Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • آخرهفته گذشته در پاريس، لندن و واشينگتن تظاهراتی برقرار شد که در آن تظاهرکننده گان خواهان پايان يافتن آنچه سازمانده گان آنان "حضورنيروی نظامی خارجی در عراق" توصيف می کردند. جمعيت از آنچه سازمانده گان اميدوار بودند کمتر بود: چند دو جين در پاريس، چند سد (صد) تن در واشنگتن و چند هزار تن در لندن.
    از چند چپ قديمی که از انگشتان دست تجاوز نمی کرد که بگذريم هيچ عراقی در جمعيت بچشم نمی خورد. در واقع تظاهرات ربطی به عراق نداشته و برای منطورات ديگری طراحی شده بود از جمله شرمنده کردن و ترساندن بلر و بوش. سازماندهندگان تظاهرات خواهان عراقی تخريب شده هستند برای اينکه مدعی شوند آنان که با سرنگونگی صدام حسين مخالفت می کردند حق داشتند.
    اين تظاهرات زمانی انجام می گيرد که يک روز قبل ازآن علمای اهل سنت عراق خواهان خروج بيگانگان از عراق ميشوند. اما نه نيروی چند مليتی به رهبری امريکا که تظاهرکننده گان آنان را اشغالگر می خواندند. منظور علمای سنی از بيگانگان کسی جز ابومصب الزرقاوی، تروريست فلسطينی- اردنی و ديگر غيرعراقيان آدمکش که بنام اسلام به وحشيگری مشغولند نبود.
    سی تن از علما بيانيه ای امضا کردند که در آن گفته شده بود:"آنان که از مرزها وارد شده و به نام اسلام ما را به قتل می رسانند بايستی بيرون روند".
    متعاقباَ از طرف انجمن طلاب مسلمان يعنی گروهی با مواضع سخت تر و وابستگی به رژيم سرنگون شده بعثی اعلاميه ای صادر می شود: "ما به الزرقاوی يادآور می شويم که مبنای اسلام شوراست و او نمی تواند نظريه خود را به ما تحميل کند. او بايستی عذر خواسته و از تهديدات خود دست بردارد".
    گروه فوق با وجوديکه انتخابات قبلی را تحريم کرده بود اين بار از سنيان عرب خواست که در همه پرسی قانون اساسی که در 15 اکتبر برگزار می شود شرکت کنند.
    اين عمل انجمن (شورا) ممکن است برای اجتناب از ايزوله شدن بوده باشد. چرا که همه سازمانهای عرب سنی از جمله بزرگترين آنها يعنی حزب اسلامی عراق تصميم به شرکت در رفراندم گرفته اند.
    جماعت "ضد جنگ" تظاهر کننده درپايتختهای کشورهای غربی در اين گفتار ذیحقند که: عراقيها در مطالبه خود در خروج جنگجويان خارجی متفق القولند. اما خارجيانی که آنها خواستار خروج آنانند جهاديون هستند. سنيان عرب هر چند با تاخير به اين درک رسيده اند که آلقاعده قبل از اينکه سودی برساند در هر صورت برای اهداف آنان (هر چه که باشد) ضرر است. اين تقويت مواضع شيعيان با 60 درسد(صد) جمعيت و اکراد با 20 درسد جمعيت است که معتقدند جهاديون خارجی بايستی از عراق بيرون رانده شوند.َ
    هيچ کس در عراق نه عرب و نه کرد، نه سنی و نه شيعه، نه مسيحيان و نه ديگر گروها خواهان خروج نيروهای ائتلاف به رهبری امريکا هستند البته تا زمانيکه عراق به يک ارتش و پليس موثر مجهز نشده باشد که نه تنها بتواند جهاديون را اخراج بلکه نيروی باز دارنده در مقابل تهديدها و توطئه های کشورهای همسايه مانند سوريه، اردن و ايران باشد.
    خواه جماعت به اصطلاح "ضد جنگ" و ساده لوحان سودمند دوست داشته باشند خواه نه، اکثريت در عراق از استراتژی ايجاد دولتی انتخابی حمايت می کند که وقتی زمان آن فرا رسد از نيروهای تحت رهبری ايالات متحده خواهد خواست که عراق را ترک کنند. و اين آنچيزی است که مقصود نخست وزير ابراهيم الجعفری است زمانيکه از افکار عمومی دمکراسيهای غرب ميخواهد که عراق را در اين مرحله تاريخی و حساس ياری دهند و تا آخر با او بمانند.
    اين واقعيت مهم توسط دو براورد اخير از افکار عمومی مورد تاَييد قرار می گيرد.
    ارزيابی يکم توسط اتحاد مدنی برای انتخابات آزاد (سافا) هدايت شد. اين اتحاد از 76 سازمان غير دولتی تشکيل شده که تمامی اقشار، اقوام و مذاهب را نمايندگی می کند. سافا بيش از يکهزار دفتر در همه 18 استان عراق در خلال جولای و اوت داير کرد وبا بيش از 40000 نفر مصاحبه نمود.
    اين ارزيابی نشان داد 80 درسد از مردم مصمم اند در همه پرسی قانون اساسی شرکت کنند.
    مواد مهم پيش نويس قانون اساسی بطور قابل توجهی مورد حمايت است. بطور مثال در رابطه با موضوع بحث انگيز فدراليسم، 44 درسد موافق و 35 درسد مخالف، در حاليکه بقيه نظری نداشتند. فقط 25 درسد اظهار تمايل به داشتن سيستمی با دولت مرکزی بسيار قوی کردند.
    در رابطه با بحث جنجالی ديگر يعنی نقش مذهب در قانون گذاری نيز 65 درسد با اسلام به عنوان يک منبع و نه تنها منبع قانون گذاری موافق بودند. 25 درسد خواهان اسلام بعنوان تنها منبع قانونگذاری و 9 درسد هيچ نقشی برای اسلام قائل نبودند.
    با توجه به پيش نويس قانون اساسی که 25 درسد از قانون گذاران را به زنان اختصاص داده است، 72 درسد يا موافق بودند و يا درسد بيشتری خواستار بودند. فقط 10 درسد خواهان عدم مشارکت زنان بودند.
    براورد دوم که توسط مرکز توسعه و مکالمات بين المللی عراق انجام شد نشان می دهد که 88 درسد واجدين شرايط قصد شرکت در انتخابات را دارند. 6 درسد هنوز تصميم نگرفته و فقط 5 درسد در رای گيری شرکت نمی کنند.
    در اين نمونه برداری نظر 3667 نفر بالاتر از 18 سال در 15 استان از 18 استان از جمله بغداد مورد ارزيابی قرار گرفت. 88 درسد بر اين باور بودند که در شرايط کنونی احتياج به برگزاری رفراندم 10 درسد مخالف و 2 درسد نيز بی پاسخ بودند.
    فقط 34 درسد از اين برآورد بر اين باور بودند که عراق کشوری مستقل نيست،چرا که دارای ارتش و پليس ملی که بتواند امنيت داخلی و خارجی تامين کن نيست.
    همچنين 46 درسد از سيستم غير متمرکز و يا فدرالی حمايت و 45 درسد خواهان تمرکز بيشتر در حکومت اند. اين آمار اختلاف بين عراقيها را در اين موضوع مهم می رساند.

    قريب 42 درسد از اسلام به عنوان يک منبع و نه تنها منبع قانون گذاری حمايت کرده و 24 درسد اسلام را تنها منبع قانونگذاری و 13 درسد معتقد بودند که هيچ قانونی متناقض بااسلام نبايد تصويب شود.
    84 درسد از اهدائ آزادی به زنان در چارچوب اسلام حمايت کرده و 13 درسد معتقد بود که حقوق زن و مرد بايد برابر باشد. 60 درسد تعداد کنونی زنان در پارلمان (25 درسد) را کافی دانسته، 21 درسد معتقدند زنان بايد 33 درسد داشته باشند و 14 درسد از تعداد مساوی زن و مرد در پارلمان حمايت می کنند.
    قريب 78 درسد اميدوارند شرايط امنيتی بعد از رفراندم بهتر شود، 15درسد معتقد به عدم تغيير و 2 درسد به بدتر شدن اوضاع معتقدند. تقريباَ 85 درسد به انتخابات مجلس ملی (پارلمان) که قرار است در دسامبر برگزار شود علاقه مندی نشان داده و متقابلاَ 10 درسد ميلی نداشتند. (متعاقباَ دولت جديد توسط اين مجلس انتخاب می شود).
    امروز در عراق دو جبهه (اردوگاه) وجود دارد. در جبهه اول تقريباَ همه ملت عراق قرار دارند. با وجود تنوع و تفاوت در مذهب و اقوام، همه مردم از پروسه دمرکراتيزه کردن عراق حمايت می کنند. اين جبهه (اردوگاه) خواهان برگزاری رفراندم و انتخابات بعديست. در جبهه (اردوگاه) ديگر جهاديون خارجی و برخی از همسايگان عراقند که خواهان شکست اين پروسه هستند.
    چنانکه هرکس در سياست دارای انتخاب است شما نيز ميتوانيد از مردم عراق و تلاششان برای تحقق دموکراسی حمايت کنيد و يا با افکار عقده ای ضد امپراليستی و ضد بوشيزم ناشی از دلايلی که ربطی به عراق ندارد به القاعده کمک کنيد. و يا با به سخره گرفتن اين پروسه و تقاضای خروج نيروهای ائتلاف به رهبری آمريکا قبل از اينکه نيروهای عراقی بتواند امنيت را به تنهايی بدست گيرند جهاديون اشغالگر را ياری دهيد.
    هفته گذشته گروهای فتنه برانگيز به اصطلاح ضد جنگ همراه با ساده لوحان حمايت کننده آنان نشان دادند که انتخاب خود را کرده اند.

    Comment


    • خانه كوچك ماكناريك اتوبان بزرگ قراردارد. اتوباني پرتردد. ماشين ها فراوان وعابران اند ك. اينجاماشين هااكثريت دارند وآدميان ـ عابران ـ اقليت . اين عابران براي عبورازخيابان سه راه درپيش ندارند : يابايد مسافتي طولاني رابروند وازروي پل عابرپياده گذركنند، يا خودرابه خيابان بزنند وبه هر ترفند به آن سوبروند و يا : پشت چراغ قرمزي كه براي عبور پيادگان درنظرگرفته شده بايستند. اين چراغ به صورت خود كارقرمز نمي شود. بايد تكمه اي رافشارداد وايستاد به انتظار رنگ سبز كه برچراغ نشيند واذن عبور. چراغ كه سبزشد ، ماشين هامي ايستند وعابران ـ حتي يك عابر ـ باآرامش خاطرعبورمي كنند. فايده اينگونه عبوراين است كه رانندگان كه اكثريت دارند ، اخم درهم نمي كشند، نگران تصادفي ناخواسته نمي شوند ، باآرامش مي ايستند وعابر نيزباخيال راحت عرض خيابان رادرمي نوردد. يك بازي ساده ودرعين حال پيچيده . بازي اي كه قواعد آن به آساني به دست نيامده ، اما چون حل گشته آسان مي نمايد.

      حال فرض كنيم باشند كساني ـ چه درميان رانندگان وچه درميان عابران ـ كه قواعد ساده اين بازي پراهميت رارعايت نكنند.
      حالت اول : رانندگان كه دراكثريت هستند به چراغ توجه نكنند وبرانند وبتازند وبتازند .اين يعني آنكه اقليتي فرصت ادامه دادن راه خويش رانيابد. اقليتي كه به هرحال دردرازمدت وپشت چراغ مي تواند افزون وافزون ترشود.
      حالت دوم : عابراني كه دراقليت هستند دست ازروي تكمه برندارند وچراغ بي وقفه قرمز بماند. به عبارت ديگر اقليتي به خود اجازه دهد راه عبوراكثريتي رابربند د. بد ينسان دركوتاه مدت سيل ماشين پشت چراغ جمع مي شود، رانندگان خسته وعصبي لحظات رابه دقايق وساعت ها پيوند مي زنند ، ماشين ها ، روشن ودرانتظارحركت ، انرژي خودرامي سوزانند ودراين سوختن هم خودفرسوده مي شوند هم هواراآلوده مي كنند و... چه تضمين منطقي كه هيچ راننده اي پابرپدال نگذارد و" نگازد"؟

      حالت سوم : هركس به راه خويش برود . نه كسي به چراغ اعتناكند ، نه كسي درانتظارنوبت بماند. همه براساس قواعد شخصي بگذرند وبگذارند . تصويرراپيش روي آريد. چه حجم ازمرگ ومير، نقص عضو ، خسارت مادي و آشفتگي روحي ورواني رامي توانيد پيش چشم مجسم كنيد ؟ تجربه مي گويد : بسيار . .واين وضعيت راپيوند زنيد برآن گاه كه پاسباني نه ازسرقانوني برآمده ازتوافق آن اقليت وآن اكثريت ، بل ازسرزور ناگاه درميانه راه ظاهرشود به بهانه حفظ نظم ! يك نظم نوين . وداستان بشود حكايت آن دوبودندچوگرم زدوخورد.

      واين عين حكايت جوامعي است كه تن سپاري به قواعد بازي دموكراسي را الزامي نمي دانند. جوامعي كه درآنها اقليت درحكومت ، دست برداشتن ازروي تكمه چراغ قرمز رانياموخته . نه فقط باچراغ آشنا نيست كه قدرت ديدن ماشين هايي راكه يكايك مي رسند و برحجم منتظران درپس چراغ مي افزايند رانيز ندارد.تنهاعرض خيابان رامي بيند وكوتاه بيني تاريخي ، مجال د يدن درازاي راه راازاوبگرفته است .گوش هايش توان شنيدن نه پچپچه هارادارد ونه فريادهارا. ...خلاصه آنكه دست برچشم نهاده است و پنبه درگوش ودهان بگشوده . حاصل ؟ روزي كه اولين راننده پابرپدال بگذارد، مي توان باالدورم بلدورم شيشه ماشينش راشكست و متوقفش ساخت . دومي راهم مي شود. حتي شايد سومي وچهارمي ... اما تاريخ به يادندارد ومنطق نيزچنين مي گويد كه فشاركه ازاندازه بگذرد، درچشم به هم زدني ازآن اقليت نشاني نخواهد ماند جز تكه پاره هايي لگدكوب ماشين هاشده . ماشين زمان متوقف شدني نيست . حتي به حسن نيت ، كه جهنم رانيزباحسن نيت فرش كرده اند.

      پینگ پنگ مستقل کشی درکشورهای استبدادی ، بازی مرگ و زندگیست . تا زمانی که این بازی ادامه دارد، هم خون خواران تا دندان مسلح حکومتی (این را از ادبیات افراطیون گرفته ام ) اموراتشان می چرخد، هم اپوزیسیون داخلی وخارجی جیره خوار اجنبی (طبعا این را نیز از ادبیات طرف مقابل وام گرفته ام). قواعد بازی مستقل کشی روشن است: یا با مایی، یا بر ما. راه میانی وجود ندارد.

      اگر با مایی (درسیستم حکومتی)، هیچ کاری نیست که مجاز به انجامش نباشی.همه چیز رواست و همه چیز قابل توجیه. ما شعار دین داری می دهیم، تو دین نداشته باش. ما شعار لزوم رعایت شعائر اسلامی می دهیم، تو دیگرحتی نماز هم نخوان. ما می گوییم نگاهت حرام نباشد، تو با محارم زنا کن . ما می گوییم الکل در دین مبین حرام است، تو ظهرعاشورا دم به خمره بزن. ما می گوییم بیت المال، بیت المال است، تو با بیت المال هر چه می خواهی بکن. ما می گوییم اسراف نکن، تو هواپیمای خصوصی بخر. ما می گوییم حجاب میراث فاطمه است، تو "فاطی" باش ... اصلا تا همین دیروز، ساعت 5 و 27 دقیقه عصر با ما نبوده ای ولی حالا با مایی؟ عالی ست. بشر جایزالخطاست و باران برای هم آوردن ترک ها. شیر مرغ و جان آدمیزاد. کدام را می خواهی؟ اتفاقا به تو باید بیشتر بها داد. نشان دادی که بازی را بلدی، هر کسی این خاصیت را ندارد....

      اگر با مایی (درسیستم خارج ازحکومتی)، بازهم هر کاری مجاز است و هرعملی توجیه خود را دارد. پشت پرده با مسئولین حکومتی لاس می زنی؟ لابد داری زمینه سرنگونی حکومت را فراهم می کنی. با آدم های حکومتی، در داخل و خارج رفت و آمد داری؟ داری به آن ها هشدار می دهی. بین داخل و خارج دررفت و آمدی؟ آهسته برو آهسته بیا، همه چیز را که همه کس نباید بدانند. مردم چه می دانند که تو داری با این رفت و آمدها جانت را به خطر می اندازی. واقعا شجاعت می خواهد آدم پاسپورت جمهوری اسلامی در جیبش باشد، قبلا هم با آقایان رایزنی های لازم را کرده باشد و باز هم به ایران برود!عضو گروه های چپی، اما با اعلیحضرت ملاقات می کنی؟ چه اشکالی دارد، داری زمینه های براندازی را فراهم می کنی، داری رایزنی می کنی. سلطنت طلبی، اما سرت در آخور چپ هاست؟ چه اشکالی دارد، بالاخره باید در ظاهر هم که شده ادای دمکراسی را در بیاوری. تا دیروز آدم سرشناس حکومتی بودی؟ باشد. امروز که آدم مایی. و...

      و اما اگر بر مایی . در سیستم داخل حکومتی که کارت ساخته است. اگر دستشان برسد در بندی و اسیر. مصاحبه داوطلبانه! می کنی که چمدان چمدان از خارجی ها پول گرفته ای، خانه ات مرکز فساد بوده، همسرت باهمه مردهایی که درطول زندگی با آن ها برخورد داشته، سر و سر داشته. دخترت؟ او که اصلا ... است. و خودت هم چیزی نیستی جز یک فریب خورده نادم. دستشان هم که باز: جاسوسی و عامل بیگانه. فاسد، در خانه ات کیلو کیلو تریاک پیدا می شود. در نامه های شخصی ات به خاله وعمه، جملاتی پیدا می شود دال بر براندازی. ناگهان شایع می شود آمریکایی ها و انگلیسی ها ترتیب سفرت را دادند. در فرودگاه برایت فرش قرمز انداختند و یک راست رفته ای به یک کاخ و غرق شده ای درناز و نعمت و خوشبختی. به دوستان آن طرفی (خارج ازحکومتی ها) هم مستقیم و غیر مستقیم وانمود می کنند یا می گویند: مامور ماست. همین برای هفت پشتت کافیست.

      اما در سیستم خارج از حکومتی، تکلیف اتهامات روشن است: مامور جمهوری اسلامی ست. مزدور است. چرا توی خیابان زندگی نمی کند؟ لابد پولش از یک جایی می رسد. چند سال پیش یک جایی گفته بود باید از اصلاح طلبان حمایت کرد، اصلا 25 سال در ایران زندگی کرده، با آن ها بوده و... از همه بدتر: به این جا که رسیده به پا بوس ما نیامده و...

      بله، چنین است که "آن ها" و "این ها" می شوند دو روی یک سکه. هر دو در یک بازی شرکت دارند. بازی کهنه و تاریخی آدمیان مستبد. آدمیانی که با انگیزه های مختلف، هر دو روایت گر یک روحیه هستند: روحیه استبدادزده شرقی . آدمیانی که به ظاهر و گاه به واقع جان می دهند در راه آزادی، اما آزادی خواهی آن ها عین استبداد است . یا شبیه آن هایی، یا باید شبیه آن ها بشوی و یا... با همین پینگ پنگ غیر انسانی است که افراطیون جمهوری اسلامی پاس می دهند و مخالفان ظاهری آن ها آبشار می زنند . "آن ها" غلامحسین ساعدی نویسنده عمیقا مردمی ایران را می رانند و "این ها" با طاعون اتهام، ذره ذره جانش را می گیرند. "آن ها" چپ و راست قلع و قمع می کنند و "این ها" چپ و راست تار تهمت می بافند و... آن وقت است که حرف های فلان قاضی معروف به قاتل زهرا کاظمی با سم پاشی های فلان مبارز چپ یا سلطنت طلب در این سوی آب ها می شود عین هم. حرف های توپخانه کیهان می شود بدل بیانیه های "این ها" و.... حرف هایی که در خدمت پیشبرد یک هدف است: به پا کردن گرد و خاک برای ممانعت از دیدن. برای گل آلود کردن آب و ماهی گرفتن. برای آن که هیچ کس به رنگی جز آن رنگ که "آن ها " و "این ها" می خواهند درنیاید. برای آن که "فرد" بمیرد و "جمع" مستبد در مردن فرد زنده بماند. برای آن که جای دوست از دشمن قابل تمییز نباشد. و برای آن که آزادی امکان رشد نیابد، چرا که در آزادی همه دست ها رو می شود. فقط هم "آن ها" و هم "این ها" یک نکته را درک نکرده اند و آن این که کنار رفتن ابر و ظهور مقدس نور، سرگذشت اجتناب ناپذیر عصر ماست.

      Comment


      • Comment


        • بیش از یک دهه پس از فروپاشی اتحاد شوروی و اردوگاه شرق،جهان، صحنه ی تماشایی اتحادهایی است تماشایی تر! رئیس دولت نومحافظه کار دینی به دیدار هوگوچاوز سوسیالیست می رود و دست در دست یکدیگر مختصات تاریخی برهه ای از زمان را بر نگاتیوهای امانت دار ثبت می کنند. فیدل کاسترو، که از قلب جزیره ای در امریکای لاتین با اسطوره ای چون دکتر ارنستو چه گوارا بر کوهها فراز آمدند و خواستند تا نقش رویا زنند جهانی پر تب و تاب را در حالی که مشغول طی دوران نقاهت خود است برای احمدی نژاد از جای خود بر می خیزد و او را متحد درجه یک ملت کوبا می خواند. اوضاع از چه قرار است؟! در این گفتگو با دکتر فریبرز رئیس دانا،اقتصاددان و پژوهشگر در تهران همراه شده ایم تا شاید تصویری واضح تر از تحولات جاری در روابط نزدیک جمهوری اسلامی و اردوگاهی که به ممکن کردن "جهانی دیگر" باور دارد به دست بیاید. در این گفتگو همچنین سعی شده است پیرامون ادبیات نیروهای چپ و دموکرات و نیاز مبرم اتحاد تحولخواهان در برهه حساس کنونی از تاریخ میهنمان نیز اشاراتی پرشتاب صورت بگیرد. متن این گفتگو در پی از نظرتان می گذرد.
          دشمنان سوسیالیسم سواستفاده می کنند

          *آقای دکتر رئیس دانا، بیش از یک دهه از فروپاشی اتحاد شوروی گذشته است. آنچه که امروز به عنوان "سوسیالیسم واقعا موجود" از آن یاد می شود عملا به بایگانی تاریخ سپرده شده است. در این میان، بخش بزرگی از کنشگران سیاسی چپ بر آنند که با درس گرفتن از تجارب گذشته و در انداختن طرحی نو، امکان حرکت به سوی ممکن کردن "جهانی دیگر" را فرهم کنند. با همه این تفاسیر، اجازه بدهید بدون هیچ مقدمه ای به سراغ موضوع اصلی بحثمان برویم. چاوز در ونزوئلا،مورالس در بولیوی و کاسترو همچنان ایستاده در کوبا.دولت نهم جمهوری اسلامی هم اکنون در امتداد خط سابق "ضد امریکایی " خود بیش از پیش به کشورهایی با سویه های "ضد امپریالیستی" نزدیک شده است. این نزدیکی ها بحث های گسترده ای را در میان پویشگران چپ و دموکرات کشور دامن زده است. اپتدا مایلم مختصات کلی صحنه را برای ما ترسیم کنید. بفرمایید.*
          من بسیار خوشحالم که این فرصت ایجاد شد تا در این باره با شما صحبت کنم. برای اینکه پیش از این جسته گریخته حرف هایی زده ام که کامل منتقل نشده است. اما پیش از ورود به بحث ناگزیر هستم این توضیح را بدهم که چندی پیش یکی از دوستان جوان روزنامه نگار برای یکی از خبرگزاری های داخلی گفتگویی با من انجام داد که به شکلی وسیعی منتشر شد اما به هیچ وجه منعکس کننده همه نظرات من در این باره نبود و تا حد زیادی قضیه واژگونه جلوه داده شده بود. من آن خبرنگار جوان را می شناسم و مطمئنم دلیل این همه نارسایی یک مطلب فضای موجود مطبوعات کشور و وحشت و نگرانی در این حیطه است که سعی می شود همه مطالب دست و پا شکسته منتشر شود مبادا که به تله بیفتند. اما توصیه ی من به خبرنگاران جوان این است که هیچ ضرورتی ندارد که هر روزنامه نگاری سوژه سنگینی را انتخاب کند و به هر دلیلی نتواند آن را در بیاورد و منتشر کند. چون این مساله عملا به ضد خودش تبدیل می شود...

          *بله، بفرمایید.
          نزدیکی ایران با ونزوئلا و تا حدی با کوبا هیچ وجه نزدیکی ایدولوژیک با سمت و سوهای سیاست های یکسان اقتصادی و اجتماعی نیست. چه در دوران رفسنجانی،چه اصلاح طلبان و چه هم اکنون در دوره احمدی نژاد این بحث جدی بوده است. واقعیت این است که همه این کشورها حتی سوریه و کره و حزب الله لبنان و... را هم می توانیم به حساب بیاوریم،همگی با ایدئولوژی های متفاوت و سیاست های داخلی متفاوت بر سر یک موضوع دیدگاه مشترکی دارند و سعی می کنند یکدیگر را پیدا کنند و آن موضوع چگونگی تعامل با ایالات متحده امریکا است و فشاری که ایالات متحده به آنها وارد می کند. این فشارها هر کدام از کشورهای مذکور را به یک نوع واکنش وا می دارد.

          *این فشارها برای جمهوری اسلامی به چه شکل معنا می شود؟
          مساله به خطر افتادن کل حاکمیت جمهوری اسلامی است ولی برای کوبا حمایت و دفاع از سوسیالیسم است که بیشتر مد نظر قرار دارد. اما بحث من در اینجا این است که به هر حال من دولت چاوز و دولت آقای کاسترو را با سمت و سوی سوسیالیستی می بینم اما بسیار گزافه است اگر هر کس بخواهد ادعا کند در آنجا می توان یک سوسیالیسم تمام عیار را مشاهده کرد. به سادگی نمی شود به تمام ابعاد سوسیالیسم دست یافت و انسان سوسیالیستی را پیدا کرد و خرد سوسیالیستی را در چهارچوب های برنامه ریزی و ادراه امور و مشارکت اجتماعی یافت. آثاری از سمت و سوهای سوسیالیستی در این کشورها دیده می شود.

          *حالا من می خواهم واقعا بحث را بیشتر بر مایه های نزدیکی جمهوری اسلامی با سیستم هایی به قول شما "با سمت و سوی سوسیالیستی" معطوف کنیم...*
          این مسائل هیچ یک مایه های نزدیکی جمهوری اسلامی و دولت احمدی نژاد با کوبا و ونزوئلا نیست. عملکردهای دولت احمدی نژاد به شدت با سمت و سوی حرکت این کشورها مغایر است و کاملا سمت و سوی ضد سوسیالیستی دارد. این مساله به آسانی در موارد مختلف عملکرد دولت نهم دیده می شود. گاه کنید به همین لایحه اخیری که برای تغییر قانون کار ارائه شد .سیاست های دولت احمدی نژاد، از جمله در مورد توزیع درآمد، سیاست های به شدت وابسته به سیاست های تعدیل ساختاری دیکته شده توسط بانک جهانی است که از دل سیاست های ایالات متحده بیرون می آید و همانطور که می دانید از زمانی که "پل ولفوویتس" به ریاست بانک جهانی رسیده است همان چرخش اندک بانک جهانی هم به نفع نئوامپریالیسم دگرگون شده است. سمت و سوی جمهوری اسلامی به این سو است. سیاست تعدیل ساختاری که با تمام قوا برای منتقل کردن بخشی از دارایی های عمومی به یک بخش خصوصی وابسته به دولت حرکت می کند و از سوی دیگر هم عملکرد بانکی اقتصاد هم یک عملکرد سرمایه داری دولتی است که هم اکنون به صورت سرمایه داری میلیتاریستی ... آخر این چه ربطی دارد به عملکرد کوبا که بیش از چهل سال است زیر تحریم و فشار ایالات متحده قرار دارد؟!

          *جایی که البته دموکراسی در آنجا سنت فراموش شده ای است...
          خب اگر در آنجا دموکراسی هم شکل نمی گیرد به نظر من صرف نظر از انتقادی که می توان به آقای کاسترو وارد کرد عمدتا به دلیل عملکرد امپریالیسم امریکا در قبال این کشور است. از طرف دیگر در ایران سمت و سوی دموکراتیک هم وجود ندارد. انتخاب ها در چهارچوب گزینش های پیشین صورت می گیرد و این مساله فرق دارد با مثلا انتخاب آقای چاوز که در واقع اصلا به خاطر اعلام سمت و سوی سوسیالیستی خود رای مردم را کسب کرد و امروز عملکرد دولت او مشخص است.

          *خب آقای دکتر باز اجازه دهید بر اصل مساله فوکوس کنیم. شما در این مورد با VOA و خبرگزاری آفتاب صحبت کردید اما من مطالب مطرح در این گفتگوها را زیاد اقناع کننده نیافتم. مساله دقیقا کاوش بر سر نزدیکی های حیرت انگیز دو نیرویی است که شما به اجمال به آنها و ماهیت و برنامه های هر یک اشاره کردید. به ما بفرمایید این حد از نزدیکی واقعا چرا؟ یعنی تنها شعارهای "ضد امریکایی" یک سیستم کافیست تا کشورهای به قول شما "مترقی" که در صف مبارزات ضد امپریالیستی قرار دارند، بخواهند چنین پیوندهای محکمی را با آنها برقرار کنند؟...
          من ناراحتم که تاکنون این بحث به معنای دقیق خودش مطرح نشده است و آنچه هم که گفته شده ناقص مانده است و آن چیزی است که عده ای خام اندیش و نا وارد را به اشتباه می اندازد و از آن بدتر دشمنان سوسیالیسم،دشمنان دموکراتیسم واقعی و نظریه پردازان وابسته به نئولیبرالیسم را وا می دارد که از این موضوع به عمد بهره برداری کنند و خلط مبحث کنند و خدچه و ترحم میان مردم بوجود بیاورند. آنها سعی می کنند نشان دهند که این نزدیکی و آن مجموعه سیاست های اعلام شده ی پوپولیستی احمدی نژاد،به معنای اجرای سوسیالیسم در ایران است و استدلال می کنند که یک بار اتحاد شوروی شکست خورده،الان هم سوسیالیست ها اینگونه جامعه را اداره می کنند و این بلا را بر سر دموکراسی می آورند،متحد چاوز هم هستند،همه ی آنها یک آبشخور دارند و در نتیجه این گروه خام اندیش بار دیگر برای بی اعتبار کردن سوسیالیسم تلاش می کند. بویژه در شرایطی که هم اکنون می بینند طبقه ی کارگر و محرومین کشور دیگر دل به این بازی های تعدیل ساختاری که هیچ،به این بازی های پوپولیستی هم دل نمی دهند. آنها به سوی یک دموکراسی مشارکتی توام با عدالت اجتماعی در حرکتند که همان سوگیری سوسیالیستی است. نیاز بود که درباره این خلط مبحث توضیح دهم.


          روش چاپلوسانه چاوز


          *خب اجازه دهید به اعطای عالترین نشان افتخار ونزوئلا از سوی چاوز به احمدی نژاد بپردازیم!...
          بله، چیزی که مایه نگرانی بیشتر شده است روش چاپلوسانه ی آقای چاوز است که حد و اندازه و حرمت سوسیالیسم را نمی شناسد! زمانی که آقای چاوز در سربازخانه بود و برای تثبیت یک دولت بورژوایی در سربازخانه ها خدمت می کرد،در همان زمان فرزندان دلاور این آب و خاک برای سوسیالیسم،برای رهایی بشر،برای طبقه کارگر،برای صلح و برای آزادی در برابر جوخه های اعدام جان می باختند. آنها زیر خروارها خاک خفتند و مسولین این جنایت ها همان کسانی هستند که آقای چاوز می آید با آنها خنده تحویل می گیرد و می دهد و نشان عالی مردم ونزوئلا را به آنها اعطا می کند! من تقدیر می کنم از اینکه آقای چاوز نسبت به گذشته ی خود دگرگون شده اند و سالهاست وارد عرصه مبارزات ضد امپریالیستی شده است و می دانیم که سوسیالیسم باید در برابر امپریالیسم موضع داشته باشد همانقدر که باید در برابر خودکامگی با تمام قوای خود بایستد! اینها را نمی توان اولویت بندی کرد. آقای چاوز به هر حال هم با آرای مردم به ریاست جمهوری انتخاب شده،هم علیه امپریالیسم موضع دارد و هم سیاست های داخلی دولت او در جهت رفع فقر همراه با سیاست هایی است که بر پایه های طبقاتی شکل می گیرد و از پوپولیسم به دور است و جنبه های ساختاری و غنی دارد. همه ی این مسائل او را با دولت احمدی نژاد متمایز می کند. اما این رفتار چاپلوسانه خیلی چیزها را خراب می کند. بویژه اینکه،مبارزین،آزادیخواهان و سوسیالیست های ایران حیرت می کنند از اینکه آقای چاوز نتواند تشخیص دهد که این سرزمینی که "ایران" نام دارد و امروز دولت آن متحد دولت او است چه غنای ارزشمندی از مبارزات سوسیالیستی را پشت سر خود دارد. آزادیخواهان ایران تعجب می کنند که ایشان نتواند تشخیص دهد که سیستم های غیر دموکراتیک فردای روز پا بر جا نمی مانند. حکومت ها عوض می شوند. این در همیشه در صدف روزگار نیست! آن وقت است که آقای چاوز باید شرمنده مبارزین ایران باشد که می فهمند عملکرد متحدانه ی یک کشور را در سر راه مبارزات ضد امپریالیستی.



          Comment


          • خطای بیست و هفت سال پیش

            *خب ظاهرا آقای چاوز باید از این مسائل مطلع باشد.پویشگران سیاسی چپ و دموکرات کشور بارها از چنین تعاملاتی گفته اند و آن را نقد کردند. اخیرا هم ما شاهد نامه ی سرگشاده ی جمع بزرگی از دانشجویان کشور به آقای چاوز و اعتراض شدید به سیاست های او در قبال جمهوری اسلامی بودیم. اما حالا بیایید مساله را بیشتر زیر ذره بین ببریم. به هر حال اردوگاه چپ در جهان به آن شکل سابقا موجود بر سر پا نیست و معدود سیستم هایی هم که سعی در ایستادن و مهار سلطه ی بی حد و حصر امپریالیسم بر جهان معاصر دارند در وضعیت مناسبی به سر نمی برند. از هر سو آسیب پذیر هستند و... به هر حال جمهوری اسلامی نیز به هر شکل شعار های "ضد امریکایی" می دهد. سران کشورهایی که در تکاپوی مبارزات ضد امپریالیستی هستند آیا طبیعی نیست که با هر کشوری که شعارهایی نزدیک آنها می دهد روابط گرم و صمیمانه برقرار کنند؟ منظور من این هست که جدا از وجوه ایده آل،آیا می توان این انتظار را از چنین کشورهایی داشت که به رغم آسیب پذیری های شدید خود در برابر امواج موجود و حفظ منافع ملی خود به هر طریق به قول شما تا حدی نیز در برابر خودکامگی هم بایستند و مثلا به اخلاق و شرافت سیاسی هم احترام بگذارند؟...
            ما نباید به دلیل اشتباه چاوز یا احتمالا آقای مورالس در آینده یا اشتباهی که در سطح محدودتری توسط فیدل کاسترو،رهبر ارزشمند جهان کم توسعه در این مساله صورت گرفته است آنها را رها کنیم. به نظر من این نامه ها،توضیح دادن ها و نشان دادن تاریخ درخشان مبارزات سوسیالیستی در میهن ما و اعمال انتقاد سوسیالیستی،مساله ای که چپ در گذشته بر نمی تابید می توانند تاثیر گذار باشند. سوسیالیست ها ابایی ندارند که انتقاد های خود را باز و خواسته ها و آرزوهایشان را به صورت علنی مطرح کنند. ببینید ما چه خطای بزرگی در بیست و هفت سال پیش کردیم! البته ممکن است من از خودم دفاع کنم که من در این اشتباه شریک نبودم،ولی این کار خیلی خودخواهانه است. همه ما باید بپذیریم که در این اشتباه شرکت داشته ایم. و آن اشتباه این بود که چقدر ما به مبارزات ضد امپریالیستی بهای اضافی دادیم به بهای از دست دادن مبارزه برای دموکراسی! امروز بر عکس این مساله اتفاق افتاده است. یعنی شماری از چپ های قدیمی می خندند و می گویند که دیگر پدیده ای به نام امپریالیسم وجود ندارد! در چنین شرایطی که ما با آن درگیر هستیم طبیعی است که چاوز و مورالس و آقای کاسترو و جنبش های یکی پس از دیگری که در امریکای لاتین،افریقا و خاورمیانه در حال شکل گیری هستند با بدبینی نسبت به این جریانات نگاه کند. بنابراین وظیفه چپ این است که آمیزه ای از دموکراتیسم و عدالت اجتماعی و مبارزه ضد امپریالیستی را با هم مطرح و پیگیری کند. البته طرح همزمان این مباحث می تواند منجر به بروز اشتباهاتی هم بشود اما این اشتباهات از جنس، آن اشتباهات یکسره نگریستن نیست. امروز،آقای چاوز اشتباه بزرگی می کند که در راه مبارزه ضد امپریالیستی با سیستمی که شعارهای ضد امریکایی می دهد همراه شده و طبقه ی کارگر ایران و هزاران مبارز چپ که از صد سال پیش تا امروز جان باخته اند را فراموش کرده است. همه ی ما باید توجه کنیم که تا چه حد خواست آزادی در این سرزمین مبرم است. آقای چاوز باید بداند که این چپ ایران و سوسیالیست های ایران بوده اند که در راه آزادی جان باخته اند. در طول همه ی این تاریخ امضای یک لیبرال را پای دفاع از یک نفر زندانی سیاسی به سختی پیدا می کنید. اما این چپ بوده است که همواره در این عرصه حضور فعال داشته است. چپ ایران است که امروز به بهترین وجهی عمق فاجعه ی حضور ایالات متحده و نئوامپریالیسم را در خاورمیانه نشان می دهند نه آنها که برای تثبیت قدرت هر کاری انجام می دهند و در پشت پرده وارد مذاکرات اساسی می شوند. فردای روز اگر که طشت مذاکرات جمهوری اسلامی و امریکا از بام به زمین افتاد،آقای چاوز چه جوابی دارد؟ آقای چاوز جواب این همه شهیدان راه سوسیالیسم و راه آزادی و راه رهایی توده ها را که در مسیری کاملا جدا از مسیر پوپولیستی فعلی جمهوری اسلامی جان باختند چه می دهد؟! اما من نا امید نیستم. معتقدم باید گفت و گفت و گفت و انتقاد کرد و به امثال چاوز نشان داد که گذاشتن همه ی مهره های خود در یک طرف که جنبه ی گذرا دارد سرانجام خوبی ندارد. او باید دقت کند که هم اکنون در نیویورک و واشنگتن و اروپا چه مذاکراتی جریان دارد!

            *این سخن شما که همچنان باید گفت و این سیاست ها را نقد کرد جای خود،اما گمان نمی کنید بهتر است از وجهه آرمانی قضیه هم کمی فاصله بگیریم. به هر حال چاوز و امثال او نیز به فکر منافع ملی کشور خودشان هستند و.... و حتی مثلا کشوری مثل چین که ظاهرا یکی از هم پیمانهای جدی جمهوری اسلامی در جهان است و... این نگاه،نگاه آرمانی نیست؟ چنین کشورهایی آیا عملا قادر خواهند بود تا حدی نیز مسائلی غیر از منافع مناسبات جاری دیپلماتیک را هم در نظر بگیرند؟
            ببین سهیل، نگرانی تو از اینکه حرف های ما فقط در حد آرمانی بماند به نظر من نگرانی بسیار بجا و درستی است. من این مساله را نمی گویم که کشورها را کاملا از منافع ملی خود منفک کنم. ما هم منافع ملی داریم. سالیان سال طول می کشد که منافع ملی بتواند جای خود را به منافع جمعی انترناسیونالیستی بدهد،چین هم منافع ملی دارد اما توقع ما،توقع سوسیالیست ها،توقع چپ،توقع آزادیخواهان نسبت به چین و از چین چیز دیگری است،از سوریه و... چیز دیگری است و از آقای چاوز و آقای کاسترو هم چیز دیگری است. من روی سخنم با او است. من نمی خواهم بگویم با طرح چنین مباحثی ما قادر خواهیم بود که روند فعلی را تغییر دهیم. ما شاید نتوانیم انتظار تغییر سریع و ژرف داشته باشیم ولی می توانیم بر روی نسل ها تاثیر بگذاریم. وظیفه ی ما این نیست که فورا ساخت قدرت را دگرگون کنیم و بر روی کرسی قدرت بپریم. ما باید آگاهی بدهیم. خود این آگاهی ها نسل هایی را در امریکای لاتین و خاورمیانه و از همه مهم تر در وطن خود ما به فکر خواهد انداخت. آزادیخوهان و سوسیالیست ها انتظار دارند که این تعارض حل شود. من می دانم که نئولیبرال ها،بویژه نئولیبرال های مذهبی در برابر سیاست هایی از قبیل سیاست امروز چاوز در قبال جمهوری اسلامی، بسیار دست افشانی و پایکوبی می کنند. می دانی چرا؟ برای اینکه دهن کجی می کنند و می خواهند از سوسیالیست ها انتقام بگیرند. می گویند دیدید حالا همه ی شما دچار توهمید و همه ی شما یکی هستید... ما باید این مسائل را که به نظر من پیچیده هم نیست توضیح بدهیم. اما من با تو هم عقیده ام که ما نباید فکر کنیم با این حرف ها مسائل حل می شود... فقط ما می توانیم تا حدی به آنها بگوییم که انقدر چاپلوسی نکنید! راه بگذراید،اگر شما در عمل در جستجوی نیرویی در برابر امپریالیسم امریکا هستید راهی بگذارید تا نیروهای واقعی سوسیالیست در سراسر جهان به شما نزدیک شوند مگر اینکه دارید افسانه می بافید و دروغ می گویید که من چنین باوری بویژه در مورد آقای کاسترو ندارم.


            ارادتم به سحابی حد و حصر ندارد


            *اینجا بحث جالب دیگری مطرح می شود که مایلم به آن بپردازیم. مساله اتحاد! به هر حال به یک نوعی حالا به هر دلیلی این کشورها دنبال متحدین استراتژیک خود هستند. بحثی که امروز در برهه فعلی کشور ما هم در میان تحولخواهان به طور جدی مطرح است. راهکارهای فراهم کردن اتحاد و...*
            بله،بحث بسیار جالبی است.اتفاقا ما در گفتگویی که در مورد آقای گنجی با هم داشتیم در بخشی از گفتگو،من گفته بودم خاتمی کیه؟ سروش کیه؟ کدیور کیه؟...

            *حتی گفتید سحابی کیه!*
            بله،احترام و ارادات من به آقای سحابی حد و حصری ندارد. حالا به سروش انتقادات جدی وارد است. کدیور دوست من است.دو نفر در این رابطه به من اعتراض جانانه ای کردند. من باید همین جا آن را توضیح بدهم چون به بحث ما هم مرتبط است. یکی از آنها رفیق عزیزم جناب آقای عمویی بود که گفتند درست است که متحدین ما مردم و طبقه ی کارگر هستند ولی تو چرا با این گویش تند دوستان و متحدین ما را برای مبارزه ی آزادیخواهانه رنجاندی. دیگری آقای اشکوری در کوه این گله را از من کردند. من می پذیرم که در گفته های خود شتاب زده عمل کردم.

            *خب می توانید الان منظور دقیق خود را بیان کنید.*
            منظور من این بود که اگر چیزی هم به نام "اصلاحات" بوده،این چهره ها مطرح کردند نه آقای خاتمی! ما دوباره سراغ خاتمی نرویم و بگوییم ... ما باید با همین عزیزان شروع کنیم. ولی شما ببینید همین عزیزان تا یک جایی از صحبت من را بیشتر نمی توانند تحمل کنند. آنها می گویند نمونه های تو در این جهان دست دوستی بسوی کسانی دراز می کنند که تمام زندگی تو و رفقای تو را به خطر انداختند. آن زندان ها و شکنجه ها و کشتارها را اعمال کردند. هیچ چیز به این اندازه قشنگ نبود اگر خود آقای کاسترو یا آقای چاوز می توانستند تا یک اندازه ای ترمز کنند و در نتیجه بخش زیادی از نیروهایی را که ممکن است به سمت دیگری جذب شوند،به سمت ما جذب می شدند.البته من زمانی که برای هر کدام از آنها که از حرفهای من دلخور شده بودند توضیح دادم صورت من را بوسیدند و گفتند می دانیم که تو قصدی نداشتی. اما شما ببینید کار ما چقدر دشوار است.


            ادبیات چپ لمپنی نیست


            *آقای دکتر در همین رابطه حالا حتما لازم هست اشاره ای هم به این موضوع بکنیم. ببینید،فارق از محتوای سخنان آقای چاوز در صحن عمومی سازمان ملل متحد،چیزی که به طور گسترده ای با تحت الشعاع قرار دادن مفهوم سخنان چاوز در غالب رسانه های جهان منتشر شد،لحن سخن ایشان، اداهای مذهبی و مخصوصا جمله ای بود که در اپتدای این نطق به زبان آوردند. چاوز با اشاره به سخنرانی که روز پیش از سخنرانی او پرزیدنت بوش در آن محل داشت وی را ابلیس خواند و گفت: "دیروز ابلیس در این محل سخنرانی کرده است و هنوز بوی گند او می آید!" آقای دکتر این می تواند ادبیات نیروهای چپ و دموکرات باشد؟!*
            نه!،نه سهیل حق با تو است. تو که از من جوان تری نسبت به من که از تو مجرب تر هستم در این مورد حرف درست تری می زنی. ما نیازی نداریم به کسی توهین کنیم. نیازی نداریم برای بیان مقصود خود از ادبیات لمپنی استفاده کنیم. من یک بار به آقای عمویی گفتم لجم در آمده این حرف ها را زدم،ایشان در نهایت مناعت و متانت به من گفتند تو نباید لجت بگیرد فریبرز! تو باید خودت را نگه داری. با همه ی اینها بگویم من ادبیات آقای چاوز را قبول ندارم. اما ببینید جوهره ی حرف هایی که در مورد جورج بوش می گفت چه بود. عملکرد بوش و نومحافظه کاران شیطانی است. شیطانی است که دارند الان حقوق بشر را در ایران فدا می کنند تا آخوند اتمی نبینند و بتوانند خودشان و نیویورکشان را زیر فشار افکار عمومی نجات دهند.شیطانی است که در این سو این همه جنایت هر روز در عراق انجام می گیرد و آنها در بازی خود با حاکمیت های خودکامه، عربستان سعودی را با آن وضعیت می پذیرند و در همان زمان به دولت کاسترو در کوبا فشار می آورند. اما انقدر درد و فشار زیاد است که وقتی هیچ کار نمی توانی انجام دهی،حرفت را هم که نمی توانی به راحتی بیان کنی،همه ی اینها برخی اوقات از حد و تحمل انسان فراتر می رود. بابت همه ی اینها من حرف رفیق عزیزم عمویی را دوست می دارم که گفت تو حق نداری اینگونه حرف بزنی! ادبیات چپ یک مقدار با ادبیات گروههای مردم محروم که به علت محرومیت و فشار لحنشان زمخت و خشونت آمیز شده مانند دست کارگران،یک مقدار با ادبیات آنها آمیخته است. خیلی هم نمی شود بگویی باید بهداشتی و در تنضیف و .. حرف بزنید...

            Comment


            • زیبایی کلام رفیقم عمویی


              *ببینید من کلا خیلی مخالف به کار بردن هر نوع از ادبیات لمپنی با هر دلیل و توجیهی از سوی نیروهای دموکرات و پیشروی جامعه هستم. حالا بهداشتی یا هر چی... در همین ماههای گذشته مثلا بارها واژه ای در مورد یکی از افرادی که از کشور خارج شد و در بسیاری از رسانه های فارسی ماهواره ای سعی می شد به عنوان "لیدر جریان دانشجویی مستقل" معرفی شود به کار برده می شد. گفتند این صفت او به هر دلیلی در زندان بوده و... من دیدم خیلی از جریانات دانشجویی پیشرو هم وقتی سعی می کردند ماهیت این فرد و جریاناتی از این قبیل را افشا کنند باز از همان واژه به جای اسم این شخص استفاده می کردند. آقای دکتر این ادبیات نیروهای چپ و دموکرات است؟...*
              ببین حرف تو کاملا درست است. شما باید به ما بگویید از این واژه ها استفاده نکن. اما در عین حال باید متوجه باشید که چه رنج و دردی بر دوش نسل ما و شما سنگینی می کند. همه مثل رفیق عزیزم آقای عمویی آن زیبایی کلام و تسلط زبانی را ندارند. درد ما زیاد است. اما من معتقدم که نباید خیلی هم به خرده بورژوازی فرصت داد که بخواهند با سو استفاده کردن از این لحن،اصل کلام را تحت الشعاع قرار دهند. من می دانم که حرف شما درست است. ما باید خویشتنداری داشته باشیم اما اعمال این خویشتنداری به این معنا نیست که برویم در تله ی این جریان ها... چون به هر حال توجه داشته باشید که دنیا،دنیای خشنی است. خشونت آقای چاوز از کشتارهای اسرائیل در جنوب لبنان بیشتر نبود. همه ی آنها که این اعتراض را می کنند باید به این نکات توجه کنند. تو که این اعتراض را می کنی فرق دارد. آقای عمویی فرق دارد. آقای زرافشان فرق دارد. اشکوری و سحابی هم انتقاد می کنند. شماها فرق دارید. اما آن قماش دیگر دنبال چیز دیگری هستند. من وظیفه ام این است که اینجا حرف تو را تائید کنم . مخالفتی ندارم و سعی می کنم خودم را هم اصلاح کنم.


              معامله ی نئولیبرالیسم با حکومت خودکامه


              *آقای دکتر،با تحولات صورت گرفته ی اخیر، حضور آقای خاتمی به عنوان برگ دیگر بازی جمهوری اسلامی در ایالات متحده و متعاقب آن سفر رئیس جمهور اسلامی به امریکا،سخنرانی ها و ملاقات ها و مصاحبه های ایشان با establishment امریکا،آقای راکفلر و... طوری که تایم بالاخره تصویر احمدی نژاد را هم چاپ کرد...هم اکنون این گمانه در میان ناظران سیاسی تقویت شده که به هر حال جریان احمدی نژاد ،خود را به عنوان تنها آلترناتیو به امریکایی ها قبولانده و در واقع طرح هایی مانند "جنگ" و "تحریم" فعلا دیگر به آن شکل سابق مطرح نیستند... شما مختصات کلی صحنه ی جاری را به چه شکل می بینید؟
              هم اکنون، هم در نومحافظه کاران امریکا و هم در دولت ایران از نفس افتادگی وجود دارد. از نفس افتاده اند برای اینکه بروند پای جنگ یا یک تحریم طولانی. ابزار اصلی نومحافظه کاران جنگ است. کینز گرایی نظامی است. به این معنا که هزینه های جنگی،تحریک تقاضاها برای شرکت های فراملیتی بویژه مجتمع های نظامی صنعتی، اقتصاد آنها را از رکود نجات می دهد. ضمنا وابستگی های مستقیم طبقاتی خودشان هم مانند دیک چینی و بوش در انرون این را حکم می کند. اما عواملی وجود دارد که کینزگرایی نظامی و میلیتاریسم را برای نجات اقتصاد دشوار می کند. خوب است اینجا یادآور شوم که کاشف و واضع این نظریه رزا لوکزامبورگ بود بدون اینکه خودش بداند چه چیز ارزشمندی را کشف کرده است. او با شهادتش که توسط فاشیست ها صورت گرفت فرصتی برای این کار پیدا نکرد و مرگ او درس بالاتری بود برای ما که درس های دیگر او را دنبال کنیم. اما این مساله حدی دارد. حدش کجاست؟ حدش این است که اولا در آن جوامع دموکراسی وجود دارد و بالاخره آگاهی های مردم ،اصول انسانی،ارزش های دموکراتیک و... معنا دارد. جنبش زنان، کارگران، دانشجویان و نیروهای مترقی جلوی این دولت ها را در جایی می گیرند. دوم اینکه کینزگرایی نظامی هزینه های خود را هم دارد. به تدریج منحنی هزینه می زند بالاتر از منحنی درآمد و درواقع یک نوع مهار درون زا هم در آن وجود دارد. سوم اینکه دولت ها در امریکا چون می خواهند روند کارشان بعد از کنار رفتن شان ادامه پیدا کند مجبور هستند به دلیل انتقاد رقبایشان چه دردرون حزب و چه بیرون،فرصت هایی را فراهم کنند و از جمله اینکه برخی اشتباهات عظیمی را که مثلا در عراق و افغانستان انجام دادند بپذیرند. خب در آنجا این ترمز و کنترل وجود دارد اما در ایران هم نهاد اصلی حاکم به لحاظ ضوابط اقتصاد سیاسی نهادی است که سرمایه گذاری دارد،منافع دارد. منافع آنها در جنگ نیست. آنها که منافعشان در ادامه ی جنگ است امروز در اقلیت هستند. بخش اصلی به اصطلاح establishment است. آنها منافع استقرار یافته دارند. با دوره جنگ ایران و عراق فرق دارد. در آن دوره یک جریانی در حال "شدن" بود. همان اتاق بازرگانی و موتلفه و.... بعدا اینها شدند بورژوازی بازار... اما امروز این جریان در حال "بودن" است. رئیس جمهور تعیین می کند. نهادهای نظامی سرمایه گذاری های کلان دارند. میلیارد،میلیاردی...بنابراین به نفع اینها هم نیست که پای جنگ بروند. جنگ و تحریم ممکن است نارضایتی را در میان توده های مردم تقویت کند که این نارضایتی بویژه با حرکت تشکل های کارگری،تشکل های زنان و... در حال شکل گرفتن است و بی سبب نیست که دولت مرتب همزمان با پیش بردن پروژه اتمی خود، جلوی اتحادیه ها و برخی از حرکت های آزادیخوهانه و حرکت تشکل ها را به شدت می گیرد. برای اینکه می داند این نارضایی ها می تواند در آنجا ها سر در بیاورد. بنابراین هم اکنون دو طرف به این نتیجه رسیده اند و این جدا از بازی نئوامپریالیستی نیست و جدا از آنچه که جمهوری اسلامی اساسی تر قبول کرده،یعنی سیاست های تعدیل ساختاری نیست. بنابراین دعوایی که آن طرف است و آقای چاوز را هم به وجد می آورد،احتمالا آقای چاوز هم می داند برای چیست اما شاید گمان می کند از این دعوا برای نشان دادن ماهیت دشمن خودش در داخل استفاده کند. به این ترتیب آنچه که امروز در پشت پرده و با مذاکرات جمهوری اسلامی و امریکا صورت می گیرد،مربوط به ماهیت خودکامگی داخلی است که به سوی سیاست های تعدیل ساختاری حرکت کرده است. از سوی دیگر هم عملکرد نئوامپریالیستی است که با دولت نومحافظه کار پیس رفته و الان به انتهای کار خود رسیده و ناگزیر است که یک چیزهایی را بپذیرد. در نتیجه همه ی آن خنده ها و چهره های تابناکی که در برخی از این رسانه های ماهواره ای فارسی زبان وجود داشت به این امید که ارتش آزادی بخش امریکا عن قریب به رهبری بوش می آید و همه چیز را تغییر می دهد،امروز نقش بر آب شده است . چهره های آنها تماشایی و یخ بسته شده است.


              حقوق بشر فراموش می شود

              *خب، یعنی به گمان شما در صورت استمرار روند موجود اوضاع به سوی یک تعادل نسبی حرکت می کند؟*
              در ظاهر اوضاع به سمت یک تعادل نسبی حرکت می کند اما این تعادل نیست! رسیدن به یک عدم تعادل دیگر است. در یک چنین وضعیتی،بحران اقتصادی،بحران بیکاری،بحران اشتغال،تورم و.. سرمایه گذاری ها و معضل کارآمدی را در ایران حل نمی شوند. بحران اجتماعی هم که عبارت است از خواست گسترده ی مردم برای آزادی و دموکراتیسم واقعی و ماندگار،این بحران هم حل نمی شود.

              *با تحولات اخیر،مساله ی مبرم "حقوق بشر" در ایران چه سرنوشتی پیدا می کند؟*
              ایالات متحده در سایه این دستاورد، امکانات اقتصادی فراوانی را در این سرزمین پر ارزش و پر از منابع به دست می آورد اما هرگز امیدی نیست که این عملکرد،بویژه عملکرد نومحافظه کاران به سمت حقوق بشر و دفاع از حقوق دموکراتیک حرکت کند. بویژه اگر دولت احمدی نژاد بتواند در همان ملاقات هایی که این طرف،آن طرف انجام می دهد به آنها بگوید:ببینید! ما را قبول کنید!

              *آلترنالتیو چه می تواند باشد؟*
              آلترناتیو ما یک هوگو چاوز خاورمیانه ای است و من فکر می کنم این روند جلو می رود.
              *سپاسگزارم*

              Comment


              • Three Retired Officers Demand Rumsfeld's Resignation

                Three retired military officers who served in Iraq called today for the resignation of Defense Secretary Donald H. Rumsfeld, telling a Democratic "oversight hearing" on Capitol Hill that the Pentagon chief bungled planning for the U.S. invasion, dismissed the prospect of an insurgency and sent American troops into the fray with inadequate equipment.

                The testimony by the three --two retired Army major generals and a former Marine colonel -- came a day after disclosure of a classified intelligence assessment that concluded the war in Iraq has fueled recruitment of violent Islamic extremists, helping to create a new generation of potential terrorists around the world and worsening the U.S. position.

                In testimony before the Democratic Policy Committee today, retired Maj. Gen. John R.S. Batiste, who commanded the 1st Infantry Division in Iraq in 2004 and 2005 and served as a senior military assistant to former deputy defense secretary Paul Wolfowitz, charged that Rumsfeld and others in the Bush administration "did not tell the American people the truth for fear of losing support for the war in Iraq."

                He told the committee, "If we had seriously laid out and considered the full range of requirements for the war in Iraq, we would likely have taken a different course of action that would have maintained a clear focus on our main effort in Afghanistan, not fueled Islamic fundamentalism across the globe, and not created more enemies than there were insurgents."

                Joining his call for Rumsfeld to resign were retired Army Maj. Gen. Paul D. Eaton, who was responsible for training Iraq's military and police in 2003 and 2004, and retired Marine Col. Thomas X. Hammes, who served in Iraq in 2004 and helped establish bases for the reconstituted Iraqi armed forces.

                Rumsfeld, appearing at a news briefing with Afghan President Hamid Karzai, rejected the demands for his resignation. Asked about the Capitol Hill hearing and whether he was considering stepping down, Rumsfeld shook his head slightly and mouthed the word "no" before calling for the next question.

                Democrats today sought to make the most of the National Intelligence Assessment and of the retired officers' remarks at the hearing, which Democratic leaders said they had to hold by themselves outside the regular congressional process because of the Republican leadership's persistent "neglect" of oversight.

                "On the heels of the disclosure that America's intelligence community has concluded that the war in Iraq has increased the terrorist threat, today's hearing deals a fatal blow to any claim that staying the current course is an acceptable strategy for success in Iraq," said a statement issued by the office of Senate Minority Leader Harry M. Reid (D-Nev.).

                Batiste charged in his testimony that Rumsfeld "is not a competent wartime leader" and surrounded himself with "compliant" subordinates.

                "Secretary Rumsfeld ignored 12 years of U.S. Central Command deliberate planning and strategy, dismissed honest dissent, and browbeat subordinates to build 'his plan,' which did not address the hard work to crush the insurgency, secure a post-Saddam Iraq, build the peace and set Iraq up for self-reliance," Batiste said.

                In addition, Rumsfeld "refused to acknowledge and even ignored the potential for the insurgency," the retired general said. "At one point, he threatened to fire the next person who talked about the need for a post-war plan," Batiste added.

                "Secretary Rumsfeld's dismal strategic decisions resulted in the unnecessary deaths of American servicemen and women, our allies, and the good people of Iraq," Batiste said. "He was responsible for America and her allies going to war with the wrong plan and a strategy that did not address the realities of fighting an insurgency."

                Eaton told the panel, "We went in with a bad plan," adding that "stay the course is not a strategy."

                Hammes said removing the regime of former Iraqi president Saddam Hussein "introduced major instability not just in Iraq, but in the greater Middle East." And while the Bush administration has repeatedly said the war in Iraq is critical to U.S. security, "it has asked nothing of the majority of U.S. citizens," he said.

                "While asking major sacrifices, to include the ultimate sacrifice, from those Americans who are serving in Iraq, we are not even asking our fellow citizens to pay for the war," Hammes complained. "Instead we are charging it to our children and grandchildren."

                Responding to critics who have charged that the National Intelligence Assessment shows the failure of Bush's Iraq war policy, the White House today sought to put the best face on the document, which was completed in April and disclosed in the news media Sunday.

                "One thing that the reports do not say is that war in Iraq has made terrorism worse," White House spokesman Tony Snow said.

                The National Intelligence Assessment "is not limited to Iraq," he told a news briefing. "The false impression has been created that the NIE focuses solely on Iraq and terrorism. This NIE examines global terrorism in its totality, the morphing of al-Qaeda and its affiliates and other jihadist movements. It assesses that a variety of factors, in addition to Iraq, fuel the spread of jihadism, including longstanding social grievances, slowness of the pace of reform and the use of the Internet. And it also notes that should jihadists be perceived to have failed in Iraq, fewer will be inspired to carry on the fight."

                All these points already have been stated publicly by Bush, Snow asserted.

                "Obviously, we're not going to go into what the classified report does say, but what we did see in the newspapers yesterday, the substance, is precisely what the president has been saying," he told reporters.

                Separately, Vice President Cheney today accused Democrats of advancing a "strategy of resignation and defeatism in the face of determined enemies."

                In a speech at a Republican fundraiser in Milwaukee, Cheney indicated that he was not backing away from national security issues despite Democrats' criticism that the administration has mishandled the war in Iraq.

                "As we make our case to the voters in this election season, it's vital to keep issues of national security at the top of the agenda," Cheney told Wisconsin Republicans, Reuters news agency reported. He specifically criticized Reid, the Senate Democratic leader, as well as Sen. John D. Rockefeller IV (D-W.Va.) and Democratic National Committee Chairman Howard Dean.

                Reid replied in a statement, "When the U.S. intelligence community confirmed that America is losing the war on terror because of Bush failures in Iraq, this White House lost all credibility on matters of national security. With Iraq in a civil war, Afghanistan moving backwards and our own borders unsecured, it's clear George Bush and Dick Cheney are desperate to hide their record and distort the truth."

                Comment


                • thanx for posting ghanone asasie aragh in persian
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • حسن نصرالله، رهبر حزب‌ الله لبنان، در سخنان روز جمعه گذشته خود در جنوب بيروت، با ادعای اينکه محبوبيت اهود اولمرت، نخست وزير اسراييل، در بين اسراييلی ‌ها به ۷ درصد و محبوبيت امير پرتز، وزير دفاع اين کشور، به يک درصد کاهش يافته است، اين مساله را نشانه پيروزی حزب ‌الله در جنگ با اسراييل دانست و نسبت به آن اظهار شادمانی کرد.
                    به نظر می ‌رسد آنچه سبب شادمانی حسن نصرالله شده، دقيقا همان چيزی است که نگرانی رهبران ميانه‌رو و محافظه کار عرب را فراهم آورده است.

                    از نگاه برخی از رهبران عرب، دولت ائتلافی حاکم بر اسراييل، به لحاظ سياسی از جمله دولت های معتدلی است که در سال های اخير در اسراييل به قدرت رسيده است، دولتی که به صراحت از تشکيل کشور مستقل فلسطينی در کنار اسراييل حمايت می‌ کند.

                    بنا براين، از ديدگاه اعراب ميانه‌رو، ائتلاف حاکم بر اسراييل می تواند ائتلافی مناسب برای توافق بر سر يک فرمول صلح متوازن با فلسطينيان باشد.

                    اين در حالی است که محبوبيت دولت اهود اولمرت پس از جنگ ۳۴ روزه لبنان به شدت کاهش يافته و تنها ۳۰ درصد از اسراييلی ‌ها از عملکرد آن راضی هستند.

                    کاهش محبوبيت آقای اولمرت در واقع به سود احزاب راستگرا بخصوص حزب ليکود به رهبری بنيامين نتانياهو تمام شده است، به طوری که برخی نظرسنجی‌ ها نشان می ‌دهد اگر در شرايط حاضر در اسرائيل انتخابات برگزار شود، تعداد کرسی ‌های ليکود در مجلس از ۱۱ کرسی فعلی به ۱۹ کرسی افزايش خواهد يافت و در مقابل، تعداد کرسی ‌های حزب کارگر که متحد اصلی حزب کاديما است، از ۱۸ کرسی کنونی به ۱۱ کرسی کاهش خواهد يافت.


                    روی کار آمدن دولتی سرسخت و انعطاف ناپذير [از حزب راستگرای ليکود] در اسراييل می‌ تواند به اميد اعراب ميانه‌رو برای دستيابی به صلح پايان دهد و رويای صلح را به سراب تبديل کند



                    بازگشت ليکود؛ 'سراب صلح'؟

                    چنين وضعيتی برای اعراب مخالف صلح با اسراييل غنيمت است چرا که روی کار آمدن دولتی سرسخت و انعطاف ناپذير در اسراييل می‌ تواند به اميد اعراب ميانه‌رو برای دستيابی به صلح پايان دهد و رويای صلح را به سراب تبديل کند.

                    از سوی ديگر، ادامه مناقشه بين اسراييل و فلسطينی‌ ها، بر ميزان محبوبيت افرادی چون محمود احمدی نژاد، رئيس جمهور ايران، و حسن نصرالله که زبانی گزنده در برابر اسراييل و حاميان غربی آن دارند، در بين توده‌ های عرب می‌ افزايد.

                    برخی از سران عرب افزايش محبوبيت گفتمان تند افرادی چون آقای احمدی نژاد و حسن نصرالله در بين توده ‌های عرب را تهديدی عليه نظام‌ های محافظه کار خود تلقی می ‌کنند و از اين رو خواستار به جريان افتادن روند صلح در خاورميانه ‌اند تا روند تحولات منطقه، به سود ميانه‌روها رقم بخورد.

                    از اين رو، چندان جای شگفتی نيست که کشورهايی مانند عربستان، اردن و مصر خواستار بقای دولت اولمرت باشند، دولتی که به باور آنها جايگزينی جز يک دولت دست راستی افراطی ندارد.

                    اعراب و اسرائيل؛ ظهور ائتلاف ناممکن؟


                    آيا در خاورميانه ائتلاف نانوشته ‌ای بين جناح‌ های ميانه‌رو اسراييل و کشورهای عربی در حال ظهور است؟ اگر پاسخ اين پرسش مثبت باشد، می ‌توان گفت که طرف مقابل اين ائتلاف، ترکيب ناخواسته ‌ای از نيروهای راديکال دو طرف است که هر چند دشمن قسم خورده يکديگرند، اما در شرايط حاضر به يک سمت می‌رانند



                    خبرهايی که درباره ديدار محرمانه مقام ‌های سعودی با اهود اولمرت انتشار يافته، در همين راستا قابل تفسير است. هر چند که هم اسراييلی‌ ها و هم سعودی‌ ها، خبر ديدار را تکذيب کرده‌ اند، اما با توجه به 'منافع مشترکی' که دو طرف به طور ناخواسته در شرايط کنونی پيدا کرده ‌اند، انجام ديدار محرمانه بين مقام‌ های آنان هيچ تعجبی ندارد.

                    به نظر می رسد رهبران عرب با شنيدن تهاجم های لفظی حسن نصرالله عليه خود، حزب ‌الله را بيش از پيش رودر روی خود می بينند.

                    در عين حال، آنچه احتمالا به نگرانی اعراب محافظه کار دامن می‌ زند، انتشار شايعاتی است در اسراييل مبنی بر اينکه بنيامين نتانياهو و شائول موفاز، از رهبران حزب کاديما، در پی اتحادی محرمانه برای ساقط کردن دولت آقای اولمرت هستند.

                    هر چند که اين نوع خبرها، تا کنون از حد شايعه فراتر نرفته است، اما پخش آنها می ‌تواند هواداران صلح در بين اعراب را نگران کند، زيرا با دولتی به رهبری نتانياهو صلح با اسراييل به مراتب مشکل ‌تر از صلح با دولت اولمرت خواهد بود.

                    با اين حساب، آيا در خاورميانه ائتلاف نانوشته ‌ای بين جناح‌ های ميانه‌رو اسراييل و کشورهای عربی در حال ظهور است؟ اگر پاسخ اين پرسش مثبت باشد، می ‌توان گفت که طرف مقابل اين ائتلاف، ترکيب ناخواسته ‌ای از نيروهای راديکال دو طرف است که هر چند دشمن قسم خورده يکديگرند، اما در شرايط حاضر به يک سمت می‌رانند.

                    Comment


                    • Comment


                      • Comment


                        • Comment


                          • Comment


                            • Comment


                              • Let's bolster this subterranean shift in US foreign policy while we can

                                Even in the Pentagon, there are hints of a move away from over-reliance on the military. But Iran will be the test .


                                Here in Washington, five years after George Bush launched his "global war on terror" in response to the 9/11 attacks, I sense one of those subtle subterranean movements that may presage a significant shift in American foreign policy. You detect such a movement in private conversations with senior officials, in hints and half-finished sentences; in what they don't say as much as what they do, or what they don't object to when you say it; in body language and facial expressions - in all those registers of communication that you do not get through the internet, television or mobile phone, in fact through anything except the irreplaceable experience of two humans talking face to face. And because it's so subtle and subterranean, barely acknowledged in public speeches, let alone in acts of public policy, you also know it may never happen. Something comes up, a key argument in the Oval Office swings the other way, and this is the shift that never was.
                                None the less, here's what I think I see. It's not just an increasingly clear acknowledgement that the United States faces more jihadist terrorists than it did five years ago and that, under the American-led occupation, Iraq has become their training ground, rallying cry and "cause celebre" - to quote the secret April 2006 national intelligence estimate partially leaked to national papers at the weekend and partially declassified by the Bush administration on Tuesday evening. Since Tuesday, that's official. What you can find on the website of the director of national intelligence www.dni.gov is a consolidated "key judgment" of 16 US intelligence agencies. The political interpretation of that judgment is still furiously disputed, especially as the congressional midterm elections are just 40 days away, but it would be very hard, now, to deny the basic finding. It confirms what most journalists and independent analysts, and many military officers on the ground, have been reporting for months, if not years.
                                What I'm picking up goes deeper. It's a growing sense not merely that the "war on terror" cannot be won by military means alone - the Bush administration has always acknowledged that, at least in principle - but that it has, in these first five years, relied too much on guns and soldiers, and made too little of the other instruments at its disposal. Robert Hutchings, who for two years, from early 2003 to early 2005, was the chairman of the national intelligence council responsible for pulling together those national intelligence estimates, puts it in a nutshell. The US has, he says, "over-militarised" the struggle against terrorism. Sitting within the restored walls of the Pentagon, that curiously old-fashioned citadel of American military might, with its linoleum-floored corridors and 1950s feel, a senior official tells me that the key to successful "counter-insurgency" operations is 80% politics and only 20% military, "perhaps less than 20%". There has been, he goes on, a perception - a misperception, he swiftly adds - that Washington has been fighting this war "one-dimensionally", over-emphasising the military.

                                And that's in the Pentagon. Across the Potomac, in the state department, the talk is all of a multi-dimensional, generational struggle, combining classical diplomacy and the use of economic power with new ways of promoting democracy in the Islamic world. The analogies are with the cold war, not any hot one. Of course some still like it hot - particularly some in the office of vice president Dick Cheney - but their number and their influence has diminished as Iraq has gone from bad to worse.

                                The test case, everyone agrees, is now Iran, not Iraq. What a difference one letter makes - one letter and five years. Iraq policy today is about damage limitation. As Ned Lamont, the fresh-faced Senate hopeful who defeated the pro-Iraq-war Joseph Lieberman in the Democratic primaries in Connecticut, recently observed, "we now have a lot of lousy choices". The partially declassified national intelligence estimate concluded that "the Iraq conflict has become the [the, note, not just a] 'cause celebre' for jihadists, breeding a deep resentment of US involvement in the Muslim world and cultivating supporters for the global jihadist movement." It went on: "Should jihadists leaving Iraq perceive themselves, and be perceived, to have failed, we judge fewer fighters will be inspired to carry on the fight." The former judgment is based on facts, the latter on informed speculation, but the speculation is plausible enough. The trouble is that most likely scenarios leave jihadists perceiving themselves to have succeeded. And a country torn apart.

                                With Iran, the great winner from the Iraq war, the US stands at a different kind of crossroads. As this column goes to press, we do not know if the chief Iranian negotiator, Ali Larijani, has the authority of the supreme leader, Ayatollah Khameini (who, we should never forget, is Iran's real president), to commence negotiations about its nuclear programme based on the suspension of uranium enrichment. If he says yes, we will have the extraordinary spectacle of the US secretary of state sitting down in all due form to negotiate with the government of the Islamic Republic of Iran - something that has not happened, ever, in the 27 years since the Islamic revolution. If he says no, the US will be urging Russia, China and us Europeans down the path of UN-authorised sanctions.

                                Yet beyond this immediate choice is a much larger question: will President Bush be ready to leave the White House with Iran still possibly edging crab-like towards secretly developing a nuclear weapon? Is he prepared to bomb Iran to prevent it, or at least to slow it down? We know that the Pentagon has contingency plans for bombing suspected nuclear sites, with the air force saying they could do it and the army crying out that it's their soldiers on the ground who will have to cope with Iranian-made retaliation in Iraq and elsewhere. In detailed surveillance and planning, the spooks and special forces are apparently down to the level of plotting individual air vents, seeping hot air or traces of radioactivity from possible hidden facilities (or maybe just boiler rooms - or decoys). We also know that the Pentagon's war-gaming of the consequences of bombing Iran ends with a bloody nose for the US, and that virtually all the political advice inside the US government is against it.

                                But in the end, one man will decide: Bush. And here's where we come back to that subterranean shift in attitudes towards the use of military force as the best means to win the "war on terror". Has it reached him? Will it reach him? His defiant and still militaristic rhetoric around the fifth anniversary of 9/11 suggests not. But rhetoric is one thing, reality another.

                                At this pivotal moment, we who live in the rest of the world, beyond the Washington beltway, also face a choice. We can watch like spectators in the cinema, as a real-life Terminator 4 unfolds before our eyes, and then walk home, at once titivatingly appalled and self-huggingly reassured in the certainty of our own moral superiority - until, that is, we are blown up by a jihadist bomb. Or we can try to reinforce the nascent shift in Washington by ourselves helping to develop better ways than guns and missiles of dealing with a militant Iran, the awful consequences of the misbegotten Iraq war, home-grown terrorist cells and the other real dangers that threaten us even more directly than they do the current inhabitant of 1600 Pennsylvania Avenue.

                                Comment

                                Working...
                                X