Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • نيويورک تايمز و ديلی پاکستان
    آغاز زمزمه حضور نظامی
    400 هزار نفره امريکا درعراق
    ترجمه و تدوين "افسانه نگاهی"




    «دولت امريکا يک سری تمرين جنگی درسال 1999 پيش از اشغال عراق انجام داد که براساس آن حمله به عراق نياز به 400 هزار نيروی نظامی داشت. حتی با حضوراين تعداد نيرو نيز بی نظمی داخلی پس از سقوط رژيم صدام پيش بينی شده بود. درمانور"عبورازصحرا" 70 مقام ارتشی، اطلاعاتی و ديپلمات پيش بينی کرده بودند که 400 هزار نيروی نظامی برای برقراری نظم در عراق، بستن مرزها و ديگر حفاظت های امنيتی لازم است. »

    با اين مقدمه، نيويورک تايمز گزارشی را در باره اوضاع عراق و اشغال نظامی آن توسط امريکا منتشر کرده که در حقيقت می تواند زمزمه دو و حتی سه برابر شدن شمار نظاميان امريکا در عراق باشد. آيا چنين حضوری و يا چه زمينه سازی مطبوعاتی، صرفا برای سلطه بر عراق است؟ و يا به بهانه عراق نيروی برای رويدادهای آينده ايران می خواهند در همسايگی ايران جمع کنند؟ اگر چنين باشد، تمام جنجالی که درباره ناکامی های نظامی درعراق اين روزها پخش می کنند و همه خوش بينی ها برای عقب نشينی ارتش امريکا از عراق يک خواب و خيال بيش نيست! شايد هم سرودی است که بموجب آن مستان بايد برقصند. يعنی نه با توان کم، بلکه با تمام توان بايد مرحله بعدی جنگ (حمله به ايران) را شروع کرد.

    نيويورک تايمز مدارک مربوط به اين خبر را روز شنبه گذشته و ظاهرا بدرخواست آرشيو امنيت ملی داشگاه جرج واشنگتن منتشر کرد. مسئول اين آرشيو دردانشگاه جرج واشنگتن، توماس بلانتون گفت: «اشتباه امريکا درعراق اين بود که به اندازه کافی نيروی نطامی درعراق نداشت. حتی با تعداد 400 هزار نيروی نظامی نيز ثبات در عراق به آسانی ممکن نبود.»

    آيا در فضای امنيتی که بوش از فردای 11 سپتامبر درامريکا برقرار کرده، اسنادی نظامی در اين مقياس، به اين سادگی از يک آرشيو به يک روزنامه می تواند راه پيداکند؟ و اگر جمله پائين به آن اضافه نشود، کسی می تواند آن را بعنوان يک گزارش بی طرفانه بپذيرد:

    « حضورامريکا در عراق می تواند، به همان اندازه که باعث نگرانی تهران می شود، باعث تشديد جو ضدامريکايی در ايران نيز بشود. حتی برکنارکردن صدام نيز تضمين نظم و ثبات درعراق نشد.

    همزمان با نيويورک تايمز "ديلی پاکستان" نيز با عنوان "جنگ عراق استراتژی ديگری داشت" نوشت: امريکا قبل از شروع جنگ عراق استراتژی ديگری داشت. در اين طرح علاوه بر تاکيد بر شرکت 400 هزار نيرو، روی استفاده از نيروهای غير مخالف با انگلستان و امريکا نيز حساب شده بود. بموجب همين استراتژی "پل برمر" در اپريل 2003 از اينکه امريکا ارتش عراق را منحل کرد اظهار پشيمانی کرد.

    "ديلی پاکستان" در ادامه می نويسد:

    « در استراتژی حمله به عراق، موفقيت دراين جنگ با دو تاکتيک ديگر در ارتباط قرار داشت:

    1- ورود به ايران، پس از اشغال عراق و تشکيل اتحاديه از اعراب برای حمايت از اين مرحله جنگ عراق،

    2- پيش بينی تشکيل يک کردستان مستقل و نارضائی توام با دخالت نظامی ترکيه.

    ديلی پاکستان به نقل از نيويورک تايمز، آب پاکی را روی دست همه آنها که منتظر خروج امريکا از عراق هستند ريخته و می نويسد: اشغال عراق و برقرار نظمی جديد در آن به زمانی 10 ساله نياز دارد.


    Comment


    • سفر رهبر رژيم به استان سمنان, مشکل تبخير روزانه نيم ميليون ليتر بنزين و صادرات زعفران به چندين برابر زير قيمت به خارج با وجود تنوع و تفاوت حوزه ها بيان جوانب مختلف يک مشکل اساسی هستند....



      روشنگری:رژيم ايدئولوژيک سرکوبگر مذهبی حاکم از جوانب گوناگون مانع پيشرفت و تحول اجتماعی ايران است. برای درک اين واقعيت گاهی اهميت دارد که از مسايلی نظير پرونده هسته ای ايران و چند و چون تحريم ها يا مسايلی که در اثر عملکرد رژيم خواه ناخواه اما به ناحق جای مهمی به خود اختصاص می دهد, نظير مناقشه های جناحی در دوره انتخابات که اکنون دارند به زور تبليغات فضای آن را داغ می کنند عبور کرد و به جای آن به مسايل ظاهرا "کوچک" و خبرهای ظاهرا پيش پا افتاده نگاه کرد. چنين نگاهی می تواند گاه عمق و گستره ارتجاعيت رژيم اسلامی و ماهيت ضد تحولی آن را به خوبی تصوير کند. در اين زمينه در ميان منظومه خبرها و گزارش های روز سه شنبه 16 آبان می توان به مواردی نظير سفر خامنه ای به استان سمنان, هدر رفتن روزانه نيم ميليون ليتر بنزين و نحوه فروش زعفران ايران اشاره کرد.
      در مورد اول ايرنا خبر داده است که به مناسبت سفر قريب الوقوع خامنه ای به استان سمنان "آسمان نقاط مختلف شهر سمنان امشب نور باران شد." خبر فقرات ديگر مربوط به تدارک و پيشباز و استقبال از خامنه ای در سمنان احتمالا در جريان اين سفر و يا بلافاصله پس از آن که رسما هم تاکيد شده است که جنبه ديدار و ملاقات دارد در خبرگزاری های رژيم منتشر خواهد شد, اما به استناد تجربيات گذشته از قبل می توان يا يقين کامل گفت که هيچ خبرگزاری يا رسانه رژيم به خود جرات نخواهد داد هزينه مالی اين سفر و خرجی را که "آقا" برای آراستن محفل جديدی از مجيزگويان خود روی دست مردم خواهد گذاشت اعلام و يا حتی استعلام کند و هيچ رسانه ای داخلی از ترس دستگاه سرکوب نخواهد پرسيد که جايی که صدها هزار کودک دانش آموز اين کشور در کپرها و در مدارس در حال فروريزی درس می خوانند, به چه حقی آسمان شهر را برای سفر خامنه ای نورافشانی می کنيد؟ به چه حقی از جيب مردم برای سفر او هزينه می کنيد؟
      مورد دوم خبری است که ايرنا به نقل از رييس سازمان حفاظت محيط زيست انتشار داده است. دكتر فاطمه واعظ جوادى روز سه*شنبه در جمع اعضاى سازمانهاى غيردولتى حفظ محيط زيست و جامعه مخترعان استان خراسان جنوبى در بيرجند گفته است:"روزانه حدود ‪ ۵۰۰‬هزار ليتر بنزين در كشور از مخازن بنزين تبخير مي*شود." او خواسته است:"براى رفع اين امر برنامه ريزى شود."
      آمار هدر رفتن روزانه بنزين اگر واقعيت داشته باشد وحشتناک است و وحشتناک تر آن که حداقل در يک سال اخير صدها خبر و گزارش و مقاله در مورد راههای تامين کسری بنزين ايران در رسانه های جناح های رژيم منتشر شد و مشاجرات پردامنه ای صورت گرفت, اما بحث در باره لزوم برنامه ريزی فوری برای جلوگيری يا کاهش شديد هدر رفت بنزين جايگاهی شايسته در اين بحث ها نيافت. فقط يک دولت سرکوبگر ايدئولوژيک که دارايی های عمومی ملت را حق خصوصی خود می داند می تواند چنين ريخت و پاش وحشتناکی را تحمل کند. با توجه به سابقه معضل کمبود بنزين در ايران و هزينه های ميلياردی واردات بنزين بايد از دست اندرکاران اين رژيم پرسيد که به چه حقی تاکنون هيچ برنامه ای برای جلوگيری از هدر رفت بنزين نداشته اند و تازه می گويند" براى رفع اين امر برنامه ريزى شود."؟
      مگر ميلياردها دلاری که سالانه تبخير می شود ارث پدری مسوولان رژيم است که تاکنون هيچ قدمی در اين زمينه برنداشته اند؟ آيا رژيمی که ثروت ملی کشور را که بايد خرج بهداشت, درمان, آموزش و مسکن همين مردم شود, چنين فجيع برباد می دهد, شايسته ادامه موجوديت است يا بايد هر چه سريع تر شرش را از سر مردم کم کند؟

      و اما سومين خبر اظهارات محمد رضا شافعی نيا مديرکل بازرگانى وزارت جهاد کشاورزى است
      که ايسنا در روز سه شنبه انتشار داده است. او می گويد:" قيمت کنونى زعفران کشور معادل *14 تا *16 بشکه نفت است." و اضافه می کند: "صادر کردن محصولات کشاورزى از جمله خرما، پسته و زعفران به صورت خام، ارزش افزوده واقعى براى کشور ايجاد نمي*کند. برخى از محصولات کشاورزى ايران با فرآورى در خارج از کشور به قيمتى چندين برابر قيمت صادرات ايران به فروش مي*رسند. "
      اين سخنان اعتراف صريح و رسمی يکی از مسوولان رژيم است به بی کفايتی و حراج مفت منابع صادراتی کشور. فرآورده داخلی مثل زعفران با ارزشی برابر 14 تا 16 برابر يک بشکه نفت بدون فرآوری چندين برابر زير قيمت در بازار جهانی به فروش می رسد. راستی حجم سرمايه ای که سالانه از اين طريق به هدر می رود چقدر است؟ و با اين سرمايه چقدر می شد به بهبود وضعيت کشاورزی و تقويت صادرات کشور کمک کرد و عامل مستقيم اين خسران به اقتصاد کشور کيست به جز همين رژيم جمهوری اسلامي؟

      دولت ايدئولويک و سرکوبگر مذهبی حتی در حوزه هايی که کمتر از همه ايدئولوژيک است, يعنی در حوزه های کاربست راهکارهای اخص اجرايی, نظام اولويت هايش غلط و مانع آفرين و ضد توسعه است. اين دولت حتی در حوزه ای که کمتر از همه سرکوبگر است, يعنی در حوزه تجارت نيز, واپس مانده, بی کفايت, نالايق و ارزان فروش است.

      از سفر رهبر رژيم اسلامی به استان سمنان تا مشکل هرز بنزين و صادرات ارزان زعفران همه و همه بيان جوانب مختلف يک مشکل اساسی هستند. مشکل اساسی مردم ايران با رژيم جمهوری اسلامی اين است که هر روز حيات و موجوديت اين رژيم مايه واپس ماندگی و قهقرا و نابودی ذخاير عظيم توسعه و پيشرفت کشور است.

      Comment


      • Fereydoun Hoveyda, 82, who represented Iran at the United Nations when Shah Mohammad Reza Pahlavi led the country, died of cancer Nov. 3 at his home in Clifton.

        Mr. Hoveyda, a novelist who followed his father into the diplomatic service, represented Iran from 1966 to 1979, first as deputy foreign minister and from 1971 on as its ambassador and chief delegate to the United Nations. In 1979, he was forced out of Iran's foreign service after Ayatollah Ruhollah Khomeini overthrew the shah. His brother, Amir Abbas Hoveyda, who had been the shah's prime minister, was executed by Khomeini supporters that year.

        He lashed out at the revolutionaries, publishing a letter to the new prime minister in the New York Times in which he called his brother's execution murder "simply because no other word can be used for the kind of mock justice he was subjected to in the dead of night in front of masked judges."

        Mr. Hoveyda also assailed the corruption of the shah's regime in his book "Fall of the Shah" (1980).

        "There is something rather grotesque in his attempt to portray his family as victims of the Shah's greed and ambition. Nobody, after all, forced them to serve," wrote Ronald Steele, in a review in the Times. "But he is entertainingly malicious, and his tale, self-serving though it is, offers an interesting glimpse into the mentality of those who profited from the Shah's rule, even while complaining sotto voce of its corruption and megalomania."

        Mr. Hoveyda also spoke publicly later in life about what he considered the dangers of Islamic extremism, asserting that theologically, Islam was locked in the 12th century and that lasting changes must come from Muslim theologians.

        "I only say that we have one battle everywhere, against fanaticism in all its forms," he said in an interview in 1994. "Any form of fanaticism -- the Pope on contraception, Farrakhan on Islam, a Hitler, fanatic Jews about being 'chosen' -- it is hara-***i. It is suicide."

        Born in Damascus, Syria, he grew up in Beirut among many cultures. "At home there was Persian, in the streets Arabic and in school French," he said. He graduated from the Sorbonne in Paris and worked briefly as a news attach? for the Iranian foreign service before joining his professor, Rene Cassin, preparing for the San Francisco conference that established the United Nations. He helped draft the Universal Declaration of Human Rights and signed it.

        In 1948, he received a doctorate in international law and economics from the Sorbonne.

        Mr. Hoveyda returned to Paris to write novels and work for UNESCO's Department of Mass Communications and was a founding contributor to the influential Les Cahiers Du Cin?ma, a French magazine credited with launching a new wave of film directors. He also wrote a screenplay for Roberto Rossellini's 1959 film "India."

        In 1966, Mr. Hoveyda joined the Iranian government, first working on land reform in Iran, then as a diplomat in New York City.

        During the 1960s, Mr. Hoveyda, his brother and the shah served as secret go-betweens for President Lyndon B. Johnson and the North Vietnamese government in an unsuccessful effort to negotiate the end of the Vietnam War. In 1972, he was elected chairman of an ad hoc U.N. committee on international terrorism, created after the assassination of Israeli athletes at the Summer Olympics in Munich. In 1973, he was elected chairman of a U.N. committee on international disarmament.

        After leaving the Iranian foreign service, he was a senior fellow at the National Committee on American Foreign Policy in New York and acquired U.S. citizenship in the early 1990s. He moved to Northern Virginia in 1998.

        He wrote more than a dozen books, most recently "The Shah and the Ayatollah, Iranian Mythology and Islamic Revolution" (2003).

        Survivors include his wife of 38 years, Gisela Hoveyda of Clifton; and two daughters, Roxana Hoveyda of Fairfax County and Mandana Hoveyda of New York City.

        Comment


        • Fereydoun Hoveyda, a former Iranian ambassador to the United Nations during the reign of Shah Mohammed Reza Pahlavi and an expert in Middle Eastern affairs, died Friday at his home in Clifton, Va. He was 82.

          The cause was cancer, said his daughter Roxana Hoveyda.

          Mr. Hoveyda represented Iran at the United Nations from 1971 until 1979, the year that Ayatollah Ruhollah Khomeini led the revolution that overthrew the shah. As a young diplomat, Mr. Hoveyda participated in preparations for the 1945 San Francisco Conference, which adopted the charter of the United Nations, and two years later he helped draft the Universal Declaration of Human Rights.

          On April 7, 1979, Mr. Hoveyda’s brother, Amir Abbas Hoveyda, a former prime minister under the shah, was executed. One month later, in a letter published in The New York Times, Mr. Hoveyda called it a murder, “because no other word can be used for the kind of mock justice he was subjected to in the dead of night in front of masked ‘judges.’ ” His brother was prime minister for 13 years, until August 1977.

          After being forced out of the Iranian Foreign Service, Mr. Hoveyda became a senior fellow at the National Committee on American Foreign Policy. He also wrote more than a dozen books, in English, French and German, including “The Broken Crescent: The Threat of Militant Islamic Fundamentalism” and “What Do the Arabs Want?”

          Mr. Hoveyda was born in Damascus, Syria, on Sept. 21, 1924, the younger son of Habibollah Eynol-Molk Hoveyda, then the Iranian consul general to Syria, and Afsar-ol-Molouk Fatmeh. Mr. Hoveyda earned a Ph.D. in international law and economics at the Sorbonne in Paris.

          Besides his daughter Roxana, of Clifton, Va., he is survived by his wife of 38 years, Gisela, and another daughter, Mandana Hoveyda, of New York City.

          Though he and his brother had served in the shah’s government, Mr. Hoveyda was not uncritical. In another book, “The Fall of the Shah,” he wrote that “corruption ran wild at the heart of the royal family” and that “the example of the royal family was a source of contamination which infected every level of society.”

          Comment


          • The actress, the Internet, the sex film and Iran

            TEHRAN (Reuters) - Sex films, soap stars and international fugitives were an unheard of combination on the front pages of newspapers in conservative Muslim Iran until now.

            For Western readers who regularly feast on celebrity antics in popular scandal sheets, a grainy film of sexual activity is probably no big deal.

            But Iranians have been transfixed by a judicial inquiry into media reports that a budding starlet is the woman in a graphic film widely distributed across the Internet.

            The starlet denies she is the woman in the film. The man who appears in the movie is said to have fled the country. The punishment if either are found guilty could be severe.

            "If the man is caught we will jail him for at least six months, up to a year," said an Iranian judiciary official who declined to be named. "He will face charges of distributing immoral material."

            But worse could come for the young woman.

            Pictures of an actress, dressed in the close fitting Islamic headscarf mandatory in Iranian state television productions, have been splashed across the front pages connecting her with the sex scenes. The soap star, in her 20s, denies she appears in the film and media reports she has tried to kill herself since.

            "It depends on finding out whether she had a deliberate role in the case," the judiciary official told Reuters. "If so, it is going to be dealt with as a case of corruption and prostitution."

            Those convicted of such crimes can face a range of punishments ranging from lashes to imprisonment or even death if the woman is married and is thus committing adultery.

            An Iranian woman was stoned to death in 2001 for appearing in a home-made pornographic movie, though authorities have since officially banned stoning. Investigators examining that film tracked the woman down by reading the number on the electricity meter in the background of the film.

            At the very least, this latest film is likely to ruin the actress's career. One Iranian actor was barred from television after he was filmed dancing with a woman at a wedding party.

            Comment


            • صدور حکم اعدام برای صدام حسين از ديروز در راس خبر رسانه های دنيا قرار گرفته است. در اين بين نيز اظهار نظرهای متفاوتی مطرح شده است. به نظر می رسد در واکنش به اين واقعه بايد چند نکته را در نظر گرفت.

              مخالفان اعدام صدام:
              در اين جمع دو گروه قرار دارند. اول طرفداران صدام که بطور طبيعی مخالف اعدام او هستند و دوم مخالفان حکم اعدام که به طور کلی با هر اعدامی مخالف اند.
              در اين جاست که بايد با شفافيت مرز بندی داشت. از ديد من می توان در شرايط کنونی نيز با اعدام مخالفت کرد اما بايد بيش از هر زمان ديگری ميدان را برای آنانی باز گذاشت که از قساوت های صدام صدمه ديده اند.اگر کسی هم حق بخشش داشته باشد همآنانند. هر سازمان يا گروه يا دولتی می تواند نظر خود را ابراز کند اما واقعا آيا می توان خود را به جای کسی که فرزندش، پدرش ، شوهرش و يا هر عزيز ديگرش را تحت لوای احکام حاکمی از دست داده، نشست و بخشيد؟ البته گذشت از خون عزيز يک اختيار است و بس.

              موافقان اعدام صدام:
              اين گروه طيف بيشتری را در خود جای می دهد. اصولا هر انسانی از کيفر شدن ظالم خشنود می شود اما در ماجرای صدام خونريزی های بی حد او مرزها را در نورديده است. به گونه ای که هم بخش وسيعی از ملت عراق و هم ايران را دربرمی گيرد.

              اما من يک امای بزرگ در ذهن دارم. چرا بايد تاوان ديکتاتوری و خونريزی «صدام ها» فقط اعدام باشد؟ چرا آن همه جنايت عليه بشريت اين حکم را دارد؟
              زمانی که صدام را نيروهای ائتلاف در عراق دستگير کردند در يادداشتی نوشتم بهترين مجازات برای صدام فقط «تحقير» بايد باشد. آيا مرگ يا ترور يا اعدام جنايت کاران ريشه جنايت را خواهد خشکاند يا حس انتقام را ارضاء خواهد کرد؟ اگر اينگونه بود که بايد خيلی پيشترها ظلم ريشه کن می شد....
              صدام را در سياه چالی تاريک تا آخر عمر زندانی کنيد تا همه او را پشت ميله های «زندان تحقير» نظاره کنند. حتی حاکمان و ظالمان ديگر که روزی بايد تاوان جنايات خود را بدهند.
              کسی که می کشد را نبايد کشت، اما آيا کسی را که زندان می کند بايد زندان کرد؟ کسی را که شکنجه می کند را چه بايد کرد؟ ....

              نظر شما چيست؟

              Comment


              • بخش پایانی برگردان کتاب "بازی شیطانی"- فروزنده فرزاد
                ایران
                در کانون بزرگترین بازی شیطانی


                شاید از دل این بازی حکومت اخوان لمسلمین در کشورهای عرب خاورمیانه و پاکستان، القاعده در افغانستان و عربستان و حجتیه در ایران سر برآورند

                و نام همه آنها "جمهوری اسلامی" باشد. اگر سمت و سوی بازی بزرگ این باشد، احمدی نژاد و مصباح یزدی میوه های تلخ بازی شیطانی انگلستان و امریکا نیستند؟

                و در آینده، منطقه در تضاد و تقابل جمهوری های سنی در برابر لبنان و ایران و بصره شیعه غرق نخواهد شد؟ از بیم ایران، عرب ها به دامن اسرائیل پناه نخواهند برد

                و برای نخستین بار اسرائیل متحد آنها نخواهد شد؟



                از آغاز، پاسخ رئیس جمهور به رخداد 11 سپتامبر نمایانگر نگرشی امپریالیستی بود. او تغییر یکی پس از دیگری رژیم های خاورمیانه و گسترش حضور سیاسی و نظامی ایالات متحده در منطقه را در ذهن داشت: پیش از هجوم دموکراسی امپریالیستی، نخست طالبان، آنگاه صدام حسین و سپس رژیم های ایران، سوریه، عربستان سعودی و فراتر از آنها، سرنگون می شوند. دولت بوش سخت زیر نفوذ نومحافظه کاران در دولت و بیرون از آن است که تغییر رژیم های منطقه را مژده می دهند. نومحافظه کارانی چون ولفوویتز، فیث، پرل، مارشال، ورمسر و شالسکی و نیز شخصیت های دیگری در پنتاگون چون مایکل روبین و ویلیام لووتی، لوئیس لیبی از دفتر چینی، جان بولتون در وزارت امور خارجه، الیوت آبرامز از شورای روابط خارجی و بسیاری دیگر در دولت هستند و بیرون از آن، پژوهشگران مراکز تحقیقاتی و فعالان رسانه یی چون تام دانلی و گری اشمیت از مرکز "پروژه ی سده ی نوین آمریکایی"، ویلیام کریستول از روزنامه ی "استاندارد وویکلی"، مایکل لدین از موسسه ی امریکن انترپرایز، مکس سینگر از موسسه ی هادسون و بنیاد نیو ریپابلیک متعلق به پیرتز، لورنس ف. کاپلن و جیمز ووسلی.
                کاپلن و کریستول در کتاب "درباره ی جنگ عراق" نوشته اند: "ماموریت از بغداد آغاز شد، ولی آنجا پایان نمی پذیرد. ما بر فراز دوران تاریخی نوینی ایستاده ایم....اکنون لحظه ی سرنوشت سازی است....تصمیم فراتر از عراق امری آشکار است. نیز درباره ی آینده ی خاورمیانه و جنگ با تروریسم. ایالات متحده بر آن است تا بازیگردان جهان در سده ی بیست و یکم باشد." در کنفرانس خبری در آستانه ی اشغال عراق، لدین درباره ی این استراتژی، با اشاره به اینکه به عراق محدود نخواهد ماند، بی پرده چنین گفت: "فکر می کنم ما به جنگی منطقه یی واداشته شده ایم، خواه بخواهیم خواه نه. شاید این جنگی برای دوباره ساختن جهان باشد."
                چنین ایده های بلندپروازانه یی دیرزمانی جهانبینی نومحافظه کاران بوده است. طرح اولیه ی استراتژی رسوایی آور آنها، که در 1996 تهیه شد و کارپایه ی سیاسی نخست وزیر وقت اسرائیل، نتانیاهو، پرل، فیث، ورمسر و دیگران شد، توصیفگر سیاست منطقه یی جامعی بود. این طرح با عنوان "گسستی آشکار: استراتژی نوین برای ایمن کردن سرزمین ها" از خواهان همکاری اسرائیل با کمک ترکیه و اردن، برای "مهار، بی ثبات کردن و بازپس نشاندن" دولت های منطقه، سرنگون کردن صدام، واداشتن اردن به احیاء شاخه یی از سلطنت هاشمی در بغداد و تهاجم نظامی به لبنان و سوریه بعنوان "پیش درآمد تغییر نقشه ی خاورمیانه [برای] تهدید یکپارچگی ارضی سوریه" بود. هیچ جا در این بیانیه، سخنی از سیاست مقابله با بنیادگرایی اسلامی، اخوان المسلمین یا حتی القاعده به میان نیامده است.
                هرچند که دموکراسی ترجیع بند سخنان بوش است، دموکراسی دغدغه ی واقعی دولت او در خاورمیانه نبوده و نیست. نومحافظه کاران بر آنند تا بر خاورمیانه چیره شوند، هدف آنها اصلاح یا حتی تجزیه کشورها و تبدیل آنها به دولت هایی کوچک بر اساس اشتراکات قومی و نژادی نیست. راستگرایی اسلامی در این چارچوب تنها ابزار دیگری برای واژگون کردن رژیم های موجود است، اگر بکار آید. برنارد لوئیس در نوشتاری با عنوان "بازاندیشی پیرامون خاورمیانه" در نشریه ی "فارن افرز"، بی پرده از روندی سخن می گوید که وی "لبنانیزه کردن" می نامد:
                "یک امکان همان است که می توان آنرا ‘لبنانیزه شدن’ خواند، و بنیادگرایی نیز این را نشان داده است. بسیاری از دولت های خاورمیانه ــ مصر آشکارا یک استثناء است ــ ساختاری مصنوعی دارند و در برابر چنین روندی آسیب پذیر هستند. چنانچه قدرت مرکزی به اندازه ی کافی تضعیف شود، اساسا جامعه ی مدنی واقعی برای نگاه داشتن شیرازه حکومت و کشورداری و هویت جمعی مشترک وجود ندارد.... اینچنین، دولت، همانگونه که در لبنان روی داد، رو به تلاشی می گذارد و در سراشیب آشوب، منازعه، دشمنی های قومی و قبیله یی و مذهبی و حزبی می لغرد."

                Comment


                • آن نیز شرایطی متصور برای آینده ی عراق در پی اشغال این کشور بوسیله ی آمریکا است، همانگونه که "چیس فریمن" پیش بینی کرده است: "هدف نومحافظه کاران در عراق هرگز استقرار دموکراسی نبوده است. هدف آنها نابودی عراق و از بین بردن تهدید منطقه یی برای اسرائیل بود."
                  خطر تجزیه نه تنها عراق را تهدید می کند که نومحافظه کاران تمایل خویش برای فروپاشاندن عربستان سعودی را نیز آشکارا نشان داده اند. ریچارد پرل و دیوید فروم در کتابشان با نام "پایانی بر شیطان: چگونه پیروزی در جنگ علیه تروریسم ممکن است؟" به پیروی از موسسه ی امریکن انترپرایز، سازماندهی بنیادگرایی شیعه را ضد عربستان سعودی پیشنهاد می کنند. شیعیان نیروی قدرتمندی در سواحل خلیج فارس، یعنی حوزه ی میدان های نفتی سعودیها هستند، پرل و فروم با آگاهی از ترس دیرینه ی سعودیها از اینکه "شیعیان روزی در استانهای شرقی پرچم استقلال بر افرازند"، می گویند:
                  "استقلال خواهی استانهای شرقی آشکارا پیامدهای فاجعه باری برای دولت سعودی ولی نتایج بسیار خوبی برای ایالات متحده خواهد داشت. بی گمان این نتیجه یی تامل برانگیز خواهد بود و مهمتر، ما از سعودیها می خواهیم بدانند که ما بدان می اندیشیم."
                  "مکس سینگر" از همکاران پایه گذار موسسه ی هادسون، بارها ایالات متحده را به تلاش برای فروپاشاندن پادشاهی سعودی فرا خوانده است. از نظرگاه وی این امر با برانگیختن استانهای شرقی و شرق حجاز به ایجاد دولت های خودمختار ممکن است. او می گوید: "پس از برکنار کردن صدام، زلزله یی در خاورمیانه رخ خواهد داد. این زلزله چیزی نخواهد بود مگر سقوط رژیم سعودی." لدین نوشت که در پی سقوط سلطنت سعودی، متعصبان هوادار القاعده قدرت را در عربستان بدست می گیرند. او می گوید: "در صورت چنین رویدادی باید دامنه ی جنگ را به شبه جزیره ی عربستان یا دست کم به مناطق نفت خیز آن بگستریم." جیمز اکینز، سفیر پیشین ایالات متحده به عربستان سعودی، می گوید: "تا کنون نگفته بودم که چنانچه به عراق حمله بریم، عربستان سعودی به کام بن لادن یا از کسانی از آن گونه خواهد افتاد. اکنون تردید ندارم که این درست همان هدفی است که [نومحافظه کاران] در پی آن هستند. چنانچه اسلامگرایان افراطی قدرت را بدست گیرند، آنگاه ما به میدان وارد می شویم."
                  در خلال 4 سال نخستین جنگ بوش علیه تروریسم، به باور بسیاری از منتقدان دولت، اشغال افغانستان و عراق و نمایش و حضور روزافزون آمریکایی در خاورمیانه، سبب پیدایش نسل جدیدی از اسلامگرایان می شود که ایالات متحده را عامل همه ی نگون بختی ها و مشکلات خاورمیانه خواهند دانست. دولت بوش با وجود سخن پرانی پیرامون مبارزه با تروریسم اسلامی، نه در افغانستان و نه در عراق، استراتژی موفقی برای کاستن از سرایت بیشتر بنیادگرایی اسلامی نداشت. مایکل شوئر، با امضای "بی نام"، در imperial hubris، این شرایط را به دقت تشریح می کند:
                  "ایالات متحده ی آمریکا، بریتانیا، و نیروهای ائتلاف، در حالی که با خیزش رو به رشد اسلامگرایان در این دو کشور می جنگند، برای حکومت بر عراق و افغانستان پس از جنگ می کوشند، چیزی که به زعم رهبران ما پیروزی است. سیاست ایالات متحده و نیروهای این کشور با این شیوه ی عمل و لشکرکشی سنتی، بیشتر رادیکالتر شدن جهان اسلام را سبب شده اند، همان کاری که اسامه بن لادن در اوایل دهه ی 1990 سودای آن را داشت، اما نتوانست بدان جامه ی عمل بپوشاند. در نتیجه، فکر می کنم منصفانه است بگوییم که ایالات متحده ی آمریکا همچنان تنها متحد ضروری محمد اسامه بن لادن است."
                  باید ماند و دید که آیا افغانستان می تواند بقایای طالبان را بروبد، و چندین دهه فرایند اسلامی شدن را بازدارد، نیروهای زیرزمینی راست اسلامی را از هم بپاشد و دولتی با ثبات و سکولار پدید آورد یا در این راه ناکام می ماند. باز، باید ماند و دید که آیا در عراق نیز دولتی سکولار بر می آید، این کشور می تواند نیروهای وابسته به القاعده را که آنجا گرد آمده اند، در هم کوبد، احزاب بنیادگرای شیعه چون مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق و حزب الدعوة را که در عراق پس از جنگ قدرت گرفته اند، سرکوب کند و رژیم ایران را از تلاش برای اعمال نفوذ در خاک همسایه ی عربیشان باز دارد. اینها همچنان پرسش هایی بی پاسخ اند. احتمال اینکه افغانستان در آینده یی نه چندان دور به کام اسلامگرایان متعصب و افراطی باز لغزد و سرانجام عراق نیز حکومتی دینی، اندکی کمتر ستیزه گر از ایران باشد، 50- 50 است. و از همین رو، به نظر می رسد که رهبری مذهبی در تهران نیز به حاکمیت یکدست در جمهوری اسلامی ایران چنگ انداخته است. در پاکستان، پرویز مشرف ـــ که پیشتر با نفوذ اسلامگرایان کراچی مدارا می کرد ـــ هر لحظه ممکن است گرفتار کودتای اسلامی شود؛ کودتایی از درون ارتش یا سازمان امنیت این کشور که با اخوان المسلمین و دیگر احزاب ستیزه جو و گروههای اسلامی طیف راست اسلامی مرتبط است. خیزش اسلامگرایی، اندونزی و بنگلادش را نیز تهدید می کند، بیش از یک دهه است که ترکیه نیز در سراشیب اسلامگرایی گام برمی دارد و سوریه و لبنان و اردن و فلسطین سخت زیر فشار اخوان المسلمین هستند. قلب جهان اسلام یعنی مصر و عربستان سعودی، برای ایجاد فضای باز سیاسی زیر فشار هستند و به باور مفسران و تحلیلگران، فضای باز سیاسی به روی کار آمدن جمهوری های اسلامی در این دو کشور می انجامد.
                  عراق تکان دهنده ترین شرایط را دارد. بوش پس از متهم کردن صدام حسین به همدستی با القاعده به این کشور تاخت. او پیرامون تجهیز القاعده و بن لادن به سلاحهای کشتار جمعی از سوی صدام هشدار می داد. ولی آنگونه که در سال 2003 آشکار شد، رژیم صدام هیچ پیوندی با القاعده و هیچ نقشه یی برای گسترش سلاحهای کشتار دسته جمعی نداشت. رژیم بغداد، هرچند حکومتی دیکتاتوری، رژیمی سکولار بود و رهبری حزب بعث در این کشور دشمن سازش ناپذیر اسلامگرایی، خواه طیف شیعیان و خواه سنیان اخوان المسلمین بود. ولی بوش، تعمدا و با هدف مشخص، اسلامگرایان عراق را برای به دست گرفتن قدرت برانگیخت. نیروهای آمریکایی و سازمان سیا، آیت الله یی را از لندن به نجف بازگرداندند و اتحادی پراگماتیک میان او و آیت الله علی سیستانی، روحانی ایرانی قدرت ساز در عراق پس از جنگ برقرار کردند. ایالات متحده با عبدالعزیز حکیم، روحانی رادیکال عراقی، همکاری کرد. حکیم فرماندهی سپاه 20 هزار نفری بدر را که از سوی ایران تجهیز و آموزش داده می شد، بر عهده داشت. ایالات متحده گروه تروریستی حزب الدعوة را نیز برانگیخت. گروهی که پیشینه ی 40 سال بمب گذاری، ترور، و حملات خشونت آمیز از جمله حمله به سفارت ایالات متحده در کویت را در اوایل دهه ی 1980، در کارنامه دارد. در جبهه ی سنیان، در مرکز عراق اصلی ترین حزبی که پس از جنگ سال 2003 پدید شد، حزب اسلامی عراق یعنی شاخه ی رسمی اخوان المسلمین در عراق بود. دولت بوش، زنجیری از رخدادها را پدید آورده که می رود تا به بروز بحرانی در کشورهای منطقه، از نوع بحران الجزایر در دهه ی 1992، بیانجامد. حتی کشور کوچکی چون کویت که در آن، اخوان المسلمین قدرت و نفوذ فراوانی دارد و نیز بحرین، با خاندان سلطنتی کوچک حاکم و جمعیت اکثریت شیعه ی آن، در معرض انقلاب اسلامی یا پیروزی انتخاباتی اسلامگرایان یا هر دوی اینها هستند.
                  "رائول مارک گرچ"، افسر پیشین سیا با تجربه ی کار در عراق و خاورمیانه، و پژوهشگر موسسه ی امریکن انترپرایز، و از نومحافظه کاران سرسخت حامی اشغال افغانستان و عراق است. او بمدت سه سال پس از 2002، در جلسه ی عمومی موسسه ی امریکن انترپرایز همراه پرل، لدین و نومحافظه کاران دیگر ظاهر می شد و همزمان در "وویکلی استاندارد" و بسیاری از روزنامه های راستگرایان، از جمله صفحه ی مقالات "وال استریت ژورنال" قلم میزد. در آغاز سال 2005، گرچ ناگهان دست از تظاهر به مخالفت با اسلامگرایان برداشت و بر کوس تشویق بنیادگرایی سنی و شیعه در سرتاسر خاورمیانه از سوی ایالات متحده کوبید.
                  گرچ هنگام سخنرانی در موسسه ی امریکن انترپرایز در ژانویه 2005، از انتشار کتاب تازه اش با نام "پارادوکس اسلامی: روحانیت شیعه، بنیادگرایی سنی و چشم انداز دموکراسی اعراب" خبر داد. گرچ در این کتاب اعلام کرد که آینده ی خاورمیانه پیوند تنگاتنگی با راستگرایی اسلامی دارد و ایالات متحده باید خوشامد گوی آن باشد. هرچند بسیاری از آمریکاییان به امید میانه روها، و مسلمانان سکولار و اکثریت خاموش در خاورمیانه هستند، گرچ با بیان اینکه "‘مسلمانان میانه رو’ کلید دستیابی به خاورمیانه یی کمتر تهدید کننده نیست." می گوید:
                  "بیشتر آمریکاییان لیبرال و نومحافظه کار سخت با این نظر مخالف اند که روحانیت اسلام و بنیادگرایان غیر روحانی و ستیزگر که اغلب اگر نه ناخرسند از ایالات متحده و اسرائیل و جنبش های پیشرو مانند جنبش زنان که از آن بیزارند، اساسی ترین گروهی هستند که می توانند مسلمانان خاورمیانه را از خصومت و ستیز با غرب دیرینه برهانند. اینان، و نه مسلمانان لیبرال و سکولاریست تحسین شده، که گاه از سوی دولت آمریکا تحسین و گاه رانده می شوند ارزشمندترین متحدان دموکراتیک بالقوه ی ایالات متحده هستند. "
                  گرچ خمینی را با مبارک مقایسه کرده، می گوید:
                  "خمینی ایده ی جمهوری اسلامی را در 1358 به رفراندم گذاشت. انتخابات معمول و ایجاد فضای رقابت بلحاظ اخلاقی برای مشروعیت رژیم ضروری است. چیزی که دیکتاتوری حسنی مبارک فاقد آن بود. ...احساسات ضد آمریکایی محور مشترک همه ی دولت های عربی با نظام دیکتاتوری "آمریکا گرا" است. با این قیاس آشکار است که ایران کشوری عمیقا هوادار آمریکا است."
                  و پس از اقرار به پیوندهای روشنفکری مستقیم میان اخوان المسلمین حسن البناء و القاعده ی اسامه بن لادن، گرچ بگونه یی شگفت انگیز نتیجه می گیرد که دیکتاتوری اخوان المسلمین در مصر از رژیم مبارک بهتر خواهد بود:
                  "احتمالا مصر کشور عربی است که بهترین شانس را برای پیوند بنیادگرایی با دموکراسی دارد. بی گمان ممکن است که بنیادگرایان، اگر در مصر قدرت را بدست گیرند، برای پایان دادن به نمایندگی دولت بکوشند. آیین دموکراتیک هرچند در مصر بیش از آن است که غربیان می پندارند، آنچنان که در ذهنیت شیعیان ایران یا فتاوی آیت العظمی سیستانی رسوخ کرده، عمق نیافته است. ولی ایالات متحده بهتر است از چنین آلترناتیوی بگسلد تا از یک دیکتاتوری سکولار."
                  شصت سال پیش، آنگاه که ایالات متحده ادیسه ی خاورمیانه یی خویش را آغازید، بانگ هایی به هواداری از اسلام محافظه کار و گروههای بنیادگرای اولیه ی در پیوند با راستگرایی اسلامی نوپا برخاست تا به یاری آن با چپ سکولار، ناصر، کمونیست ها و سوسیالیست های عرب بستیزند. اکنون، پس از شش دهه، دولت بوش استراتژیی را در خاورمیانه پی می گیرد که حسابگرانه در خدمت راستگرایی اسلامی می نماید. ایالات متحده برای جبران شکست سیاستش در عراق، بنیادگرایی شیعه ی این کشور را متحد خویش می داند و یکی از نظریه پردازان برجسته ی این مبارزه، آشکارا ایالات متحده را به همداستانی با آیت الله ها و اخوان المسلمین می خواند.
                  باری، بازی شیطانی همچنان ادامه دارد...

                  Comment


                  • همه چيز در عمليات بيت حانون، آشنا، و مشابه آن بارها تکرارشده بود:نام عمليات: ,ابر پائيز,؛هدف نظامی: شهروندان غير نظامی بويژه کودکان و زنان؛اوج عمليات: کشتاری در يک محله مسکونی و ساختمانی که ساکنان آن، از جمله تعداد زيادی کودک، در خواب فرو رفته بودند؛ هدف سياسی:؟

                    از "ابر"های دولت اسرائيل برای سر مردم فلسطين هميشه خون می بارد. در کشتار 8 نوامبر 20 تن جان باختند، در آخرين خبرها گفته شد 9 تن کودک و 6 تن زن بودند. زخمی ها 50 تن اعلام شدند که در حاليکه پيژاما و لباس خواب بر تن داشتند، به بيمارستان انتقال داده شدند. تعدادی از قربانيان و زخمی ها هنگامی که به قربانی ها و زخمی های قبلی کمک می کردند مجددا هدف حمله قرار گرفته بودند. تعدادی از اجساد تکه پاره شده و بی سر بودند.

                    به نوشته اريکا سيلورمن روزنامه نگار مستقل ساکن اورشليم، عمليات بيت حانون که از چهارشنبه گذشته آغاز شد، بزرگترين عمليات ارتش اسرائيل از هنگام تهاجم جديد ارتش اسرائيل به غزه از 25 ژوئن امسال تاکنون بود. سيلور من نوشته است تانک های اسرائيلی بعد از اين که يک هفته مردم شهر را بدون غذا، آب و برق تحت محاصره نظامی گرفته بودند، سرانجام روز پنج شنبه از شهر عقب نشنينی کردند.

                    تا هنگامی که سيلورمن مقاله را می نوشت در عمليات "ابر پائيز" که حتی اکونوميست هفته نامه انگليسی طرفدار دولت اسرائيل , کريه, خواند، حداقل 32 غيرنظامي، 4 زن، 11 کودک و دو کادر پزشکی کشته و بيش از 100 زن و 57 کودک زخمی شده بودند.

                    حالا ديگر ترديدی نيست، اگر چه بطور رسمی ابراز نمی شود، اسرائيل هدفمندانه و از روی نقشه قبلی کودکان، زنان و شهروندان غير نظامی را در بازار، کنار دريا، نيمه شبی در خواب در ساختمانی در يک محله مسکونی هدف قرار ميدهد. بطوريکه مقامات دولت اسرائيل در موضع گيری رسمی ،ديگر نمی توانند فقط به حربه قديمی يعنی , پناه گرفتن مردان مسلح پشت غيرنظاميان, متوسل شوند و مجبور شده اند در حالتی تدافعی از ,مشکل تکنيکی, به عنوان بهانه استفاده کنند. اما حتی اکونوميست هم نوشت اگر ,مشکل تکنيکی, هم فلسطينی ها را متقاعد کند!، حمله توپخانه به يک محله پرجمعيت مسکونی متقاعد کننده نيست. اساسا ارتش اسرائيل در غزه و نوار غربی به قول جاناتان استيل تحليل گر مطلع و قابل اعتماد انگليسي، ,مثل ژاندارمری است نه يک نيروی رزمی, غزه و نوار غربی مثل لبنان نيست که ارتش اسرائيل در آنجا به جنگ رفته باشد.

                    ,ژاندارم, های اسرائيلی در غزه و حتی بيش از غزه در ساحل غربي، هرجا که دلشان بخواهد می روند، هرکس را که دلشان بخواهد می کشند، هرخانه ای که را مايل باشند ويران می کنند و تمام قدرت دولت و دادگاه و احزاب حاکم هم پشتيبان آن ها هستند و طرف مقابل حتی اجازه ندارد يک قبضه تفنگ يا حتی چاقو وارد کند چه رسد به موشک های دور زن. اينجا همه چيزها دربست در اختيار ژاندارم هاست و داستان رادارها و اشکال فنی که در لبنان هم به کار برده شده بود، به خودی خود مضحک است. در اينجا کشتار شهروندان غيرنظامی و کودکان و زنان، فقط ,عمليات ايذايی, ارتش اسرائيل محسوب ميشود. عمليات ايذايی به مردم و حتی احزاب سياسی " کمک ميکند" تا خود را با سياست های دولت اسرائيل انطباق بدهند و بفهمند کدام منطقه بايد تخليه شود، از کدام زمين بايد عقب نشينی کنند، کدام زمين را بکارند و از کدام صرفنظر کنند، به کدام حزب رای دهند، و کدام دارو دسته فلسطينی را به رهبری بپذيرند، کی به جنگ هم بروند و کی با هم آشتی کنند و قس عليهذا.

                    افسانه ای که فرو ميريزد
                    تلويزيون های غرب بعد از قتل عام بيت حانون، جوانی حول و حوش 20 سال را نشان ميدادند که بی تابی ميکرد و می گفت چهار برادرم را بدون سر پيدا کردم، بعد پسر عمويم، بعد...

                    توصيف خبرنگار گاردين از عمليات قتل عام بيت حانون نشان ميدهد چرا اجساد قطعه قطعه شده اند، خلاصه گزارش او چنين است:
                    حمله نزديک ساعت 6 صبح آغاز شد. در اولين خانه ای که مورد اصابت قرار گرفت عده ای کشته و زخمی شدند. زخمی ها يی که به بيمارستان منتقل شدند لباس خواب بر تن داشتند. ساکنان ساختمان سعی کردند در خانه مجاور پناه بگيرند و عده ای به بيرون آوردن کشته ها از زير آوار و کمک رسانی به زخمی ها مشغول بودند که آتشبار بعدی سررسيد و بعد تنها در فاصله 15 دقيقه، چهار يا پنج بار ديگر حمله ديگر صورت گرفت.
                    يک مرد 55 ساله که در خانه اول مجروح شده است ميگويد خواب بود که اولين شليک آغاز شد.,بعضی ها کشته و زخمی شدند. ما از پله ها پائين رفتيم و داشتيم کشته ها را از زير آوار بيرون ميکشيديم که حمله دوم انجام گرفت.آنوقت حملات بعدی که باعث شد اجساد تکه پاره شوند. بيشتر ساکنين اين خانه زن و بچه بودند. خدا ميداند چرا آن ها اين خانه را هدف گرفتند.,

                    به اين سوال مرد رنجديده، جوان 21 ساله ای که شراپنل به پشت او اصابت کرده و در بيمارستان روی شکم قرار داده شده بود، حين گفتگو با گاردين چنين جواب : ,من در خانه خوابيده بودم. حمله شروع شد و من از خانه بيرون آمدم. تمام همسايگانم فرياد می زدند و کمک ميخواستند. در حاليکه مردم جمع می شدند، حمله مجددا آغاز شد. پدرم که در کوچه ايستاده بود کشته شد. چرا آن ها اين کار را می کنند؟ چون آن ها ميخواهند خانه های ما را خراب کرده و ما را به زور وادار به تبعيد کنند.,

                    پاسخی را که اين جوان زخمی در تجربه عملی و روزمره زندگی خود به آن رسيده است، ايليان پاپه نويسنده شهير اسرائيلی در کتابی که اخيرا تحت عنوان , پاکسازی قومی, منتشرنموده توصيف کرده است.

                    مقامات اسرائيلی در مورد تاريخ منازعات اسرائيل و فلسطين، برپايه پاره ای از رويدادهای سال 1948، افسانه ای را پرداخته اند که هم در نوشته های تاريخی و هم در مجادلات سياسی روزمره مداوما آن را تکرار ميکنند. مضمون افسانه اين است: در سال 1948 سازمان ملل سرزمين مورد مرافعه را بين دو دولت يهودی و عربی تقسيم کرد. يهودی ها پذيرفتند. عرب ها نپذيرفتند و به جنگ دولت نوپای اسرائيل رفتند. اسرائيل با مصايب ناشی از چالش اعراب جنگيد و پيروز شد و در جريان اين جنگ بود که بيشتر اعراب از سرزمين هايی که متعلق به اسرائيل بود، پا به فرار گذاشتند، يا داوطلبانه آن را ترک کردند.

                    البته مهم ترين بخش تاريخ منازعه از اين افسانه حذف شده است:پاکسازی قومی. اين بخش حذف شده است که موضوع کتاب ايليان پاپه است. پاپه در اين کتاب با ذکر جزييات وقايع نشان ميدهد که از آغاز يک نقشه پاکسازی قومی درمقياس توده ای برنامه ريزی شد که منجر به آوارگی نزديک يک ميليون فلسطينی گرديد. :,در 10 مارس 1948، 11 مرد در,,خانه قرمز,,، مقر,,هاگانا,,، ارتش ماقبل دولتی اسرائيل در تل آويو گرد آمدند تا جزئيات نهايی ,,نقشه دالت Plan Dalet,,را به تعيين کنند. بعد از ظهر آن روز دستور بيرون کردن فلسطينی ها به واحد های نظامی داده شد. رهبری اين گروه مردان سياسی و نظامی را، بن گوريون برعهده داشت. پاکسازی توده ای اثر جانبی اين نقشه نبود، محور اساسی آن بود.,[ از کتاب پاپه به نقل ازاکونوميست.9 نوامبر] . پاپه و ديگران قبلا نشان داده اند برای اجرای اين نقشه بود که کشتارهای وحشيانه و از جمله قتل عام در دهکده ها صورت گرفت.

                    Comment


                    • اصلاح طلبان، نبايد منتظر اجازه کسی معطل بمانند.
                      بايد شبکه ماهواره را راه اندازی کنند. اين يگانه راه حل است
                      مصاحبه مصطفی تاج زاده
                      مردم در کوچه و خيابان
                      دولت را نقد می کنند
                      هيچ ابزار رسانه ای دراختيار منتقدان دولت نيست!
                      دولت هر روز يک "گاف" جديد روی دست مردم می گذارد

                      با رساندن توقعات خود به حداقل ها، بايد کوشيد جلوی يکدست شدن بيشتر حاکميت را گرفت. جامعه امروز نتيجه يکدست شدن حاکميت را با چشم خود می بيند. آنها که با آزادی ها مخالفت می کنند از مردم و آرمان امام فاصله گرفته*اند و در خط براندازی حرکت می*کنند. جامعه را نمی*شود با اختناق اداره کرد. اختناق و انفعال دير يا زود به يک انفجار ختم می*شود. اگر کنترل امنيتی دانشگاه ها نتيجه بخش بود، نبايد انقلاب می شد.






                      سايت آفتاب متن مصاحبه مشروح مصطفی تاج زاده عضو ارشد جبهه مشارکت و معاون سياسی اولين وزير کشور دولت خاتمی با صوفی جلال وندی را منتشر کرده است. با توجه به دشواری های خواندن متون طولانی و بلند از طريق اينترنت، اين مصاحبه را چنان که به اساسی ترين مطالب روز و مطرح در آن لطمه ای وارد نيآيد خلاصه کرده ايم که می خوانيد:



                      تاج زاده: در سطح کلان، ما يک رقابت جدی داريم بين اصلاح*طلبان و اقتدارگرايان و محافظه*کاران و در سطح جزئی*تر در اين دوره شاهد اختلاف جدی محافظه*کاران و اقتدارگرايان با هم هستيم که معلوم نيست بتوانند ليست مشترکی را در انتخابات ارائه کنند.

                      از سوی ديگر اصلاح*طلبان پذيرفته*اند که به دليل شرايط ويژه کشور و يکدست بودن حکومت که آن را به سود کشور ارزيابی نمی*کنند، همه تلاش کنند با توقعات حداقلی يک ائتلاف حداکثری را شکل دهند و اميدوار هستيم که اين ائتلاف شکل گيرد و فهرست واحدی را اصلاح*طلبان بتوانند ارائه کنند.
                      البته همانطور که گفتم اختلاف نسبتا جدی را بين محافظه*کاران و اقتدارگرايان شاهد هستيم. ولی آنچه دغدغه اصلی ماست بيش از اين اختلاف اين است که با وجود يکدست شدن حکومت انتخابات آزاد و سالم برگزار شود.

                      اگر قرار باشد ما وارد بازی*ای بشويم که از ابتدا داور و کمک داور تصميم خودشان را گرفتند، دو تا از بازيکنان ما کارت قرمز گرفته باشند و از بازی خارج شده باشند و همه زمين و زمان بخواهد به سود يک جناح عمل کند. طبعا وارد آن بازی نمی*شويم مانند مجلس هفتم.
                      نزديک شدن اصلاح*طلبان به آقای هاشمی هم در چارچوب همين تئوری ائتلافی صورت می*گيرد. اصولا در جامعه متکثر اصل در انتخابات بر ائتلاف است.

                      خوشبختانه با اختلافی که در ميان محافظه*کاران و اقتدارگرايان ديده می*شود، کم*کم عموم جامعه به اين واقعيت توجه بيشتری می*کند که به هر حال اگر پيروزی در انتخابات را بخواهند بايد ائتلافی فهرست دهند و نامزد معرفی کنند.

                      از آنجا که ما اعلام کرديم که قصد ما پاسخگو کردن قدرت است و يکدست شدن حکومت را به سود کشور نمی*بينيم، هر نيرويی که با يکدست شدن حکومت مخالف باشد ما حاضر به همکاری با او هستيم و اگر برنامه*های حداقلی*مان همسو باشد، می*توانيم در انتخابات خاصی ائتلاف کنيم و به همين جهت هم حتی در بين محافظه*کاران و اقتدارگرايان، برخی جناح*ها را به برخی جناح*های ديگر ترجيح می*دهيم.

                      تلاش برای دو قطبی کردن قدرت به معنای فرصت فراهم کردن برای بهر*ه*مندی از حقوق همه شهروندان است.

                      - موضع اصلاح*طلبان درباره جدال طرفداران قاليباف و احمدی*نژاد چيست؟

                      تاج زاده: در مجموع اين مساله را خير می*بينم و به صلاح کشور و اثبات کننده اين مساله که با حذف يک جناح بزرگ کشور مثل اصلاح*طلبان اختلاف در جامعه ما برطرف نمی*شود. يک عده می*گفتند که با حذف اصلاح*طلبان می*توانند يک حکومت يکدست را مستقر کنند که ديگر بدون هيچ*گونه اختلافی می*توانند به خدمت*گزاری مردم بپردازند و کار*آمدی نظام هم بالا می*رود.
                      امروز جامعه را می*تواند در مورد هر دو ادعا قضاوت کند. يکسال است که حکومت يکدست شده، جامعه ببيند اولا اختلافات در درون محافظه*کاران و اقتدارگرايان از بين رفته يا اينکه روز به روز گسترش پيدا می*کند و ثانيا آيا کار*آمدی نظام افزايش پيدا کرده يا خير؟

                      يادتان هست که آقای خاتمی گفت هر 9 روز يکبار برای دولت من بحران می*ساختند.
                      امروز دولت نهم اين ادعا را نمی*تواند بکند چون هيچ*کسی ابزاری ندارد که بخواهد عليه دولت کارشکنی کند.

                      در واقع هر 9 روز يکبار دولت حداقل يک گاف می*دهد و يک بحران ايجاد می*کند و جامعه بايد انتخاب کند بين اينکه اگر اصلاح*طلبان پيروز شوند با اينکه هر 9 روز يکبار برايشان بحران ايجاد می*کنند، چقدر می*توانند به کشور خدمت کنند، ضريب امنيت عمومی و ملی را بالا ببرند، امکان توسعه اقتصادی فراهم کنند، امکان آزادی*ها و شکوفايی فرهنگی و هنری را افزايش دهند يا اينکه دولت يکدست شود و هر 9 روز يکبار حداقل يک گاف بدهد و جامعه اميدش را نسبت به آينده يا از دست بدهد يا احساس کند که چشم*انداز روشنی برابرش نيست.

                      يک نکته ديگر که لازم است توضيح دهم اين است که عده*ای می*گويند اصلاح*طلبان در دوره حکومت بد عمل کردند. اما توجه نمی*کنند که بالاخره ما در طول هشت سالی که آقای خاتمی دو دوره رئيس*جمهوری بودند در مجموع همه محوريت* ايشان را پذيرفته بودند و ذيل پرچم ايشان کار را دنبال می*کردند. در حالی که يکسال از دولت يکدست شده می*گذرد الان اختلاف آنها اوج گرفته و نشان دهنده اين است که اصلاح*طلبان در اين زمينه خيلی خويشتن دارانه*تر عمل کردند تا رقيبانشان که بعد از يکسال به اختلاف رسيدند.

                      منتها جنبه مثبت اختلاف اقتدارگراها برای جامعه اين است که بعيد می*دانم که اينها بتوانند در درون خودشان رسما تبليغ کنند که اين اختلافات به خاطر جنگ قدرت يا دعوای بين ارزش*ها و غرب*گرايی يا بی*دينی است. مجبور هستند بگويند دو تا سليقه در ما برای اداره کشور وجود دارد. يک سليقه که سمبل آن آقای قاليباف است و سليقه ديگر که سمبل آن آقای احمدی*نژاد است.

                      اصلاح*طلبان اختلاف ايجاد نکرده*اند در درون حکومت، اين اختلاف در بين نيروها وجود دارد و به ميزانی که فضا شفاف شود، اختلافات خودش را بيشتر نشان می*دهد که در انتخابات اين اختلافات به اوج خود می*رسد برای اينکه هر کسی که می*خواهد انتخاب شود و سبک، تيم و برنامه خودش را پيش ببرد.


                      - در بخش*های خبری صدا *و سيما اين طور القا می*شود که در ميان اصلاح*طلبان اختلافات بسياری وجود دارد. اما در مقابل اصولگرايان منسجم هستند،

                      تاج زاده: واقعيت اين است که کابوس دوم خرداد و آقای خاتمی اقتدارگرايان را هنوز رها نکرده و احساس می*کنند که اگر اصلاح*طلبان به صورت متحد در صحنه حاضر شوند با اينکه رسانه* ندارند، با اينکه صداوسيما عليه آنهاست، با اينکه تمام نهادهای دولتی و عمومی و حکومتی در اختيار اقتدارگرايان است، با وجود اين، احتمال پيروزی اصلاح*طلبان خيلی جدی است. شما امروز نگاه کنيد بزرگان اصولگرا می*گويند اگر ما با هم ائتلاف نکنيم ممکن است فهرست اصلاح*طلبان ببرد. يعنی خودشان اعتراف می*کنند که بزرگترين رقيب*شان اصلاح*طلبان هستند و فقط هم در برابر آنها با حفظ اتحاد بين*خودشان می*توانند پيروز شوند.

                      آنها تلاش می*کنند بين فهرست آقای احمدی*نژاد و آقای قاليباف اشتراک نظر ايجاد کنند با اين استدلال که اگر ما اين کار را نکنيم اصلاح*طلبان انتخابات را می*برند. بنابراين ضمن اينکه کار صداوسيما غيراخلاقی است. اما به نظر من بيانگر اين است که اصلاحات چه جايگاهی را در فکر و ذهن اقتدارگراها به خودش اختصاص داده است. به هر حال به آقای ضرغامی توصيه می*کنم از سرنوشت آقای لاريجانی عبرت بگيرد و خود را بين مردم بدنام نکند. مردم انقلاب کردند برای اينکه اين نوع آزادی*ها را به دست بياورند و به ميزانی که کسانی با اين آزادی*ها مقابله کنند، از اهداف انقلاب دور شده*اند. هر نامی که روی آن بگذارند، و به همان ميزان از مردم و آرمان امام فاصله گرفته*اند و البته به نظر من در مجموع در خط براندازی حرکت می*کنند. چون اين جامعه را نمی*شود در ميان مدت غير **آزاد و با اختناق اداره کرد.

                      - اصلاح*طلبان با مشکلات رسانه*ای روبه*رو هستند و در واقع در يک رقابت نابرابر حاضر می*شوند. تاج زاده: به نظر من تنها راه حل اين مشکل ايجاد رسانه* جديد است. با اين وضعيت و با ترکيب اين هيات نظارت بر مطبوعات و اين دولت به ما اجازه انتشار روزنامه نمی*دهند. بنابراين ما دير يا زود بايد شبکه ماهواره*ای خودمان را تاسيس کنيم و مسئوليتش را هم بپذيريم و کارمان را انجام دهيم. تاکنون هم به دليل مشکلات مالی و تدارکاتی نتوانستيم اين کار را بکنيم. به محض اينکه مشکلاتمان برطرف شود اين کار را انجام خواهيم داد و منتظر اجازه کسی نخواهيم شد. اين تنها راه حل اين مشکل است. اگر ما شبکه ماهواره*ای داشته باشيم. محافظه*کاران حاضر می*شوند به ما مجوز روزنامه بدهند، آزاد حرف*هايمان را بزنيم به شرطی که شبکه ماهواره*ای*مان را تعطيل کنيم.
                      البته، در جامعه ما برای نقد وضع موجود نياز به رسانه* نداريم. برای اينکه اين*قدر مشکلات گسترده و عمومی است که به راحتی می*شود فضای نقد را در جامعه دامن زد. ولی اگر کسی به قدرت برسد بدون رسانه نمی*تواند کارش را ادامه دهد.




                      Comment


                      • بنابراين ما با وجود اينکه از اين نظر در مضيقه هستيم و با اينکه هنوز به طور جدی نقد دولت را آغاز نکرديم، اما در جامعه به صورت جدی نقد دولت آغاز شده و فکر می*کنيم هم به دليل اختلاف*های درونی اقتدارگراها و هم ضعف عملکردی*شان و هم فشارهای داخلی و بين*المللی فضا به گونه*ای باشد که به هرحال ما امکان سياست*ورزی اصلاحی را تا حدود زيادی حفظ کنيم. درهر حال بايد به طور جدی به فکر رسانه* جديد باشيم. دولت آنقدر غير کارشناسانه عمل می*کند و در حل مشکلات جامعه از خودش ضعف* نشان می*دهد که در واقع اين نا اميدی از دولت و اينکه بتواند مشکلات کشور را حل کند روز به روز گسترش پيدا می*کند.

                        ما از اين جهت با مشکل جدی مواجه نيستيم. البته يک خطر جدی وجود دارد و آن اينکه نکند جامعه يک وقت به جايی برسد که احساس کند هيچ*کس در درون نظام قادر به حل مشکلات ايران نيست. به نظر من آن نقطه تلخی خواهد بود که خوشايند هيچ کدام از ما نيست.

                        رفع اين مشکل تا حدود زيادی بستگی دارد به دو عنصر که يکی بسيار استراتژيک و مهم است و آن اين است که حالا که حکومت يکدست شده فضا را در درون جامعه و همين طور در انتخابات آزاد باقی بگذارد و بتواند دموکراسی را گسترش دهد تا مردم با مشارکت کردن در مسائل، هم با مشکلات عينی*تر روبرو شوند و هم برای حل آن بيشتر تلاش* کنند و مسائل را از خود بدانند. همان روندی که اصلاح*طلبان در صدد پيمودن آن بودند. دوم اينکه حکومت يکدست تلاش کند که دست از برخوردهای باندی و جناحی و مهمتر از آن تصميمات و اقدام*های غير کارشناسی وغير علمی بردارد و به سمت اين برود که احساس کند بالاخره حکومت است و خود را باور کند که مسئول اداره کشور است. بايد مسائل، کشور را حل کنند. اينکه فقط در رسانه*ها طرح باشند و هر چند روز يکبار با يک حرف عجيب و غريب غير کارشناسی و غير علمی جز اينکه به مشکلات کشور بيفزايند و انتظارات را افزايش دهند و نا*اميدی را گسترش دهند، هيچ* نتيجه*ای نخواهد داد. ما هنوز کمر راست نکرديم از* آن جمله*ای که اول انقلاب گفته شد که آقا بياييد تهران و زمين برای همه* هست. 27 سال است که داريم تاوان آن را پس می*دهيم. بنابراين جملاتی از اين قبيل که دو فرزند کم است يا حريم 120 کيلومتری را برداريم برای تاسيس و ايجاد کارخانه*های توليدی در محدوده تهران و . . . اين*ها نشان می*دهد که دولت طرح*هايش فاقد کارشناسی است و از آن طرف هم فقط به صورت روزمره به مسائل توجه می*کند نه به صورت استراتژيک.

                        به هرحال بايد توجه کنيم سال بيست و هفتم انقلاب است و نسل جوان از ما می*پرسد کشورهايی که در دوران وقوع انقلاب اسلامی وضع*شان به نسبت ايران عقب*افتاده*تر بود ولی امروز از ايران جلو افتاده*اند. ما بايد برای اين نسل پاسخ خيلی روشن و قانع*کننده*ای داشته باشيم و اگر نتوانيم جامعه خوبی را در مقابل*شان ترسيم کنيم، خسارت*های بزرگی را بايد در آينده تحمل کنيم.

                        - پس از روی کار آمدن دولت نهم شاهد اعمال محدوديت*هايی در دانشگاه*ها هستيم. مانند انتصابی کردن روسای دانشگاه*ها، بازنشسته*کردن اجباری اساتيد، احضار دانشجويان به کميته*های انضباطی و سه ستاره کردن آنها، توقيف نشريات دانشجويی و همچنين قطع ارتباط اساتيد دگرانديش از جمله آقای حجاريان با دانشگاه. اين فضا به سمتی می*رود که عملا ارتباط اصلاح*طلبان با دانشگاه قطع می*شود. تاج زاده: ما در ايران بارها تجربه کرديم دانشگاه را با بگير و ببند، محدود کردن، اخراج اساتيد و . . . نمی*شود ساکت و آرام نگه داشت، می*توان در کوتاه مدت آرامش کرد اما اين انفعال دير يا زود به يک انفجار ختم می*شود. اصلاحات همه هنرش اين است که جلوی هرگونه انفجار را بگيرد و اجازه دهد که جامعه قابل پيش*بينی باشد و ثبات دائمی شود و کار پيش برود. اگر اين شيوه*ها يعنی ايجاد محدوديت در دانشگاه و جامعه جواب داده بود به نظر من اصلا انقلاب اسلامی رخ نمی*داد.

                        دانشگاه همواره يک بال اصلاحات بوده و در کنار رسانه*ها، مرکز علم و دانش و آگاهی و تلاش بوده است. هرچند تلاش زيادی صورت می*گيرد که دانشجويان را از اصلاح*طلبان دور کنند ولی بايد بدانند که با اين روش*ها نه آنها به دانشگاه نزديک می*شوند و نه دانشگاه به آنها. من خيلی دور نمی*بينم روزی که دوباره مطرح شود که چرا دانشجويان ما منفعل هستند و انواع گرايش*های فکری و اختلافی و انحرافی در دانشگاه رشد می*کند به دليل اينکه فضای دانشگاه غير سياسی می*شود.

                        در مورد حذف آقای حجاريان از شواری تخصصی علوم سياسی دانشگاه تربيت مدرس نيز بايد بگويم که اين ادامه پروژه سعيد عسگر است. در شورای شهر اول آقای حجاريان فيزيکی حذف شد اينجا علمی حذف می*شود. منتظرم ببينم آقای سعيد عسگر کی رئيس دانشگاه می*شود!

                        - انتخابات خبرگان و تحرکات گروهی تحت عنوان «نخبگان حوزه و دانشگاه» در انتخابات خبرگان و قرار ندادن نام آقای هاشمی در فهرست خود ؟

                        تاج زاده: در وهله اول تلاش اين افراد حذف آقای هاشمی است. چون می*دانند اگر ليست آنها هم به خبرگان برود، حتی اگر آقای هاشمی هم حذف شود بعيد می*دانم آقای مصباح رئيس مجلس خبرگان شود. آقای مشکينی خواهد شد. هدف اصلی حذف آقای هاشمی است به ويژه آنکه در انتخاب خبرگان اصلاح*طلبان تقريبا نامزد اختصاصی و سرشناس ندارند و هيچ*کدام حاضر نشدند ثبت نام کنند و به نوعی تلاش کردند که دوری بگزينند و وارد اين فضا نشوند.

                        در هر حال فضای کلی آقای مصباح و دوستانشان حذف آقای هاشمی است تا به اين ترتيب يک گام به متمرکزتر و يکدست*تر شدن حکومت نزديک بشوند.

                        Comment


                        • PARIS -- When Tocqueville discovered the apocalyptic spectacle of the working-class neighborhoods of Manchester on a visit to England, he was immediately struck by the paradox with which he was abruptly confronted. Although the Industrial Revolution had increased the ways in which money could be made and distributed around the world, it did so through a veritable exploitation of the poorest classes, who found themselves in ever-deepening poverty.

                          Industrial progress is meaningless without freedom of reward, choice, equity and justice. Economic prosperity is based on reward, choice, freedom and trust. Intolerance and bigoted collective decision making inevitably lead to disasters, famine, hunger and poverty. Marxism like todays 'extremism' stands opposed to all these basic human traits. The nations in the 20th century who adopted this system of trying to control minds paid a huge massive price. China is one nation that transformed from a wretched state of medievalism to a rising state of prosperity, although the distribution of income remains until today lopsided, but phenomenal increase in wealth of nation leaves a question in minds of curious that why and what propelled China to this path of great move forward.

                          It is basically connectivity to the world. Two clear models of economic prosperity have emerged, one a 'China/ Dubai Model' that encourages economic pluralism and ensures prosperity of its masses , careful cohabitation with counter ideologies and eschews cultural alienation in name of orthodoxy other is the old self-destruct model that believes in uninterrupted struggle against hegemony, incessant hostilities of belief named 'heavenly battles' being fought on this bastardly earth.

                          Today a progressive nation needs to be sensitively connected to the world; unity in diversity is the name of the game. All war charred nations where genocides are systematic are nations where dogma is strong and care of its populace a worthless second. When a nation state decides that heavenly rewards overtake earthly existence than rationality and logic is replaced by fanaticism. The inane voyage of disintegration and self-flagellation begins.

                          Gone are the days of Mao's 'The Great Leap Forward 'was the name given to the Second Five Year Plan which was scheduled to run from 1958-1963. The Great Leap Forward is now widely seen, both within China and outside, as a major economic disaster, being more of a Great Leap Backward that would affect China in the years to come. As inflated statistics reached planning authorities, orders were given to divert human resources into industry rather than agriculture. According to various sources, the death toll due to famine was most likely 20 to 40 million. The three years between 1959 and 1962 were known as the "Three Bitter Years" and the Three Years of Natural Disasters.

                          Than came the 'Great Proletarian Cultural Revolution.' It was launched by Communist Party of China Chairman Mao Zedong on May 16, 1966 to regain control of the party after the disasters of the Great Leap Forward led to a significant loss of his power to rivals such as Liu Shaoqi and Deng Xiaoping. After the death of Mao and the start of Chinese economic reform under Deng Xiaoping, the tendency within the Chinese government was to see the Great Leap Forward as a major economic disaster and to attribute it to the cult of personality under Mao Zedong, and to regard it as one of the serious errors he made after the founding of the People's Republic of China.

                          China today is long on performance and productivity and short on slogans. Trade first politics later is the clarion call of the day. China has won today plaudits of the whole globe by achieving the respect and superiority that it deserved. Ideology bickering is on the backstage and pragmatism on the front.

                          By coalescing North Korea back to the table and respecting the views of its largest trading partners China has now firmly reiterated that protection of its 1 trillion $ plus ballooning global exchange reserves demands a different accommodative approach. The 'principal businessman' of the world cannot afford to see the world in flames neither does it want its greatest trading partner to economically go bust. It is exports to US that make Chinese flourish their political interests in long run cannot undermine this system. It is global trade on which Chinese new found prosperity depends. They can wreck the global economy by withdrawing their deposits from the US treasury bills but tails pining of the global economy will kill their exports. Show me one businessman that kills its own best customer. Power of trade is the new reality of the global politics. Davos is more important than Berlin or Paris.

                          What triggered the onset of Chinese economy into a new stratosphere from 1975 to 2005? The answer is simple, China ditched the 'Socialist Marxist' model of economy and joined the comity of nations that promote productivity and incentive. Chinese paramount leader Deng Xiaoping on June 30, 1984 declared:

                          "What is socialism and what is Marxism? We were not quite clear about this in the past. Marxism attaches utmost importance to developing the productive forces. Socialism means eliminating poverty. Pauperism is not socialism, still less communism."

                          The result was a China GDP graph took off like a hockey stick. In 1952, gross industrial output of China was estimated at 34,900 million yuan in current prices. That works out to almost 3% world share then and 1.5 times that of the output of Japan or India then.

                          Current GDP per capita grew a paltry 17% in the Sixties, rising to 70% in the Seventies, and China surged ahead of India registering a remarkable growth of 63% in the turbulent Eighties and finally reaching a peak growth of 175% in the Nineties.

                          In a full turn of events in less than 25 years the pauper state of yester years is one of the greatest stabiliser of the global economy not lagging far behind Japan. The risk now lies in the fact that America depends on China to help finance its budget and current-account deficits. China 's purchases of American Treasury bonds, along with purchases by Japan, have helped to hold down yields and hence American mortgage rates.

                          Today if China's economy slows sharply, commodity prices will fall everywhere, especially hurting producers in countries such as Russia, Brazil and Australia, which have gained so handsomely from China's boom. China has helped create a new wealth in commodity rich countries.China huge foreign exchange reserves have helped in lowering the global interest rates. Foreign investors like china have been extraordinarily willing to put their money into the U.S. But let's suppose, just for the sake of argument that a recession here makes other countries look like a better bet.

                          Then foreign investors pull out their money, pushing interest rates way up and the dollar way down. The higher rates slow the economy, and the lower dollar makes imports more expensive, triggering higher inflation. Stagflation ensues and what's worse, Bernanke and the Fed will be forced to keep interest rates high to fight inflation.

                          To most U.S. consumers, of course, this is a blessing. Made-in-China products have helped keep inflation at bay in the U.S. And China's rise as a manufacturing power has cemented its relationship with the rest of the world. Chinese export global price stability. "China's prices are becoming global prices." Chinese exports have rocketed by 20% so far this year, while its economy is expanding by nearly 9%. In China itself, overproduction has helped push industrial prices down by 8% over the past five years and retail prices by 10%.

                          However the present generation is reaping the fruit of Nixon's political pragmatism, strategic realignment and formulation of a new China policy. Those were the key events between 1970 to 75 that laid the foundation of the emergence of a great new economic power in the world today!!

                          In December 2005, China's National Bureau of Statistics revised its 2004 nominal GDP upwards by 16.8% or Rmb2,336.3 billion (US$281.9 billion), making China the 6th largest economy in the world. (overtaking Italy, with a GDP of almost $2 trillion USD.) At the start of 2006, the PRC officially announced itself as the 4th largest economy, measured by USD-exchange rate overtaking France and the United Kingdom. By 2009, China is predicted to overtake Germany as the third largest economy.

                          Today's multiple oasis of economic stability within the global economy are the result of forward looking inclusive foresight that had very modest beginning but significant impact on the ge nerations of today, many of us do not realise that...

                          October 5, 1970 In a Time magazine interview, President Nixon states, "If there is anything I want to do before I die, it is to go to China ."

                          October 25, 1970 President Nixon asks Pakistani President Yahya Khan to pass on a secret proposal to China : the U.S. wants to conduct high-level talks in Beijing , and promises it won't enter into any anti-China alliance with the U.S.S.R ..

                          November 10, 1970 Yahya Khan passes on Nixon's proposal to Chou En-lai. After conferring with Mao Tse-tung, Chou tells Yahya Khan: "We welcome the proposal from Washington for face-to-face discussions.We would be glad to receive a high-level person for this purpose, to discuss the withdrawal of American forces from Taiwan ." A few weeks later Yahya Khan tells his foreign secretary Sultan Muhammed Khan of Chou's reply, and hands off planning to Sultan Khan.

                          April 6, 1971 The U.S. Ping-Pong team, in Japan for the 31st World Table Tennis Championship, receives a surprise invitation from their Chinese colleagues for an all-expense paid visit to the P.R.C.. Time magazine calls the overture "the ping heard round the world."

                          Comment


                          • April 30, 1971 Life magazine publishes a December 18, 1970 interview with Mao Tse-tung, in which the Chairman welcomes Nixon to come to China for talks, "either as a tourist or as President."

                            July 9, 1971 Feigning illness during a trip to Pakistan for talks with President Yahya Khan, Henry Kissinger takes a secret 4 a.m. flight to China .

                            February 21-27, 1972 President and Mrs. Nixon arrive in Beijing for a eight-day visit filled with official meetings, sightseeing and cultural events. On the first day, Nixon and Kissinger meet with Chou En-lai and Mao Tse-tung. That evening, the entire presidential party attends an official welcome banquet hosted by Chou En-lai in the Great Hall of the People.

                            February 27, 1972 Shanghai Communiqué, issued jointly by U.S. and China , pledges both countries to work for "normalization" of relations. In it, the U.S. acknowledges that there is only one China and that Taiwan is part of China , and agrees to withdraw its military forces from the island.

                            January 27, 1973 Peace Accords signed in Paris , calling for cease-fire in Vietnam War.

                            February 22, 1973 Following Kissinger's five-day visit to Beijing , the U.S. and China announce their agreement to establish "liaison offices" in each other's capitals.

                            April 10, 1974 In a major address to the U.N. General Assembly, Chinese Vice Premier Deng Xiaoping outlines a new, more moderate Chinese foreign policy.

                            Rest is all history!

                            Comment


                            • مصاحبه با "ريچارد هاس"
                              طرف مذاکره احمدی نژاد درامريکا
                              اعلام پايان دوران بوش
                              يک خوش خيالی شتابزده است
                              برگردان فارسی از اشپيگل- آزاده تهراني

                              احمدی نژاد فردی جدی برای مذاکرات نيست، ملاقات با او نيز به معنای
                              پذيرش نظرات او نيست، گرچه بايد پذيرفت که او رئيس جمهور ايران است.

                              دمکرات های امريکا با خروج از عراق موافق نيستند و بوش هنوز 800 روز ديگر در اختيار دارد و می تواند دست به ابتکاراتی بزند. بحران های احتمالی می تواند برای او شرايطی جهت يک اقدام دراماتيک فراهم کند. قاطعانه به ايران و کره بايد تفهميم کنيم که در صورت شکست سياست مذاکره، ما مقصر اصلی نيستيم. درخاورميانه نيز کشاکش بين شيعه ها و سنی ها به اوج خواهد رسيد و زبانه آن به عربستان، لبنان و بحرين هم کشيده خواهد شد.




                              هفته نامه اشپيگل در آخرين شماره خود که يکشنبه گذشته منتشرشد، مصاحبه ای را منتشر ساخته با ريچارد هاس مسئول سابق برنامه ريزی وزارت امور خارجه امريکا و مشاور کنونی روابط خارجی اين کشور. ريچارد تاس در سفر اخير احمدی نژاد به امريکا با وی ديدار و گفتگو کرده است، که تاکنون درباره اين ملاقات نه مطبوعات ايران و نه مطبوعات امريکا اشاره ای نکرده بودند. برگردان فارسی خلاصه شده اين مصاحبه را می خوانيد:



                              - انتخابات اخير هشدار به بوش برای بيرون بردن نيروهای نظامی از عراق بود؟

                              هاس: خواه ناخواه نتيجه انتخابات اخيرا بازتاب وضعيت ناخوش آيند عراق بود؛ اما مهر و نشانی از آلترناتيو مشخصی را باخود همراه نداشت. حتی اکثر نمايندگان دمکرات در سنا هم خواهان بازگشت سريع نيروهای نظامی نيستند. سياست خارجی جديد بايد خود را با امکانات جديد همآهنگ کند. نيروهای نظامی امريکا درعراق احتمالا محدود تر می شوند و تغييراتی در آرايش آنها صورت خواهد گرفت و احتمالا هم نيروی زيادتری روی روابط ديپلماتيک در ارتباط با عراق وحتی همسايگان آن، از جمله ايران وسوريه گذاشته خواهد شد.

                              - اين به معنای پايان دوران بوش است؟

                              هاس: اين کاملا درست است که جنگ در عراق دشوار تر و پرخرج تر از آن چيزی شد که امريکائی ها فکر می کردند؛ اما هنوز بسيار شتابزده و اشتباه است که از پايان دوران بوش صحبت شود. او هنوز 800 روز ديگر در اختيار دارد و می تواند دست به ابتکاراتی بزند، خصوصا در عرصه سياست خارجی. بحران های احتمالی می تواند برای او شرايطی جهت يک اقدام دراماتيک فراهم کند.

                              - 5 سال پيش بوش ايران، عراق و کره شمالی را محور شرارت اعلام کرد. امروز دقيقا اين سه کشور به کانون های بحران تبديل شده اند. چه بايد کرد؟

                              هاس: ما خود را دراين سه کانون بحران درگير ساخته ايم، اما از مخارج سرسام آور نظامی عراق ياد گرفتيم که تکيه بيش از حد روی نيروی نظامی تنها راه حل معقولانه و واقع بينانه مسائل نيست.

                              - به چه علت از ابزار ديپلماتيک تاکنون بخوبی بهره برداری نشده است؟

                              هاس: در ارتباط با کره و ايران من شخصا خواهان مذاکره مستقيم هستم که اساسا روی اهداف سياسی، اقتصادی و کمک های امنيتی استوار باشد، تا بتواند تغييراتی را در مناسبات هر دو کشور بوجود آورد. ما بايد به ديپلماسی اهميت بيشتری بدهيم. سياست منزوی سازی همانطور که تاريخ نشان داده، سياست واقع بينانه ای نيست.

                              - اما سياست امريکا بين تغيير رژيم و مذاکره در نوسان است.

                              هاس: سال ها روی تغيير رژيم که بعقيده من سياست درستی هم نبود پافشاری شد. امروز بيشتر روی ابزار ديپلماسی که هنوز بسيار ضعيف است تکيه می شود. من هنوز مطمئن نيستم که اين خط پيش برده خواهد شد، اما ما بايد اين راه را برويم. دست کم از اين لحاظ که سياست مقابل آن بسيار هولناک خواهد بود. ما بايد قاطعانه به اين دو کشور ثابت و تفهميم کنيم که در صورت شکست سياست مذاکره، ما مقصر اصلی نيستيم.

                              - شما چندی پيش احمدی نژاد را به نيويورک دعوت و با او ملاقات کرديد. آيا اسناد اين مذاکره منتشر خواهد شد؟

                              هاس: من دو ساعت با او صحبت کردم، اما او علاقه زيادی به مذاکرات جدی نشان نداد. تاکتيک او سئوال در برابر سئوال است. اگر با او در باره دمکراسی و حقوق بشر درايران صحبت کنيد، او بعد از 30 ثانيه از کمبود دمکراسی در امريکا صحبت می کند و ادعا می کند که جمهوری اسلامی دمکرات تر از امريکاست، زيرا در ايران کانديداهای بيشتری حق شرکت درانتخابات دارند.

                              - سفير اسرائيل می گويد که دعوت از هيتلر مطبوع تر از دعوت از احمدی نژاد است.

                              هاس: ملاقات با او به معنای پذيرش نظرات و اعتقادات او نيست. او را بايد بعنوان رئيس جمهور ايران پذيرفت. فقط دراين موقعيت او مهم است.

                              - آينده خاورميانه را چگونه می بينيد؟

                              هاس: مسائلی مانند صلح، دمکراسی و پيشرفت تحقق نخواهد يافت. احتمالا اين منطقه در آينده هم به خود و هم به جهان لطمه خواهد زد. ايران خود را يک قدرت بزرگ کلاسيک در منطقه می داند، بين اسرائيل و فلسطين نيز جدال و کشاکش تا دورانی نا معين ادامه خواهد يافت. خاورميانه به کانون پرورش تروريسم تبديل خواهد شد. کشاکش بين شيعه ها و سنی ها به اوج خواهد رسيد و زبانه آن به عربستان، لبنان و بحرين هم کشيده خواهد شد. اسلام سعی خواهد کرد خلاء سياسی و روشنفکری را در منطقه پر کند. عراق با يک حکومت مرکزی ضعيف به يک جامعه پاره پاره تبديل خواهد شد و خشونت های مذهبی برای ساليانی دراز در منطقه ادامه خواهد يافت و در بدترين حالت در آنجا جنگ خانمان سوز داخلی شعله ور خواهد شد و پای همسايگان اين کشور نيز به اين جنگ کشيده خواهد شد.

                              - امريکا ميتواند در پيروز شود؟

                              هاس: درحال حاضر پيروزی نظامی امکان پذير نيست. ما فعلا در حال ارزيابی محدود کردن مخارج نظامی و تلفات انسانی هستيم. ما بايد بتوانيم در جبهه های ديگر موفقيت بدست آوريم تا بتوانيم تاثير بحران عراق محدودتر کنيم. ما بعنوان قدرت جهانی گاهی هم بايد اينگونه عمل کنيم.


                              Comment


                              • روز گذشته جورج بوش رييس جمهور امريکا پس از ديدار با رئيس و اعضای گروه تحقيق عراق، که قرار است راهکارهای تازه ای برای ادامه حضور يا خروج تدريجی نيروهای آمريکايی در عراق ارائه کنند، گفت که گفتگو و همکاری با ايران تنها در شرايطی ممکن است که تهران به تعليق غنی سازی اورانيوم تن داده باشد.
                                اندک زمانی پس از اظهارات آقای رئيس جمهور آمريکا، نخست وزير بريتانيا در نطق سالانه در زمينه سياست خارجی بريتانيا، ضمن تاکيد بر ضرورت جلب همکاری ايران در بازگرداندن آرامش به عراق و خاورميانه تاکيد کرد که عدم همکاری ايران پيامدهايی برای آن کشور خواهد داشت.

                                شايد بتوان گفت که در شرايط فعلی، روابط خارجی ايران با تاثير پذيری از تحولاتی که انتظار می رود به ديگرگونی های راهبردی در متغيير های جغرافيای منطقه حوزه خليج فارس بيانجامد، اينک به نقطۀ عطف تازه ای رسيده است.

                                انتخاب مسير حرکت از اين نقطه توسط سياست گذاران ايران که عموما - به اعتراف حسن روحانی، دبير سابق شورای امنيت ملی ايران - در واکنش به تحولات بين المللی با کندی عمل می کنند، در معادلات امنيت ملی و آينده سياسی ايران نقش اساسی خواهد داشت.

                                روز دوشنبه آقای بوش، که در فاصله چند روز پس از واگذاری اکثريت کنگره به حزب دموکرات سخن می گفت، با تکرار شرايط سابق آمريکا برای آغاز گفتگو با ايران بر اين نکته تاکيد کرد که مواضع واشنگتن در قبال تهران تعديل نشده است. در اظهارات رئيس جمهور آمريکا بخصوص در ارتباط با ايران نشانی از "تغيير ۱۸۰درجه ای" سخنگوی دولت ايران از آن سخن گفته بود، در خود نداشت.

                                سياست خارجی آمريکا اينک از راست به ميانه نزديک شده و از آن نقطه آماده حرکت "عمل گرا به جلو است". در واقع انتظار دولت آمريکا اين است که در رابطه با ايران سياست های دولت از حمايت يکسان دموکراتها و جمهوريخواهان در کنگره برخوردار شود. سخنان آقای بوش و نحوه ايراد آنها نشانگر آن است که آمريکا مايل به ارسال پيام غلط به تهران نيست و ادامه مقابله با آنچه که را بوش "جاه طلبی های اتمی ايران" قلمداد می کند، همچنان در دستور کار خود دارد.

                                با توجه به فرازهای منتشر شده از مفاد گزارش، از جمله تاکيد آن بر ضرورت گفتگوی مستقيم آمريکا با ايران و سوريه در جهت اجرای سياست های تازه امنيت منطقه ای، به نظر می رسد تحولات آتی بتوانند به ارزيابی مجدد نحوه برخورد ايالات متحده با مسايل ايران بيانجامد. اگر چه در راه رسيدن به اين اهداف تعديلی در خواسته های گذشته آمريکا صورت نگيرد. تاکيد جورج بوش بر ضرورت "انزوای اقتصادی ايران" نشانه ادامه سياست چماق و هويج است.

                                گفتگوی از راه دور (ويدئو کنفرانس) تونی بلر، نخست وزير بريتانيا، که کشورش شريک عمده آمريکا در عراق به شمار می رود، با اعضای هيئت تحقيق آمريکايی حاکی از اين است که لندن نيز آماده همگامی با راهکارهای تازه ای است که واشنگتن در پيش خواهد گرفت. اظهارات جداگانه آقای بلر نيز نشان داد که همکاری بريتانيا و آمريکا در عراق و در رابطه با ايران به روال سابق ادامه خواهد يافت.

                                نخست وزير بريتانيا که دوشنبه شب در يک ضيافت شام رسمی به سياست خارجی بريتانيا می پرداخت، در مقدمه سخنان خود گفت: "ما به ايالات متحده نيازمنديم و شانه به شانه آمريکا حرکت خواهيم کرد". با توجه به آنچه تونی بلر "تماميت خاورميانه" ناميد، در نگاه وی ايران در برابر يک "انتخاب استراتژيک" قرار گرفته که در نتيجه آن روابط خارجی کشور و ماهيت سياسی آن رقم خواهد خورد.

                                مضمون سخنان آقای بلر نشان داد که بريتانيا نيز همچون آمريکا چندان اميدوار به تغير سياست ايران و گشودن در همکاری با تهران نيست. در عين حال اظهارات شب گذشته رهبران آمريکا و بريتانيا تاکيدی دوباره بر اين نکته بود که ايران و نوع برخورد با مسايل ايران از اهم تغييرات آينده سياست خارجی در واشنگتن و لندن بشمار می رود.

                                نخست وزير بريتانيا که روابط دوستانه دولت او با تهران طی يک سال گذشته به تيرگی کشيده، بدليل حظور نيروهای بريتانيايی در جنوب عراق و استقرار عمده آنها در مرزهای آبی و خاکی مشترک با مناطق غربی ايران، ضرورت همکاری ايران را فوری و حساس تلقی می کند و به اين لحاظ از آن بيش از متحدان آمريکايی خود استقبال می کند، ولی برای تامين اين همکاری آماده پرداخت چک سفيد نيست. تونی بلر در سخنانش نشان داد که ضمن قبول اهميت نقش ايران در خاورميانه، بر مشروط بودن همکاری با تهران نيز تاکيد دارد.

                                آنچه آمريکا و بريتانيا از ايران طلب می کنند شايد در چند مورد - فوری و غير فوری - قابل تعريف باشد. خواسته های فوری و اولويت دار آمريکا و بريتانيا عبارتند از:


                                همکاری در جهت اعاده ارامش در عراق
                                دست کشيدن از غنی سازی اورانيوم در ايران

                                بخش غير فوری خواسته ها شامل موارد زير است:


                                عدم مخالفت با سازش ميان اعراب و اسراييل
                                قطع حمايت از گروه های نظامی فعال در لبنان و فلسطين
                                گسترش آزادی های مدنی در ايران

                                برآوردن خواسته های بخش اول از سوی ايران بدون تغيير ماهييت رژيم و در کوتاه مدت ممکن است. در صورت رسيدن به توافق درزمينه خواسته های فوری و تامين رضايت بخش آنها، مسير رسيدن به توافق های ثانوی نيز تا حدود زيادی هموار خواهد شد.

                                خواسته های متقابل ايران از آمريکا عمدتا شامل ضمانت های ملموس در جهت تداوم نظام سياسی ايران و قبول تدريجی آن به عنوان يک قدرت منطقه ايست. شايد بتوان گفت که در ميان مدت، ايران مايل است بعنوان يک شريک استراتژيک غرب پذيرفته شود و به توسعه همکاری با اروپا دعوت گردد. در زمينه امور داخلی نيز می توان گفت سران جمهوری اسلامی انتظار دارند که تحمل غرب در قبال چين را تجربه کند.

                                با نگاهی کوتاه به اقلام در خواست های فوری از تهران و بدون تامل در پيچيدگی های سياست گذاری در بخشی از روابط خارجی آن، شايد رسيدن به شرايط همکاری با ايران ممکن بنما يد. ولی تامل بيشتر در جمع بندی های امنيتی ايران، حضور روح عدم اعتماد ميان دولت ايران و غرب، شرايط منطقه ای که دست کم به تضعيف کنونی مواضع آمريکا انجاميده، نشان می دهد که احتمال از دست رفتن اين فرصت برای عادی کردن روابط خارجی ايران کمتر از فرصت های از دست رفته پيشين نيست.

                                بخصوص که دولت ايران ضعف موضعی طرف های خود را در منطقه در ستون عوامل قوت خود رقم می زند و در شرايط کنونی امروز کمتر از هر زمان پيش از اين نگران عوارض تنبيهاتی است که در صورت عدم همکاری عليه اين کشور اعمال شود.

                                ايران در محاسبات امنيتی اسراييل بعنوان يک خطر حاضر و ملموس تلقی می شود. دولت آمريکا فارغ از هر عامل اضافی، از جمله تهديد مستقيم نيروهایش در خليج فارس، خطر امنيتی عليه اسراييل را خطر مستقيم عليه خود تلقی ميکند. رييس جمهوری آمريکا حامی اين نظريه است و کنگره آمريکا نيز، به رغم تغيير در ترکيب قدرت آن همچنان پای بند به اين نظريه خواهد ماند.

                                زمينه تحولات سياسی

                                فرصت تازه ای که نتايج انتخابات اخير کنگره آمريکا فراهم کرده، تنها راه تغيير سياست های آمريکا و بريتانيا را در قبال عراق هموارتر کرده است. زمينه انجام تغييرات در آمريکا پيشتر با گماردن جيمز بيکر به سرپرستی گروه تحقيق عراق فراهم شده بود و وزير دفاع بريتانيا نيز اعلام کرده که "تغيرات از پيش اغاز شده بود".


                                بسياری از تحليلگران، امکان انجام حملات نظامی به ايران را منتفی تلقی نمی کنند و اگرچه اين روزها در اعمال تحريم های شورای امنيت عليه ايران شتاب خاصی ديده نمی شود، ولی آغاز فشارها خواهد بود.



                                تـهديد بلر، بعد از تاکيد او بر ضرورت همکاری با ايران (و سوريه) داير بر وجود "عواقب عدم همکاری" حاکی از اين است که بريتانيا و آمريکا اميد چندانی به جلب همکاری با ايران نمی بينند، حال آنکه هم زمان سفير سوريه در لندن از دعوت شدن کشورش به همکاری استقبال کرد.

                                شايد گزينه دوم از نظر سياست گذاران آمريکا تلاش برای "وادار ساختن" به همکاری باشد. در صورت رسيدن به چنين گزينه ای که شايد بموقع خود "نتيجه محتوم شکست ديپلماسی" معرفی شود، طيف گسترده ای از امکانات مورد بررسی آمريکا و متحدانش قرار خواهد گرفت.

                                در شرايط فعلی و علی رغم نتايج انتخابات کنگره، بسياری از تحليلگران، امکان انجام حملات نظامی به ايران را منتفی تلقی نمی کنند و اگرچه اين روزها در اعمال تحريم های شورای امنيت عليه ايران شتاب خاصی ديده نمی شود، ولی آغاز فشارها خواهد بود.

                                در ميانه راه و پيش از پايان دوره رياست جمهوری بوش ترديد هست که وی رسيدگی به مسئله ايران را در دستور کار جدی خود قرار دهد. طرفداران اين فرضيه استدلال می کنند که او نگران تجديد انتخاب شدن نيست و از سوی نمايندگان گنگره هم تحت فشار نخواهد بود. آنها همچنان استدلال می کنند که در صورت پيروزی عليه ايران جايگاه آقای بوش در افکار مردم امريکا تثبيت خواهد شد.

                                با اين همه گروهی نيز بر اين باورند که انتقال خط سياست خارجی آمريکا از راست به مرکز می تواند طی دو سال آينده بجای کاهش به افزايش قدرت عمل آقای بوش بيانجامد.

                                Comment

                                Working...
                                X