ايجاد کرد.
    (۶) دموکراسی، يعنی تفکيک دولت از جامعه مدنی. در منطقه خاورميانه جامعه مدنی وجود ندارد، يا بسيار ضعيف و شکننده است. دولتهای منطقه دولتهای نفتی هستند. اين دولتها متکی به مالياتهايی که از مردم گرفته می شود، نيستند، و بنابراين، خود را پاسخگوی به مردم نمی دانند. در اين نوع جوامع مردم مواجب بگير و وابسته به دولت اند، نه برعکس. اگر ثروتهای بادآورده نفتی نبود، بخشهای خصوصی در عرصه اقتصاد مجال رشد می يافت، و بخش خصوصی می توانست جامعه ای مدنی و مستقل از دولت را شکل دهد. با حمله نظامی نمی توان جامعه مدنی ايجاد کرد.
    لازمه دموکراسی تفکيک نهاد دين از نهاد دولت است. در منطقه خاورميانه دين حضوری بسيار جدّی در عرصه عمومی دارد. نظريه پردازان سکولاريزم، همچون پيتر برگر، مدعی بودند که عمر دين به پايان رسيده است، و جهان کاملاً سکولار شده است. اما رفته رفته آشکار شد که اين تحليل درست نبوده است. دين رفته رفته حمله خود را آغاز کرد. و بنيادگرايی دينی اعم از يهودی، مسيحی، و اسلامی، در قالب واکنشی خشونت آميز نسبت به مدرنيته، بسرعت در سراسر دنيا گسترش يافت. در پارلمان اسرائيل بنيادگرايان يهودی حضور قوی و فعال دارند، دولت پرزيدنت بوش هم به طور گسترده از احساسات دينی مردم آمريکا برای مقاصد سياسی خود بهره می جويد، و حتی از شروع دوباره جنگهای صليبی سخن می گويد. بنيادگرايان اسلامی هم برندگان غالب انتخابات آزاد در منطقه خاورميانه هستند. برای برقراری دموکراسی در منطقه خاورميانه بايد نهاد دين از نهاد دولت تفکيک شود، بنيادگرايان طرد و منزوی شوند. و در مقابل آموزه های بنيادگرايانه از "دين در حيطه صلح" دفاع شود. هيچ يک از اين کارها را با حمله نظامی نمی توان انجام داد.
    (۸) و سرانجام آنکه فرهنگ دموکراتيک بر نظام سياسی دموکراتيک مقدم است. به تعبير دقيقتر، نخبگان يک جامعه بايد به اين نتيجه برسند که دموکراسی بهترين و مؤثرترين راه حلّ مشکلات و بحرانهای جامعه آنهاست، و خود نيز در نظر و عمل دموکرات باشند. اين انسانهای دموکرات هستند که دموکراسی را می آفرينند. با حمله نظامی نمی توان انسان دموکرات آفريد.
    ممکن است در اينجا اين پرسش مطرح شود که پس دولتهای غربی، خصوصاً دولت آمريکا، چگونه می توانند به پيشبرد دموکراسی در منطقه خاورميانه کمک کنند. تا آنجا که به مسأله دموکراسی در منطقه به طور کلّی مربوط است، به گمان من دولت آمريکا می تواند از دو طريق به جنبش دموکراسی خواهی در خاورميانه ياری برساند:

    Comment


    • اوّل آنکه، آمريکا بايد با مسأله اسرائيل و فلسطين به نحوی عادلانه و منصفانه برخورد کند، و از جمله از تشکيل يک دولت کاملاً مستقل فلسطينی حمايت نمايد، تا تمام فلسطينيان آواره جهان بتوانند به کشور مستقل خود بازگردند. حمايت يکجانبه از اسرائيل نهايتاً به تشديد بدگمانی مسلمانان وتقويت بنيادگرايان اسلامی می انجامد.
      دوّم آنکه، آمريکا می تواند به جای آنکه صدها ميليارد دلار صرف عمليات نظامی در خاورميانه کند، آن سرمايه ها را صرف کاهش دادن شکاف ميان شمال و جنوب در آن منطقه نمايد. فقر، بيکاری، و بيسوادی از مهمترين عواملی است که مانع رشد دموکراسی در منطقه می شود. کاهش فقر، و رشد علمی و فرهنگی مردم خاورميانه مايه انزوای بنيادگرايان، و پيشرفت جنبش دموکراسی خواهی می شود. اما سرمايه گذاريهای فرهنگی- علمی مطلقاً نبايد جنبه ايدئولژيک و تبليغاتی داشته باشد. فعاليتهای تبليغی- تبشيری بسرعت واکنش منفی در ميان مردم برمی انگيزد، و به نتايج معکوس می انجامد.
      تا آنجا که به مسأله ايران مربوط است، به گمان من از جمله اقدامات عملی مهمی که دولت آمريکا می تواند در حمايت از جنبش دموکراسی خواهی ايران انجام دهد اين است که سختگيريهای ناموجهی را که برای رفت و آمد ايرانيان، خصوصاً دانشجويان و روشنفکران ايرانی، وضع شده است، لغو نمايد. آمار نشان می دهد که جامعه ايرانيان آمريکا از جمله فرهيخته ترين مهاجران در اين کشور هستند، و نرخ جرائم در ميان آنها به مراتب کمتر از ساير مهاجران است. رفت و آمد آزاد دانشجويان ايرانی به دانشگاههای آمريکا می تواند در رشد علمی و فرهنگی جامعه ايرانی، و به تبع جنبش دموکراسی خواهی در ايران بسيار مؤثر افتد. مخالفت دولت آمريکا با دولت ايران نبايد منجر به آن شود که آمريکا مردم ايران را تحت فشار قرار دهد.
      در عين حال، دولت آمريکا برای حلّ مشکلات خود با دولت ايران، از جمله حلّ مسأله انرژی هسته ای، بايد مستقيماً وارد مذاکره ای علنی و شفاف با دولت ايران شود. در اين مذاکرات نبايد تجربه دولت آمريکا با دولت ليبی تکرار شود، يعنی مذاکرات ميان دو دولت هرگز نبايد به توافقهای پنهانی ای منجر شود که به منافع ملّی ايرانيان، و جنبش دموکراسی خواهی در ايران آسيب برساند.
      ما حمله نظامی آمريکا به ايران را اقدامی نادرست، و ويرانگر می دانيم؛ زيرا علاوه برآنکه زير بناهای اقتصادی کشور را يکسره ويران می کند، در عين حال، به جنبش دموکراسی خواهی ايران ضربات جبران ناپذيری وارد می آورد.
      (۳)
      اما مايلم در اينجا چند نکته ديگر هم درباره ايران بيفزايم:
      در ايران يک جنبش گسترده دموکراسی خواهی وجود دارد. اين مهمترين وجه تمايز جامعه ايرانی از ساير کشورهای منطقه است. اما اين جنبش از دو مشکل اساسی رنج می برد:
      مشکل اوّل اين است که اين جنبش فاقد تشکيلات و سازمان است. بنابراين، صدای آن در هياهوی تبليغات بنيادگرايان حکومتی گم می شود.
      مشکل دوّم اين است که اين جنبش فاقد رهبری واحد است. در نتيجه گروههای مختلف دموکراسی خواه به آسانی نمی توانند نيروهای خود را با يکديگر همسو کنند، و آن را مطابق برنامه ای مشترک و واحد به پيش برند.
      دولت جمهوری اسلامی به عنوان يک دولت خودکامه سلطانی بايد برود، و دولتی دموکراتيک جايگزين آن شود. اما انجام اين کار برعهده ما ايرانيان است، نه ديگران. ما ايرانيان بايد خود از طريق مبارزه، نافرمانی مدنی و شجاعت مدنی دموکراسی را در ايران تحقق بخشيم. البته اين بدان معنا نيست که ديگران نمی توانند ما را در اين راه دشوار ياری کنند.
      برای مثال، به گمان من دولت آمريکا هم می تواند به سهم خود به پيشبرد جنبش دموکراسی خواهی در منطقه، و از جمله ايران کمکهای ارزشمندی بکند. برای مثال،
      ما بايد اين جنبش را متشکل کنيم و صدای آن را به گوش جهانيان برسانيم. متأسفانه رژيم جمهوری اسلامی سانسور بسيار شديدی را در داخل کشور اعمال می کند، و بجدّ می کوشد رابطه ميان روشنفکران و مردم، و نيز جهان خارج و داخل را بشدّت محدود کند. به گمان من هنرمندان، متفکران، و روشنفکران پيشرو جهان بهترين ياران ما در اين راه دشوارند. حمايت اخلاقی و معنوی گروه های مترقی دنيا آسيب پذيريهای جنبش دموکراسی خواهی ما ايرانيان را بسيار کم می کند. من به عنوان عضو کوچکی از آن مجموعه بزرگ معتقدم که شما می توانيد از چند راه مهم به ما ياری برسانيد:
      اوّل آنکه، ما سخت محتاج آنيم که از طريق رسانه های جهانی صدای خود را به گوش مردم ايران و جهان برسانيم، و اجازه ندهيم که رژيم جمهوری اسلامی مجاری ارتباط ما با مردم ايران و جهان را قطع کند، و نيروهای مترقی و دموکراسی خواه ايران را منزوی و خاموش کند.
      دوّم آنکه، جهان بايد مسأله نقض حقوق بشر را در ايران جدّی بگيرد، و هنرمندان، روشنفکران و متفکران پيشرو، و نيز نهادهای مدنی جهان موارد نقض آشکار و سيستماتيک حقوق بشر در ايران را بشدّت محکوم کنند. مردم ما نگران اند که مبادا منافع اقتصادی دولتهای جهان، و نيز زد و بندهای سياسی پشت پرده موجب شود که مسأله حقوق بشر در ايران به فراموشی سپرده شود.
      سوّم آنکه از جنبش دموکراسی خواهی ايران به صراحت و علناً حمايت شود.
      چهارم آنکه، ما اميدوارم هنرمندان، روشنفکران، و انديشمندان مترقی جهان به عضويت جنبش صلح طلبی و دموکراسی خواهی ايران درآيند.
      ما دست دوستی خود را به سوی تمام دنيا، از جمله مردم آمريکا دراز می کنيم، و همگان را به تشکيل جبهه واحد صلح خواهی فرامی خوانيم. صدای ما را به گوش جهانيان برسانيد: ما صلح خواهيم، و گوهر صلح خواهی ما دموکراسی خواهی است.

      Comment


      • رژیم حاکم در ایران را به صراحت و به طور علنی محکوم کنيد! نامه اكبر گنجی به رئيس سازمان عفو بین‌الملل در رابطه با مرگ اکبر محمدی در زندان
        نامه اكبر گنجی به رئيس سازمان عفو بین‌الملل

        سرکار خانم خان مدیر عامل محترم سازمان عفو بین الملل

        همانگونه که مطلع اید اکبرمحمدی زندانی حوادث تیرماه ١٣٧٨ دانشگاه تهران، پس از یک دوره اعتصاب غذا در زندان اوین درگذشت.
        قتل زهرا کاظمی روزنامه نگار ایرانی- کانادایی در زندان اوین همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد و رژیم ایران تمام راههای کشف حقیقت را محدود کرده و برخلاف تمام اصول انسانی و حقوقی به فرزند او اجازه ندادند تا مادراش را در مکان دلخواه اش به خاک بسپارند.
        اینک با فاجعه دردناک دیگری روبرو هستیم و برای رژیمی که هزاران زندانی را در زندانها به قتل رساند و پروژه قتل های زنجیره ای را به اجرا نهاد، مرگ یک زندانی سیاسی چنان اهمیتی ندارد. اما برای همه ما این پرسش های مهم مطرح است، چرا او را زندانی کردند؟ سالها زندان چه تناسبی با جرایم ناکرده او داشت؟ چه بلاهایی دراین سالها بر سر او آوردند؟ پایان دردناک زندگی او چگونه رقم خورد؟
        پرسش ها فقط به آنچه گفته شد محدود نمی شود، مساله اصلی " سکوت مرگباری " است که ما را فراگرفته است، سکوتی که در پناه آن، جنایت وظلم وستم را نادیده می گیریم. با هیچ توجیهی نمی توان جنایت را نادیده گرفت و به هیچ دلیلی نباید در مقابل جنایت سکوت کرد. چراکه سکوت به منزله مشارکت در جنایت است.

        از شما صمیمانه انتظار دارم که رژیم حاکم در ایران را به صراحت و به طور علنی محکوم کرده و با اعزام هیاتی مستقل مساله مرگ جانگداز اکبر محمدی را بررسی و حقایق را به اطلاع جهانیان برسانید.

        اکبر گنجی

        Comment


        • Comment


          • - خانواده های غربی شده
            همه يا اکثر اعضای اين خانواده ها و از جمله والدين معمولاً در غرب به دنيا آمده اند و يا ساليان طولانی در اين کشورها زندگی کرده اند. با تغيير هر نسل ريشه های فرهنگی اصيل در اين خانواده ها کم اهميت تر ميشود و ممکن است به تدريج از بين برود. اعضای اين خانواده ها هويت فرهنگی و قومی خود را حفظ نميکنند. ارتباط اعضای خانواده تنها به وسيله زبان اول کشور غربی که در آن ساکن ميباشند برقرار ميشود. برخورد افراد اين خانواده ها بر اساس فردگرايی ميباشد و نوع روابط حاکم بر اساس برابری اعضای خانواده استوار است. البته از دست دادن هويت فرهنگ قومی به معنی بی هويتی اين خانواده ها نيست. بستگی به نوع خانواده، سطح تحصيلات و درآمد و غيره افراد ميتوانند به درجات متفاوت هويت فرهنگی جديدی را که ريشه در فرهنگ حاکم کشور ميزبان دارد جانشين هويت فرهنگی خود بکنند. ولی در نهايت حاصل اين جانشين کردن و فرهنگ زدايی از دست رفتن ارتباط فرهنگی و عاطفی با ريشه های خانوادگی ميباشد و امکان نوعی غنای روحی ميتواند از دست برود.

            ۵- خانواده های مخلوط از لحاظ قومی
            اعضای اين گروه افرادی هستند که دست به ازدواج خارج از قومی ميزنند و خانواده ای مختلط درست ميکنند. منظور اين است که با افرادی با مليتهای متفاوت روابط ايجاد ميکنند و يا ازدواج ميکنند. به نظر نميرسد که اين مسئله هنوز در ميان ايرانيها شيوع گسترده ای پيدا کرده باشد. ازدواج، افراد با زمينه قومی و فرهنگی متفاوت به ميزان زيادی بستگی به زمينه جامعه ميزبان و مهاجر دارد. به طور مثال در آمريکا %۱۵-۱۰ ازدواجهای اقليتها با کسانی است که فرهنگ متفاوتی دارند. در ميان ژاپنيهای آمريکا اين ميزان حدود %۵۰ ميباشد. بعضی از خانواده ها از اين لحاظ موفقند و جنبه های مثبت هر دو فرهنگ را ميپذيرند و با هم جمع ميکنند و در نتيجه امکانات رشد شخصيتی جديدی در اختيار اعضای خانواده قرار ميگيرد. از طرف ديگر که تناقضهای ارزشی و مذهبی بعضی خانواده های ديگر را دچار تشنج ميکند. مسائل ديگری که ميتواند مشکل ساز باشد نوع ايجاد ارتباط، روشهای تربيت کودک و رابطه با خانواده گسترده و فاميلهای دور ميباشد که باعث تشنجهای گاه و بيگاه و يا مداوم در اين خانواده ها ميشود.
            به طور خلاصه نحوه برخورد خانواده ها و ارتباط درونی اعضای خانواده در مهاجرت به عوامل مختلف بستگی دارد. با توجه به درجه فرهنگ پذيری و يا فرهنگ گريزی اعضای خانواده اين برخوردها ميتواند انسجام داشته باشد و يا دچار تناقضهای متعدد بشود. قبل از دست زدن به مهاجرت بايد مشکلات ممکن ناشی از اين امر را در نظر گرفت. بعد از مهاجرت بايد آمادگی مقابله با مشکلات حاصله را داشت. چيزی که ميتوان از آن مطمئن بود اين است که هيچ خانواده ای در مهاجرت از تغييرها وتناقضهای حاصل از آن مصون نيست. آيا شما توان پذيرش تغيير در اعضای خانواده و توان پذيرش کمتر شدن کنترل خود را در خانواده داريد يا نه؟ آيا توان تحمل سخن متفاوت با سخن خود شنيدن را داريد يا نه؟ يا انسانی هستيد که راه خود را تنها راه ممکن ميبينيد و بر اين باوريد که هرکس باوری جز باور شما دارد جايش در جهنم است؟ بر اساس برخوردهايتان با مسائل فوق فکر ميکنيد خانواده شما در کدام گروه جا خواهد گرفت؟ ضروری است که قبل از مهاجرت به اين سوالها پرداخت و از قبل برای برخورد با مشکلات آماده بود. دوستی از فلوريدا در نامه ای به من اين مطلب را به خوبی مطرح ميکند:
            " فکر می کنم شخصيت و موقعيت اجتماعی افراد نقش مهمی در زندگی در هجرت دارد. همه در جستجوی چيزی فراتر از آنچکه داشته اند، هستند که اين ۱۰۰% اشتباه است. پس توصيه می کنم قبل از مهاجرت برای آينده برنامه ريزی کنيد و چيزی به اسم آزادی و اينجور چيزها رو بهانه نکنيد. اگر ايران زندگی سخت و دشواری داشته ايد دليلی برای بهتر شدنش در غربت وجود ندارد. سخت کاری و زبان دوم و فرهنگ جديدی که معمولا ايرانی ها به سختی آن را قبول می کنند قرار نيست زندگی رو زيباتر کند. بچه های متولد اين جا مثل همان بچه های خوب و حرف شنوی ايرانی نيستند. حق و حقوقی دارند و بهشون کاملا واقف هستند و انگليسی يا هر زبون دومی را که حرف می زنند بهتر از شما بلدند. قبل از مهاجرت فکر کنيد نه بعد از مهاجرت ..."

            Comment


            • در قسمت گذشته مطلب به گسترش ابعاد مهاجرت، مسائل و مشکلات مهاجرت و بعضی جنبه های مثبت آن اشاره کردم. همينطور به عواملی که تأثير مثبت در روند مهاجرت دارند اشاره کردم. در اين قسمت به بعضی مسائل و مشکلات ديگری که در سر راه مهاجرت است اشاره ميکنم.
              تغيير هميشه اضطراب آور است و تنش زا. مطالعات بيشماری نشان ميدهند که حتی تغييرات مثبت و شادی آور نيز با اضطراب و تنش همراه ميباشند. برای مثال ارتقا مقام و يا ازدواج عليرغم اينکه تغييراتی مثبت تلقی ميشوند سطح نگرانی فرد را بالا ميبرد و در صورتی که تنش از حد بگذرد ميتواند باعث بيماری روحی و روانی بشود.
              پس تغييرها همانگونه که ميتوانند منشا اميد و آرزو، شور و اشتياق و باعث بالا رفتن انرژی باشند، ميتوانند باعث اضطراب، افسردگی و بيماريهای جسمی مختلف نيز بشوند.
              بعضی جنبه های ديگر تغيير هم ميتواند ميزان اضطراب را بالا ببرد:
              ۱- اگر فرد نتواند از تمامی منابع ممکن برای مقابله با مشکلات استفاده ببرد ميزان اضطراب و فشار ميتواند بالاتر برود. در مهاجرت اين امری است طبيعی. خانواده گسترده ای که ميتوانست در موقع لزوم به فرد کمک کند در نزديکی او نيست تا در موقع لزوم يار و ياور او باشد.
              ۲- اگر فرد نتواند از تمامی سيستمهای دفاع عملی و روحی خود استفاده کند ميزان اضطراب و تنش بالاتر ميرود. در مهاجرت اين امری است شايع. افراد امکانات تخلیه عصبی کمتری دارند. وقت کافی برای آرام گرفتن ندارند، به اندازه کافی دوست دور و بر خود ندارند تا از آنها کمک بگيرند و آرامش بيابند. با امکانات محيط جديد خود نگرفته اند و نميتوانند برای آرامش يافتن از آن امکانات بهره بگيرند.
              ۳- هنگامی که سنگينی بار تصميم به مهاجرت بالا است استرس مهاجرت بسيار بيشتر ميشود. خانواده ای که همه پلها را پشت سر خراب کرده است و امکان بازگشت ندارد ترس و اضطراب بيشتری را احساس ميکند وقتی برنامه های آنها طبق پيش بينی حرکت نميکند.
              چند نفر از اعضای يک خانواده از مراجعان منند. پدر اين خانواده که نقاش برجسته ای بود در اثر فشارهای زيادی که بر او وارد شده بود جان خود را از دست ميدهد. کودکان او خانه خود را ميفروشند و اقدام به مهاجرت ميکنند. اعضای اين خانواده در ترکيه دچار مسائل و مشکلات بيشماری ميشوند. پولهای آنها خورده ميشود و با فقر و مشکلات متعددی دست و پنجه نرم ميکنند. از شدت فشار يکی از اعضای خانواده دچار بيماری شديد ميشود. بيماری قبلی يک عضو ديگر خانواده هم شدت ميگيرد. عليرغم دشواريها بالاخره خود را به کانادا ميرسانند. فشار مهاجرت برای اين خانواده آنچنان شديد بوده است که الان همه آنها بايد از کمکهای دولتی برای بقای خود استفاده بکنند و با توجه به شدت بيماری آنها امکان چندانی برای بهبود وضعيت زندگی آنها هم مشاهده نميشود. البته وقتی با آنها صحبت ميکنم آنها شرايط کنونی خود را بسيار مثبت تر ميبينند و آنرا به زندگی تحت فشار و زور در کشور خود ترجيح ميدهند.
              مورد ديگری که دوست دارم با خوانندگان در ميان بگذارم خانواده ای است دو نفره که وارد ترکيه شدند و از طريق سازمان ملل تقاضای پناهندگی کردند. اين خانواده به دليل فعاليتهای سياسی و سابقه زندان امکان بازگشت به ايران را نداشتند. در مصاحبه اول خود در سازمان ملل تقاضای آنها رد شده بود. مصاحبه ای دوم برای آنها ترتيب داده شده بود. اضطراب شديدی بر اين خانواده دو نفری حاکم بود. وقتی همسر اين مرد فهميد حامله است اضطراب هر دوی آنها دو چندان شده بود. در زمان مصاحبه دوم اين خانم سه ماهه حامله بود. در زمان مصاحبه دوم زن در اتاق انتظار مينشيند و مرد برای مصاحبه ميرود. مصاحبه تازه شروع شده بود که صدای جيغی می آيد و تمام سالن به هم ميريزد. از شدت اضطراب زن دچار خونريزی شده بود و کودک خود را همانجا در مقر سازمان ملل انداخته بود. آمبولانس خواسته شد و زن را به بيمارستان رساندند. اهميت اين مصاحبه برای اين خانواده بسيار بود. آنها امکان بازگشت به ايران را نداشتند. از طرف ديگر از امکانات مالی چندانی برای اقامت در ترکيه برخوردار نبودند و آينده احتمالی آنها در صورت عدم پذيرش در سازمان ملل بسيار تيره و تار بود. حاصل اين امر اضطراب شديدی بود که اين خانم دچارش شده بود که منجر به سقط جنين شد. خوشبختانه در مصاحبه ای که بعداً ترتيب داده شد وضعيت دشوار سياسی اين خانواده در ايران از طرف سازمان ملل به رسميت شناخته شد و در نهايت به کانادا مهاجرت کردند.
              بر اساس مسائلی که مطرح کردم مشخص ميشود که مهاجرت يکی از اضطراب آورترين تجاربی است که يک خانواده ميتواند در آن راه پا پيش بگذارد. مهاجرت باعث ميشود که:
              ۱- خانواده از چهارچوبهای آشنای خود - شغل، محيط آشنا، همسايه های آشنا، آداب و رسوم آشنا، زبان آشنا و غيره - دور شود و به فضاهای جديد قدم بگذارد.
              ۲- خانواده ارتباطهای متعدد و گسترده ای را که داشته از دست ميدهد. بسياری از خانواده ها توان ايجاد ارتباطهای جديد را در محيط جديد نمی يابند.
              ۳- خانواده به دليل مهاجرت قوانين و نقشهای اجتماعی که داشته اند را از دست ميدهند. يادگيری و پذيرش نقشهای اجتماعی جديد امر آسانی نيست و مستلزم زمانی طولانی و صرف انرژی فراوانی ميباشد.
              ۴- احساس حاشيه نشينی و از کنار گود دستی بر آتش داشتن در ميان خانواده های مهاجر امری نا آشنا نيست. ناآشنايی با فرهنگ حاکم جديد، به عهده گرفتن نقشهای اجتماعی جديد و معمولاً در سطحی پايينتر، و ضرورت يادگيری رفتارهای اجتماعی قابل قبول فشارهای زيادی بر خانواده ها وارد ميکند و آنها را از ميدان دار بودن دور ميکند و به حاشیه جامعه ميراند.
              ۵- اين تغييرات احساس سرگيجه شديدی را در خانواده و به خصوص والدين خانواده به وجود می آورد. اين احساس سرگيجگی حاصل تغيير نقش اجتماعی، تغيير چهارچوب بينشی به جهان و تغييرات روابط اجتماعی ميباشد.
              ۶- احساس گم شدگی و سرگردانی و از دست دادن چهارچوبهای آشنا امری است که به طور مکرر در مهاجرت ديده ميشود و در ادبيات مهاجرت هم انعکاس يافته و می يابد.
              ۷- در حالتهای شديدتر و موقعيتهای بدتر اين واکنشهای منفی ميتواند منجر به بيماريهای روحی و روانی شديدی بشود و من در فصلی جداگانه به اين بيماريها خواهم پرداخت.
              اين حاشيه نشينی تنها جنبه روحی ندارد و ميتواند حالت فيزيکی و جغرافيايی به خود بگيرد. بسياری از خانواده های مهاجر در مناطقی ساکن ميشوند که ميزان بيکاری در آن بالا است و مواد مخدر و جنايت در آن مناطق غوغا ميکند.
              مردی که مدتها بيمار من بود با حالت بسيار نذار و وحشتزده به من مراجعه کرد . تقاضا کرد که ساير اعضای خانواده او را ببيينم و نامه ای هم برای تغيير مکان خانه اش به او بدهم. اعضای اين خانواده ۸-۷ سالی است که به کانادا مهاجرت کرده اند. اين خانواده پر جمعيت در فقر شديد به سر ميبرند زيرا نه پدر و نه مادر توان کار کردن ندارند.
              خانواده از امکانات دولتی و از جمله خانه دولتی استفاده ميکرد. متاسفانه خانه آنها در منطقه ای نا امن قرار داشت. تعريف ميکرد که با بچه های خود در چمن جلوی خانه مشغول بازی بودند. همسایه بغلی هم بساط مرغ و همبرگر را برپاداشتند و جلوی خانه از هوای خوب استفاده ميکردند. ماشينی با سرعت زياد می آيد و جلوی آن خانه متوقف ميشود. پنجره های ماشين پايين می آيد و از درون ماشين شروع به تير اندازی ميکنند. در جلوی چشم اين خانواده دو نفر کشته ميشوند و دو نفر هم زخمی ميشوند. اين پدر ميگفت که پسر دو ساله اش ميترسد از خانه خارج بشود و وقتی ماشين پليس ميبيند شروع به گريه ميکند.
              مشاهده خشونت در کشورهای جديد به خصوص برای کسانی که خود شاهد خشونت بوده اند و يا در معرض خشونت قرار داشته اند عوارض شديدتری در بردارد. کسانی که در زندان بوده اند و شکنجه شده اند، کسانی که به ميدان جنگ رفته اند و شاهد کشت و کشتار دوستان خود بودند و احتمالاً خود هم مجروح شده اند و يا کسانی که شاهد بمبارانهای مکرر هوايی و جنگهای شهری بين گروهها بوده اند وقتی شاهد خشونتهای جديد ميشوند بيشتر در معرض آسيب پذيری هستند. خانواده هايی که در مناطق حاشيه ای و فقير زندگی ميکنند بيشتر در معرض خشونتهای اين گونه قرار دارند.
              متاسفانه اين تجارب حالت استثنايی ندارند و بسيار شايع ميباشند. در يک مطالعه در آمريکا حدود %۴۰ از افرادی که مورد مصاحبه قرار گرفته بودند گزارش کردند که يا مورد خشونت قرار گرفته اند و يا شاهد خشونت بوده اند.
              متاسفانه گاه گاه خود مهاجران و به خصوص کودکان آنها دست به خشونت ميزنند. خشونت در اين جوانان علل مختلفی ميتواند داشته باشد و من در آينده به آن خواهم پرداخت. الان چند نوجوان و جوان به من مراجعه ميکنند که مشکلات فراوانی با قانون داشته اند. جوانی ۱۵ ساله وقتی به من مراجعه کرد ۳۳ مورد اتهام داشت. جوان ديگری که بارها دچار مشکل قانونی شده بود به دليل خشونت خود، در اقدامی دردناک، بعد از درگيری لفظی با يکی از هم مدرسه ايهای خود، تفنگی را از خانه يکی از دوستان می ربايد و با آن برای حمله به مدرسه ميرود "تا حساب کسی را که با او اختلاف داشت کف دستش بگذارد". طبيعتاً دستگير ميشود و مجبور ميشود مدتها در زندان به سر ببرد.
              متاسفانه کسانی که اينگونه مشکل قانونی پيدا ميکنند هميشه مورد سوظن ميباشند و هميشه اولين نفری خواهند بود که مورد بازخواست پليس قرار ميگيرند. پسر ۱۷ ساله ای که چندين بار در درگيريهای مدرسه نقش داشت و مدت حبس تعليقی خود را ميگذراند ميگويد هنگامی که در ايستگاه منتظر اتوبوس بود درگيريی در محوطه مدرسه که نزديکی ايستگاه بود در ميگيرد. پليس می آيد و از آنجا که او برای پليس شناخته شده بود دستگير و به بازداشتگاه برده ميشود و قرار برايش صادر ميشود و از آن مدرسه هم اخراج ميشود. اين موضوع خود مشکلات جديدی برای او به وجود آورد.

              همانطور که اشاره شد مسائل مهاجرت بسيارند. متاسفانه اکثر خانواده ها امکان نشستن و بررسی کردن عواقب روحی و روانی مهاجرت و ارزيابی تاثيرات مهاجرت بر ساختار خانواده خود را نداشتند. هنگامی که خانواده مهاجر وارد کشور جديد ميشود والدين بايد انرژی خود را در درجه اول صرف نيازهای اساسی خانواده يعنی پيدا کردن محل مناسب برای زندگی، پيدا کردن شغل و گذاشتن غذا سر سفره خانواده و گذاشتن بچه ها به مدرسه بکنند. در نتيجه توان و وقتی برای بررسی اين عواقب نميماند. از طرف ديگر عادت به خودکاوی و بررسی عينی مشکلات خانواده در ما رشد نکرده است. متاسفانه توجه به مسائل هنگامی در اولويت مسائل ما قرار ميگيرد که خانواده دچار مشکلات متعددی شده و احتمالاً زمان برای بررسی و پرداختن به مشکلات گذشته است.
              تأثير اين فشارها و تنشهای حاصله ميتواند اين واقعيت تلخ باشد که هر چند مهاجران برای ايجاد زندگی بهتر برای خود و خانواده خود دست به سفر ميزنند، حاصلی جز درهم شکستن خانواده و به هدف نرسيدن نصيبشان نميشود. در مواردی اين شکست و سرخوردگی به شکل افسردگی شديد و يا حتی توهم بيمارگونه خود را بروز ميدهد.
              شکی نيست که مهاجرت امکانات جديدی به وجود می آورد و من در نوشته گذشته به بعضی از اين مسائل اشاره کردم و امکان موفقيت را نشان دادم. موفقيتهای بسياری از مهاجران نشان ميدهد که مهاجرت امکانات فراوانی در اختيار خانواده های مهاجر قرار ميدهد ولی تنشهای متعددی را هم در خود دارد. تنها آگاهی پيشاپيش از وجود چنين دشواريها و برخورد سريع با آنها هنگامی که مسائل پيش می آيند ميتواند امکان تطابق مثبت تر با مسائل و مشکلات مهاجرت را به وجود آورد. آگاهی از برخوردهای ناهنجار احتمالی و آگاهی از عوارض احتمالی اين برخوردها به والدين امکان ميدهد که با کنترل منطقی و از نزديک کار و درس کودکان و سرپرستی از نزديک آنها، با الگوی مناسب بودن در برخورد با اين رفتارهای ناهنجار جامعه ميزبان و با دادن عشق و اميد بی پايان امکان موفقيت خود و کودکان خود را، عليرغم اين نا ملايمتيها، فراهم کنند.


              Comment


              • Comment


                • Comment


                  • Comment


                    • Comment


                      • Comment


                        • اکبر محمدی کشته شد. او يک زندانی سياسی بود. او زمانی به زندان افتاد که اصلاح‌طلبان حکومتی در اوج قدرت بودند و بيست و دو ميليون رای را به عنوان سند مشروعيت در اختيار داشتند. او زمانی کشته شد، که اصلاح‌طلبان حکومتی رای مردم را به زير پای مقام عظمای ولايت ريختند و کسانی را که با طناب‌شان به داخل چاه رفته بودند، همان‌جا رها کردند. اکبر محمدی يکی از افرادی بود که در ته ِ چاه ِ اوين بی‌کس و بی‌پناه رها شد. اصلاح‌طلبان حکومتی او را بايکوت کرده بودند، و امروز هم با اکراه از او سخن می‌گويند، چرا که او يک مشروطه‌خواه بود.

                          برای بسياری از ما، حقوق بشر ِ مشروطه‌خواه، با حقوق بشر ِ جمهوری‌خواه تفاوت دارد. عيب است که من ِ جمهوری‌خواه از حق اکبر محمدی مشروطه‌خواه دفاع کنم. حقوق بشری که در جبهه دمکراسی و حقوق بشر بايد رعايت شود، فقط مخصوص خودی‌هاست و دفاع از حق غيرخودی ربطی به ما ندارد. نهايت اين‌که اگر موردی مثل مورد اکبر محمدی پيش بيايد، اعلاميه‌ای می‌دهيم، شايد برای جمع کردن رای در دوره‌ی بعدی رياست جمهوری و بازگشت ظفرنمون ِ ما به ارکان قدرت، کارساز افتد. همان کاری که در مورد ِ زهرا کاظمی کرديم و البته در آن موقع اثر نکرد.

                          اما برای ما جمهوری‌خواهان مستقل، فرقی ميان بشر ِ جمهوری‌خواه، با مشروطه‌خواه نيست. بشر، بشر است. برای ما، فرقی ميان اکبر محمدی و اکبر گنجی نيست. درد شلاق بر پيکر هر دو يکی‌ست. ضعف ناشی از اعتصاب غذا در بدن هر دو يکی‌ست. ضربه‌هايی که پدر اکبر محمدی از شدت استيصال بر سرش می‌زد، با فريادهايی که خانم گنجی از شدت اندوه می‌کشيد يکی‌ست.

                          مرگ اکبر، نه تنها ضربه‌ای ناگهانی به گونه‌ی حکومت اسلامی زد، بلکه اپوزيسيون بی‌عمل را هم از رخوت چند ساله به در آورد. اکنون پيراهنی خونين در دست است تا بتوان به دنبال‌ش علم و کتل ها را بلند کرد و بساط سينه‌زنی به راه انداخت.

                          اما چنين نکنيم. هفت سال پيش را به ياد آوريم که اکبر محمدی در سلول انفرادی بود و حکم اعدام به او داده بودند. هر شب، در ِ سلول او را می‌گشودند و می‌گفتند فردا اعدام می‌شوی. خودمان را جای او بگذاريم و ببينيم چه زجر و دلهره‌ای را تحمل می‌کرد. روزهايی را به ياد آوريم که او را جلوی برادرش منوچهر و برادرش را جلوی او به شديدترين شکل ممکن شکنجه می‌کردند (همان روزهايی که مردی با عبای شکلاتی و لبخندی مليح، قربان صدقه‌ی دانشجويان می‌رفت و اصلاح‌طلبان به خاطر ظلمی که بر دانشجويان رفته بود بر سر و سينه می‌زدند). هفته‌ی پيش را به ياد آوريم که در حکومت عدل آيت‌الله سيد علی خامنه‌ای، داروهای او را به او نمی‌دادند و او برای گرفتن حق‌ش، اعتصاب غذا کرد. يکی دو روز پيش را به ياد آوريم که به هنگام بازديد نمايندگان مجلس او را با زنجير به تخت بستند، دهانش را چسب زدند، و در حالی که سکته کرده بود او را مورد ضرب و شتم قرار دادند. لحظه‌ای را به ياد آوريم که با چشمان باز نفس آخر را کشيد و از زندان اوين رست. پدر و مادر رنج‌ديده‌ی او را به ياد آوريم که زير نگاه پنج هزار مامور امنيتی و انتظامی به روستايی دور افتاده برده شدند و شاهد دفن جسد عزيزشان با دستان پليد ماموران حکومت اسلامی بودند. چهره‌ی تکيده‌ی او را به ياد آوريم که از شدت ضربات وارده شناخته نمی‌شد. بدن او را به ياد آوريم که تماما کبود و زخمی بود.

                          بياييد او را نمادی کنيم برای پاسداری از حقوق بشر. بشری که صرف نظر از تفاوت‌های سياسی و عقيدتی بشر است و حق و احترام دارد.

                          درگذشت اکبر محمدی را به خانواده‌ی داغدارش تسليت می‌گويم.

                          Comment


                          • Comment


                            • Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X