Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Comment


    • Comment


      • Comment


        • آقای عبدی ،کدام خفت ورزی؟

          آقای عبدی ، من هم با شما موافقم که اصلاح طلبان باید به نقد عملکرد گذشته خودشان بپردازند اما بی تردید یکی از این اصلاح طلبان خود شما هستید که باید سخت به نقد عملکرد گذشته خودتان مبادرت ورزید. آیا اعترافات شما - هر چند نیک می دانیم که ارزش و اعتبار حقوقی نداشت - بعد از دستگیریتان خفت ورزی نبود؟ آیا فشارهایی که به شما وارد کردند بیشتر از فشارهایی بود که به اکبر گنجی وارد کردند؟


          مهندس عباس عبدی در مصاحبه کوتاهی با سایت روز اقدامات گنجی و برخی از اصلاح طلبان را تخطئه نمود. اظهارات عبدی بقدری به مذاق اقتدارگرایان خوش آمد که روزنامه ارزشی کیهان آنرا در بخش اخبار ویژه خود با آب و تاب نقل نمود. عبدی در این مصاحبه اعتصاب غذای پیشنهادی از سوی اکبر گنجی را کاری بیهوده و صرفا در حد فقط غذا نخوردن و گرسنگی کشیدن دانسته است. عبدی مدعی شد که اصلاح طلبان بجای سیاست ورزی خفت ورزی می کنند و ابتدا باید گذشته خودشان را نقد کنند تا بتوان گفت مشغول کاری هستند. وی در ادامه پیشنهاد داد که اصلاح طلبان یا در خانه بمانند یا در خیابان راه بروند . برای کسانی که با تاروپود اندیشه و شخصیت عباس عبدی آشنایی دارند این نحوه ابراز عقیده خیلی عجیب و بی سابقه به نظر نمی رسد اما آنچه که باعث تأسف می شود تلاشهایی است که برای رساندن او به دبیرکلی بزرگترین حزب اصلاح طلبان معطوف می گردد. باید به آقای عبدی پاسخ داده شود که بزرگوار، اگر شما حدود ده ماه یا یکسال زندان رفتی و به این نتیجه رسیدی که باید رفت خانه نشین شد، خوب اکبر گنجی شش سال زندان رفت و به این نتیجه رسید که باید تلاش نمود و با نافرمانی مدنی نگذاشت حد اقل لقمه نقض حقوق بشر به خوشی و راحتی از گلوی مرتضوی و عمالش پائین برود، اگر کمکی به این تلاش ولو 150 ، 200 نفره نمی کنید حد اقل خوراک کیهان را هم فراهم نکنید. حرکت گنجی در ارتباط برقرار نمودن با رسانه های اروپایی و آمریکایی(با برپایی کنفرانسهای مطبوعاتی) و استفاده از تجارت و ایده های نخبگان غربی ( در ملاقات با روشنفکران و جامعه شناسان برجسته و بنام اروپایی و آمریکایی) کاری بسیار مفید و ماندگار می باشد. گنجی با این اقدام خود سعی دارد جنبش آزادی خواهی و دفاع از حقوق بشر ایرانی را به اندیشمندان غربی بشناساند و برای جلب حمایت ایشان تلاش نموده و از نفوذ و راهنمایی های آنها بهره ببرد.
          برپایی اعتصاب غذای سراسری که با استقبال نسبتا خوب ایرانیان در اروپا و آمریکا مواجه شد نشانگر آنست که امروز گنجی بعنوان یک چهره آزادی خواه و مدافع حقوق بشر که رنج شش سال زندان ناعادلانه دستگاه قضائی را در کارنامه مبارزاتی خود دارد ، جای ویژه ای میان فعالان حقوق بشر و طرفداران دموکراسی بویژه در قالب جمهوری خواهانه آن پیدا کرده است. شاید آقای عبدی متوجه این اهمیت نشده باشند اما باید برای این بزرگوار توضیح داد حال که جمع زیادی از اپوزسیون نظام که سالها جز خودشان کسی را قبول نداشتند بدنبال گنجی وارد میدان تلاش شده اند و رکود و رخوت را ترک کرده اند، این خود پیش آ پیش یک موفقیت بزرگ محسوب می شود و نباید کار گنجی و تلاشگران دفاع ازحقوق زندنیان سیاسی را بی ارزش جلوه داد.
          آقای عبدی ، من هم با شما موافقم که اصلاح طلبان باید به نقد عملکرد گذشته خودشان بپردازند اما بی تردید یکی از این اصلاح طلبان خود شما هستید که باید سخت به نقد عملکرد گذشته خودتان مبادرت ورزید. آیا اعترافات شما - هر چند نیک می دانیم که ارزش و اعتبار حقوقی نداشت - بعد از دستگیریتان خفت ورزی نبود؟ آیا فشارهایی که به شما وارد کردند بیشتر از فشارهایی بود که به اکبر گنجی وارد کردند؟ شاید بد نباشد نیروی های سیاسی اصلاح طلب ما یک سوزن به خود و یک جوالدوز به دیگران بزنند.
          عبدی در بخش پایانی گفتگویش با روز آنلاین می گوید: " الان کار درست را آقاي احمدي نژاد مي کند. او دارد کار انجام مي دهد و مملکت را به جايي مي رساند که ديگر کاري نمي شود برايش کرد." اگر آنچنانکه در مقدمه مصاحبه نیز آمده مایه طنز سخنان عبدی را در نظر نگیریم
          و پاسخهای ایشان را جدی تلقی کنیم باید در یک کلام فلسفه سیاسی ایشانرا خودکشی از ترس مرگ بدانیم. راه گنجی و کسانیکه به دنبال او براه افتاده اند تلاش برای رساندن فریاد دموکراسی خواهی و حقوق بشر به داخل و خارج از ایران است ، راهی که حتما نتیجه خواهد داد اما با صبر و حوصله و ایمان و استقامت .
          آقای عبدی ، خانه نشینی راه حل نیست، اگر شما تصمیم به خانه نشینی گرفته اید روحیه یأس را گسترش ندهید و آب به آسیاب اقتدارگرایان و کیهان نریزید .

          Comment


          • هنگامی که روز ۱۲ ژوئیه مبارزان حزب الله با پرتاب موشک به مواضع اسراییل حمله کردند وبعد ازکشته شدن سه نفر دو اسراییلی را به گروگان گرفتند، به این فکر می کردند که مانند دفعات قبل، اسراییل را به پای مذاکره می کشانند و به معاوضه اسرا خواهند پرداخت. درمهلت چهل وهشت ساعته اسراییل به حزب الله برای آزادی بدون قید وشرط دوسرباز اسراییلی، سید حسن نصرالله، رهبر حزب الله در مصاحبه ای اعلام کرد که اسراییل چاره ای جز مذاکره ندارد. روزنامه محافظه کار کیهان تهران درهمان روز با تیتر "حمله به اسراییل: حزب الله زهر چشم گرفت"، به استقبال این اقدام رفت.

            اما این پایان ماجرا نبود. با پایان یافتن ضرب الاجل دوروزه، اسراییل حمله به مناطق جنوب لبنان وجستجوی خانه به خانه را آغاز کرد. اسراییل گفت که لبنان رابه حالت بیست سال پیش خود درخواهد آورد، تاتصویر دقیق تری از آنچه برای انجام آن بی تابی می کرد نشان دهد.

            درمهلت چهل وهشت ساعته اسراییل به حزب الله برای آزادی بدون قید وشرط دوسرباز اسراییلی، روزنامه محافظه کار کیهان تهران درهمان روز با تیتر "حمله به اسراییل: حزب الله زهر چشم گرفت"، به استقبال این اقدام رفت.
            گرچه دولت ایران، بلافاصله با نشان دادن خشم خود به واکنش شفاهی دراین زمینه بسنده کرد، اما گمانه زنی ها در مورد سرایت بحران به کشورهایی دیگری مانند ایران وسوریه تا آنجا ادامه پیدا کرد که برخی از رسانه های غربی به طرح این سوال پرداختند که آیا این ماجرا طلیعه ای برجنگ جهانی سوم خواهد بود؟

            حمله به مهمترین ضلع مثلت برموداری خاورمیانه

            اسراییل پس از خروج از لبنان در سال ۲۰۰۰، همواره از نا شکیبایی خود در تحمل یک نیروی نظامی غیردولتی پشت مرزهای خود سخن گفته بود. نیرویی که به گفته مقامات رسمی تل آویو، "نزدیکی بسیار زیادی به دشمن شماره اول این کشور یعنی ایران، دارد". طی ماه های گذشته هر گاه ایران برای متوقف کردن برنامه هسته ای خود به نحوی به حمله نظامی و یا حمله هوایی تهدید شده، مقامات این کشور گفته اند با استفاده از عملیات تلافی جویانه توسط حزب الله، زندگی را در منطقه برای اسراییل و آمریکا رنج آور خواهند کرد. سایت بازتاب متعلق به محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام و فرمانده کل سابق سپاه پاسداران، در روز ۱۱ بهمن ۱۳۸۴ (۳۱ ژانویه ۲۰۰۶) از قول یک عالم برجسته شیعه لبنان که نتامش را فاش نکرد، تاکید کرد که اگر حمله ای به ایران صورت بگیرد، خاورمیانه تبدیل به مثلت برمودای آمریکا واسراییل خواهد شد: حزب الله در لبنان، حماس در فلسطین و نیروهای سپاه بدر درعراق.

            سایت بازتاب متعلق به محسن رضایی - فرمانده کل سابق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی-، از قول یک عالم برجسته شیعه لبنان تاکید کرد، که اگر حمله ای به ایران صورت بگیرد، خاورمیانه تبدیل به مثلت برمودای آمریکا واسراییل خواهد شد.

            شاید به همین جهت است که اسراییل در پی ماجرای اخیر گروگان گیری - و پس از حصول اطمینان از اینکه می تواند با استفاده از این مورد که آغاز کننده بحران نبوده تا حدود زیادی افکار عمومی جهان و یا حداقل رهبران کشورهای بزرگ را با خود همراه کند، به واکنشی چنین همه جانبه اقدام و جنگی فراگیر را آغاز کرد.

            پیامی برای ایران

            چنین حمله وسیعی برای نابود کردن حزب الله، پیامی هم برای ایران به همراه داشت. چرا که گروهی که به گفته برخی منابع از سال ۱۹۸۲ بیشترین حمایت را از تهران دریافت کرده و بازوی راست ایران در خاورمیانه به شمار می رود، آنچنان مورد حمله واقع شد، که احتمال جان سالم به دربردن آن اندکی دشوار به نظر می رسد. حزب الله که چندین بار اعلام کرده بود درصورت حمله به مواضع ایران، به عملیات تلافی جویانه علیه منافع اسراییل وآمریکا دست خواهد زد، درانتظار پاسخ تهران نشست. تهران گرچه در کلام از واکنش خشمگینانه جهان اسلام سخن گفت، اما درعمل اعلام کرد که تنها به حمایت سیاسی ومعنوی از این گروه ادامه خواهد داد تا نگرانی عمده ای که طی روزهای گذشته درخصوص احتمال مداخله ایران در این بحران وجود داشت کاهش یابد. محمود احمدی نژاد، به این ترتیب راهی تاجیکستان شد تا به کارهای روزمره ریاست جمهوری رسیده باشد. واکنش آرام ایران اما، باعث نشد تا رییس جمهوری آمریکا تهران را از بانیان این بحران قلمداد نکند. بوش درسخنرانی هفتگی رادیویی خود گفت : "رژيم ايران همچنان با بلند پروازی های اتمی خود و حمايت از گروه های تروريستی مکررا به جامعه بين المللی بی اعتنايی نشان داده است. رفتارهای ايران تمام خاورميانه را به خطر انداخته و مانعی در حل و فصل بحران جاريست." مقامات اسراییلی نیز کرارا از استفاده حزب الله از اسلحه های ایرانی سخن گفته اند، موضوعی که ایران هیچگاه آن را تکذیب نکرد.

            این درحالی است که برخی گمانه زنی ها براین موضوع تاکید می کنند که حمله گسترده اسراییل به لبنان وگرفتن چراغ سبز از آمریکا و سکوت مجامع بین المللی در دوهفته اول این تهاجم، گام دیگری درجهت منزوی ساختن ایران از طریق خلع سلاح حامیانش در منطقه است. با به قدرت رسیدن حماس درفلسطین به عنوان دولت رسمی مناطق خودگردان، این گروه عملا نمی تواند از به خطر انداختن منافع اسراییل در منطقه و به خاطر ایران، سخن بگوید. بزرگترین حامی شیعه ایران نیز که عملا با اقدام اسراییل به شدت تضعیف خواهد شد و درصورت هرگونه اقدامی توسط سپاه بدر، آنچنان که تا کنون برقرار بوده، مسئولیت ناآرامی به گردن ایران انداخته خواهد شد. موضوعی که موجب تقویت جو ضد ایرانی درمیان مردم این کشور شده و در نهایت به تضعیف موقعیت منطقه ای ایران خواهد انجامید. درچنین هنگامه ای که پرونده ایران در شورای امنیت سازمان ملل، درحالت معلق قرار دارد و احتمال برقراری تحریم علیه تهران روز به روز افزایش می یابد و محافظه کاران آمریکایی نیز از دولت بوش خواسته اند مواضع سخت تری علیه ایران بگیرند، برگ های بازی ایران، محدود ومحدود تر می شود. گرچه تبدیل جنگ لبنان به یک جنگ داخلی کوچه به کوچه وخانه به خانه - چنانکه این کشور طی سال های ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۰ به آن دچار بود-، می تواند کانون های مقاومت و بحران را به کل منطقه بکشاند، اما دراین میان با نشانه رفتن همه انگشت ها به سمت ایران، روزهای سختی درانتظار تهران خواهد بود. به همین جهت است که به نظر می رسد، آرامش ایران با تلاش برای رساندن این بحران به راه حلی صلح آمیز وبینابین به گونه ای که شراره های آتش جنگ، درداخل مرزهای لبنان اندک اندک به خاموشی بگراید، موضوع مهمی است که مقامات ایرانی می توانند به دلیل منافع بلند مدتی که به همراه خواهد داشت، به آن بیاندیشند.

            در هنگامه ای که پرونده ایران در شورای امنیت سازمان ملل، درحالت معلق قرار دارد و محافظه کاران آمریکایی نیز از دولت بوش خواسته اند مواضع سخت تری علیه ایران بگیرند، برگ های بازی ایران، محدود و محدود تر می شود.

            مداخله مثبت درمنازعه

            سازمان دیده بان حقوق بشراز ایران خواسته است که با استفاده از نفوذ خود ازحزب الله بخواهد که اقداماتی را در جهت حفظ حقوق غیرنظامیان انجام دهد. این سازمان حقوق بشری دربیانیه خود درحالی که به محکوم کردن اسراییل به خاطر نقض حقوق بشر پرداخته، در عین حال به حزب الله هم برای به خطر انداختن جان غیرنظامیان اعتراض کرده است. دیده بان حقوق بشر در نامه ای به محمود احمدی نژاد نوشته است: "در مذاکره و بحث ایران با مقامات حزب الله، ما مصرانه می خواهیم که سه نگرانی عمده را با ملاحظه قوانین بین المللی در نظر بگیرد: ۱: ایران باید از حزب الله بخواهد که به حملاتش با راکت هایی که به دلیل عدم نشانه گیری و بدون هدف بودن غیرقانونی هستند، برعلیه غیرنظامیان اسراییلی دربخش های شمالی این کشور پایان دهد.

            ۲: ایران باید به دنبال تضمینی از حزب الله باشد که این سازمان مبارزان وهمچنین سلاح های خود را درمناطق غیر نظامی یا در مکان هایی که خیلی به محل سکونت مردم نزدیک است، مستقر نکند.

            ۳: ایران باید به حزب الله تاکید کند که سلامت وامنیت سربازان اسراییلی به گروگان گرفته شده را تضمین کند وبه صورت انسانی با آنها رفتار کند.

            حضور ایران برای حفظ جان نظامیان ودفاع از حقوق مردم وهمچنین جلوگیری از گسترش دامنه منازعه، که تا کنون نیز مورد توجه مقامات رسمی ایران بوده، تلاش برای یافتن راه حل های منطقه ای و همچنین استفاده از ظرفیت های موجود در متقاعد کردن حزب الله به در پیش گرفتن روشی که درنهایت ایجاد آتش بس را امکان پذیر کند، ازجمله نقش هایی است که در خوش بینانه ترین حالت می تواند برای ایران متصور باشد. درغیر این صورت، اگر بیروت با واکنش بی هنگام و بسیار پرحجم تل آویو مواجه شد، تهران نیز باید برای روزهای سختی خود را مهیا کند.

            Comment


            • حمله اسرائيل به حزب‌اله پس از آن صورت گرفت که حزب‌اله به شمال اسرائيل (آن سوی مرزهای بين‌المللی که به رسميت شناخته شده است) تجاوز کرد و هشت سرباز اسرائيلی را کشت و دو سرباز را نيز ربود. اسرائيل از حزب‌اله خواست که دو نظامی به اسارت گرفته شده را آزاد کند، اما سيد حسن نصراله، دبير کل سازمان (تروريستی) حزب‌اله اين درخواست را رد کرد و امکان بررسی آزادی سربازان اسرائيلی را مشروط به آزادی تمامی زندانيان لبنانی در بند اسرائيل دانست که شامل اسرای حزب‌اله که در اعمال تروريستی مشارکت داشتند نيز می‌شد. اين مسئله (آزادی تروريست‌ها) نمی‌توانست مورد پذيرش اسرائيل که تاکنون با سازمان‌های ستيزه‌جو مبارزه می‌کرد و امتيازی به آنها نداده بود، قرار گيرد. مضاف به اينکه دو سرباز اسرائيلی، در جريان جنگی ميان اسرائيل و حزب‌اله اسير نشده بودند، و حزب‌اله با تجاوز به خاک اسرائيل ضمن کشتن تعدادی سرباز، آنها را به اسارت گرفته بود. بنابراين، اين بسيار غير منطقی و غير عاقلانه بود که اسرائيل به خواست آنها تن در دهد. اسرائيل ضرب‌الاجلی برای آزادی دو سرباز اسرائيلی خود تعيين کرد که آن، از سوی حزب‌اله لبنان رد شد و بدين‌ترتيب اسرائيل که نمی‌توانست اين مسئله را در نظر نگيرد که چنين حملاتی مجددا و گستاخانه‌تر صورت خواهد گرفت، تصميم گرفت که به اين سازمان تروريستی هجوم آورد.

              حجم حضور نيروهای حزب‌اله، از زمانی‌که اسرائيل تهاجم به نوار غزه را به منظور آزادی سرجوخه‌ی به اسارت گرفته شده‌ بوسيله‌ی سازمان‌های ستيزه‌جوی فلسطينی (از جمله کميته‌ی مقاومت مردمی) آغاز کرد، در جنوب لبنان افزايش يافت. نيروهای شبه‌نظامی حزب‌اله مترصد آن بودند که به ربودن هر اسرائيلی که در مرز حرکت می‌کند، اقدام کنند. اما هوشياری اسرائيلی‌ها سبب شده بود که حزب‌اله، ناتوان از انجام نقشه‌ی خود شود و ناگزير حزب‌اله برای انجام نقشه‌‌اش، خود وارد شمال اسرائيل شد و ضمن کشتن چند سرباز اسرائيلی، دو سرباز را به اسارت گرفت.

              زيرکی اسرائيلی‌ها از اين‌جهت حائز اهميت است که آنها می‌خواستند کمترين دخالتی در آغاز جنگ داشته باشند. بديهی است که اسرائيل دشمن سازمان‌های تروريستی فلسطينی و حزب‌اله لبنان است و از هرگونه ضربه‌زدن به آنها خرسند خواهد شد، اما در عين‌حال نمی‌تواند بدون برنامه‌ريزی و طرحی که اثربخش و دارای نتايج بلندمدت باشد، اقداماتی پر هزينه (از لحاظ سياسی و اجتماعی) انجام دهد.

              ديد اعراب در سال‌های ابتدايی تشکيل کشور اسرائيل به اين ملت، تاحدود زيادی تغيير يافته است. اعراب در دو جنگی که با اسرائيل داشتند، دريافتند که نبايد به اسرائيلی‌ها ديدی شبيه به آنچه به زنان دارند - آنچنان که تعدادی از تحليلگران بيان کرده بودند- داشته باشند و اسرائيلی‌ها را ترسو و ضعيف بپندارند. اما حزب‌اله لبنان همان اشتباهی را تکرار کرد که اعراب در دو جنگ (استقلال و جنگ شش روزه) مرتکب شدند. هنوز هم برخی اين انديشه را در سر می‌پرورانند که بايد "افسانه‌ی شکست‌ناپذيری اسرائيل" را باطل کنيم و يکبار ديگر جنگی عليه اسرائيل آغاز شد، حزب‌اله به پشتيبانی ايران و سوريه آغازگر آن بودند.

              آمد و شدهايی که ميان مقامات حزب‌اله و جمهوری اسلامی انجام گرفت، جدا از اينکه به عمل به درخواست‌های اين سازمان تروريستی انجاميد، به تعهداتی تحکيم يافته ميان سران اين گروه و رهبران ايران رسيده است که در ادبيات طرفداران ولايت‌فقيه و احزاب ايرانی به "تـجديد بـيعت" معروف است.

              اما قراين و شواهد زيادی وجود دارد که ما را به اين نتيجه می‌رساند که عمل حزب‌اله لبنان در ربودن دو سرباز اسرائيلی را؛ نه فقط در جهت مبارزه‌ی اين سازمان با اسرائيل، بلکه در راستای تحريک ايران برای آن (ربودن) ارزيابی کنيم. اول از همه؛ بعيد است که در چنين اوضاع درهم و برهمی که در نوار غزه و کرانه‌ی باختری رود اردن در جريان است، سازمان تروريستی زير نفوذ ايران - که به‌وسيله‌ی اين کشور نيز بنيانگذاری شده است- سرخود و بدون مشورت، به اقدامی اينچنينی دست زند. شايد اگر مسئله، تبادل آتش ميان طرفين بود (مانند آنچه در برخی زمان‌ها شاهدش بوديم) قابل تامل بود که ايران در جريان (دقيقا و به صورت کامل) قرار نداشته باشد، هرچند معتقديم که چنين حملاتی نيز با اطلاع مقامات ايران و هدايت آنها صورت می‌گيرد. اما اين اقدام از آنجا که می‌توانست موجوديت اين سازمان را مورد تهديد قرار دهد و به اين‌ترتيب تبعاتی برای رژيم داشته باشد، بنابراين حزب‌اله اصلا مصلحت نمی‌ديد که با "پـدر خـوانده‌"ی خود صلاح و مشورت نکند.

              می‌توان اين استدلال را اين‌گونه نيز بيان کرد؛ از آنجا که اتـّکای حزب‌اله لبنان به ايران و سوريه است و اقدام به کشتن و ربودن سربازان اسرائيلی در اين مقطع زمانی، نمی‌تواند دور از تهديد و خطرات از جانب اسرائيل - حتی از منظر حزب‌اله که فاقد بينش سياسی درست است، قلمداد شود - بنابراين در جريان قرار دادن ايران و سوريه برای اين سازمان، برای آمادگی اين کشورها برای کمک‌های فوری مورد نياز در صورت لزوم، از اهميتی حياتی برخوردار بوده است. اما مساله فراتر از اينهاست، يعنی می‌توان ديد که در اينجا مسئله‌ی "صلاح و مشورت" حزب‌اله با ايران و يا حتی "تشويق و تهييج" از سوی ايران مطرح نبوده است، بلکه "عمل به دستور" مطرح بوده است.

              مقامات رژيم و تحليلگرانی که در سطح عمومی و رسانه‌ای ايران به صحبت در مورد مسائل لبنان و اسرائيل می‌پردازند، بيان می‌کنند که از آنجا که اسرائيل قرار بود به توافقات گذشته عمل کند و زندانيان را آزاد کند و اين کار را نکرده، همچنين به تجاوزات به لبنان پرداخته است، حزب‌اله در پاسخ به اين اقدامات اسرائيل (آنها به اسرائيل می‌گويند، "رژيم صهيونيستی") اقدام به ربودن سربازان اسرائيلی کرده، تا از اين طريق بتواند به خواسته‌های "بـحق" خود برسد. می‌توان اين سوال را مطرح کرد که آيا دو هفته‌ی پيش يا چند ماه پيش، حزب‌اله شاهد چنين اقداماتی از سوی اسرائيل بوده است؟ و همچنين آيا اسرائيل به تازگی زندانيانی از لبنانی‌ها را در بند کرده است؟ همواره در تحليل مسائل سياسی، در نظرگرفتن مسائل از نظر زمانی و تقدّم و تاخّر رخداد آنها حائز اهميت بوده است.

              قرينه‌ی ديگر، اينست که حملات حزب‌اله به شمال اسرائيل و اقدام به ربودن دو سرباز اسرائيلی، درست همزمان با اجلاس هشت کشور صنعتی (جی هشت) در سن‌پترزبورگ روسيه اتفاق افتاد، اجلاسی که اصلی‌ترين مسئله‌ای که در آن مطرح می‌شد (يا يکی از آنها) برنامه‌های هسته‌ای ايران بود. در اجلاس وزرای خارجه‌ی هشت کشور صنعتی، توافقات اوليه برای اتخاذ تصميم در برابر ايران، در صورتی که اين کشور به بسته‌ی پيشنهادی کشورهای پنج به‌علاوه‌ی يک (پنج عضو دائم شورای امنيت و آلمان) پاسخ روشنی نداده (يا آن را رد کرده) صورت گرفته بود.

              دليل ديگر اينکه سفر علی لاريجانی به اروپا و ملاقات او با خاوير سولانا، مسوول عالی سياست خارجی اين اتحاديه و برخی ديگر از مقامات کشورهای اروپايی، با شکست کامل مواجه شد. لاريجانی در اين سفرها در پی آن بود که اروپايی‌ها را راضی کند که به پای ميز مذاکره - بدون هيچ پيش شرطی از سوی آنها- بازگردند و يا حداقل زمان بيشتری را برای جمهوری اسلامی از اروپا طلب کند و برای ايرانيان زمان بخرد. مذاکرات ميان جمهوری اسلامی و سه کشور اروپايی- که به نمايندگی از بيست و پنج کشور اروپايی- به مذاکرات هسته‌ای با ايران می‌پرداختند، از آن زمان که رژيم ايران بدون هيچ توافقی با اروپا، تعهدات خود در توافقنامه‌ی پاريس که در آن لزوم توقف تمامی فعاليت‌های مرتبط با غنی‌سازی را در طول مدت زمانی که مذاکرات در جريان است، مورد تاکيد قرار می‌دهد، زير پا گذاشت و فعاليت‌ها در کارخانه‌ی فرآوری اورانيوم در يو.سي.اف اصفهان از سر گرفت، متوقف شد و اروپايی‌ها شرط ادامه‌ی مذاکرات را تعليق کامل فعاليت‌های هسته‌ای مورد بحث (که در مورد آنها سوء‌ظن وجود دارد) دانسته‌اند که اين مورد پذيرش جمهوری اسلامی نبوده است.

              لاريجانی پس از آنکه با سردی از ديدار "کاملا" بی‌ثمر خود با خاوير سولانا که در جوی بسيار بی‌رمق و غير مثبت برگزار شد، ديگر نسبت به اروپا نااميد گشت، پس معطل نکرد و بدون اينکه به تهران بازگردد به دمشق، پايتخت سوريه رفت. ديدار غير منتظره و از پيش اعلام نشده‌ی لاريجانی از سوريه، از آنجا حائز اهميت است که وی سفر به اروپا را رها کرده و با عجله به سوريه می‌رود و با مقامات اين کشور ديدار می‌کند. و اين زمانی است که او بايد بيشترين کارها را در جهت ديپلماسی ايران برای ايجاد نگرش مثبت اروپا به ايران انجام دهد. سوريه، مربی و کمک‌کننده‌ی اصلی به حزب‌اله لبنان است و کمک‌های نظامی و مالی و ... . جمهوری اسلامی را در اختيار اين سازمان قرار می‌دهد. به فاصله‌ی اندکی، ما شاهد ربودن سربازان اسرائيلی در شمال اسرائيلريال از سوی حزب‌اله لبنان هستيم. ديدارهايی که لاريجانی در سوريه داشته، می‌تواند شامل افرادی از حزب‌اله نيز بوده باشد، با توجه به اينکه يکی از پايگاه‌های اصلی حزب‌اله در سوريه نيز قرار دارد و در آنجا دفتری فعال داشته‌اند.

              وقتی به دقت به سخنان هاشمی رفسنجانی در نمازجمعه نگاه می‌کنيم، نکاتی ديگر، از قراينی که می‌تواند دخالت جمهوری اسلامی در حوادث اخير را نشان دهد در می‌يابيم. علی لاريجانی در انتخابات رياست‌جمهوری، رقيب هاشمی رفسنجانی بوده و به شدت از مواضع سياسی دولت رفسنجانی - که دولت را در سالهای 68 تا 76 در اختيار داشته - انتقاد کرده و چنين مواضعی را باعث پررو تر شدن کشورهای غربی دانسته بود. وی در ميزگردهای انتخاباتی در تلويزيون جمهوری اسلامی از ابزارهايی که ايران در منطقه دارد (از جمله نفوذ در ميان شيعيان عراق و حزب‌اله لبنان) که می‌تواند با بکار گرفتن آنها بر کشورهای غربی (به خصوص آمريکا) فشار بياورد، به عنوان يکی از اولويت‌های سياسی خود در صورتی که پيروز انتخابات بشود نام برد. حال همين فرد، دبير شورای عالی امنيت ملی جمهوری اسلامی شده است و به اقداماتی دست می‌زند که مسلما اصلا مورد تاييد رفسنجانی نيست. هاشمی رفسنجانی در خطبه‌های نماز جمعه‌ی خود به بروز برخی اختلافات در ميان رده‌های بالای کشور تلويحا اشاره کرد و از خدا خواست که اين افراد را هدايت کند. سخنان رفسنجانی از اين‌حيث بيشتر با نصايحی مشابه در قبل متمايز است که اکنون درگيری جناحی اصلا وجود خارجی ندارد و کشور دچار اختلافی حزبی نيست، بنابراين آنچه بيشتر محتمل است، اينست که کشور در مسئله‌ی حمايت از اقدامات حزب‌اله و درگير کردن ايران در آتش جنگ، دچار اختلاف در مديريت شده است. دليل محکمی که در اين مسئله می‌تواند قابل اعتنا باشد، عدم حضور علی خامنه‌ای در سطح رسانه‌ها و اظهارنظرهای مقامات رژيم در مورد جنگ اخير حزب‌اله و اسرائيل است.

              مسئله‌ی ديگر که می‌تواند استراتژی جمهوری اسلامی از قبال اين حرکت را تبيين کند، يا به عبارت ديگر پاسخی به اين پرسش باشد که علی‌رغم همه‌ی اين مسائل، تحريک حزب‌اله نسبت به اين اقدام، چه کمکی به جمهوری اسلامی می‌کند، اينست که جمهوری اسلامی اصلا تصور نمی‌کرد که اسرائيل دست به حمله به جنوب لبنان بزند، چه رسد به اينکه با نيروهای زمينی خود به پيشروی در مناطقی از اين کشور دست بزند و به منظور در اختيار قرار دادن آن به دست نيروهای ناتو (يا پاسداران صلح سازمان ملل) نواری چند کيلومتری از جنوب اين کشور را "تـصرف" کند. آنها حساب می‌کردند که حزب‌اله دو سرباز يا تعداد بيشتری را به اسارت می‌گيرد و به اين‌ترتيب اين برگ برنده‌ای برای ايران در شورای امنيت می‌شود، چون آنها در فکر مذاکرات آزادی اسرا که از طرف حزب‌اله که با واسطه‌گری (احتمالا) آلمان صورت خواهد گرفت و مطرح کردن مسائل خود در آنجا بودند.


              Comment


              • Comment


                • محتشمی وحزب الله





                  گاهی خاطرات از آدمها و شخصیتهای سیاسی برای خوانندگان مفید است. به مناسبت حوادث لبنان امروز چند جمله ای در مورد آقای محتشمی به عنوان مردهمیشه ی ماجراهای لبنان وفلسطین مینویسم:

                  آقای محتشمی همیشه توجه ویژه ای به مسئله لبنان وفلسطین داشته است. شاید بدلیل آن که مدتی در سوریه سفیر بود و در همان ایام وبه کمک وی حرکت حزب الله شکل گرفت و جمعی از شیعیان به جای عضویت در حرکت امل که تنها تشکیلات سیاسی شیعی آن روز بود وازامام موسی صدر الهام میگرفت، در تشکیلات جدید حزب الله حضور پیدا کردند. آن روزها به محتشمی در محافل خصوصی موسس حزب الله میگفتند. در همین سالهای سفارت سوریه بود که یک روز محتشمی پاکت نامه ای دریافت میکند که ووقتی آنرا میگشاید با مواد منفجره روبرومبشود و در آن انفجار دو دستش تا مچ از بین میرود. وقتی سالها بعد که این در تلخ ترین حوادث لبنان حرکت امل وحزب الله درگیر حنگ مسلحانه شدند، نبیه بری رهبر حرکت امل که نمیخواست روابط خود را با امام خمینی به عنوان رهبری که هم حزب الله اورا قبول داشتند وهم امل به هم بزند، در همه سخنان و مصاحبه هایش به محتشمی به عنوان پشتیبان اصلی حرب الله حمله میکرد. محتشمی آن روزها وزیر کشور بود. بعد از مصالحه حزب الله و امل ووفات امام خمینی ، و ریاست آقای رفسنجانی که محتشمی به عنوان عنصر سیاسی طرفدار جریان چپ و عضو مجمع روحانیون مبارز مغضوب نسبی حکومت بود و حزب الله به رابطه با دست اندرکاران رسمی حکومت نیاز داشت، از نظر عاطفی قطغ ارتباط مسئولان حزب الله با مختشمی سخت بود. که بنوع کجدار ومریزی این دوران همچنان سپری میشود. آقای محتشمی در مسائل مختلف سیاسی داخلی و خارجی همیشه جزء جناح تندرو بوده است و شخصا علیرغم رفاقتی که داریم نتوانسته ام با خیلی از مواضع ایشان موافق باشم، اما این نکته غیر قابل انکار است که محتشمی همیشه مسئله اولش قضیه لبنان وفلسطین بوده است. در خیلی از جلسات مجمع که بخش نقل خبر میرسد همه از اقای محتشمی میپرسند که از لبنان وفلسطین چه خبر؟ این روزهاهم البته آقای محتشمی خیلی فعال شده است. آخرین اقدامش این است که میخواهد همه احزاب ایران، با گرایشهای مختلف را جمع کند تا در مورد لبنان وحمایت از حزب الله همایش در روز سه شنبه آینده برگزار کنند.

                  Comment


                  • تحلیل هائی که این روزها توسط فعالان و متفکران سیاسی از جمله آقای عبدی (سایت امروز- دوشنبه ٢/ مرداد/ ١٣٨٥) و آقای زید آبادی (سایت روز- جنگ لبنان از دو زاویه- ١/ مرداد/ ١٣٨٥) از آینده لبنان صورت می گیرد متفقا نظر بر این دارند که حزب الله لبنان با دست یازیدن به اقدامی خطا (که ما هم در خطا بودن این عمل با هر انگیزه ای که بوده باشد با آنان هم صدائیم) نابودی خود را بدست خود رقم زده و به این ترتیب نیروئی که می توانست پشتوانه ایران بوده و بعنوان یک اهرم فشار در زیرگوش اسرائیل بکار رود از صحنه سیاسی منطقه حذف خواهد شد. یکی از دلایل این نوع تحلیلها بطور ناخودآگاه عکس العملی است به تحلیل های حکومت ایران که صرفا جنبه ایدئولوژیک داشته و پیروزی سپاه حق (حزب الله لبنان) را بر سپاه دشمنان اسلام (اسرائیل) قطعی می داند. همانگونه که آقای احمدی نژاد گفته اند "صهیونیستها با حمله به لبنان کلید نابودی خود را زدند." (انتخاب- ١/ مرداد/ ١٣٨٥).
                    اما بین این دو نظر واقعیت در کجا خفته است؟ در سال ١٩٩٦ اسرائیل عملیات "خوشه های خشم" را علیه لبنان آغاز نمود. صدها شهروند لبنانی طعمه تانکها و بمبهای ساخت آمریکا شدند و نظر اسرائیل این بود که یا تشکیلات حزب الله را بکلی فلج کند و یا حداقل آنقدر آنان را عقب بنشاند که امکان پرتاب موشک به شمال اسرائیل را نداشته باشند. خب، البته امروز و در سال ٢٠٠٦ ما می دانیم که حزب الله به مراتب قوی تر از دهسال پیش است و اسرائیل را نیز موشک باران می کند. حزب الله که آنروز در منطقه چندان نیروی مورد اعتنائی نبود امروز بدنه اصلی ارتش لبنان را تشکیل می دهد و در دولت لبنان نیز حضور موثر دارد. این نیرو با استفاده از موشک دوربرد هدایت شونده بطور حیرت انگیزی یکی از پیشرفته ترین کشتی های جنگی جهان از نوع کوروت) (Corvette را مورد هدف قرار داده و در آستانه غرق شدن قرار می دهد.
                    اسرائیل از آن سو مرکز حزب الله، خانه مسکونی حسن نصرالله رهبر حزب الله را بهمراه صدها ساختمان و نیز قصبات جنوب با خاک یکسان کرده است. لبنان به ویرانه ای مبدل شده است. تصاویر تلویزیونی از ابعاد دهشتناک این ویرانی خبر می دهند. بزرگترین پل خاورمیانه، تاسیسات برق، دکل های تلویزیونی، راهها و جاده های ارتباطی در داخل لبنان و نیز شاهراه منتهی به سوریه بطور باور نکردنی نابود شده اند. مگر دیگر از حزب الله چیزی باقی مانده است که اسرائیل بازهم به حملات خود ادامه می دهد؟ در عین حال چرخش ناگهانی در موضع گیری دولت آمریکا و آمدن غیرمترقبه خانم رایس به لبنان و اعلام ضرورت فوری آتش بس (در حالیکه یک هفته پیش آقای بوش صراحتا می گفت تا تمام کردن کار حزب الله توقف عملیات اسرائیل معنی ندارد) و نیز اعلام آمادگی اسرائیل برای پذیرش یک نیروی حائل بین المللی ظاهرا نشان از آن دارد که کار این نیروی ضد صهیونیستی که تنها نیرو در دنیای عرب بوده که توانسته اسرائیل را شکست دهد و آنان را به عقب نشینی در سال ٢٠٠٠ مجبور کند، پایان یافته است.
                    اما آیا این همه واقعیت است؟ در طول تاریخ به ندرت دیده شده که ارتشی منظم یک ارتش نامنظم، ایدئولوژیک و کاملا مسلح را از میان بردارد. این مسئله در سال ١٩٨٢ نیز بر اسرائیل هنگام تجاوز به لبنان آشکار شد. جالب است که اسرائیل می داند که غلبه بر حزب الله با عملیات نظامی محال است والا خروج اسرائیل از جنوب لبنان مفهومی نداشت. ژنرال موشه یالون فرمانده ارتش اسرائیل در سال ١٩٩٦ صراحتا اعلام می کند که درگیری شدید و رو در رو با حزب الله نتایجی درخشان برای اسرائیل بهمراه نخواهد داشت و نیز اینکه ضرباتی مانند کشتن شیخ عباس موسوی در سال ١٩٩٤ نتایج فاجعه آمیزی از قبیل انفجار مرکز یهودیان در بوئنوس آیرس برای آنان بهمراه خواهد داشت.
                    اسرائیل می داند درخواست خلع سلاح حزب الله بیشتر به یک شوخی شباهت دارد . چه کسی می خواهد و می تواند دهها هزار مبارز جان برکف حزب الله را خلع سلاح کند و با کدام مکانیزم؟ حتی بدنه اصلی ارتش لبنان را حزب الله تشکیل می دهد. اسرائیل با درهم کوبیدن تاسیسات زیربنائی لبنان این اهداف را پی می گیرد: ایجاد وحشت درون آنانکه جسارت می کنند به حریم اسرائیل تجاوز کنند، ارضا نمودن افکار عمومی مردم اسرائیل، ایجاد اختلافات داخلی و احتمالا دامن زدن به یک جنگ داخلی دیگر در لبنان و نهایتا رو در رو قراردادن مردم لبنان و نیز دول غربی با سوریه بعنوان عامل اصلی ربوده شدن دو سرباز اسرائیلی.
                    فواد سینیورا نخست وزیر لبنان در مصاحبه ای می گوید لبنان از میان رفت درحالیکه یک درصد از سازمان حزب الله نیز از میان نرفته است. حزب الله نه پادگان دارد و نه جت جنگنده، نه تانک و ناو و ناوچه. از میان بردن حزب الله تنها بیک طریق امکان پذیر است. کشتن کسانی که زیر پرچم حزب الله مبارزه می کنند و این وظیفه ایست سخت دشوار.
                    اصولا انگیزه حزب الله در تشدید بحران با اسرائیل چه بود؟ حزب الله در آستانه فشارهای بین المللی بر دولت لبنان برای خلع سلاح قرار داشت و تنش روز بروز بیشتر می شد. سیاست هائی شبیه قطع کمک های اقتصادی و غیره حزب الله را در وضعیت دشواری در برابر مردم لبنان اعم ازمسلمان و مسیحی قرار می داد. آنچه که حزب الله روی آن حساب می کرد عکس العمل بی ترحم و وحشیانه ای بود که اسرائیل در مقابل ربوده شدن دو تن از سربازانش از خود نشان می داد و سپس واکنش مردم کوچه و بازار عرب و نیز دول غربی زیر فشار افکار عمومی مردم خود در مواجهه با آنهمه بی رحمی می توانست ورق را رفته رفته به ضرر اسرائیل برگرداند. بقول رابرت فیسک ژورنالیست معتبر انگلیسی و متخصص امور خاورمیانه که به مدت سی سال است در بیروت زندگی می کند پخش تصاویر تلویزیونی آن جنایات اگر هیچ نتیجه ای نداشته باشد سنی ها را در کشورهای عربی با شیعیان همدل و همصدا کرده است، بگذریم از شیخهای دربار آل سعود که حمایت از حزب الله را حرام اعلام کرده اند.
                    اهور المرت و وزیر دفاع وی امیر پرتز احتیاج دارند که رسیده و نرسیده خود را به مردم اسرائیل ثابت کنند هم چنانکه شیمون پرز در سال ١٩٩٦ پس از کشته شدن اسحق رابین دست به حمله به لبنان زد. حملات بی سابقه و گسترده اسرائیل اگر هدفش امحاء حزب الله باشد به نتیجه نخواهد رسید هم چنانکه در گذشته نیز نرسیده است. سیاست ایجاد وحشت نیز به بار ننشسته است زیرا که با آن زرادخانه و آن تجهیزات باز هم حزب الله جرات می کند به زمینهای اسرائیل تجاوز کند و سربازانی را اسیر نماید.
                    اسرائیل برای نابودی حزب الله چاره ای جز حمله زمینی ندارد و این راهی است طی شده که بهای آنرا در دهه ١٩٩٠ اسرائیل پرداخته است. ضربه بزرگی که اسرائیل می تواند بر حزب الله وارد کند کشتن شیخ حسن نصرالله است. اما اسرائیل علیرغم آنکه این مسئله را آشکارا در دستور کار خود قرار داده است می داند اولا در صورت موفقیت عملیات تروریستی بزرگی (مانند عکس العمل به کشتن موسوی) در انتظارش خواهد بود که در آن صورت جوابگوئی به مردم اسرائیل چندان ساده نخواهد بود ثانیا با این عمل قدرت نظامی حزب الله کاهش نخواهد یافت، ثالثا پیدا کردن یک جانشین در سازمانهای ایدئولوژیک چریکی مشکل لاینحلی نیست و از همه مهمتر بطور ناگهانی محبوبیت حزب الله در میان شیعیان لبنان بالا رفته و روح انتقام جوئی در جوانان بشدت افزایش می یابد این امر نهایتا به پیوستن جوانان بیشتر به سازمان مزبور خواهد انجامید.
                    جهان غرب و اسرائیل این بار نیز پس از فرو نشستن غبار در لبنان ویران شده درخواهند یافت که برای حل مسئله خاورمیانه راه حل نظامی وجود ندارد. این حرکات جز تعمیق نفرت و ادامه دور خشونت در برابر خشونت هیچ حاصل دیگری در پی نخواهد داشت.

                    Comment


                    • در اواخر خرداد ماه امسال، ۵۰ استاد برجسته اقتصاد، در نامه‌ای مبسوط و سرگشاده‏، درباره‏ی سياست‏ها و عملکرد اقتصادی دولت به رئيس جمهوری هشدار دادند و از مسئولان نظام بازنگری اساسی در سياست‏ها و تدابير اقتصادی کشور را مصرانه درخواست کردند. اقبال قابل توجهی از سوی دولت به آن نامه مهم نشان داده نشد، ولی در يازدهم تير ماه سياست‏های کلی اصل ۴۴ قانون اساسی برای خصوصی‌سازی صنايع بزرگ کشور ـ که از مهمترين تصميمات اقتصادی نظام جمهوری اسلامی بوده، هدف آن تغيير نقش دولت از مالکيت گسترده و مديريت مستقيم بنگاههای اقتصادی به سياست‏گذاری و نظارت و نيز توانمندسازی بخش خصوصی و توسعه اقتصادی مبتنی بر عدالت اجتماعی و فقرزدايی... است ـ اعلام شد.
                      هدف ما در اين نشريه تاکيد بر اهميت آثار عميق عوامل غير اقتصادی، از جمله عوامل فرهنگی، اخلاقی، سياسی و نهادهای تاريخی بر مسائل و بحران‏های اقتصادی کشور است. عدم توجه به اصلاح عوامل يادشده نه تنها بحران‏های اقتصادی کنونی را تشديد می‏کند، بلکه اثربخشی سياست‏های اصل ۴۴ و خصوصی‏سازی صنايع بزرگ کشور را با ناکامی مواجه ساخته، می‌تواند به نقض غرض بيانجامد.
                      اصولاً، چگونه می‌توان به اين مسئله مهم ملی پاسخ داد که با کسب درآمدی سرشار از فروش نفت، چرا بايد عملکردی اين چنين ضعيف در حوزه اقتصاد داشته باشيم؟ فقر، اختلاف طبقاتی، تورم، سنگينی واردات، بيکاری بسيار بالا و بهره‏وری و درآمد سرانه بسيار پايين از جمله نشانه‌های عملکرد ضعيف اقتصاد ما است. هر چند که پاره‌ای از صاحبنظرانی که منابع گسترده اقتصادی ايران را بررسی کرده‌اند، توسعه نيافتگی ايران را يک پارادوکس (معما) می‌دانند، به نظر ما علت بنيادی چنين عملکردی ماهيتاً اقتصادی نيست، زيرا کشور ما با کمبود سرمايه، نيروی‏انسانی و مواداوليه يا نداشتن زمين و امکانات لازم مواجه نمی‌باشد. حتی اگر چنين می‌بود، با درآمد سرشار نفت امکان تامين بسياری از عوامل مذکور وجود می‌داشت. به اين دليل و بسياری دلايل ديگر، ريشه‏های مسائل اقتصادی کشور در خارج از نظام اقتصادی، ازجمله در نهادهای تاريخی و زيرنظام‏های فرهنگی و سياسی (شامل مديريت‌های کلان و خرد) جامعه، نهفته است. متاسفانه، به نظر می‏رسد که سياست‏ها، تصميمات و عملکرد اقتصادی دولت، که عمدتاً با شعار عدالت‏گستری همراه است، ساده‌انگارانه بوده، نه تنها به تحقق شعار کمک نکرده است، بلکه در نهايت به تقويت عوامل و علل پديدآورنده مسائل اقتصادی منتهی خواهد گرديد. در اين نشريه، نابسامانی و آشفتگی اقتصادی کشور و علل و عوامل غيراقتصادی آن مطرح و به برخی از سياست‏ها و تصميمات دولت که بجای حل اصولی مسائل، به تشديد علل و عوامل آنها منجر خواهد شد، اشاره خواهد گرديد و در پايان، به چگونگی برخورد اصولی با نابسامانی‌‏های مذکور توجه خواهد شد.


                      پيچيدگی مسائل جامعه و ضرورت نگرش جامع برای حل موثر مسائل اقتصادی
                      امروزه پيچيدگی و درهم تنيدگی و آثار متقابل مسائل جامعه بر هم برای اهل نظر روشن‏تر از گذشته است. ساده‌انگاری مسائل اجتماعی، به نحوی که قابل تجزيه به مسائل ساده، مستقل و تک بعدی باشد، منطبق با واقعيت نيست. مسائل جامعه مجموعه‏ای از مسائل مرتبط‏ است که سيستمی از مسائل را تشکيل می‏دهد. به رغم اينکه ما در بحث، مسائل را به اقتصادی، سياسی، فرهنگی و اجتماعی تقسيم‏بندی می‏کنيم، در واقعيت مسائل صرفاً اقتصادی، سياسی،... مستقل از هم، وجود ندارد.
                      همان‌گونه که مسائل جامعه با يکديگر در ارتباط است، راه حل‏های آنها نيز مرتبط بوده، آثار متقابل برهم دارد. بر اين اساس، بکار گرفتن يک راه حل در مورد يک مسئله بر ساير مسائل و راه حل‏های آنها اثر می‏گذارد.
                      بنابر اين، راه حل‌های بکار گرفته شده در مورد مسائل گوناگون بايد مجموعه‌ای هماهنگ را تشکيل دهد. بعنوان مثال، نمی‌توان در مورد حل پاره‌ای از مسائل دولت از مدل اقتصاد دستوری (مانند دستور کاهش نرخ ارز) و در حل پاره‌ای ديگر از مسائل از مدل اقتصاد آزاد (مانند خصوصی‌سازی و آزادسازی) استفاده کرد.
                      پيچيدگی مسائل عملاً دولت‏ها را موظف به تهيه و ارائه چشم‏انداز، برنامه بلندمدت (مثلاً ۲۰ ساله) و برنامه‏های ميان مدت (۵ ساله) و کوتاه مدت (۱ ساله) کرده است. در اين برنامه‏ها سعی می‌شود که ترکيبی از راه حل‏های هماهنگ به صورت مجموعه‏ای (سيستمی) از طرح‏ها و پروژه‏ها برای مسائل مرتبط و پيچيده جامعه ارائه گردد.
                      در سالهای اخير، تدوين چشم‏انداز و برنامه‏ريزی‏های متعاقب آن نور اميدی در جهت برقراری نظم و ثبات و امنيت، که از شرايط لازم و حياتی توسعه است، ايجاد کرد. تدوين و تصويب چنين برنامه‏هايی، فارغ از ماهيت آنها، فی‏نفسه ارزشمند بوده، در بيشتر موارد و بطور معمول مانع از ارائه راه‌حل‏های موردی و خلق‏الساعه درباره مسائل مهم يا اقدامات نمايشی و قهرمان نمايی می‏گردد. ولی متاسفانه نگرش، تصميمات و اقدامات اقتصادی دولت جديد محوريت و استحکام چشم‏انداز و برنامه‏های مرتبط با آن را در نظر بسياری از صاحب‌نظران زير سوال برده، اميدهای نوپا را تضعيف يا به نااميدی تبديل کرده است.


                      عوامل غيراقتصادی بحران‏های اقتصادی
                      بحران‏های اقتصادی موجود که اخيراً در بيانيه پنجاه اقتصاددان کشور منعکس شده بود، همان‌طور که اشاره شد، تنها از عوامل اقتصادی سرچشمه نمی‏گيرد. بلکه عوامل غيراقتصادی (يا فرا اقتصادی)، منشأ يا تشديد کننده بسياری از آنها است. فارغ از ساختار توسعه نيافته اقتصاد کشور و وابستگی شديد آن به درآمدهای نفت، که موجب رشد فرهنگ و اقتصاد دلالی و عقب ماندگی صنعتی شده است، نابسامانی‏های اقتصادی عمدتاً ناشی از سوء مديريت، سوء استفاده از امکانات و تصميمات و اقدامات متناقض يا ناهماهنگ، که بعضاً جنبه‏های سياسی، حقوقی و فرهنگی دارد، می‏باشد.
                      حتی صدها ميليارد دلار درآمد ارزی حاصل از فروش نفت و گاز که در سال‏های اخير در اختيار دولت قرار گرفته است ـ و می‏توانست از طريق سرمايه‏گذاری‏های بلندمدت موجب توسعه همه جانبه کشور شود، به علل غيراقتصادی (عمدتاً فرهنگی، سياسی و مديريتی) به افزايش تورم، پايين ماندن درآمد سرانه، افزايش شديد ميزان واردات کالا، بهره‏وری اندک، افزايش شکاف طبقاتی و سختی معشيت مردم منتهی گرديده است.
                      بهره‏گيری ثمربخش از درآمدهای نفتی و ساير منابع سرشار کشور، از جمله منابع انسانی کارشناس و شايسته، مستلزم وجود شرايط مناسب سياسی، شايسته سالاری و مشارکت واقعی مردم در امور و اعتماد و اطمينان نسبت به شرايط حاکم بر فضای سياسی، قضائی و فرهنگی کشور است. نا امنی محيط‌های سياسی و قضائی نه تنها موجب کاهش ميزان سرمايه‏گذاری‌های داخلی و خارجی شده است، بلکه فرار مغزها و سرمايه‏های داخلی را نيز در پی داشته است. نمونه آن رويدادی است که در دوره جديد رياست جمهوری و دولت يکدست کنونی پديد آمده است. بنابر آنچه در رسانه‌های عمومی آمده است، ميلياردها دلار به کشورهای ديگر، از جمله کشورهای حاشيه خليج فارس (بويژه دبی) منتقل شده است، تا در آنجا جايگاه مطئمن‏تری بيابد. ناامنی در محيط‌های سياسی، روانی، قضائی و اجتماعی، از جمله تشديد تنش‏ در روابط خارجی، موجب فرار سرمايه‌های مادی و معنوی، افزايش نرخ بيمه کالاها، افزايش سطح نگرانی و بی‏ثباتی اقتصادی گرديده است و خواهد گرديد.
                      وابستگی سياسی دست‏اندرکاران اقتصادی و دخالت‏های اقتصادی دست‏اندرکاران سياسی موجب پيدايی رانت، بازار ناسالم و غيررقابتی و درآمدهای بادآورده سرشار برای گروههای خاص و افزايش شديد شکاف و اختلاف طبقاتی شده است. واگذاری اجرای پروژه‏های بزرگ عمرانی کشور به بسيج سازندگی، سپاه پاسداران و سازمان‏های وابسته به نهادهای نظامی به محيط سالم رقابتی و بخش خصوصی به شدت آسيب ‏رسانده، حرکت اقتصادی را تحت تاثير فشارهای قدرت سياسی و نظامی از مسير عادی خارج می‏سازد و اجرای کارها را پرهزينه می‌کند و اقتصاد رانتی و دلالی را گسترش می‌دهد.
                      بنابراين، نه تنها نمی‏توان انتظار داشت که بخش خصوصی رشد کند و قابليت رقابت در صحنه جهانی را بدست آورد، بلکه شعار عدالت گستری و ايجاد مناسبات عادلانه نيز در عمل نتايج معکوس خواهد داد.
                      در چنين شرايطی، حتی برخی از سياست‏های کلان اقتصادی که می‏تواند در راستای حل مسائل اقتصادی مفيد واقع شود، از سوی جامعه با اطمينان کافی مورد استقبال قرار نمی‏گيرد. بعنوان مثال، هنگامی که واگذاری سهام شرکت‏های دولتی به بخش خصوصی مطرح می‏گردد، مردم بی‏اعتماد، بيش از آن که موضوع را يک تصميم راهبردی اقتصادی تلقی کنند، آن را در راستای سوء استفاده دست‏اندرکاران از اموال عمومی و دولتی ارزيابی می‌نمايند و عده‏ای نيز فکر می‏کنند که ناکارآمدی و بار مالی سنگين يا ورشکستگی شرکت‏های دولتی انگيزه چنين حرکتی شده است.
                      اگر آن دسته از عوامل اقتصادی که وضعيت کنونی را ايجاد کرده است همچنان دست نخورده باقی بماند، اين خطر به شدت وجود خواهد داشت که همان‌هايی که پايگاه‌های سياسی، حکومتی و فرهنگی را بطور يکپارچه در اختيار گرفته‌اند، مالکيت واحدهای ظاهراً خصوصی شده را نيز بدست آورند و چرخه باطل فقر، بی‌عدالتی و فساد قوی‌تر از پيش ادامه يابد.
                      حکمرانی خوب ـ که همان مديريت درست جامعه است ـ مستلزم شايسته سالاری و ايجاد محيط‌های امن و اميدوارکننده داخلی و خارجی برای همکاری، همکنشی و پيشرفت همه جانبه، بويژه توسعه اقتصادی، است. متاسفانه، به علل سياسی، دايره انتخاب‏ها و انتصاب‏ها محدود شده و در بسياری از موارد اصل شايسته سالاری فدای ملاحظات سياسی گرديده است. تصميمات انفرادی، غيرکارشناسانه و تبليغاتی فضا و محيط داخلی و تعاملات خارجی کشور را برای سرمايه‏گذاری مخاطره‏آميز کرده و ريسک‏پذيری سرمايه‏گذاران داخلی و خارجی را به شدت کاهش داده است. سطح پايين سرمايه‏گذاری، کاهش درآمد ملی، اشتغال و توليد را همراه داشته و فقر و فساد را افزايش خواهد داد.
                      در همين دوره، حکمرانی خوب ـ به معنای تنظيم سياست‏های سنجيده و تصميم‌گيريهای مبتنی بر مطالعات کارشناسانه ـ کمتر مورد توجه جدی واقع قرار گرفته و مسير نامطلوبی را پيموده است و نبود آن اقتصاد نامتعادل کشور را نامتعادل‏تر کرده است. افزايش شديد وابستگی بودجه سال ۱۳۸۵ به درآمد نفت (تا حدود ۴۰ ميليارد دلار) و برداشت‏های سنگين از صندوق ذخيره ارزی ـ که به گفته رئيس مرکز پژوهشهای مجلس، مانده آن در پايان ارديبهشت ماه سال جاری منهای ۴ ميليارد دلار بوده است ـ آشکارا نشانگر عدم تعادل و از هم گسيختگی اقتصادی است. افزايش ارزش واردات کشور از ۱/۱۸ ميليارد دلار در سال ۱۳۸۱ به حدود ۴۰ ميليارد دلار در سال ۱۳۸۴ (بدون در نظر گرفتن کالاهای قاچاق، که رقم عمده‏ای را تشکيل می‏دهد) و پيش‏بينی افزايش بيشتر آن به حدود ۵۲ ميليارد دلار در سال ۱۳۸۵، نشانگر رشد بی‏سابقه مصرف و مصرف زدگی، رشد اقتصاد دلالی و کاهش بهره‏وری و توان توليد داخلی است که ريشه در حال نگری و کوتاه‏بينی و فقدان آينده‏نگری و عاقبت‏انديشی دارد.
                      بحران بازار کالا، به رغم ورود گسترده کالاهای مصرفی بطور رسمی يا قاچاق به کشور، خود را بصورت افزايش سريع قيمت‏ها نشان داده است. بحران بازار سرمايه در شکل سقوط شاخص قيمتها در بورس اوراق بهادار و عدم تحرک بورس قابل مشاهده است. بحران بازار پول بصورت افزايش شديد نقدينگی، تورم و نابسامانی نظام بانکی پديدار شده است و بالاخره، بحران بازار کار در قامت افزايش بی‌رويه و ناگهانی حقوق و دستمزدها و بيکاری گسترده ادامه يافته است.
                      نابسامانی‏های بالا به علت تصميم‌گيريهای متناقض و ناهماهنگ ـ که از دو نگرش اقتصادی متفاوت (اقتصاد وابسته به بازار و اقتصاد دستوری) سرچشمه می‌گيرد و عمدتاً غيرکارشناسانه و غيرعلمی بوده، نشانگر برخوردی ساده انديشانه با مسائل پيچيده جامعه است ـ ايجاد يا تشديد شده است.


                      Comment


                      • Comment


                        • Comment


                          • Comment


                            • Comment


                              • A day after killing four United Nations workers, Israel's cabinet has simultaneously called up reservists and announced that there will be no "major offensive" inside Lebanon. This in light of Hezbollah's tough resistance and continued ability to fire rockets at Israel more than two weeks after the latter declared its military objective of finishing off Hezbollah.

                                Since then, Israel has lost the sympathy of much of world opinion. The United States finds itself completely isolated in its uncritical



                                support for Israel and its "clean break" policy aimed at dominating the region.

                                "A massive blow to Hezbollah has not yet happened," lamented an Israeli pundit, and another one, Meron Benvenist, writing in the liberal paper Ha'aretz, gloomily predicted that "the major losers in this conflict will be the people of Israel".

                                Well, don't tell that to the Palestinians, whose leaders are warning of Israel's unilateral "forgotten war" on them, or the Lebanese people, one-fourth of whom have been turned into refugees, with the rest subjected to daily bombardments and missile and artillery strikes.

                                War and realignment
                                The US and Israel have pinned their hopes on somehow telescoping this growingly messy conflict to their rosy expectations of a "new Middle East". Accordingly, the region would be cleansed of radical Islamists and turned into a bastion of secular democracy. So goes the discursive subterfuge first penned by Israeli Vice Premier Shimon Peres a decade ago, now adopted by US Secretary of State Condoleezza Rice, whose weak performance at the Rome conference was aptly captured by a CNN headline, "Rice versus the world".

                                Of course, the Arab and Muslim reading of the underlying meaning of this high-brow jargon is considerably different, ie, as a linguistic complement to Israel's warmongering aiming to destroy the Palestinian government, annihilate the defiant Hezbollah, weaken Syria and, perhaps, set the stage for a future attack on Iran's nuclear facilities, with or without US cooperation.

                                Already, the Arab media are awash with pointed criticism of the US policy of backing Israel's destruction of the fledging democracies in Lebanon and the occupied territories. After all, Hezbollah is a part of Lebanon's coalition government and, per an Israeli media report, only two months ago an Israeli general stated that Hezbollah was moderating and integrating in Lebanon's political process.

                                But that was then, and Peres is now quoted warning the Lebanese government, "It is us or Hezbollah. This is a war for life and for peace."

                                Similarly Rice, on her trip to Jerusalem, stated, "I have no doubt that there are those who wish to strangle a democratic and sovereign Lebanon in its crib." The question is, of course, who is the true culprit if not Israel, which has set Lebanon back at least 50 years, according to its prime minister.

                                Concerning the latter, there are already visible signs of US-Israeli intelligence cooperation on Hezbollah targets, not to mention the United States' replenishing Israel's arsenal, irrespective of the United States' own laws forbidding Israel's use of US-purchased weaponry for offensive purposes.

                                Thus the million-dollar question: Will this conflict lead to a geostrategic realignment? Certainly pro-Israel pundits, such as the New York Times' Thomas Friedman, hope so. In his recent dispatch from Damascus, Friedman asks: "Can we get the Syrians on board? Can we split Damascus from Tehran? My conversations here suggest it would be very hard, but worth a shot."

                                Friedman at least shows consistency. A few years ago, this author met him briefly in Tehran prior to the United States' invasion of Iraq, when he was similarly trying to drive a wedge between Tehran and Baghdad, writing disingenuously that "Tehran should really not be a part of the axis of evil".

                                But, of course, Tehran and Damascus know better than to be fooled by the present US-Israel "divide, destroy and conquer" shenanigans superbly pushed by the compliant US media. Little surprise, then, that both Syria and Iran find themselves subjected to a great deal of disinformation.

                                In Syria's case, the Syrian news agency denied a report by Sky News, dated July 25, that Damascus was giving vital information about al-Qaeda to the US and had expressed willingness to act as mediator between Tehran and Washington.

                                Iran, on the other hand, reacted strongly to a report in the New York Sun that scores of its Revolutionary Guards had died fighting alongside Hezbollah, stating in a press release that Iran had "no military presence whatsoever in Lebanon".

                                The US-Israel design on Syria conforms with what Stephen Walt, dean of the Kennedy School of Government, has written about "bandwagoning" as a form of alliance, that is, "Bandwagoning involves unequal exchange: the vulnerable state makes asymmetrical concessions to the dominant power and accepts a subordinate role."

                                But in light of the hegemonist intentions of Israel, its superior offensive capabilities and proximity of its threats to Syria, it is highly unlikely that Syria will relinquish its strategic alliance with Iran for the sake of appeasing Israel, no matter how diligently the pundits in the US media try to sell that to Damascus, still ruled by a Ba'athist ideology militating against the notion of allowing Lebanon's metamorphosis into an Israeli satellite at the end of this bloody conflict.

                                Rather, Syria's national interests dictate guarding itself against the current maneuvers to weaken its regional alliances and to set it up in a long-term US-Israeli grand design to remap the Middle East according to the whims and interests of Israel.

                                In fact, the present conflict has exposed Israel's military weaknesses and vulnerabilities. As an Israeli analyst has put it, "Israel does not have the overwhelming strategic superiority that it thought it had." With Hezbollah single-handedly delivering a major blow to Israel's military prestige irrespective of the blows it has received so far, any Syrian or other Arab willingness to succumb to the combined "carrot and stick" pressure politics of the US and Israel and thus appear as betraying their own historic self-understanding and ideology is, indeed, a remote possibility.

                                Meanwhile, in light of al-Qaeda's call on all Muslims to unite against Israel, instead of the much-hoped-for realignment, the US and Israel should worry about an alternative realignment materializing in the midst of the present conflict - that is, a new Shi'ite-Sunni alliance cutting across intra-religious frictions and discords as well as national boundaries for the sake of protecting the abode of Islam against the might of "Israel unchained", the "new Mongols" per an Iranian editorial, and unhinged from any restraining influence by the US superpower (as was the case in, most notably, the Suez crisis).

                                Consequently, with the initial Israel-US goal of a swift crippling of Hezbollah fast turning into a nightmare quagmire in Lebanon, thus causing a major regional conflagration, the much-dreaded "wider war" seems all but inevitable - it is the wider "war on terrorism" that will bring both al-Qaeda and, by implication, the US back to the Lebanese theater of conflict.

                                Israel's invasion may, therefore, be cloaked in a new political jargon, but increasingly the ominous prospect of a long war bespeaks a new strategic Middle East where the United States may ultimately accept the legitimacy of Hezbollah. In that case, the US would have to back down from its ferocious demonization of Hezbollah as terrorist pure and simple and accept, however reluctantly, that Hezbollah in many ways meets the description of a national-liberation movement.

                                Need for US-Iran dialogue
                                It is in the interests of both the US and Iran to set aside their substantial misgivings about direct dialogue and to engage in constructive bilateral and multilateral dialogue on how to bring the escalating violence in Lebanon to a speedy end.

                                Iran is understandably incensed by the Israelis' turning of Shi'ite sections of Lebanon into a "mass slaughterhouse", to quote a Tehran daily, and the US needs to show sensitivity to Iran's growing concerns that the invasion of Lebanon might be a pretext for a wider war.

                                For its part, Tehran's politicians may need to work overtime to exert influence on Hezbollah to refrain from its threat to expand the target of rocket attacks to Tel Aviv and the rest of Israel, and to release the Israeli soldiers as part of a prisoner' exchange. A proactive, conflict-prevention role by Tehran can go a long mile in confidence bridge-building with the international community nowadays concerned about Iran's nuclear program.

                                As a result, the gravity of the crisis itself dictates a direct meeting between Rice and her Iranian counterpart, Manouchehr Mottaki, who has been doing his own shuttle diplomacy throughout the region.

                                The question is whether the US is prepared to eschew its hallucinations of an Israeli-dominated "new Middle East" and adopt the parameters of political realism.

                                Certainly, Iran faces a similar question, in view of Israel's determination to prove to President Mahmud Ahmadinejad that it is not "fake" and its destructive power speaks for itself.

                                One thing is certain, religious extremism on both sides of this conflict have a lot to do with the crisis, and if there is any lesson to be drawn it is about the value of political and religious moderation.

                                Comment

                                Working...
                                X