Announcement

Collapse
No announcement yet.

Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts


  • 4ـ قرآن و مساله معاد.
    بـعـد از مـسـاله توحيد كه اساسى ترين مساله در تعليمات انبيا است مساله معاد با ويژگيها و آثار تربيتى و فرهنگيش در درجه اول قرار دارد, لذا در بحثهاى قرآنى بيشترين آيات را بعد از توحيد و خداشناسى به خود اختصاص داده است .
    مـباحث قرآنى معاد گاه به صورت استدلالهاى منطقى است و گاه به صورت بحثهاى خطابى و تلقينات مؤثر و كوبنده كه گاه از شنيدن آن مو بر بدن انسان راست مى شود, و لحن صادقانه كلام چنان است كه همچون استدلالات در اعماق جان وروح انسان نفوذ مى كند.
    در بخش اول , يعنى استدلالات منطقى , قرآن بيشتر روى موضوع امكان معاد تكيه مى كند, چرا كه منكران غالبا آن را محال مى پنداشتند, و معتقد بودندمعاد آن هم به صورت ((معاد جسمانى )) كه مستلزم بازگشت اجسام پوسيده و خاك شده به حيات و زندگى نوين است , امكان پذير نيست .
    در ايـن بـخـش , قرآن از طرق كاملا گوناگون و متنوع وارد مى شود, و طرقى كه همه به يك جا ختم مى گردد و آن مساله ((امكان عقلى معاد)) است .
    گـاه زنـدگـى نخستين را در نظر انسان مجسم مى كند, و در يك عبارت كوتاه وگويا و روشن مى گويد:.
    ((همان گونه كه شما را از آغاز آفريد باز مى گرديد)) (اعراف /29).
    گـاه زندگى و مرگ گياهان , و رستاخيز آنها را كه همه سال با چشم مى بينيم مجسم كرده و در پايان آن مى گويد: رستاخيز شما نيز همين گونه است .
    ((ما از آسمان آب پربركتى فرستاديم و به وسيله آن باغهاى سرسبز رويانديم ودانه هاى دروشده و بـه وسـيـله آن سرزمين مرده اى را زنده كرديم , رستاخيز (شما) نيزهمين گونه است ؟)) (ق /9 تا 11).
    در جـاى ديـگـر مـى گـويـد: ((خـداوند همان كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرهارا به حركت درآورنـد و آن را بـه سـوى سـرزمـيـن مرده رانديم و به وسيله آن زمين رابعد از مرگش حيات بخشيديم , رستاخيز نيز چنين است !)) (فاطر /9).
    گـاه مـساله قدرت خداوند را در آفرينش آسمانها و زمين مطرح كرده , مى گويد(آيا نمى دانند خـداوندى كه آسمانها و زمين را آفريد و از آفرينش آنها خسته نشدقادر است كه مردگان را زنده كند؟ آرى او بر هرچيز تواناست )) (احقاف /33).
    و گاه رستاخيز انرژيها و بيرون پريدن آتش از درون درخت سبز را به عنوان نمونه اى از قدرت او, و قرارگرفتن آتش در دل آب , مطرح كرده , مى گويد:.
    ((آن خـدايـى مـردگـان را لـبـاس حـيـات مى پوشاند كه از درخت سبز براى شماآتش آفريد!)) (يس /80).
    گـاه زندگى جنينى را در نظر انسان مجسم مى سازد و مى گويد: ((اى مردم ! اگردر رستاخيز شك داريد فراموش نكنيد كه ما شما را از خاك آفريديم , سپس از نطفه ,و بعد از علقه (خون بسته شده ) سپس از مضغه (پاره گوشتى همچون گوشت جويده شده ) كه بعضى داراى شكل و خلقت اسـت و بـعـضـى بـى شـكل هدف اين است كه ما براى شما روشن سازيم (كه بر هرچيز قادريم ) و جـنـيـنهايى را كه بخواهيم تا مدت معينى در رحم مادران نگاه مى داريم , سپس شما را به صورت طفلى به عالم دنيا مى فرستيم )) (حج /5).
    و بالاخره گاه شبح رستاخيز را در خوابهاى طولانى ـ خوابهايى كه برادر مرگ است بلكه از جهاتى خـود مـرگ باشد ـ مانند خواب سيصدونه ساله اصحاب كهف نشان مى دهد, و بعد از شرح جالب و زيـبـايـى پـيرامون خواب و بيدارى آنهامى فرمايد: ((اين چنين مردم را متوجه حال آنها كرديم تا بدانند وعده رستاخيزخداوند حق است و در قيام قيامت ترديدى نيست )) (كهف /21).
    اين شش راه مختلف است كه در لابه لاى آيات قرآن براى بيان امكان معادمطرح شده است .
    عـلاوه بـر ايـن داسـتـان مـرغان چهارگانه ابراهيم (بقره /260) و سرگذشت عزير(بقره /259) و داسـتـان كـشـته اى از بنى اسرائيل (بقره /73) كه هركدام يك نمونه تاريخى براى اين مساله است شواهد و دلائل ديگرى است كه قرآن در اين زمينه ذكر مى كند.
    كـوتـاه سـخن اينكه ترسيمى كه قرآن مجيد از معاد و چهره هاى آن و مقدمات ونتايج آن دارد, و دلائل گـويـايـى كـه در اين زمينه مطرح كرده است به قدرى زنده وقانع كننده است كه هركس كمترين بهره اى از وجدان بيدار داشته باشد تحت تاثيرعميق آن قرار مى گيرد.
    5ـ معاد جسمانى .
    منظور از معاد جسمانى اين نيست كه تنها جسم در جهان ديگر بازگشت مى كند, بلكه هدف اين اسـت كه روح و جسم تواما مبعوث مى شود, و به تعبير ديگربازگشت روح مسلم است , گفتگو از بازگشت جسم است .
    جـمعى از فلاسفه پيشين تنها به معاد روحانى معتقد بودند, و جسم را مركبى مى دانستند كه تنها در ايـن جهان با انسان است , و بعد از مرگ از آن بى نياز مى شود,آن را رها مى سازد و به عالم ارواح مى شتابد.
    ولـى عـقـيـده عـلـماى بزرگ اسلام اين است كه معاد در هر دو جنبه روحانى وجسمانى صورت مى گيرد در اينجا بعضى مقيد به خصوص جسم سابق نيستند, ومى گويند: خداوند جسمى را در اختيار روح مى گذارد, و چون شخصيت انسان به روح اوست اين جسم جسم او محسوب مى شود!.
    در حالى كه محققين معتقدند همان جسمى كه خاك و متلاشى گشته , به فرمان خدا جمع آورى مـى شود, و لباس حيات نوينى بر آن مى پوشاند, و اين عقيده اى است كه از متون آيات قرآن مجيد گرفته شده است .
    شـواهد معاد جسمانى در قرآن مجيد آن قدر زياد است كه بطور يقين مى توان گفت : آنها كه معاد را منحصر در روحانى مى دانند كمترين مطالعه اى در آيات فراوان معاد نكرده اند وگرنه جسمانى بودن معاد در آيات قرآن به قدرى روشن است كه جاى هيچ گونه ترديد نيست .
    هـمـيـن آيـاتى كه در آخر سوره يس خوانديم به وضوح بيانگر اين حقيقت است چرا كه مرد عرب بـيـابـانى تعجبش از اين بود كه اين استخوان پوسيده را كه دردست دارد چه كسى مى تواند زنده كند؟.
    و قرآن با صراحت در پاسخ او مى گويد: ((بگو: همين استخوان پوسيده راخدايى كه روز نخست آن را ابداع و ايجاد كرد زنده مى كند)).
    تـمـام تعجب مشركان و مخالفت آنها در مساله معاد بر سر همين مطلب بودكه : ((چگونه وقتى ما خـاك شـديـم و خاكهاى ما در زمين گم شد, دوباره لباس حيات در تن مى كنيم ؟)) (الم سجده /10).
    آنـها مى گفتند: ((چگونه اين مرد به شما وعده مى دهد وقتى كه مرديد و خاك شديد بار ديگر به زندگى بازمى گرديد)) (مؤمنون /35).
    آنـهـا بـه قـدرى از ايـن مـسـالـه تـعـجب مى كردند كه اظهار آن را نشانه جنون و يادروغ بر خدا مى پنداشتند.
    كـافـران گفتند: ((مردى را به شما نشان دهيم كه به شما خبر مى دهد هنگامى كه كاملا خاك و پراكنده شديد ديگر بار آفرينش جديدى مى يابيد)) (سبا /7 و.
    بـه هـمـيـن دلـيل عموما استدلالات قرآن در باره امكان معاد بر محور همين معاد جسمانى دور مى زند, و بيانات ششگانه اى كه در فصل قبل گذشت همه شاهدو گواه اين مدعاست .
    بعلاوه قرآن كرارا خاطرنشان مى كند كه شما در قيامت از قبرها خارج مى شويد (يس /51 ـ قمر/7) قبرها مربوط به معاد جسمانى است .
    داستان مرغهاى چهارگانه ابراهيم , و همچنين داستان عزير و زنده شدن اوبعد از مرگ , و ماجراى مقتول بنى اسرائيل , همه با صراحت از معاد جسمانى سخن مى گويد.
    تـوصـيـفهاى زيادى كه قرآن مجيد از مواهب مادى و معنوى بهشت كرده , همه نشان مى دهد كه معاد هم در مرحله جسم و هم در مرحله روح تحقق مى پذيرد,وگرنه حور و قصور و انواع غذاهاى بهشتى و لذائذ مادى در كنار مواهب معنوى معنى ندارد.
    بـه هـرحـال مـمـكـن نـيست كسى كمترين آگاهى از منطق و فرهنگ قرآن داشته باشد و معاد جـسـمانى را انكار كند, و به تعبير ديگر انكار معاد جسمانى از نظر قرآن مساوى است با انكار اصل معاد!.
    علاوه بر اين دلائل نقلى , شواهد عقلى نيز در اين زمينه وجود دارد كه اگربخواهيم وارد آن شويم سخن به درازا مى كشد.
    6ـ بهشت و دوزخ .
    بـسـيـارى چـنـين مى پندارند كه عالم پس از مرگ كاملا شبيه اين جهان است ,منتهى در شكلى كاملتر و جالبتر.
    ولى قرائن زيادى در دست داريم كه نشان مى دهد فاصله زيادى از نظركيفيت و كميت ميان اين جـهـان و آن جـهـان است , حتى اينكه اگر اين فاصله را به تفاوت ميان عالم كوچك جنين با اين دنياى وسيع تشبيه مى كنيم باز مقايسه كاملى به نظر نمى رسد.
    طبق صريح بعضى از روايات در آنجا چيزهايى است كه چشمى نديده وگوشى نشنيده , و حتى از فكر انسانى خطور نكرده است .
    قـرآن مـجـيد مى گويد: ((هيچ انسانى نمى داند چه چيزهايى كه مايه روشنى چشم است براى او پنهان نگهداشته شده )) (سجده /17).
    نـظـامات حاكم بر آن جهان نيز با آنچه در اين عالم حاكم است كاملا تفاوت دارد در اينجا افراد به عـنوان شهود در دادگاه حاضر مى شوند ولى در آنجا دست وپا و حتى پوست تن شهادت مى دهد (يس /65 ـ فصلت /21).
    بـه هـرحـال آنـچـه در باره جهان ديگر گفته شود تنها شبحى از دور در نظر مامجسم مى كند, و اصـولا الـفـبـاى ما و فرهنگ فكرى ما در اين جهان قادر به توصيف حقيقى آن نيست و از اينجا به بسيارى از سؤالات در زمينه بهشت و دوزخ وچگونگى نعمتها و عذابهايش پاسخ داده خواهد شد.
    هـمـين قدر مى دانيم بهشت كانون انواع مواهب الهى اعم از مادى و معنوى است , و دوزخ كانونى است از شديدترين عذابها در هر دو جهت .
    امـا در مورد جزئيات اين دو, قرآن اشاراتى دارد كه ما به آن مؤمن هستيم اماتفصيل آن را تا كسى نبيند نمى داند!.
    ت ت ت.
    ((پايان سوره يس )).
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment



      • (آيه )ـ.
        آيا ما و پدرانمان زنده مى شويم ؟.
        قرآن همچنان گفتگوهاى منكران معاد و پاسخ به آنها را ادامه مى دهد .
        نـخست استبعاد منكران رستاخيز را به اين صورت منعكس مى كند: آنهامى گفتند: ((آيا هنگامى كـه مـا مـرديـم و خـاك و اسـتخوان شديم بار ديگر برانگيخته خواهيم شد))؟! (اذا متنا وكنا ترابا وعظاما انا لمبعوثون ).
        (آيه )ـ و از اين بالاتر اين كه ((و آيا پدران نخستين ما نيز برانگيخته مى شوند))؟! (اوآباؤنا الا ولون ).
        هـمانها كه جز مشتى استخوان پوسيده , يا خاكهاى پراكنده وجودشان باقى نمانده است , چه كسى مى تواند اين اجزاى متفرق را جمع كند؟ و چه كسى مى تواند لباس حيات بر آنان بپوشاند؟.
        اما اين كوردلان فراموش كرده بودند كه روز نخست همه خاك بودند, و ازخاك آفريده شدند, اگر در قدرت خدا شك داشتند بايد بدانند خداوند يك بارقدرت خود را به اينها نشان داده بود, و اگر در قابليت خاك مردد بودند, آن هم يك بار به ثبوت رسيده بود.
        (آيـه )ـ سـپـس قرآن به كوبنده ترين پاسخها در برابر آنها پرداخته , به پيغمبراكرم (ص ) مى فرمايد: ((بـه آنـهـا بـگو: آرى (همه شما, و نياكانتان مبعوث مى شويد) در حالى كه ذليل و خوار و كوچك خواهيد بود))؟! (قل نعم وانتم داخرون ).
        (آيـه )ـ گـمـان مـى كنيد زنده كردن شما و همه پيشينيان براى خداوند قادر وتوانا كار مشكلى اسـت , و عـمل مهم سنگينى مى باشد؟ نه ((تنها يك صيحه عظيم (ازناحيه مامور پروردگار زده مى شود) ناگهان همه (از قبرها برمى خيزند, و جان مى گيرند و با چشم خود صحنه محشر را كه تا آن روز تكذيب مى كردند) نگاه مى كنند))! (فانما هى زجرة واحدة فاذاهم ينظرون ).
        (آيـه )ـ ايـنـجـاسـت كـه ناله اين مشركان مغرور و خيره سر كه نشانه ضعف وزبونى و بيچارگى آنهاست برمى خيزد, ((و مى گويند: اى واى بر ما اين روز جزاست ))!(وقالوا يا ويلنا هذا يوم الدين ).
        آرى ! هـنـگـامـى كـه چـشـمشان به دادگاه عدل الهى , و شهود و قضات اين دادگاه , و علائم و نـشـانه هاى مجازات مى افتد بى اختيار ناله و فرياد سر مى دهند و باتمام وجود اعتراف به حقانيت رستاخيز مى كنند, اعترافى كه نمى تواند هيچ مشكلى را براى آنها حل كند.
        (آيـه )ـ اينجاست كه از ناحيه خداوند يا فرشتگان او به آنها خطاب مى شود آرى ((امروز همان روز جـدائى است كه شما آن را تكذيب مى كرديد)) (هذا يوم الفصل الذى كنتم به تكذبون ) جدائى حق از باطل , جدائى صفوف بدكاران از نيكوكاران ,و روز داورى پروردگار بزرگ .
        طبيعت اين دنيا آميزش و اختلاط حق و باطل است , در حالى كه طبيعت رستاخيز جدائى اين دو از يكديگر مى باشد.
        (آيـه )ـ سـپـس خـداونـد بـه فرشتگانى كه مامور كوچ دادن مجرمان به دوزخند فرمان مى دهد: ((ظـالـمـان و هـم رديـفـان آنها و آنچه را مى پرستيدند جمع آورى كنيد)) (احشروا الذين ظلموا وازواجهم وما كانوا يعبدون ).
        (آيـه )ـ آرى آنـچـه را ((جز خدا (مى پرستيدند) حركت دهيد و به سوى دوزخ هدايتشان كنيد))! (من دون اللّه فاهدوهم الى صراط الجحيم ).
        آرى ! يـك روز بـه سـوى ((صـراط مـسـتـقيم )) هدايت شدند ولى پذيرا نگشتند, اماامروز بايد به ((صراط جحيم )) هدايت شوند و مجبورند بپذيرند! اين سرزنشى است گرانبار كه اعماق روح آنها را مى سوزاند.
        (آيـه )ـ دانـسـتـيـم كـه فرشتگان مجازات , ظالمان و همفكران آنها را به ضميمه بتها و مبعودان دروغين يك جا كوچ مى دهند و به سوى جاده جهنم هدايت مى كنند.
        در ادامـه ايـن سـخـن قرآن مى گويد: در اين هنگام خطاب صادر مى شود ((آنها رامتوقف سازيد چون بايد مورد بازپرسى قرار گيرند)) (وقفوهم انهم مسـؤلون ).
        آرى ! در ايـن كـه پيرامون چه چيز سؤال مى شود؟ در روايت معروفى كه ازطرق اهل سنت و شيعه نقل شده آمده است كه از ((ولايت على (ع ) سؤال مى شود)).
        ولى اين يك مصداق روشن است , چرا كه در آن روز از همه چيز سؤال مى شود, از عقائد, از توحيد, و ولايت , از گفتار و كردار, و از نعمتها و مواهبى كه خدا در اختيار انسان گذارده است .
        (آيه )ـ به هر حال اين دوزخيان بينوا كه به مسير جهنم هدايت مى شونددستشان از همه جا بريده و كـوتـاه مـى گـردد, در اين هنگام به آنها گفته مى شود شما كه در دنيا در مشكلات به هم پناه مـى بـرديـد, و از يـكـديگر كمك مى گرفتيد ((چرا دراينجا از هم يارى نمى طلبيد))؟! (مالكم لا تناصرون ).
        آرى ! تمام تكيه گاههائى كه در دنيا براى خود مى پنداشتيد همه در اينجاويران گشته است , نه از يكديگر مى توانيد كمك بگيريد, و نه معبودهايتان به يارى شما مى شتابند, كه آنها خود نيز بيچاره و گرفتارند.
        (آيه )ـ در اين آيه مى افزايد: ((بلكه آنها در آن روز در برابر فرمان خداتسليم و خاضعند)) و قدرت هيچ گونه اظهار وجود تا چه رسد به مخالفت ندارند (بل هم اليوم مستسلمون ).
        (آيـه )ـ ايـنـجـاست كه آنها به سرزنش يكديگر برمى خيزند و هريك اصراردارد گناه خويش را به گـردن ديگرى بيندازد, دنباله روان , رؤسا و پيشوايان خود رامقصر مى شمرند, و پيشوايان پيروان خـود را, و در ايـن حـال ((رو بـه يـكـديـگر كرده و ازهم مى پرستند )) (واقبل بعضهم على بعض يتسالون ).
        (آيـه )ـ پيروان گمراه به پيشوايان گمراه كننده خود ((مى گويند: (شمارهبران گمراهى بوديد كـه بـه ظاهر) از طريق خيرخواهى و نيكى وارد شديد)) اما جزفريب چيزى در كارتان نبود! (قالوا انكم كنتم تاتوننا عن اليمين ).
        ما كه به حكم فطرت طالب نيكيها و پاكيها و سعادتها بوديم دعوت شما رالبيك گفتيم , آرى تمام گـنـاهان ما به گردن شما است , ما جز حسن نيت و پاكدلى سرمايه اى نداشتيم و شما ديوسيرتان دروغگو نيز جز فريب و نيرنگ چيزى دربساط نداشتيد!.
        (آيه )ـ به هر حال پيشوايان آنها نيز سكوت نخواهند كرد و در پاسخ ((مى گويند: شما خودتان اهل ايمان نبوديد)) تقصير ما چيست ! (قالوا بل لم تكونوامؤمنين ).
        اگـر مـزاج شـمـا آماده انحراف نبود, اگر شما خود طالب شر و شيطنت نبوديد, كجا به سراغ ما مى آمديد؟ چرا به دعوت انبيا و نيكان و پاكان پاسخ نگفتيد؟ و همين كه مايك اشارت كرديم با سر دويديد؟ پس معلوم مى شود عيب در خود شماست ,برويد و خودتان را ملامت كنيد!.
        (آيـه )ـ دلـيـل مـا روشن است ((ما هيچ گونه سلطه اى بر شما نداشتيم )) و زورو اجبارى در كار نبود! (وما كان لنا عليكم من سلطان ).
        ((بـلكه خود شما قومى طغيانگر و متجاوز بوديد)) و خلق و خوى ستمگرى شما باعث بدبختيتان شد (بل كنتم قوما طاغين ).
        و چـه دردنـاك اسـت كـه انـسان ببيند رهبر و پيشواى او كه يك عمر دل به اوبسته بود موجبات بدبختى او را فراهم كرده است , سپس از او بيزارى مى جويد.
        حقيقت اين است كه هركدام از اين دو گروه از جهتى راست مى گويند.
        (آيه )ـ لذا اين گفتگوها به جايى نمى رسد, و سرانجام اين پيشوايان گمراه به اين واقعيت اعتراف مـى كـنند, مى گويند: ((اكنون فرمان پروردگارمان بر همه مامسلم شده (و حكم عذاب درباره همه صادر گرديده ) و همگى از عذاب اومى چشيم )) (فحق علينا قول ربنا انا لذائقون ).
        شما طاغى بوديد و سرنوشت طغيانگران همين است , و ما هم گمراه وگمراه كننده .
        (آيه )ـ ((ما شما را گمراه كرديم همان گونه كه خود گمراه بوديم ))(فاغويناكم انا كنا غاوين ).
        بنابراين چه جاى تعجب كه همگى در اين مصائب و عذابها شريك باشيم ؟.
        (آيه )ـ.
        سرنوشت اين پيشوايان و آن پيروان :.
        بـه دنـبال بيان مخاصمه پيروان و پيشوايان گمراه در قيامت در كنار دوزخ كه درآيات گذشته آمـد, در ايـن آيه سرنوشت هر دو گروه را يك جا بيان كرده , و عوامل بدبختى آنها را شرح مى دهد كه هم بيان درد است و هم ذكر درمان .
        نـخـست مى فرمايد: ((همه آنها [پيشوايان و پيروان گمراه ] در آن روز در عذاب الهى مشتركند)) (فانهم يومئذ فى العذاب مشتركون ).
        البته اشتراك آنها در اصل عذاب مانع تفاوتها و اختلاف دركات آنها در دوزخ ‌و عذاب الهى نيست , چـرا كه مسلما كسى كه مايه انحراف هزاران انسان شده است هرگز در مجازات , همسان يك فرد عادى گمراه نخواهد بود.
        (آيـه )ـ سـپـس براى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((ما اين گونه با مجرمان رفتارمى كنيم )) (انا كذلك نفعل بالمجرمين ).
        اين سنت هميشگى ماست , سنتى كه از قانون عدالت نشات گرفته است .
        (آيه )ـ در اين آيه به بيان ريشه اصلى بدبختى آنها پرداخته , مى گويد: ((آنهاچنان بودند كه وقتى كلمه توحيد و لااله الااللّه به آنان گفته مى شد استكبارمى كردند)) (انهم كانوا اذا قيل لهم لا اله الا اللّه يستكبرون ).
        آرى ! ريـشـه تـمـام انحرافات آنها تكبر و خودبرتربينى , و زيربار حق نرفتن و برسر سنتهاى غلط و تقاليد باطل اصرار و لجاجت ورزيدن , و به همه چيز غير از آن باديده تحقير نگريستن بود.
        (آيه )ـ ولى آنها براى اين گناه بزرگ خود عذرى بدتر از گناه مى آوردند ((وپيوسته مى گفتند: آيـا مـا خـدايـان و بتهاى خود را به خاطر شاعر ديوانه اى رها كنيم ))؟!(ويقولون ائنا لتاركوا آلهتنا لشاعر مجنون ).
        شـاعـرش مى ناميدند چون سخنانش آن چنان در دلها نفوذ داشت و عواطف انسانها را همراه خود مـى برد كه گوئى موزونترين اشعار را مى سرايد, در حالى كه گفتارش ابدا شعر نبود, و مجنونش مى خواندند به خاطر اين كه رنگ محيط به خودنمى گرفت , و در برابر عقائد خرافى انبوه متعصبان لـجوج ايستاده بود, كارى كه ازنظر توده هاى گمراه يك نوع انتحار و خودكشى جنون آميز است , در حالى كه بزرگترين افتخار پيغمبر(ص ) همين بود كه تسليم اين شرائط نشد!.
        (آيـه )ـ سـپـس قـرآن بـراى نـفى اين سخنان بى اساس و دفاع از مقام وحى ورسالت پيامبر(ص ) مـى افـزايـد: ((چنين نيست , او حق آورده و پيامبران پيشين راتصديق كرده است )) (بل جا بالحق وصدق المرسلين ).
        محتواى سخنان او از يك سو, و هماهنگى آن با دعوت انبيا از سوى ديگردليل صدق گفتار اوست .
        (آيـه )ـ ((امـا شما (اى مستكبران كوردل و گمراهان بدزبان ) بطور مسلم عذاب دردناك الهى را خواهيد چشيد)) (انكم لذائقوا العذاب الا ليم ).
        (آيـه )ـ ولـى گـمان نكنيد كه خداوند انتقامجو است و مى خواهد انتقام پيامبرش را از شما بگيرد چـنـيـن نـيست شما ((جز به آنچه انجام مى داديد كيفر داده نمى شويد)) (وما تجزون الا ما كنتم تعملون ).
        در حقيقت همان اعمال شماست كه در برابر شما مجسم مى شود و با شمامى ماند و شما را شكنجه و آزار مى دهد.
        (آيـه )ـ ايـن آيـه كـه در حـقـيقت مقدمه اى است براى بحثهاى آينده يك گروه را استثنا كرده , مـى گويد: ((جز بندگان مخلص پروردگار (كسانى كه خدا آنها را خالص كرده است ) كه از همه اين كيفرها به دور و بركنارند)) (الا عباداللّه المخلصين ).
        آرى ! تـنـهـا اين گروهند كه به اعمالشان جزا داده نمى شوند, بلكه خدا با فضل و كرم با آنها رفتار مى كند و بى حساب پاداش مى گيرند.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment



        • گوشه اى از نعمتهاى بهشتى :.
          در آيه قبل سخن از ((عباداللّه المخلصين )) به ميان آمد, در اينجا مواهب ونعمتهاى بى شمارى را كه خداوند به آنها ارزانى مى دارد, بيان مى كند كه مى توان آن را در هفت بخش خلاصه كرد.
          نـخست مى گويد: ((براى آنان [بندگان مخلص ] روزى معين و ويژه اى است ))(اولئك لهم رزق معلوم ).
          اين جمله اشاره به مواهب معنوى و لذات روحانى و درك جلوه هاى ذات پاك حق , و سرمست شدن از باده طهور عشق اوست , همان لذتى كه تا كسى نبيندنمى داند.
          (آيـه )ـ سـپـس بـه بـيـان نعمتهاى ديگر بهشتى پرداخته , آن هم نعمتهايى كه با نهايت احترام به بهشتيان داده مى شود, مى گويد: ((ميوه ها(ى گوناگون پرارزش ) وآنها گرامى داشته مى شوند )) (فواكه وهم مكرمون ) و به صورت ميهمانهاى عزيزى با نهايت احترام از آنها پذيرائى مى شود.
          (آيـه )ـ از نـعـمـت ميوه هاى رنگارنگ و احترام و گرامى داشت كه بگذريم سخن از جايگاه آنها به مـيـان مـى آيد, مى فرمايد: جايگاه آنها ((در باغهاى (سرسبز) وپرنعمت بهشت است )) (فى جنات النعيم ).
          هر نعمتى بخواهند در آنجا هست و هر چه اراده كنند در برابر آنهاحاضر است .
          (آيه )ـ و از آنجا كه يكى از بزرگترين لذات انسان بهره گرفتن از مجلس انس با دوستان يكرنگ و بـاصـفـاست , در چهارمين مرحله به اين نعمت اشاره كرده ,مى گويد: ((بهشتيان در حالى كه بر تختها روبه روى يكديگر تكيه زده اند)) (على سررمتقابلين ).
          (آيـه )ـ در پـنـجـمـيـن مـرحله از بيان مواهب بهشتيان , سخن از نوشابه وشراب طهور آنهاست , مـى فـرمـايـد: ((و گرداگردشان قدحهاى لبريز از شراب طهور رامى گردانند)) (يطاف عليهم بكاس من معين ).
          ايـن ظـرفـهـا در گوشه اى قرار نگرفته كه آنها تقاضاى جامى از آن كنند, بلكه به مقتضاى تعبير ((يطاف عليهم )) گرد آنها مى گردانند!.
          (آيـه )ـ سـپـس بـه توصيفى از آن شراب طهور پرداخته , مى گويد: ((شرابى سفيد و درخشنده و لذت بخش براى نوشندگان )) (بيضا لذة للشاربين ).
          شرابى پاك , خالى از رنگهاى شيطانى , سفيد و شفاف .
          (آيه )ـ از آنجا كه نام شراب و پيمانه و مانند اينها ممكن است مفاهيم ديگرى در اذهان تداعى كند بلافاصله در اين آيه با ذكر جمله كوتاه و گويائى همه اين مفاهيم را از ذهن شنوندگان مى شويد و مى گويد: ((شرابى كه نه در آن مايه تباهى عقل است , و نه از آن مست مى شوند)) (لا فيها غول ولا هم عنها ينزفون ).
          و جز هوشيارى و نشاط و لذت روحانى چيزى در آن نيست .
          (آيـه )ـ و سـرانـجام در ششمين مرحله به همسران پاك بهشتى اشاره كرده , مى گويد: ((نزد آنها هـمـسـرانـى اسـت كه جز به شوهران خود عشق نمى ورزند,به غير آنان نگاه نمى كنند و چشمان درشت و زيبا دارند)) (وعندهم قاصرات الطرف عين ).
          (آيه )ـ در اين آيه توصيف ديگرى براى همين همسران بهشتى بيان كرده و پاكى و قداست آنها را با اين عبارت بيان مى كند: ((گويى (از لطافت و سفيدى ) همچون تخم مرغهايى هستند كه (در زير بال و پرمرغ ) پنهان مانده )) و دست انسانى هرگز آن را لمس نكرده است ! (كانهن بيض مكنون ).
          مـواهـب گوناگونى كه درباره بهشتيان در آيات گذشته ذكر شد مجموعه اى ازمواهب مادى و مـعـنوى است , گرچه حقيقت نعمتهاى بهشتى آن گونه كه هست ازاهل دنيا مكتوم خواهد بود, جز اين كه بروند و ببينند و دريابند!.
          (آيه )ـ.
          جستجو از دوست جهنمى !.
          بـنـدگان مخلص پروردگار كه طبق آيات گذشته غرق انواع نعمتهاى معنوى ومادى بهشتند, ناگهان بعضى از آنها به فكر گذشته خود و دوستان دنيا مى افتند,همان دوستانى كه راه خود را جدا كردند و جاى آنها در جمع بهشتيان خالى است ,مى خواهند بدانند سرنوشت آنها به كجا رسيد.
          آرى ! در حـالـى كه آنها غرق گفتگو هستند و از هر درى سخنى مى گويند((بعضى رو به بعضى ديگر كرده مى پرسند )) (فاقبل بعضهم على بعض يتسالون ).
          (آيـه )ـ نـاگـهان ((يكى از آنها (خاطراتى در نظرش مجسم مى شود رو به سوى ديگران كرده و) مى گويد: من همنشينى (در دنيا) داشتم ))! (قال قائل منهم انى كان لى قرين ).
          (آيـه )ـ مـتـاسفانه او به انحراف كشيده شده و در خط منكران رستاخيز قرارگرفت , ((او پيوسته مى گفت : آيا (به راستى ) تو اين سخن را باور كرده اى )) (يقول انك لمن المصدقين ).
          (آيه )ـ ((كه وقتى ما مرديم و به خاك و استخوان مبدل شديم (بار ديگر)زنده مى شويم و جزا داده خواهيم شد)) من كه اين سخنان را باور ندرام ! (اذا متناوكنا ترابا وعظاما انا لمدينون ).
          اى دوستان ! كاش مى دانستم الان او كجاست ؟ و در چه شرائطى است ؟ آه جاى او در ميان ما خالى است !.
          (آيـه )ـ سـپـس ((مـى افزايد: (اى دوستان !) آيا شما مى توانيد از او خبرى بگيريد))! (قال هل انتم مطلعون ).
          (آيـه )ـ ((ايـنـجـاست كه نگاهى (به سوى دوزخ ) مى كند ناگهان او را در ميان دوزخ مى بيند))! (فاطلع فرآه فى سوا الجحيم ).
          (آيه )ـ او را مخاطب ساخته ((مى گويد: به خدا سوگند نزديك بود مرا(نيز) به هلاكت بكشانى ))! (قال تاللّه ان كدت لتردين ).
          (آيـه )ـ چـيـزى نـمـانـده بود كه وسوسه هاى تو در قلب صاف من اثر بگذارد,و مرا به همان خط انـحـرافـى كه در آن بودى وارد كنى ((و اگر (لطف الهى يار من نشده بود و) نعمت پروردگارم نبود من نيز از احضار شدگان (در دوزخ ) بودم ))! (ولولا نعمة ربى لكنت من المحضرين ).
          ايـن تـوفـيـق الـهـى بود كه رفيق راه من شد, و اين دست لطف هدايتش بود كه مرانوازش داد و رهبرى كرد.
          (آيه )ـ سپس به ياران خود مى گويد: اى دوستان ! ((آيا ما هرگز نمى ميريم ))و در بهشت جاودانه خواهيم بود؟ (افما نحن بميتين ).
          (آيه )ـ ((و جز همان مرگ اول مرگى به سراغ ما نخواهد آمد, و ما هرگزعذاب نخواهيم شد)) (الا موتتنا الا ولى وما نحن بمعـذبين ).
          (آيه )ـ به هر حال اين گفتگو را با يك جمله پرمعنى و بسيار احساس انگيزو مؤكد به انواع تاكيدات پايان داده , مى گويد: ((راستى اين همان پيروزى بزرگ است )) (ان هذا لهو الفوز العظيم ).
          چـه پـيـروزى و رستگارى از اين برتر كه انسان غرق نعمت جاودانى و حيات ابدى و مشمول انواع الطاف الهى باشد؟.
          (آيه )ـ و سرانجام خداوند بزرگ با يك جمله كوتاه و بيداركننده و پرمعنى به اين بحث خاتمه داده , مـى فـرمـايـد: ((براى مثل اين بايد, عمل كنندگان عمل كنند)) وبه خاطر اين مواهب تلاشگران بكوشند (لمثل هذا فليعمل العاملون ).
          چه تعبير زيبائى ! مى گويد: تلاشگران براى اين چنين هدفى بايد تلاش كنند, براى بهشتى مملو از لـذات روحـانـى , و پـر از نـعمتهاى جسمانى كه شراب طهورش انسان رادر نشئه اى ملكوتى فرو مى برد, و همنشينى دوستان باصفايش غمى بر دل نمى گذارد.
          (آيه )ـ.
          گوشه اى از عذابهاى جانكاه دوزخيان :.
          بـعـد از بـيان نعمتهاى روح بخش و پرارزش بهشتى , به بيان عذابهاى دردناك وغم انگيز دوزخى مـى پـردازد, و آن چـنان ترسيمى از آن مى كند كه در مقايسه بانعمتهاى پيشين در نفوس مستعد عميقا اثر مى گذارد و آنها را از هرگونه زشتى وناپاكى باز مى دارد.
          نخست مى فرمايد: ((آيا اين (نعمتهاى جاويدان بهشتى بهتر است يا درخت (نفرت انگيز) زقوم ))؟! (اذلك خير نزلا ام شجرة الزقوم ).
          واژه ((شـجـره )) هميشه به معنى ((درخت )) نيست گاه به معنى گياه نيز مى آيد, وقرائن نشان مى دهد كه منظور از آن در اينجا ((گياه )) است .
          (آيه )ـ سپس قرآن به بعضى از ويژگيهاى اين گياه پرداخته , مى گويد: ((ماآن را مايه درد و رنج ظالمان قرار داديم )) (انا جعلناها فتنة للظالمين ).
          اشـاره بـه ايـن كه آنها هنگامى كه نام ((زقوم )) را شنيدند به سخريه و استهزاپرداختند و از اين رو وسيله اى براى آزمايش اين ستمگران شد.
          (آيـه )ـ سپس مى افزيد: ((آن درختى است كه در قعر جهنم مى رويد)) (انهاشجرة تخرج فى اصل الجحيم ).
          ولـى ايـن ظالمان مغرور به سخريه ادامه دادند و گفتند: مگر ممكن است گياه يا درختى از قعر جهنم برويد؟ آتش كجا و درخت و گياه كجا؟.
          گـويـا آنـهـا از اين نكته غافل بودند كه اصولى كه بر زندگى آن جهان (آخرت )حاكم است با اين جهان بسيار تفاوت دارد.
          (آيه )ـ سپس مى افزايد: ((شكوفه آن مانند سرهاى شياطين است ))!(طلعها كانه رؤس الشياطين ) .
          اين تشبيه براى بيان نهايت زشتى و چهره تنفرآميز آن است .
          (آيـه )ـ سـرانـجام قرآن مى گويد: آنها [مجرمان ] از آن مى خورند و شكمها رااز آن پر مى كنند))! (فانهم لا كلون منها فمالـؤن منها البطون ).
          ايـن هـمان فتنه و عذابى است كه در آيات قبل به آن اشاره شد, خوردن از اين گياه دوزخى با آن بوى بد و طعم تلخ با آن شيره اى كه تماسش با بدن مايه سوزندگى و تورم است , آن هم خوردن به مقدار زياد, عذابى است دردناك .
          (آيـه )ـ بـديهى است خوردن از اين غذاى ناگوار و تلخ تشنگى آور است ,((سپس روى آن آب داغ متعفنى مى نوشند)) (ثم ان لهم عليها لشوبا من حميم ).
          (آيـه )ـ آن غـذاى دوزخـيـان , و ايـن هـم نوشابه آنان , اما بعد از اين پذيرائى به كجا مى روند, قرآن مى گويد: ((سپس بازگشت آنها به سوى جهنم است ))! (ثم ان مرجعهم لا لى الجحيم ).
          (آيه )ـ در اين آيه قرآن دليل اصلى گرفتارى دوزخيان را در چنگال اين مجازاتهاى دردناك در دو جـمله كوتاه و پرمعنى بيان مى كند, مى گويد: ((چرا كه آنهاپدران خود را گمراه يافتند)) (انهم الفوا آباهم ضالين ).
          (آيه )ـ اما ((با اين حال بسرعت به دنبال آنان كشانده مى شوند)) (فهم على آثارهم يهرعون ).
          اشـاره به اين كه چنان دل و دين بر تقليد نياكان باخته اند كه گوئى آنها رابسرعت و بى اختيار به دنبالشان مى دوانند و اين اشاره به نهايت تعصب و شيفتگى آنها به خرافات نياكان است .
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment



          • (آيه )ـ.
            اقوام گمراه پيشين :.
            از آنـجـا كـه مـسائل گذشته در رابطه با مجرمان و ظالمان اختصاص به مقطع خاصى از زمان و مـكـان نـدارد قـرآن به تعميم و گسترش آن مى پردازد, و ضمن چندآيه كوتاه و فشرده زمينه را بـراى شـرح احـوال بـسيارى از امتهاى پيشين ـكه اطلاع براحوالشان سند گويائى براى مباحث گذشته است ـ فراهم مى سازد.
            نخست مى فرمايد: ((قبل از آنها بيشتر پيشينيان گمراه شدند)) (ولقد ضل قبلهم اكثرالا ولين ).
            (آيـه )ـ سپس اضافه مى كند: گمراهى آنها به خاطر نداشتن رهبر و راهنما نبود, ((مادر ميان آنها انذاركنندگانى فرستاديم )) (ولقد ارسلنا فيهم منذرين ).
            پيامبرانى كه آنها را از شرك و كفر و ظلم و بيدادگرى و تقليد كوركورانه ازديگران بيم مى دادند, و آنها را به مسؤوليتهايشان آشنا مى ساختند.
            (آيـه )ـ سـپس در يك جمله كوتاه و پرمعنى مى گويد: ((اكنون بنگر عاقبت انذارشوندگان واين اقوام لجوج گمراه به كجا رسيد))؟ (فانظر كيف كان عاقبة المنذرين ).
            (آيـه )ـ و در ايـن آيـه بـه عـنوان يك استثنا مى فرمايد: ((مگر بندگان مخلص خدا)) (الا عباداللّه المخلصين ).
            در واقع اين جمله اشاره به آن است كه عاقبت اين اقوام را بنگر كه چگونه آنها را به عذاب دردناكى گـرفـتار كرديم , و هلاك نموديم , جز بندگان با ايمان ومخلص كه از اين مهلكه جان سالم به در بردند.
            (آيه )ـ.
            گوشه اى از داستان نوح :.
            از اينجا شرح داستان نه نفر از پيامبران بزرگ خدا آغاز مى شود كه در آيات پيشين بطور سربسته به آن اشاره شده بود, نخست از ((نوح )) شيخ ‌الانبيا و نخستين پيامبر اولواالعزم شروع مى كند, و قبل از هـر چيز به دعاى پر سوز او هنگامى كه ازهدايت قومش مايوس شد اشاره كرده , مى فرمايد: ((و نـوح مـا را خواند (و ما دعاى اورا اجابت كرديم ) و چه خوب اجابت كننده اى هستيم )) (ولقد نادينا نوح فلنعم المجيبون ).
            ايـن دعـا مـمـكن است اشاره به همان دعايى باشد كه در سوره نوح آيه 26 و27 آمده است ((نوح گـفـت : پـروردگـارا! احـدى از كـافران را بر روى زمين مگذار, چراكه اگر آنها را به حال خود واگذارى بندگانت را گمراه مى كنند)).
            (آيـه )ـ و لذا در اين آيه بلافاصله مى فرمايد: ((و او و خاندانش رااز اندوه بزرگ رهايى بخشيديم )) (ونجيناه واهله من الكرب العظيم ).
            اين اندوه بزرگ ممكن است اشاره به سخريه هاى قوم كافر و مغرور, وآزارهاى زبانى آنها و هتاكى و توهين نسبت به او و پيروانش باشد, و يا اشاره به تكذيبهاى پى درپى اين قوم لجوج .
            (آيـه )ـ سـپـس مى افزايد: ((و فرزندانش را همان بازماندگان (روى زمين )قرار داديم )) (وجعلنا ذريته هم الباقين ).
            (آيـه )ـ به علاوه ذكر خير و ثنا جميل ((و نام نيك او را در ميان امتهاى بعدباقى نهاديم )) (وتركنا عليه فى الا خرين ).
            از او بـه عـنـوان يـك پـيامبر مقاوم و شجاع و دلسوز و مهربان ياد مى كنند, و او را((شيخ ‌الانبيا)) مى نامند.
            (آيه )ـ ((سلام و درود باد بر نوح درميان جهانيان )) (سلا م على نوح فى العالمين ).
            (آيه )ـ و براى آن كه اين برنامه براى ديگران الهام بخش گردد, مى افزايد(ما اين گونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم ))! (انا كذلك نجزى المحسنين ).
            (آيه )ـ ((چرا كه او از بندگان با ايمان ما بود)) (انه من عبادنا المؤمنين ).
            در حقيقت مقام عبوديت و بندگى و همچنين ايمان توام با احسان ونيكوكارى كه در دو آيه اخير آمده , دليل اصلى لطف خداوند نسبت به نوح ونجاتش از اندوه بزرگ و سلام و درود الهى بر او بود كـه اگر اين برنامه از ناحيه ديگران نيز تعقيب شود مشمول همان رحمت و لطفند چرا كه الطاف پروردگار جنبه شخصى و خصوصى ندارد.
            (آيه )ـ در اين آيه با جمله اى كوتاه و كوبنده سرنوشت آن قوم ظالم وشرور و كينه توز را بيان كرده , مى گويد: ((سپس ديگران [دشمنان او] را غرق كرديم ))(ثم اغرقنا الا خرين ).
            از آسمان سيلاب آمد, و از زمين آب جوشيد, و سرتاسر كره زمين به اقيانوس پرتلاطمى مبدل شد! كاخهاى بيدادگران را درهم كوبيد, و جسدهاى بى جانشان برصفحه آب باقى ماند!.
            (آيه )ـ.
            طرح جالب بت شكنى ابراهيم !.
            به دنبال گوشه هايى از تاريخ پرماجراى نوح در اينجا بخش قابل ملاحظه اى از زندگى ابراهيم را ذكر مى كند.
            نـخـست ماجراى ابراهيم را به اين صورت با ماجراى نوح پيوند داده , مى فرمايد: ((واز پيروان نوح ابراهيم بود)) (وان من شيعته لا برهيم ).
            او در هـمـان خط توحيد و عدل , در همان مسير تقوا و اخلاص كه سنت نوح بود گام برمى داشت , كه انبيا همه مبلغان يك مكتب و استادان يك دانشگاهند.
            (آيـه )ـ بـعد از بيان اين اجمال به تفصيل آن پرداخته , مى فرمايد: به خاطر بياور ((هنگامى را كه با قلب سليم به پيشگاه پروردگارش آمد)) (اذجا ربه بقلب سليم ).
            جـالبترين تفسير را براى ((قلب سليم )) امام صادق (ع ) بيان فرموده در آنجا كه مى خوانيم : ((قلب سليم قلبى است كه خدا را ملاقات كند در حالى كه هيچ كس جزاو در آن نباشد)).
            دربـاره اهـميت قلب سليم همين بس كه قرآن مجيد آن را تنها سرمايه نجات روز قيامت شمرده , چـنانكه در سوره شعرا آيه 88 و 89 از زبان همين پيامبر بزرگ ابراهيم (ع ) مى خوانيم : ((روزى كه امـوال و فـرزندان سودى به حال انسان نمى بخشند, جز كسى كه با قلب سليم در پيشگاه خداوند حضور يابد)).
            (آيـه )ـ آرى ! ابـراهـيـم بـا قلب سليم و روح پاك و اراده اى نيرومند و عزمى راسخ مامور مبارزه با بـت پـرسـتـان شـد, و از پدر (عمو) و قوم خودش آغاز كرد,چنانكه قرآن مى گويد: به خاطر بياور ((هـنـگامى را كه به پدر و قومش گفت : اينهاچيست كه مى پرستيد))؟! (اذ قال لا بيه وقومه ماذا تعبدون ).
            حيف نيست انسان با آن شرافت ذاتى و عقل و خرد در مقابل مشتى سنگ وچوب بى ارزش تعظيم كند؟ عقلتان كجاست ؟!.
            (آيه )ـ سپس اين تعبير را كه توام با تحقير آشكار بتها بود با جمله ديگرى تكميل كرد و گفت : ((آيا غـيـر از خـدا (كـه بـر حـق اسـت ) به سراغ اين معبودان دروغين مى رويد))؟ (ائفكا آلهة دون اللّه تريدون ).
            (آيـه )ـ سرانجام سخنش را با جمله كوبنده ديگرى در اين مقطع پايان دادو گفت : ((شما درباره پروردگار عالميان چه گمان مى بريد))؟! (فما ظنكم برب العالمين ).
            روزى او را مـى خوريد, مواهب او سراسر وجود شما را احاطه كرده , بااين حال موجودات بى ارزشى را همرديف او قرار داده ايد.
            (آيـه )ـ در تـواريـخ و تفاسير آمده است كه بت پرستان بابل هر سال مراسم عيد مخصوصى داشتند غـذاهائى در بتخانه آماده مى كردند و در آنجا مى چيدند به اين پندار كه غذاها متبرك شود, سپس دسـتـه جمعى به بيرون شهر مى رفتند و درپايان روز بازمى گشتند و براى نيايش و صرف غذا به بتخانه مى آمدند.
            لـذا هنگامى كه در شب از او دعوت به شركت در اين مراسم كردند ((او نگاهى به ستارگان افكند )) (فنظر نظرة فى النجوم ).
            (آيـه )ـ ((پـس گـفـت : من بيمارم )) و با شما به مراسم جشن نمى آيم ! (فقال انى سقيم ) و به اين ترتيب عذر خود را خواست !.
            (آيه )ـ ((آنها از او روى برتافته و به او پشت كردند)) و بسرعت دور شدند(فتولوا عنه مدبرين ).
            (آيـه )ـ به اين ترتيب ابراهيم (ع ) تنها در شهر ماند و بت پرستان شهر راخالى كرده و بيرون رفتند, ابـراهيم نگاهى به اطراف خود كرد, برق شوق درچشمانش نمايان گشت , لحظاتى را كه از مدتها قـبـل انتظارش را مى كشيد فرا رسيد,بايد يك تنه برخيزد و به جنگ بتها برود, و ضربه سختى بر پيكر آنان وارد سازد,ضربه اى كه مغزهاى خفته بت پرستان را تكان دهد و بيدار كند.
            قـرآن مى گويد: او وارد بتخانه شد ((مخفيانه نگاهى به معبودانشان كرد و ازروى تمسخر گفت : چرا (از اين غذاها) نمى خوريد))! (فراغ الى آلهتهم فقال الا تاكلون ).
            (آيـه )ـ سـپـس افـزود: اصـلا ((چرا سخن نمى گوئيد))؟ چرا لال و دهن بسته هستيد! (مالكم لا تنطقون ).
            (آيـه )ـ ((سـپـس بـه سوى آنها رفت (آستين را بالا زد تبر را به دست گرفت ) وضربه اى محكم با دسـت راسـت بـر پـيكر آنها فرود آورد)) و جز بت بزرگ , همه رادرهم شكست (فراغ عليهم ضربا باليمين ).
            و چيزى نگذشت كه از آن بتخانه آباد و زيبا ويرانه اى وحشتناك ساخت .
            (آيـه )ـ بت پرستان به شهر بازگشتند و به سراغ بتخانه آمدند, چه منظره وحشتناك و بهت آورى ! لـحـظـاتـى چند مات و مبهوت , خيره خيره به آن ويرانه نگاه كردند سپس سكوت جاى خود را به خروش و نعره و فرياد داد چه كسى اين كار راكرده ؟ كدام ستمگر؟!.
            و چـيـزى نـگـذشت كه به خاطرشان آمد جوان خداپرستى در اين شهر وجوددارد, به نام ابراهيم ((آنها باسرعت به او روى آوردند)) (فاقبلوا اليه يزفون ).
            (آيه )ـ.
            نقشه هاى مشركان شكست مى خورد:.
            سـرانـجـام ابـراهـيـم را بـه هـمـيـن اتـهام به دادگاه كشاندند او را مورد سؤال قرارداده و از او خواستندتوضيح دهد.
            قـرآن شـرح ايـن مـاجـرا را در سوره انبيا بيان كرده و در اينجا تنها به يك فرازحساس آن قناعت مـى كند و آن آخرين سخن ابراهيم با آنان در زمينه باطل بودن بت پرستى است مى گويد: ابراهيم ((گفت : آيا چيزى را مى پرستيد كه با دست خودمى تراشيد))؟! (قال اتعبدون ما تنحتون ) آيا هيچ آدم عاقلى مصنوع خود را پرستش مى كند؟.
            (آيـه )ـ مـعـبود بايد خالق انسان باشد نه مخلقوق او, اكنون درست بنگريدو معبود حقيقى را پيدا كنيد: ((خداوند هم شما را آفريده , و هم بتهائى را كه مى سازيد)) (واللّه خلقكم وما تعملون ).
            آسمان و زمين همه مخلوق اويند و زمان و مكان همه از اوست , بايد سر برآستان چنين خالقى نهاد و او را پرستش و نيايش كرد.
            اين دليلى است بسيار قوى و دندان شكن كه هيچ پاسخى در مقابل آن نداشتند.
            (آيـه )ـ ولـى مـى دانـيـم زورگـويان و قلدران هرگز با منطق و استدلال آشنانبوده اند, و چون پـيـشـرفت اين منطق توحيدى را مزاحم منافع خويش مى ديدند بامنطق زور و سرنيزه و آتش به مـيدان آمدند, تكيه بر قدرت خويش كردند ((گفتند:بناى مرتفعى براى او بسازيد (و در ميان آن آتش بيفروزيد) و او را در جهنمى از آتش بيفكنيد))! (قالوا ابنوا له بنيانا فالقوه فى الجحيم ).
            (آيـه )ـ در ايـنـجـا قـرآن بـه ريـزه كـاريها و جزئيات اين مساله كه در سوره انبياآمده است اشاره نـمـى كـنـد, تـنها در يك جمع بندى فشرده و جالب پايان اين ماجرا راچنين بيان مى كند: ((آنها طرحى براى نابودى ابراهيم ريخته بودند, ولى ما آنان راپست و مغلوب ساختيم )) (فارادوا به كيدا فجعلناهم الا سفلين ).
            (آيـه )ـ ابـراهـيم (ع ) از اين مهلكه به سلامت بيرون آمد, و چون رسالت خود را در بابل پايان يافته مـى ديـد تـصـميم بر مهاجرت به اراضى مقدس شام گرفت ((و گفت : من به سوى پروردگارم مى روم , او مرا هدايت خواهد كرد)) (وقال انى ذاهب الى ربى سيهدين ).
            بـديـهـى اسـت خـداونـد مـكانى ندارد اما مهاجرت از محيط آلوده به محيط پاك و سرزمين انبيا مهاجرت به سوى خداست .
            (آيـه )ـ و در ايـنـجا نخستين تقاضايش از خدا كه در آيات فوق منعكس است تقاضاى فرزند صالح بود, فرزندى كه بتواند خط رسالت او را تداوم بخشد, وبرنامه هاى نيمه تمامش را به پايان برساند, ايـنـجا بود كه عرض كرد: ((پروردگارا! به من از صالحان [فرزندان صالح ] ببخش )) (رب هب لى من الصالحين ).
            خـداوند نيز اين دعا را مستجاب كرد, و فرزندان صالحى همچون ((اسماعيل ))و ((اسحاق )) به او مرحمت فرمود.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment



                • (آيه )ـ ((تا روز قيامت در شكم ماهى باقى مى ماند))! (للبث فى بطنه الى يوم يبعثون ) و اين زندان موقت تبديل به يك زندان دائم مى شد, و آن زندان دائم مبدل به گورستان او مى گشت !.
                  (آيـه )ـ سـپـس خـداونـد مـى فـرمايد: ((ما او را در يك سرزمين خشك و خالى از درخت و گياه افكنديم , در حالى كه بيمار بود)) (فنبذناه بالعرا وهو سقيم ).
                  مـاهـى عظيم در كنار ساحل خشك و بى گياهى آمد, و به فرمان خدا لقمه اى را كه از او زياد بود بـيرون افكند, اما پيداست اين زندان عجيب سلامت جسم يونس را برهم زده بود, بيمار و ناتوان از اين زندان آزاد شد.
                  (آيـه )ـ بـاز در ايـنـجـا لطف الهى به سراغ او آمد, چرا كه بدنش بيمار وآزرده , و اندامش خسته و ناتوان بود, آفتاب ساحل او را آزار مى داد, پوششى لطيف لازم بود تا بدنش در زير آن بيارامد.
                  قـرآن در ايـنـجا مى گويد: ((ما بوته كدوئى بر او رويانديم )) تا در سايه برگهاى پهن و مرطوبش آرامش بيابد (وانبتنا عليه شجرة من يقطين ).
                  (آيه )ـ ((يونس )) را در اينجا رها مى كنيم و به سراغ قومش مى رويم .
                  هـنـگـامى كه يونس با حالت خشم و غضب قوم را رها كرد, و مقدمات خشم الهى نيز بر آنها ظاهر شـد, تـكـان سـخـتـى خـوردند و به خود آمدند, اطراف عالم ودانشمندى را كه در ميان آنها بود گـرفـتـنـد, و با رهبرى او در مقام توبه برآمدند, گريه سردادند و مخلصانه از گناهان خويش و تقصيراتى كه درباره پيامبر خدا يونس داشتند توبه كردند.
                  در اينجا پرده هاى عذاب كنار رفت و حادثه بر كوهها ريخت , و جمعيت مؤمن توبه كار به لطف الهى نجات يافتند.
                  هـنـگامى كه يونس بعد از اين ماجرا به سراغ قومش آمد در تعجب فرو رفت كه چگونه آنها در روز هجرتش همه بت پرست بودند ولى اكنون همه موحدخداپرست شده اند؟.
                  قرآن در اينجا مى گويد: ((و او را به سوى جمعيت يكصدهزارنفرى ـيا بيشترـ.
                  فرستاديم ))! (وارسلناه الى مائة الف او يزيدون ).
                  (آيه )ـ ((آنها ايمان آوردند, از اين رو تا مدت معلومى آنان را از مواهب زندگى بهره مند ساختيم )) (فـامنوا فمتعناهم الى حين ).
                  الـبـتـه ايـمان اجمالى و توبه آنها قبلا بود, ولى ايمان آنها بطور تفصيل به خدا وپيامبرش يونس و تعليمات و دستورات او هنگامى صورت گرفت كه ((يونس )) به ميان آنها بازگشت .
                  درسهايى بزرگ :.
                  مى دانيم طرح اين سرگذشتها در قرآن مجيد همه براى هدفهاى تربيتى است چرا كه قرآن كتاب داستان نيست كتاب انسانسازى وتربيت است .
                  از اين سرگذشت عجيب پندهاى بزرگى مى توان گرفت :.
                  الـف ) ايـن مـاجرا نشان مى دهد كه چگونه يك قوم گنهكار و مستحق عذاب مى توانند در آخرين لحظات مسير تاريخ خود را عوض كنند, و به آغوش پرمهر ورحمت الهى باز گردند و نجات يابند.
                  ب ) ايـن مـاجرا نشان مى دهد كه ايمان به خدا و توبه از گناه علاوه بر آثار وبركات معنوى مواهب ظـاهـرى دنـيـا را نـيـز مـتـوجـه انـسان مى سازد, عمران و آبادى مى آفريند, و مايه طول عمر و بهره گيرى از مواهب حيات مى شود.
                  ج ) قـدرت خداوند آنقدر وسيع و گسترده است كه چيزى در برابر آن مشكل نيست ,تا آن حد كه مى تواند انسانى را در دهان و شكم جانور عظيم و وحشتناكى سالم نگهدارد, و سالم بيرون فرستد.
                  (آيه )ـ.
                  تهمتهاى زشت و رسوا:.
                  بـعد از ذكر شش داستان از سرگذشت انبيا پيشين و درسهاى آموزنده اى كه در هريك نهفته بود موضوع سخن را تغيير داده , به مطلب ديگرى كه به مشركان عرب سخت ارتباط داشته مى پردازد.
                  مـسـالـه اين است كه جمعى از مشركان عرب به خاطر انحطاط فكرى و نداشتن هيچ گونه علم و دانش خدا را با خود قياس مى كردند و براى او فرزند و گاهى همسرقائل بودند.
                  نـخـسـت مـى فـرمايد: ((از آنان بپرس : آيا پروردگارت دخترانى دارد و پسران ازآن آنهاست ))؟! (فاستفتهم الربك البنات ولهم البنون ).
                  چگونه آنچه را براى خود نمى پسنديد براى خدا قائل هستيد!.
                  ايـن سـخـن طـبق عقيده باطل آنهاست كه از دختر سخت متنفر بودند و به پسرسخت علاقمند, وگرنه پسر و دختر از نظر انسانى و در پيشگاه خدا از نظر ارزش يكسانند و معيار شخصيت هر دو پاكى و تقواست .
                  (آيـه )ـ سـپـس بـه دلـيـل حسى مساله پرداخته , باز به طريق استفهام انكارى مى گويد: ((آيا ما فرشتگان را مؤنث آفريديم و آنها ناظر بودند))؟ (ام خلقنا الملا ئكة اناثا وهم شاهدون ).
                  بدون شك جواب آنها در اين زمينه منفى بود, چه اين كه هيچ كدام نمى توانستند حضور خود را به هنگام خلقت فرشتگان ادعا كنند.
                  (آيـه )ـ بـار ديگر به دليل عقلى كه از مسلمات ذهنى آنها گرفته شده بازمى گردد و مى گويد: ((بدانيد آنها با اين تهمت بزرگشان مى گويند) (الا انهم من افكهم ليقولون ).
                  (آيه )ـ ((خداوند فرزند آورده , ولى آنها به يقين دروغ مى گويند))! (ولداللّه وانهم لكاذبون ).
                  (آيه )ـ در اينجا بار ديگر خداوند آنها را مورد عتاب و سرزنش قرارداده ,مى فرمايد: ((آيا دختران را بر پسران ترجيح داده است ))؟! (اصطفى البنات على البنين ).
                  (آيـه )ـ ((شما را چه شده است ؟ چگونه حكم مى كنيد))؟! هيچ مى فهميدچه مى گوئيد؟ (ما لكم كيف تحكمون ).
                  (آيه )ـ آيا وقت آن نرسيده است كه از اين لاطائلات و خرافات زشت ورسوا دست برداريد؟ ((آيات متذكر نمى شويد))؟ (افلا تذكرون ).
                  ايـن سـخـنـان بـه قـدرى باطل و بى پايه است كه اگر آدمى يك ذره عقل و درايت داشته باشد و انديشه كند باطل بودن آن را درك مى نمايد.
                  (آيـه )ـ بـعـد از ابـطـال ادعـاى خرافى آنها با يك دليل حسى و يك دليل عقلى , به سومين دليل مى پردازد كه دليل نقلى است , مى گويد: اگر چنين چيزى كه شما مى گوئيد صحت داشت بايد اثـرى از آن در كـتـب پـيـشين باشد ((يا شما دليل روشنى در اين باره داريد))؟! (ام لكم سلطان مبين ).
                  (آيـه )ـ اگـر داريـد ((پـس كـتـابتان را بياوريد اگر راست مى گوئيد))! (فاتوابكتابكم ان كنتم صادقين ).
                  در كـدام كتاب ؟ در كدام نوشته ؟ و دركدام وحى آسمانى چنين چيزى آمده ,و بركدام پيامبر نازل شده است ؟!.
                  (آيـه )ـ در ايـن آيـه بـه يكى ديگر از خرافات مشركان عرب مى پردازد, و آن نسبتى است كه ميان ((خـدا)) و ((جـن )) قـائل بـودنـد! سخن را از صورت ((خطاب ))درآورده و به صورت ((غائب )) مطرح مى كند, گوئى آنها چنان بى ارزشند كه بيش ازاين شايستگى و لياقت روياروئى در سخن را ندارند, مى فرمايد: ((آنها [مشركان ]ميان او [خداوند] و جن (خويشاوندى و) نسبتى قائل شدند))! (وجعلوا بينه وبين الجنة نسبا).
                  مـنـظـور از ((نـسـب )) هـرگونه نسبت و رابطه است , هرچند جنبه خويشاوندى نداشته باشد, و مـى دانـيم كه جمعى از مشركان عرب جن را مى پرستيدند و آنها راشريك خدا مى پنداشتند, و به اين ترتيب رابطه اى ميان آنها و خداوند قائل بودند.
                  بـه هـرحـال قـرآن مـجيد اين عقيده خرافى را سخت انكار كرده , مى گويد: ((در حالى كه جنيان بـه خـوبى مى دانند كه اين بت پرستان در دادگاه الهى احضار مى شوند)) (ولقدعلمت الجنة انهم لمحضرون ).
                  (آيه )ـ بعد مى افزايد: ((منزه است خداوند از آنچه توصيف مى كنند))(سبحان اللّه عما يصفون ).
                  (آيـه )ـ هيچ توصيفى شايسته ذات مقدس پروردگار نيست ((مگر (آنچه )بندگان مخلص خدا)) از روى آگاهى در مورد او دارند (الا عباداللّه المخلصين ).
                  بـندگانى كه از هرگونه شرك و هواى نفس و جهل و گمراهى مبرا هستند, وخدا را جز به آنچه خودش اجازه داده توصيف نمى كنند.
                  آرى ! بايد به سراغ سخنان پيامبر(ص ) و خطبه هاى نهج البلاغه على (ع ) ودعاهاى پرمغز امام سجاد در صحيفه سجاديه رفت , و در پرتو توصيفهاى اين بندگان مخلص خدا, خدا را شناخت .
                  (آيه )ـ.
                  ادعاهاى دروغين !.
                  در آيـات پـيـشين سخن از معبودهاى مختلف مشركين به ميان آمد, قرآن همين مساله را تعقيب كرده , نخست اين بحث را به ميان مى آورد كه وسوسه هاى شمابت پرستان در دلهاى پاكان و نيكان اثـرى نـدارد, و تـنها قلوب آلوده و ارواح دوزخى ومتمايل به فساد شماست كه خود را تسليم اين وسوسه ها مى سازد, مى فرمايد(شما و آنچه را پرستش مى كنيد )) (فانكم ومـا تعبدون ).
                  (آيه )ـ ((هرگز نمى توانيد كسى را (با آن ) فريب دهيد)) و با فتنه و فساد ازخداوند منحرف سازيد (ما انتم عليه بفاتنين ).
                  (آيه )ـ ((مگر آنها كه در آتش دوزخ وارد مى شوند))! (الا من هو صال الجحيم ).
                  (آيـه )ـ بـعـد از ايـن سه آيه كه مساله اختيار انسانها را در برابر فتنه جوئى واغواگرى بت پرستان روشن مى سازد, ضمن سه آيه ديگر از مقام والاى فرشتگان خدا سخن مى گويد, همان فرشتگانى كـه بـت پـرسـتان آنها را دختران خدامى پنداشتند, و جالب اين كه سخن را از زبان خود آنها بيان كرده , مى گويد: ((وهيچ يك از ما نيست جز آنكه مقام معلومى دارد)) (وما منا الا له مقام معلوم ).
                  (آيه )ـ ((و ما همگى (براى اطاعت فرمان خداوند به صف ايستاده ايم )) وچشم بر امر او داريم (وانا لنحن الصافون ).
                  (آيه )ـ ((و ما همه تسبيح گوى او هستيم )), و او را از آنچه لايق ذات پاكش نيست منزه مى شمريم (وانا لنحن المسبحون ).
                  آرى ! ما بندگانيم كه جان و دل بركف داريم , همواره چشم بر امر, و گوش برفرمانش سپرده ايم , ما كجا و فرزندى خدا كجا؟.
                  در حـقـيـقـت آيات سه گانه فوق به سه قسمت از صفات فرشتگان اشاره مى كند: نخست اين كه هركدام رتبه و منزلتى دارند كه از آن تجاوز نمى كنند.
                  ديـگـر ايـن كه آنها دائما آماده اطاعت فرمان خدا در عرصه آفرينش و اجراى اوامر او در پهنه عالم هستى هستند.
                  سوم اين كه آنها پيوسته تسبيح خدا مى گويند و او را از آنچه لايق مقامش نيست منزه مى شمرند.
                  (آيـه )ـ سـپس در چهار آيه ديگر به يكى از عذرهاى ناموجه اين مشركان در ارتباط با همين مساله بت پرستى و مطالب ديگر اشاره كرده و پاسخ مى دهد,مى فرمايد: ((آنها پيوسته مى گفتند) (وان كانوا ليقولون ).
                  (آيه )ـ اگر يكى از كتابهاى پيشينيان نزد ما بود)) (لو ان عندنا ذكرا من الا ولين ).
                  (آيه )ـ ((به يقين ما بندگان مخلص خدا بوديم )) (لكنا عباداللّه المخلصين ).
                  اين همه از بندگان مخلص و آنان كه خدايشان خالص كرده است سخن مگوى , و پيامبران بزرگى هـمـچـون نوح و ابراهيم و موسى و غير آنها را به رخ مامكش , ما هم اگر مشمول لطف خدا شده بوديم و يكى از كتب آسمانى بر ما نازل مى شد, در زمره اين بندگان مخلص بوديم !.
                  (آيـه )ـ ايـن آيه مى گويد اين آرزوى آنها هم اكنون جامه عمل به خود پوشيده وبزرگترين كتاب آسمانى خدا ((قرآن مجيد)) بر آنان نازل شده , اما اين دروغ پردازان پرادعا ((به آن كافر شدند (و از در مـخـالـفـت و انـكـار و دشمنى درآمدند) ولى به زودى (نتيجه كار خود را) خواهند دانست )) (فكفروا به فسوف يعلمون ).
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment



                    • تفسير:.
                      آيا به جاى اين همه خدا, يك خدا را بپذيريم ؟!.
                      افـراد مغرور و خودخواه هم نفوذناپذيرند و هم ((مطلق گرا)) چيزى را جز آنچه با افكار محدود و ناقصشان درك كرده اند به رسميت نمى شناسند.
                      لذا هنگامى كه پيامبر اسلام (ص ) پرچم توحيد را در مكه برافراشت و بر ضدبتهاى كوچك و بزرگ كـه عـدد آنـها بالغ بر 360 بت مى شد قيام كرد ((تعجب مى كردند كه چرا پيامبر انذاركننده اى از ميان آنها برخاسته است ))؟ (وعجبوا ان جاهم منذر منهم ).
                      تعجب آنها از اين بود كه محمد(ص ) يك نفر از خود آنهاست .
                      آنـهـا ايـن امتياز بزرگ را به عنوان يك نقطه تاريك در دعوت پيامبر(ص ) تلقى مى كردند و از آن تعجب داشتند.
                      گـاه از ايـن مـرحـلـه نـيـز فـراتر رفتند ((و كافران گفتند: اين ساحر دروغگويى است ))! (وقال الكافرون هذا ساحر كذاب ).
                      نـسبت دادن سحر به پيامبر(ص ) به خاطر مشاهده معجزات غيرقابل انكار ونفوذ خارق العاده او در افـكـار بود و نسبت دادن كذب به او به خاطر اين بود كه برخلاف سنتهاى خرافى و افكار منحطى كه جز مسلمات آن محيط محسوب مى شدقيام كرد و دعوى رسالت از سوى خدا داشت .
                      (آيـه )ـ هـنـگـامـى كـه پـيـامـبر دعوت توحيدى خود را آشكار نمود نگاه به يكديگر مى كردند و مى گفتند: بيائيد چيزهاى ناشنيده بشنويد ((آيا او به جاى اين همه خدايان يك خدا قرار داده ؟ اين راستى چيز عجيبى است ))؟! (اجعل الا لهة الهاواحدا ان هذا لشى عجاب ).
                      آرى گاه غرور و خودخواهى و مطلق نگرى و فساد محيط آن چنان بينش و قضاوت انسان را تغيير مـى دهـد كـه از واقعيتهاى روشن تعجب مى كند در حالى كه به خرافات و پندارهاى واهى سخت پاى بند است .
                      (آيـه )ـ ((سـركـردگـان آنـها (هنگامى كه از مراجعه به ابوطالب و ميانجيگرى او مايوس و نااميد شـدند از نزد او بيرون آمدند, و گفتند برويد و خدايانتان رامحكم بچسبيد, اين چيزى است كه خـواسته اند)) شما را با آن گمراه كنند (وانطلق الملا منهم ان امشوا واصبروا على آلهتكم ان هذا لشى يراد).
                      سـران بت پرستان مى خواستند با اين سخن , روحيه متزلزل پيروان خود راتقويت كنند, و از سقوط هرچه بيشتر اعتقاداتشان جوابگيرى به عمل آورند اما چه تلاش بيهوده اى ؟!.
                      (آيـه )ـ سـپـس بـراى اغـفال مردم و يا قانع ساختن خويش گفتند: ((ما هرگزچنين چيزى در آخرين آيين نشنيده ايم , اين تنها يك آيين ساختگى است ))! (مـاسمعنا بهذا فى الملة الا خرة ان هذا الا اختلا ق ).
                      اگـر ادعـاى توحيد و نفى بتها واقعيتى داشت بايد پدران ما با آن عظمت وشخصيت ! آن را درك كرده باشند, و ما از آنها شنيده باشيم , اما اين يك گفتاردروغين و بى سابقه است !.
                      (آيه )ـ در آيات گذشته سخن از موضع گيرى منفى مخالفان در برابر خطتوحيد و رسالت پيامبر اسلام بود, در اينجا نيز اين سخن ادامه دارد.
                      مـشـركان مكه هنگامى كه منافع نامشروع خود را در خطر ديدند, و آتش كينه وحسد در دل آنها شـعـلـه ور شـد, بـراى اغفال مردم و قانع كردن خويش در موردمخالفت با پيامبر اسلام (ص ) , به مـنـطق هاى سست گوناگونى دست مى زدند, ازجمله از روى تعجب و انكار مى گفتند: ((آيا از ميان همه ما قرآن تنها بر او [محمد]نازل شده ))؟! (انزل عليه الذكر من بيننا).
                      از مـيـان اين همه پيرمردان پرسن و سال , اين همه پولداران ثروتمند وسرشناس آيا كسى پيدا نشد كه خدا قرآنش را بر او نازل كند, جز محمد يتيم تهيدست ؟!.
                      قرآن در دنباله آيه مى فرمايد درد آنها چيز ديگرى است , ((آنها در حقيقت دراصل وحى من ترديد دارند)) (بل هم فى شك من ذكرى ).
                      ايـراد بـه شـخـص محمد(ص ) بهانه اى بيش نيست , بلكه سرچشمه آن هوى وهوسها و حب دنيا و حسادتهاست .
                      و سـرانـجـام آنها را با اين جمله تهديد مى كند: ((آنها هنوز عذاب مرانچشيده اند)) (بل لما يذوقوا عـذاب ) كه اين گونه جسورانه در برابر فرستاده خداايستاده اند, و با اين سخنان واهى به جنگ در برابر وحى الهى برخاسته اند.
                      (آيـه )ـ سـپـس در پـاسـخ آنـها مى افزايد: ((مگر خزائن رحمت پروردگار تواناو بخشنده ات نزد آنهاست )) تا به هر كس ميل دارند بدهند؟ (ام عندهم خزائن رحمة ربك العزيز الوهاب ).
                      (آيه )ـ باز در اين آيه همين معنى را از طريق ديگرى تعقيب كرده ,مى گويد: ((يا اين كه مالكيت و حـاكميت آسمانها و زمين و آنچه ميان اين دو است ازآن آنهاست ؟ (اگر چنين است ) با هر وسيله مـمـكن به آسمانها بروند)) و جلو نزول وحى را بر قلب پاك محمد بگيرند! (ام لهم ملك السموات والا رض وما بينهمافليرتقوا فى الا سباب ).
                      ايـن سـخـن در حـقـيـقـت تـكـميلى است بر بحث گذشته , در آنجا مى گفت (خزائن رحمت پروردگار در دست شما نيست كه به هركس كه با تمايلات هوس آلودتان هماهنگ است ببخشيد)) حـال مى گويد: اكنون كه اين خزائن به دست شما نيست و فقط در اختيار خداست , تنها راهى كه در پيش داريد اين است كه به آسمانها برويد و مانع نزول او شويد, و خود مى دانيد كه از اين كار نيز سخت عاجز وناتوانيد!.
                      (آيـه )ـ در ايـن آيـه در مـقـام تحقير اين مغروران سبك مغز و فخرفروش مى گويد: ((اينها لشكر كوچك شكست خورده اى از احزابند))! (جند ما هنالك مهزوم من الا حزاب ).
                      آن روز پـيـروزيـهـاى بـدر و احـزاب و حنين پيش نيامده بود, ولى قرآن باقاطعيت گفت : ((اين دشمنان سرسخت لشكر كوچكى هستند كه دچار شكست خواهند شد)).
                      امـروز هـم قـرآن همين بشارت را به مسلمانان جهان كه از هر سو در محاصره قدرتهاى متجاوز و سـتـمـگـر قـرارگـرفته اند مى دهد كه اگر همچون مسلمانان نخستين بر سر عهدو پيمان خدا بايستند او نيز وعده خودش را در زمينه شكست جنود احزاب تحقق خواهد بخشيد.
                      (آيه )ـ.
                      تنها يك صيحه آسمانى كارشان را يكسره مى كند!.
                      در تـعـقـيب آيه قبل كه از شكست مشركان در آينده خبر مى داد, و آنها را لشكركوچكى از احزاب مغلوب معرفى مى كرد, در اينجا گروهى از اين احزاب را كه تكذيب پيامبران كردند و به سرنوشت شومى گرفتار شدند معرفى مى كند.
                      مـى گـويد: ((قبل از آنها قوم نوح و عاد [قوم هود] و فرعون صاحب قدرت (پيامبران ما را) تكذيب كردند)) (كذبت قبلهم قوم نوح وعاد وفرعون ذوالا وتاد).
                      (آيـه )ـ ((و (نـيـز) قـوم ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه [قوم شعيب ] اينهااحزابى بودند)) كه به تكذيب پيامبران برخاستند (وثمود وقوم لوط واصحاب الا يكة اولئك الا حزاب ).
                      آرى ! ايـنها شش گروه از احزاب جاهلى و بت پرست بودند كه بر ضد پيامبران بزرگى قيام كردند اما سرانجام عذاب الهى دامانشان را گرفت .
                      (آيه )ـ ((هريك (از اين گروهها) رسولان را تكذيب كردند و عذاب الهى درباره آنها تحقق يافت )) (ان كل الا كذب الرسل فحق عقاب ).
                      و تاريخ نشان مى دهد كه چگونه هر گروهى از آنها به بلائى جان سپردندو در مدت كوتاهى شهر و ديارشان به ويرانه اى تبديل شد, و نفراتشان به جسدهائى بى روح !.
                      (آيـه )ـ آيـا اين مشركان مكه با اين كارهاى خود سرنوشتى بهتر از آنهامى توانند داشته باشند؟ در حالى كه اعمال آنها همان اعمال است و سنت خداوندهمان سنت ؟!.
                      لـذا در ايـن آيـه بـه عنوان يك تهديد قاطع و كوبنده مى گويد: ((اينها (با اين اعمالشان ) جز يك صـيحه آسمانى را انتظار نمى كشند كه هيچ مهلت و بازگشتى براى آن وجود ندارد)) و همگى را نابود مى سازد (وما ينظر هؤلا الا صيحة واحدة مالها من فواق ).
                      اين صيحه ممكن است همانند صيحه هايى باشد كه بر اقوام پيشين فرودآمد, صاعقه اى وحشتناك , يا زمين لرزه اى پرصدا, كه زندگى آنها را درهم كوبيد.
                      و نيز ممكن است اشاره به ((صيحه عظيم پايان جهان )) باشد كه از آن تعبير به ((نفخه صور اول )) مى شود.
                      (آيـه )ـ ايـن آيـه بـه يكى ديگر از سخنان كفار و منكران ـكه از روى سخريه و استهزا مى گفتندـ اشاره كرده , مى گويد: ((آنها (از روى خيره سرى ) گفتند:پروردگارا! بهره ما را (از عذابت هرچه زودتر) قبل از روز حساب به ما بده ))! (وقالواربنا عجل لنا قطنا قبل يوم الحساب ).
                      اين كوردلان مغرور آن چنان مست باده غرور بودند كه حتى عذاب الهى ودادگاه عدلش را به باد مسخره مى گرفتند.
                      (آيه )ـ.
                      از زندگى داوود درس بياموز !.
                      بـه دنـبال بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون كارشكنيهاى مشركان وبت پرستان , و نسبتهاى نارواى آنان به پيامبر اسلام (ص ) آمده بود, قرآن در اينجابراى دلدارى پيامبر(ص ) و مؤمنان اندك آن روز داستان داوود را مطرح مى كند.
                      نـخـسـت مى گويد: ((در برابر آنچه مى گويند شكيبا باش , و به خاطر بياور بنده ماداوود صاحب قدرت را كه او بسيار توبه كننده بود))! (اصبر على ما يقولون واذكرعبدنا داود ذالا يد انه اواب ).
                      نـيروى جسمانيش در حدى بود كه در ميدان جنگ بنى اسرائيل با ((جالوت ))جبار ستمگر با يك ضربه نيرومند به وسيله سنگى كه از فلاخن رها كرد جالوت را ازبالاى مركب به روى خاك افكند, و در خون خود غلطاند.
                      و از نـظـر قـدرت سياسى , حكومتى نيرومند داشت كه با قدرت تمام در برابردشمنان مى ايستاد, حتى گفته اند در اطراف محراب عبادت او هزاران نفر شب تا به صبح به حال آماده باش بودند!.
                      از نـظـر نعمتها خداوند انواع نعم ظاهرى و باطنى را به او ارزانى داشته بود, خلاصه اين كه داوود مردى بود نيرومند در جنگها, در عبادت , در علم و دانش و درحكومت , و هم صاحب نعمت فراوان .
                      (آيـه )ـ سپس طبق روش اجمال و تفصيل كه در قرآن مجيد به هنگام ذكرمسائل مختلف معمول اسـت , بـعـد از بـيـان اجـمـالى نعمتهاى خداوند بر داوود, به شرح قسمتى از آن پرداخته , چنين مـى گـويـد: ((مـا كـوهـهـا را مـسـخـر او ساختيم كه هرشامگاه و صبحگاه با او (خدا را) تسبيح مى گفتند))! (انا سخرنا الجبال معه يسبحن بالعشى والا شراق ).
                      (آيـه )ـ نـه تنها كوهها كه ((پرندگان را نيز دسته جمعى مسخر او كرديم )) تاهمراه او تسبيح خدا گويند (والطير محشورة ).
                      هـمـه ايـن پـرنـدگـان و كوهها مطيع فرمان داوود و همصدا با او و ((بازگشت كننده به سوى او بودند)) (كل له اواب ).
                      اين تسبيح توام با صداى ظاهرى و همراه با نوعى درك و شعور بوده كه درباطن ذرات عالم است و تـمـامى موجودات جهان از يك نوع عقل و شعوربرخوردارند, و هنگامى كه صداى دل انگيز اين پـيـامـبـر بـزرگ را بـه وقت مناجات مى شنيدند با او همصدا مى شدند, و غلغله تسبيح آنها در هم مى آميخت .
                      (آيـه )ـ اين آيه همچنان به ذكر نعمتهاى خداوند بر داوود ادامه داده ,مى فرمايد: ((و حكومت او را استحكام بخشيديم )) (وشددنا ملكه ).
                      آن چنان كه همه سركشان و طاغيان و دشمنان از او حساب مى بردند.
                      علاوه بر اين ((دانش به او داديم )) (وآتيناه الحكمة ).
                      آخـريـن نعمت بزرگ خدا بر داوود اين بود كه مى فرمايد: ما به او ((علم قضات و داورى عادلانه )) داديم (وفصل الخطاب ).
                      ايـن احـتمال در تفسير اين جمله وجود دارد كه خداوند منطق نيرومندى كه ازفكر بلند, و عمق انديشه , حكايت مى كرد در اختيار داوود گذارد, نه تنها در مقام داورى كه در همه جا سخن آخر و آخرين سخن را بيان مى كرد.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment



                      • (آيه )ـ.
                        آزمون بزرگ داوود!.
                        بـه دنـبـال آيات گذشته كه صفات ويژه ((داوود)) و مواهب بزرگ خدا را بر اوبيان مى كرد قرآن ماجرائى را كه در يك دادرسى براى داوود پيش آمد شرح مى دهد.
                        نـخست خطاب به پيامبر اسلام (ص ) كرده , مى گويد: ((آيا داستان شاكيان هنگامى كه از محراب (داوود) بالا رفتند به تو رسيده است ))؟! (وهل اتيك نبؤاالخصم اذ تسوروا المحراب ).
                        (آيه )ـ با اين كه ((داوود)) محافظين و مراقبين فراوانى در اطراف خودداشت , طرفين نزاع از غير راه معمولى از ديوار محراب و قصر او بالا رفتند, و ناگهان در برابر او ظاهر گشتند, چنانكه قرآن در ادامـه اين بحث مى گويد: ((در آن هنگام كه (بى مقدمه ) بر داوود وارد شدند و او از ديدن آنها وحشت كرد)) زيرا فكر مى كردقصد سوئى درباره او دارند (اذ دخلوا على داود ففزع منهم ).
                        اما آنها به زودى وحشت او را از بين بردند و ((گفتند: نترس , دو نفر شاكى هستيم كه يكى از ما بر ديگرى ستم كرده )) و براى دادرسى نزد تو آمديم (قالوالا تخف خصمان بغى بعضنا على بعض ).
                        ((اكـنون در ميان ما به حق داورى كن , و ستم روا مدار, و ما را به راه راست هدايت كن )) (فاحكم بيننا بالحق ولا تشطط واهدنا الى سوا الصراط).
                        (آيـه )ـ مسلما نگرانى و وحشت داوود در اينجا كم شد, ولى شايد اين سؤال هنوز براى او باقى بود كـه بـسـيار خوب , شما قصد سوئى نداريد, و هدفتان شكايت نزد قاضى است , ولى آمدن از اين راه غيرمعمول براى چه منظورى بود؟.
                        امـا آنها مجال زيادى به داوود ندادند و يكى براى طرح شكايت پيشقدم شدگفت : ((اين برادر من اسـت , او نـود و نـه ميش دارد, و من يكى بيش ندارم اما او اصرارمى كند كه اين يكى را هم به من واگذار! و در سخن بر من غلبه كرده است )) (ان هذااخى له تسع وتسعون نعجة ولى نعجة واحدة فقال اكفلنيها وعزنى فى الخطاب ).
                        (آيه )ـ در اينجا داوود پيش از آن كه گفتار طرف مقابل را بشنود ـچنانكه ظاهرآيات قرآن است ـ رو به شاكى كرد و ((گفت : مسلما او با درخواست يك ميش توبراى افزودن آن به ميشهايش بر تو ستم نموده ))! (قال لقد ظلمك بسؤال نعجتك الى نعاجه ).
                        اما اين تازگى ندارد ((و بسيارى از شريكان (و دوستان ) به يكديگر ستم مى كنند)) (وان كثيرا من الخلطا ليبغى بعضهم على بعض ).
                        ((مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند)) (الا الذين آمنواوعملوا الصالحات ).
                        ((اما عده آنها كم است )) (وقليل ماهم ).
                        آرى ! آنـهـا كـه در مـعـاشرت و دوستى حق ديگران را بطوركامل رعايت كنند وكمترين تعدى بر دوستان خود روا ندارند كمند, تنها كسانى مى توانند حق دوستان وآشنايان را بطور كاملا عادلانه ادا كنند كه از سرمايه ايمان و عمل صالح بهره كافى داشته باشند.
                        بـه هر حال چنين به نظر مى رسد كه طرفين نزاع با شنيدن اين سخن قانع شدند, و مجلس داوود را ترك گفتند.
                        ولـى داوود در ايـنـجا در فكر فرو رفت و با اين كه مى دانست قضاوت عادلانه اى كرده چه اين كه اگر طرف ادعاى شاكى را قبول نداشت حتما اعتراض مى كرد, سكوت او بهترين دليل بر اين بوده كـه مساله همان است كه شاكى مطرح كرده , ولى با اين حال آداب مجلس قضا ايجاب مى كند كه داوود در گـفـتـار خـودعجله نمى كرد, بلكه از طرف مقابل شخصا سؤال مى نمود سپس داورى مى كرد, لذااز اين كار خود سخت پشيمان شد.
                        همان طور كه قرآن مى گويد: ((و داوود دانست كه ما او را (با اين ماجرا)آزموده ايم )) (وظن داود انما فتناه ).
                        در مـقـام اسـتـغـفار برآمد ((و از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتادو توبه كرد)) (فاستغفر ربه وخر راكعا واناب ).
                        تعبير به ((راكعا)) در آيه مورد بحث يا به خاطر آن است كه ركوع به معنى سجده نيز در لغت آمده , و يا ركوع مقدمه اى است براى سجده .
                        (آيـه )ـ به هر حال خداوند او را مشمول لطف خود قرار داد و لغزش او رادر اين ترك اولى بخشيد چنانكه قرآن در اين آيه مى گويد: ((ما اين عمل را بر اوبخشيديم )) (فغفرنا له ذلك ).
                        ((و او نزد ما داراى مقام والا و سرانجامى نيكوست )) (وان له عندنا لزلفى وحسن مـاب ).
                        (آيه )ـ.
                        حكم به عدالت كن و از هواى نفس پيروى منما!.
                        بـه دنبال داستان داوود, و به عنوان آخرين سخن , وى را مخاطب ساخته وضمن بيان مقام والاى او, وظـائف و مـسـؤوليتهاى سنگين وى را با لحنى قاطع وتعبيراتى پرمعنا شرح داده , مى فرمايد: ((اى داوود! مـا تـو را خليفه (و نماينده خود)در زمين قرار داديم پس در ميان مردم بحق داورى كن , و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف سازد, كسانى كه از راه خداوند گمراه شـوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند)) (يا داود انا جعلناك خليفة فى الا رض فاحكم بين الناس بالحق ولا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل اللّه ان الذين يضلون عن سبيل اللّه لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب ).
                        مـحـتـواى ايـن آيـه كـه از مـقام والاى داوود و وظيفه مهم او سخن مى گويد نشان مى دهد كه افـسانه هاى دروغينى كه درباره ازدواج او با همسر ((اوريا)) به هم بافته اندتا چه اندازه بى پايه است ((1)).
                        اين آيه نشان مى دهد كه حكومت در زمين بايد از حكومت الهى نشات گيردو هر حكومتى از غير اين طريق باشد حكومتى است ظالمانه و غاصبانه .
                        (آيه )ـ سپس به دنبال بحث از سرگذشت داوود و خلافت الهى او در زمين ,سخن از هدفدار بودن جـهـان هـسـتـى به ميان مى آورد تا جهت حكومت بر زمين كه جزئى از آن است مشخص گردد, مـى فـرمـايـد: ((و مـا آسمان و زمين و آنچه را در ميان اين دو است بيهوده نيافريديم , اين گمان كافران است , واى بر كافران از آتش )) دوزخ !(وما خلقنا السما والا رض وما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من النار).
                        مـساله مهمى كه تمام حقوق از آن سرچشمه مى گيرد هدفدار بودن خلقت است ,هنگامى كه در جـهـان بينى خود اين مطلب را پذيرفتيم كه اين عالم وسيع از ناحيه خداوند بزرگ بيهوده آفريده نشده , بلافاصله به دنبال هدف آن مى رويم , هدفى كه در كلمه هاى كوتاه و پرمحتواى ((تكامل )) و ((تـعليم )) و ((تربيت )) خلاصه مى شود, و ازآنجا نتيجه مى گيريم كه حكومتها نيز بايد در همين خط گام بردارند, پايه هاى تعليم وتربيت را محكم كنند و مايه تكامل معنوى انسانها شوند.
                        (آيه )ـ در اين آيه اضافه مى كند: ((آيا (ممكن است ) كسانى را كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انـجـام داده انـد همچون مفسدان در زمين قرار دهيم ))؟!(ام نجعل الذين آمنوا وعملوا الصالحات كالمفسدين فى الا رض ).
                        ((يا پرهيزكاران را همچون فاجران قرار دهيم ))؟ (ام نجعل المتقين كالفجار).
                        نـه بـى هدفى در خلقت ممكن است , و نه مساوات صالحان و طالحان , چرا كه گروه اول در مسير اهـداف آفـرينش گام برمى دارند و به سوى مقصد پيش مى روند,اما گروه دوم در جهت مخالف قرار گرفته اند.
                        (آيـه )ـ در ايـن آيـه بـه مـطـلـبى اشاره مى كند كه در حقيقت تامين كننده هدف آفرينش است , مى فرمايد: ((اين كتابى پربركت است كه بر تو نازل كرده ايم , تا درآيات آن تدبر كنند, و خردمندان متذكر شوند)) (كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبرواآياته وليتذكر اولوا الا لباب ).
                        تـعـلـيماتش جاويدان , و دستوراتش عميق و ريشه دار, و برنامه هايش حياتبخش و راهبر انسان در طريق هدف آفرينش است .
                        هدف از نزول اين كتاب بزرگ اين نبود كه تنها به تلاوت و لقلقه زبان قناعت كنند بلكه هدف اين بوده كه آياتش سرچشمه فكر و انديشه , و مايه بيدارى وجدانهاگردد و آن نيز به نوبه خود حركتى در مسير عمل بيافريند.
                        (آيه )ـ.
                        سليمان از نيروى رزمى خود سان مى بيند:.
                        قـرآن همچنان بحث گذشته را پيرامون داوود ادامه مى دهد و در اين آيه , خبراز بخشيدن فرزند بـرومـندى همچون ((سليمان )) به او مى دهد كه ادامه دهنده حكومت و رسالت او بود, مى گويد: ((ما سليمان را به داوود بخشيديم , چه بنده خوبى ! زيرا همواره به سوى خدا بازگشت مى كرد)) و به ياد او بود (ووهبنا لداودسليمن نعم العبد انه اواب ).
                        اين تعبير كه نشان دهنده عظمت مقام سليمان است شايد براى رد اتهامات بى اساس و زشتى است كه در مورد تولد سليمان از همسر ((اوريا)) در تورات تحريف يافته آمده است و در عصر نزول قرآن در آن محيط شايع بوده .
                        (آيـه )ـ از اين آيه داستان اسبهاى سليمان شروع مى شود كه تفسيرهاى گوناگونى براى آن شده كه بعضا از سوى ناآگاهان بوده .
                        قـرآن مـى گـويـد: ((بـه خاطر بياور هنگامى را كه عصرگاهان اسبان چابك تندرو رابر او عرضه داشتند)) (اذ عرض عليه بالعشى الصافنات الجياد.
                        (آيـه )ـ سـلـيـمـان در ايـنـجا براى اين كه تصور نشود كه علاقه او به اين اسبهاى پرقدرت جنبه دنـياپرستى دارد, ((گفت : من اين اسبان را به خاطر يادپروردگارم دوست دارم )) و مى خواهم از آنها در جهاد استفاده كنم (فقال انى احببت حب الخير عن ذكر ربى ).
                        سـلـيـمان كه از مشاهده اين اسبهاى چابك و آماده براى جهاد و پيكار با دشمن خرسند شده بود هـمـچـنـان آنها را نگاه مى كرد و چشم به آنها دوخته بود ((تا ازديدگانش پنهان شدند)) (حتى توارت بالحجاب ).
                        (آيـه )ـ صـحـنـه آنقدر جالب و زيبا و براى يك فرمانده بزرگ همچون سليمان نشاطور بود كه او دستور داد: ((بار ديگر آنها را نزد من بازگردانيد)) (ردوها على ).
                        به هنگامى كه مامورانش اين فرمان را اطاعت كردند و اسبها را بازگرداندندسليمان شخصا آنها را مورد نوازش قرار داد ((و دست به ساقها و گردنهاى آنها كشيد))(فطفق مسحا بالسوق والا عناق ) .
                        و به اين وسيله هم مربيان آنها را تشويق كرد, و هم از آنها قدردانى نمود, زيرا معمول است هنگامى كه مى خواهند از مركبى قدردانى كنند دست بر سر و صورت و يال وگردن , يا بر پايش مى كشند, و چـنـيـن ابـراز علاقه اى در برابر وسيله مؤثرى كه انسان رادر هدفهاى والايش كمك مى كند از پيغمبر بزرگى همچون سليمان تعجب آورنيست .
                        (آيه )ـ.
                        آزمايش سخت سليمان و حكومت گسترده او:.
                        قـرآن همچنان قسمت ديگرى از سرگذشت سليمان را بازگو مى كند, و نشان مى دهد كه انسان بـه هـر پايه اى از قدرت برسد باز از خود چيزى ندارد, و هر چه هست از ناحيه خداست , مطلبى كه توجه به آن پرده هاى غرور و غفلت را از مقابل چشم انسان كنار مى زند.
                        نـخـسـت دربـاره يكى از آزمايشهائى سخن مى گويد كه خدا درباره سليمان كرد, آزمايشى كه با ((تـرك اولـى )) همراه بود, و به دنبال آن سليمان به درگاه خدا روى آورد و از اين ((ترك اولى )) توبه كرد.
                        قـرآن مى گويد: ((ما سليمان را آزموديم و بر كرسى او جسدى افكنديم , سپس به درگاه خداوند توبه كرد, و به سوى او بازگشت )) (ولقد فتنا سليمن والقينا على كرسيه جسدا ثم اناب ).
                        توضيح اين كه : ((سليمان )) آرزو داشت فرزندان برومند شجاعى نصيبش شودكه در اداره كشور و مخصوصا جهاد با دشمنان به او كمك كنند, او داراى همسران متعدد بود با خود گفت : من با آنها هـمـبستر مى شوم تا فرزندان متعددى نصيبم گردد,و به هدفهاى من كمك كنند, ولى چون در ايـنـجـا غفلت كرد و ((انشااللّه )) ـهمان جمله اى كه بيانگر اتكاى انسان به خدا در همه حال است ـ نـگـفـت در آن زمـان هـيچ فرزندى از همسرانش تولد نيافت , جز فرزندى ناقص الخلقه , همچون جسدى بى روح كه آن را آوردند و بر كرسى او افكندند!.
                        سـلـيمان سخت در فكر فرو رفت , و ناراحت شد كه چرا يك لحظه از خداغفلت كرده , و بر نيروى خودش تكيه كرده است , توبه كرد و به درگاه خدا بازگشت .
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment



                        • (آيـه )ـ قـرآن در ايـن آيـه مـساله توبه سليمان را كه در آخرين جمله آيه قبل آمده بود به صورت مشروحترى بازگو كرده , مى فرمايد: ((گفت : پروردگارا! مراببخش )) (قال رب اغفرلى ).
                          ((و ملك و حكومتى به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هيچ كس نباشد كه توبسيار بخشنده اى )) (وهب لى ملكا لا ينبغى لا حد من بعدى انك انت الوهاب ).
                          او از خـداونـد يـكـنوع حكومت مى خواست كه توام با معجزات ويژه اى بوده باشد زيرا مى دانيم هر پـيامبرى معجزه مخصوص به خود داشته و اين براى پيامبران عيب و نقصى محسوب نمى شود كه براى خود تقاضاى معجزه ويژه اى كنند.
                          (آيـه )ـ سپس قرآن همان گونه كه گفتيم اين مطلب را بيان مى كند كه خداتقاضاى سليمان را پذيرفت و حكومتى با امتيازات ويژه و مواهبى بزرگ در اختياراو گذارد كه آنها را مى توان در پنج موضوع خلاصه كرد.
                          1ـ تـسخير بادها به عنوان يك مركب راهوار, چنانكه مى فرمايد: ((پس ما بادرا مسخر او ساختيم تا مطابق فرمانش به نرمى حركت كند, و به هر جا او اراده نمايدبرود)) (فسخرنا له الريح تجرى بامره رخا حيث اصاب ).
                          جزئيات اين وسيله مرموز بر ما روشن نيست , ما همين قدر مى دانيم كه اين ازجمله خوارق عاداتى بود كه در اختيار پيامبران قرار مى گرفت .


                          (آيـه )ـ دومـين موهبت خداوند به سليمان (ع ) مساله تسخير موجودات سركش و قراردادن آن در اختيار او براى انجام كارهاى مثبت بود.
                          چنانكه مى گويد: ((و شياطين را (مسخر او ساختيم ) و هر بنا و غواصى از آنها را)) سر بر فرمان او نـهـاديـم (والشياطين كل بنا وغواص ) تا گروهى درخشكى هر بنايى مى خواهد براى او بسازند و گروهى در دريا به غواصى مشغول باشند.
                          و به اين ترتيب شياطين كه طبيعتشان تمرد و سركشى است آن چنان مسخراو شدند كه در مسير سازندگى و استخراج منابع گرانبها قرار گرفتند.
                          (آيـه )ـ سومين موهبت خداوند به سليمان مهار كردن گروهى از نيروهاى مخرب بود, زيرا به هر حـال در مـيـان شـيـاطين افرادى بودند كه به عنوان يك نيروى مفيد وسازنده قابل استفاده به حساب نمى آمدند, و چاره اى جز اين نبود كه آنها دربندباشند, تا جامعه از شر مزاحمت آنها در امان بـماند, چنانكه قرآن مى گويد: ((و گروه ديگرى (از شياطين ) را در غل و زنجير (تحت سلطه او) قرار داديم )) (وآخرين مقرنين فى الا صفاد).
                          (آيه )ـ چهارمين موهبت خداوند به سليمان اختيارات فراوانى بود كه دست او را در اعطا و منع باز مى گذارد.
                          چـنـانكه آيه مى گويد: به او گفتيم : ((اين عطاى ماست به هركس مى خواهى (وصلاح مى بينى ) بـبـخـش و از هـركـس مى خواهى امساك كن و حسابى بر تو نيست )) توامين هستى (هذا عطاؤنا فامنن او امسك بغير حساب ).
                          (آيـه )ـ پـنـجـمـيـن و آخـرين موهبت خداوند بر سليمان مقامات معنوى اوبود كه خدا در سايه شايستگيهايش به او مرحمت كرده بود.
                          چنانكه آيه مى فرمايد: ((و براى او [سليمان ] نزد ما مقامى ارجمند وسرانجامى نيكوست )) (وان له عندنا لزلفى وحسن مـاب ).
                          تـعـبـير به ((حسن مـابب )) كه خبر از عاقبت نيك او مى دهد ممكن است اشاره به نسبت ناروائى باشد كه در تورات آمده كه سليمان به خاطر ازدواج با بت پرستان سرانجام به آئين بت پرستى تمايل پيدا كرد! و حتى دست به ساختن بتخانه اى زد!.
                          قرآن با اين تعبير خط بطلان بر تمام اين اوهام و خرافات مى كشد.
                          نـكـتـه : از جـمـلـه مـسائلى كه در لابلاى داستان سليمان عينيت يافته اين است كه : داشتن يك حـكـومـت نيرومند با امكانات مادى فراوان و اقتصاد گسترده و تمدن درخشان هرگز منافاتى با مقامات معنوى و ارزشهاى الهى و انسانى ندارد.
                          (آيه )ـ.
                          زندگى پرماجراى ايوب و مقام صبرش :.
                          ايـوب سـومين پيامبر است كه در اين سوره گوشه اى از زندگى او مطرح شده ,و پيامبر بزرگ ما موظف گرديد سرگذشت او را به ياد آورد, و براى مسلمانان بازگوكند تا از مشكلات طاقت فرسا نـهـراسند و از لطف و رحمت خدا هرگز مايوس نشوندنام يا سرگذشت ايوب در چندين سوره از قـرآن در رديـف پـيـامبران ديگر آمده كه مقام نبوت او را تثبيت و تبيين مى كند, برخلاف تورات كـنـونى كه او را در زمره پيامبران نشمرده بلكه بنده اى متمكن و نيكوكار داراى اموال و فرزندان بسيار مى داند.
                          نـخست مى گويد: ((و به خاطر بياور بنده ما ايوب را هنگامى كه پروردگارش راخواند (و گفت : پـروردگارا!) شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است )) (واذكر عبدناايوب اذ نادى ربه انى مسنى الشيطان بنصب وعذاب ).
                          از اين آيه مقام والاى ايوب در پيشگاه خدا به عنوان ((عبدنا)) (بنده ما) به خوبى استفاده مى شود, و ديگر اين كه اشاره سربسته اى است به گرفتاريهاى شديدو طاقت فرسا و درد و رنج فراوان ايوب .
                          شخصى از امام صادق (ع ) سؤال كرد: بلائى كه دامنگير ايوب شد براى چه بود؟.
                          امـام (ع ) در پـاسـخ او فـرمـود: خداوند براى اين كه اخلاص ايوب را بر همگان روشن سازد, و او را الـگـوئى بـراى جـهـانيان قرار دهد كه به هنگام ((نعمت )) و ((رنج )) هردو شاكر و صابر باشند به شيطان اجازه داد كه بر دنياى او مسلط گردد.
                          شـيطان از خدا خواست اموال سرشار ايوب , زراعت و گوسفندانش وهمچنين فرزندان او از ميان بـروند, آفات و بلاها در مدت كوتاهى آنها را از ميان برد,ولى نه تنها از مقام شكر ايوب كاسته نشد بلكه افزوده گشت !.
                          او از خـدا خـواسـت كه اين بار بر بدن ايوب مسلط گردد, و آن چنان بيمار شودكه از شدت درد و رنجورى به خود بپيچد و اسير و زندانى بستر گردد.
                          اين نيز از مقام شكر او چيزى نكاست .
                          ولـى جـريـانى پيش آمد كه قلب ايوب را شكست و روح او را سخت جريحه دار ساخت , و آن اين كه جـمعى از راهبان بنى اسرائيل به ديدنش آمدند وگفتند: تو چه گناهى كرده اى كه به اين عذاب اليم گرفتار شده اى ؟!.
                          ايوب باز رشته صبر را از كف نداد, تنها رو به درگاه خدا آورد و جمله هاى بالا را (آيه شريفه ) بيان نـمـود و چـون از عهده امتحانات الهى به خوبى برآمده بود خداونددرهاى رحمتش را بار ديگر به روى اين بنده صابر و شكيبا گشود, و نعمتهاى ازدست رفته را يكى پس از ديگرى و حتى بيش از آن را به او ارزانى داشت , تا همگان سرانجام نيك صبر و شكيبائى و شكر را دريابند)).
                          (آيه )ـ در ميان تمام ناراحتيها و رنجها آنچه بيشتر روح ايوب را آزارمى داد مساله شماتت دشمنان بود.
                          اما سرانجام ايوب از بوته داغ اين آزمايش الهى سالم به در آمد, و فرمان رحمت خدا از اينجا آغاز شد كه به او دستور داد: ((پاى خود را بر زمين بكوب ! اين چشمه آبى براى شستشوى و نوشيدن است )) (اركض برجلك هذا مغتسل باردوشراب ).
                          چشمه اى خنك و گوارا و شفابخش از بيماريهاى ((برون )) و ((درون )).
                          تـوصيف آب به خنك بودن شايد اشاره اى باشد به تاثير مخصوص شستشوبا آب سرد براى بهبود و سلامت تن , همان گونه كه در طب امروز نيز ثابت شده است .
                          (آيـه )ـ نـخـسـتين و مهمترين نعمت الهى كه عافيت و بهبودى و سلامت بود به ايوب بازگشت , نـوبت بازگشت مواهب و نعمتهاى ديگر رسيد, و در اين زمينه قرآن مى گويد: ((و خانواده اش را به او بخشيديم )) (ووهبناله اهله ).
                          ((و همانند آنها را بر آنان افزوديم )) (ومثلهم معهم ).
                          ((تا رحمتى از سوى ما باشد, و تذكرى براى انديشمندان )) (رحمة منا وذكرى لا ولى الا لباب ).
                          (آيـه )ـ تنها مشكلى كه براى ايوب مانده بود سوگندى بود كه در موردهمسرش خورده بود و آن ايـن كه تخلفى از او ديد و در آن حال بيمارى سوگند يادكرد كه هرگاه قدرت پيدا كند يك صد ضـربـه يا كمتر بر او بزند, اما بعد از بهبودى مى خواست به پاس وفاداريها و خدماتش او را ببخشد, ولى مساله سوگند و نام خدادرميان بود.
                          خداوند اين مشكل را نيز براى او حل كرد مى فرمايد: به او گفتيم ((بسته اى ازساقه هاى گندم (يا مـانـنـد آن ) را بـرگـيـر, و با آن (همسرت را) بزن و سوگند خود رامشكن ))! (وخذ بيدك ضغثا فاضرب به ولا تحنث ).
                          و بـالاخـره در پـايـان ايـن داسـتـان مـى فرمايد: ((ما او را شكيبا يافتيم , چه بنده خوبى كه بسيار بازگشت كننده (به سوى خدا) بود)) (انا وجدناه صابرا نعم العبد انه اواب ).
                          ((فرج بعد از شدت )) نكته مهمى است كه در اين ماجرا نهفته است هنگامى كه امواج حوادث و بلا از هر سو انسان را در فشار قرار مى دهد, نه تنها نبايد مايوس ونوميد گشت , بلكه بايد آن را نشانه و مـقـدمه اى بر گشوده شدن درهاى رحمت الهى دانست , چنانكه اميرمؤمنان على (ع ) مى فرمايد: ((بـه هنگامى كه سختيها به اوج خود مى رسد فرج نزديك است , و هنگامى كه حلقه هاى بلا تنگتر مى شود راحتى وآسودگى فرا مى رسد)).
                          (آيه )ـ.
                          شش پيامبر بزرگ ديگر:.
                          در تـعقيب آيات گذشته در اينجا نام شش تن ديگر از بزرگترين پيامبران الهى را برده , و اوصاف برجسته آنها را كه مى تواند الگو و اسوه براى همه انسانها باشدبطور فشرده بيان مى دارد.
                          نـخست روى سخن را به پيامبر اسلام (ص ) كرده , مى گويد: ((به خاطر بياوربندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را)) (واذكر عبادنا ابرهيم واسحق ويعقوب ).
                          بـندگى خدا يعنى وابستگى مطلق به او, يعنى در برابر اراده او از خود اراده اى نداشتن , و در همه حال سر بر فرمان او نهادن .
                          بندگى خدا يعنى بى نيازى از غير او و تنها چشم بر لطف او دوختن , اين همان اوج تكامل انسان و برترين شرف و افتخار اوست .
                          سپس اضافه مى كند: ((صاحبان دستها (ى نيرومند) و چشمها))ى بينا(اولى الا يدى والا بصار).
                          خـداونـد ايـن پـيامبران را به داشتن ((درك و تشخيص و بينش قوى )) و ((قوت وقدرت كافى )) براى انجام كار توصيف كرده است .
                          ايـن الگوئى است براى همه رهروان راه حق كه بعد از مقام عبوديت و بندگى خدا بااين دو سلاح برنده مسلح گردند.
                          بـنابراين دست و چشم در اينجا به معنى دو عضو مخصوص نيست , بلكه كنايه از دو صفت ((علم و قدرت )) است .
                          (آيـه )ـ در چـهـارمين توصيف از آنان مى گويد: ((ما آنها را با خلوص ويژه اى خالص كرديم )) (انا اخلصناهم بخالصة ).
                          ((و آن يادآورى سراى آخرت بود)) (ذكرى الدار).
                          افق ديد آنها در زندگى چند روزه اين دنيا و لذات آن محدود نمى شد, آنها درماوراى اين زندگى زودگـذر سـراى جـاويـدان با نعمتهاى بى پايانش را مى ديدند, وهمواره براى آن تلاش و كوشش داشتند.
                          (آيـه )ـ در توصيف پنجم و ششم آنها مى فرمايد: ((و آنها نزد ما ازبرگزيدگان و نيكانند)) (وانهم عندنا لمن المصطفين الا خيار).
                          ايـمـان و عمل صالح آنها سبب شده كه خدا آنان را از ميان بندگان برگزيند و به منصب نبوت و رسالت مفتخر سازد.
                          (آيـه )ـ بـعـد از اشاره به مقامات برجسته سه پيامبر فوق , نوبت به سه پيامبر بزرگ ديگر مى رسد, مـى فـرمايد: ((و به يادآور اسماعيل و اليسع و ذاالكفل راكه همه از نيكان بودند)) (واذكر اسمعيل واليسع وذاالكفل وكل من الا خيار).
                          هريك از آنها الگو و اسوه اى در صبر و استقامت و اطاعت فرمان خدا بودند,مخصوصا اسماعيل كه آماده شد جان خود را فداى راه او كند و به همين دليل ((ذبيح اللّه )) ناميده شد.
                          تـوجـه بـه زنـدگـى آنـان براى پيامبر اسلام (ص ) و همه مسلمين الهام بخش است , و روح تقوا و فداكارى و ايثار را در آنها زنده مى كند, و در برابر مشكلات وحوادث سخت مقاوم مى سازد.
                          در ميان اين سه پيامبر ((اسماعيل )) از همه معروفتر و شناخته تر است اما دردر باره ((اليسع )) آيه 86 سوره انعام نشان مى دهد كه او از دودمان ابراهيم , و ازپيامبران بزرگ الهى بوده است .
                          و اما ((ذاالكفل )) مشهور اين است كه از پيامبران بوده , و ذكر نام او در رديف نام پيامبران در سوره انبيا آيه 85 گواه بر اين معنى است .
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment



                            • (آيه )ـ.
                              تكبر كرد و رانده درگاه خدا شد!.
                              از ايـن آيـه به بعد توضيحى است بر ((مخاصمه ملا اعلى )) و ((ابليس )) و گفتگودرباره آفرينش ((آدم )).
                              نخست مى فرمايد: ((به خاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت : من بشرى را از گـل مـى آفـرينم )) (اذ قال ربك للملا ئكة انى خالق بشرا من طين )(آيه )ـ اما براى اين كه تصور نـشـود كـه بعد وجود انسانى همان بعد خاكى است در اين آيه مى افزايد: ((هنگامى كه آن را نظام بخشيدم , و از روح خود در آن دميدم براى او به سجده افتيد)) (فاذا سويته ونفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين ).
                              (آيـه )ـ به اين ترتيب آفرينش انسان پايان پذيرفت , ((روح خدا)) و ((گل تيره )) به هم آميختند, و مـوجـودى عـجـيـب و بـى سابقه كه قوس صعودى و نزوليش هردو بى انتها بود آفرينش يافت , و مـوجـودى با استعداد فوق العاده كه مى توانست شايسته مقام ((خليفة اللهى )) باشد, قدم به عرصه هستى گذاشت ((در آن هنگام همه فرشتگان سجده كردند)) (فسجد الملا ئكة كلهم اجمعون ).
                              (آيه )ـ ((جز ابليس كه تكبر كرد و از كافران بود)) (الا ابليس استكبر وكان من الكافرين ).
                              آرى ! بدترين بلاى جان انسان نيز همين كبر و غرور است كه او را از درك حقايق محروم مى سازد, و بـه تـمـرد و سـركـشـى وا مـى دارد, و از صـف مؤمنان كه صف بندگان مطيع خداست بيرون مى افكند, و در صف كافران كه صف ياغيان و طاغيان است قرار مى دهد.
                              (آيه )ـ اينجا بود كه ابليس از سوى خداوند مورد مؤاخذه و بازپرسى قرارگرفت .
                              ((فـرمـود: اى ابـلـيـس ! چـه چـيـز مـانـع تو از سجده كردن بر مخلوقى كه با قدرت خود آفريدم گرديد))؟ (قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى ).
                              تعبير به ((يدى )) (دو دست ) در اينجا كنايه از قدرت است .
                              سپس مى افزايد: ((آيا تكبر كردى يا از برترينها بودى ))؟ برتر از اين كه فرمان سجود به تو داده شود (استكبرت ام كنت من العالين ).
                              بدون شك احدى نمى تواند ادعا كند كه قدر و منزلتش مافوق اين است كه براى خدا سجده كند.
                              (آيـه )ـ امـا ابـليس با نهايت تعجب شق دوم را انتخاب كرد, و معتقد بود برتر از آن است كه چنين دسـتورى به او داده شود, لذا با كمال جسارت به مقام استدلال درمخالفتش با فرمان خدا برآمد و ((گفت : من از او (آدم ) بهترم , مرا از آتش آفريده اى واو را از گل ))! (قال انا خير منه خلقتنى من نار وخلقته من طين ).
                              در حقيقت او با اين سخن مى خواست هم حكمت خدا را نفى كند و هم امراو را ـنعوذباللّه ـ بى ماخذ بشمرد.
                              تمام اشتباه ابليس دراين بود كه پنداشت , آتش اشرف از خاك است و هرگزنبايد به موجود اشرف دستور داد كه در برابر غير اشرف سجده كند!.
                              و تمام اشتباه ابليس در اين دو مقدمه اخير بود.
                              زيـرا اولا آدم تـنـهـا از خاك نبود, بلكه عظمتش از آن روح الهى بود كه در آن دميده شد, وگرنه خاك كجا و اين همه افتخار و استعداد و تكامل كجا؟!.
                              دوم اين كه : خاك نه تنها كمتر از آتش نيست , بلكه به مراتب برتر از آن است ,تمام زندگى و حيات و منابع حياتى از خاك برمى خيزد, گياهان و گلها و تمام موجودات زنده از خاك مدد مى گيرند.
                              در حـالـى كـه آتـش با تمام اهميتى كه در زندگى دارد هرگز به پاى آن نمى رسد,و تنها ابزارى است براى استفاده كردن از منابع خاكى , آن هم ابزارى خطرناك وويرانگر.
                              (آيـه )ـ ايـنـجـا بـود كه مى بايست اين موجود پليد از صفوف ملا اعلى وفرشتگان عالم بالا اخراج گردد, لذا خداوند به او خطاب كرد و ((فرمود:از آسمانها (و صفوف ملائكه ) خارج شو كه تو رانده درگاه منى ))! (قال فاخرج منهافانك رجـيم ).
                              اينجا جاى پاكان و مقربان است , نه جاى آلودگان و سركشان و تاريك دلان .
                              (آيـه )ـ و سـپـس افـزود: ((و مسلما لعنت من بر تو تا روز قيامت خواهد بود))و هميشه مطرود از رحمت من خواهى بود (وان عليك لعنتى الى يوم الدين ).
                              (آيه )ـ مهم اين است كه انسان هنگامى كه از اعمال زشت خود نتيجه شومى مى گيرد بيدار شود, و بـه فـكر جبران بيفتد, اما چيزى خطرناكتر از آن نيست كه همچنان بر مركب غرور و لجاج سوار گـردد, و بـه مـسـيـر خـود بـه سوى پرتگاه ادامه دهد و اين همان سرنوشت شومى بود كه دامن ((ابليس )) را گرفت .
                              اينجا بود كه ((حسد)) تبديل به ((كينه )) شد, كينه اى سخت و ريشه دار.
                              چنانكه قرآن مى گويد: ((عرض كرد: پروردگارا! مرا تا روزى كه انسانهابرانگيخته مى شوند مهلت ده )) (قـال رب فـانـظـرنـى الى يوم يبعثون ) مهلتى كه ازفرزندان آدم انتقام گيرم , و همه را به گمراهى بكشانم .
                              در حـقـيـقـت او مـى خـواست تا آخرين فرصت ممكن به اغواى فرزندان آدم بپردازد, چرا كه روز رسـتـاخـيـز پـايـان دوران تـكليف است , و ديگر وسوسه و اغوامفهومى ندارد, علاوه بر اين با اين درخواست مرگ را از خود دور كند, و تا قيامت زنده بماند, هرچند همه جهانيان از دنيا بروند.
                              (آيه )ـ در اينجا مشيت الهى ـبه دلائلى كه به زودى اشاره خواهيم كردـاقتضا نمود كه اين خواسته ابـلـيـس بـرآورده شـود, امـا نه بطور مطلق , كه به صورت مشروط, چنانكه آيه شريفه مى فرمايد: ((گفت : تو از مهلت داده شدگانى )) (قال فانك من المنظرين ).
                              (آيه )ـ ولى نه تا روز رستاخيز و مبعوث شدن خلايق بلكه ((تا روز و زمان معينى )) (الى يوم الوقت المعلوم ).
                              ايـن تـعـبير اشاره به پايان اين جهان است چرا كه در آن روز همه موجودات زنده مى ميرند, و تنها ذات پاك خداوند مى ماند (قصص /8.
                              (آيـه )ـ ايـنجا بود كه ابليس مكنون خاطر خود را آشكار ساخت , و هدف نهائيش را از تقاضاى عمر جـاويـدان نـشـان داد, و ((گـفـت : به عزتت سوگند كه همه آنان را گمراه خواهم كرد))! (قال فبعزتك لا غوينهم اجمعين ).
                              سـوگـند به ((عزت )) نشان مى دهد كه او نهايت پافشارى را در تصميم خويش داشته و دارد, و تا آخرين نفس بر سر گفتار خود ايستاده است .
                              (آيـه )ـ ولـى متوجه اين واقعيت بود كه گروهى از بندگان خاص خدا به هيچ قيمتى در منطقه نـفوذ و حوزه وسوسه او قرار نمى گيرند, لذا ناچار آنها را ازگفتار بالا استثنا كرد و گفت : ((مگر بندگان مخلص تو از ميان آنها))! (الا عبادك منهم المخلصين ).
                              همانها كه در راه معرفت و بندگى تو از روى اخلاص و صدق و صفا گام برمى دارند,تو نيز آنها را پذيرا شده اى , خالصشان كرده اى , و در حوزه حفاظت خود قرارداده اى .
                              سؤال : چرا خداوند درخواست شيطان را درباره ادامه حياتش پذيرفت , وچرا فورا نابودش نكرد؟!.
                              پـاسـخ ايـن است كه عالم دنيا ميدان آزمايش و امتحان است ـزمايشى كه وسيله پرورش و تكامل انـسـانـهـاسـت ـ و مى دانيم آزمايش جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفانها و بحرانها امكان پذير نيست .
                              البته اگر شيطان هم نبود هواى نفس و وسوسه هاى نفسانى انسان را در بوته آزمايش قرار مى داد, امـا بـا وجود شيطان اين تنور آزمايش داغتر شد, چرا كه شيطان عاملى است از برون و هواى نفس عاملى است از درون !.
                              (آيه )ـ.
                              آخرين سخن درباره ابليس !.
                              چند آيه آخر سوره ص در حقيقت خلاصه اى است از تمام محتواى اين سوره و نتيجه اى است براى بحثهاى مختلفى كه در اين سوره آمده است .
                              نـخـسـت در پاسخ ابليس ـكه تهديد كرد تمام انسانها را به جز ((مخلصين ))اغوا مى كندـ خداوند ((فرمود: به حق سوگند, و حق مى گويم )) (قال فالحق والحق اقول ).
                              (آيـه )ـ ((كـه جهنم را از تو و هركدام از آنان كه از تو پيروى كند, پر خواهم كرد)) (لا ملا ن جهنم منك وممن تبعك منهم اجمعين ).
                              ايـن تـاكـيـدات براى اين است كه كسى كمترين ترديد و شكى در اين باره به به خود راه ندهد كه براى شيطان و پيروانش راه نجاتى نيست و ادامه خط آنها((دارالبوار)) منتهى مى گردد.
                              (آيـه )ـ سـپس در پايان روى سخن را به پيامبر كرده و چهار مطلب مهم رادر عباراتى كوتاه بيان مى كند, در مرحله اول مى فرمايد: ((بگو: من از شما هيچ اجر وپاداشى نمى طلبم )) (قل ما اسئلكم عليه من اجر).
                              و به اين ترتيب به بهانه هاى بهانه جويان پايان مى دهد, و روشن مى سازد كه من تنها طالب نجات و سـعـادت شـما هستم , پاداش من تنها بر خداست , همان گونه كه در آيات ديگرى از قرآن مجيد از قبيل آيه 47 سوره سبا به آن تصريح شده است ((ان اجرى الا على اللّه )).
                              اين خود يكى از دلائل صدق پيامبر(ص ) است .
                              در مـرحله دوم مى گويد: ((و من از متكلفين نيستم )) (وما انا من المتكلفين )سخنانم مقرون به دلـيـل و مـنـطـق است , و هيچ گونه تكلفى در آن وجود ندارد,عباراتم روشن و سخنانم خالى از هرگونه ابهام و پيچيدگى است .
                              (آيـه )ـ در مـرحـلـه سـوم هـدف اصلى اين دعوت بزرگ و نزول اين كتاب آسمانى را بيان كرده , مى فرمايد: ((اين (قرآن ) تذكرى براى همه جهانيان است )) (ان هو الا ذكر للعالمين ).
                              آرى ! مهم آن است كه مردم از غفلت به در آيند و به تفكر و انديشه پردازند.
                              (آيـه )ـ و در چـهـارمـيـن و آخـريـن مـرحـله مخالفان را با عباراتى كوتاه وپرمعنى تهديد كرده , مى گويد: ((و خبر آن را بعد از مدتى مى شنويد))! (ولتعلمن نباه بعد حين ).
                              مـمكن است شما اين سخنان را جدى نگيريد, اما به زودى صدق گفتار من آشكار خواهد شد, هم در ايـن جـهـان در مـيدانهاى نبرد اسلام و كفر, در منطقه نفوذاجتماعى و فكرى , در مجازاتهاى الـهى , و هم در عالم ديگر و مجازاتهاى دردناك خدا خواهيد ديد, خلاصه تازيانه الهى آماده است و به زودى بر گرده مستكبران وظالمان فرود خواهد آمد.
                              ((پايان سوره ص )).
                              سوره زمر [39].
                              اين سوره در ((مكه )) نازل شده و 75 آيه است .
                              محتواى سوره :.
                              اين سوره از چند بخش مهم تشكيل يافته است :
                              1ـ چـيـزى كـه بـيـش از هـمـه در سراسر اين سوره منعكس است مساله دعوت به توحيد خالص مـى باشد, توصيه در تمام ابعاد و شاخه هايش و تعبيراتش در اين زمينه آن چنان مؤثر است كه قلب انسان را به سوى اخلاص مى كشاند و جذب مى كند.
                              2ـ مـسـالـه ديـگـر مساله ((معاد)) و دادگاه بزرگ عدالت خداست , مساله ثواب وجزا, غرفه هاى بهشتى , و سايبانهاى آتشين دوزخى , مساله ترس و وحشت روزقيامت , و آشكارشدن نتايج اعمال , و ظاهر شدن خود آنها در آن صحنه بزرگ .
                              ايـن مـسائل كه بر محور معاد دور مى زند آن چنان با مسائل توحيدى آميخته است كه گوئى تار و پود يك پارچه را تشكيل مى دهد.
                              3ـ بـخـش ديـگرى از اين سوره كه تنها قسمت كوتاهى از آن را اشغال مى كنداهميت قرآن مجيد است .
                              4ـ بـخش ديگرى كه آن هم نسبتا كوتاه است بيان سرنوشت اقوام پيشين ومجازات دردناك الهى نسبت به تكذيب كنندگان آيات حق مى باشد.
                              5ـ بـالاخـره بـخـشـى از ايـن سـوره نيز پيرامون مساله توبه و بازبودن درهاى بازگشت به سوى خداست .
                              اين سوره به نام سوره ((زمر)) معروف است كه از آيه 71 و 73 اين سوره گرفته شده .
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment



                              • فضيلت تلاوت سوره :.
                                در حـديثى از پيامبر اسلام (ص ) مى خوانيم : ((كسى كه سوره زمر را قرائت كندخداوند اميدش را (از رحمت خود) قطع نخواهد كرد, و پاداش كسانى را كه از خدامى ترسند به او عطا مى كند)).
                                و در حـديث ديگرى از امام صادق (ع ) چنين نقل شده : ((كسى كه سوره زمر راتلاوت كند خداوند شـرف دنـيـا و آخـرت بـه او مـى دهـد, و بدون داشتن مال و قبيله قدرت و عزت به او مى بخشد, آن چنان كه هركس او را ببيند از او حساب مى برد, وبدن او را بر آتش دوزخ حرام مى كند)).
                                مـقايسه فضيلت هاى فوق با محتواى اين سوره به خوبى نشان مى دهد كه اين پاداشها از آن كسانى است كه ((تلاوت )) را مقدمه اى براى ((انديشه )) و ((انديشه )) راوسيله اى براى ((ايمان و عمل )) قرار مى دهند.
                                به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                                (آيـه )ـ ايـن سـوره با دو آيه درباره نزول قرآن مجيد آغاز شده كه در يك آيه مبدانزول قرآن يعنى ذات پاك خدا مطرح است , و در آيه ديگر محتواوهدف قرآن .
                                نـخـسـت مى گويد: ((اين كتابى است كه از سوى خداوند عزيز و حكيم نازل شده است )) (تنزيل الكتاب من اللّه العزيز الحكيم ).
                                (آيه )ـ سپس به محتواى اين كتاب آسمانى و هدف آن پرداخته , مى گويد(ما اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم )) (انا انزلنا اليك الكتاب بالحق ).
                                چـيـزى جـز ((حـق )) در آن نـيـست , و مطلبى جز ((حق )) در آن مشاهده نمى كنى ازهمين رو حق طلبان به دنبال آن مى روند و تشنه كامان وادى حقيقت در جستجوى محتواى آنند.
                                و از آنـجا كه هدف از نزول آن دادن دين خالص به انسانهاست در پايان آيه مى افزايد(پس خدا را پرستش كن و دين خود را براى او خالص گردان )) (فاعبداللّه مخلصـا له الدين ).
                                ((دين )) مجموعه حيات معنوى و مادى انسان را در بر مى گيرد, و بندگان خالص خدا بايد تمام شؤن زندگى خود را براى او خالص گردانند.
                                (آيـه )ـ در ايـن آيه بار ديگر روى مساله ((اخلاص )) تاكيد كرده , مى گويد(آگاه باشيد كه دين خالص از آن خداست ))! (الا للّه الدين الخالص ).
                                اين عبارت تاب دو معنى دارد:.
                                نخست اين كه : آنچه را خدا مى پذيرد تنها دين خالص تسليم بى قيد و شرطدر برابر فرمان اوست .
                                ديـگـر اين كه : دين و آئين خالص را تنها از خدا بايد گرفت , چرا كه هرچه ساخته و پرداخته افكار انسانهاست نارساست , و آميخته با خطا و اشتباه است .
                                ايـن آيـه در حـقيقت بيان دليل براى آيه قبل است , در آنجا مى گويد: خدا راروى اخلاص عبادت كن , و در اينجا مى افزايد: بدانيد خدا تنها عمل خالص رامى پذيرد.
                                سـپـس بـه ابـطـال مـنطق سست و واهى مشركان كه راه اخلاص را رها كرده و دربيراهه شرك سـرگـردان شـده انـد پـرداخته , چنين مى گويد: ((و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند و دليلشان اين بود كه : اينها را نمى پرستيم مگر به خاطر اين كه ما را به خداوند نزديك كنند, خداوند روز قيامت ميان آنان در آنچه اختلاف داشتند داورى مى كند)) و آنجاست كه فساد و تباهى اعمال و افـكـارشان بر همگان آشكار مى شود(والذين اتخذوا من دونه اوليا ما نعبدهم الا ليقربونا الى اللّه زلفى ان اللّه يحكم بينهم فيما هم فيه يختلفون ).
                                ايـن آيـه در حـقـيقت تهديدى است قاطع براى مشركان كه در روز قيامت كه روزبرطرف شدن اخـتـلافـات و آشـكـار شدن حقائق است در ميان آنها داورى مى كند, وآنان را به كيفر اعمالشان مى رساند, علاوه بر اين كه در صحنه محشر در برابر همگان رسوا مى شوند.
                                قرآن مجيد مخصوصا روى اين نكته تاكيد مى كند كه انسان بدون هيچ واسطه اى مى تواند با خداى خود تماس گيرد.
                                نـه او از مـا دور است , و نه ما از او دوريم , تا نيازى به واسطه باشد,او از هركس ديگر به ما نزديكتر است , در همه جا حضور دارد, و در درون قلب ماجاى اوست .
                                بنابراين پرستش واسطه ها ـخواه فرشتگان و جن و مانند آنها باشند, و خواه پرستش بتهاى سنگى و چوبى ـ يك عمل بى اساس و دروغين است , به علاوه كفران نعمتهاى پروردگار محسوب مى شود, چرا كه بخشنده نعمت سزاوار پرستش است نه اين موجودات بى جان يا سراپا نياز.
                                لـذا در پـايـان آيـه مى گويد: ((خداوند آن كس را كه دروغگو و كفران كننده است هرگز هدايت نمى كند)) (ان اللّه لا يهدى من هو كاذب كفار).
                                چرا كه خود مقدمات بسته شدن درهاى هدايت را فراهم ساخته است .
                                (آيه )ـ.
                                او حاكم بر همه چيز است , چه نيازى به فرزند دارد؟!.
                                مشركان علاوه بر اين كه بتها را واسطه و شفيعان نزد خدا مى دانستند عقيده ديگرى درباره بعضى از معبودان خود مانند فرشتگان داشتند كه آنها را دختران خدامى پنداشتند.
                                آيـه شـريـفه به پاسخ اين پندار زشت پرداخته , مى گويد: ((اگر (به فرض محال )خدا مى خواست فرزندى انتخاب كند از ميان مخلوقاتش آنچه را مى خواست برمى گزيد)) (لو اراداللّه ان يتخذ ولدا لا صطفى مما يخلق ما يشا).
                                ((منزه است (از اين كه فرزندى داشته باشد) او خداوند يكتاى پيروز است ))(سبحانه هو اللّه الواحد القهار).
                                آيـه در صدد بيان اين مطلب است كه فرزند لابد براى ((كمك )) يا ((انس روحى )) است , به فرض مـحـال كه خداوند نياز به چنين چيزى داشت فرزند لزومى نداشت , بلكه از ميان مخلوقات شريف خود كسانى را برمى گزيد كه اين هدف راتامين كنند چرا فرزند انتخاب كند؟.
                                ولـى از آنـجـا كه او واحد و يگانه و قاهر و غالب بر همه چيز و ازلى و ابدى است نه نيازى به كمك كـسى دارد, و نه وحشتى در او تصور مى شود كه از طريق انس گرفتن با چيزى برطرف گردد و نه احتياج به ادامه نسل دارد, بنابراين او منزه وپاك است از داشتن فرزند خواه فرزند حقيقى باشد و يا فرزند انتخابى .
                                (آيـه )ـ سـپـس بـراى تـثبيت اين واقعيت كه خدا هيچ نيازى به مخلوقات ندارد, و نيز براى بيان نشانه هائى از توحيد و عظمتش مى فرمايد: ((آسمانها و زمين را به حق آفريد)) (خلق السموات والا رض بالحق ).
                                حـق بودن آنها دليل بر اين است كه هدفى بزرگ در كار بوده كه آن چيزى جزتكامل موجودات , و در پيشاپيش آنها انسان , و سپس منتهى شدن به رستاخيز نيست .
                                بـعـد از بـيـان ايـن آفرينش بزرگ به گوشه اى از تدبير عجيب و تغييرات حساب شده و نظامات شگرف حاكم بر آنها اشاره كرده , مى گويد: ((شب را بر روز مى پيچد وروز را بر شب )) (يكور الليل على النهار ويكور النهار على الليل ).
                                نـكـته لطيفى كه در اين تعبير قرآنى , نهفته اين است كه زمين كروى است و به دور خود گردش مـى كـند و بر اثر اين گردش , نوار سياه شب و نوار سفيد روز دائماگرد آن مى گردند, گوئى از يكسو نوار سفيد بر سياه و از سوى ديگر نوار سياه برسفيد پيچيده مى شود.
                                به هرحال قرآن مجيد در مورد نظام ((نور)) و ((ظلمت )) پيدايش شب و روزتعبيرات گوناگونى دارد كه هركدام به نكته اى اشاره مى كند و از زاويه خاصى به آن مى نگرد.
                                سپس به گوشه ديگرى از تدبير و نظم اين جهان پرداخته , مى گويد: ((وخورشيد و ماه را مسخر فرمان خويش قرار داد كه هركدام تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه مى دهند)) (وسخر الشمس والقمر كل يجرى لا جل مسمى ).
                                نـه خـورشـيد در حركتى كه به گرد خود دارد, يا حركتى كه با مجموع منظومه شمسى به سوى نقطه خاصى از كهكشان پيش مى رود كمترين بى نظمى از خود نشان مى دهد, و نه ماه در حركت خـود بـه دور زمـيـن و بـه دور خـودش , و در هـمـه حـال سر برفرمان او دارند, ((مسخر قوانين آفرينش )) اويند, تا سرآمد عمرشان به وضع خودادامه مى دهند.
                                در پـايـان آيه به عنوان تهديد مشركان در عين گشودن راه بازگشت و لطف وعنايت مى فرمايد: ((آگاه باشيد كه او قادر و آمرزنده است ))! (الا هو العزيز الغفار).
                                به مقتضاى عزت و قدرت بى انتهايش هيچ گنهكار و مشركى نمى تواند ازچنگال عذابش بگريزد, و بـه مـقـتـضـاى غـفـاريتش پرده بر روى عيوب و گناهان توبه كاران مى افكند و آنها را در سايه رحمتش قرار مى دهد.
                                (آيه )ـ.
                                همه شما را از نفس واحدى آفريد:.
                                باز در اينجا سخن از آيات عظمت آفرينش خداوند و بيان قسمت ديگرى ازنعمتهاى گوناگون او در مورد انسانهاست .
                                نـخست از آفرينش انسان سخن مى گويد, مى فرمايد: ((او شما را از يك نفس آفريد, و همسرش را از (باقيمانده گل ) او خلق كرد)) (خلقكم من نفس واحدة ثم جعل منها زوجها).
                                آفـريـنـش همه انسانها از ((نفس واحد)) اشاره به مساله آفرينش آدم جد نخستين ماست , كه اين هـمه افراد بشر با تنوع خلقت , و خلق و خوى متفاوت , و استعدادهاو ذوقهاى مختلف , همه به يك ريشه باز مى گردد كه آن ((آدم )) است .
                                تعبير به ((ثم جعل منها زوجها)) در واقع اشاره به اين است كه خدا آدم راآفريد سپس همسرش را از باقيمانده گل او خلق كرد.
                                لازم به يادآورى است كه آفرينش همسر آدم از اجزاى وجود خود آدم نبوده بلكه از باقيمانده گل او صورت گرفته است , چنانكه در روايات اسلامى به آن تصريح شده .
                                بعد از آن به مساله آفرينش چهارپايان كه از وسائل مهم زندگى انسانهاست ـاز يك سو براى تغذيه خـود از شـيـر و گـوشـت آنها استفاده مى كنند, و از سوى ديگراز پوست و پشم آنها لباس و انواع وسـائل زنـدگـى مـى سـازنـد, و از سـوى سـوم به عنوان مركب و وسيله حمل و نقل از آنها بهره مى گيرندـ اشاره كرده , مى فرمايد: ((و براى شما هشت زوج از چهارپايان ايجاد كرد)) (وانزل لكم من الا نعام ثمانية ازواج ).
                                منظور از ((هشت زوج )) گوسفند و بز نر و ماده , شتر و گاو نر و ماده است .
                                سـپـس بـه حـلـقـه ديـگرى از حلقه هاى آفرينش پروردگار كه تطورات خلقت جنين بوده باشد پـرداخـتـه , مـى گـويـد: ((او شـمـا را در شـكم مادرانتان آفرينشى بعد ازآفرينش ديگر در ميان تاريكيهاى سه گانه مى بخشد)) (يخلقكم فى بطون امهاتكم خلقا من بعد خلق فى ظلمات ثلث ).
                                ظـلـمـتهاى سه گانه اشاره به ظلمت شكم مادر, و ظلمت رحم , و مشيمه (كيسه مخصوصى كه جـنـيـن در آن قرارگرفته است ) مى باشد كه در حقيقت سه پرده صخيم است كه بر روى جنين كشيده شده .
                                سيدالشهدا, امام حسين (ع ) در دعاى معروف ((عرفه )) به هنگام برشمردن نعمت و قدرت خداوند به پيشگاه او چنين عرض مى كند: ((آغاز آفرينش مرا ازقطرات ناچيز منى قرار دادى , سپس مرا در ظلمتهاى سه گانه , درميان گوشت وپوست و خون ساكن نمودى , آفرينش مرا آشكار نساختى , و در آن مـخـفـيـگـاه بـه تـطورات خلقتم ادامه دادى , و هيچيك از امور حياتى مرا به من واگذار نكردى ,سپس مرا به دنيا كامل و سالم منتقل ساختى )).
                                در پـايـان آيـه و بـعـد از ذكـر حـلقه هاى سه گانه توحيدى پيرامون خلقت انسان , وچهارپايان , و تـطـورات جـنين , مى گويد: ((اين است خداوند, پروردگار شما كه حكومت (عالم هستى ) از آن اوسـت , هـيچ معبودى جز او نيست پس چگونه از راه حق منحرف مى شويد))؟! (ذلكم اللّه ربكم له الملك لا الـه الا هو فانى تصرفون ).
                                گـوئى انـسـان را بـعـد از مشاهده اين آثار بزرگ توحيدى به مقام شهود ذات پروردگار رسانده , سپس به ذات مقدسش اشاره كرده , مى گويد: ((اين است خداوندو معبود و پروردگار شما)).
                                با صد هزار جلوه برون آمدى كه من ـــــ با صد هزار ديده تماشا كنم تو را.
                                (آيه )ـ بعد از ذكر اين نعمتهاى بزرگ پروردگار, در اين آيه به مساله ((شكر وكفران )) پرداخته و جوانب آن را مورد بررسى قرار مى دهد.
                                نخست مى گويد: نتيجه كفران و شكر شما به خودتان باز مى گردد ((اگر كفران كنيد,خداوند از شـما بى نياز است )) و همچنين اگر شكر نعمت او را به جا آوريد نيازى به آن ندارد (ان تكفروا فان اللّه غنى عنكم ).
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...
                                X