Ravanshenasi

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #181
    رفتارشناسي گروه هاي اجتماعي ايران در انتخابات رياست جمهوري با نگاهي به انتخابات نظام پزشکي (2)، گفتگوي ژيلا بني يعقوب با علي اکبر قنبرپور
    جنبش اصلاح طلبي دولتي در اين ميان بازنده اصلي به حساب مي آيد. آنها بهترين و بي نظيرترين فرصت تاريخي ممكن را هم براي ورود به درون جامعه مدني و هم براي ايفاي نقش متعالي بر باد دادند و امروز به طرز بسيار تأسف باري در برابر كانديداهاي محافظه كاران تن به شكست دادند


    نمايندگان بخش غيردولتي چه هدفي را دراين ميان دنبال ميكنند؟

    در درجه اول اين گروه با اين هدف وارد صحنه انتخاباتي شده است كه حضور در سازمان نظام پزشكي را به عنوان تنها سنگري ميبيند كه ميتواند درصورت عبور از فيلتر نظارت، خارج از قدرت انتصاب دولتي در آن حضور پيدا كند. در همين جا بايد بگويم وجود همين فيلتر نظارت كه درواقع نقش تعيين صلاحيت كانديداها را برعهده دارد عناصر شاخص و قدرتمند و مستقل بخش غيردولتي را از حضور در تمام صحنه ها منصرف ميسازد چرا كه آنها حكم احتمالي رد صلاحيت را توهين به منزلت اجتماعي خود تلقي ميكنند.

    از جانب ديگر بخش قدرتمند گروه غيردولتي با اين تفكر درست وملموس كه بخش خصوصي تنها عرصه اي است كه ميتوانند در آن هويت شان را حفظ كنند، خودي نشان دهند و موقعيت مادي خود را تأمين كنند تلاش دارند با حضور و تأثير در انتخابات مدافع بخش خصوصي باشند و سازمان نظام پزشكي را در برابر تهاجم دولتي تقويت كنند. به همين جهت است كه اين بخش يا اصلا در انتخابات به عنوان كانديدا ظاهر نشده و تلاش دارد در پشت پرده به تعامل و چانه زني با جناحهاي حكومتي اهداف خود را در قبال راي معامله و تأمين كند و يا تعداد كمي از افراد شاخص آن كه در ليست كانديداهاي انتخاباتي ظاهر شده اند به جاي حضور مستقل خود را در ليستهاي انتخاباتي جناحهاي حكومتي تقسيم كرده اند تا هم اعتباري به ليست كانديداي حكومتي داده باشند و هم با قرار گرفتن در ليستهاي حكومتي قدرت تأثير تضمين شده تري را تأمين و تضمين كنند.

    اما بخش ديگر نيروهاي غيرحكومتي كه بخش عمده ثبت نام كنندگان را تشكيل ميدهند، اغلب نيروهاي جواني هستند كه نه در بخش خصوصي پايگاه محكمي دارند و نه در حكومت.

    اين بخش در كنار اين كه مورد توجه هيچ جناحي قرار نمي گيرند، با تصور اين كه حضور در چنين نهادهايي شايد به مثابه پلي براي ارتباط با جناحهاي حكومتي و يا جناح قدرتمند بخش خصوصي باشد، پاي در عرصه كانديداتوري نهاده اند. اين گروه همانند وضع عيني اجتماعي خود كه سرنوشتي مبهم، شكننده و آسيب پذير دارد درانتخابات نيز با چنين وضعيتي مواجه هستند. با توجه به عدم حمايت جناحهاي حكومتي وعدم ريسك پذيري بخش خصوصي براي سرمايه گذاري تبليغاتي اين گروه، حتي توان رساندن صداي ضعيف خود را به گوش مخاطبان ندارند تا چه رسد به انواع شگردهاي تبليغاتي كه غالباً نيز پرهزينه است و از سوي جناحهاي حكومتي دنبال ميشود و هم از سوي منابع دولتي و هم از سوي بخش خصوصي به صورت علني و غيرعلني اعمال و هديه ميشود.

    حالا واقعاً چنين نهادي پلي براي رسيدن به موقعيت و امكانات بهتراست؟

    تا حدودي.

    چگونه؟

    با توجه به اين كه در قانون جديد بخشي از اختيارات معاونت درمان وزارت بهداشت به سازمان نظام پزشكي واگذار شده است، اين سازمان قدرت اجرايي نيز پيدا كرده و به نظر ميرسد درصورت تداوم و گسترش چنين روندي اين سازمان در آينده تبديل به يك اداره با كارمندان ثابت و حقوق و مزاياي اداري شود. همان وضعي كه اتحاديهها و فدراسيونهاي صنفي در جوامع دموكراتيك دارند.

    آيا تاكنون اين سازمان در عمل براي افراد يا گروههايي پلي براي رسيدن به مناصب و مقامهاي بالاتر و بيشتر بوده؟ و آيا نمونههاي مشخصي را سراغ داريد؟

    تا دوره قبل كه آغاز انتخابات نيمه آزاد در سازمان نظام پزشكي بود اين سازمان تنها يك ارگان تشريفاتي بود كه معمولاً رياست آن را يكي از مديران انتصابي دولتي به عنوان يك شغل تفنني به عهده ميگرفت. رياست كل سازمان نيز عنواني انتصابي بود كه از سوي رئيس جمهوري و وزارت بهداشت طي يك روند تشريفاتي تعيين ميشد.

    پس برگزاري انتخابات در اين سازمان محصول دوران اصلاحات است؟

    بله. انتخاباتي كه نهم بهمن ماه برگزار شد درواقع دومين انتخابات نيمه آزادي است كه در جمهوري اسلامي اتفاق افتاد.

    چرا از واژه نيمه آزاد درباره اش استفاده ميكنيد؟

    براي اين كه فيلتر نظارت بر انتخابات در قانون جديد نظام پزشكي به رسميت شناخته شده است كه تعيين صلاحيت كانديداها به عهده آنان است و رأي دهندگان تنها به كانديداهايي رأي ميدهند كه از فيلتر تأييد هيات نظارت گذشته باشند.

    نظارت بر انتخابات نظام پزشكي برعهده چه كساني است؟

    برعهده قوه قضاييه، مجلس و وزارت بهداشت در تهران و برعهده قوه قضاييه و نمايندگان استاني وزارت بهداشت در شهرستانها. در هياتهاي نظارت، نظام پزشكي و پزشكان آزاد نماينده اي ندارند. درواقع نظارت بر نهادي كه بنا به تعريف صنفي و غيردولتي است برعهده دولت و ارگانهاي قضايي و مقننه است. اين امر نظام پزشكي را از فدراسيون صنفي جامعه پزشكي خارج ساخته و به نهادي نيمه دولتي و تحت نظارت نظام حكومتي تبديل ميكند. اين پاشنه آشيل قانون جديد به حساب ميآيد و هميشه اين قدرت را به نظام حكومتي ميدهد كه اراده خود را بر سازمان نظام پزشكي تحميل كند و براساس سياستهاي مقطعي خود سلاح تعيين صلاحيت را به ابزاري قاطع و تعيين کننده تبديل كند.

    دربخشي ازصحبتهايتان گفتيد كه درواقع وظايف معاونت درمان وزارت بهداشت به سازمان نظام پزشكي واگذار شده است...

    من نگفتم همه وظايف، بلكه گفتم بخشي از وظايف از جمله صدور پروانههاي پزشكي، شركت در تعيين تعرفهها، تعيين تعداد دانشجويان رشتههاي پزشكي، بازآموزي پزشكان و مهمتر از همه تعيين رئيس كل نظام پزشكي توسط اعضاي شوراي عالي نظام پزشكي و نه از جانب دولت.

    به هرحال با توجه به اين كه گفتيد تعيين تعرفههاي پزشكي به سازمان نظام پزشكي واگذار شده، ميخواستم اين پرسش را مطرح كنم كه آيا همين وظيفه جديد اصلي ترين عامل براي ترغيب پزشكان بخش خصوصي براي ورود به سازمان نظام پزشكي نبوده؟ منظورم اين است كه آيا افزايش ويزيت پزشكان و ساير تعرفهها نمي تواند مهمترين انگيزه و هدف براي ورود اين دسته به اين سازمان باشد؟

    درمورد مزاياي قانون جديد سروصدا و تبليغات زيادي انجام گرفت که تا حدي نيز در باره آن مبالغه شد و البته اين از اهميت دوراني اين قانون چيزي کم نمي كند و همين موضوع نيز كه گاهي اهداف

    تبليغاتي داشت تنور انتخابات را گرم تر از گذشته كرد ولي نه خيلي گرم. ولي باز تاكيد ميكنم كه اصلي ترين

    هدف بخش غيردولتي دفاع از منافع بخش خصوصي در برابر تهاجم دولتي و دردرجه دوم تلاش براي اصلاح و ارتقاي موقعيت شغلي پزشكان بوده است.

    شما چرا براي بخش خصوصي از واژه "منافع" استفاده ميكنيد و براي بخش دولتي از"تهاجم"؟

    اگر يك نگاه سطحي به جامعه ايران بيندازيد خيلي ساده متوجه خواهيد شد كه دولت در تمام زمينههاتصميم گيرنده اصلي و تأثيرگذارترين نيروي جامعه به حساب ميآيد و اين خصلت به ويژه در بخش سلامت و درمان برجستگي هرچه بيشتري داشته است. اين درست كه امروزه همه حكومتها دخالت درامر بهداشت و درمان را به عنوان وسيله اي براي مشروعيت بخشي به نظام حكومتي تلقي ميكنند و به اين مشروعيت هم در داخل و هم در مجامع جهاني نياز دارند. از اين رو در كشور ما، در طول دو دهه سياستهاي حكومتي با دخالت همه جانبه در تمام امور صنفي جامعه پزشكي از تعيين تعداد دانشجويان پزشكي، تعيين صلاحيت براي ورود به تخصصهاي پزشكي، اعطاي بورسهاي تحصيلي، استخدام و تعيين تعرفههاي پزشكي تأثير بسيار خردكننده اي هم بر منزلت اجتماعي پزشكان، هم بر وضع رفاهي آنان و هم بر موقعيت دولتي و اداري بر جاي نهاده است. به طوري كه جامعه پزشكي احساس ميكند. با اين دخالتها توسط دولت روز به روز به موقعيت حاشيه اي چه از نظر منزلت و چه از نظر قدرت مادي رانده ميشود و از سوي ديگر اشرافيت بسيار قدرتمند و تعيين كننده اي توسط دولت پرورش يافته كه اگر درابتداي امر تنها در بخش دولتي فعال وتعيين كننده بودند به تدريج با افزايش قدرت مالي آنها وبا دسترسي انحصاري آنها به بورسهاي تخصصي و فوق تخصصي، با موقعيت تعيين كننده درنظام دولتي و صدور پروانههاي پزشكي و دارويي و... در بخش خصوصي نيز به موقعيت تعيين كننده و انحصاري دست پيدا ميكنند.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #182
      بنابراين از ديدگاه بخش خصوصي است که واژه تهاجم را درباره بخش دولتي به كار ميبريد؟

      دقيقاً بله. درواقع بخش غيردولتي جامعه پزشكي كه اكثريت تعيين كننده و قاطع جامعه پزشكي را تشكيل ميدهند امروز احساس ميكنند دولت هر وقت در امور جامعه پزشكي دست به تصميمي زده، موقعيت اجتماعي جامعه پزشكي را از هر نظر دچار اختلال و تخريب ساخته و در اين ميان تنها «اشرافيت دولتي» جامعه پزشكي سود برده است.

      مي خواهم بدانم بالاخره شما با ديدگاه بخش خصوصي درباره بخش دولتي موافقيد يا نه؟

      من هر دو گروه را در اين باره در انحراف ميبينم كه اين نيز حاصل كاركرد بيمارگونه نگرش اقتدار دولتي در حوزه جامعه پزشكي است.

      اين كاركرد نه تنها هر دو گروه را از متن جامعه پزشكي و روند آينده نگر و توأم با تعهد آن بيگانه ساخته و اسير گرايشها و منافع جناحي، دولتي و يا شخصي كرده است. اگر از منظر «منافع درخود» به مساله نگاه كنيم بخش دولتي به موضوع از منظر تقويت موقعيت جناح و گروه خود در كل قدرت حكومتي ميبيند و گروه غيردولتي نيز دفاع از بخش خصوصي و محدودسازي تهاجم دولتي را اصلي ترين وظيفه خود ميبيند.

      ولي اگر از منظر «منافع براي خود» به ارزيابي موضوع بپردازيم اين واقعيت تلخ را درمي يابيم كه كاركرد له كننده اقتدار دولتي به يك نوع بي تفاوتي، تاريخ گذشتگي و فساد اجتماعي در ميان جامعه پزشكي دامن زده و به ميزان زيادي آن را مستقر ساخته است. وقتي درتهران بزرگ با حدود سي هزار پزشك واجد شرايط تنها پنج هزار (حدود 15 درصد) در انتخابات شركت ميكنند و در آن نيز بالاترين رأي تنها با 1400 رأي يعني كمتر از 5 درصد رقم ميخورد اين به آن معني است كه اكثريت عظيم پزشكان نسبت به موقعيت شغلي خود حداقل در چارچوب سازمان نظام پزشكي متنفاوت هستند. وقتي به فهرستهاي ائتلاف كانديداهاي تهران نيز نگاه ميكنيم جاي ائتلاف پزشكان غيردولتي خالي است. تنها ليستهاي گوناگون جناحهاي دولتي است كه بر در و ديوار و مطبها به چشم ميخورد و تعداد معدودي از عناصر قابل قبول، قدرتمند و موجه جناح غيردولتي نيز كه در ميان كانديداها به چشم ميخورند تنها به اين اكتفا كرده اند كه مزين كننده ليستهاي جناحهاي دولتي براي جذابيت انتخاباتي باشند.

      شما داشتيد درباره انحراف هر دو گروه ميگفتيد؟

      هر دو گروه، منظورم جناحهاي حكومتي و غيرحكومتي، شركت كننده در انتخابات وظايف ملي و تاريخي خود را فراموش كرده اند. آنها در يك ستيز خردكننده و هرزدهنده اي وارد شده اند كه هم فرصتهاي تاريخي را به هدر ميدهد و هم انرژيهاي انساني را.

      وضع جنبش اصلاح طلبي را در اين عرصه چگونه ارزيابي ميكنيد؟

      جنبش اصلاح طلبي دولتي در اين ميان بازنده اصلي به حساب ميآيد. آنها بهترين و بي نظيرترين فرصت تاريخي ممكن را هم براي ورود به درون جامعه مدني و هم براي ايفاي نقش متعالي بر باد دادند و امروز به طرز بسيار تأسف باري در برابر كانديداهاي محافظه كاران تن به شكست دادند. در آخرين روزهاي يك تلاش و امكانات بي نظير هشت ساله حاصل كار آنها واگذاري حتي در يك عرصه انتخابي و يك انتخابات صنفي بود.

      اصلاح طلبان دولتي اگرچه با طرح سياستهاي بسيار خوبي وارد عرصه جامعه پزشكي شدند و الحق نيز تغييرات و اصلاحات بسيار مهمي نيز دراين عرصه ايجاد كردند. از قبيل اصلاح قانون نظام پزشكي، كم كردن قدرت ارگانهاي نظارتي، امتحاني كردن ورود دستياري، تعديل شرايط استخدامي و ورود به هيأتهاي علمي و... که از اين طريق زمينه را براي حضور و تنفس بخش غيردولتي مناسب تر و سهل تر کردند.

      اما آنها درعرصه تشكيلات و نظام يارگيري بزرگترين خطاي تاريخي خود را مرتكب شدند. آنها به طور مداوم و در تكراري تأسف بار تنها در محدوده «دوستان قديم» و «باز ساري چرخه رابطه- انتصاب» اقدام به يارگيري كردند.

      بنابراين يا همان عناصر "رانتي- فرمايشي" قديم را اين بار در لباس اصلاح طلبي تجديد منصب دادند و يا اگر خارج از حلقه محفلي قديم خود اقدام به يارگيري ميکردند تنها عناصري به درون حلقه جذب شدند و دوام آوردند كه واجد خصايل و شاكلههاي «رابطه- انتصاب» باشند. بنابراين از ورود به متن جامعه مدني، تنفس رايحه شايسته سالاري- انتخاب محروم مانده و به تدريج قدرت و محبوبيت خود را هم در درون حلقه دولتي و هم در درون جامعه مدني دچار آسيب و خدشه ساختند.

      منظورتان اين است كه اصلاح طلبان در اين سالها يارگيريها و انتصابها را در همان باندهاي دولتي و حكومتي خود انجام دادند؟

      بله. منظورم اين است كه آنها در همان تبارشناسي قبلي باقي ماندند و نتوانستند در عرصه تشكيلاتي همانند عرصه سياسي به بازسازي بدنه نيروي انساني خود دست يازند. آنها ميخواستند نقد اقتدار و رويكرد مدنيت سياسي را با تكيه بر يك رفتار تشكيلاتي به انجام رسانند كه خود محصول اقتدارگرايي دولتي بود.

      در نتيجه ارتباط خود را با مسير زندگي و خلاقيت جامعه مدني از دست دادند و درموارد معدودي هم كه عناصري را به درون خود پذيرا شدند تنها براساس «رابطه- انتصاب»، «نوچه پروري- ارادت سالاري» بود. در نتيجه در درون جامعه مدني اين نتيجه را به بار آورد كه گويا دعواي اصلاح طلبان و محافظه كاران براساس نه نقد قدرت و بسط مدنيت كه دعواي قدرت وتقسيم منافع در سفره گشوده حاكميت دولتي است.

      آنها يا درميان «حلقه قديم خود به گشت و گذار محدود ماندند و يا ارتباطشان محدود به عناصري شد كه آنها نيز بوي قدرت و بوي پا گذاشتن به سفره استخدام، پست اداري و در يك كلام رانت دولتي را شنيده بودند که مجراي آن را به درستي" رابطه- انتصاب "و"اردات پروري- نوچه سالاري" در لباس اصلاح طلبي يافته بودند. اين نوع ورود به جامعه مدني پالسهاي نادرست را از درون جامعه مدني به ميان اصلاح طلبان ارسال ميكرد و آنها را در ارزيابي موقعيت خود از يك سو و موفقيت ساماندهي جامعه مدني از سوي ديگر دچار خطا و ناتواني مفرط ساخت.

      اين شگردها تا زماني كه با هويت اقتدار دولتي انجام شود، هم از جانب جامعه مدني و هم ازجانب قدرت حكومتي پديده اي پذيرفته شده، موفق و كارآمد به حساب ميآمد. روالي كه حدود يك و نيم دهه خود اصلاح طلبان دولتي از بانيان و مجريان قدرتمند آن بودند و امروزه محافظه كاران به تكرار و تكميل آن مشغول هستند.

      بازسازي اين روند در لواي اصلاح طلبي كه براساس شايسته سالاري، انتخاب و خودگرداني معرفي و پايه ريزي شده، اصلاح طلبان دولتي را هم از قدرت دولت و هم از نعمت جامعه مدني محروم ساخت. وقتي رئيس ستاد انتخاباتي مهمترين جناح اصلاح طلبان در يك انتخابات صنفي كمتر از سه درصد راي واجدين شرايط و كمتر از 17 درصد آراي مأخوذه را آن هم در انتهاي يك دوره هشت ساله تلاش و هزينه در راه جامعه مدني به دست ميآورد، ميتوان به معناي فاصله اصلاح طلبي با رفتار اقتدارگرايي پي برد.

      براي اين كه بحث را مصداقي تر كنيم بهتر است به انتخابات سازمان نظام پزشكي كه يك NGO نسبتاً بزرگ است بازگرديم. لطفاً بگوييد چند درصد از واجدين شرايط درتهران بزرگ در اين انتخابات كانديدا و چند درصد رأي دارند؟

      از حدود 30 هزار واجدين شرايط حدود 114 نفر كانديداي تأييد صلاحيت شده و حدود پنج هزار نفر شركت كننده داشتيم كه بالاترين رأي كسب شده با حدود 1400 رأي يعني كمتر از پنج درصد واجدين رأي كه رقم بسيار پايين بوده و بي تفاوتي اكثريت عظيم رأي دهندگان در تفسير خوش بينانه و تحريم انتخابات را در تفسير بدبينانه معني ميدهد كه البته در شهرستانها وضع بهتر از اين بود.

      به عنوان مثال درشهرستان اروميه از حدود هزار نفر واجدين شرايط حدود 500 نفر همين حدود 50 درصد واجدين شرايط در انتخابات شركت كردند كه درصد بسيار خوبي است كه در اين انتخابات هيچ يك از كانديداهاي منتسب به جبهه مشاركت و محافظه كاران نه تنها رأي قبولي نياوردند بلكه با اختلاف بسيار زيادي نيزاز دور رقابت حذف شدند.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #183
        علت مشاركت پايين پزشكان و پيراپزشكان را در چنين انتخاباتي در چه ميدانيد؟

        عوامل متعددي در آن دخيل هستند. بي تفاوتي به سرنوشت صنفي نقش مهمي دراين ميانه دارد. گزينشي بودن كانديداها و عدم نقش پزشكان و سازمان نظام پزشكي درتعيين صلاحيتها خود به خود هم جسارت كانديدا شدن را از تعداد زيادي سلب ميكند و هم اين هشدار را به آنها ميدهد که حتي بعد از انتخابات و انتخاب شدن نيز تحت نظارت دائم خواهند بود.

        تمركز قدرت اصلي درهمه امور جامعه پزشكي در كف نهادهاي دولتي اميد جامعه پزشكي به اصلاح موقعيت اجتماعي و صنفي خود از طريق NGO و سازمان فعلي نظام پزشكي با قدرت قانوني بسيار محدود را ضعيف كرده است.

        تجربه ناموفق جريان اصلاح طلب دولتي به ويژه در اصلاح مديريت نيروي انساني سازمانها و ادارات دولتي به در آفرينش اين باور كه كاري از دست سازمان نظام پزشكي برنخواهد آمد موثر بوده است وصدها علت و علل ديگر.

        به هرحال شرکت کمتر از 20درصد واجدان شرايط در تهران ، آن هم در يک انتخابات صنفي نشان ميدهد که هنوز توده پزشکان از هر گروهي که باشند همچنان يا در بيتفاوتي بسر مي برند يا در نااميدي و يا در نا آگاهي نسبت به منافع آينده نگر خود بسر ميبرند وتنها گروههايي فعال هستند که يا دستي در دولت دارند ويا در بخش خصوصي و منافع نزديک آنها در اين انتخابات مور تهديد يا قابل گسترش است.

        آيا انتخابات سازمان نظام پزشكي ميتواند الگويي درمورد انتخابات رياست جمهوري به دست دهد؟

        سوالي بسيار مشكل است. ولي بررسي چند موضوع پرتوي از روشنايي ميافشاند.

        الف- انتخابات حداكثري با روند نظارت دولتي موضوعي بسيار مشكل و واقعه اي است كه به ندرت اتفاق ميافتد.

        ب- در غياب انتخابات حداكثري هميشه شانس موفقيت محافظه كاران از همه بيشتر است.

        پ- سياست واگذاري قدرت دولتي و برپايي سازمانهاي خودگردان صنفي بدون واگذاري تعيين صلاحيت كانديداها به خود صنف ذي نفع امكان پذير نيست.

        ت- سياست واگذاري قدرت دولتي در صورت انتقال باندهاي دولتي به درون سازمانهاي خودگردان صنفي در لباس نمايندگان انتخابي به نضج و پاگيري سازمانهاي خودگردان آسيب وارد ساخته و به بي تفاوتي و نااميدي تودهها دامن خواهد زد.

        ث- جنبش اصلاح طلب دولتي بدون تغيير اساسي در نظام يارگيري در كنار از دست دادن موقعيت خود در قدرت دولتي به «پس زدگي از سوي جامعه مدني» نيز دچار خواهد شد.

        ج- ميدان داري گروههاي وابسته به حكومت با تكيه بر امكانات مادي، توان تشكيلاتي و قدرت رايزني به صورت عكس العمل به تقويت گرايش تكنوكراتيك ميدان خواهد داد.

        منتخبان شهرستاني كه از سنگيني جناحهاي دولتي در تهران رها هستند، اين واقعيت را با عرياني تمام به نمايش ميگذارد.

        اين گرايش ، سازمانهاي صنفي را در خرده كاري ديگري اسير خواهد كرد كه ازآن ميتوان تحت عنوان «صنفي گري تسليم طلبانه» نام برد.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #184
          اگر خود را به حقيقت دوست بدارين، هرگز حاضر نخواهيد بود خود را ارزان بفروشيد، اگر خود را به حقيقت دوست بداريد قطره‌اي نخواهيد بود تا تبخيرتان كنند، همه دريا مي‌شويد. قطره درياست اگر با درياست، ور نه آن قطره و دريا درياست. اگر خود را حقيقتا دوست بداريد، همه را دوست خواهيد داشت

          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #185
            نفس بسيار حيله‌گر است و براي ماندگاري خود، به هيجان نيازمند است. اگر لذت نباشد به درد هم راضي مي‌شود، اما چاشني هيجان را نيز با خود همراه خواهد داشت. حتي در ذهن وقتي كه مي‌گوييم اين نفس حيله‌گر را به چنگ خواهيم آورد و او را به چنگ بياوريم و از اين حس لبخند رضايتي بر لبانمان نقش ببندد در حقيقت نفس از چنگمان گريخته و بر لبانمان نشسته است. چرا كه اين خاصيت هيجان است. پس نيك دانندگان باشيم كه در قالب هيجان به جدال با نفس نپردازيم

            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #186
              شخصيت به اين معناست كه شما پيشاپيش تصميم گرفته‌ايد الگوي خاصي در ذهن پرورش داده و بر همان شيوه زندگي كنيد . اين يعني محاسبه زندگي‌ و در حقيقت يك زندگي زيركانه و از پيش انديشيده شده. در اين صورت كارهاي انجام پذيرفته زاده‌ي لحظه‌ي اكنون نخواهد بود. اما فردي كه دل به لحظه‌ها ميسپارد به اقتضاي حال واكنش نشان مي‌دهد بنابراين واكنش‌هاي او بكر و خلاقانه و دلبرانه خواهد بود پس نه دل به داشته‌ها ميبندد و نه ملول از دست داده‌ها و رهاست از هر چه بند و زنجير است

              iran

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #187
                به سوى سلامت روان

                يكى از شرايط لازم براى دست يابى به سلامت روان، برخوردارى از يك نظام ارزشى منسجم مى باشد و تحقيقات انجام شده نيز عامل پيدايش بسيارى از ناسازگارى ها و نابهنجارى هاى روانى را تضادهاى ارزشى و عدم استقرار يك نظام ارزشى سازمان يافته در فرد مى دانند.


                چكيده

                يكى از شرايط لازم براى دست يابى به سلامت روان، برخوردارى از يك نظام ارزشى منسجم مى باشد و تحقيقات انجام شده نيز عامل پيدايش بسيارى از ناسازگارى ها و نابهنجارى هاى روانى را تضادهاى ارزشى و عدم استقرار يك نظام ارزشى سازمان يافته در فرد مى دانند. اسلام ويژگى هاى شخصيت نابهنجار و بيمار و به تعبير اسلامى، «فى قُلُوبِهِمْ مَرَض» را در بعد عقيدتى، خصوصيات مربوط به روابط اجتماعى، خانوادگى و زندگى حرفه اى و عملى، خصوصيات احساسى و عاطفى، عقلانى، شناختى و خصوصيات بدنى بيان كرده است. بر اساس نظرات عرفا و علماى اخلاق و تربيت اسلامى، نقطه آغازين حركت به سوى كمال چهار مرحله است:

                1. مرحله تحليه; يعنى مرحله آراستن ظاهر به شريعت اسلامى و انجام واجبات و ترك محرّمات;
                2. مرحله تخليه; يعنى دور ريختن صفات ناپسندِ جاگرفته در باطن انسان;
                3. مرحله تجليه; يعنى مرحله آراستن باطن و درون به صفات خوب و پسنديده;
                4. مرحله فنا; يعنى مرحله فانى شدن در خدا و نابودشدن غيرخدا از ديد انسان.

                اما ابزار در اختيار انسان براى رسيدن به كمال، شش چيز مى باشد:

                1. مشارطه;
                2. مراقبه;
                3. محاسبه;
                4. معاتبه;
                5. معاقبه;
                6. مجاهده.


                مقدمه

                آنچه از ديرباز سهمى از تلاش هاى فكرى انديشمندان، فيلسوفان، جامعه شناسان و روان شناسان را به خود اختصاص داده، تحقيق و تفحّص در مقوله ارزش هاست. گذشت قرون و سال ها نه تنها از ارج و اعتبار چنين حوزه اى نكاسته، بلكه با توجه به الزام هاى خاص خود، بر اهميت آن افزوده است. اكنون در آستانه قرن بيست و يكم، انسانِ مضطرب، افسرده و بحران زده عصر حاضر بيش از هر زمانى ديگرى خود را درگير سؤال هايى اساسى در اين باره مى يابد. تحقيقات انجام شده عامل پيدايش بسيارى از ناسازگارى ها و نابهنجارى هاى روانى را تضادهاى ارزشى و عدم استقرار يك نظام ارزشى سازمان يافته در فرد مى دانند. بنابراين، مى توان بر اين نكته تأكيد كرد كه ارزش ها اساس و بنيان يكپارچگى شخصيت سالمند. در حقيقت، ارزش ها سازمان دهنده هاى اصلى اعمال و رفتارهاى شخصيت رشديافته به شمار مى روند و سلامت روان، بى ترديد، محصول چنين شخصيتى است.با توجه به روابط موجود بين ارزش ها و سلامت روان، معيارهاى سلامت و بيمارى روانى از ديدگاه اسلام مورد بحث و بررسى قرار مى گيرد. اما پيش از اين، ذكر چند نكته ضرورى به نظر مى رسد:

                تعريف «سلامت روان»

                تاكنون تعاريف متعددى از «سلامت روان» ارائه شده كه همگى بر اهميت تماميت و يكپارچگى شخصيت تأكيد ورزيده اند. گلدشتاين Goldstein, K.سلامت روانى را تعادل بين اعضا و محيط در رسيدن به خود شكوفايى مى داند.2 چاهن (1991 Chauhan, S. S.) نيز سلامت روانى را وضعيتى از بلوغ روان شناختى تعبير مى كند كه عبارت است از حداكثر اثربخشى و رضايت به دست آمده از تقابل فردى و اجتماعى كه شامل احساسات و بازخوردهاى مثبت نسبت به خود و ديگران مى شود.3 در سال هاى اخير، انجمن كانادايى بهداشت روانى، «سلامت روانى» را در سه بخش تعريف كرده است:

                بخش اول: بازخوردهاى مربوط به خود شامل:

                الف. تسلّط بر هيجان هاى خود;
                ب. آگاهى از ضعف هاى خود;
                ج. رضايت از خوشى هاى خود.

                بخش دوم: بازخوردهاى مربوط به ديگران شامل:

                الف. علاقه به دوستى هاى طولانى و صميمى;
                ب. احساس تعلّق به يك گروه;
                ج. احساس مسؤوليت در مقابل محيط انسانى و مادى.

                بخش سوم: بازخوردهاى مربوط به زندگى شامل:
                الف. پذيرش مسؤوليت ها;
                ب. ذوق توسعه امكانات و علايق خود;
                ج. توانايى اخذ تصميم هاى شخصى;
                د. ذوق خوب كار كردن.4

                چاهن به ذكر پنج الگوى رفتارى در ارتباط با سلامت روان مبادرت ورزيده است:

                1. حسّ مسؤوليت پذيرى: كسى كه داراى سلامت روان است، نسبت به نيازهاى ديگران حسّاس بوده و در جهت ارضاى خواسته ها و ايجاد آسايش آنان مى كوشد.

                2. حسّ اعتماد به خود: كسى كه واجد سلامت روانى است، به خود و توانايى هايش اعتماد دارد و مشكلات را پديده اى مقطعى مى انگارد كه حل شدنى است. از اين رو، موانع، خدشه اى به روحيه او وارد نمى سازد.

                3. هدف مدارى: به فردى اشاره دارد كه واجد مفهوم روشنى از آرمان هاى زندگى است و از اين رو، تمامى نيرو و خلاّقيتش را در جهت دست يابى به اين اهداف هدايت مى كند.

                4. ارزش هاى شخصى: چنين فردى در زندگى خود، از فلسفه اى خاص مبتنى بر اعتقادات، باورها و اهدافى برخوردار است كه به سعادت و شادكامى خود يا اطرافيانش مى انجامد و خواهان افزايش مشاركت اجتماعى است.

                5. فرديت و يگانگى: كسى كه داراى سلامت روان است، خود را جدا و متمايز از ديگران مى شناسد و مى كوشد بازخوردها و الگوهاى رفتارى خود را توسعه دهد، به گونه اى كه نه همنوايى كور و ناهشيارانه با خواسته ها و تمايلات ديگران دارد و نه توسط ديگران مطرود و متروك مى شود.

                علاوه بر تعاريفى كه ارائه شد، «سلامت روانى» از ديدگاه مكاتب گوناگون روان شناسى نيز تعريف شده است كه به اختصار برخى از آن ها ذكر مى شود:5

                ـ نظام زيستى نگرى كه اساس روان پزشكى را تشكيل مى دهد، سلامت روانى را زمانى محقّق مى داند كه بافت ها و اندام هاى بدن به طور سالم و بى نقص به وظايف خود عمل كنند. هر نوع اختلال در دستگاه عصبى و در فرايندهاى شيميايى بدن، اختلال روانى را به همراه خواهد داشت.

                ـ نظام روان تحليل گرى بر اين باور است كه سلامت روان به معناى كنش متقابل و موزون بين سه پايگاه بنيادين شخصيت (بن، من و فرامن) است و سلامت روانى در صورتى حاصل مى شود كه «من» بتواند بين تعارض هاى «بن» و «فرامن» تعادلى ايجاد كند.

                ـ نظام رفتارى نگر در تعريف سلامت روانى بر سازش يافتگى فرد با محيط تأكيد مىورزد و بر اين اعتقاد است كه رفتار سازش نايافته نيز مانند ساير رفتارها در اثر تقويت، آموخته مى شود. بنابراين، سلامت روانى شامل رفتارهاى سازش يافته اى است كه آموخته مى شوند.

                ـ نظام انسانى نگر معتقد است كه سلامت روانى يعنى ارضاى نيازهاى اساسى و رسيدن به مرحله خودشكوفايى. هر عاملى كه فرد را در سطح ارضاى نيازهاى سطوح پايين نگه دارد و مانع شكوفايى او شود، به ايجاد اختلال رفتارى خواهد انجاميد.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #188

                  ملاك هاى سلامت روان

                  انديشمندان از زواياى گوناگون، بر ويژگى هايى كه به دست يابى و حفظ سلامت روان مى انجامند تأكيد ورزيده اند. ساليوان (1954 Sulivan. H.) بر اين باور است كه در سلامت روان، ارزش عمده بر كنش اجتماعى مؤثّر قرار دارد. روان تحليل گران سنّتى بر آگاهى از انگيزه هاى ناهشيار و در پى آن، خودمهارگرى، كه بر آگاهى مبتنى است، تأكيد مى كنند.

                  فروم (1942 Fromm. E.) ارتباط هاى فرد با محيط اجتماعى، انسانى نگرى، آزادى و فردگرايى را مورد تأكيد قرار مى دهد. پرلز (1973 Perls, F.) نيز پذيرش مسؤوليت براى هدايت زندگى خود را مهم ترين ويژگى براى دست يابى به سلامت روان ذكر مى كند.

                  ونتيز (1995 Ventis, L. W.) سلامت روان را وابسته به هفت ملاك مى داند كه عبارتند از:

                  1. رفتار اجتماعى مناسب; 2. رهايى از نگرانى و گناه; 3. فقدان بيمارى روانى; 4. كفايت فردى و خودمهارگرى; 5. خويشتن پذيرى و خودشكوفايى; 6. توحيديافتگى و سازماندهى شخصيّت; 7. گشاده نگرى و انعطاف پذيرى.

                  علاوه بر ملاك هايى كه براى سلامت روان از سوى برخى از انديشمندان برشمرده شد، در ذيل، به ديدگاه برخى از روان شناسان اشاره مى شود:

                  راجرز (1951 Rogers, C.) در ارزيابى ادراكات خودِواقعى و خودِآرمانى، خويشتن پذيرى حمايت شده را يك شاخص مهم سلامت روانى مى داند.

                  مزلو (1954 Maslow, A.) بر شكوفايى توانايى هاى فردى به عنوان يك سازه اساسى تأكيد مى كند.

                  اليس (1980Ellis, A.) پذيرش خود، خردپذيرى و منعطف بودن را در سلامت روان مهم تلقى مى كند. اما هاروى (Harvey,O.J)، هانت ( Hunt,D.E) و اسكرودر (1961، Schroder, H. M) بر پيچيدگى شناختى و انعطاف پذيرى، كه خود مى تواند ناشى از پيچيدگى بيش تر باشد، تأكيد مىورزند.

                  آلپورت (1937، Allport, G) سازمان شخصيت و نياز به وحدت بخشيدن به اصول در زندگى و فرويد (1925، Freud, S) رهايى از اضطراب، نگرانى و گناه را شاخص هاى مهم سلامت روان مى دانند.6

                  البته همان گونه كه ملاحظه مى شود، با توجه به اختلاف ديدگاه انديشمندان در زمينه سلامت روان، نمى توان با قاطعيت از ملاك هاى پذيرفته شده جهانى براى «سلامت روان» سخن گفت.


                  عوامل مؤثّر بر سلامت روان

                  همه متخصصان متّفق القول اند كه سلامت روان در تحوّل شخصيت واحد نقشى بنيادين است. تصور تحوّل موزونِ انسان بدون وجود سلامت روان غيرممكن است. بى شك، عوامل متعددى بر سلامت روان تأثير مى گذارند كه فهرست كردن همه آن ها دشوار است; چرا كه وجود تفاوت هاى فردى ممكن است به تنوّع در عوامل مؤثّر بر سلامت روان بينجامد. با اين حال، يافته هاى حاصل از پژوهش ها در زمينه هاى زيست شناسى و علوم اجتماعى، دانش ما را درباره عواملى كه ممكن است سلامت روان را تحت تأثير قرار دهند، وسعت بخشيده اند.

                  به اعتقاد چاهن، برخى از الگوهاى مهمى كه علت اختلال هاى روانى را از زواياى گوناگون مورد بررسى قرار مى دهند، عبارتند از:

                  1. الگوى پزشكى بر نقش شرايط انداموار گوناگون كه مى تواند كنش مغز را تحت تأثير قرار داده، به اختلال روانى بينجامد، تأكيد ورزيده است.

                  2. الگوى روان تحليل گرى در وهله نخست، بر موقعيت هاى تنش زايى كه به وسيله ايجاد اضطراب، متضمّن تهديدى براى فرد است، متمركز مى شود. چنانچه فرد به طور مؤثّر با موقعيت اضطرابى سازش حاصل كند، اضطراب حذف مى شود و در صورتى كه اضطراب و تنش ادامه يابد، فرد نوعاً به مكانيزم هاى دفاعى گوناگون، كه سلامت روان وى را تحت تأثير قرار مى دهند، متوسّل مى شود. اين الگو به تجارب آغازين كودكى در خانواده، كه به وسيله هدايت نادرست والدين سركوب شده است، اهميت بسيار مى دهد.

                  3. الگوى رفتارى نگرى، يادگيرى معيوب را عامل اساسى اختلال روانى مى داند. سلامت روان ـ به طور گسترده اى ـ توسط شكست در يادگيرى رفتارهاى سازش يافته ضرورى يا ناكامى در تسلّط يافتن بر موقعيت هاى اجتماعى به طور موفقيّت آميز تحت تأثير قرار مى گيرد. ناگفته پيداست كه رفتارهاى سازش نايافته مانند ساير مهارت ها، از محيط آموخته مى شوند.

                  4. الگوهاى هستى نگر ـ انسانى نگر بر توقّف يا تحريف تحوّل فرد به عنوان عاملى اساسى، كه بر سلامت روان اثر مى گذارد، تأكيد مىورزند. اين الگوها بر تقويت انگيزش و شكل گيرى «خود» در فرد تأكيد مى كنند. چنانچه فرد مجال هاى رشد فردى و خود شكوفايى را انكار كند، اضطراب، نااميدى و ناكامى را تجربه خواهد كرد كه در نهايت، به ناسازگارى وى خواهد انجاميد. اين الگو بيانگر اين نكته است كه انحراف از طبيعت انسانى، كه اساساً رو به توحيديافتگى و سازندگى دارد، به وسيله شرايط ناخوشايند محيطى موجب سازش نايافتگى مى شود.

                  5. الگوى بين فردى، نارضايى از روابط بين فردى را ريشه رفتار سازش نايافته مى داند.

                  6. ديدگاه بين فرهنگى ـ اجتماعى بر نقش آسيب شناسى شرايط اجتماعى همچون فقر، تبعيض، فرقه هاى مختلف و خشونت، به عنوان عوامل مهمى كه بر سلامت روان افراد در جامعه اثر مى گذارند، تأكيد مىورزد.


                  نظام ارزشى و سلامت روان

                  يكى از شروط لازم براى دست يابى به سلامت روان، برخوردارى از يك نظام ارزشى است و همان گونه كه چاهن مى گويد: بهره مندى از يك سلسله ارزش هاى شخصى و فلسفه اى مبتنى بر باورها، آرزوها و آرمان هايى كه با سعادت و تحقق خود و اطرافيان فرد پيوندى نزديك دارد، شرط لازم براى كسب سلامت روان است.

                  مزلو اصول و ارزش هاى افراد مأيوس و درمانده و افرادى را كه واجد سلامت روانى هستند; دست كم در برخى موارد، متفاوت مى داند; زيرا آنان داراى ادراكات و طرز تلقى هاى متفاوتى از جهان مادى، اجتماعى و جهان روان شناختى خصوصى هستند كه همين ادراكات و طرز تلّقى هاى متفاوت، نظام ارزشى فرد را رقم مى زنند.7 به اعتقاد مزلو، نظام ارزش هاى فردِ واجد سلامت روان بر پايه پذيرش فيلسوفانه طبيعت خود، طبيعت بشرى، حيات اجتماعى و طبيعت و واقعيت جسمانى حيات استوار است. در واقع، بخش عمده اى از قضاوت ها و ارزش گذارى هاى هر روزه اين گونه افراد، از پذيرش واقعيت سرچشمه مى گيرد. آنچه را فرد واجد سلامت روان، كه خواستار تحقّق خود است، تأييد يا تكذيب مى كند، بدان وفادار مى ماند يا خوشايند يا ناخوشايندش مى يابد، اغلب مى تواند همچون اشتقاقاتى كه ريشه در خصيصه پذيرش دارد، ادراك شود.8

                  ارزش ها، سازمان دهنده هاى اصلى اعمال و رفتارهاى شخصيت رشد يافته اند. شخصيت هاى سالم، چنان كه شولتس (Schultz,D) مى گويد، به جلو مى نگرند و انگيزه شان هدف ها و برنامه هاى درازمدت است. آنان هدفجويند و اساس زندگى شان كارى است كه بايد به انجام برسانند و همين است كه شخصيتشان را تداوم مى بخشد.9

                  از اين رو، در اين فرايند، هدفجويى آن دسته از رفتارها و كنش هايى كه فرد را به سمت هدف سوق مى دهند، واجد ارزش و جز آن فاقد ارزش به شمار مى رود.

                  آلپورت اين انگيزش يگانه ساز يا باور وحدت بخش را، كه در شخصيت هاى سالم بيش از روان آزرده نمايان است، «جهت داشتن» ناميده است. جهت داشتن، همه زواياى زندگى فرد را تحت تأثير قرار داده و با يكپارچه كردن تمايلات و انگيزه هاى فرد، وى را به سوى هدف راهبرى مى كند و به او دليلى براى زندگى مى دهد.10 آلپورت تأكيد مى كند كه ارزش ها به انضمام هدف ها، براى پرورش فلسفه يگانه ساز زندگى بسيار مهم است.روى (Roy, C. E) داشتن فلسفه اى براى زيستن را يكى از شروط ضرورى براى برخوردارى از سلامت روانى آرمانى ذكر مى كند و مى گويد: كسى كه به خوبى سازش يافته واجد فلسفه اى مستحكم در زندگى خود است و مى توان موارد ذيل را به او نسبت داد:

                  الف. بايد در جهانى مملو از حسّ تعهد و مشاركت اجتماعى فعّال زندگى كند.

                  ب. زندگى پديده اى ارزشمند است كه اين ارزشمندى را مى توان به باورداشتن انسانيت يا اعتقاد به هر مذهبى تعبير كرد.

                  ج. هيچ كس به تنهايى نمى تواند زندگى كند. انسانِ تنها، جزيره اى است كه به خود منتهى مى شود. در حقيقت، هر فرد بخش اساسى و اجتناب ناپذير يك فرد ديگر به شمار مى رود. چنانچه فلسفه فروم براين جمله مبتنى است كه «تمام افراد بشر برادرند و داراى ظرفيت عشق مولّد.»11

                  بهره مندى از يك نظام ارزشى پويا و استوار، فرد سالم را از روان آزرده متمايز مى سازد. شخص روان آزرده يا پايبند به هيچ ارزشى نيست يا ارزش هايش ناقص، موقّت و گذرا است. ارزش هاى روان آزرده به آن اندازه استوار نيست كه تمامى جنبه هاى زندگى اش را به هم پيوند دهد و يگانه سازد.12
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #189

                    معيارهاى سلامت وبيمارى روانى از ديدگاه اسلام

                    پيش از بيان معيارها، تذكر اين نكته لازم است كه درباره حقيقت و ماهيت انسان، دو نظريه اساسى مقابل يكديگر قرار گرفته اند:


                    1. نظريه الهيون;
                    2. نظريه مادّيون.

                    بر اساس نظريه الهيون، انسان حقيقتى است مركّب از جسم و بدن و روح و روان. روان انسان، جاويدان است و با مُردن او فانى نمى شود. اما ديدگاه ماديون بر اين مبتنى است كه انسان جز همين بدن، چيز ديگرى نيست و با مُردن، به كلّى نابود مى شود و متلاشى شدن بدن يعنى متلاشى شدن شخصيت انسان.

                    به نظر مى رسد غفلت روان شناسان از جنبه روحى در بررسى شخصيت انسان، به وضوح منجر به درك ناقص آن ها از انسان و كوتاهى در كوشش براى شناخت خصوصيات شخصيت بهنجار و نابهنجار شده است. همان گونه كه اريك فروم (Fromm, E)، روانكاو معروف، قصور و عجز روان شناسى جديد را در شناخت صحيح انسان، كه ناشى از عدم توجه به بررسى جنبه روانى انسان مى باشد، مشاهده كرده است. متأسفانه امروزه مى بينيم كه روان شناسى مبدّل به علمى شده است كه درباره همه چيز، بجز روان انسان بحث مى كند و مى كوشد جنبه هايى از انسان را، كه امكان آزمايش آن در آزمايشگاه وجود دارد، بشناسد!

                    اما ملاك هاى سلامت و بيمارى روانى از ديدگاه اسلام يا به عبارت ديگر، معيارهاى شخصيت بهنجار، كامل، نمونه، مطلوب و مسلمان نمونه از غير آن چيست؟

                    به طور كلّى، مى توان گفت: شخصيت بهنجار از نظر اسلام، شخصيتى است كه جسم و روح او متعادل باشد و نيازهاى هر كدام ارضا شود. انسانى كه داراى شخصيت بهنجار است، به جسم و سلامت و نيرومندى آن اهميت مى دهد و نيازهاى آن را در حدى كه شرع مقدس روا مى داند، براورده مى سازد و همزمان با آن، به خدا ايمان مى آورد، عبادات و امورى را كه موجب رضايت خدا هستند انجام مى دهد و از اعمالى كه موجب خشم خدا مى شود، اجتناب مى كند. بنابراين، از نظر اسلام، كسى كه پيرو هواى نفس خويش باشد، نابهنجار است و نيز كسى كه خواسته هاى جسمانى خود را سركوب كند و با رهبانيتى افراطى و رياضتى شديد باعث ضعف جسمى خود مى شود و تنها به ارضاى نيازها و تمايلات معنوى مى پردازد نيز نابهنجار تلّقى مى شود; زيرا اين گونه گرايش هاى افراطى و تفريطى با طبيعت و فطرت انسان، مخالف و ناسازگار است. به همين دليل، هيچ كدام از اين دو گرايش به شكل گيرى و تحقّق ماهيت حقيقى انسان نمى انجامد; چنان كه او را به كمال حقيقى شخصيتى نيز نمى رساند.


                    الف. ويژگى شخصيت بهنجار

                    به طور كلى، ويژگى هاى شخصيت بهنجار و يا به تعبير اسلامى، «انسان نمونه» را مى توان در زمينه هاى اصلى و عمومى ذيل ذكر كرد:

                    1ـ ويژگى هاى عقيدتى: يكى از كمالات لازم انسان، كه بايد در بازار دنيا كسب شود، ايمان است; آن هم به مفهومى كه قرآن بدان قايل است; يعنى ايمان به خدا، پيامبران(عليهم السلام)، كتب آسمانى، فرشتگان، روز قيامت و بهشت و جهنم. اين از آن روست كه انسان نيازمند به اصل برتر و هدفى عالى تر از زندگى فردى، شخصى و مادى خويش است كه زندگى را به خاطر آن هدف برتر و آن آرمان مافوق شخصى بخواهد. به عبارت ديگر، انسان نمى تواند مطلوب ايده آل باشد، مگر اين كه آرمان انسانى داشته باشد. «آرمان انسانى» يعنى هدفى مافوق زندگى فردى و آرزوى عالى و برترى كه بخواهد خود و جامعه اش را بر اساس آن بسازد.

                    از نظر قرآن، تنها چيزى كه مى تواند هدف عالى تر و مطلوب انسانى باشد، فقط خداست; غير از او هيچ موجود ديگرى شايستگى هدف بودن و محلّ ايمان بودن را ندارد. لازمه چنين ايمانى تسليم است; تسليم در مقابل آنچه به او ايمان دارد; به عبارت ديگر، ايمان وقتى كامل و حقيقى است كه انسان به همان نسبت كه در مقابل آنچه به آن ايمان دارد و آرمان اوست، تسليم باشد و در مقابل غير او كافر. بنابراين، يكى از ويژگى هاى انسان مطلوب، ايمان و تسليم و عنصر ديگر، كفر و عصيان است (كفر به طاغوت).

                    به بيان ديگر، جهان از ديدگاه انسان با ايمان و خداپرست، نه مجموعه اى از عناصر، نيروها و قوانين كور، بلكه پيكرى زنده و معنادار است. خداپرست آگاه، خود را در برابر هستى اى مى يابد كه مى فهمد، احساس مى كند و اراده اى آگاه بر آن حاكم است. فقدان خدا سيماى طبيعت را ابلهى مى نمايد كه انسان خود را با او بيگانه حس مى كند. غيبت خدا، هستى را قبرستان بيكرانه اى مى كند كه انسان خود را در آن تنها مى يابد. هستىِ پوچ، زندگى را نيز پوچ مى سازد و ناچار انسان نيز به پوچى مى رسد. نمى توان در جهانى كه از شعور، اراده و جهت عارى است، از «مسؤوليت انسان» سخن گفت. مسؤوليت انسان ـ كه فرد را به فدا كردن و نثار جان و مالش وا مى دارد ـ اگر ريشه در عمق هستى نداشته باشد و بى پايه و پايگاه وجودى باشد، مفهومى ذهنى و خيالى مى شود، در حالى كه ايمان و باور به خدا، كه آفرينش را داراى شعور و هدفدار معرفى مى كند، طبعاً ديد مثبتى به انسان در مقابل نظام كلى هستى و قوانين حاكم بر آن مى دهد.

                    2ـ ويژگى هاى عبادى: عبادت خدا انجام فرايضى از قبيل نماز، روزه، زكات، حج، جهاد در راه خدا با جان و مال، ذكر خدا، توكّل بر خدا و طلب بخشش از خدا يا توبه است. «عبادت» در اين جا، به معناى سرسپردگى انسان عابد به اين ارزش هاست; تمرينى است در خودسازى تا وجود سُست، ناهموار، متزلزل و پر ترديد آدمى در مسير هموار و استوارى قرار گيرد و خود را از حضيض به اوج بى نهايت و قُرب به خدا برساند و با اين قُرب، تخلُّق به اخلاق الهى پيدا كند و همه ارزش ها در وجودش متجلّى گردد.

                    3ـ ويژگى هاى مربوط به روابط اجتماعى: رفتار خوب با مردم، جُود و احسان، تعاون و همكارى، وجدان كارى، اتحاد و همبستگى، امر به معروف و نهى از منكر، عفو و ايثار، اجتناب از كارهاى بيهوده از جمله اين روابط است. به عبارت ديگر، آنچه بيش از هر چيز، حق را محترم، عدالت را مقدّس، دل ها را به يكديگر مهربان و اعتماد متقابل را ميان افراد برقرار مى سازد و همه افراد جامعه را مانند اعضاى يك پيكر به هم پيوند مى دهد و متحد مى كند، ايمان به خداست.

                    4ـ ويژگى هاى مربوط به روابط خانوادگى: نيكى به والدين و خويشاوندان، حُسن معاشرت با همسر، سرپرستى خانواده و پرداخت نفقه، صله رحم و مانند آن، همگى در سايه ايمان به خدا حاصل مى شود; مثلاً، در روايتى امام صادق(عليه السلام) در زمينه خوش رفتارى با والدين مى فرمايد: «هركه به پدر و مادر خود نگاه تند و خشم آلود كند، اگر چه به وى ستم كرده باشند، خداوند نمازش را نمى پذيرد.» يا پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در زمينه ازدواج مى فرمايد: «هركس ازدواج كند نيمى از دينش را حفظ نموده است. پس در مورد نيم ديگرش تقواى الهى پيشه كند.» يكى از علل اين كه در اسلام ازدواج يك عمل مقدّس و عبادت به شمار مى آيد، با اين كه از مقوله لذّات و شهوات است، آن است كه ازدواج اولين قدم انسان از خودپرستى و خود دوستى و خودمحورى به سوى غيردوستى است.

                    5ـ ويژگى هاى اخلاقى: بردبارى، صداقت، عدالت، امانت دارى، وفاى به عهد، پاك دامنى، فروتنى، عزّت نفس، سخت كوشى در گرفتن حق، قدرت اراده، حاكميت و تسلّط بر هوا و شهوت نفس و خودرأى نبودن از جمله ويژگى هاى اخلاقىِ انسان نمونه و كامل است كه قرآن معرّفى نموده.

                    6ـ ويژگى هاى انفعالى، احساسى و عاطفى: از جمله اين ويژگى هاست: خدادوستى،ترس از عذاب خدا، اميد به رحمت او، مردم دوستى و خيرخواهى نسبت به آنان، مهربانى، فرو خوردن خشم و مهار غضب، تجاوز نكردن به حقوق ديگران، حسد نبردن به آنان، سرزنش نفس، احساس پشيمانى در صورت ارتكاب گناه، پرهيز از غيبت و تُهمت و پرهيز از استهزاى آنان. انسان كاملى كه اسلام معرّفى مى كند قلبش سرشار از امنيت، اميد و آرامش است، مى تواند بدى ها را با خوبى ها دفع نمايد و كينه و خشم خود را فرو نشاند; زيرا پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله)فرموده است: «كسى كه خشم خود را ـ در حالى كه قادر بر اِعمال آن است ـ فرو نشاند، خداوند متعال قلب او را از اَمْن و ايمان سرشار مى سازد.»13

                    7ـ ويژگى هاى عقلانى و شناختى: تفكّر در هستى و آفرينش، طلب معرفت و دانش و پيروى نكردن از ظن و گمان از ويژگى هاى انسان كامل است; انسانى كه اهل تفكّر باشد و بتواند در مورد مسائل كلّى عالم فكر كند و به دقايق رموز عالم پى ببرد و قدرت تجزيه و تحليل در مسائل را داشته باشد.

                    8ـ ويژگى هاى مربوط به زندگى حرفه اى: اخلاص در عمل و خوب كاركردن، وجدان كارى، تلاش فعّالانه و مجدّانه براى كسب روزىِ حلال، مبارزه با فقر، فساد، تبعيض و مراعات ضوابط از اين صفات است.

                    9ـ ويژگى هاى بدنى: در اين زمينه مى توان از صفاتى مانند نيرومندى، سلامت، پاكيزگى و طهارت نام برد.

                    تصويرى كه قرآن از انسان كامل و نمونه براى ما ترسيم مى كند داراى اين ويژگى ها و معيارهاست; الگويى از انسان مؤمن كه بايد براى تخلّق يافتن بدان تلاش كنيم. پيامبر بزرگوار(صلى الله عليه وآله) نيز نخستين گروه مسلمانان را بر اساس همين ويژگى ها تربيت نمودند و در نتيجه، شخصيت آنان را كاملاً دگرگون كردند و از آنان اشخاص مؤمنى ساختند كه توانستند چهره تاريخ را تغيير دهند. امروز نيز وظيفه ما اين است كه ابتدا اين ويژگى ها را در خودمان و سپس در ديگران ايجاد كنيم تا بتوانيم جامعه اسلامى سالمى همراه انسان هاى كامل به وجود بياوريم.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #190

                      ب. ويژگى هاى شخصيت نابهنجار

                      ويژگى هاى انسان كامل و نمونه و به تبع آن، معيارهاى سلامت روانى از ديدگاه اسلام بيان گرديد. اما معيارهاى بيمارى روانى و ويژگى هاى انسان نابهنجار و به تعبير قرآنى، انسان هايى كه در قلوب آن ها مَرَض است، گرچه تا حدى از راه مقابله با معيارهاى سلامت روانى فهميده مى شود، اما به اختصار بعضى از آن ها ذكر مى شود. ويژگى هايى كه در اين جا ذكر مى شود مربوط به دو دسته انسان هاى نابهنجار است: كافران، منافقان.

                      1ـ ويژگى هاى عقيدتى:

                      الف. كافران: عدم ايمان به خدا، پيامبران(عليهم السلام) و روز قيامت.

                      ب. منافقان: عدم اتخاذ موضعى مشخص در برابر توحيد، اظهار ايمان در ميان مسلمانان و اظهار كفر و شرك در ميان مشركان.

                      2ـ ويژگى هاى عبادى:

                      الف. كافران: پرستش غير خدا كه هيچ سودى براى آنان ندارد.

                      ب. منافقان: انجام عبادات از روى ريا و بدون اعتقاد قلبى و انجام نماز از سر كسالت و تنبلى.

                      3ـ ويژگى هاى مربوط به روابط اجتماعى:

                      الف. كافران: ظلم در رفتارشان با مؤمنان، تمسخر آن ها و امر به منكر و نهى از معروف.

                      ب. منافقان: امر به منكر و نهى از معروف، فتنه انگيزى از طريق پخش شايعه در ميان مسلمانان، تمايل به فريب مردم، سوگند خوردن براى باوراندن سخنان خود به ديگران، آراستگى از نظر ظاهر، قيافه و لباس تا جلب توجه كنند و ديگران را تحت تأثير قرار دهند.

                      4ـ ويژگى هاى اخلاقى:

                      الف. كافران: پيمان شكنى، فسق و فجور، غرور و تكبّر، پيروى از هواى نفس.

                      ب. منافقان: عدم اعتماد به نفس، پيمان شكنى، ريا، ترس، دروغ، بخل و سودجويى، پيروى از هواى نفس و فرصت طلبى.

                      5ـ ويژگى هاى انفعالى، احساسى و عاطفى:

                      الف. كافران: نفرت، كينه و حسادت نسبت به مؤمنان.

                      ب. منافقان: نفرت و كينه نسبت به مسلمانان، ترس از مؤمنان و هراس از مرگ.

                      6ـ ويژگى هاى عقلانى و شناختى:

                      الف. كافران: جمود فكرى و ناتوانى در ادراك و تعقّل، مُهرزدگى بر دل هاى آن ها، تقليد كوركورانه از عقايد و سنّت هاى نادرست پدران و فريب دادن خود.

                      ب. منافقان: ترديد و شك، ناتوانى در قضاوت و تصميم گيرى و تفكّر درست، مُهرزدگى بر دل هاى آن ها و توجيه كارهاى نادرست خود.

                      همان گونه كه معلوم است، تصويرى كه قرآن از شخصيت اين دو گروه نابهنجار ترسيم مى كند بسيار شبيه خصوصيات انسان هاى نابهنجارى است كه امروزه روان شناسان ارائه مى دهند.


                      سير به سوى كمال

                      حال ممكن است اين سؤال مطرح شود كه اگر كسى بخواهد در جهت سير تكاملى قرار بگيرد و انسان كاملى شود، بايد از كجا شروع كند و چه ابزار و وسايلى در اختيارش قرار دارد؟


                      الف. مراحل سير

                      پاسخى كه عرفاى اسلامى و علماى اخلاق و تربيت اسلامى به اين سؤال داده اند اين است كه نقطه آغازين اين حركت و مراحل سير انسان به سوى كمال ـ و به سوى خدا ـ گذر از چهار مرحله مى باشد:

                      1ـ مرحله تحليه: يعنى مرحله آراستن ظاهر به شريعت اسلامى و انجام واجبات و ترك محرّمات. بنابراين كسى كه آلوده به گناه است، هنوز اولين گام را در سير تكاملى برنداشته.

                      2ـ مرحله تخليه: يعنى دور ريختن صفات ناپسندِ جا گرفته در باطن انسان و به تعبير ديگر، پيراستن خويش از اوصاف نكوهيده و ناستوده و مذموم. اين صفات ناپسند همانند مُردابى هستند كه اگر انسان مواظب نباشد، بوى تعفّن آن، تمام وجود او را در بر مى گيرد.

                      3ـ مرحله تجليه: يعنى مرحله آراستن باطن و درون به صفات خوب، پسنديده و ستوده. بايد توجه داشت كه صفات پسنديده باطنى دو دسته اند:

                      الف. صفات انسانى: مانند خوش خلق بودن، با ادب بودن و غضب نداشتن.

                      ب. صفات سير و سلوكى: مانند ايمان و معرفت پروردگار، عزم بر بندگى، توكّل و تقوا.

                      4ـ مرحله فنا: يعنى مرحله فانى شدن در خدا، نابودشدن غير خدا از ديد و مشاهده انسان، مرحله مخاطبه و مكالمه انسان با خدا و مرحله حضور بى حجاب; يعنى مرحله اى كه حجاب بين بنده و پروردگارش برداشته مى شود و او چنان جذب پروردگارش مى شود كه جميع ما سوا به چشم او نمى آيد. اين مرحله، مرحله «انسان كامل» شدن است.


                      ب. ابزار سير

                      اما ابزار و وسايلى كه در اختيار انسان قرار دارد تا او را در جهت رسيدن به كمال يارى دهد، از نظر اسلام «مراقبه» به همراه لوازم آن مى باشد. به بيان ديگر، از نظر اسلام، اگر كسى بخواهد خودسازى كند و به كمال شايسته خود برسد، يكى از مهم ترين ابزارها، «مراقبه» است، منتها موفقيت در مراقبه، متوقف بر لوازمى است كه توضيح هر يك به اختصار در ذيل مى آيد:

                      1ـ مشارطه: يعنى انسان ابتدا بايد با خودش قرارداد و پيمان ببندد كه طبق برنامه اى عمل كند; بدين گونه كه تصميم بگيرد و بخواهد كه از رفتار، گفتار و انديشه هاى غيرالهى، فاصله بگيرد و به رفتار، گفتار و انديشه هاى الهى نزديك تر شود و به تدريج، «خوى الهى» به خود بگيرد.

                      2ـ مراقبه: يعنى انسان در طول زندگى، مدام مراقب حال و وضع خود باشد تا مطابق پيمانى كه با خود بسته، عمل كند و ـ به اصطلاح ـ خود را به دست امواج هوا و هوس نسپارد، بلكه از حالت انفعالى خارج شود و موضعى فعّال پيدا كند تا به تدريج، بتواند نقشى را كه شايسته است در هدايت سرنوشت خود و ديگران بر عهده بگيرد. چنين فردى لازم است در زندگى فردى هدفمند باشد و اهداف الهى را ماوراى ساير اهداف زندگى خود قرار دهد. البته ميزان موفقيت انسان در جهت مهار و تعديل و مواظبت از اعمال خود، علاوه بر سعى و تلاش و دقّتِ او با مراتب ايمان، تقوا و توجه او به خدا متناسب است.

                      3ـ محاسبه: يكى از لوازم موفقيت در مراقبه اين است كه سالك در آخر هر روز، زمان مناسبى را براى رسيدگى به اعمال روزانه خود اختصاص دهد و از خود حساب بكشد كه آيا مطابق پيمانى كه بسته است عمل كرده يا نه؟ هدف از اين كار عبارت است از كاهش تدريجى عادات رذيله و زشت مانند حسد، غيبت، تهمت، ريا و منفى گرايى و افزايش تدريجى عادات نيكو همچون اخلاص، هم دلى، نوع دوستى و ايثار. در اين مرحله، اگر سالك مطابق پيمان عمل كرده باشد، بايد شكر و سپاس الهى به جاى آورد و سجده شكر انجام دهد.

                      4ـ معاتبه: اگر سالك مطابق عهد و پيمانى كه بسته عمل نكرده باشد، پاى «معاتبه» به ميان مى آيد; يعنى بايد خود را ملامت كند و مورد سرزنش و عتاب قرار دهد كه چرا پيمان شكنى كرده; پس توبه و استغفار كند كه ديگر پيمان شكنى نكند.

                      5ـ معاقبه: اگر سالك مطابق قول و قرارى كه بسته عمل كرده، اما مقدار كمى هم تخلّف داشته باشد، مسأله «معاقبه» مطرح مى شود، يعنى بايد خود را رنج دهد و عقاب نمايد و از بعضى از نعمت ها محروم سازد; مثلاً، اگر قرار گذاشته بوده تفريح كند، به سبب خلافى كه انجام داده خود را از تفريح محروم سازد.

                      6ـ مجاهده: اگر مقدار تخلّف زياد باشد ـ يعنى كار شايسته اى انجام داده، اما كار ناشايست زيادى نيز كرده ـ در اين جا مسأله «مجاهده» پيش مى آيد. در اين مرحله، مجازات و تنبيه شديدتر است; به اين معنا كه عقوبت ها با انجام كارهاى سخت ـ مانند روزه هاى مستحبى و برخى ديگر از عبادت ها ـ همراه است تا خود را بسازد و جهاد نمايد و دوباره از برنامه تخلّف نكند.

                      بدين سان، به تدريج، شخص مهار نفس خود را در دست مى گيرد و آن را در مسير مطلوب، كه همان مسير الهى شدنِ تدريجى است، هدايت مى نمايد.

                      با استفاده از ابزارهاى شش گانه، «برگه ثبت فعاليت هاى روزانه»اى (جدول ـ1) تنظيم گرديد و در اختيار 200 دانشجوى دختر14 قرار داده شد تا اعمال، رفتار و حتى افكار خود را به مدت دو هفته زير ذرّه بين قرار دهند و ثبت نمايند. نتيجه اين كار پس از دو هفته، به اعتراف خود دانشجويان بسيار سودمند بود; چون آنان توانسته بودند به نقاط ضعف و قوّت خود بهتر پى ببرند و در جهت مهار و از بين بردن يا تقويت آن ها تلاش كنند.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #191
                        جان‌های خاکی ما که اشتیاقی پنهان به ،حقیقت دارند گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن دور می‌شوند، و برای هدفی زمینی از آن جدا می‌افتند. با وجود این، ‌همه‌ی روح‌ها در دستان امن عشق اقامت دارند تا زمانی که مرگ از راه برسد و آن‌ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد

                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #192
                          هنگامی که عشق به ما اشاره میکند باید ‌از پی‌اش رفت هرچند راهش سخت و ناهموار باشد. هنگامی که بال‌هایش بروی ما گشورده میشود باید ‌تسلیمش شد، گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌مان کند. وقتی با ما سخن می‌گوید باورش کنیم،‌ گرچه ممکن است صدای رویاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌برگ می‌کند. زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرمان می‌گذارد، ‌به صلیبمان می‌کشد. همان گونه که از قامت‌مان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هامان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هامان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند. عشق، ما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند. می‌کوبد تا برهنه‌کند. سپس غربال‌ نموده تا از کاه جدامان نماید و سپس آسیاب‌مان می‌کند تا سپید شویم و ورز می‌دهد تا نرم شویم و آنگاه ما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس هستی بهترین هدیه باشیم

                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #193
                            قدرشناسي زنان
                            زن ها مي توانند با قدرداني از خدمات جزيي آقايان، آنان را خوشحال كنند. اگر زن نداند قدرشناسي او، تا چه اندازه اي براي مرد مهم است، ممكن است از انجام اين كار خودداري كند. زن ها به غريزه از خدمات جزيي آقايان لذت مي برند ودر مقام تشكر حرف مي زنند. اما براي زني كه احساس كند كسي او را دوست ندارد، تشكر از آنچه مرد براي او انجام مي دهد، دشوار است. زن از آن جهت مي رنجد كه احساس مي كند در مقايسه با همسرش از خودگذشتگي بيشتري كرده است. اين رنجش مانع از آن مي شود كه بتواند از خدمات جزيي مرد تشكر كند. رنجش مانند سرماخوردن يا ابتلاء به آنفلوانزا نوعي بيماري است. زني كه تحت تأثير رنجش قرار دارد، خدماتي را كه مرد براي او انجام مي دهد ناديده مي انگارد؛ زيرا طرز جمع بندي امتيازها از سوي زن او را به اين نتيجه مي رساند كه او خدمات ارزنده تري انجام داده است. وقتي امتياز 40 تا 10 به سود زن باشد، ممكن است او به شدت رنجيده خاطر شود. وقتي زني احساس كند كه بيش از آنچه مي گيرد مي دهد، برايش اتفاقي مي افتد. زن ندانسته عدد 10 را از عدد 40 تفريق مي كند و بعد نتيجه مي گيرد كه در روابط زناشويي او و همسرش امتيازات 30 به صفر مي رسد. اين امر در رياضي معني دار است، اما اين رفتار مؤثر واقع نمي شود. وقتي زن امتياز مرد را از امتياز خود تفريق مي كند، مرد به عدد صفر مي رسد اما او صفر نيست. او به اندازه صفر از خود مايه نگذاشته است. او به اندازه عدد 10 از خود داده است. وقتي مرد به خانه مي آيد، زن سردي را در چشمان و يا در صداي خود به معرض نمايش مي گذارد كه معنايش اين است كه همسر او در حد رقم صفر است. يعني او آنچه را مرد انجام داده است، منفي مي كند. طوري با شوهرش برخورد مي كند كه انگار او چيزي از خود مايه نگذاشته است. حال آن كه مرد 10 امتياز ارائه داده است. دليل تمايل زنها به كاستن از امتياز مردها اين است كه زن احساس مي كند كسي او را دوست ندارد. امتياز نابرابر به زن اين احساس را مي دهد كه او مهم نيست. وقتي زن احساس كند كه مورد عشق و محبت همسر خود قرار ندارد، به دشواري مي تواند امتياز قانوني مرد را به رسميت بشناسد. البته اين منصفانه نيست. اما واقعيتي است كه وجود دارد. در اين شرايط مرد به اين نتيجه مي رسد كه كسي قدر او را نمي داند و بنابراين انگيزه انجام كار بيشتر را از دست مي دهد.
                            او مي رنجد و بعد به تدريج بر شدت رنجش او اضافه مي شود و شرايط بد و بدتر مي شود. راه حل اين مشكل با درك متقابل زن و شوهر امكان پذير مي شود. مرد به تشويق و قدرداني نياز دارد. در حالي كه زن محتاج حمايت است. در غير اين صورت وضع آنها مرتب وخيم تر مي شود. راه برطرف ساختن اين رنجش اين است كه زن مسئوليت را بپذيرد. زن بايد بپذيرد كه با از خود مايه گذاشتن بيشتر سبب شده است كه موازنه امتيازها بيش از پيش به هم بخورد.
                            زن مي خواهد شوهرش به او بيشتر برسد. زن رنجيده معمولاً به همسرش اجازه نمي دهد كه در مقام حمايت از او اقدام كند و يا اگر همسر او به اين كار اقدام كند، او در مقام نفي شوهر به او امتياز صفر ديگري مي دهد و درها را به روي حمايت مرد مي بندد. زن با قبول اين مسئوليت كه از خود به مقدار زياد مايه گذاشته است مي تواند شوهرش را به خاطر مسأله سرزنش نكند و به جدول امتيازبندي ديگري تن در دهد. مي تواند به شوهرش فرصت جديدي بدهد و با درك جديدي كه به دست آورده شرايط را بهتر كند. وقتي مرد احساس كند قدر او را نمي شناسد، دست از حمايت خود برمي دارد. راه برخورد مسئولانه مرد با اين موقعيت درك اين نكته است كه براي زن وقتي احساس رنجش مي كند امتيازدادن به حمايت هاي مرد و قدرداني از او بسياردشوار است، مرد مي تواند با درك اين نكته كه زن قبل از آن كه از خود مايه بگذارد بايد مدتي گيرنده باشد، از شدت رنجش خود بكاهد. مرد مي تواند درحالي كه با اشتياق عشق و محبت خود را با انجام كارهاي كوچك به همسرش ارائه مي كند، اين مطلب را در نظر بگيرد كه براي مدتي نبايد از همسرش انتظار داشته باشد، به قدر نياز مرد از او قدرداني كند. با اين بينش مرد مي تواند بي آن كه لزوماً انتظار اقدام متقابل داشته باشد در مقام يك دهنده ظاهر شود و آن قدر به اين كار ادامه دهد كه ناراحتي زن به پايان برسد. دانستن اين كه مرد مي تواند اين مسأله را حل كند، به او كمك مي كند تا از شدت رنجش هاي خود بكاهد. اگر مرد همچنان از خود مايه بگذارد و زن مدتي از اين كار خودداري كند و به جاي آن به دريافت حمايت از همسرش فكر كند، مجدداً موازنه ميان آنها برقرار مي شود.


                            iran

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #194
                              شايد شما بسياري از لحظه هاي زندگي خود را صرف جلب تأييد ديگران مي كنيد، يانگران عدم تأييدهايي هستيد كه قبلاً با آن ها مواجه شده ايد.
                              اگر تأييد در زندگي شما به صورت يك نياز درآمده باشد، بايد براي از بين بردن آن دست به كار شويد. اولين كار اين است كه بفهميد تأييد مطلبي يك ميل است نه يك ضرورت. همهٌ ما از تحسين و تشويق و خوش آمد گويي لذت مي بريم و نمي خواهيم از آن محروم شويم. نيازي هم به اين محروميت نيست. تأييد به خودي خود ناسالم نيست و در واقع تعريف و تمجيد دل پذير و لذت بخش است اهميت دادن به تأييد ديگران هنگامي تبديل به يك نقطه ضعف مي شود كه به جاي اينكه تنها يك ميل وخواسته باشد به صورت نياز درآيد.
                              اگر شما جوياي تأييد ديگران باشيد، از دستيابي به آن فقط خوشحال مي شويد، ولي اگر به آن احتياج داشته باشيد در صورت بدست نياوردنش از پادرخواهيد افتاد. در اين جاست كه نيروهاي خود تخريبي به حركت درمي آيند. همچنين وقتي كه تأييد خواهي به صورت نياز درآيد مجبورخواهيد بود بخش بزرگي از وجود و شخصيت خود را در برابر تأييد به ديگري واگذاريد. اگر ديگران شما را مورد تأييد قرارندهند آن وقت شخصيت و روحيهٌ شما، ولو به طورمختصر، به حال تعطيل و ركود در مي آيد. درچنين صورتي شما تصميم گرفته ايد ارزش خود را بر سرآستين خويش بياويزيد تا ديگران اگرميل داشتند برآن دست بكشند، آن گاه فقط در صورتي در درون احساس شادي خواهيد كرد كه ديگران تصميم بگيرند كمي شما را ستايش كنند. نياز به تأييد شخص ديگر به حد كافي بد است،امامشكل حقيقي زماني آغاز مي شود كه تأييد همه كس را براي هركاري كه انجام مي دهيم طالب باشيم. اگر شما چنين نيازي داشته باشيد آن وقت است كه با بيچارگي و عدم كاميابي هاي زيادي مواجه خواهيد شد. علاوه بر اين يك تصوير فاقد شخصيت و توخالي از خودخواهيد داشت كه حاصل آن نفي و رد خويشتن است.
                              نياز به تأييد مسلماً بايد از بين برود. اگرخواهان يك شخصيت زنده و سازنده باشيد، محو اين نياز از زندگي شما يك ضرورت است. اين نياز يك بن بست رواني است ومطلقاً هيچ گونه فايده اي براي شما دربرندارد.
                              امكان نداردكه انسان، بدون برخورد با عدم تأييد، زندگي خود را سپري كند. اين فلسفهٌ زندگي بشري است. بهايي است كه براي زنده بودن مي پردازيد، چيزي كه به هيچ وجه نمي توان از آن اجتناب كرد. زماني با مرد ميانسالي كه جزو طبقهٌ نيازمند به تأييد بود جلسه هاي مشاوره اي داشتيم. او راجع به هر مطلب قابل بحثي از جمله سقط جنين، كنترل مواليد، جنگ خاورميانه، واترگيت، سياست وهرچيز ديگري داراي يك رشته معتقدات بود. هر باركه با تحقير و سرزنش روبرو مي شد، وامي رفت. نيروي زيادي صرف مي كرد تا همه كس را به تأييد و پشتيباني از حرفها و اعمال خود وادارد.
                              …گويي شخصيتي در وي وجود نداشت و فقط واكنشهاي اتفاقي ديگران بود كه نوع احساس وهمچنين افكار وگفتارش را تعيين مي كرد. او همان شخصيتي بود كه ديگران مي خواستند. وقتي جلب تأييد به صورت نياز درمي آيد امكانات مشاهدهٌ حقيقت به كلي از بين مي رود.اگر تحسين و ستايش شما به صورت ضرورت درآيد و نشانه هاي آن را از خود بروز دهيد ديگر كسي نمي تواند با شما صريح باشد و شما هم درهيچ لحظه اي از زندگي تان نمي توانيد با اطمينان بگوييد كه چگونه فكر واحساس مي كنيد. موجوديت شما قرباني نظريات و تمايلات ديگران خواهد شد. طبقهٌ سياست مداران معمولاً مورد اطمينان قرارنمي گيرد. نياز آنها به تأييد خيلي زياد است و بدون جلب نظر تأييدآميز ديگران شغلي نخواهد داشت، به همين خاطر غالباً مثل اينكه با دو سوي دهان خود حرف مي زنند كه هم خوش آيند گروه الف باشد و هم موافقت گروه ب را جلب كند. وقتي گوينده زرنگي كند و دايم موضع خود را تغيير دهد و با مانورهاي ماهرانه پيرامون مواضع حركت كند تاموافق آراي همگان باشد، ديگر حقيقتي وجود نخواهد داشت. تشخيص چنين رفتاري در سياست مداران آسان است ولي ديدن آن در خودمان مشكل تر است. شايد براي آرام كردن كسي كوتاه مي آييد يا با ديگري موافقت مي كنيد چون از ناخشنودي او واهمه داريد. چون مي دانيد كه اگر مورد انتقاد قراربگيريد ناراحت مي شويد و به همين مناسبت رفتار خود را تعديل مي كنيد تا از آن ناراحتي اجتناب كرده باشيد.
                              روبرو شدن با سرزنش يا عدم تأييد مشكل است اما در پيش گرفتن رفتاري كه مورد تأييد قرارگيرد آسان تر مي نمايد. ولي شماهنگامي كه اين راه را در پيش مي گيريد عقايد ديگران رانسبت به خود برتر ومهمتر از نظرخود قرارمي دهيد. اين يك دام شيطاني است كه فرار ازآن درجامعهٌ ما مشكل است.
                              براي فرار از تله تأييد كه نظر ديگران را بر شما مسلط مي كند، بررسي عواملي كه چنين نيازي را تقويت مي كنند داراي اهميت است.
                              نياز به تأييد بر يك فرضيه استوار است وآن فرضيه اين است: به خود اعتماد نكن، ابتدا نظر ديگران را جستجو كن .
                              نظر ديگران را برتر از نظرخود بدان وآن وقت اگر موفق به جلب نظر تأييدآميز آنها نشدي حق داري افسرده شوي و احساس بي ارزشي و گناه بكني، زيرا آنها از تو مهم ترند. در چنين حالتي تأييد خواهي عامل مؤثر و مهمي درزندگي شما مي شود. باورمي كنيد كه قدر و قيمت تان دست ديگران است و اگر آنها از تأييد شما خودداري كنندآن وقت هيچ چيز به دست نياورده ايد و بدون ارزش هستيد. به اين ترتيب هرچه بيشتر احتياج به تحسين ديگران داشته باشيد بيشترآلت دست آنها خواهيد بود. هر قدمي كه در راه اتكا به خود و بي نيازي از ستايش ديگران برداريد گامي است در راه رهايي از تسلط ديگران. درنتيجه، به منظور ادامهٌ وابستگي شما به ديگران، چنين اقدامات سالمي از طرف اجتماع به عنوان خودخواهي، بي توجهي، بي فكري وغيره تلقي مي شود. براي درك بهتر حلقهٌ فساد نفوذ و تسلط ديگران، به فراواني پيام هاي فرهنگي تأييد خواهي كه از زمان بچگي شما شروع شده و تا امروز ادامه يافته است توجه كنيد.

                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #195
                                خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودنی مجدانه است. عشق ثمره‌ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه‌ای تحقق نیابد، ‌در طول سالیان و حتی نسل‌ها نیز تحقق نخواهد یافت

                                iran

                                Comment

                                Working...