Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #346
    و امـا در مـورد خـارج ساختن ((مرده از زنده )) آن هم چيز پوشيده و پنهانى نيست و اما در مورد بـيرون آمدن موجود ((زنده از مرده )) گرچه طبق مسلمات علم امروز در حال حاضر حداقل در آزمـايـشـهـاى بشرى و مشاهدات روزمره موردى ديده نشده است ولى مسلما در آغاز كه اين كره خاكى يك پارچه آتش بود, موجودزنده اى وجود نداشت , بعدا در شرايط خاصى كه علم هنوز آن را بـه درسـتـى كشف نكرده است موجودات زنده از مواد بى جان با يك جهش بزرگ متولد شدند, اما اين موضوع در شرايط فعلى كره زمين در آنجا كه در دسترس علم و دانش بشر است ديده نمى شود.
    امـا آنـچه براى ما محسوس و كاملا قابل لمس و درك است اين است كه موجودات مرده دائما جز انـدام مـوجـودات زنـده مـى شـوند و لباس حيات در تن مى پوشانند, آب و غذايى كه ما مى خوريم مـوجود زنده اى نيست , اما جز بدن ماكه شد تبديل به يك موجودزنده مى شود, و سلولهاى تازه اى بر سلولهاى بدن ماافزوده مى گردد.
    بـنـابراين مى توان گفت : دائما در نظام عالم طبيعت زندگى از دل مرگ و مرگ از دل زندگى بـيـرون مى آيد به همين دليل خدايى كه آفريننده طبيعت است قادر به احياى مردگان در جهان ديگر مى باشد.
    (آيه )ـ آيات خدا در آفاق و انفس !.
    در اينجا نكات جالبى از دلائل توحيد و نشانه هاى پروردگار را در نظام عالم هستى بازگو كرده , و بحثهاى گذشته را تكميل مى نمايد.
    نـخـسـت به سراغ آفرينش انسان كه اولين و مهمترين موهبت الهى بر اوست مى رود و مى گويد: ((يـكـى از نشانه هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد, سپس شما انسانهايى شديد كه در روى زمين منتشر گشتيد)) (ومن آياته ان خلقكم من تراب ثم اذا انتم بشر تنتشرون ).
    در ايـن آيه به دو نشانه عظمت الهى اشاره شده : يكى آفرينش انسان از خاك كه ممكن است اشاره به آفرينش نخستين انسان يعنى آدم بوده باشد, يا آفرينش همه انسانها از خاك چرا كه مواد غذايى تشكيل دهنده وجود انسان , همه مستقيما يابطور غيرمستقيم از خاك گرفته مى شود.
    دوم : تكثير نسل انسان و انتشار فرزندان آدم در سراسر روى زمين است .
    (آيـه )ـايـن آيـه نـيـز بخش ديگرى از آيات انفسى را كه در مرحله بعد ازآفرينش انسان قرار دارد مطرح كرده , مى فرمايد: ((و از نشانه هاى او اين كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش يابيد)) (ومن آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها).
    و از آنـجـا كه ادامه اين پيوند درميان همسران , نياز به يك جاذبه و كشش قلبى و روحانى دارد به دنبال آن اضافه مى كند: ((و در ميان شما مودت و رحمت قرار داد))(وجعل بينكم مودة ورحمة ).
    و در پـايـان آيـه بـراى تـاكـيد بيشتر مى فرمايد: ((در اين نشانه هايى است براى گروهى كه تفكر مى كنند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يتفكرون ).
    و از اينجا مى توان نتيجه گرفت آنها كه پشت پا به اين سنت الهى مى زنندوجود ناقصى دارند, چرا كـه يك مرحله تكاملى آنها متوقف شده مگر آن كه به راستى شرايط خاص و ضرورتى ايجاب تجرد كند.
    (آيه )ـاين آيه معجونى از آيات آفاقى و انفسى است : نخست به مساله خلقت آسمانها و زمين اشاره كـرده , مـى گـويـد: ((از نـشـانه هاى بزرگ خدا آفرينش آسمانها و زمين است )) (ومن آياته خلق السموات والا رض ).
    آسـمانها با آن همه كرات , با آن همه منظومه ها و كهكشانها, آسمانهايى كه انديشه بلندپرواز انسان از درك عـظـمـت آن عـاجز و فكر از مطالعه آن خسته مى شود و هرقدر علم و دانش انسان پيش مى رود نكته هاى تازه اى از عظمتش آشكار مى گردد.
    سپس سخن را به يكى از آيات بزرگ انفسى منتقل ساخته , مى گويد: ((واختلاف زبانها و رنگهاى شما)) نيز از آيات عظمت اوست ! (واختلا ف السنتكم والوانكم ).
    كـه بـراى سـازمان يافتن اجتماع بشر خداوند صداها و رنگها را مختلف قرارداده است و همچنين زبانها و نژادها را.
    قـرآن در پـايان آيه مى گويد: ((در اين امور نشانه هايى است براى عالمان وانديشمندان )) (ان فى ذلك لا يات للعالمين ).
    چرا كه آنها بيش از هر كس از اين اسرار آگاه مى شوند.
    (آيه )ـ باز هم نشانه هاى عظمت او در برون و درون :.
    بـه دنـبال بحثهاى گذشته پيرامون آيات پروردگار در آفاق و انفس در اينجا به گفتگو پيرامون بخش ديگرى از اين آيات بزرگ مى پردازد.
    نخست پديده ((خواب )) را به عنوان يك پديده مهم آفرينش و نمودارى ازنظام حكيمانه آفريننده آن مـورد تـوجه قرار داده , مى گويد: ((و از نشانه هاى او خواب شما در شب و روز است , و تلاش و كـوشـش شـمـا بـراى بـهره گيرى از فضل پروردگار))و تامين معاش (ومن آياته منامكم بالليل والنهار وابتغاؤكم من فضله ).
    و در پايان مى افزايد: ((در اين امور نشانه هايى است براى آنها كه گوش شنوادارند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يسمعون ).
    ايـن مـوهـبت بزرگ الهى سبب مى شود كه جسم و روح انسان به اصطلاح سرويس شود, و با بروز حالت خواب كه يك نوع وقفه و تعطيل كار بدن است آرامش و رفع خستگى حاصل گردد, و انسان حيات و نشاط و نيروى تازه اى پيداكند.
    مسلما اگر خواب نبود روح و جسم انسان بسيار زود پژمرده و فرسوده مى شد, و بسيار زود پيرى و شكستگى به سراغ او مى آمد.
    (آيـه )ـايـن آيـه كـه پـنجمين قسمت از آيات عظمت خدا را بيان مى كندباز به سراغ آيات آفاقى مـى رود, و مساله باران و رعد و برق و حيات زمين را پس ازمرگ مورد توجه قرار داده , مى گويد: ((و از نـشـانـه هـاى خـدا ايـن اسـت كه برق را كه هم مايه ترس است هم مايه اميد, به شما نشان مى دهد)) (ومن آياته يريكم البرق خوفا وطمعا).
    ((ترس )) از خطرات ناشى از برق كه گاه به صورت ((صاعقه )) در مى آيد و ((اميد))از نظر نزول باران كه غالبا بعد از رعد و برق به صورت رگبار فرو مى ريزد.
    سـپـس مـى افـزايد: ((و از آسمان آبى نازل مى كند كه زمين را بعد از مرگش حيات مى بخشد)) (وينزل من السما ما فيحيى به الا رض بعد موتها).
    در پايان آيه به عنوان تاكيد مى افزايد: ((در اين امور آيات و نشانه هايى است براى جمعيتى كه تعقل و انديشه مى كنند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يعقلون ).
    آنـها هستند كه مى فهمند در اين برنامه حساب شده دست قدرتى در كار است و هرگز نمى تواند معلول تصادفها و ضرورتهاى كور و كر باشد.
    (آيـه )ـدر ايـن آيـه بـحث از آيات آفاقى را در زمينه تدبير نظام آسمان وزمين و ثبات و بقاى آنها ادامه داده , مى فرمايد: ((و از آيات او اين است كه آسمان وزمين به فرمان او بر پاست )) (ومن آياته ان تقوم السما والا رض بامره ).
    يعنى نه تنها آفرينش آسمانها كه در آيات قبل به آن اشاره شد آيتى است كه برپايى و ادامه نظام آنها نـيز آيتى ديگر مى باشد, چه اين كه اين اجرام عظيم درگردش منظم خود احتياج به امور زيادى دارد كه مهمترين آنها محاسبه پيچيده تعادل نيروى جاذبه و دافعه است .
    و در پـايان اين آيه با استفاده از زمينه بودن ((توحيد)) براى ((معاد)) بحث را به اين مساله منتقل سـاخته , مى فرمايد: ((سپس هنگامى كه شما را (در قيامت ) از زمين فرا خواند ناگهان همه خارج مى شويد)) و در صحنه محشر حضور مى يابيد (ثم اذادعاكم دعوة من الا رض اذا انتم تخرجون ).
    (آيه )ـ توحيد مالكيت خداوند:.
    در آيات گذشته بحثهايى پيرامون ((توحيد خالقيت )) و ((توحيد ربوبيت )) آمده بود, و اين آيه , از يكى از شاخه هاى توحيد كه ((توحيد مالكيت )) است سخن مى گويد, مى فرمايد: ((تمام كسانى كه در آسمانهاو زمين هستند از آن او مى باشند))(وله من فى السموات والا رض ).
    و چون همه از آن اويند ((همگى در برابر او خاضع و مطيعند))(كل له قانتون ).
    يـعنى از نظر قوانين آفرينش زمام امر همه در دست اوست و همه خواه ناخواه تسليم قوانين او در جهان تكوينند.
    دليل اين ((مالكيت )) همان خالقيت و ربوبيت اوست : كسى كه در آغازموجودات را آفريده و تدبير آنها را بر عهده دارد, مسلما مالك اصلى نيز بايد اوباشد, نه غير او.
    (آيـه )ـو از آنجا كه در سلسله آياتى كه گذشت و نيز بعدا خواهد آمدمسائل مربوط به مبدا و معاد هـمـچـون تـار و پـود يـك پـارچه درهم انسجام يافته , دراين آيه باز به مساله معاد برمى گردد و مى گويد: ((او كسى است كه آفرينش را آغازمى كند سپس آن را باز مى گرداند, و اين كار براى او آسانتر مى باشد))! (وهو الذى يبدؤا الخلق ثم يعيده وهو اهون عليه ).
    قـرآن در ايـن آيـه بـا كـوتاهترين استدلال , مساله امكان معاد را اثبات كرده است ,مى گويد: شما معتقديد آغاز آفرينش از اوست , بازگشت مجدد كه از آن آسانتر است چرا از او نباشد؟.
    تـوجـه بـه يـك نـكـته در اينجا ضرورى است كه تعبير به آسان بودن و سخت بودن از دريچه فكر ماست , والا براى وجودى كه بى نهايت است ((سخت )) و ((آسان ))هيچ تفاوتى ندارد.
    و شـايـد به همين دليل بلافاصله در ذيل آيه مى فرمايد: ((و براى اوست توصيف برتر در آسمانها و زمين )) (وله المثل الا على فى السموات والا رض ).
    چرا كه هر وصف كمالى در آسمان و زمين درباره هر موجودى تصور كنيد ازعلم , قدرت , مالكيت , عـظـمت , وجود و كرم , مصداق اتم و اكمل آن نزد خدا است ,چرا كه همه محدودش را دارند, و او نامحدودش را, اوصاف همه عارضى است واوصاف او ذاتى و او منبع اصلى همه كمالات است .
    سرانجام در پايان آيه به عنوان تاكيد يا به عنوان يك دليل , مى گويد: ((واوست توانمند و حكيم )) (وهو العزيز الحكيم ).
    عـزيـز است و شكست ناپذير اما در عين قدرت نامحدودش كارى بى حساب انجام نمى دهد, و همه افعالش بر طبق حكمت است .
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #347
      (آيه )ـبعد از بيان قسمتى ديگر از دلائل توحيد و معاد در آيات گذشته به ذكر دليلى بر نفى شرك بـه صـورت بـيـان يك مثال پرداخته , مى گويد: ((خداوند مثالى از خودتان براى شما زده است )) (ضرب لكم مثلا من انفسكم ).
      و آن مـثال اين است كه اگر بردگان و مملوكهايى در اختيار شما باشد ((آيا اين برده هاى شما در روزيهايى كه به شما داده ايم شريك شما مى باشند))؟! (هل لكم من ما ملكت ايمانكم من شركا فى مـا رزقناكم ).
      ((آن چنان كه هر دو با هم كاملا مساوى باشيد)) (فانتم فيه سوا).
      و از تصرف مستقل و بدون اجازه آنان بيم داشته باشيد آن گونه كه در موردشركاى آزاد, خود بيم داريد)) (تخافونهم كخيفتكم انفسكم ).
      يا آن چنان كه شما حاضر نيستيد بدون اجازه آنها دخل و تصرفى دراموالتان كنيد.
      وقـتـى در مـورد بـردگانتان كه ((ملك مجازى )) شما هستند اين چنين امرى رانادرست و غلط مـى دانـيـد, چـگـونه مخلوقات را كه ملك حقيقى خدا هستند شريك او مى پنداريد؟ يا پيامبرانى هـمـچون مسيح , يا فرشتگان خدا, يا مخلوقاتى همچون جن , و يا بتهاى سنگى و چوبى را همتايان خدا مى شمريد؟ اين چه قضاوت زشت و دور از منطقى است ؟!.
      و در دنباله آيه براى تاكيد مى فرمايد: ((اين چنين آيات خود را براى كسانى كه تعقل مى كنند شرح مى دهيم )) (كذلك نفصل الا يات لقوم يعقلون ).
      آرى ! با ذكر مثالهاى روشن از متن زندگى خود شما حقايق را بازگو مى كنيم تاانديشه خود را به كار اندازيد.
      (آيـه )ـولـى ايـن آيـات بـينات و اين گونه مثالهاى واضح و روشن براى صاحبان انديشه است , نه ظـالـمـان هـوى پـرسـت بى دانشى كه پرده هاى جهل و نادانى بر قلب آنها فرو افتاده , و خرافات و تعصبات جاهلى فضاى فكر آنها راتيره وتار كرده .
      لـذا در ايـن آيـه مـى افـزايـد: ((ظـالـمـان از هوى و هوسهاى خويش بدون علم وآگاهى پيروى مى كنند)) و تابع هيچ منطقى نيستند (بل اتبع الذين ظلموااهواهم بغير علم ).
      ايـنـها را خداوند به خاطر اعمالشان در وادى ضلالت افكنده است ((و چه كسى مى تواند آنها را كه خدا گمراه كرده هدايت كند))؟! (فمن يهدى من اضل اللّه ).
      و مـسـلـم اسـت كسانى را كه خدا رهايشان سازد و به خويشتن واگذار كند((براى آنها هيچ يار و ياورى نخواهد بود)) (وما لهم من ناصرين ).
      (آيـه )ـتـا ايـنـجـا بـحثهاى فراوانى پيرامون توحيد و خداشناسى از طريق مشاهده نظام آفرينش داشته ايم .
      و بـه دنـبـال آن در ايـن آيـه سـخـن از توحيد فطرى است يعنى همان مساله را ازطريق درون و مشاهده باطنى و درك ضرورى وجدانى تعقيب كرده , مى فرمايد(پس روى (دل ) خود را متوجه آيين پاك و خالص پروردگار كن ))! (فاقم وجهك للدين حنيفا).
      چرا كه ((اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده , دگرگونى درآفرينش خدا نيست )) (فـطرت اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ) و ازنخستين روزى كه انسان قدم به عالم هستى مى گذارد اين نور الهى در درون جان اوشعله ور است .
      ((اين است دين و آيين محكم و استوار)) (ذلك الدين القيم ).
      ((ولى اكثر مردم نمى دانند)) (ولكن اكثر الناس لا يعلمون ).
      ((ديـن حنيف )) يعنى دينى كه از تمام كجيها و از انحراف و خرافات و گمراهيهابه سوى راستى و درستى متمايل شده است .
      (آيـه )ـدر ايـن آيه چنين مى افزايد: اين توجيه شما به دين حنيف خالص وفطرى ((در حالى است كه شما بازگشت به سوى پروردگار مى كنيد)) (منيبين اليه ).
      اصل و اساس وجود شما بر توحيد است و سرانجام بايد به سوى همين اصل بازگرديد.
      و بـه دنـبـال دستور ((انابه )) و بازگشت , دستور به ((تقوا)) مى دهد كه جامع همه اوامر و نواهى الهى است , مى فرمايد: ((و از (مخالفت فرمان ) خداوند بپرهيزيد))(واتقوه ).
      سـپـس از مـيـان تمام اوامر تكيه و تاكيد بر موضوع نماز كرده , مى گويد: ((و نمازرا بر پا داريد)) (واقـيـموا الصلوة ) چرا كه نماز در تمام ابعادش مهمترين برنامه مبارزه با شرك و مؤثرترين وسيله تقويت پايه هاى توحيد و ايمان به خداست .
      لـذا از مـيان تمام نواهى نيز روى ((شرك )) تكيه مى كند, مى گويد: ((و از مشركان نباشيد)) (ولا تكونوا من المشركين ) چرا كه شرك بزرگترين گناه و اكبر كبائر است .
      (آيـه )ـدر ايـن آيـه يـكـى از نـشانه ها و پيامدهاى شرك را در عبارتى كوتاه و پرمعنى بيان كرده , مى گويد: از مشركان نباشيد ((از كسانى كه دين خود راپراكنده ساختند, و به دسته ها و گروهها تقسيم شدند)) (من الذين فرقوا دينهم وكـانوا شيعا).
      و عـجب اين كه با تمام تضاد و اختلافى كه داشتند ((هر گروهى به آنچه نزدآنهاست (دلبسته و) خوشحالند))! (كل حزب بمالديهم فرحون ).
      آرى ! يـكـى از نـشـانـه هـاى شـرك پراكندگى و تفرقه است , چرا كه معبودهاى م ــ ختلف منشا روشهاى متفاوت , و سرچشمه جداييها و پراكندگيهاست .
      توحيد يك جاذبه نيرومند درونى !.
      بـدون شـك هـمـان گونه كه دلائل عقلى و منطقى به انسان جهت مى دهد دردرون جان او نيز كششها و جاذبه هايى وجود دارد كه براى او تعيين جهت مى كند.
      فـلـسـفـه وجـودى آنها همين است كه در مسائل حياتى انسان هميشه نمى تواند به انتظار عقل و منطق بنشيند, چرا كه اين كار گاهى سبب تعطيل هدفهاى حياتى مى شود, مثلا اگر انسان براى خـوردن غـذا, يـا آميزش جنسى , بخواهد ازمنطق ((لزوم بدل ما يتحلل )) و ((لزوم تداوم نسل از طـريـق تـوالد و تناسل )) الهام بگيردو طبق آن حركت كند, بايد مدتها پيش از اين نوع او منقرض شـده بـاشـد, ولـى غـريزه و جاذبه جنسى از يكسو و اشتها به تغذيه از سوى ديگر او را به سوى اين هدف مى كشاند, و هر قدر هدفها حياتى تر و عمومى تر باشد اين جاذبه ها نيرومندتراست !.
      ولـى بايد توجه داشت كه اين كششها و جاذبه ها بر دو گونه است : بعضى ناآگاه است يعنى نياز به وساطت عقل و شعور ندارد, همان گونه كه حيوان بدون نياز به تفكر به سوى غذا و جنس مخالف جذب مى شود.
      اما گاهى تاثير آن به صورت آگاهانه است يعنى اين جاذبه درونى در عقل وانديشه اثر مى گذارد و او را وادار به انتخاب طريق مى كند.
      قسم اول را ((غريزه )) و قسم دوم را ((فطرت )) مى نامند ـ دقت كنيد.
      خداگرايى و خداپرستى به صورت يك فطرت در درون جان همه انسانهاقرار دارد.
      شواهد گوناگونى در دست داريم كه فطرى بودن ((خداگرايى )) بلكه مذهب را در تمام اصولش روشن مى كند:.
      1ـ دوام اعـتقاد مذهبى و ايمان به خدا در طول تاريخ پرماجراى بشر خودنشانه اى بر فطرى بودن آن است , چرا كه اگر عادت بود نه جبنه عمومى و همگانى داشت , و نه دائمى و هميشگى بود.
      2ـ مـشـاهدات عينى در دنياى امروز نشان مى دهد با تمام تلاش و كوششى كه بعضى از رژيمهاى اسـتـبـدادى جـهـان براى محو مذهب و آثار مذهبى از طرق مختلف به خرج داده اند نتوانسته اند مذهب را از اعماق اين جوامع ريشه كن سازند.
      3ـ كـشـفـيات اخير روانكاوان و روانشناسان در زمينه ابعاد روح انسانى شاهدديگرى بر اين مدعا اسـت , آنـهـا مى گويند: بررسى درباره ابعاد روح انسان نشان مى دهد كه يك بعد اصيل آن ((بعد مـذهـبى )) يا به تعبير آنها ((قدسى )) و ((يزدانى ))است , و گاه اين بعد مذهبى را سرچشمه ابعاد سه گانه ديگر يعنى بعد ((راستى ))(علم ) و ((نيكويى )) و ((زيبايى )) دانسته اند.
      ((حـس راسـتـى )) سـرچـشمه انواع علوم و دانشها و انگيزه كنجكاوى مستمرو پيگير در شناخت جهان هستى است .
      ((حـس نيكى )) انسان را به سوى مفاهيم اخلاقى همچون عدالت و شهامت و فداكارى و مانند آن جذب مى كند.
      ((حس زيبايى )) انسان را به سوى هنرهاى اصيل , زيباييها, ادبيات و مسائل ذوقى جذب مى كند, و گاه سرچشمه تحولهايى در زندگى فرد و جامعه مى شود.
      ((حس مذهبى )) يعنى ايمان به يك مبدا متعالى و پرستش و نيايش او.
      4ـ پـنـاه بـردن انـسـان در شـدايـد و سختيها به يك نيروى مرموز ماوراى طبيعى وتقاضاى حل مـشـكـلات و فـرونشستن طوفانهاى سخت زندگى از درگاه او, نيز گواه ديگرى بر اصالت اين جاذبه درونى و الهام فطرى است كه ـبه انضمام سايرشواهدى كه گفتيم ـ مى تواند ما را به وجود چنين كشش نيرومندى در درون وجودمان به سوى خدا واقف سازد.
      (آيه )ـاين آيه در حقيقت استدلال و تاكيدى است بر بحث گذشته درزمينه فطرى بودن توحيد و شكوفا شدن اين نور الهى در شدايد و سختيها.
      مى فرمايد: ((هنگامى كه مختصر ضررى به انسانها برسد پروردگارشان رامى خوانند, و به سوى او انابه مى كنند)) (واذا مس الناس ضر دعوا ربهم منيبين اليه ).
      ولـى آن چـنـان كـم ظـرفـيت و كوتاه فكر و اسير تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان مشرك خود هـسـتـنـد كه به مجرد اين كه حوادث سخت برطرف مى شود و نسيم آرامش مى وزد و ((خداوند رحـمـتـى از سـوى خـودش بـه آنـها مى چشاند گروهى از آنان نسبت به پروردگارشان مشرك مى شوند)) (ثم اذا اذاقهم منه رحمة اذا فريق منهم بربهم يشركون ).
      تـكـيـه روى ((منيبين اليه )) اشاره لطيفى به اين معنى مى باشد كه پايه و اساس در فطرت انسان توحيد و خداپرستى است و شرك امر عارضى است كه وقتى از آن قطع اميد مى كند خواه ناخواه به سوى ايمان و توحيد باز مى گردد.
      (آيه )ـدر اين آيه به عنوان تهديد به اين افراد كم ظرفيت مشرك كه به هنگام نيل به نعمتها خدا را به دست فراموشى مى سپارند مى گويد: بگذار((نعمتهايى را كه ما به آنها داده ايم كفران كنند)) و هر كار از دستشان ساخته است انجام دهند (ليكفروا بما آتيناهم ).
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #348
        (آيه )ـبعد از بيان قسمتى ديگر از دلائل توحيد و معاد در آيات گذشته به ذكر دليلى بر نفى شرك بـه صـورت بـيـان يك مثال پرداخته , مى گويد: ((خداوند مثالى از خودتان براى شما زده است )) (ضرب لكم مثلا من انفسكم ).
        و آن مـثال اين است كه اگر بردگان و مملوكهايى در اختيار شما باشد ((آيا اين برده هاى شما در روزيهايى كه به شما داده ايم شريك شما مى باشند))؟! (هل لكم من ما ملكت ايمانكم من شركا فى مـا رزقناكم ).
        ((آن چنان كه هر دو با هم كاملا مساوى باشيد)) (فانتم فيه سوا).
        و از تصرف مستقل و بدون اجازه آنان بيم داشته باشيد آن گونه كه در موردشركاى آزاد, خود بيم داريد)) (تخافونهم كخيفتكم انفسكم ).
        يا آن چنان كه شما حاضر نيستيد بدون اجازه آنها دخل و تصرفى دراموالتان كنيد.
        وقـتـى در مـورد بـردگانتان كه ((ملك مجازى )) شما هستند اين چنين امرى رانادرست و غلط مـى دانـيـد, چـگـونه مخلوقات را كه ملك حقيقى خدا هستند شريك او مى پنداريد؟ يا پيامبرانى هـمـچون مسيح , يا فرشتگان خدا, يا مخلوقاتى همچون جن , و يا بتهاى سنگى و چوبى را همتايان خدا مى شمريد؟ اين چه قضاوت زشت و دور از منطقى است ؟!.
        و در دنباله آيه براى تاكيد مى فرمايد: ((اين چنين آيات خود را براى كسانى كه تعقل مى كنند شرح مى دهيم )) (كذلك نفصل الا يات لقوم يعقلون ).
        آرى ! با ذكر مثالهاى روشن از متن زندگى خود شما حقايق را بازگو مى كنيم تاانديشه خود را به كار اندازيد.
        (آيـه )ـولـى ايـن آيـات بـينات و اين گونه مثالهاى واضح و روشن براى صاحبان انديشه است , نه ظـالـمـان هـوى پـرسـت بى دانشى كه پرده هاى جهل و نادانى بر قلب آنها فرو افتاده , و خرافات و تعصبات جاهلى فضاى فكر آنها راتيره وتار كرده .
        لـذا در ايـن آيـه مـى افـزايـد: ((ظـالـمـان از هوى و هوسهاى خويش بدون علم وآگاهى پيروى مى كنند)) و تابع هيچ منطقى نيستند (بل اتبع الذين ظلموااهواهم بغير علم ).
        ايـنـها را خداوند به خاطر اعمالشان در وادى ضلالت افكنده است ((و چه كسى مى تواند آنها را كه خدا گمراه كرده هدايت كند))؟! (فمن يهدى من اضل اللّه ).
        و مـسـلـم اسـت كسانى را كه خدا رهايشان سازد و به خويشتن واگذار كند((براى آنها هيچ يار و ياورى نخواهد بود)) (وما لهم من ناصرين ).
        (آيـه )ـتـا ايـنـجـا بـحثهاى فراوانى پيرامون توحيد و خداشناسى از طريق مشاهده نظام آفرينش داشته ايم .
        و بـه دنـبـال آن در ايـن آيـه سـخـن از توحيد فطرى است يعنى همان مساله را ازطريق درون و مشاهده باطنى و درك ضرورى وجدانى تعقيب كرده , مى فرمايد(پس روى (دل ) خود را متوجه آيين پاك و خالص پروردگار كن ))! (فاقم وجهك للدين حنيفا).
        چرا كه ((اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده , دگرگونى درآفرينش خدا نيست )) (فـطرت اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ) و ازنخستين روزى كه انسان قدم به عالم هستى مى گذارد اين نور الهى در درون جان اوشعله ور است .
        ((اين است دين و آيين محكم و استوار)) (ذلك الدين القيم ).
        ((ولى اكثر مردم نمى دانند)) (ولكن اكثر الناس لا يعلمون ).
        ((ديـن حنيف )) يعنى دينى كه از تمام كجيها و از انحراف و خرافات و گمراهيهابه سوى راستى و درستى متمايل شده است .
        (آيـه )ـدر ايـن آيه چنين مى افزايد: اين توجيه شما به دين حنيف خالص وفطرى ((در حالى است كه شما بازگشت به سوى پروردگار مى كنيد)) (منيبين اليه ).
        اصل و اساس وجود شما بر توحيد است و سرانجام بايد به سوى همين اصل بازگرديد.
        و بـه دنـبـال دستور ((انابه )) و بازگشت , دستور به ((تقوا)) مى دهد كه جامع همه اوامر و نواهى الهى است , مى فرمايد: ((و از (مخالفت فرمان ) خداوند بپرهيزيد))(واتقوه ).
        سـپـس از مـيـان تمام اوامر تكيه و تاكيد بر موضوع نماز كرده , مى گويد: ((و نمازرا بر پا داريد)) (واقـيـموا الصلوة ) چرا كه نماز در تمام ابعادش مهمترين برنامه مبارزه با شرك و مؤثرترين وسيله تقويت پايه هاى توحيد و ايمان به خداست .
        لـذا از مـيان تمام نواهى نيز روى ((شرك )) تكيه مى كند, مى گويد: ((و از مشركان نباشيد)) (ولا تكونوا من المشركين ) چرا كه شرك بزرگترين گناه و اكبر كبائر است .
        (آيـه )ـدر ايـن آيـه يـكـى از نـشانه ها و پيامدهاى شرك را در عبارتى كوتاه و پرمعنى بيان كرده , مى گويد: از مشركان نباشيد ((از كسانى كه دين خود راپراكنده ساختند, و به دسته ها و گروهها تقسيم شدند)) (من الذين فرقوا دينهم وكـانوا شيعا).
        و عـجب اين كه با تمام تضاد و اختلافى كه داشتند ((هر گروهى به آنچه نزدآنهاست (دلبسته و) خوشحالند))! (كل حزب بمالديهم فرحون ).
        آرى ! يـكـى از نـشـانـه هـاى شـرك پراكندگى و تفرقه است , چرا كه معبودهاى م ــ ختلف منشا روشهاى متفاوت , و سرچشمه جداييها و پراكندگيهاست .
        توحيد يك جاذبه نيرومند درونى !.
        بـدون شـك هـمـان گونه كه دلائل عقلى و منطقى به انسان جهت مى دهد دردرون جان او نيز كششها و جاذبه هايى وجود دارد كه براى او تعيين جهت مى كند.
        فـلـسـفـه وجـودى آنها همين است كه در مسائل حياتى انسان هميشه نمى تواند به انتظار عقل و منطق بنشيند, چرا كه اين كار گاهى سبب تعطيل هدفهاى حياتى مى شود, مثلا اگر انسان براى خـوردن غـذا, يـا آميزش جنسى , بخواهد ازمنطق ((لزوم بدل ما يتحلل )) و ((لزوم تداوم نسل از طـريـق تـوالد و تناسل )) الهام بگيردو طبق آن حركت كند, بايد مدتها پيش از اين نوع او منقرض شـده بـاشـد, ولـى غـريزه و جاذبه جنسى از يكسو و اشتها به تغذيه از سوى ديگر او را به سوى اين هدف مى كشاند, و هر قدر هدفها حياتى تر و عمومى تر باشد اين جاذبه ها نيرومندتراست !.
        ولـى بايد توجه داشت كه اين كششها و جاذبه ها بر دو گونه است : بعضى ناآگاه است يعنى نياز به وساطت عقل و شعور ندارد, همان گونه كه حيوان بدون نياز به تفكر به سوى غذا و جنس مخالف جذب مى شود.
        اما گاهى تاثير آن به صورت آگاهانه است يعنى اين جاذبه درونى در عقل وانديشه اثر مى گذارد و او را وادار به انتخاب طريق مى كند.
        قسم اول را ((غريزه )) و قسم دوم را ((فطرت )) مى نامند ـ دقت كنيد.
        خداگرايى و خداپرستى به صورت يك فطرت در درون جان همه انسانهاقرار دارد.
        شواهد گوناگونى در دست داريم كه فطرى بودن ((خداگرايى )) بلكه مذهب را در تمام اصولش روشن مى كند:.
        1ـ دوام اعـتقاد مذهبى و ايمان به خدا در طول تاريخ پرماجراى بشر خودنشانه اى بر فطرى بودن آن است , چرا كه اگر عادت بود نه جبنه عمومى و همگانى داشت , و نه دائمى و هميشگى بود.
        2ـ مـشـاهدات عينى در دنياى امروز نشان مى دهد با تمام تلاش و كوششى كه بعضى از رژيمهاى اسـتـبـدادى جـهـان براى محو مذهب و آثار مذهبى از طرق مختلف به خرج داده اند نتوانسته اند مذهب را از اعماق اين جوامع ريشه كن سازند.
        3ـ كـشـفـيات اخير روانكاوان و روانشناسان در زمينه ابعاد روح انسانى شاهدديگرى بر اين مدعا اسـت , آنـهـا مى گويند: بررسى درباره ابعاد روح انسان نشان مى دهد كه يك بعد اصيل آن ((بعد مـذهـبى )) يا به تعبير آنها ((قدسى )) و ((يزدانى ))است , و گاه اين بعد مذهبى را سرچشمه ابعاد سه گانه ديگر يعنى بعد ((راستى ))(علم ) و ((نيكويى )) و ((زيبايى )) دانسته اند.
        ((حـس راسـتـى )) سـرچـشمه انواع علوم و دانشها و انگيزه كنجكاوى مستمرو پيگير در شناخت جهان هستى است .
        ((حـس نيكى )) انسان را به سوى مفاهيم اخلاقى همچون عدالت و شهامت و فداكارى و مانند آن جذب مى كند.
        ((حس زيبايى )) انسان را به سوى هنرهاى اصيل , زيباييها, ادبيات و مسائل ذوقى جذب مى كند, و گاه سرچشمه تحولهايى در زندگى فرد و جامعه مى شود.
        ((حس مذهبى )) يعنى ايمان به يك مبدا متعالى و پرستش و نيايش او.
        4ـ پـنـاه بـردن انـسـان در شـدايـد و سختيها به يك نيروى مرموز ماوراى طبيعى وتقاضاى حل مـشـكـلات و فـرونشستن طوفانهاى سخت زندگى از درگاه او, نيز گواه ديگرى بر اصالت اين جاذبه درونى و الهام فطرى است كه ـبه انضمام سايرشواهدى كه گفتيم ـ مى تواند ما را به وجود چنين كشش نيرومندى در درون وجودمان به سوى خدا واقف سازد.
        (آيه )ـاين آيه در حقيقت استدلال و تاكيدى است بر بحث گذشته درزمينه فطرى بودن توحيد و شكوفا شدن اين نور الهى در شدايد و سختيها.
        مى فرمايد: ((هنگامى كه مختصر ضررى به انسانها برسد پروردگارشان رامى خوانند, و به سوى او انابه مى كنند)) (واذا مس الناس ضر دعوا ربهم منيبين اليه ).
        ولـى آن چـنـان كـم ظـرفـيت و كوتاه فكر و اسير تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان مشرك خود هـسـتـنـد كه به مجرد اين كه حوادث سخت برطرف مى شود و نسيم آرامش مى وزد و ((خداوند رحـمـتـى از سـوى خـودش بـه آنـها مى چشاند گروهى از آنان نسبت به پروردگارشان مشرك مى شوند)) (ثم اذا اذاقهم منه رحمة اذا فريق منهم بربهم يشركون ).
        تـكـيـه روى ((منيبين اليه )) اشاره لطيفى به اين معنى مى باشد كه پايه و اساس در فطرت انسان توحيد و خداپرستى است و شرك امر عارضى است كه وقتى از آن قطع اميد مى كند خواه ناخواه به سوى ايمان و توحيد باز مى گردد.
        (آيه )ـدر اين آيه به عنوان تهديد به اين افراد كم ظرفيت مشرك كه به هنگام نيل به نعمتها خدا را به دست فراموشى مى سپارند مى گويد: بگذار((نعمتهايى را كه ما به آنها داده ايم كفران كنند)) و هر كار از دستشان ساخته است انجام دهند (ليكفروا بما آتيناهم ).
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #349
          ((پس (تا مى توانيد از اين نعمتهاى زودگذر دنيا) بهره گيريد)) (فتمتعوا).
          ((اما به زودى (نتيجه شوم اعمال خويش را) خواهيد دانست )) (فسوف تعلمون ).
          (آيـه )ـدر ايـن آيـه بـراى محكوم ساختن اين گروه مشرك , سخن را در قالب استفهام آميخته با تـوبـيـخ درآورده , مـى گـويـد: ((آيـا مـا دلـيـل محكمى بر آنان فرستاديم كه از شركشان سخن مى گويد)) و آن را موجه مى شمارد؟ (ام انزلنا عليهم سلطانافهو يتكلم بما كانوا به يشركون ).
          (آيـه )ـايـن آيـه كـه تـرسـيـم ديـگـرى از طرز فكر و روحيه اين جاهلان كم ظرفيت است چنين مـى گـويد: ((و هنگامى كه رحمتى به مردم بچشانيم خوشحال و مغرور مى شوند, و هرگاه بلا و رنـج و دردى به خاطر اعمالى كه انجام داده اند به آنها برسد ناگهان مايوس و نوميد مى گردند)) (واذا اذقنا الناس رحمة فرحوا بها وان تصبهم سيئة بما قدمت ايديهم اذاهم يقنطون ).
          در حالى كه مؤمنان راستين كسانى هستند كه نه به هنگام نعمت گرفتار غرورو غفلت مى شوند و نه به هنگام مصيبت , گرفتار ياس و نوميدى , نعمت را از خدامى دانند و شكر به درگاه او مى برند, و مـصيبت را آزمون و امتحان , و يا نتيجه اعمال خويش محسوب مى دارند و صبر مى كنند و رو به درگاه او مى آورند.
          (آيـه )ـايـن آيـه هـمـچـنان از ((توحيد ربوبيت )) سخن مى گويد, و به تناسب بحثى كه در آيات گـذشـتـه آمـده بـود كه بعضى از كم ظرفيتان با روى آوردن نعمت ,مغرور و با مواجه شدن بلا, مايوس مى شوند, چنين مى فرمايد: ((آيا نديدند كه خداوند روزى را براى هركس بخواهد گسترده (و براى هركس بخواهد) تنگ مى سازد)) (اولم يروا ان اللّه يبسط الرزق لمن يشا ويقدر).
          درسـت اسـت كه عالم , عالم اسباب است ولى در عين حال اين يك قاعده كلى و هميشگى نيست , چـرا كـه گـاه افـراد بسيار جدى و لايقى را مى بينيم كه هر چه مى دوند به جايى نمى رسند, و به عكس گاه افراد كم دست و پا را مشاهده مى كنيم كه درهاى روزى از هر سو به روى آنها گشوده است !.
          ايـن اسـتثناها گويا براى اين است كه خداوند نشان دهد با تمام تاثيرى كه درعالم اسباب آفريده , نـبـايـد در عـالم اسباب گم شوند, و نبايد فراموش كنند كه درپشت اين دستگاه , دست نيرومند ديگرى است كه آن را مى گرداند.
          لـذا در پـايان آيه مى گويد: ((در اين نشانه هايى است از قدرت و عظمت خدابراى قومى كه ايمان مى آورند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يؤمنون ).
          (آيـه )ـو از آنجا كه هر نعمت و موهبتى , وظايف و مسؤوليتهايى را همراه مى آورد, در اين آيه روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: چون چنين است ((پس حق بستگان و نزديكان را ادا كن , و همچنين (حق ) مسكينان و در راه ماندگان را)) (فـات ذالقربى حقه والمسكين وابن السبيل ).
          تـعـبـيـر بـه ((حقه )) بيانگر اين واقعيت است كه آنها در اموال انسان شريكند و اگرچيزى انسان مى پردازد حق خود آنها را ادا مى كند.
          و در پـايـان آيـه براى تشويق نيكوكاران , و ضمنا بيان شرط قبولى انفاق مى فرمايد: ((اين كار براى كسانى كه تنها رضاى خدا را مى طلبند بهتر است )) (ذلك خير للذين يريدون وجه اللّه ).
          ((و كسانى كه چنين كار نيكى را انجام مى دهند رستگارانند)) (واولئك هم المفلحون ).
          بـا تـوجـه به اين كه ((وجه اللّه )) به معنى ذات پاك پروردگار است , اين آيه نشان مى دهد كه تنها مـسـاله انفاق و پرداختن حق خويشاوندان و ديگر صاحبان حقوق كافى نيست , مهم آن است كه با اخـلاص و نـيـت پاك توام بوده و از هرگونه ريا وخودنمايى و منت و تحقير و انتظار پاداش خالى باشد.
          (آيه )ـدر اين آيه به تناسب بحثى كه از انفاق خالص در ميان بود به دونمونه از انفاقها كه يكى براى خـداسـت , و ديـگـرى بـه منظور رسيدن به مال دنيا اشاره كرده , مى فرمايد: ((آنچه به عنوان ربا مـى پـردازيـد تا در اموال مردم فزونى يابد, نزدخدا فزونى نخواهد يافت , و آنچه را به عنوان زكات مـى پـردازيـد و تنها رضاى خدا رامى طلبيد (مايه بركت است ;Š و) كسانى كه چنين مى كنند داراى پـاداش مـضـاعـفـنـد))(ومـا آتـيـتم من ربا ليربوا فى اموال الناس فلا يربوا عنداللّه وما آتيتم من زكوة تريدون وجه اللّه فاولئك هم المضعفون ).
          ((ربـا)) در اصـل بـه مـعـنى افزايش است و در اينجا منظور هدايايى است كه بعضى از افراد براى ديـگـران ـمـخصوصا صاحبان مال و ثروت ـ مى برند, به اين منظور كه پاداشى بيشتر و بهتر از آنها دريافت دارند.
          بـديـهـى اسـت در ايـن گونه هدايا نه استحقاق طرف در نظر گرفته مى شود, و نه شايستگيها و اولـويـتـها, بلكه تمام توجه به اين است كه اين هديه به جايى داده شودكه بتواند مبلغ بيشترى را صـيد كند! و طبيعى است اين چنين هدايا كه جنبه اخلاص در آن نيست از نظر اخلاقى و معنوى فاقد ارزش مى باشد.
          (آيه )ـدر اين آيه بار ديگر به مساله مبدا و معاد كه موضوع اساسى دربسيارى از آيات اين سوره بود بـاز مـى گـردد, و خدا را با چهار وصف , توصيف مى كندتا هم اشاره اى به توحيد و مبارزه با شرك بـاشـد, و هم دليلى بر معاد, مى فرمايد(خداوند همان كسى است كه شما را آفريد, سپس روزى داد, بعد مى ميراند و بعدزنده مى كند)) (اللّه الذى خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم ).
          ((آيا هيچ يك از شريكانى كه شما براى خدا ساخته ايد توانايى بر چيزى از اين كارها دارد))؟ (هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شى ).
          ((مـنـزه اسـت خـدا, و بـرتر است از آنچه آنها شريك براى او قرار مى دهند))(سبحانه وتعالى عما يشركون ).
          مسلم است هيچ يك از مشركان , معتقد نبودند كه آفرينش به وسيله بتهاصورت گرفته , يا اين كه روزى آنها به دست بتهاست , و يا پايان عمرشان .
          بنابراين پاسخ اين سؤالات منفى است و استفهام , استفهام انكارى مى باشد.
          جـمـلـه ((سبحانه وتعالى عما يشركون )) اين حقيقت را بازگو مى كند كه آنها مقام پروردگار را فوق العاده پايين آوردند كه در كنار بتها و معبودان ساختگى قرار مى دهند.
          (آيه )ـ سرچشمه فساد, اعمال خود مردم است !.
          .
          در آيـات گـذشته , سخن از شرك در ميان بود و مى دانيم ريشه اصلى تمام مفاسد فراموش كردن اصـلـى تـوحـيـد و روى آوردن به شرك است , لذا در اينجا سخن از ظهور فساد در زمين به خاطر اعـمال مردم به ميان آورده , مى گويد: ((فساد درخشكى و دريا به خاطر كارهايى كه مردم انجام داده انـد آشـكـار شـده است )) (ظهرالفساد فى البر والبحر بما كسبت ايدى الناس ) هر جا فسادى ظاهر شود بازتاب اعمال مردم است چرا كه هر كار نادرست عكس العمل نامطلوبى دارد.
          سـپس مى فرمايد: ((خدا مى خواهد نتيجه بعضى از اعمالشان را به آنان بچشاند, شايد به سوى حق بازگردند))!(ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون ).
          (آيه )ـدر اين آيه براى اين كه مردم شواهد زنده اى را در مساله ظهورفساد در زمين به خاطر گناه انسانها با چشم خود ببينند, دستور ((سير در ارض )) رامى دهد و به پيامبر(ص ) مى فرمايد: ((بگو: شما در روى زمين به گردش بپردازيد(حال امتهاى پيشين را جستجو كنيد, و اعمال و سرنوشت آنـها را مورد بررسى قراردهيد) ببينيد عاقبت كسانى كه قبل از شما بودند به كجا رسيد))؟! (قل سيروافى الا رض فانظروا كيف كان عاقبة الذين من قبل ).
          قـصـرهـا و كـاخـهـاى ويـران شده آنها را بنگريد, خزائن به تاراج رفته آنها را تماشاكنيد, جمعيت نـيـرومـنـد پـراكنده شده آنها را مشاهده نماييد, و سرانجام قبرهاى درهم شكسته و استخوانهاى پوسيده آنها را بنگريد.
          آرى ((بـيـشترشان آنها مشرك بودند)) (كان اكثرهم مشركين ) و شرك ام الفسادو مايه تباهى آنها شد.
          (آيه )ـو از آنجا كه پند گرفتن و بيدار شدن , و سپس بازگشتن به سوى خدا, هميشه مفيد و مؤثر نـيـسـت , در اين آيه روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده چنين مى گويد: ((صورت خود را به سوى ديـن و آيـيـن مـسـتقيم و پابرجا (آيين توحيدخالص ) قرار ده , پيش از آن كه روزى فرار رسد كه هـيـچ كـس قـدرت ندارد آن روز را ازخدا باز گرداند (و برنامه الهى را تعطيل كند) و در آن روز مـردم گـروه گـروه مى شوند وصفوف از هم جدا مى گردد)) گروهى در بهشت و گروهى در دوزخ (فاقم وجهك للدين القيم من قبل ان ياتى يوم لا مرد له من اللّه يومئذ يصدعون ).
          اين كه خطاب را متوجه پيامبر(ص ) مى كند, براى اين است كه ديگران حساب كار خويش را برسند .
          (آيـه )ـايـن آيه در حقيقت شرحى است براى اين جدايى صفوف درقيامت , مى فرمايد: ((هر كسى كافر شد كفرش بر زيان خود اوست )) و وبالش دامنگيراو (من كفر فعليه كفره ).
          ((و اما آنها كه عمل صالحى انجام دادند (پاداش الهى را) به سود خودشان آماده و مهيا مى سازند)) (ومن عمل صالحا فلا نفسهم يمهدون ).
          (آيـه )ـدر اين آيه در مورد مؤمنان توضيح مى دهد كه نه تنها اعمال خودرا در آنجا مى بينند, بلكه خـدا مواهب بيشترى كه شايسته فضل و كرم اوست به آنهامى بخشد, مى گويد: ((هدف اين است كـه (خـداونـد) كـسانى را كه ايمان آورده اند, وعمل صالح انجام داده اند از فضلش پاداش دهد)) (ليجزى الذين آمنوا وعملواالصالحات من فضله ).
          مـسلما اين فضل الهى شامل حال كافران نمى شود, ((چرا كه خدا كافران رادوست ندارد)) (انه لا يحب الكافرين ).
          (آيـه )ـدر ايـن سـوره , بخش قابل ملاحظه اى از دلائل توحيد و نشانه هاى پروردگار در هفت آيه بـيـان شـده كـه هـركـدام با جمله ((ومن آيـاته )) آغاز مى شود شش قسمت آن را قبلا به صورت پى درپى خوانديم , و اين آيه آخرين آنها مى باشد.
          و از آن جـا كـه در آيـه قبل سخن از ايمان و عمل صالح بود, بيان دلائل توحيدى تاكيدى نيز بر آن مى باشد.
          مـى فـرمـايـد: ((و از آيـات (عـظـمـت و قـدرت ) خـدا اين است كه بادها را به عنوان بشارتگرانى مى فرستد)) (ومن آياته ان يرسل الرياح مبشرات ).
          آنـهـا در پيشاپيش باران حركت مى كنند, قطعات پراكنده ابر را با خودبرداشته به هم مى پيوندند, وبه سوى سرزمينهاى خشك و تشنه مى برند, صفحه آسمان را مى پوشانند و با دگرگون ساختن درجه حرارت جو, ابرها را آماده ريزش باران مى كنند.
          در دنـباله آيه مى خوانيم : ((خدا مى خواهد بدين سبب شما را از رحمت خودبچشاند, تا كشتيها به فـرمـانـش حـركـت كـنـنـد, و شما از فضل و رحمت او بهره گيريد وشايد شكرگزارى كنيد)) (وليذيقكم من رحمته ولتجرى الفلك بامره ولتبتغوا من فضله ولعلكم تشكرون ).
          آرى ! بـادها هم وسيله توليد نعمتهاى فراوان در زمينه كشاورزى و دامدارى هستند, و هم وسيله حمل و نقل , و سرانجام سبب رونق امر تجارت است .
          آرى ! آنها بشارت دهندگانى هستند در جهات مختلف .
          (آيه )ـدر اين آيه سخن از فرستادن پيامبران الهى است , در حالى كه آيه بعد از آن بار ديگر به نعمت وزش بـادها بر مى گردد, ممكن است قرار گرفتن اين آيه در ميان دو آيه كه درباره نعمت وجود بادها سخن مى گويد جنبه معترضه داشته باشد و ممكن است ذكر مساله نبوت در كنار اين بحثها براى تكميل مسائل مربوطبه مبدا و معاد باشد.
          بـه هـرحـال آيـه چنين مى گويد: ((ما قبل از تو پيامبرانى را به سوى قومشان فرستاديم )) (ولقد ارسلنا من قبلك رسلا الى قومهم ).
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #350
            ((پس (تا مى توانيد از اين نعمتهاى زودگذر دنيا) بهره گيريد)) (فتمتعوا).
            ((اما به زودى (نتيجه شوم اعمال خويش را) خواهيد دانست )) (فسوف تعلمون ).
            (آيـه )ـدر ايـن آيـه بـراى محكوم ساختن اين گروه مشرك , سخن را در قالب استفهام آميخته با تـوبـيـخ درآورده , مـى گـويـد: ((آيـا مـا دلـيـل محكمى بر آنان فرستاديم كه از شركشان سخن مى گويد)) و آن را موجه مى شمارد؟ (ام انزلنا عليهم سلطانافهو يتكلم بما كانوا به يشركون ).
            (آيـه )ـايـن آيـه كـه تـرسـيـم ديـگـرى از طرز فكر و روحيه اين جاهلان كم ظرفيت است چنين مـى گـويد: ((و هنگامى كه رحمتى به مردم بچشانيم خوشحال و مغرور مى شوند, و هرگاه بلا و رنـج و دردى به خاطر اعمالى كه انجام داده اند به آنها برسد ناگهان مايوس و نوميد مى گردند)) (واذا اذقنا الناس رحمة فرحوا بها وان تصبهم سيئة بما قدمت ايديهم اذاهم يقنطون ).
            در حالى كه مؤمنان راستين كسانى هستند كه نه به هنگام نعمت گرفتار غرورو غفلت مى شوند و نه به هنگام مصيبت , گرفتار ياس و نوميدى , نعمت را از خدامى دانند و شكر به درگاه او مى برند, و مـصيبت را آزمون و امتحان , و يا نتيجه اعمال خويش محسوب مى دارند و صبر مى كنند و رو به درگاه او مى آورند.
            (آيـه )ـايـن آيـه هـمـچـنان از ((توحيد ربوبيت )) سخن مى گويد, و به تناسب بحثى كه در آيات گـذشـتـه آمـده بـود كه بعضى از كم ظرفيتان با روى آوردن نعمت ,مغرور و با مواجه شدن بلا, مايوس مى شوند, چنين مى فرمايد: ((آيا نديدند كه خداوند روزى را براى هركس بخواهد گسترده (و براى هركس بخواهد) تنگ مى سازد)) (اولم يروا ان اللّه يبسط الرزق لمن يشا ويقدر).
            درسـت اسـت كه عالم , عالم اسباب است ولى در عين حال اين يك قاعده كلى و هميشگى نيست , چـرا كـه گـاه افـراد بسيار جدى و لايقى را مى بينيم كه هر چه مى دوند به جايى نمى رسند, و به عكس گاه افراد كم دست و پا را مشاهده مى كنيم كه درهاى روزى از هر سو به روى آنها گشوده است !.
            ايـن اسـتثناها گويا براى اين است كه خداوند نشان دهد با تمام تاثيرى كه درعالم اسباب آفريده , نـبـايـد در عـالم اسباب گم شوند, و نبايد فراموش كنند كه درپشت اين دستگاه , دست نيرومند ديگرى است كه آن را مى گرداند.
            لـذا در پـايان آيه مى گويد: ((در اين نشانه هايى است از قدرت و عظمت خدابراى قومى كه ايمان مى آورند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يؤمنون ).
            (آيـه )ـو از آنجا كه هر نعمت و موهبتى , وظايف و مسؤوليتهايى را همراه مى آورد, در اين آيه روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: چون چنين است ((پس حق بستگان و نزديكان را ادا كن , و همچنين (حق ) مسكينان و در راه ماندگان را)) (فـات ذالقربى حقه والمسكين وابن السبيل ).
            تـعـبـيـر بـه ((حقه )) بيانگر اين واقعيت است كه آنها در اموال انسان شريكند و اگرچيزى انسان مى پردازد حق خود آنها را ادا مى كند.
            و در پـايـان آيـه براى تشويق نيكوكاران , و ضمنا بيان شرط قبولى انفاق مى فرمايد: ((اين كار براى كسانى كه تنها رضاى خدا را مى طلبند بهتر است )) (ذلك خير للذين يريدون وجه اللّه ).
            ((و كسانى كه چنين كار نيكى را انجام مى دهند رستگارانند)) (واولئك هم المفلحون ).
            بـا تـوجـه به اين كه ((وجه اللّه )) به معنى ذات پاك پروردگار است , اين آيه نشان مى دهد كه تنها مـسـاله انفاق و پرداختن حق خويشاوندان و ديگر صاحبان حقوق كافى نيست , مهم آن است كه با اخـلاص و نـيـت پاك توام بوده و از هرگونه ريا وخودنمايى و منت و تحقير و انتظار پاداش خالى باشد.
            (آيه )ـدر اين آيه به تناسب بحثى كه از انفاق خالص در ميان بود به دونمونه از انفاقها كه يكى براى خـداسـت , و ديـگـرى بـه منظور رسيدن به مال دنيا اشاره كرده , مى فرمايد: ((آنچه به عنوان ربا مـى پـردازيـد تا در اموال مردم فزونى يابد, نزدخدا فزونى نخواهد يافت , و آنچه را به عنوان زكات مـى پـردازيـد و تنها رضاى خدا رامى طلبيد (مايه بركت است ;Š و) كسانى كه چنين مى كنند داراى پـاداش مـضـاعـفـنـد))(ومـا آتـيـتم من ربا ليربوا فى اموال الناس فلا يربوا عنداللّه وما آتيتم من زكوة تريدون وجه اللّه فاولئك هم المضعفون ).
            ((ربـا)) در اصـل بـه مـعـنى افزايش است و در اينجا منظور هدايايى است كه بعضى از افراد براى ديـگـران ـمـخصوصا صاحبان مال و ثروت ـ مى برند, به اين منظور كه پاداشى بيشتر و بهتر از آنها دريافت دارند.
            بـديـهـى اسـت در ايـن گونه هدايا نه استحقاق طرف در نظر گرفته مى شود, و نه شايستگيها و اولـويـتـها, بلكه تمام توجه به اين است كه اين هديه به جايى داده شودكه بتواند مبلغ بيشترى را صـيد كند! و طبيعى است اين چنين هدايا كه جنبه اخلاص در آن نيست از نظر اخلاقى و معنوى فاقد ارزش مى باشد.
            (آيه )ـدر اين آيه بار ديگر به مساله مبدا و معاد كه موضوع اساسى دربسيارى از آيات اين سوره بود بـاز مـى گـردد, و خدا را با چهار وصف , توصيف مى كندتا هم اشاره اى به توحيد و مبارزه با شرك بـاشـد, و هم دليلى بر معاد, مى فرمايد(خداوند همان كسى است كه شما را آفريد, سپس روزى داد, بعد مى ميراند و بعدزنده مى كند)) (اللّه الذى خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم ).
            ((آيا هيچ يك از شريكانى كه شما براى خدا ساخته ايد توانايى بر چيزى از اين كارها دارد))؟ (هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شى ).
            ((مـنـزه اسـت خـدا, و بـرتر است از آنچه آنها شريك براى او قرار مى دهند))(سبحانه وتعالى عما يشركون ).
            مسلم است هيچ يك از مشركان , معتقد نبودند كه آفرينش به وسيله بتهاصورت گرفته , يا اين كه روزى آنها به دست بتهاست , و يا پايان عمرشان .
            بنابراين پاسخ اين سؤالات منفى است و استفهام , استفهام انكارى مى باشد.
            جـمـلـه ((سبحانه وتعالى عما يشركون )) اين حقيقت را بازگو مى كند كه آنها مقام پروردگار را فوق العاده پايين آوردند كه در كنار بتها و معبودان ساختگى قرار مى دهند.
            (آيه )ـ سرچشمه فساد, اعمال خود مردم است !.
            .
            در آيـات گـذشته , سخن از شرك در ميان بود و مى دانيم ريشه اصلى تمام مفاسد فراموش كردن اصـلـى تـوحـيـد و روى آوردن به شرك است , لذا در اينجا سخن از ظهور فساد در زمين به خاطر اعـمال مردم به ميان آورده , مى گويد: ((فساد درخشكى و دريا به خاطر كارهايى كه مردم انجام داده انـد آشـكـار شـده است )) (ظهرالفساد فى البر والبحر بما كسبت ايدى الناس ) هر جا فسادى ظاهر شود بازتاب اعمال مردم است چرا كه هر كار نادرست عكس العمل نامطلوبى دارد.
            سـپس مى فرمايد: ((خدا مى خواهد نتيجه بعضى از اعمالشان را به آنان بچشاند, شايد به سوى حق بازگردند))!(ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون ).
            (آيه )ـدر اين آيه براى اين كه مردم شواهد زنده اى را در مساله ظهورفساد در زمين به خاطر گناه انسانها با چشم خود ببينند, دستور ((سير در ارض )) رامى دهد و به پيامبر(ص ) مى فرمايد: ((بگو: شما در روى زمين به گردش بپردازيد(حال امتهاى پيشين را جستجو كنيد, و اعمال و سرنوشت آنـها را مورد بررسى قراردهيد) ببينيد عاقبت كسانى كه قبل از شما بودند به كجا رسيد))؟! (قل سيروافى الا رض فانظروا كيف كان عاقبة الذين من قبل ).
            قـصـرهـا و كـاخـهـاى ويـران شده آنها را بنگريد, خزائن به تاراج رفته آنها را تماشاكنيد, جمعيت نـيـرومـنـد پـراكنده شده آنها را مشاهده نماييد, و سرانجام قبرهاى درهم شكسته و استخوانهاى پوسيده آنها را بنگريد.
            آرى ((بـيـشترشان آنها مشرك بودند)) (كان اكثرهم مشركين ) و شرك ام الفسادو مايه تباهى آنها شد.
            (آيه )ـو از آنجا كه پند گرفتن و بيدار شدن , و سپس بازگشتن به سوى خدا, هميشه مفيد و مؤثر نـيـسـت , در اين آيه روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده چنين مى گويد: ((صورت خود را به سوى ديـن و آيـيـن مـسـتقيم و پابرجا (آيين توحيدخالص ) قرار ده , پيش از آن كه روزى فرار رسد كه هـيـچ كـس قـدرت ندارد آن روز را ازخدا باز گرداند (و برنامه الهى را تعطيل كند) و در آن روز مـردم گـروه گـروه مى شوند وصفوف از هم جدا مى گردد)) گروهى در بهشت و گروهى در دوزخ (فاقم وجهك للدين القيم من قبل ان ياتى يوم لا مرد له من اللّه يومئذ يصدعون ).
            اين كه خطاب را متوجه پيامبر(ص ) مى كند, براى اين است كه ديگران حساب كار خويش را برسند .
            (آيـه )ـايـن آيه در حقيقت شرحى است براى اين جدايى صفوف درقيامت , مى فرمايد: ((هر كسى كافر شد كفرش بر زيان خود اوست )) و وبالش دامنگيراو (من كفر فعليه كفره ).
            ((و اما آنها كه عمل صالحى انجام دادند (پاداش الهى را) به سود خودشان آماده و مهيا مى سازند)) (ومن عمل صالحا فلا نفسهم يمهدون ).
            (آيـه )ـدر اين آيه در مورد مؤمنان توضيح مى دهد كه نه تنها اعمال خودرا در آنجا مى بينند, بلكه خـدا مواهب بيشترى كه شايسته فضل و كرم اوست به آنهامى بخشد, مى گويد: ((هدف اين است كـه (خـداونـد) كـسانى را كه ايمان آورده اند, وعمل صالح انجام داده اند از فضلش پاداش دهد)) (ليجزى الذين آمنوا وعملواالصالحات من فضله ).
            مـسلما اين فضل الهى شامل حال كافران نمى شود, ((چرا كه خدا كافران رادوست ندارد)) (انه لا يحب الكافرين ).
            (آيـه )ـدر ايـن سـوره , بخش قابل ملاحظه اى از دلائل توحيد و نشانه هاى پروردگار در هفت آيه بـيـان شـده كـه هـركـدام با جمله ((ومن آيـاته )) آغاز مى شود شش قسمت آن را قبلا به صورت پى درپى خوانديم , و اين آيه آخرين آنها مى باشد.
            و از آن جـا كـه در آيـه قبل سخن از ايمان و عمل صالح بود, بيان دلائل توحيدى تاكيدى نيز بر آن مى باشد.
            مـى فـرمـايـد: ((و از آيـات (عـظـمـت و قـدرت ) خـدا اين است كه بادها را به عنوان بشارتگرانى مى فرستد)) (ومن آياته ان يرسل الرياح مبشرات ).
            آنـهـا در پيشاپيش باران حركت مى كنند, قطعات پراكنده ابر را با خودبرداشته به هم مى پيوندند, وبه سوى سرزمينهاى خشك و تشنه مى برند, صفحه آسمان را مى پوشانند و با دگرگون ساختن درجه حرارت جو, ابرها را آماده ريزش باران مى كنند.
            در دنـباله آيه مى خوانيم : ((خدا مى خواهد بدين سبب شما را از رحمت خودبچشاند, تا كشتيها به فـرمـانـش حـركـت كـنـنـد, و شما از فضل و رحمت او بهره گيريد وشايد شكرگزارى كنيد)) (وليذيقكم من رحمته ولتجرى الفلك بامره ولتبتغوا من فضله ولعلكم تشكرون ).
            آرى ! بـادها هم وسيله توليد نعمتهاى فراوان در زمينه كشاورزى و دامدارى هستند, و هم وسيله حمل و نقل , و سرانجام سبب رونق امر تجارت است .
            آرى ! آنها بشارت دهندگانى هستند در جهات مختلف .
            (آيه )ـدر اين آيه سخن از فرستادن پيامبران الهى است , در حالى كه آيه بعد از آن بار ديگر به نعمت وزش بـادها بر مى گردد, ممكن است قرار گرفتن اين آيه در ميان دو آيه كه درباره نعمت وجود بادها سخن مى گويد جنبه معترضه داشته باشد و ممكن است ذكر مساله نبوت در كنار اين بحثها براى تكميل مسائل مربوطبه مبدا و معاد باشد.
            بـه هـرحـال آيـه چنين مى گويد: ((ما قبل از تو پيامبرانى را به سوى قومشان فرستاديم )) (ولقد ارسلنا من قبلك رسلا الى قومهم ).
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #351
              ((آنـهـا دلائل روشـن و آشـكـار (از مـعـجـزات و منطق عقل ) براى اين اقوام آوردند)) (فجاؤهم بالبينات ).
              گروهى ايمان آوردند, و گروهى به مخالفت برخاستند اما هنگامى كه اندرزهاو هشدارها سودى نداد ((ما از مجرمان انتقام گرفتيم ))! (فانتقمنا من الذين اجرموا).
              و مؤمنان را يارى كرديم ((و همواره اين حق بر ما بوده است كه مؤمنان را يارى كنيم ))(وكان حقا علينا نصر المؤمنين ).
              (آيـه )ـايـن آيـه بـار ديـگـر بـه تـوضـيـح نعمت وزش بادها پرداخته , چنين مى گويد: ((خداوند هـمـان كـسى است كه بادها را مى فرستد تا ابرهايى را به حركت درآورند)) (اللّه الذى يرسل الرياح فتثير سحابا).
              ((سپس ابرها را در پهنه آسمان آن گونه كه بخواهد مى گستراند)) (فيبسطه فى السما كيف يشا).
              آنها را به صورت قطعاتى در آورده ((و متراكم مى سازد)) (ويجعله كسفا).
              ((ايـنـجاست كه دانه هاى باران را مى بينى كه از لابلاى آنها خارج مى شوند))(فترى الودق يخرج من خلا له ).
              آرى ! يكى از نقشهاى مهم , هنگام نزول باران بر عهده بادها گذاشته شده است .
              و در پـايان آيه مى افزايد: ((پس هنگامى كه اين باران حياتبخش را به هركس ازبندگانش بخواهد بـرسـانـد, نـاگـهـان آنـهـا خوشحال و مسرور مى شوند)) (فاذا اصاب به من يشا من عباده اذاهم يستبشرون ).
              (آيه )ـ((و قطعا پيش از آن كه بر آنان نازل شود, مايوس بودند)) (وان كانوامن قبل ان ينزل عليهم من قبله لمبلسين ).
              ايـن يـاس و آن بـشـارت را كـسانى به خوبى درك مى كنند كه همچون عربهاى بيابانگرد حيات و زندگيشان پيوند بسيار نزديكى با همين قطره هاى باران دارد.
              (آيه )ـدر اين آيه روى سخن را به پيامبر اسلام (ص ) كرده , مى گويد: ((به آثار رحمت الهى بنگر كه چـگـونـه زمين را بعد از مردنش زنده مى كند)) (فانظر الى آثار رحمت اللّه كيف يحى الا رض بعد موتها).
              تعبير به ((رحمت الهى )) در مورد باران , اشاره به آثار پربركت آن از جهات مختلف است .
              سـپـس با توجه به پيوندى كه مبدا و معاد در مسائل مختلف دارند در پايان آيه مى افزايد: ((چنين كـسى (كه زمين مرده را با نزول باران زنده كرد) زنده كننده مردگانى (در قيامت ) است , و او بر همه چيز تواناست )) (ان ذلك لمحى الموتى وهو على كل شى قدير).
              (آيه )ـاز آنجا كه در آيات گذشته , سخن از بادهاى پربركتى در ميان بود كه پيشقراولان بارانهاى رحـمـت زا هستند, در اين آيه اشاره به بادهاى زيانبار كرده ,مى گويد: ((و اگر ما بادى بفرستيم (داغ و سـوزان يـا سـرد و خـشـك و يا توام با سموم ) وبر اثر آن , زراعت و باغ خود را زرد و پژمرده ببينند (مايوس شده و) پس از آن راه كفران پيش مى گيرند)) و به اين راه همچنان ادامه مى دهند (ولئن ارسلنا ريحا فراوه مصفرا لظلوا من بعده يكفرون ).
              آنها افراد ضعيف و كم ظرفيتى هستند و آن چنانند كه قبل از آمدن باران مايوس و بعد از نزول آن , بـسـيـار شـادنـد, و اگـر روزى بـاد سمومى بوزد وزندگى آنان موقتا گرفتار مشكلاتى گردد, فريادشان بلند مى شود و زبان به كفر مى گشايند.
              بـه عـكس مؤمنان راستين كه از نعمت خدا شادند و شكرگزار و در مصائب ومشكلات صبورند و شـكـيـبـا, دگـرگـونـيهاى زندگى مادى هرگز در ايمان آنها, كمترين خللى وارد نمى كند, و همچون كوردلان ضعيف الايمان با وزش يك باد مؤمن و باوزش باد ديگر كافر نمى شوند.
              (آيـه )ـدر ايـن آيـه و آيـه بـعد به تناسب بحثى كه در آيه قبل آمد, مردم را به چهار گروه تقسيم مى كند:.
              گروه مردگان , يعنى آنها كه هيچ حقيقتى را درك نمى كنند هر چند ظاهرازنده اند.
              و گروه ناشنوايان كه آمادگى براى شنيدن سخن حق ندارند.
              و گروهى كه از ديدن چهره حق محرومند.
              و سرانجام گروه مؤمنان راستين كه دلهايى دانا, و گوشهايى شنوا, وچشمهايى بينا دارند.
              نـخست مى گويد: ((تو نمى توانى سخنان حق خود را به گوش مردگان برسانى ))و اندرزهاى تو در دل آنان كه دلمرده اند اثر ندارد (فانك لا تسمع الموتى ).
              و نـيـز ((تو نمى توانى سخنت را به گوش كران برسانى مخصوصا هنگامى كه روى مى گردانند و پشت مى كنند)) (ولا تسمع الصم الدعا اذا ولوا مدبرين ).
              (آيـه )ـو هـمـچنين ((تو نمى توانى نابينايان را از گمراهيشان هدايت كنى ))(وما انت بهاد العمى عن ضلا لتهم ).
              ((تـنـها سخنان حقت را مى توانى به گوش كسانى برسانى كه به آيات ما ايمان مى آورند ودر برابر حق تسليمند)) (ان تسمع الا من يؤمن باياتنا فهم مسلمون ).
              قرآن غير از ((حيات )) و ((مرگ )) مادى و جسمانى و همچنين ((شنوايى )) و((بينايى )) ظاهرى , نوع برترى از حيات و مرگ و ديد و شنود, قائل است كه ريشه اصلى سعادت يا بدبختى انسان در آن است و اين آيات از آن سخن مى گويد.
              (آيـه )ـدر اين آيه به يكى ديگر از دلائل توحيد كه دليل فقر و غنا است اشاره مى كند و بحثهايى را كـه در سـرتاسر اين سوره , پيرامون توحيد آمده تكميل مى نمايد, مى گويد: ((خداوند همان كسى اسـت كـه شما را (در حالى كه ضعيف وناتوان بوديد) آفريد, سپس بعد از ناتوانى , قوت بخشيد (و دوران جـوانـى وشـكـوفـايـى نـيروها آمد) و باز بعد از قدرت ضعف و پيرى قرار داد)) (اللّه الذى خلقكم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوة ثم جعل من بعد قوة ضعفا وشيبة ).
              آرى ((او هر چه بخواهد مى آفريند و دانا و تواناست )) (يخلق ما يشا وهوالعليم القدير). در آغـاز آن چـنان ضعيف و ناتوان بوديد كه حتى قدرت نداشتيد مگسى را ازخود دور كنيد يا آب دهـان خـويـش را نـگه داريد, اين از نظر جسمانى , و از نظر فكرى به مصداق ((لا تعلمون شيئا)) ((هيچ چيز نمى دانستيد;Š حتى پدر و مادر مهربانى را كه دائما مراقب شما بودند نمى شناختيد.
              ولـى كـم كم داراى رشد و قدرت شديد, اندامى نيرومند و فكرى قوى و عقلى توانا و دركى وسيع پيدا كرديد.
              و بـا اين حال نمى توانستيد اين قدرت را نگه داريد و درست همانند انسانى كه از دامنه كوه بلندى به فراز قله رسيده از طرف ديگر سراشيبى را شروع كرديد, وباز به قعر دره ضعف و ناتوانى جسمى و روحى رسيديد.
              اين دگرگونيها و فراز و نشيبها, بهترين دليل بر اين حقيقت است كه نه آن قوت از شما بود, و نه آن ضعف , بلكه هر دو از ناحيه ديگرى بود.
              آخـريـن جـمـله آيه كه اشاره به علم و قدرت خداست , هم بشارت است و هم انذار كه خدا از همه اعمال و نيات شما آگاه است و نيز توانايى بر پاداش و كيفرشما دارد.
              (آيه )ـدر اينجا بار ديگر به مساله رستاخيز باز مى گردد و صحنه دردناك ديگرى از حال مجرمان را در آن روز مجسم مى سازد.
              مـى گـويد: ((و روزى كه قيامت بر پا شود, مجرمان سوگند ياد مى كنند كه جزساعتى (در عالم برزخ ) درنگ نكردند))! (ويوم تقوم الساعة يقسم المجرمون مالبثوا غير ساعة ).
              آرى ((اين چنين از درك حقيقت بازگردانده مى شوند)) (كذلك كانوا يؤفكون ).
              (آيه )ـاين آيه پاسخ مؤمنان آگاه را به سخنان مجرمان ناآگاهى كه از وضع برزخ و قيامت اطلاع درستى ندارند بازگو مى كند.
              مـى فـرمايد: ((ولى كسانى كه علم و ايمان به آنها داده شده , مى گويند: شما به فرمان خدا تا روز قـيـامت (در عالم برزخ ) درنگ كرديد, و اكنون روز رستاخيز است ,اما شما نمى دانستيد)) (وقال الـذيـن اوتوا العلم والا يمان لقد لبثتم فى كتاب اللّه الى يوم البعث فهذا يوم البعث ولكنكم كنتم لا تعلمون ).
              مقدم داشتن ((علم )) بر ((ايمان )) به خاطر آن است كه علم پايه ايمان است .
              (آيـه )ـبـه هـرحال هنگامى كه مجرمان خود را با واقعيات دردناك روزقيامت روبرو مى بينند در مقام عذرخواهى و توبه بر مى آيند, ولى قرآن مى گويد(در آن روز عذرخواهى ظالمان سودى به حـالـشـان نـدارد و تـوبه آنان نيز پذيرفته نيست )) (فيومئذ لا ينفع الذين ظلموا معذرتهم ولا هم يستعتبون ).
              يكى از عذرهاى آنها اين است كه گناهان خود را به گردن سردمداران كفر ونفاق بيندازند.
              و گـاه در مـقـام عـذرخواهى سعى مى كنند انحراف خود را به گردن شيطان بيندازند و او را بر وسوسه هايش ملامت كنند.
              (آيـه )ـايـن آيه در حقيقت اشاره اى است به كل مطالبى كه در اين سوره بيان شد مى فرمايد: ((ما براى مردم در اين قرآن از هرگونه مثال و مطلبى بيان كرديم ))(ولقد ضربنا للناس فى هذا القرآن من كل مثل ).
              وعـد و وعـيـد, امر و نهى , بشارت و انذار, آيات آفاقى و انفسى , دلائل مبدا ومعاد و اخبار غيبى , و خلاصه از هر چيز كه در نفوس انسانها ممكن است اثر مثبت بگذارد بيانى داشتيم .
              در حـقـيـقـت , قـرآن بـطـوركـلى , و سوره روم كه اكنون در مراحل پايان آن هستيم بالخصوص مجموعه اى است از مسائل بيداركننده براى هر قشر و گروه و براى هرطرز فكر و عقيده .
              ولـى بـا ايـن حـال گـروهـى هـسـتـند كه هيچ يك از اين امور در قلوب تاريك وسياهشان اثرى نـمـى گذارد, ((و اگر آيه اى براى آنها بياورى كافران مى گويند: شما اهل باطل هستيد)) و اينها سحر و جادوست ! (ولئن جئتهم باية ليقولن الذين كفروا ان انتم الا مبطلون ).
              تـعـبـير به ((مبطلون )) تعبير جامعى است كه همه برچسبها و نسبتهاى نارواى مشركان به انبيا و طرفداران حق را در بر مى گيرد.
              (آيـه )ـايـن آيه دليل مخالفت اين گروه را به روشنى بيان مى كند, مى گويد:اين نفوذ ناپذيرى و لـجـاجت بى حد و حساب و دشمنى با هر حقيقت , به خاطر آن است كه آنها حس تشخيص و درك خـود را بـر اثـر كـثـرت گناه و لجاجت از دست داده اند, و ابدا چيزى درك نمى كنند, آرى ((اين چـنـيـن خـداوند بر دلهاى كسانى كه علم و آگاهى ندارند مهر مى نهد)) (كذلك يطبع اللّه على قلوب الذين لا يعلمون ).
              قابل توجه اين كه در آيات گذشته , علم پايه ايمان شناخته شده , و در اين آيه جهل پايه كفر و عدم تسليم در برابر حق .
              (آيـه )ـاين آيه كه آخرين آيه سوره روم است , دو دستور مهم و يك بشارت بزرگ به پيامبر گرامى اسـلام (ص ) مـى دهـد, تـا او را در ايـن مـبـارزه پـى گير و مستمر در برابر اين لجوجان جاهل , و بى خردان سرسخت , به استقامت دعوت كند.
              نـخـسـت مـى گـويـد: ((اكنون كه چنين است (در برابر همه حوادث , همه آزارها وكارشكنيها و نسبتهاى ناروا) شكيبايى و صبر پيشه كن )) (فاصبر).
              كه شكيبايى و صبر و استقامت كليد اصلى پيروزى است .
              و براى اين كه پيامبر را در اين راه دلگرمتر كند مى افزايد: ((وعده خدا بطورمسلم حق است )) (ان وعداللّه حق ).
              دومين دستور, دستور به تسلط بر اعصاب و حفظ متانت و آرامش , و به اصطلاح از جا در نرفتن در اين مبارزه سخت و پى گير است , مى فرمايد: ((و هرگزنبايد كسانى كه ايمان و يقين ندارند تو را خشمگين و عصبانى كنند)) (ولا يستخفنك الذين لا يوقنون ).
              وظـيـفـه تو بردبارى و تحمل و حوصله هر چه بيشتر و حفظ متانتى كه شايسته يك رهبر در برابر اين گونه افراد است , مى باشد.
              ايـن سوره با وعده پيروزى مؤمنان بر دشمنان آغاز شد, و با وعده پيروزى نيزپايان مى گيرد, ولى شرط اصلى آن را صبر و استقامت شمرده است .
              ((پايان سوره روم )).
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #352
                سوره لقمان [31].
                اين سوره در ((مكه )) نازل شده است و داراى 34 آيه است .
                محتواى سوره :.
                بطوركلى محتواى اين سوره در پنج بخش خلاصه مى شود:
                بـخـش اول بـعـد از ذكـر حـروف مقطعه اشاره به عظمت قرآن و هدايت ورحمت بودن آن براى مؤمنانى كه واجد صفات ويژه هستند مى كند.
                بخش دوم از نشانه هاى خدا در آفرينش آسمان و برپاداشتن آن بدون هيچ گونه ستون , و آفرينش كوهها در زمين , و جنبندگان مختلف , و نزول باران وپرورش گياهان سخن مى گويد.
                بـخـش سـوم قـسـمتى از سخنان حكمت آميز لقمان آن مرد الهى را به هنگام اندرز فرزندش نقل مى كند.
                در بـخـش چـهـارم بـار ديـگـر به دلائل توحيد باز مى گردد, و سخن از تسخيرآسمان و زمين و نـعـمتهاى وافر پروردگار و نكوهش از منطق بت پرستانى كه تنهابراساس تقليد از نياكان در اين وادى گمراهى افتادند, سخن مى گويد.
                و نيز از علم گسترده و بى پايان خدا با ذكر مثال روشنى پرده برمى دارد.
                بـخـش پـنـجم اشاره كوتاه و تكان دهنده اى به مساله معاد و زندگى پس از مرگ دارد, به انسان هشدار مى دهد كه مغرور به زندگى اين دنيا نشود.
                ايـن مـطلب را با ذكر گوشه اى از علم غيب پروردگار كه از همه چيز در ارتباط باانسان از جمله لـحـظـه مـرگ او و حـتـى جنينى كه در شكم مادر است آگاه است تكميل كرده و سوره را پايان مى دهد.
                فضيلت تلاوت سوره :.
                در حـديـثى از پيامبر(ص ) مى خوانيم : ((كسى كه سوره لقمان را بخواند لقمان در قيامت رفيق و دوسـت اوسـت , و بـه عدد كسانى كه كار نيك يا بد انجام داده اند (به حكم امر به معروف و نهى از منكر در برابر آنها) ده حسنه به او داده مى شود)).
                و در حـديث ديگرى از امام باقر(ع ) مى خوانيم : ((كسى كه سوره لقمان را درشب بخواند, خداوند سـى فـرشـتـه را مـامور حفظ او تا به صبح در برابر شيطان ولشكر شيطان مى كند, واگر در روز بخواند اين سى فرشته او را تا به غروب از ابليس و لشكرش محافظت مى نمايند)).
                ايـن هـمـه فـضـيـلـت و ثـواب و افتخار براى خواندن يك سوره قرآن به خاطر آن است كه تلاوت مقدمه اى است براى انديشه و فكر و آن نيز مقدمه اى است براى عمل و تنها با لقلقه لسان نبايد اين همه فضيلت را انتظار داشت .
                به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                (آيـه )ـايـن سوره , با ذكر عظمت و اهميت قرآن آغاز مى شود, و بيان حروف مقطعه در ابتداى آن نـيز اشاره لطيفى به همين حقيقت است , كه اين آيات كه از حروف ساده الفبا تركيب يافته , چنان مـحـتوائى بزرگ و عالى دارد كه سرنوشت انسانها را بكلى دگرگون مى سازد ((الف , لام , ميم )) (الم ).
                (آيه )ـلذا بعد از ذكر ((حروف مقطعه )) مى گويد: ((اين آيات كتاب حكيم است )) كتابى پرمحتوا و استوار (تلك آيات الكتاب الحكيم ).
                توصيف ((كتاب )) به ((حكيم )) يا بخاطر استحكام محتواى آن است , چرا كه هرگز باطل به آن راه نمى يابد, و هرگونه خرافه را از خود دور مى سازد.
                و يا به معنى آن است كه اين قرآن همچون دانشمند حكيمى است كه در عين خاموشى با هزار زبان سـخـن مـى گـويـد, تـعليم مى دهد, اندرز مى گويد, تشويق مى كند, انذار مى نمايد, داستانهاى عـبـرت انـگـيـز بـيـان مى كند, و خلاصه به تمام معنى داراى حكمت است , و اين سرآغاز, تناسب مستقيمى دارد با سخنان ((لقمان حكيم )) كه در اين سوره از آن بحث به ميان آمده .
                (آيـه )ـايـن آيـه هـدف نـهائى نزول قرآن را با اين عبارت بازگو مى كند: اين كتاب حكيم ((مايه هدايت و رحمت براى نيكوكاران است )) (هدى ورحمة للمحسنين ).
                ((هـدايت )) در حقيقت مقدمه اى است براى ((رحمت پروردگار)), چرا كه انسان نخست در پرتو نـور قرآن حقيقت را پيدا مى كند و به آن معتقد مى شود, و در عمل خود آن را به كار مى بندد, و به دنبال آن مشمول رحمت واسعه و نعمتهاى بى پايان پروردگار مى گردد.
                (آيه )ـاين آيه محسنين را با سه وصف , توصيف كرده , مى گويد: همانان كه نماز را برپا مى دارند, و زكـات را مـى پـردازند و آنها به آخرت يقين دارند)) (الذين يقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة وهم بالا خرة هم يوقنون ).
                پـيوند آنها با خالق از طريق نماز, و با خلق خدا از طريق زكات , قطعى است ويقين آنها به دادگاه قيامت انگيزه نيرومندى است براى پرهيز از گناه و براى انجام وظايف .
                (آيه )ـو اين آيه عاقبت و سرانجام كار ((محسنين )) را چنين بيان مى كند(آنها بر طريق هدايت از پروردگارشانند, و آنانند رستگاران )) (اولئك على هدى من ربهم واولئك هم المفلحون ).
                آيه ـ شان نزول : اين آيه درباره ((نضربن حارث )) نازل شده است .
                او مـرد تـاجـرى بـود و به ايران سفر مى كرد, و در ضمن , داستانهاى ايرانيان رابراى قريش بازگو مى نمود, و مى گفت : اگر محمد براى شما سرگذشت عاد و ثمودرا نقل مى كند, من داستانهاى رسـتم و اسفنديار, و اخبار كسرى و سلاطين عجم راباز مى گويم ! آنها دور او را گرفته , استماع قرآن را ترك مى گفتند.
                بـعـضـى ديـگـر گـفـته اند كه اين قسمت از آيات درباره مردى نازل شده كه كنيزخواننده اى را خريدارى كرده بود و شب و روز براى او خوانندگى مى كرد و او را ازياد خدا غافل مى ساخت .
                تفسير:.
                غنا يكى از دامهاى بزرگ شياطين !.
                در اينجا سخن از گروهى است كه درست در مقابل گروه ((محسنين )) و ((مؤمنين )) قرار دارند كه در آيات گذشته مطرح بودند.
                سـخـن از جـمـعـيتى است كه سرمايه هاى خود را براى بيهودگى و گمراه ساختن مردم به كار مى گيرد, و بدبختى دنيا و آخرت را براى خود مى خرد!.
                نخست مى فرمايد: ((و بعضى از مردم , سخنان باطل و بيهوده را خريدارى مى كنند تا (خلق خدا را) از روى جـهل و نادانى , از راه خدا گمراه سازند)) (ومن الناس من يشترى لهو الحديث ليضل عن سبيل اللّه بغير علم ).
                ((و آيات خدا را به استهزا و سخريه گيرند)) (ويـتخذها هزوا).
                و در پـايـان آيـه اضـافـه مـى كند: ((عذاب خواركننده از آن اين گروه است )) (اولئك لهم عذاب مهين ).
                ((لهو الحديث )) مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه هرگونه سخنان يا آهنگهاى سرگرم كننده و غـفـلت زا كه انسان را به بيهودگى يا گمراهى مى كشاند در بر مى گيرد,خواه از قبيل ((غنا)) و الـحـان و آهـنـگهاى شهوت انگيز و هوس آلود باشد, و خواه سخنانى كه نه از طريق آهنگ , بلكه از طريق محتوا انسان را به بيهودگى و فساد,سوق مى دهد.

                تحريم غنا:.
                بدون شك غنا بطور اجمال از نظر مشهور علما حرام است و شهرتى در حداجماع و اتفاق دارد .
                از مـجـموع كلمات فقهاى اسلام استفاده مى شود كه : ((غنا)) آهنگهايى است كه متناسب مجالس فسق و فجور و اهل گناه و فساد مى باشد, و قواى شهوانى را درانسان تحريك مى نمايد.
                ايـن نـكـتـه نـيـز قابل توجه است كه گاه يك ((آهنگ )) هم خودش غنا و لهو و باطل است و هم مـحتواى آن , به اين ترتيب كه اشعار عشقى و فسادانگيز را با آهنگهاى مطرب بخوانند, و گاه تنها آهنگ , غناست ;Š به اين ترتيب كه اشعار پرمحتوا يا آيات قرآن و دعا و مناجات را به آهنگى بخوانند كه مناسب مجالس عياشان و فاسدان است , و در هر دو صورت حرام مى باشد.
                نـكته ديگر اينكه آنچه در بالا گفتيم مربوط به خوانندگى است , و امااستفاده از آلات موسيفى و حرمت آن بحث ديگرى دارد كه از موضوع اين سخن خارج است .
                (آيـه )ـايـن آيـه بـه عـكـس الـعـمـل اين گروه در برابر آيات الهى اشاره كرده , ودر واقع آن را با عـكـس الـعـمـلشان در برابر لهوالحديث مقايسه مى كند و مى گويد: ((وهنگامى كه آيات ما بر او خـوانـده مـى شـود مستكبرانه روى برمى گرداند, گويى آن رانشنيده , گويى اصلا گوشهايش سنگين است )) و هيچ سخنى را نمى شنود (واذا تتلى عليه آياتنا ولى مستكبرا كان لم يسمعها كان فى اذنيه وقرا).
                و در پايان , كيفر دردناك چنين كسى را اين گونه بازگو مى كند: ((او را به عذابى دردناك بشارت ده ))! (فبشره بعذاب اليم ).
                (آيـه )ـدر ايـن آيه به شرح حال مؤمنان راستين باز مى گردد كه در آغاز اين مقايسه از آنان شروع شد, در پايان نيز به آنان ختم مى گردد, مى فرمايد: ((كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده انـد, بـاغـهـاى پرنعمت بهشت از آن آنهااست )) (ان الذين آمنوا وعملوا الصالحات لهم جنات النعيم ).
                (آيـه )ـمـهمتر اينكه اين باغهاى پرنعمت بهشتى , براى آنها جاودانه است ((هميشه در آن خواهند ماند)) (خالدين فيها).
                ((اين وعده حتمى الهى است )) و عده اى تخلف ناپذير (وعداللّه حقا).
                و خـداونـد نـه وعده دروغين مى دهد, و نه از وفاى به وعده هاى خود عاجزاست , چرا كه ((اوست عزيز و حكيم )) شكست ناپذير و دانا (وهو العزيز الحكيم ).
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #353
                  (آيه )ـ اين آفرينش خداست , ديگران چه آفريده اند؟.
                  اين آيه از دلائل توحيد كه يكى ديگر از اساسى ترين اصول اعتقادى است سخن مى گويد .
                  نـخـست به پنج قسمت از آفرينش پروردگار كه پيوند ناگسستنى با هم دارنداشاره مى كند, اين موارد عبارتند از: آفرينش آسمان , و معلق بودن كرات در فضا ونيز آفرينش كوهها براى حفظ ثبات زمين , و سپس آفرينش جنبندگان , و بعد از آن آب و گياهان كه وسيله تغذيه آنهاست .
                  مى فرمايد: ((خداوند آسمانها را بدون ستونى كه قابل رؤيت باشد آفريد))(خلق السموات بغير عمد ترونها).
                  ايـن تعبير اشاره لطيفى است به قانون جاذبه و دافعه كه همچون ستونى بسيارنيرومند اما نامرئى كـرات آسـمـانى را در جاى خود نگه داشته ;Š بنابراين , جمله فوق يكى از معجزات علمى قرآن مجيد است كه شرح بيشتر آن را در ذيل آيه 2 سوره رعد (در جلد دوم ) آورديم .
                  سـپـس دربـاره فـلـسـفـه آفرينش كوهها مى گويد: ((خداوند در زمين كوههايى افكند تا شما را مضطرب و متزلزل نكند)) (والقى فى الا رض رواسى ان تميدبكم ).
                  حال كه نعمت آرامش آسمان به وسيله ستون نامرئيش , و آرامش زمين به وسيله كوهها تامين شد نـوبـت بـه آفرينش انواع موجودات زنده و آرامش آنها مى رسدكه در محيطى آرام بتوانند قدم به عـرصـه حيات بگذارند, مى گويد: ((و در روى زمين از هر جنبنده اى منتشر ساخت )) (وبث فيها من كل دابة ).
                  امـا پـيـداسـت كه اين جنبندگان نياز به آب و غذا دارند, لذا در جمله هاى بعدبه اين دو موضوع اشـاره كـرده , مـى گـويـد: ((و از آسـمـان آبـى فـرسـتاديم و به وسيله آن (در روى زمين ) انواع گـوناگونى از جفتهاى گياهان پرارزش رويانديم )) (وانزلنا من السما ما فانبتنا فيها من كل زوج كريم ).
                  سـفره اى است گسترده با غذاهاى متنوع در سرتاسر روى زمين كه هريك ازآنها از نظر آفرينش , دليلى است بر عظمت و قدرت پروردگار.
                  ايـن آيه بار ديگر به ((زوجيت در جهان گياهان )) اشاره مى كند كه آن نيز ازمعجزات علمى قرآن است , چرا كه در آن زمان , زوجيت (وجود جنس نر و ماده ) درجهان گياهان بطور گسترده ثابت نشده بود, و قرآن از آن پرده برداشت .
                  (آيـه )ـبعد از ذكر عظمت خداوند در جهان آفرينش , و چهره هاى مختلفى از خلقت روى سخن را بـه مشركان كرده و آنها را مورد بازخواست قرارمى دهد, مى گويد: ((اين آفرينش خداست , اما به من نشان دهيد معبودان غير او چه چيز را آفريده اند))؟! (هذا خلق اللّه فارونى ماذا خلق الذين من دونه ).
                  مـسـلـما آنها نمى توانستند ادعا كنند هيچ يك از مخلوقات اين جهان مخلوق بتها هستند, بنابراين آنـهـا بـه تـوحـيد خالقيت معترف بودند, با اين حال چگونه مى توانستند شرك در عبادت را توجيه كـنند, چرا كه توحيد خالقيت دليل بر توحيدربوبيت و يگانگى مدبر عالم , و آن هم دليل بر توحيد عبوديت است .
                  لـذا در پـايـان آيـه , عـمـل آنـهـا را منطبق بر ظلم و ضلال شمرده , مى گويد: ((ولى ظالمان در گمراهى آشكارند)) (بل الظالمون فى ضلا ل مبين ).
                  مـى دانـيـم ((ظـلـم )) مـعنى گسترده اى دارد كه شامل قرار دادن هر چيز در غيرمحل خودش مـى شـود, و از آنجا كه مشركان عبادت و گاه تدبير جهان را در اختياربتها مى گذاشتند مرتكب بزرگترين ظلم و ضلالت بودند.
                  (آيـه )ـبـه تناسب بحثهاى گذشته پيرامون توحيد و شرك و اهميت وعظمت قرآن و حكمتى كه در ايـن كـتـاب آسـمـانى به كار رفته , در اين آيه و چند آيه بعد از آن , سخن از ((لقمان حكيم )) و بـخـشـى از انـدرزهـاى مـهـم اين مرد الهى در زمينه توحيد و مبارزه با شرك به ميان آمده , اين اندرزهاى دهگانه كه در طى شش آيه بيان شده هم مسائل اعتقادى را به طرز جالبى بيان مى كند, و هم اصول وظايف دينى , وهم مباحث اخلاقى را.
                  در اين كه ((لقمان )) كه بود؟ در حديثى از پيامبر اكرم (ص ) چنين مى خوانيم (به حق مى گويم كـه لـقـمـان پيامبر نبود, ولى بنده اى بود كه بسيار فكر مى كرد, ايمان ويقينش عالى بود, خدا را دوست مى داشت , و خدا نيز او را دوست داشت , ونعمت حكمت بر او ارزانى فرمود )).
                  آيـه مـى فـرمـايـد: ((مـا بـه لقمان حكمت داديم (و به او گفتيم شكر خدا را بجاى آور, هركس شـكرگزارى كند, تنها به سود خويش شكر كرده , و هركس كفران كند(زيانى به خدا نمى رساند) چرا كه خداوند, بى نياز و ستوده است )) (ولقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكرللّه ومن يشكر فانما يشكر لنفسه ومن كفر فان اللّه غنى حميد).
                  حـكـمـتـى كـه قـرآن از آن سخن مى گويد و خداوند به لقمان عطا فرموده بود((مجموعه اى از معرفت و علم , و اخلاق پاك و تقوا و نور هدايت )) بوده است .
                  ((لـقـمـان )) به خاطر داشتن اين حكمت به شكر پروردگارش پرداخت او هدف نعمتهاى الهى و كـاربـرد آن را مـى دانـسـت , و درست آنها را در همان هدفى كه براى آن آفريده شده بودند به كار مـى بـسـت , و اصلا حكمت همين است : ((به كار بستن هرچيز در جاى خود)) بنابراين ((شكر)) و ((حكمت )) به يك نقطه باز مى گردند.
                  (آيه )ـبعد از معرفى لقمان و مقام علم و حكمت او به نخستين اندرز وى كه در عين حال مهمترين تـوصـيـه بـه فـرزنـدش مى باشد اشاره كرده , مى فرمايد:به خاطر بياور ((هنگامى را كه لقمان به فرزندش ـدر حالى كه او را موعظه مى كردـگفت : پسرم ! چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك ظلم بزرگى است )) (واذ قال لقمان لا بنه وهو يعظه يا بنى لا تشرك باللّه ان الشرك لظلم عظيم ).
                  چـه ظـلـمى از اين بالاتر كه هم در مورد خدا انجام گرفته كه موجود بى ارزشى را همتاى او قرار دهـنـد, و هـم درباره خويشتن كه از اوج عزت عبوديت پروردگار به قعر دره ذلت پرستش غير او سقوط كنند!.
                  (آيه )ـ احترام پدر و مادر:.
                  ايـن آيـه و آيـه بعد در حقيقت جمله هاى معترضه اى است كه در لابلاى اندرزهاى لقمان از سوى خداوند بيان شده است , كه ارتباط روشنى با سخنان لقمان دارد, زيرا در اين دو آيه , بحث از نعمت وجـود پـدر و مـادر و زحمات وخدمات و حقوق آنهاست و قراردادن شكر پدر و مادر در كنار شكر ((اللّه )).
                  بـه عـلاوه تاكيدى بر خالص بودن اندرزهاى لقمان به فرزندش نيز محسوب مى شود چرا كه پدر و مادر با اين علاقه وافر و خلوص نيت ممكن نيست جز خير وصلاح فرزند را در اندرزهايشان بازگو كنند.
                  نـخـسـت مـى فـرمـايـد: ((و ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش كرديم ))(ووصينا الا نسان بوالديه ).
                  آنگاه به زحمات فوق العاده مادر اشاره كرده , مى گويد: ((مادرش او را باناتوانى روى ناتوانى حمل كـرد)) و بـه هنگام باردارى هر روز رنج و ناراحتى تازه اى رامتحمل مى شد (حملته امه وهنا على وهن ).
                  مادران در دوران باردارى گرفتار وهن و سستى مى شوند, چرا كه شيره جان ومغز استخوانشان را بـه پـرورش جنين خود اختصاص مى دهند, و از تمام مواد حياتى وجود خود بهترينش را تقديم او مى دارند.
                  حـتـى ايـن مـطـلب در دوران رضاع و شيردادن نيز ادامه مى يابد, چرا كه ((شير,شيره جان مادر است )).
                  لـذا بـه دنـبـال آن مـى افزايد: ((و دوران شيرخوارگى او در دو سال پايان مى يابد))(وفصاله فى عامين ).
                  همان گونه كه در جاى ديگر قرآن نيز اشاره شده است : ((مادران فرزندانشان رادو سال تمام شير مى دهند)) (بقره /233).
                  البته منظور دوران كامل شيرخوارگى است هرچند ممكن است گاهى كمتر ازآن انجام شود.
                  سـپـس مـى گويد: توصيه كردم كه : ((براى من و براى پدر و مادرت شكر به جاآور)) (ان اشكرلى ولوالديك ).
                  شـكـر مرا به جا آور كه خالق و منعم اصلى توام و چنين پدر و مادر مهربانى به تو داده ام و هم شكر پدر و مادرت را كه واسطه اين فيض و عهده دار انتقال نعمتهاى من به تو مى باشند.
                  و در پايان آيه با لحنى كه خالى از تهديد و عتاب نيست مى فرمايد: ((بازگشت (همه شما) به سوى من است )) (الى المصير).
                  آرى ! اگـر در ايـنـجا كوتاهى كنيد در آنجا تمام اين حقوق و زحمات و خدمات مورد بررسى قرار مى گيرد و مو به مو حساب مى شود.
                  (آيـه )ـو از آنجا كه توصيه به نيكى در مورد پدر و مادر, ممكن است اين توهم را براى بعضى ايجاد كـنـد كـه حـتى در مساله عقائد و كفر و ايمان , بايد با آنهامماشات كرد, در اين آيه مى افزايد: ((و هـرگاه آن دو, تلاش كنند كه تو چيزى راهمتاى من قرار دهى كه از آن (حداقل ) آگاهى ندارى (بلكه مى دانى باطل است ) ازايشان اطاعت مكن )) (وان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما).
                  هـرگـز نـبايد رابطه انسان با پدر و مادرش , مقدم بر رابطه او با خدا باشد, وهرگز نبايد عواطف خويشاوندى حاكم بر اعتقاد مكتبى او گردد.
                  باز از آنجا كه ممكن است , اين فرمان , اين توهم را به وجود آورد كه در برابرپدر و مادر مشرك , بايد شـدت عمل و بى حرمتى به خرج داد, بلافاصله اضافه مى كند كه عدم اطاعت آنها در مساله كفر و شـرك , دلـيـل بـر قـطـع رابطه مطلق با آنهانيست بلكه در عين حال ((با آن دو, در دنيا به طرز شايسته اى رفتار كن )) (وصاحبهمافى الدنيا معروفا).
                  از نـظـر دنـيـا و زنـدگى مادى با آنها مهر و محبت و ملاطفت كن , و از نظر اعتقادو برنامه هاى مذهبى , تسليم افكار و پيشنهادهاى آنها مباش , اين درست نقطه اصلى اعتدال است كه حقوق خدا و پدر و مادر, در آن جمع است .
                  لـذا بـعـدا مى افزايد: ((و از راه كسانى پيروى كن كه توبه كنان به سوى من آمده اند)) راه پيامبر و مؤمنان راستين (واتبع سبيل من اناب الى ).
                  ((سـپس بازگشت همه شما به سوى من است و من شما را از آنچه (در دنيا)عمل مى كرديد آگاه مى كنم )) و بر طبق آن پاداش و كيفر مى دهم (ثم الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون ).
                  (آيـه )ـدومـيـن انـدرز لـقمان درباره حساب اعمال و معاد است كه حلقه ((مبدا)) و ((معاد)) را تكميل مى كند.
                  مـى گويد: ((پسرم ! اگر به اندازه سنگينى دانه خردلى (كار نيك يابد) باشد, و دردل سنگى يا در (گـوشه اى از) آسمانها و زمين قرار گيرد, خداوند آن را (در دادگاه قيامت ) مى آورد (و حساب آن را مى رسد چرا كه ) خداوند دقيق و آگاه است )) (يابنى انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن فى صخرة او فى السموات اوفى الا رض يات بها اللّه ان اللّه لطيف خبير).
                  ((خـردل )) گـيـاهـى است كه داراى دانه هاى سياه بسيار كوچكى است كه دركوچكى و حقارت ضرب المثل مى باشد.
                  اشاره به اين كه اعمال نيك و بد هر قدر كوچك و كم ارزش , و هر قدر مخفى و پنهان باشد, همانند خردلى كه در درون سنگى در اعماق زمين , يا در گوشه اى ازآسمانها مخفى باشد, خداوند لطيف و خبير كه از تمام موجودات كوچك و بزرگ وصغير و كبير در سراسر عالم هستى آگاه است آن را براى حساب , و پاداش و كيفرحاضر مى كند, و چيزى در اين دستگاه گم نمى شود!.
                  توجه به اين آگاهى پروردگار از اعمال انسان , خمير مايه همه اصلاحات فردى و اجتماعى است و نيروى محرك قوى به سوى خيرات و بازدارنده مؤثر ازشرور و بديهاست .
                  (آيه )ـبعد از تحكيم پايه هاى مبدا و معاد كه اساس همه اعتقادات مكتبى است به مهمترين اعمال يعنى مساله نماز پرداخته , مى گويد: ((پسرم ! نماز رابرپادار)) (يا بنى اقم الصلوة ).
                  چرا كه نماز مهمترين پيوند تو با خالق است , نماز قلب تو را بيدار و روح تو رامصفا, و زندگى تو را روشن مى سازد.
                  آثـار گـنـاه را از جـانت مى شويد, نور ايمان را در سراى قلبت پرتوافكن مى دارد,و تو را از فحشا و منكرات باز مى دارد.
                  بـعـد از بـرنـامـه نـمـاز به مهمترين دستوراجتماعى يعنى ;Š امر به معروف و نهى ازمنكر پرداخته , مـى گـويـد: ((و (مـردم را) بـه نيكيها و معروف دعوت كن و از منكرات وزشتيها باز دار)) (وامر بالمعروف وانه عن المنكر).
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #354

                    و بـعد از اين سه دستور مهم عملى به مساله صبر و استقامت كه در برابر ايمان همچون سر نسبت بـه تـن اسـت , پـرداخـتـه , مـى گويد: ((و در برابر مصائبى كه به تومى رسد شكيبا باش كه اين از كارهاى مهم (هر انسانى ) است )) (واصبر على مااصابك ان ذلك من عزم الا مور).
                    (آيـه )ـسـپـس لـقـمان به مسائل اخلاقى در ارتباط با مردم و خويشتن پرداخته , نخست تواضع و فـروتنى و خوشروئى را توصيه كرده , مى گويد: ((بابى اعتنائى از مردم روى مگردان )) (ولا تصعر خدك للناس ).
                    ((و مغرورانه بر زمين راه مرو)) (ولا تمش فى الا رض مرحا).
                    ((چرا كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد)) (ان اللّه لا يحب كل مختال فخور).
                    و به اين ترتيب لقمان حكيم در اينجا از دو صفت بسيار زشت و ناپسند كه مايه از هم پاشيدن روابط صـمـيمانه اجتماعى است اشاره مى كند: يكى تكبر وبى اعتنائى , و ديگر غرور و خودپسندى كه هر دو در ايـن جـهـت مشتركند كه انسان رادر عالمى از توهم و پندار و خود برتربينى فرو مى برند, و رابطه او را از ديگران قطع مى كنند.
                    در حـديـثـى از پـيـامبراكرم (ص ) مى خوانيم : ((كسى كه از روى غرور و تكبر, روى زمين راه رود زمين , و كسانى كه در زير زمين خفته اند, و آنها كه روى زمين هستند,همه او را لعنت مى كنند))! .
                    (آيـه )ـدر ايـن آيـه دو برنامه ديگر اخلاقى را كه جنبه اثباتى دارد ـدر برابردو برنامه گذشته كه جنبه نفى داشت ـ بيان كرده , مى گويد: پسرم ! ((در راه رفتن اعتدال را رعايت كند)) (واقصد فى مشيك ).
                    ((از صداى خود بكاه )) و هرگز فرياد مزن (واغضض من صوتك ).
                    ((چرا كه زشت ترين صداها صداى خران است ))! (ان انكر الا صوات لصوت الحمير).
                    در واقـع در ايـن دو آيه از دو صفت , نهى و به دو صفت , امر شده : ((نهى )) از((خودبرتربينى )), و ((خـودپـسـندى )), كه يكى سبب مى شود انسان نسبت به بندگان خدا تكبر كند, و ديگرى سبب مـى شـود كـه انـسان خود را در حد كمال پندارد, و درنتيجه درهاى تكامل را به روى خود ببندد هرچند خود را با ديگرى مقايسه نكند.
                    و ((امـر)) به رعايت اعتدال در ((عمل )) و ((سخن )), زيرا تكيه روى اعتدال در راه رفتن يا آهنگ صدا در حقيقت به عنوان مثال است .
                    و بـه راسـتـى كسى كه اين صفات چهارگانه را دارد انسان موفق و خوشبخت وپيروزى است , در ميان مردم محبوب , و در پيشگاه خدا عزيز است .
                    از رسـول خدا(ص ) نقل شده : ((بيشترين چيزى كه سبب مى شود امت من به خاطر آن وارد بهشت شوند تقواى الهى و حسن خلق است )). (آيه )ـ تكيه گاه مطمئن !.
                    بعد از پايان اندرزهاى دهگانه لقمان در زمينه مبدا و معاد و رسم زندگى ,قرآن براى تكميل آن به سـراغ بـيـان نـعـمتهاى الهى مى رود تا حس شكرگزارى مردم رابرانگيزد, شكرى كه سرچشمه ((معرفة اللّه )) و انگيزه اطاعت فرمان او مى شود.
                    روى سخن را به همه انسانها كرده , مى گويد: ((آيا نديديد خداوند آنچه را درآسمانها و زمين است مـسخر فرمان شما كرد)) كه در مسير منافع و سود شما حركت كند؟ (الم تروا ان اللّه سخر لكم ما فى السموات وما فى الا رض ).
                    سـپـس مـى افزايد: ((خداوند نعمتهاى خود را ـاعم از نعمتهاى ظاهر و باطن ـبر شما گسترده و افزون ساخت )) (واسبغ عليكم نعمه ظاهرة وباطنة ).
                    و در پـايـان آيه از كسانى سخن مى گويد كه نعمتهاى بزرگ الهى را كه از درون وبرون , انسان را احـاطه كرده , كفران مى كنند, و به جدال و ستيز در برابر حق برمى خيزند, مى فرمايد: ((بعضى از مـردم هـسـتـند كه درباره خداوند بدون هيچ دانش و هدايت و كتاب روشنى , مجادله مى كنند)) (ومن الناس من يجادل فى اللّه بغير علم ولا هدى ولا كتاب منير).
                    و بـه جاى اين كه بخشنده آن همه نعمتهاى آشكار و نهان را بشناسند, رو به سوى شرك و انكار, از سر جهل و لجاجت مى آورند.
                    در حـقـيقت اين گروه لجوج نه خود دانشى دارند, و نه به دنبال راهنما ورهبرى هستند, و نه از وحـى الـهـى اسـتمداد مى جويند, و چون راه هدايت در اين سه امر منحصر است لذا با ترك آن به وادى گمراهى و وادى شياطين كشيده شده اند.
                    (آيه )ـاين آيه به منطق ضعيف و سست اين گروه گمراه اشاره كرده ,مى گويد: ((هنگامى كه به آنـهـا گـفـتـه شـود, از آنـچه خداوند نازل كرده پيروى كنيد,مى گويند: نه , ما از چيزى پيروى مـى كنيم كه پدران خود را بر آن يافته ايم ))! (واذا قيل لهم اتبعوا ما انزل اللّه قالوا بل نتبع ما وجدنا عليه آبانا).
                    و از آنـجـا كـه پـيروى از نياكان جاهل و منحرف , جز هيچ يك از طرق سه گانه هدايت آفرين فوق نيست , قرآن از آن به عنوان راه شيطانى ياد كرده , مى فرمايد: ((آيااگر حتى شيطان آنها را دعوت بـه عـذاب آتـش فـروزان كـند)) باز هم تبعيت مى كنند؟!(اولو كان الشيطان يدعوهم الى عذاب السعير).
                    (آيه )ـسپس به بيان حال دو گروه مؤمن خالص و كفار آلوده پرداخته , آنهارا در مقايسه با يكديگر و مـقـايـسه با آنچه در مورد پيروان شيطان و مقلدان كور و كرنياكان بيان كرده , مورد توجه قرار داده , مـى گـويد: ((كسى كه روى خود را تسليم خداكند در حالى كه نيكوكار باشد, به دستگيره مـحـكـمـى چـنـگ زده )) و به تكيه گاه مطمئنى تكيه كرده است (ومن يسلم وجهه الى اللّه وهو محسن فقد استمسك بالعروة الوثقى ).
                    چنگ زدن به دستگيره محكم , تشبيه لطيفى از اين حقيقت است كه انسان براى نجات از قعر دره مـاديـگـرى و ارتـقـا به بلندترين قله هاى معرفت و معنويت وروحانيت نياز به يك وسيله محكم و مطمئن دارد اين وسيله چيزى جز ايمان وعمل صالح نيست , غير آن , همه پوسيده و پاره شدنى و مـايـه سـقـوط و مـرگ اسـت ,علاوه بر اين آنچه باقى مى ماند اين وسيله است , و بقيه همه فانى و نابودشدنى !.
                    لذا در پايان آيه مى فرمايد: ((و عاقبت همه كارها به سوى خداست )) (والى اللّه عاقبة الا مور).
                    در حديثى از امام على بن موسى الرضا(ع ) از پيامبر گرامى اسلام چنين آمده (بعد از من فتنه اى تاريك و ظلمانى خواهد بود تنها كسانى از آن رهايى مى يابند كه به عروة الوثقى چنگ زنند, عرض كردند: اى رسول خدا! عروة الوثقى چيست ؟.
                    فرمود: ولايت سيد اوصيا است .
                    عرض كردند: يا رسول اللّه سيد اوصيا كيست ؟.
                    فرمود: اميرمؤمنان .
                    عرض كردند: اميرمؤمنان كيست ؟.
                    فرمود: مولاى مسلمانان و پيشواى آنان بعد از من .
                    باز براى اين كه پاسخ صريحترى بگيرند, عرض كردند: او كيست ؟.
                    فرمود: برادرم على بن ابي طالب (ع ).
                    روايـات ديـگـرى نـيـز در همين زمينه كه منظور از ((عروة الوثقى )) دوستى اهل بيت : يا دوستى آل محمد(ص ) يا امامان از فرزندان حسين (ع ) است نقل شده .
                    بارها گفته ايم كه اين تفسيرها بيان مصداقهاى روشن است , و منافات بامصاديق ديگرى همچون توحيد و تقوا و مانند آن ندارد.
                    (آيـه )ـسـپـس به بيان حال گروه دوم پرداخته , مى گويد: ((و كسى كه كافرشود (و اين حقايق روشن را انكار كند) كفر او تو را غمگين نسازد)) (ومن كفر فلا يحزنك كفره ) چرا كه تو وظيفه ات را به خوبى انجام داده اى , اوست كه بر خويشتن ظلم و ستم مى كند.
                    و نيز نگران مباش كه گروهى در دنيا با اين كه كفر مى ورزند و ظلم و ستم مى كنند, از نعمتهاى الـهـى مـتـنـعمند, و گرفتار مجازات نيستند, زيرا دير نشده است ((بازگشت همه آنها به سوى مـاسـت و مـا آنـهـا را از اعمالشان (و نتايج شوم آن ) آگاه مى سازيم )) (الينا مرجعهم فننبئهم بما عملوا).
                    نه تنها از اعمالشان آگاهيم كه از نيات و اسرار درون دلهايشان نيز با خبريم ((زيرا خداوند به آنچه درون سينه هاست آگاه است )) (ان اللّه عليم بذات الصدور).
                    (آيـه )ـسپس مى افزايد: بهره آنها از زندگى دنيا تو را شگفت زده نكند, ((مااندكى از متاع دنيا در اخـتـيـار آنـان مـى گـذاريم (و متاع هرچه باشد, كم و ناچيز است )سپس آنها را به تحمل عذاب شديدى وادار مى سازيم )) عذابى مستمر و دردناك (نمتعهم قليلا ثم نضطرهم الى عذاب غليظ).
                    ايـن تعبير ممكن است اشاره به آن باشد كه آنها تصور نكنند, در اين جهان ازقبضه قدرت خداوند خارجند, خود او مى خواهد آنها را براى آزمايش و اتمام حجت و مقاصدى ديگر آزاد بگذارد.
                    (آيه )ـ.
                    ده وصف از اوصاف پروردگار:.
                    در اين آيه و پنج آيه بعد از آن مجموعه اى از صفات خداوند بيان شده است كه در حقيقت ده صفت عمده يا ده اسم از اسماالحسنى را بيان مى كند:.
                    غنى , حميد, عزيز, حكيم , سميع , بصير, خبير, حق , على و كبير.
                    ايـن از يـك نظر, و از سوى ديگر در اين آيه از ((خالقيت )) خداوند سخن مى گويد و در آيه دوم از ((مـالـكـيـت مطلقه )) در آيه سوم از ((علم بى انتهايش )) بحث مى كند و در آيه چهارم و پنجم از ((قدرت نامتناهيش )).
                    و در آخـريـن آيـه نـتيجه مى گيرد كسى كه داراى اين صفات است ((حق )) است وغير از او همه باطل و هيچ و پوچند.
                    نـخـست مى فرمايد: ((و هرگاه از آنان سؤال كنى چه كسى آسمانها و زمين راآفريده است مسلما مى گويند: اللّه )) (ولئن سالتهم من خلق السموات والا رض ليقولن اللّه ).
                    اين تعبير از يك سو دليل بر اين است كه مشركان هرگز منكر توحيد خالق نبودند, و از سوى ديگر دليل بر فطرى بودن توحيد و تجلى اين نورالهى در سرشت همه انسانهاست .
                    سپس مى گويد: حال كه آنها به توحيد خالق معترفند;Š ((بگو: الحمدللّه (كه خود شما معترفيد) ولى بـيـشـتر آنان نمى دانند)) كه عبادت بايد منحصر به خالق جهان باشد (قل الحمد للّه بل اكثرهم لا يعلمون ).
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #355
                      و امـا در مـورد خـارج ساختن ((مرده از زنده )) آن هم چيز پوشيده و پنهانى نيست و اما در مورد بـيرون آمدن موجود ((زنده از مرده )) گرچه طبق مسلمات علم امروز در حال حاضر حداقل در آزمـايـشـهـاى بشرى و مشاهدات روزمره موردى ديده نشده است ولى مسلما در آغاز كه اين كره خاكى يك پارچه آتش بود, موجودزنده اى وجود نداشت , بعدا در شرايط خاصى كه علم هنوز آن را بـه درسـتـى كشف نكرده است موجودات زنده از مواد بى جان با يك جهش بزرگ متولد شدند, اما اين موضوع در شرايط فعلى كره زمين در آنجا كه در دسترس علم و دانش بشر است ديده نمى شود.
                      امـا آنـچه براى ما محسوس و كاملا قابل لمس و درك است اين است كه موجودات مرده دائما جز انـدام مـوجـودات زنـده مـى شـوند و لباس حيات در تن مى پوشانند, آب و غذايى كه ما مى خوريم مـوجود زنده اى نيست , اما جز بدن ماكه شد تبديل به يك موجودزنده مى شود, و سلولهاى تازه اى بر سلولهاى بدن ماافزوده مى گردد.
                      بـنـابراين مى توان گفت : دائما در نظام عالم طبيعت زندگى از دل مرگ و مرگ از دل زندگى بـيـرون مى آيد به همين دليل خدايى كه آفريننده طبيعت است قادر به احياى مردگان در جهان ديگر مى باشد.
                      (آيه )ـ آيات خدا در آفاق و انفس !.
                      در اينجا نكات جالبى از دلائل توحيد و نشانه هاى پروردگار را در نظام عالم هستى بازگو كرده , و بحثهاى گذشته را تكميل مى نمايد.
                      نـخـسـت به سراغ آفرينش انسان كه اولين و مهمترين موهبت الهى بر اوست مى رود و مى گويد: ((يـكـى از نشانه هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد, سپس شما انسانهايى شديد كه در روى زمين منتشر گشتيد)) (ومن آياته ان خلقكم من تراب ثم اذا انتم بشر تنتشرون ).
                      در ايـن آيه به دو نشانه عظمت الهى اشاره شده : يكى آفرينش انسان از خاك كه ممكن است اشاره به آفرينش نخستين انسان يعنى آدم بوده باشد, يا آفرينش همه انسانها از خاك چرا كه مواد غذايى تشكيل دهنده وجود انسان , همه مستقيما يابطور غيرمستقيم از خاك گرفته مى شود.
                      دوم : تكثير نسل انسان و انتشار فرزندان آدم در سراسر روى زمين است .
                      (آيـه )ـايـن آيـه نـيـز بخش ديگرى از آيات انفسى را كه در مرحله بعد ازآفرينش انسان قرار دارد مطرح كرده , مى فرمايد: ((و از نشانه هاى او اين كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش يابيد)) (ومن آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها).
                      و از آنـجـا كه ادامه اين پيوند درميان همسران , نياز به يك جاذبه و كشش قلبى و روحانى دارد به دنبال آن اضافه مى كند: ((و در ميان شما مودت و رحمت قرار داد))(وجعل بينكم مودة ورحمة ).
                      و در پـايـان آيـه بـراى تـاكـيد بيشتر مى فرمايد: ((در اين نشانه هايى است براى گروهى كه تفكر مى كنند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يتفكرون ).
                      و از اينجا مى توان نتيجه گرفت آنها كه پشت پا به اين سنت الهى مى زنندوجود ناقصى دارند, چرا كـه يك مرحله تكاملى آنها متوقف شده مگر آن كه به راستى شرايط خاص و ضرورتى ايجاب تجرد كند.
                      (آيه )ـاين آيه معجونى از آيات آفاقى و انفسى است : نخست به مساله خلقت آسمانها و زمين اشاره كـرده , مـى گـويـد: ((از نـشـانه هاى بزرگ خدا آفرينش آسمانها و زمين است )) (ومن آياته خلق السموات والا رض ).
                      آسـمانها با آن همه كرات , با آن همه منظومه ها و كهكشانها, آسمانهايى كه انديشه بلندپرواز انسان از درك عـظـمـت آن عـاجز و فكر از مطالعه آن خسته مى شود و هرقدر علم و دانش انسان پيش مى رود نكته هاى تازه اى از عظمتش آشكار مى گردد.
                      سپس سخن را به يكى از آيات بزرگ انفسى منتقل ساخته , مى گويد: ((واختلاف زبانها و رنگهاى شما)) نيز از آيات عظمت اوست ! (واختلا ف السنتكم والوانكم ).
                      كـه بـراى سـازمان يافتن اجتماع بشر خداوند صداها و رنگها را مختلف قرارداده است و همچنين زبانها و نژادها را.
                      قـرآن در پـايان آيه مى گويد: ((در اين امور نشانه هايى است براى عالمان وانديشمندان )) (ان فى ذلك لا يات للعالمين ).
                      چرا كه آنها بيش از هر كس از اين اسرار آگاه مى شوند.
                      (آيه )ـ باز هم نشانه هاى عظمت او در برون و درون :.
                      بـه دنـبال بحثهاى گذشته پيرامون آيات پروردگار در آفاق و انفس در اينجا به گفتگو پيرامون بخش ديگرى از اين آيات بزرگ مى پردازد.
                      نخست پديده ((خواب )) را به عنوان يك پديده مهم آفرينش و نمودارى ازنظام حكيمانه آفريننده آن مـورد تـوجه قرار داده , مى گويد: ((و از نشانه هاى او خواب شما در شب و روز است , و تلاش و كـوشـش شـمـا بـراى بـهره گيرى از فضل پروردگار))و تامين معاش (ومن آياته منامكم بالليل والنهار وابتغاؤكم من فضله ).
                      و در پايان مى افزايد: ((در اين امور نشانه هايى است براى آنها كه گوش شنوادارند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يسمعون ).
                      ايـن مـوهـبت بزرگ الهى سبب مى شود كه جسم و روح انسان به اصطلاح سرويس شود, و با بروز حالت خواب كه يك نوع وقفه و تعطيل كار بدن است آرامش و رفع خستگى حاصل گردد, و انسان حيات و نشاط و نيروى تازه اى پيداكند.
                      مسلما اگر خواب نبود روح و جسم انسان بسيار زود پژمرده و فرسوده مى شد, و بسيار زود پيرى و شكستگى به سراغ او مى آمد.
                      (آيـه )ـايـن آيـه كـه پـنجمين قسمت از آيات عظمت خدا را بيان مى كندباز به سراغ آيات آفاقى مـى رود, و مساله باران و رعد و برق و حيات زمين را پس ازمرگ مورد توجه قرار داده , مى گويد: ((و از نـشـانـه هـاى خـدا ايـن اسـت كه برق را كه هم مايه ترس است هم مايه اميد, به شما نشان مى دهد)) (ومن آياته يريكم البرق خوفا وطمعا).
                      ((ترس )) از خطرات ناشى از برق كه گاه به صورت ((صاعقه )) در مى آيد و ((اميد))از نظر نزول باران كه غالبا بعد از رعد و برق به صورت رگبار فرو مى ريزد.
                      سـپـس مـى افـزايد: ((و از آسمان آبى نازل مى كند كه زمين را بعد از مرگش حيات مى بخشد)) (وينزل من السما ما فيحيى به الا رض بعد موتها).
                      در پايان آيه به عنوان تاكيد مى افزايد: ((در اين امور آيات و نشانه هايى است براى جمعيتى كه تعقل و انديشه مى كنند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يعقلون ).
                      آنـها هستند كه مى فهمند در اين برنامه حساب شده دست قدرتى در كار است و هرگز نمى تواند معلول تصادفها و ضرورتهاى كور و كر باشد.
                      (آيـه )ـدر ايـن آيـه بـحث از آيات آفاقى را در زمينه تدبير نظام آسمان وزمين و ثبات و بقاى آنها ادامه داده , مى فرمايد: ((و از آيات او اين است كه آسمان وزمين به فرمان او بر پاست )) (ومن آياته ان تقوم السما والا رض بامره ).
                      يعنى نه تنها آفرينش آسمانها كه در آيات قبل به آن اشاره شد آيتى است كه برپايى و ادامه نظام آنها نـيز آيتى ديگر مى باشد, چه اين كه اين اجرام عظيم درگردش منظم خود احتياج به امور زيادى دارد كه مهمترين آنها محاسبه پيچيده تعادل نيروى جاذبه و دافعه است .
                      و در پـايان اين آيه با استفاده از زمينه بودن ((توحيد)) براى ((معاد)) بحث را به اين مساله منتقل سـاخته , مى فرمايد: ((سپس هنگامى كه شما را (در قيامت ) از زمين فرا خواند ناگهان همه خارج مى شويد)) و در صحنه محشر حضور مى يابيد (ثم اذادعاكم دعوة من الا رض اذا انتم تخرجون ).
                      (آيه )ـ توحيد مالكيت خداوند:.
                      در آيات گذشته بحثهايى پيرامون ((توحيد خالقيت )) و ((توحيد ربوبيت )) آمده بود, و اين آيه , از يكى از شاخه هاى توحيد كه ((توحيد مالكيت )) است سخن مى گويد, مى فرمايد: ((تمام كسانى كه در آسمانهاو زمين هستند از آن او مى باشند))(وله من فى السموات والا رض ).
                      و چون همه از آن اويند ((همگى در برابر او خاضع و مطيعند))(كل له قانتون ).
                      يـعنى از نظر قوانين آفرينش زمام امر همه در دست اوست و همه خواه ناخواه تسليم قوانين او در جهان تكوينند.
                      دليل اين ((مالكيت )) همان خالقيت و ربوبيت اوست : كسى كه در آغازموجودات را آفريده و تدبير آنها را بر عهده دارد, مسلما مالك اصلى نيز بايد اوباشد, نه غير او.
                      (آيـه )ـو از آنجا كه در سلسله آياتى كه گذشت و نيز بعدا خواهد آمدمسائل مربوط به مبدا و معاد هـمـچـون تـار و پـود يـك پـارچه درهم انسجام يافته , دراين آيه باز به مساله معاد برمى گردد و مى گويد: ((او كسى است كه آفرينش را آغازمى كند سپس آن را باز مى گرداند, و اين كار براى او آسانتر مى باشد))! (وهو الذى يبدؤا الخلق ثم يعيده وهو اهون عليه ).
                      قـرآن در ايـن آيـه بـا كـوتاهترين استدلال , مساله امكان معاد را اثبات كرده است ,مى گويد: شما معتقديد آغاز آفرينش از اوست , بازگشت مجدد كه از آن آسانتر است چرا از او نباشد؟.
                      تـوجـه بـه يـك نـكـته در اينجا ضرورى است كه تعبير به آسان بودن و سخت بودن از دريچه فكر ماست , والا براى وجودى كه بى نهايت است ((سخت )) و ((آسان ))هيچ تفاوتى ندارد.
                      و شـايـد به همين دليل بلافاصله در ذيل آيه مى فرمايد: ((و براى اوست توصيف برتر در آسمانها و زمين )) (وله المثل الا على فى السموات والا رض ).
                      چرا كه هر وصف كمالى در آسمان و زمين درباره هر موجودى تصور كنيد ازعلم , قدرت , مالكيت , عـظـمت , وجود و كرم , مصداق اتم و اكمل آن نزد خدا است ,چرا كه همه محدودش را دارند, و او نامحدودش را, اوصاف همه عارضى است واوصاف او ذاتى و او منبع اصلى همه كمالات است .
                      سرانجام در پايان آيه به عنوان تاكيد يا به عنوان يك دليل , مى گويد: ((واوست توانمند و حكيم )) (وهو العزيز الحكيم ).
                      عـزيـز است و شكست ناپذير اما در عين قدرت نامحدودش كارى بى حساب انجام نمى دهد, و همه افعالش بر طبق حكمت است .
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #356
                        (آيه )ـبعد از بيان قسمتى ديگر از دلائل توحيد و معاد در آيات گذشته به ذكر دليلى بر نفى شرك بـه صـورت بـيـان يك مثال پرداخته , مى گويد: ((خداوند مثالى از خودتان براى شما زده است )) (ضرب لكم مثلا من انفسكم ).
                        و آن مـثال اين است كه اگر بردگان و مملوكهايى در اختيار شما باشد ((آيا اين برده هاى شما در روزيهايى كه به شما داده ايم شريك شما مى باشند))؟! (هل لكم من ما ملكت ايمانكم من شركا فى مـا رزقناكم ).
                        ((آن چنان كه هر دو با هم كاملا مساوى باشيد)) (فانتم فيه سوا).
                        و از تصرف مستقل و بدون اجازه آنان بيم داشته باشيد آن گونه كه در موردشركاى آزاد, خود بيم داريد)) (تخافونهم كخيفتكم انفسكم ).
                        يا آن چنان كه شما حاضر نيستيد بدون اجازه آنها دخل و تصرفى دراموالتان كنيد.
                        وقـتـى در مـورد بـردگانتان كه ((ملك مجازى )) شما هستند اين چنين امرى رانادرست و غلط مـى دانـيـد, چـگـونه مخلوقات را كه ملك حقيقى خدا هستند شريك او مى پنداريد؟ يا پيامبرانى هـمـچون مسيح , يا فرشتگان خدا, يا مخلوقاتى همچون جن , و يا بتهاى سنگى و چوبى را همتايان خدا مى شمريد؟ اين چه قضاوت زشت و دور از منطقى است ؟!.
                        و در دنباله آيه براى تاكيد مى فرمايد: ((اين چنين آيات خود را براى كسانى كه تعقل مى كنند شرح مى دهيم )) (كذلك نفصل الا يات لقوم يعقلون ).
                        آرى ! با ذكر مثالهاى روشن از متن زندگى خود شما حقايق را بازگو مى كنيم تاانديشه خود را به كار اندازيد.
                        (آيـه )ـولـى ايـن آيـات بـينات و اين گونه مثالهاى واضح و روشن براى صاحبان انديشه است , نه ظـالـمـان هـوى پـرسـت بى دانشى كه پرده هاى جهل و نادانى بر قلب آنها فرو افتاده , و خرافات و تعصبات جاهلى فضاى فكر آنها راتيره وتار كرده .
                        لـذا در ايـن آيـه مـى افـزايـد: ((ظـالـمـان از هوى و هوسهاى خويش بدون علم وآگاهى پيروى مى كنند)) و تابع هيچ منطقى نيستند (بل اتبع الذين ظلموااهواهم بغير علم ).
                        ايـنـها را خداوند به خاطر اعمالشان در وادى ضلالت افكنده است ((و چه كسى مى تواند آنها را كه خدا گمراه كرده هدايت كند))؟! (فمن يهدى من اضل اللّه ).
                        و مـسـلـم اسـت كسانى را كه خدا رهايشان سازد و به خويشتن واگذار كند((براى آنها هيچ يار و ياورى نخواهد بود)) (وما لهم من ناصرين ).
                        (آيـه )ـتـا ايـنـجـا بـحثهاى فراوانى پيرامون توحيد و خداشناسى از طريق مشاهده نظام آفرينش داشته ايم .
                        و بـه دنـبـال آن در ايـن آيـه سـخـن از توحيد فطرى است يعنى همان مساله را ازطريق درون و مشاهده باطنى و درك ضرورى وجدانى تعقيب كرده , مى فرمايد(پس روى (دل ) خود را متوجه آيين پاك و خالص پروردگار كن ))! (فاقم وجهك للدين حنيفا).
                        چرا كه ((اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده , دگرگونى درآفرينش خدا نيست )) (فـطرت اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ) و ازنخستين روزى كه انسان قدم به عالم هستى مى گذارد اين نور الهى در درون جان اوشعله ور است .
                        ((اين است دين و آيين محكم و استوار)) (ذلك الدين القيم ).
                        ((ولى اكثر مردم نمى دانند)) (ولكن اكثر الناس لا يعلمون ).
                        ((ديـن حنيف )) يعنى دينى كه از تمام كجيها و از انحراف و خرافات و گمراهيهابه سوى راستى و درستى متمايل شده است .
                        (آيـه )ـدر ايـن آيه چنين مى افزايد: اين توجيه شما به دين حنيف خالص وفطرى ((در حالى است كه شما بازگشت به سوى پروردگار مى كنيد)) (منيبين اليه ).
                        اصل و اساس وجود شما بر توحيد است و سرانجام بايد به سوى همين اصل بازگرديد.
                        و بـه دنـبـال دستور ((انابه )) و بازگشت , دستور به ((تقوا)) مى دهد كه جامع همه اوامر و نواهى الهى است , مى فرمايد: ((و از (مخالفت فرمان ) خداوند بپرهيزيد))(واتقوه ).
                        سـپـس از مـيـان تمام اوامر تكيه و تاكيد بر موضوع نماز كرده , مى گويد: ((و نمازرا بر پا داريد)) (واقـيـموا الصلوة ) چرا كه نماز در تمام ابعادش مهمترين برنامه مبارزه با شرك و مؤثرترين وسيله تقويت پايه هاى توحيد و ايمان به خداست .
                        لـذا از مـيان تمام نواهى نيز روى ((شرك )) تكيه مى كند, مى گويد: ((و از مشركان نباشيد)) (ولا تكونوا من المشركين ) چرا كه شرك بزرگترين گناه و اكبر كبائر است .
                        (آيـه )ـدر ايـن آيـه يـكـى از نـشانه ها و پيامدهاى شرك را در عبارتى كوتاه و پرمعنى بيان كرده , مى گويد: از مشركان نباشيد ((از كسانى كه دين خود راپراكنده ساختند, و به دسته ها و گروهها تقسيم شدند)) (من الذين فرقوا دينهم وكـانوا شيعا).
                        و عـجب اين كه با تمام تضاد و اختلافى كه داشتند ((هر گروهى به آنچه نزدآنهاست (دلبسته و) خوشحالند))! (كل حزب بمالديهم فرحون ).
                        آرى ! يـكـى از نـشـانـه هـاى شـرك پراكندگى و تفرقه است , چرا كه معبودهاى م ــ ختلف منشا روشهاى متفاوت , و سرچشمه جداييها و پراكندگيهاست .
                        توحيد يك جاذبه نيرومند درونى !.
                        بـدون شـك هـمـان گونه كه دلائل عقلى و منطقى به انسان جهت مى دهد دردرون جان او نيز كششها و جاذبه هايى وجود دارد كه براى او تعيين جهت مى كند.
                        فـلـسـفـه وجـودى آنها همين است كه در مسائل حياتى انسان هميشه نمى تواند به انتظار عقل و منطق بنشيند, چرا كه اين كار گاهى سبب تعطيل هدفهاى حياتى مى شود, مثلا اگر انسان براى خـوردن غـذا, يـا آميزش جنسى , بخواهد ازمنطق ((لزوم بدل ما يتحلل )) و ((لزوم تداوم نسل از طـريـق تـوالد و تناسل )) الهام بگيردو طبق آن حركت كند, بايد مدتها پيش از اين نوع او منقرض شـده بـاشـد, ولـى غـريزه و جاذبه جنسى از يكسو و اشتها به تغذيه از سوى ديگر او را به سوى اين هدف مى كشاند, و هر قدر هدفها حياتى تر و عمومى تر باشد اين جاذبه ها نيرومندتراست !.
                        ولـى بايد توجه داشت كه اين كششها و جاذبه ها بر دو گونه است : بعضى ناآگاه است يعنى نياز به وساطت عقل و شعور ندارد, همان گونه كه حيوان بدون نياز به تفكر به سوى غذا و جنس مخالف جذب مى شود.
                        اما گاهى تاثير آن به صورت آگاهانه است يعنى اين جاذبه درونى در عقل وانديشه اثر مى گذارد و او را وادار به انتخاب طريق مى كند.
                        قسم اول را ((غريزه )) و قسم دوم را ((فطرت )) مى نامند ـ دقت كنيد.
                        خداگرايى و خداپرستى به صورت يك فطرت در درون جان همه انسانهاقرار دارد.
                        شواهد گوناگونى در دست داريم كه فطرى بودن ((خداگرايى )) بلكه مذهب را در تمام اصولش روشن مى كند:.
                        1ـ دوام اعـتقاد مذهبى و ايمان به خدا در طول تاريخ پرماجراى بشر خودنشانه اى بر فطرى بودن آن است , چرا كه اگر عادت بود نه جبنه عمومى و همگانى داشت , و نه دائمى و هميشگى بود.
                        2ـ مـشـاهدات عينى در دنياى امروز نشان مى دهد با تمام تلاش و كوششى كه بعضى از رژيمهاى اسـتـبـدادى جـهـان براى محو مذهب و آثار مذهبى از طرق مختلف به خرج داده اند نتوانسته اند مذهب را از اعماق اين جوامع ريشه كن سازند.
                        3ـ كـشـفـيات اخير روانكاوان و روانشناسان در زمينه ابعاد روح انسانى شاهدديگرى بر اين مدعا اسـت , آنـهـا مى گويند: بررسى درباره ابعاد روح انسان نشان مى دهد كه يك بعد اصيل آن ((بعد مـذهـبى )) يا به تعبير آنها ((قدسى )) و ((يزدانى ))است , و گاه اين بعد مذهبى را سرچشمه ابعاد سه گانه ديگر يعنى بعد ((راستى ))(علم ) و ((نيكويى )) و ((زيبايى )) دانسته اند.
                        ((حـس راسـتـى )) سـرچـشمه انواع علوم و دانشها و انگيزه كنجكاوى مستمرو پيگير در شناخت جهان هستى است .
                        ((حـس نيكى )) انسان را به سوى مفاهيم اخلاقى همچون عدالت و شهامت و فداكارى و مانند آن جذب مى كند.
                        ((حس زيبايى )) انسان را به سوى هنرهاى اصيل , زيباييها, ادبيات و مسائل ذوقى جذب مى كند, و گاه سرچشمه تحولهايى در زندگى فرد و جامعه مى شود.
                        ((حس مذهبى )) يعنى ايمان به يك مبدا متعالى و پرستش و نيايش او.
                        4ـ پـنـاه بـردن انـسـان در شـدايـد و سختيها به يك نيروى مرموز ماوراى طبيعى وتقاضاى حل مـشـكـلات و فـرونشستن طوفانهاى سخت زندگى از درگاه او, نيز گواه ديگرى بر اصالت اين جاذبه درونى و الهام فطرى است كه ـبه انضمام سايرشواهدى كه گفتيم ـ مى تواند ما را به وجود چنين كشش نيرومندى در درون وجودمان به سوى خدا واقف سازد.
                        (آيه )ـاين آيه در حقيقت استدلال و تاكيدى است بر بحث گذشته درزمينه فطرى بودن توحيد و شكوفا شدن اين نور الهى در شدايد و سختيها.
                        مى فرمايد: ((هنگامى كه مختصر ضررى به انسانها برسد پروردگارشان رامى خوانند, و به سوى او انابه مى كنند)) (واذا مس الناس ضر دعوا ربهم منيبين اليه ).
                        ولـى آن چـنـان كـم ظـرفـيت و كوتاه فكر و اسير تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان مشرك خود هـسـتـنـد كه به مجرد اين كه حوادث سخت برطرف مى شود و نسيم آرامش مى وزد و ((خداوند رحـمـتـى از سـوى خـودش بـه آنـها مى چشاند گروهى از آنان نسبت به پروردگارشان مشرك مى شوند)) (ثم اذا اذاقهم منه رحمة اذا فريق منهم بربهم يشركون ).
                        تـكـيـه روى ((منيبين اليه )) اشاره لطيفى به اين معنى مى باشد كه پايه و اساس در فطرت انسان توحيد و خداپرستى است و شرك امر عارضى است كه وقتى از آن قطع اميد مى كند خواه ناخواه به سوى ايمان و توحيد باز مى گردد.
                        (آيه )ـدر اين آيه به عنوان تهديد به اين افراد كم ظرفيت مشرك كه به هنگام نيل به نعمتها خدا را به دست فراموشى مى سپارند مى گويد: بگذار((نعمتهايى را كه ما به آنها داده ايم كفران كنند)) و هر كار از دستشان ساخته است انجام دهند (ليكفروا بما آتيناهم ).
                        ((پس (تا مى توانيد از اين نعمتهاى زودگذر دنيا) بهره گيريد)) (فتمتعوا).
                        ((اما به زودى (نتيجه شوم اعمال خويش را) خواهيد دانست )) (فسوف تعلمون ).
                        (آيـه )ـدر ايـن آيـه بـراى محكوم ساختن اين گروه مشرك , سخن را در قالب استفهام آميخته با تـوبـيـخ درآورده , مـى گـويـد: ((آيـا مـا دلـيـل محكمى بر آنان فرستاديم كه از شركشان سخن مى گويد)) و آن را موجه مى شمارد؟ (ام انزلنا عليهم سلطانافهو يتكلم بما كانوا به يشركون ).
                        (آيـه )ـايـن آيـه كـه تـرسـيـم ديـگـرى از طرز فكر و روحيه اين جاهلان كم ظرفيت است چنين مـى گـويد: ((و هنگامى كه رحمتى به مردم بچشانيم خوشحال و مغرور مى شوند, و هرگاه بلا و رنـج و دردى به خاطر اعمالى كه انجام داده اند به آنها برسد ناگهان مايوس و نوميد مى گردند)) (واذا اذقنا الناس رحمة فرحوا بها وان تصبهم سيئة بما قدمت ايديهم اذاهم يقنطون ).
                        در حالى كه مؤمنان راستين كسانى هستند كه نه به هنگام نعمت گرفتار غرورو غفلت مى شوند و نه به هنگام مصيبت , گرفتار ياس و نوميدى , نعمت را از خدامى دانند و شكر به درگاه او مى برند, و مـصيبت را آزمون و امتحان , و يا نتيجه اعمال خويش محسوب مى دارند و صبر مى كنند و رو به درگاه او مى آورند.
                        (آيـه )ـايـن آيـه هـمـچـنان از ((توحيد ربوبيت )) سخن مى گويد, و به تناسب بحثى كه در آيات گـذشـتـه آمـده بـود كه بعضى از كم ظرفيتان با روى آوردن نعمت ,مغرور و با مواجه شدن بلا, مايوس مى شوند, چنين مى فرمايد: ((آيا نديدند كه خداوند روزى را براى هركس بخواهد گسترده (و براى هركس بخواهد) تنگ مى سازد)) (اولم يروا ان اللّه يبسط الرزق لمن يشا ويقدر).
                        درسـت اسـت كه عالم , عالم اسباب است ولى در عين حال اين يك قاعده كلى و هميشگى نيست , چـرا كـه گـاه افـراد بسيار جدى و لايقى را مى بينيم كه هر چه مى دوند به جايى نمى رسند, و به عكس گاه افراد كم دست و پا را مشاهده مى كنيم كه درهاى روزى از هر سو به روى آنها گشوده است !.
                        ايـن اسـتثناها گويا براى اين است كه خداوند نشان دهد با تمام تاثيرى كه درعالم اسباب آفريده , نـبـايـد در عـالم اسباب گم شوند, و نبايد فراموش كنند كه درپشت اين دستگاه , دست نيرومند ديگرى است كه آن را مى گرداند.
                        لـذا در پـايان آيه مى گويد: ((در اين نشانه هايى است از قدرت و عظمت خدابراى قومى كه ايمان مى آورند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يؤمنون ).
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #357
                          (آيـه )ـو از آنجا كه هر نعمت و موهبتى , وظايف و مسؤوليتهايى را همراه مى آورد, در اين آيه روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: چون چنين است ((پس حق بستگان و نزديكان را ادا كن , و همچنين (حق ) مسكينان و در راه ماندگان را)) (فـات ذالقربى حقه والمسكين وابن السبيل ).
                          تـعـبـيـر بـه ((حقه )) بيانگر اين واقعيت است كه آنها در اموال انسان شريكند و اگرچيزى انسان مى پردازد حق خود آنها را ادا مى كند.
                          و در پـايـان آيـه براى تشويق نيكوكاران , و ضمنا بيان شرط قبولى انفاق مى فرمايد: ((اين كار براى كسانى كه تنها رضاى خدا را مى طلبند بهتر است )) (ذلك خير للذين يريدون وجه اللّه ).
                          ((و كسانى كه چنين كار نيكى را انجام مى دهند رستگارانند)) (واولئك هم المفلحون ).
                          بـا تـوجـه به اين كه ((وجه اللّه )) به معنى ذات پاك پروردگار است , اين آيه نشان مى دهد كه تنها مـسـاله انفاق و پرداختن حق خويشاوندان و ديگر صاحبان حقوق كافى نيست , مهم آن است كه با اخـلاص و نـيـت پاك توام بوده و از هرگونه ريا وخودنمايى و منت و تحقير و انتظار پاداش خالى باشد.
                          (آيه )ـدر اين آيه به تناسب بحثى كه از انفاق خالص در ميان بود به دونمونه از انفاقها كه يكى براى خـداسـت , و ديـگـرى بـه منظور رسيدن به مال دنيا اشاره كرده , مى فرمايد: ((آنچه به عنوان ربا مـى پـردازيـد تا در اموال مردم فزونى يابد, نزدخدا فزونى نخواهد يافت , و آنچه را به عنوان زكات مـى پـردازيـد و تنها رضاى خدا رامى طلبيد (مايه بركت است ;Š و) كسانى كه چنين مى كنند داراى پـاداش مـضـاعـفـنـد))(ومـا آتـيـتم من ربا ليربوا فى اموال الناس فلا يربوا عنداللّه وما آتيتم من زكوة تريدون وجه اللّه فاولئك هم المضعفون ).
                          ((ربـا)) در اصـل بـه مـعـنى افزايش است و در اينجا منظور هدايايى است كه بعضى از افراد براى ديـگـران ـمـخصوصا صاحبان مال و ثروت ـ مى برند, به اين منظور كه پاداشى بيشتر و بهتر از آنها دريافت دارند.
                          بـديـهـى اسـت در ايـن گونه هدايا نه استحقاق طرف در نظر گرفته مى شود, و نه شايستگيها و اولـويـتـها, بلكه تمام توجه به اين است كه اين هديه به جايى داده شودكه بتواند مبلغ بيشترى را صـيد كند! و طبيعى است اين چنين هدايا كه جنبه اخلاص در آن نيست از نظر اخلاقى و معنوى فاقد ارزش مى باشد.
                          (آيه )ـدر اين آيه بار ديگر به مساله مبدا و معاد كه موضوع اساسى دربسيارى از آيات اين سوره بود بـاز مـى گـردد, و خدا را با چهار وصف , توصيف مى كندتا هم اشاره اى به توحيد و مبارزه با شرك بـاشـد, و هم دليلى بر معاد, مى فرمايد(خداوند همان كسى است كه شما را آفريد, سپس روزى داد, بعد مى ميراند و بعدزنده مى كند)) (اللّه الذى خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم ).
                          ((آيا هيچ يك از شريكانى كه شما براى خدا ساخته ايد توانايى بر چيزى از اين كارها دارد))؟ (هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شى ).
                          ((مـنـزه اسـت خـدا, و بـرتر است از آنچه آنها شريك براى او قرار مى دهند))(سبحانه وتعالى عما يشركون ).
                          مسلم است هيچ يك از مشركان , معتقد نبودند كه آفرينش به وسيله بتهاصورت گرفته , يا اين كه روزى آنها به دست بتهاست , و يا پايان عمرشان .
                          بنابراين پاسخ اين سؤالات منفى است و استفهام , استفهام انكارى مى باشد.
                          جـمـلـه ((سبحانه وتعالى عما يشركون )) اين حقيقت را بازگو مى كند كه آنها مقام پروردگار را فوق العاده پايين آوردند كه در كنار بتها و معبودان ساختگى قرار مى دهند.
                          (آيه )ـ سرچشمه فساد, اعمال خود مردم است !.
                          .
                          در آيـات گـذشته , سخن از شرك در ميان بود و مى دانيم ريشه اصلى تمام مفاسد فراموش كردن اصـلـى تـوحـيـد و روى آوردن به شرك است , لذا در اينجا سخن از ظهور فساد در زمين به خاطر اعـمال مردم به ميان آورده , مى گويد: ((فساد درخشكى و دريا به خاطر كارهايى كه مردم انجام داده انـد آشـكـار شـده است )) (ظهرالفساد فى البر والبحر بما كسبت ايدى الناس ) هر جا فسادى ظاهر شود بازتاب اعمال مردم است چرا كه هر كار نادرست عكس العمل نامطلوبى دارد.
                          سـپس مى فرمايد: ((خدا مى خواهد نتيجه بعضى از اعمالشان را به آنان بچشاند, شايد به سوى حق بازگردند))!(ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون ).
                          (آيه )ـدر اين آيه براى اين كه مردم شواهد زنده اى را در مساله ظهورفساد در زمين به خاطر گناه انسانها با چشم خود ببينند, دستور ((سير در ارض )) رامى دهد و به پيامبر(ص ) مى فرمايد: ((بگو: شما در روى زمين به گردش بپردازيد(حال امتهاى پيشين را جستجو كنيد, و اعمال و سرنوشت آنـها را مورد بررسى قراردهيد) ببينيد عاقبت كسانى كه قبل از شما بودند به كجا رسيد))؟! (قل سيروافى الا رض فانظروا كيف كان عاقبة الذين من قبل ).
                          قـصـرهـا و كـاخـهـاى ويـران شده آنها را بنگريد, خزائن به تاراج رفته آنها را تماشاكنيد, جمعيت نـيـرومـنـد پـراكنده شده آنها را مشاهده نماييد, و سرانجام قبرهاى درهم شكسته و استخوانهاى پوسيده آنها را بنگريد.
                          آرى ((بـيـشترشان آنها مشرك بودند)) (كان اكثرهم مشركين ) و شرك ام الفسادو مايه تباهى آنها شد.
                          (آيه )ـو از آنجا كه پند گرفتن و بيدار شدن , و سپس بازگشتن به سوى خدا, هميشه مفيد و مؤثر نـيـسـت , در اين آيه روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده چنين مى گويد: ((صورت خود را به سوى ديـن و آيـيـن مـسـتقيم و پابرجا (آيين توحيدخالص ) قرار ده , پيش از آن كه روزى فرار رسد كه هـيـچ كـس قـدرت ندارد آن روز را ازخدا باز گرداند (و برنامه الهى را تعطيل كند) و در آن روز مـردم گـروه گـروه مى شوند وصفوف از هم جدا مى گردد)) گروهى در بهشت و گروهى در دوزخ (فاقم وجهك للدين القيم من قبل ان ياتى يوم لا مرد له من اللّه يومئذ يصدعون ).
                          اين كه خطاب را متوجه پيامبر(ص ) مى كند, براى اين است كه ديگران حساب كار خويش را برسند .
                          (آيـه )ـايـن آيه در حقيقت شرحى است براى اين جدايى صفوف درقيامت , مى فرمايد: ((هر كسى كافر شد كفرش بر زيان خود اوست )) و وبالش دامنگيراو (من كفر فعليه كفره ).
                          ((و اما آنها كه عمل صالحى انجام دادند (پاداش الهى را) به سود خودشان آماده و مهيا مى سازند)) (ومن عمل صالحا فلا نفسهم يمهدون ).
                          (آيـه )ـدر اين آيه در مورد مؤمنان توضيح مى دهد كه نه تنها اعمال خودرا در آنجا مى بينند, بلكه خـدا مواهب بيشترى كه شايسته فضل و كرم اوست به آنهامى بخشد, مى گويد: ((هدف اين است كـه (خـداونـد) كـسانى را كه ايمان آورده اند, وعمل صالح انجام داده اند از فضلش پاداش دهد)) (ليجزى الذين آمنوا وعملواالصالحات من فضله ).
                          مـسلما اين فضل الهى شامل حال كافران نمى شود, ((چرا كه خدا كافران رادوست ندارد)) (انه لا يحب الكافرين ).
                          (آيـه )ـدر ايـن سـوره , بخش قابل ملاحظه اى از دلائل توحيد و نشانه هاى پروردگار در هفت آيه بـيـان شـده كـه هـركـدام با جمله ((ومن آيـاته )) آغاز مى شود شش قسمت آن را قبلا به صورت پى درپى خوانديم , و اين آيه آخرين آنها مى باشد.
                          و از آن جـا كـه در آيـه قبل سخن از ايمان و عمل صالح بود, بيان دلائل توحيدى تاكيدى نيز بر آن مى باشد.
                          مـى فـرمـايـد: ((و از آيـات (عـظـمـت و قـدرت ) خـدا اين است كه بادها را به عنوان بشارتگرانى مى فرستد)) (ومن آياته ان يرسل الرياح مبشرات ).
                          آنـهـا در پيشاپيش باران حركت مى كنند, قطعات پراكنده ابر را با خودبرداشته به هم مى پيوندند, وبه سوى سرزمينهاى خشك و تشنه مى برند, صفحه آسمان را مى پوشانند و با دگرگون ساختن درجه حرارت جو, ابرها را آماده ريزش باران مى كنند.
                          در دنـباله آيه مى خوانيم : ((خدا مى خواهد بدين سبب شما را از رحمت خودبچشاند, تا كشتيها به فـرمـانـش حـركـت كـنـنـد, و شما از فضل و رحمت او بهره گيريد وشايد شكرگزارى كنيد)) (وليذيقكم من رحمته ولتجرى الفلك بامره ولتبتغوا من فضله ولعلكم تشكرون ).
                          آرى ! بـادها هم وسيله توليد نعمتهاى فراوان در زمينه كشاورزى و دامدارى هستند, و هم وسيله حمل و نقل , و سرانجام سبب رونق امر تجارت است .
                          آرى ! آنها بشارت دهندگانى هستند در جهات مختلف .
                          (آيه )ـدر اين آيه سخن از فرستادن پيامبران الهى است , در حالى كه آيه بعد از آن بار ديگر به نعمت وزش بـادها بر مى گردد, ممكن است قرار گرفتن اين آيه در ميان دو آيه كه درباره نعمت وجود بادها سخن مى گويد جنبه معترضه داشته باشد و ممكن است ذكر مساله نبوت در كنار اين بحثها براى تكميل مسائل مربوطبه مبدا و معاد باشد.
                          بـه هـرحـال آيـه چنين مى گويد: ((ما قبل از تو پيامبرانى را به سوى قومشان فرستاديم )) (ولقد ارسلنا من قبلك رسلا الى قومهم ).
                          ((آنـهـا دلائل روشـن و آشـكـار (از مـعـجـزات و منطق عقل ) براى اين اقوام آوردند)) (فجاؤهم بالبينات ).
                          گروهى ايمان آوردند, و گروهى به مخالفت برخاستند اما هنگامى كه اندرزهاو هشدارها سودى نداد ((ما از مجرمان انتقام گرفتيم ))! (فانتقمنا من الذين اجرموا).
                          و مؤمنان را يارى كرديم ((و همواره اين حق بر ما بوده است كه مؤمنان را يارى كنيم ))(وكان حقا علينا نصر المؤمنين ).
                          (آيـه )ـايـن آيـه بـار ديـگـر بـه تـوضـيـح نعمت وزش بادها پرداخته , چنين مى گويد: ((خداوند هـمـان كـسى است كه بادها را مى فرستد تا ابرهايى را به حركت درآورند)) (اللّه الذى يرسل الرياح فتثير سحابا).
                          ((سپس ابرها را در پهنه آسمان آن گونه كه بخواهد مى گستراند)) (فيبسطه فى السما كيف يشا).
                          آنها را به صورت قطعاتى در آورده ((و متراكم مى سازد)) (ويجعله كسفا).
                          ((ايـنـجاست كه دانه هاى باران را مى بينى كه از لابلاى آنها خارج مى شوند))(فترى الودق يخرج من خلا له ).
                          آرى ! يكى از نقشهاى مهم , هنگام نزول باران بر عهده بادها گذاشته شده است .
                          و در پـايان آيه مى افزايد: ((پس هنگامى كه اين باران حياتبخش را به هركس ازبندگانش بخواهد بـرسـانـد, نـاگـهـان آنـهـا خوشحال و مسرور مى شوند)) (فاذا اصاب به من يشا من عباده اذاهم يستبشرون ).
                          (آيه )ـ((و قطعا پيش از آن كه بر آنان نازل شود, مايوس بودند)) (وان كانوامن قبل ان ينزل عليهم من قبله لمبلسين ).
                          ايـن يـاس و آن بـشـارت را كـسانى به خوبى درك مى كنند كه همچون عربهاى بيابانگرد حيات و زندگيشان پيوند بسيار نزديكى با همين قطره هاى باران دارد.
                          (آيه )ـدر اين آيه روى سخن را به پيامبر اسلام (ص ) كرده , مى گويد: ((به آثار رحمت الهى بنگر كه چـگـونـه زمين را بعد از مردنش زنده مى كند)) (فانظر الى آثار رحمت اللّه كيف يحى الا رض بعد موتها).
                          تعبير به ((رحمت الهى )) در مورد باران , اشاره به آثار پربركت آن از جهات مختلف است .
                          سـپـس با توجه به پيوندى كه مبدا و معاد در مسائل مختلف دارند در پايان آيه مى افزايد: ((چنين كـسى (كه زمين مرده را با نزول باران زنده كرد) زنده كننده مردگانى (در قيامت ) است , و او بر همه چيز تواناست )) (ان ذلك لمحى الموتى وهو على كل شى قدير).
                          (آيه )ـاز آنجا كه در آيات گذشته , سخن از بادهاى پربركتى در ميان بود كه پيشقراولان بارانهاى رحـمـت زا هستند, در اين آيه اشاره به بادهاى زيانبار كرده ,مى گويد: ((و اگر ما بادى بفرستيم (داغ و سـوزان يـا سـرد و خـشـك و يا توام با سموم ) وبر اثر آن , زراعت و باغ خود را زرد و پژمرده ببينند (مايوس شده و) پس ا
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #358
                            (آيه )ـسپس به مساله ((مالكيت )) حق مى پردازد چرا كه بعد از ثبوت خالقيت نياز به دليل ديگرى بـر مـالـكـيـت او نـيـسـت , مـى فـرمـايد: ((آنچه در آسمانها وزمين است از آن خداست )) (للّه ما فى السموات والا رض ).
                            بديهى است آن كس كه ((خالق )) و ((مالك )) است مدبر امور جهان نيز مى باشد.
                            و كسى كه چنين است از همه چيز بى نياز و شايسته هرگونه ستايش است به همين دليل در پايان آيه مى افزايد: ((خداوند غنى و حميد است )) (ان اللّه هو الغنى الحميد).
                            او غـنـى عـلـى الاطـلاق , و حـمـيـد از هـر نظر است , چرا كه هر موهبتى در جهان است به او باز مى گردد, و هركس هرچه دارد از او دارد.
                            (آيـه )ـ ايـن آيـه ترسيمى از علم بى پايان خداست , كه با ذكر مثالى بسيارگويا و رسا مجسم شده است , مى گويد: ((و اگر همه درختان روى زمين قلم شود, ودريا براى آن مركب گردد, و هفت درياچه به آن افزوده شود اينها همه تمام مى شودولى كلمات خدا پايان نمى گيرد, خداوند عزيز و حـكـيـم اسـت )) (ولـو انما فى الا رض من شجرة اقلا م والبحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات اللّه ان اللّه عزيزحكيم ).
                            از آنجا كه مخلوقات گوناگون اين جهان هركدام بيانگر ذات پاك خدا و علم وقدرت اويند, به هر موجودى .
                            ((كلمة اللّه )).
                            اطلاق شده , و به همين مناسبت ((كلمات اللّه )) به معنى علم و دانش پروردگاربه كار رفته است .
                            (آيـه )ـبعد از ذكر علم بى پايان پروردگار, سخن از قدرت بى انتهاى او به ميان آورده , مى فرمايد: ((آفـريـنـش و برانگيختن (و زندگى دوباره ) همه شما (درقيامت ) همانند يك فرد بيش نيست , خداوند شنوا و بيناست )) (ما خلقكم ولا بعثكم الا كنفس واحدة ان اللّه سميع بصير).
                            (آيـه )ـاين آيه تاكيد و بيان ديگرى است براى قدرت واسعه خداوند,روى سخن را به پيامبر كرده , مـى گويد: ((آيا نديدى كه خداوند شب را در روز, و روزرا در شب داخل مى كند))؟ (الم تر ان اللّه يولج الليل فى النهار ويولج النهارفى الليل ) و نيز آيا نديدى كه خداوند ((خورشيد و ماه را (در مسير منافع انسانها)مسخر ساخته ))؟ (وسخر الشمس والقمر).
                            ((و هركدام تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه مى دهند)) (كل يجرى الى اجل مسمى ).
                            و اين كه ((خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است ))؟ (وان اللّه بما تعملون خبير).
                            (آيـه )ـو در ايـن آيـه به صورت يك نتيجه گيرى جامع و كلى مى فرمايد(اينها همه دليل بر آن است كه خداوند حق است , و آنچه غير از او مى خوانند باطل است , و خداوند بلندمقام و بزرگ مرتبه است )) (ذلك بان اللّه هو الحق وان مـايدعون من دونه الباطل وان اللّه هو العلى الكبير).
                            مـجموع بحثهايى كه در آيات قبل پيرامون خالقيت و مالكيت و علم و قدرت بى انتهاى پروردگار آمـده بـود, ايـن امور را اثبات كرد كه ((حق )) تنها اوست و غير اوزائل و باطل و محدود و نيازمند است , و ((على و كبير)) كه از هر چيز برتر و ازتوصيف بالاتر است ذات پاك او مى باشد.
                            (آيـه )ـدر ايـن آيـه سخن از دليل نظم به ميان مى آيد, و در آيه بعد سخن ازتوحيد فطرى است و مجموعا بحثهايى را كه در آيات قبل آمد تكميل مى كند.
                            مـى گـويـد: ((آيـا نديدى كشتيها بر (صفحه ) درياها به فرمان خدا, و به (بركت )نعمت او حركت مى كنند))؟! (الم تر ان الفلك تجرى فى البحر بنعمت اللّه ).
                            هدف اين است : ((تا بخشى از آياتش را به شما نشان دهد)) (ليريكم من آياته ).
                            آرى ((در ايـنها نشانه هايى است براى كسانى كه بسيار شكيبا و شكرگزارند))(ان فى ذلك لا يات لكل صبار شكور).
                            بدون شك حركت كشتيها بر صفحه اقيانوسها نتيجه مجموعه اى از قوانين آفرينش است .
                            (آيه )ـ در گرداب بلا!.
                            بعد از بيان نعمت حركت كشتيها در درياها كه هم در گذشته و هم امروز,بزرگترين و مفيدترين وسـيله حمل و نقل انسانها و كالاها بوده است , اشاره به يكى ازچهره هاى ديگر همين مساله كرده , مـى گـويد: ((و هنگامى كه (در سفر دريا) موجى همچون ابرها آنان را بپوشاند (و بالا رود و بالاى سرشان قرار گيرد) خدا را بااخلاص مى خوانند)) (واذا غشيهم موج كالظلل دعوا اللّه مخلصين له الدين ).
                            يـعنى امواج عظيم دريا آن چنان بر مى خيزد, و اطراف آنها را احاطه مى كندكه گويى ابرى بر سر آنان سايه افكنده است , سايه اى وحشتناك و هول انگيز.
                            ايـنجاست كه انسان با تمام قدرتهاى ظاهرى كه براى خويش جلب و جذب كرده , خود را ضعيف و ناچيز و ناتوان مى بيند.
                            و اينجاست كه توحيد خالص همه قلب او را احاطه مى كند, و دين و آئين وپرستش را مخصوص او مى داند.
                            سـپـس اضـافه مى كند: ((اما وقتى آنها را به خشكى رساند و نجات داد, بعضى راه اعتدال را پيش مـى گـيرند )) و به ايمان خود وفادار مى مانند, در حالى كه بعضى ديگر فراموش كرده راه كفر را پيش مى گيرند (فلما نجيهم الى البر فمنهم مقتصد).
                            و در پـايـان آيـه به گروه دوم اشاره كرده , مى فرمايد: ((ولى آيات ما را هيچ كس جز پيمان شكنان ناسپاس انكار نمى كنند)) (وما يجحد باياتنا الا كل ختار كفور).
                            (آيـه )ـدر اين آيه به صورت يك جمع بندى از مواعظ و اندرزهاى گذشته , و دلائل توحيد و معاد, هـمـه انـسـانها را به خدا و روز قيامت توجه مى دهد,سپس از غرور ناشى از دنيا و شيطان برحذر مى دارد, بعد به وسعت دامنه علم خداوند و شمول آن نسبت به همه چيز مى پردازد.
                            مى فرمايد: ((اى مردم ! تقواى الهى پيشه كنيد و بترسيد از روزى كه نه پدر كيفر(اعمال ) فرزندش را تحمل مى كند و نه فرزند چيزى از كيفر (اعمال ) پدرش را)) (ياايها الناس اتقوا ربكم واخشوا يوما لا يجزى والد عن ولده ولا مولود هو جاز عن والده شيئا).
                            در حقيقت دستور اول , توجه به مبدا است , و دستور دوم توجه به معاد.
                            دسـتـور اول , نـيروى مراقبت را در انسان زنده مى كند, و دستور دوم احساس پاداش و كيفر را, و بدون شك كسى كه اين دو دستور را به كار بندد كمتر آلوده گناه وفساد مى شود.
                            به هر حال در آن روز هركس چنان به خود مشغول است و در پيچ و خم اعمال خويش گرفتار كه بـه ديـگـرى نمى پردازد, حتى پدر و فرزند كه نزديكترين رابطه ها را با هم دارند هيچ كدام به فكر ديگرى نيستند.
                            در پـايـان آيـه انسانها را از دو چيز برحذر مى دارد, مى فرمايد: ((به يقين وعده الهى حق است پس مبادا زندگى دنيا شما را بفريبد, و مبادا (شيطان ) فريبكار شما رابه (كرم ) خدا مغرور سازد))! (ان وعداللّه حق فلا تغرنكم الحيوة الدنيا ولا يغرنكم باللّه الغرور).
                            (آيه )ـ.
                            وسعت علم خداوند!.
                            در آخـرين آيه اين سوره به تناسب بحثى كه پيرامون روز رستاخيز در آيه قبل به ميان آمده , سخن از عـلومى به ميان مى آورد كه مخصوص پروردگار است مى گويد: ((آگاهى از زمان قيام قيامت مخصوص خداست )) (ان اللّه عنده علم الساعة ).
                            ((و اوست كه باران را نازل مى كند)) و از تمام جزئيات نزول آن آگاه است (وينزل الغيث ).
                            و نيز ((آنچه را كه در رحمها (ى مادران ) است مى داند)) (ويعلم مافى الا رحام ).
                            ((و هيچ كس نمى داند فردا چه به دست مى آورد)) (وما تدرى نفس ماذاتكسب غدا).
                            ((و هيچ كس نمى داند در چه سرزمينى مى ميرد))؟ (وما تدرى نفس باى ارض تموت ).
                            ((خداوند عالم و آگاه است )) (ان اللّه عليم خبير).
                            گـويـى مـجموع اين آيه پاسخ به سؤالى است كه در زمينه قيامت مطرح مى شود همان سؤالى كه بـارهـا مـشـركـان قـريش از پيامبر(ص ) كردند و گفتند: ((متى هو;Š روز قيامت كى خواهد بود)) (اسرا/51).
                            ((پايان سوره لقمان )).
                            سوره سجده [32].
                            اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 30 آيه است .
                            نامهاى اين سوره :.
                            نـام ايـن سـوره در بعضى از روايات و در لسان مشهور مفسران ((سوره سجده )) يا((الم سجده )) است , و گاه براى مشخص ساختن آن ازسوره حم سجده آن را به نام ((سجده لقمان )) مى خوانند, چرا كه بعد از سوره لقمان قرارگرفته است .
                            در بعضى از روايات نيز از آن به ((الم تنزيل )) ياد شده است .
                            محتواى سوره :.
                            ايـن سـوره بـه حـكم آنكه از سوره هاى ((مكى )) است خطوط اصلى سوره هاى مكى يعنى بحث از ((مـبـدا)) و ((مـعاد)) و ((بشارت )) و ((انذار)) را قويا تعقيب مى كند وروى هم رفته در آن چند بخش جلب توجه مى كند.
                            1ـ قبل از هر چيز سخن از عظمت قرآن است .
                            2ـ سپس بحثى پيرامون نشانه هاى خداوند در آسمان و زمين دارد.
                            3ـ بـحـث ديـگـرى پيرامون آفرينش انسان از ((خاك )) و ((آب نطفه )) و ((روح الهى )) و اعطاى وسائل فراگيرى علم و دانش مى باشد.
                            4ـ بعد از آن از رستاخيز و حوادث قبل از آن يعنى مرگ سخن مى گويد.
                            5 و 6ـ بحثهاى مؤثر و تكان دهنده اى از بشارت و انذار دارد.
                            به اين ترتيب هدف اصلى سوره تقويت مبانى ايمان به مبدا و معاد و ايجادموج نيرومندى از حركت به سوى تقوا, و بازدارى از سركشى و طغيان است .
                            فضيلت تلاوت سوره :.
                            در حـديـثى از پيامبر گرامى اسلام (ص ) چنين آمده است : ((كسى كه سوره الم تنزيل و تبارك را بخواند مانند آن است كه شب قدر را احيا گرفته باشد)).
                            در حـديـث ديـگرى از امام صادق (ع ) چنين نقل شده : ((هركس سوره سجده رادر هر شب جمعه بـخواند خداوند نامه اعمال او را به دست راست او مى دهد, وگذشته او را مى بخشد, و از دوستان محمد(ص ) و اهل بيت او خواهد بود)).
                            بـدون شـك تلاوتى كه سرچشمه انديشه , و انديشه اى كه مبدا تصميم گيرى وحركت بوده باشد, مى تواند آن چنان انسان را بسازد كه مشمول اين همه فضيلت وافتخار گردد.
                            به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #359
                              (آيه )ـ عظمت قرآن , و مبدا و معاد:.
                              بـاز در ايـن سـوره با حروف مقطعه ((الف , لام , ميم )) (الم ) روبه رو مى شويم واين پانزدهمين بار است كه در آغاز سوره هاى قرآنى اين گونه حروف را مى يابيم .
                              بـحـثـى كه درباره اهميت قرآن بلافاصله بعد از اين حروف آمده است بار ديگربيانگر اين حقيقت است كه ((الم )) اشاره به عظمت قرآن و قدرت نمايى عظيم پروردگار است كه چنين كتاب بزرگ و پرمحتوا كه معجزه جاويدان محمد(ص )است از حروف ساده ((الفبا)) به وجود آورده است .
                              (آيه )ـمى فرمايد: ((اين كتابى است كه از سوى پروردگار جهانيان نازل شده و شك و ترديدى در آن نيست )) (تنزيل الكتاب لا ريب فيه من رب العالمين ).
                              اين آيه در واقع پاسخ به دو سؤال است , گويى نخست از محتواى اين كتاب آسمانى سؤال مى شود, در پاسخ مى گويد: محتواى آن حق است و جاى كمترين شك و ترديد نيست , سپس سؤال درباره ابداع كننده آن به ميان مى آيد, در پاسخ ‌مى گويد: اين كتاب از سوى ((رب العالمين )) است .
                              (آيـه )ـسـپـس بـه تـهمتى كه بارها مشركان و منافقان بى ايمان به اين كتاب بزرگ آسمانى بسته بودند اشاره كرده , مى فرمايد: ((آنها مى گويند: (محمد) اينها را به دروغ به خداست بسته است )) و از ناحيه پروردگار جهانيان نيست (ام يقولون افتريه ).
                              در پـاسـخ ادعـاى بـى دلـيـل آنـهـا مـى گويد: اين افترا نيست , ((بلكه سخن حقى است از سوى پروردگارت )) (بل هو الحق من ربك ).
                              و دليل حقانيت آن در خود آن آشكار و نمايان است .
                              سپس به هدف نزول آن پرداخته , مى گويد: ((هدف اين بوده كه گروهى راانذار كنى كه پيش از تـو هـيـچ انذاركننده اى براى آنها نيامده است , شايد (پند گيرندو) هدايت شوند)) (لتنذر قوما ما اتيهم من نذير من قبلك لعلهم يهتدون ).
                              مـنـظـور از ((نذير)) در اينجا پيامبر بزرگى است كه دعوت خود را آشكارا و توام با معجزات و در مـحيطى وسيع و گسترده آشكار سازد, و مى دانيم چنين انذاركننده اى در جزيره عربستان و در ميان قبائل ((مكه )) قيام نكرده بود.
                              (آيـه )ـبـعـد از بـيـان عظمت قرآن و رسالت پيامبر(ص ) به يكى ديگر ازمهمترين پايه هاى عقائد اسلامى يعنى توحيد و نفى شركت پرداخته چنين مى گويد: ((خداوندا كسى كه آسمانها و زمين و آنچه را در ميان اين دو است در شش روز[ شش دوران ] آفريد)) (اللّه الذى خلق السموات والا رض وما بينهمافى ستة ايام ).
                              بـعـد از مساله آفرينش به مساله ((حاكميت خداوند)) بر عالم هستى پرداخته ,مى گويد: ((سپس خداوند بر عرش قدرت قرار گرفت )) و بر كل عالم هستى حكومت كرد (ثم استوى على العرش ).
                              قـرارگرفتن خداوند بر عرش به اين معنى است كه او هم خالق جهان هستى است , و هم حاكم بر كل عالم .
                              و در پـايـان آيـه بـا اشـاره بـه مساله توحيد ((ولايت )) و ((شفاعت )) مراحل توحيد راكامل كرده , مى فرمايد: ((جز او ولى و شفيعى براى شما نيست )) (ما لكم من دونه من ولي ولا شفيع ).
                              بـا ايـن دلـيل روشن چرا بيراهه مى رويد و دست به دامن بتها مى زنيد؟ ((آيامتذكر نمى شويد))؟! (افلا تتذكرون ).
                              در حقيقت مراحل سه گانه توحيد كه در آيه فوق منعكس است هركدام دليلى بر ديگرى محسوب مـى شـود, تـوحـيد خالقيت دليل بر توحيد حاكميت است وتوحيد حاكميت دليل بر توحيد ولى و شفيع و معبود.
                              (آيـه )ـدر ايـن آيـه نخست به توحيد پروردگار و سپس به مساله ((معاد))اشاره مى كند, و به اين تـرتيب سه شاخه توحيد كه در آيات گذشته بيان شده (توحيد خالقيت و حاكميت و عبوديت ) در اينجا با ذكر توحيد ربوبيت ـيعنى تدبيرجهان هستى تنها به وسيله خداوندـ تكميل مى گردد.
                              مى فرمايد: ((خداوند امور اين جهان را از مقام قرب خود به سوى زمين تدبيرمى كند)) (يدبر الا مر من السما الى الا رض ).
                              و مـى افـزايـد: ((سـپـس تـدبـيـر امـور در روزى كه مقدار آن هزار سال از سالهايى است كه شما مى شماريد به سوى او باز مى گردد)) (ثم يعرج اليه فى يوم كـان مقداره الف سنة مما تعدون ).
                              منظور از اين روز, روزقيامت است يعنى ;Š خداوند اين جهان را با تدبيرخاصى نظم بخشيده , ولى در پـايان جهان اين تدبير را بر مى چيند و به دنبال آن طرحى نوين و جهانى و سيعتر ابداع مى گردد, يعنى پس از پايان اين دنيا جهان ديگرآغاز مى شود.
                              (آيه )ـ مراحل شگفت انگيز آفرينش انسان :.
                              ايـن آيـه تـاكـيـدى است بر بحثهاى توحيدى كه در آيات قبل گذشت و در چهارمرحله خلاصه مـى شـد (توحيد خالقيت , حاكميت ولايت و ربوبيت ) مى فرمايد:كسى كه با اين صفات گفته شد ((او خـداوندى است كه از پنهان و آشكار با خبر است و شكست ناپذير و مهربان است )) (ذلك عالم الغيب والشهادة العزيز الرحيم ).
                              (آيـه )ـايـن آيه اشاره اى به نظام احسن آفرينش بطور عموم , و سرآغازى براى بيان خلقت انسان و مـراحـل تـكـامـل او بطور خصوص است , مى فرمايد: ((اوهمان كسى است كه هرچه را آفريد نيكو آفريد)) (الذى احسن كل شى خلقه ).
                              و بـه هـر چـيـز آنچه نياز داشت داد و بناى كاخ عظيم خلقت را بر ((نظام احسن ))يعنى بر چنان نظمى استوار كرد كه از آن كاملتر تصور نمى شد.
                              دهنده اى كه به گل نكهت و به گل جان دادـــــ به هر كه آنچه سزا ديد حكمتش آن داد!.
                              قـرآن سپس با ذكر اين مقدمه ((آفاقى )) وارد بحث ((انفسى )) مى شود وهمان گونه كه در بحث آيـات آفـاقـى از چند شاخه توحيد سخن گفت در اينجا نيز ازچند موهبت بزرگ در مورد انسانها سخن مى گويد.
                              نخست مى فرمايد: خداوند ((آغاز آفرينش انسان را از گل قرار داد)) (وبدا خلق الا نسان من طين ) تـا هم عظمت و قدرت خود را نشان دهد و هم به اين انسان هشدار دهد كه تو از كجا آمده اى و به كجا خواهى رفت .
                              پيداست اين آيه سخن از آفرينش ((آدم )) مى گويد, نه همه انسانها, چرا كه ادامه نسل او در آيه بعد مـطـرح اسـت , و ظاهر اين آيه دليل روشنى است بر خلقت مستقل انسان كه بدون واسطه از گل صورت گرفته است .
                              (آيـه )ـايـن آيـه بـه آفـرينش نسل انسان و چگونگى تولد فرزندان آدم درمراحل بعد اشاره كرده , مـى گويد: ((سپس نسل او را از عصاره اى از آب ناچيز وبى قدر آفريد)) (ثم جعل نسله من سلا لة من ما مهـين ).
                              (آيه )ـاين آيه بعد اشاره اى است به مراحل پيچيده تكام انسان در عالم رحم , و همچنين مراحلى كه آدم بـه هـنـگـام آفرينش از خاك طى نمود, مى فرمايد(سپس (اندام ) او را موزون ساخته )) (ثم سويه ).
                              ((و از روح خويش در وى دميد))! (ونفخ فيه من روحه ).
                              ((و براى شما گوش و چشمها و دلها قرار داد)) (وجعل لكم السمع والا بصاروالا فئدة ).
                              ((اما كمتر شكر (نعمتهاى ) او را به جا مى آوريد)) (قليلا ما تشكرون ).
                              در آغاز كه نطفه منعقد مى شود تنها داراى يك نوع ((حيات نباتى )) است ,يعنى فقط تغذيه و رشد و نـمـو دارد, ولـى از حس و حركت كه نشانه ((حيات حيوانى ))است و همچنين قوه ادراكات كه نشانه ((حيات انسانى )) است در آن خبرى نيست .
                              امـا تـكـامـل نطفه در رحم به مرحله اى مى رسد كه شروع به حركت مى كند وتدريجا قواى ديگر انسانى در آن زنده مى شود, و اين همان مرحله اى است كه قرآن از آن تعبير به نفخ روح مى كند.
                              اضـافـه ((روح )) بـه ((خـدا)) بـه اصـطـلاح ((اضـافه تشريفى )) است , يعنى يك روح گرانقدر و پرشرافت كه سزاوار است روح خدا ناميده شود در انسان دميده شد.
                              (آيه )ـ ندامت و تقاضاى بازگشت !.
                              قـرآن در اينجا بحث گويائى را درباره ((معاد)) آغاز مى كند, سپس حال ((مجرمان )) را در جهان ديـگـر بازگو مى كند, و مجموعا تكميلى است براى بحثهاى گذشته كه پيرامون ((مبدا)) سخن مى گفت , زيرا مى دانيم بحث از ((مبدا)) و ((معاد)) درقرآن مجيد غالبا توام با يكديگر است .
                              نـخست مى گويد: ((آنها گفتند: آيا هنگامى كه ما (مرديم و خاك شديم و) درزمين گم شديم , آفرينش تازه اى خواهيم يافت ))؟! (وقالوا اذا ضللنا فى الا رض انا لفى خلق جديد).
                              تـعـبير به ((گم شدن در زمين )) اشاره به اين است كه انسان پس از مردن خاك مى شود, همانند سـايـر خـاكها, و هر ذره اى از آن بر اثر عوامل طبيعى و غيرطبيعى به گوشه اى پرتاب مى شود, و ديگر چيزى از او باقى به نظر نمى رسد تا آن را در قيامت دوباره بازگردانند.
                              ولى آنها در حقيقت منكر قدرت خداوند بر اين كار نيستند ((بلكه آنان لقاى پروردگارشان را انكار مـى كـنـنـد)) و مى خواهند با انكار معاد, آزادانه به هوسرانى خويش ادامه دهند (بل هم بلقا ربهم كافرون ).
                              در واقـع ايـن آيـه شباهت زيادى با آيات نخستين سوره قيامت دارد آنجا كه مى گويد: ((آيا انسان گـمـان مـى كـنـد مـا اسـتـخوانهاى پراكنده او را جمع نخواهيم كرد! ماحتى قادريم (خطوط) سـرانـگشتان او را به نظام نخستين بازگردانيم ! ولى هدف انسان اين است كه ايامى را كه در اين دنـيـا در پـيـش دارد (بـا انكار قيامت ) به گناه وفجور بگذراند لذا سؤال مى كند روز قيامت كى خواهد بود))؟ (قيامت /3ـ6).
                              بـنـابـرايـن آنها از نظر استدلال لنگ نيستند, بلكه شهوات آنها حجابى بر قلبشان افكنده , و نيات سوئشان مانع قبول مساله معاد است .
                              (آيـه )ـاين آيه پاسخ آنها را از طريق ديگرى بيان مى كند, مى گويد: تصورنكنيد شخصيت شما به هـمـيـن بدن جسمانى شماست , بلكه اساس شخصيتتان راروح شما تشكيل مى دهد, و او محفوظ اسـت ((بـگـو: فـرشـتـه مـرگ كـه بـر شـمـا مامورشده (روح ) شما را مى گيرد, سپس به سوى پـروردگـارتـان بـازگـردانده مى شويد)) (قل يتوفيكم ملك الموت الذى وكل بكم ثم الى ربكم ترجعون ).
                              در يـك جـمع بندى مى توان چنين گفت كه دو آيه فوق به منكران معاد چنين پاسخ مى دهد كه : اگر مشكل شما پراكندگى اجزاى جسمانى است كه خودتان قدرت خدا را قبول داريد و منكر آن نـيـسـتـيـد, و اگر مشكل اضمحلال و نابودى شخصيت انسان بر اثر اين پراكندگى است آن نيز درست نيست چرا كه پايه شخصيت انسان بر روح قرارگرفته .
                              (آيـه )ـسـپـس وضـع هـمين مجرمان كافر و منكران معاد را كه در قيامت بامشاهده صحنه هاى مختلف آن از گذشته خود سخت نادم و پشيمان مى شوندچنين مجسم كرده , مى گويد: ((و اگر بـبينى مجرمان را هنگامى كه در پيشگاه پروردگارشان سر به زير افكنده مى گويند: پروردگارا! آنـچـه وعـده كـرده بودى ديديم وشنيديم (ما پشيمانيم ) ما را بازگردان تا كار شايسته اى انجام دهـيـم , مـا بـه (قـيامت )يقين داريم )) در تعجب فرو خواهى رفت (ولو ترى اذ المجرمون ناكسوا رؤسهم عند ربهم ربنا ابصرنا وسمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون ).
                              به راستى تعجب مى كنى كه آيا اين افراد سر به زير و نادم همان مغروران سركش و چموش هستند كه در دنيا در برابر هيچ حقيقتى سر فرود نمى آوردند.
                              منظور از ((مجرمان )) در اينجا, كافران و بخصوص منكران قيامتند.
                              (آيـه )ـو از آنـجا كه اين همه اصرار و تاكيد براى پذيرش ايمان , ممكن است اين توهم را ايجاد كند كـه خـداونـد تـوانائى ندارد نور ايمان را در قلب آنهاپرتوافكن كند, در اين آيه مى افزايد: ((و اگر مى خواستيم به هر انسانى هدايت لازمش را (از روى اجبار بدهيم ) مى داديم )) (ولو شئنا لا تينا كل نفس هديها).
                              مـسـلـما ما چنين قدرتى داريم , ولى ايمانى كه از طريق اجبار و الزام ما تحقق يابد ارزش چندانى ندارد, اراده ما بر اين تعلق گرفته كه نوع انسان ((مختار)) باشد.
                              لذا در پايان آيه مى فرمايد: ((ولى (من آنها را آزاد گذارده ام و) سخن و وعده ام حق است كه دوزخ را (از افـراد بـى ايـمـان و گنهكار) از جن و انس همگى پر كنم ))!(ولكن حق القول منى لا ملا ن جهنم من الجنة والناس اجمعين ).
                              آرى ! آنها با سؤاختيار خود اين راه را طى كرده اند و مستحق مجازاتند, و ماهم اراده قاطع داريم بر اين كه دوزخ را از آنان پر كنيم .
                              (آيـه )ـلـذا در ايـن آيـه مى گويد: ما به اين دوزخيان خواهيم گفت : ((بچشيد(عذاب جهنم را) بـه خـاطـر ايـن كه ديدار امروزتان را فراموش كرديد, ما نيز شما رافراموش كرديم ))! (فذوقوا بما نسيتم لقا يومكم هذا انا نسيناكم ).
                              ((و بـچشيد عذاب جاودان را به خاطر اعمالى كه انجام مى داديد)) (وذوقواعذاب الخلد بما كنتم تعملون ).
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #360

                                بـار ديـگـر از ايـن آيـه اسـتفاده مى شود كه فراموش كردن دادگاه عدل قيامت سرچشمه اصلى بـدبـخـتـيـهـاى آدمى است ,و در اين صورت است كه خود را در برابرقانون شكنيها و مظالم آزاد مـى بيند, و نيز از اين آيه به خوبى روشن مى شود كه مجازات ابدى در برابر اعمالى است كه انسان انجام مى دهد و نه چيز ديگر.
                                (آيه )ـ پاداشهاى عظيمى كه هيچ كس از آن آگاه نيست !.
                                مـى دانـيم روش قرآن اين است كه بسيارى از حقايق را در مقايسه با يكديگربيان مى كند, تا كاملا مفهوم و دلنشين گردد.
                                در اينجا نيز بعد از شرحى كه درباره مجرمان و كافران در آيات پيشين بيان شد به صفات برجسته مؤمنان راستين مى پردازد, و اصول عقيدتى و برنامه هاى عملى آنها را بطور فشرده ضمن دو آيه با ذكر هشت صفت , بيان مى دارد.
                                نـخـست مى فرمايد: ((تنها كسانى به آيات ما ايمان مى آورند كه هر وقت اين آيات به آنان يادآورى شـود به سجده مى افتند, و تسبيح و حمد پروردگارشان رابه جا مى آورند و تكبر نمى كنند)) (انما يؤمن باياتنا الذين اذا ذكروا بها خروا سجداوسبحوا بحمد ربهم وهم لا يستكبرون ) ((7)) .
                                در اين آيه چهار قسمت از صفات آنها بيان شده :.
                                1ـ به محض شنيدن آيات الهى به سجده مى افتند.
                                هـمـيـن ويژگى در بعضى ديگر از آيات قرآن به عنوان يكى از برجسته ترين صفات انبيا ذكر شده اسـت , چـنـانـكه خداوند درباره گروهى از پيامبران بزرگ مى گويد: ((هنگامى كه آيات خداوند رحـمان بر آنان خوانده مى شد به خاك مى افتادند و سجده مى كردند و گريه شوق سر مى دادند)) (مريم /5.
                                2 و 3ـ نشانه دوم و سوم آنها ((تسبيح )) و ((حمد)) پروردگار است , از يك سوخدا را از نقائص پاك و منزه مى شمرند, و از سوى ديگر او را به خاطر صفات كمال وجمالش , حمد و ستايش مى نمايند.
                                4ـ وصف ديگر آنها تواضع و فروتنى و ترك هرگونه استكبار است .
                                (آيـه )ـسـپس به وصف پنجم آنها اشاره كرده , مى گويد: ((پهلوهايشان ازبسترها در دل شب دور مى شود))(() و به پا مى خيزند و رو به درگاه خدا مى آورند(تتجافى جنوبهم عن المضاجع ).
                                آرى ! آنـهـا به هنگامى كه چشم غافلان در خواب است و آرامش و خاموشى همه جا را فراگرفته و خـطـر آلـودگـى عـبادت و ريا كمتر وجود دارد و بهترين شرايطحضور قلب فراهم است , با تمام وجودشان رو به درگاه معبود مى آورند و آنچه دردل دارند با او در ميان مى گذارند.
                                و در وصـف شـشـم و هـفتم مى افزايد: ((آنها پروردگار خود را با بيم و اميدمى خوانند)) (يدعون ربهم خوفا وطمعا).
                                نـه از غـضـب و عذاب او ايمن مى شوند, و نه از رحمتش مايوس مى گردند,چرا كه غلبه خوف بر اميد, انسان را به ياس و سستى مى كشاند و غلبه رجا و طمع انسان را به غرور و غفلت وا مى دارد, و اين هر دو دشمن حركت تكاملى انسان درسير او به سوى خداست .
                                آخـريـن و هـشتمين ويژگى آنها اين است كه : ((و از آنچه به آنها روزى داده ايم انفاق مى كنند)) (ومما رزقناهم ينفقون ).
                                نـه تـنـهـا از اموال خويش به نيازمندان مى بخشند كه از علم و دانش , نيرو وقدرت , راى صائب و تجربه و اندوخته هاى فكرى خود, از نيازمندان مضايقه ندارند.
                                (آيه )ـدر اين آيه به پاداش عظيم و مهم مؤمنان راستين كه داراى نشانه هاى مذكور در دو آيه قبل هـسـتـند پرداخته , با تعبير جالبى كه حكايت ازاهميت فوق العاده پاداش آنان مى كند, مى فرمايد: ((هيچ كس نمى داند چه پاداشهاى مهمى كه مايه روشنى چشمهاست براى آنها نهفته شده ))! (فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين ).
                                ((اين پاداش كارهايى است كه انجام مى دادند)) (جزا بما كانوا يعملون ).
                                در حـديثى مى خوانيم كه پيامبراكرم (ص ) مى گويد: ((خدا مى فرمايد: من براى بندگان صالحم نـعـمـتهائى فراهم كرده ام كه هيچ چشمى نديده , و هيچ گوشى نشنيده , و بر فكر كسى نگذشته است ))!.
                                (آيه )ـاين آيه مقايسه اى را كه در آيات گذشته بود بطور صريحتر روشن مى سازد مى گويد: ((آيا كـسى كه با ايمان باشد همانند كسى است كه فاسق است ؟! نه هرگز اين دو برابر نيستند)) (افمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستوون ).
                                در ايـن آيـه , ((فـاسق )) در مقابل ((مؤمن )) قرار گرفته , و اين دليل بر آن است كه فسق , مفهوم گسترده اى دارد كه هم كفر را شامل مى شود, و هم گناهان ديگر را.
                                (آيـه )ـايـن آيـه , ايـن عدم مساوات را به صورت گسترده ترى بيان كرده ,مى فرمايد: ((اما آنها كه ايـمـان آوردنـد و كارهاى شايسته انجام دادند باغهاى بهشت جاويدان از آن آنها خواهد بود)) (اما الذين آمنوا وعملوا الصالحات فلهم جنات الماوى ).
                                سـپـس مـى افـزايد ((اين (جنات ماوى ) وسيله پذيرايى (خداوند) از آنهاست به پاداش آنچه انجام مى دادند)) (نزلا بما كانوا يعملون ).
                                (آيـه )ـو در ايـن آيـه بـه نـقـطه مقابل آنها پرداخته , مى گويد: ((اما كسانى كه فاسق شدند (و از اطـاعـت خـدا سر باز زدند) جايگاه هميشگى آنها آتش (دوزخ )است )) (واما الذين فسقوا فماويهم النار).
                                آنها براى هميشه در اين جايگاه وحشتناك زندانى و محبوسند به گونه اى كه (هر زمان بخواهند از آن خارج شوند به آن بازگردانده مى شوند)) (كلما ارادوا ان يخرجوا منها اعيدوا فيها).
                                ((و بـه آنـان گفته مى شود: بچشيد عذاب آتشى را كه پيوسته انكار مى كرديد))(وقيل لهم ذوقوا عذاب النار الذى كنتم به تكذبون ).
                                بار ديگر در اينجا مى بينيم كه عذاب الهى در برابر ((كفر و تكذيب )) قرار گرفته و ثواب و پاداش او در برابر ((عمل )).
                                اشـاره بـه ايـنـكـه ((ايمان )) به تنهائى كافى نيست , بلكه بايد انگيزه بر عمل باشدولى ((كفر)) به تنهائى براى عذاب كافى است هرچند عملى همراه آن نباشد.
                                (آيه )ـ مجازاتهاى تربيتى :.
                                بـه دنـبال بحثى كه پيرامون گنهكاران و مجازات دردناك آنها در آيات قبل گذشت , در اينجا به يكى از الطاف خفى الهى در مورد آنان كه همان مجازاتهاى خفيف دنيوى و بيداركننده است اشاره مى كند, تا معلوم شود خدا هرگزنمى خواهد بنده اى گرفتار عذاب جاويدان شود, به همين دليل از تمام وسائل بيداركننده براى نجات آنها استفاده مى كند.
                                مـى فـرمايد: ((به آنان از عذاب نزديك (عذاب اين دنيا) پيش از عذاب بزرگ (آخرت ) مى چشانيم , شايد باز گردند)) (ولنذيقنهم من العذاب الا دنى دون العذاب الا كبر لعلهم يرجعون ).
                                مسلما ((عذاب ادنى )) معنى گسترده اى دارد كه احتمالاتى را دربر مى گيرد.
                                از جمله اين كه منظور مصائب و درد و رنجهاست .
                                يـا قـحـطـى و خشكسالى شديد هفت ساله اى كه مشركان در مكه به آن گرفتارشدند, تا آنجا كه مجبور گشتند از لاشه مردارها تغذيه كنند!.
                                يا ضربه شديدى است كه بر پيكر آنها در جنگ ((بدر)) وارد شد.
                                و اما ((عذاب اكبر)) به معنى عذاب روز قيامت است كه از هر مجازاتى بزرگترو دردناكتر است .
                                (آيـه )ـو از آنجا كه هرگاه هيچ يك از وسائل بيداركننده , حتى مجازات الهى سود ندهد راهى جز انتقام پروردگار از اين گروه كه ظالمترين افرادند وجودندارد در اين آيه مى فرمايد: ((چه كسى سـتـمـكـارتـر اسـت از آن كس كه آيات پروردگارش به او يادآورى شده و او از آن روى گردانده است )) (ومن اظلم ممن ذكربايات ربه ثم اعرض عنها).
                                ((مسلما ما از اين مجرمان بى ايمان انتقام خواهيم گرفت )) (انا من المجرمين منتقمون ).
                                ايـنـهـا در حـقيقت كسانى هستند كه نه مواهب و نعمتهاى الهى در آنها مؤثرافتاده , و نه عذاب و بـلاى هـشدار دهنده او, بنابراين ظالمتر از اينها كسى نيست , واگر از آنها انتقام گرفته نشود از چه كسى انتقام گرفته شود؟!.
                                (آيـه )ـدر اينجا اشاره كوتاه و زودگذرى به داستان ((موسى ))و((بنى اسرائيل )) مى كند تا پيامبر اسلام (ص ) ومؤمنان نخستين را تسلى ودلدارى دهد.
                                نخست مى گويد: ((ما به موسى , كتاب آسمانى داديم )) (ولقد آتيناموسى الكتاب ).
                                ((و شك نداشته باش كه او, آيات الهى را دريافت داشت )) (فلا تكن فى مرية من لقائه ).
                                ((و ما آن (كتاب آسمانى موسى , تورات ) را وسيله هدايت بنى اسرائيل قرارداديم )) (وجعلناه هدى لبنى اسرائيل ).
                                (آيه )ـدر اين آيه به افتخاراتى كه نصيب بنى اسرائيل در سايه استقامت وايمان شد اشاره مى كند, تا درسـى براى ديگران باشد, مى فرمايد: ((و از آنها امامان وپيشوايانى قرار داديم , كه به فرمان ما امر هدايت خلق خدا را بر عهده گرفتند زيراآنها شكيبائى كردند و به آيات ما يقين داشتند)) (وجعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لماصبروا وكانوا باياتنا يوقنون ).
                                در ايـنجا رمز پيروزى و شرط پيشوايى و امامت را دو چيز شمرده : يكى ايمان و يقين به آيات الهى , ديگر صبر و استقامت و شكيبائى .
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...