Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #316
    (آيه )ـ ساحران از همه جا گرد آمدند!.
    به دنبال پيشنهاد اطرافيان فرعون جمعى از ماموران زبده به شهرهاى مختلف مصر روان شدند و در هـر جـا ساحران ماهر را جستجو كردند, ((سرانجام جمعيت ساحران براى وعده گاه روز معين جمع آورى شدند)) (فجمع السحرة لميقات يوم معلوم ) و آنها را براى مبارزه در چنان روزى آماده كردند.
    (آيه )ـاز مردم نيز براى حضور در اين ميدان مبارزه دعوت شد(و به مردم گفته شد: آيا شما در اين صحنه اجتماع مى كنيد))؟ (وقيل للناس هل انتم مجتمعون ).
    (آيـه )ـو بـه مـردم گـفـتـه شد: ((هدف اين است كه اگر ساحران پيروز شوند(كه پيروزى آنها پـيـروزى خـدايـان مـاسـت ) ما از آنان پيروى كنيم )) (لعلنا نتبع السحرة ان كانوا هم الغالبين ) و آن چنان صحنه را گرم و داغ نماييم كه دشمن خدايان مابراى هميشه از ميدان بيرون رود!.
    (آيه )ـاينها همه از يكسو, از سوى ديگر ((هنگامى كه ساحران (نزدفرعون ) آمدند (و او را سخت در تـنگنا ديدند به اين فكر افتادند كه برترين بهره گيرى را كرده و امتيازهاى مهمى از او بگيرند) به فرعون گفتند: آيا براى ما پاداش قابل ملاحظه اى خواهد بود اگر پيروز شويم )) (فلما جا السحرة قالوا لفرعون ائن لنالا جرا ان كنا نحن الغالبين ).
    (آيه )ـفرعون كه سخت در اين بن بست گرفتار و درمانده بود حاضر شدبرترين امتيازها را به آنها بـدهـد, بلافاصله ((گفت : آرى (هر چه بخواهيد مى دهم ) به علاوه شما در اين صورت از مقربان درگاه من خواهيد بود))! (قال نعم وانكم اذا لمن المقربين ).
    (آيـه )ـهنگامى كه ساحران قول و قرارهاى خود را با فرعون گذاردند به دنبال تهيه مقدمات كار رفـتـنـد, و در خـلال مدتى كه فرصت داشتند, طنابها وعصاهاى بسيار فراهم ساختند كه ظاهرا درون آنها را خالى كرده و ماده شيميايى مخصوصى (همچون جيوه ) كه در برابر تابش آفتاب سبك و فرار مى شوددر آن ريختند.
    سرانجام روز موعود فرا رسيد, و انبوه عظيمى از مردم در آن صحنه جمع شدند.
    ((مـوسى رو به سوى ساحران كرد و گفت : آنچه را مى خواهيد بيفكنيد)) و هرچه داريد به ميدان آوريد (قال لهم موسى القوا ما انتم ملقون ).
    (آيه )ـساحران كه غرق غرور و نخوت بودند و حداكثر توان خود را به كارگرفته و به پيروزى خود امـيـدوار بودند ((طنابها و عصاهاى خود را افكندند و گفتند:به عزت فرعون ما قطعا پيروزيم ))! (فالقوا حبالهم وعصيهم وقالوا بعزة فرعون انالنحن الغالبون ).
    در ايـن هـنگام عصاها و طنابهاى مخصوص به صورت مارهاى كوچك وبزرگ به حركت درآمدند (طـه /66), در اين هنگام غريو شادى از مردم برخاست وبرق اميد در چشمان فرعون و اطرافيانش درخشيدن گرفت .
    (آيـه )ـامـا موسى چندان مهلت نداد كه اين وضع ادامه يابد همانطور كه قرآن مى گويد: ((سپس موسى عصايش را افكند, ناگهان تمام وسايل دروغين آنها رابلعيد)) (فالقى موسى عصاه فاذا هى تلقف ما يافكون ).
    در ايـنـجا گروهى پا به فرار گذاشتند, گروهى منتظر بودند پايان كاربه كجا مى رسد, و جمعى بى هدف فرياد مى كشيدند و دهان ساحران از تعجب بازمانده بود.
    (آيه )ـدر اينجا همه چيز عوض شد, ساحران كه تا آن لحظه در خطشيطنت و همكارى با فرعون و مـبـارزه با موسى (ع ) قرار داشتند يك مرتبه به خودآمدند و چون از تمام فنون سحر باخبر بودند, يـقين پيدا كردند كه اين مساله قطعاسحر نيست , اين يك معجزه بزرگ الهى است ((پس ناگهان همه آنها به سجده افتادند)) (فالقى السحرة ساجدين ).
    (آيـه )ـو هـمـراه بـا اين عمل كه دليل روشن ايمان آنها بود با زبان نيز ((گفتند:ما به پروردگار عالميان ايمان آورديم ))! (قالوا آمنا برب العالمين ).
    (آيه )ـو براى اين كه جاى هيچ ابهام و ترديد باقى نماند و فرعون نتوانداين سخن را تفسير ديگرى كند, اضافه كردند: ((به پروردگار موسى و هارون )) (رب موسى وهرون ).
    آرى ! در يك لحظه كوتاه از ظلمت مطلق به روشنايى ايمان گام نهادند.
    (آيه )ـدر اين هنگام فرعون كه از يك سو روحيه خود را پاك باخته بود, واز سوى ديگر تمام قدرت و مـوجـوديـت خـويـش را در خطر مى ديد, و مخصوصامى دانست ايمان آوردن ساحران چه تاثير عـمـيـقـى در روحـيه مردم خواهد گذارد وممكن است گروه عظيمى به پيروى از ساحران به سـجـده بـيـفتند, به گمان خوددست به ابتكار تازه اى زد رو به ساحران كرد و ((گفت : آيا به او ايمان آورديد پيش ازآنكه من به شما اجازه دهم )) (قال آمنتم له قبل ان آذن لكم ).
    انـتـظارش اين بود كه قلب و عقل و فكر مردم نيز به اختيار و اجازه او باشد;Šولى فرعون به اين هم قناعت نكرد, و دو جمله ديگر گفت .
    نخست ساحران را متهم ساخت كه اين يك تبانى و توطئه قبلى است كه ميان شما و موسى صورت گرفته , توطئه اى است بر ضد تمام مردم مصر! گفت : ((او بزرگ و استاد شماست كه به شما سحر آموخته )) و شما همگى سحر را از مكتب اوفراگرفته ايد! (انه لكبيركم الذى علمكم السحر).
    سـپـس آنها را تهديد كرده , گفت : اما من به شما اجازه نخواهم داد كه در اين توطئه پيروز شويد, من اين توطئه را در نطفه خفه مى كنم ! ((به زودى خواهيددانست (شما را چنان مجازاتى مى كنم كـه درس عـبـرتى براى همگان گردد) دستها وپاهاى شما را بطور مخالف قطع مى كنم (دست راسـت و پـاى چپ يا دست چپ وپاى راست ) و همگى را بدون استثنا به دار مى آويزم ))! (فلسوف تعلمون لا قطعن ايديكم وارجلكم من خلا ف و لا صلبنكم اجمعين ).
    (آيـه )ـامـا فـرعـون در اينجا كور خوانده بود, زيرا ساحران يك لحظه پيش ,و مؤمنان اين لحظه , آن چـنـان قلبشان به نور ايمان روشن شده بود كه اين تهديدفرعون را در حضور جمعيت به طرز بسيار قاطعى پاسخ گفتند و نقشه شيطانى او رانقش بر آب كردند.
    ((گـفـتند: هيچ مانعى ندارد (و هيچ گونه زيانى از اين كار به ما نخواهد رسيدهركار مى خواهى بكن ) ما به سوى پروردگارمان باز مى گريم )) (قالوا لا ضير انا الى ربنا منقلبون ).
    (آيـه )ـسپس افزودند: ما در گذشته گناهانى مرتكب شده ايم و در اين صحنه سردمدار مبارزه با پـيـامـبـر راسـتـين خدا موسى (ع ) شديم , و در ستيزبا حق پيشقدم بوديم , اما ((ما اميدواريم كه پـروردگـارمـان خطاهاى ما را ببخشدچرا كه ما نخستين ايمان آورندگان بوديم )) (انانطمع ان يغفر لنا ربنا خطايانا ان كنااول المؤمنين ).
    مـا امـروز از هـيـچ چـيز وحشت نداريم , نه از تهديدهاى تو, و نه از دست و پازدن در خون بر فراز شاخه هاى بلند نخل !.
    (آيـه )ـسرانجام موسى در آن صحنه سرنوشت ساز پيروز از ميدان بيرون آمد و اين زمينه مساعدى را براى اين كه موسى بتواند در ميان آن مردم بماند و به دعوت و تبليغ بپردازد و اتمام حجت كند فراهم ساخت .
    ساليان دراز به اين منوال گذشت , و موسى معجزات ديگرى به آنها نشان داد.
    هـنـگامى كه موسى (ع ) حجت را بر آنها تمام كرد, و صفوف مؤمنان و منكران مشخص شد, دستور كوچ كردن بنى اسرائيل به موسى داده شد.
    آيـه مـى گـويد: ((و به موسى وحى كرديم كه شبانه بندگانم را (از مصر) كوچ ده ,زيرا شما مورد تعقيب هستيد)) (واوحينا الى موسى ان اسر بعبادى انكم متبعون ).
    (آيـه )ـموسى (ع ) اين فرمان را اجرا كرد, و دور از چشم دشمنان شبانه بنى اسرائيل را بسيج كرده فرمان حركت داد.
    امـا بـديـهى است حركت يك گروه با اين عظمت , چيزى نيست كه بتوان آن رابراى مدت زيادى پـنـهـان نـگـه داشـت , به زودى جاسوسان فرعون , مطلب را به اوگزارش دادند, و چنانكه قرآن مـى گويد: ((فرعون (مامورانى ) به شهرها فرستاد تا نيروجمع كنند)) (فارسل فرعون فى المدائن حاشرين ).
    (آيـه )ـضـمنا براى اين كه زمينه روانى مردم براى اين بسيج عمومى آماده شود دستور داد اعلان كـنند ((اينها گروه اندكى هستند)) اندك از نظر تعداد در مقابل فرعونيان و اندك از نظر قدرت (ان هؤلا لشر ذمة قليلون ).
    بنابراين در مبارزه با اين گروه جاى هيچ گونه نگرانى نيست كه برنده ماييم .
    (آيـه )ـسـپس افزود: ما چقدر حوصله كنيم ؟ و تا چه اندازه با اين بردگان سركش مدارا نماييم ؟! ((اينها ما را به خشم و غضب آورده اند)) (وانهم لنا لغائظون ).
    فـردا مـزارع مـصر را چه كسى آبيارى مى كند؟ بارهاى سنگين را در اين كشورپهناور چه كسى از زمين بر مى دارد؟.
    (آيـه )ـبـه عـلاوه مـا از توطئه اين گروه ـچه در اينجا باشند و چه بروندـبيمناكيم ((و ما همگى آماده پيكاريم )) (وانا لجميع حاذرون ).
    (آيـه )ـسـپـس قـرآن بـه ذكر عاقبت كار فرعونيان مى پردازد, و بطوراجمال زوال حكومت آنها و زمامدارى بنى اسرائيل را بيان مى كند, مى گويد: ((پس ماآنها را از باغهاى سرسبز و چشمه هاى پر آب بيرون رانديم )) (فاخرجناهم من جنات وعيون ).
    (آيه )ـ((و از گنجها و قصرهاى زيبا و مساكن مرفه )) خارج ساختيم (وكنوزومقام كريم ).
    (آيـه )ـرى ((اين چنين كرديم و بنى اسرائيل را وارث آنها (فرعونيان )ساختيم )) (كذلك واورثناها بنى اسرائيل ).
    (آيه )ـ عاقبت دردناك فرعونيان !.
    در ايـن آيـات آخـريـن صـحنه از اين بخش از داستان موسى و فرعون مطرح است , و آن چگونگى نابودى فرعونيان و پيروزى و نجات بنى اسرائيل است .
    چـنـانـكه در آيات گذشته خوانديم , فرعون ماموران خود را به شهرهاى مصر گسيل داشت , و به اندازه كافى لشكر و نيرو آماده ساخت و به دنبال آنهاحركت كردند.
    چـنـانـكـه آيـه مـى گـويـد: ((پس فرعونيان آنها را تعقيب كردند و به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسيدند)) (فاتبعوهم مشرقين ).
    (آيـه )ـ((هـنـگـامى كه دو گروه يكديگر را ديدند, ياران موسى گفتند: بطورقطع ما در چنگال فـرعـونـيـان گـرفـتار شديم )) و راه نجاتى وجود ندارد! (فلما تراالجمعان قال اصحاب موسى انا لمدركون ).
    در پـيـش روى ما دريا و امواج خروشان آب , و در پشت سر ما دريايى از لشكرخونخوار با تجهيزات كامل , جمعيتى كه سخت از ما خشمگينند.
    در ايـنـجا لحظات دردناكى بر بنى اسرائيل گذشت , لحظاتى كه تلخى آن غيرقابل توصيف است , شايد جمع زيادى در ايمان خود متزلزل شدند.
    (آيـه )ـامـا مـوسـى (ع ) هـمـچـنان آرام و مطمئن بود, و مى دانست وعده هاى خدا درباره نجات بنى اسرائيل و نابودى قوم سركش تخلف ناپذير است .
    لذا با يك دنيا اطمينان و اعتماد رو به جمعيت وحشتزده بنى اسرائيل كردو((گفت : چنين نيست (آنـهـا هـرگـز بر ما مسلط نخواهند شد) چرا كه پروردگار من با من است و به زودى مرا هدايت خواهد كرد)) (قال كلا ان معى ربى سيهدين ).
    (آيـه )ـدر ايـن هـنـگام كه شايد بعضى با ناباورى سخن موسى را شنيدند وهمچنان در انتظار فرا رسيدن آخرين لحظات زندگى بودند فرمان نهايى صادر شد.
    چـنانكه قرآن مى گويد: ((پس ما به موسى وحى كرديم كه عصايت را به دريابزن ))! (فاوحينا الى موسى ان اضرب بعصاك البحر).
    موسى (ع ) چنين كرد و عصا را به دريا زد, در اينجا صحنه عجيبى نمايان گشت كه برق شادى در چـشـمـها و دلهاى بنى اسرائيل نمايان گرديد: ((پس ناگهان دريا شكافته شد (آبها قطعه قطعه شدند) و هر بخشى همچون كوهى عظيم روى هم انباشته گشت ))! و در ميان آنها جاده ها نمايان شد (فانفلق فكان كل فرق كالطود العظيم ).
    منظور از ((دريا)) در اينجا همان نهر عظيم ((نيل )) است .
    (آيه )ـفرعون و فرعونيان كه از ديدن اين صحنه , مات و مبهوت شده بودند و چنين معجزه روشن و آشـكـارى را مـى ديـدنـد بـاز هـم از مركب غرور پياده نشدند, و به تعقيب موسى و بنى اسرائيل پرداختند و به سوى سرنوشت نهايى خودپيش رفتند, چنانكه قرآن مى گويد: ((و در آنجا ديگران [ لشكر فرعون ] را نيز (به دريا) نزديك ساختيم )) (وازلفنا ثم الا خرين ).
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #317

      به اين ترتيب فرعونيان نيز وارد جاده هاى دريايى شدند.
      (آيـه )ـاين آيه مى گويد: ((ما موسى و تمام كسانى را كه با او بودند نجات داديم )) (وانجينا موسى ومن معه اجمعين ).
      (آيـه )ـدرسـت هـنـگامى كه آخرين نفر از بنى اسرائيل از دريا بيرون آمد وآخرين نفر از فرعونيان داخل دريا شد فرمان داديم آبها به حال اول باز گردند, امواج خروشان يك مرتبه فرو ريختند و سر بر هم نهادند, فرعون و لشكرش را همچون پرهاى كاه با خود به هر جا بردند, درهم كوبيده و نابود كردند.
      قرآن در يك عبارت كوتاه اين ماجرا را بيان كرده , مى گويد: ((سپس ديگران راغرق كرديم )) (ثم اغرقنا الا خرين ).
      و به اين ترتيب بردگان اسير آزاد شدند و جباران مغرور گرفتار و نابود گشتند,تاريخ ورق خورد;Š دوران آن مستكبران پايان گرفت و مستضعفان وارث ملك وحكومت آنها شدند.
      (آيـه )ـرى ((در ايـن مـاجـرا نـشـانـه روشـن (و درس عـبرت بزرگى ) است , امااكثر آنها ايمان نـيـاوردند)) گويى چشمها بسته و گوشها كر و قلبها در خواب فرو بسته است (ان فى ذلك لا ية وما كان اكثرهم مؤمنين ).
      جايى كه فرعونيان با ديدن آن صحنه هاى عجيب ايمان نياوردند از اين قوم مشرك تعجب مكن , و از عدم ايمانشان نگران مباش !.
      تـعـبير به ((اكثر)) (بيشتر) اشاره به اين است كه گروهى از فرعونيان دست به دامن آيين موسى زدند و به جمع ياران او پيوستند.
      (آيه )ـاين آيه در يك جمله كوتاه و پرمعنى به قدرت و رحمت بى پايان خدا اشاره كرده , مى گويد: ((پروردگار تو هم تواناست و هم مهربان )) (وان ربك لهوالعزيز الرحيم ).
      از ((عـزت )) اوسـت كه هر زمان اراده كند فرمان نابودى اقوام ياغى را صادرمى كند, به همان آبى كـه مـايـه حـيـات آنهاست فرمان مرگ آنها را مى دهد, و همان درياى نيل كه مايه ثروت و قدرت فرعونيان بود قبرستان آنها مى شود!.
      و از ((رحـمـت )) اوسـت كـه در اين كار هرگز عجله نمى كند, بلكه سالها مهلت مى دهد, معجزه مـى فـرستد, اتمام حجت مى كند, و نيز از رحمت اوست كه اين بردگان ستمديده را از چنگال آن اربابان قلدر و زورگو رهايى مى بخشد.
      (آيـه )ـبـه دنـبـال داسـتـان عـبرت انگيز موسى و فرعون به سرگذشت الهام بخش ابراهيم (ع ) و مـبارزاتش با مشركان مى پردازد, و اين مطلب را از گفتگوى ابراهيم با عمويش آزر و قوم گمراه آغاز مى كند.
      نخست مى گويد: ((و خبر ابراهيم را بر آنها بخوان )) (واتل عليهم نبا ابراهيم ).
      (آيه )ـو از ميان تمام اخبار مربوط به اين پيامبر بزرگ روى اين قسمت تكيه مى كند: ((هنگامى كه به پدر و قومش گفت : شما چه چيز را مى پرستيد))؟! (اذقال لا بيه وقومه ما تعبدون ).
      (آيه )ـنها بلافاصله در پاسخ ((گفتند: ما بتهايى را مى پرستيم و همه روزملازم عبادت آنهاييم )) (قالوا نعبد اصناما فنظل لها عاكفين ).
      ايـن تعبير نشان مى دهد كه آنها نه تنها احساس شرمندگى از كار خود نداشتندبلكه بسيار به كار خود افتخار مى كردند.
      (آيه )ـبه هر حال ابراهيم (ع ) با شنيدن اين سخن آنها را زير رگباراعتراضات شديد خود قرار داد و بـا دو جـمـلـه كـوبنده آنها را با يك بن بست منطقى روبه رو ساخت ((گفت : آيا آنها سخن شما را مى شنوند هنگامى كه آنها رامى خوانيد))؟! (قال هل يسمعونكم اذ تدعون ). (آيـه )ـ((يـا ايـن كه آنها سودى به شما مى رسانند يا زيانى مى بخشند))؟! (اوينفعونكم او يضرون ) حداقل چيزى كه در معبود لازم است اين است كه نداى عابد خويش را بشنود, و در گرفتاريها به ياريش بشتابد اما در اين بتها چيزى كه نشان دهد آنها كمترين درك و شعورى دارند, و يا كمترين تاثيرى در سرنوشت انسانها, به چشم نمى خورد.
      (آيـه )ـولـى بـت پرستان متعصب در برابر اين سؤال منطقى به همان پاسخ ‌قديمى و تكرارى خود پـرداخـتـنـد و ((گفتند: (اين مسائل مطرح نيست ) مهم آن است كه ما نياكان خود را يافتيم كه چنين مى كنند))! (قالوا بل وجدنا آبانا كذلك يفعلون ).
      ايـن پـاسـخ كـه بـيـانـگر تقليد كوركورانه آنها از نياكان جاهل و نادانشان بود تنهاپاسخى بود كه مى توانستند به گفته ابراهيم (ع ) بدهند, پاسخى كه دليل بطلانش درآن نهفته است .
      (آيـه )ـدر ايـن هنگام ابراهيم لبه تيز حمله خود را متوجه بتها كرد و ((گفت :آيا اين چيزى را كه شما پيوسته عبادت مى كرديد مشاهده نموديد؟)) )قال افريتم ما كنتم تعبدون ).
      (آيه )ـ((هم شما و هم پدران پيشين شما)) (انتم وآباؤكم الا قدمون ).
      (آيـه )ـ((هـمـه آنها دشمن منند مگر پروردگار عالميان )) (فانهم عدو لى الا رب العالمين ) آرى همه آنها با من دشمنند و من با آنها دشمن آشتى ناپذير.
      (آيـه )ـسـپـس ابـراهـيـم (ع ) بـه تـوصيف پروردگار جهانيان و ذكر نعمتهاى معنوى و مادى او مى پردازد تا با مقايسه با بتها كه نه دعاى عابدان را مى شنوند, و نه سود و زيانى دارند مطلب كاملا روشن شود.
      نخست از نعمت آفرينش و هدايت , شروع كرده , مى گويد: ((او كسى است كه مرا آفريد, سپس هم او مرا هدايت مى كند)) (الذى خلقنى فهو يهدين ).
      (آيـه )ـپـس از بـيـان نـخـسـتين مرحله ربوبيت , يعنى هدايت بعد از آفرينش ,به نعمتهاى مادى پـرداخـتـه , مـى گويد: ((و او كسى است كه مرا غذا مى دهد و سيراب مى كند)) (والذى يطعمنى ويـسـقـيـن ) آرى ! مـن همه نعمتها را از او مى بينم , پوست وگوشت من , آب و غذاى من , همه از بركات اوست .
      (آيـه )ـنـه تنها در حال صحتم مشمول نعمتهاى اويم , بلكه ((هنگامى كه بيمار شوم اوست كه مرا شفا مى دهد)) (واذا مرضت فهو يشفين ).
      بـا ايـن كـه بيمارى نيز گاهى از ناحيه اوست , اما براى رعايت ادب در سخن ,آن را به خود نسبت مى دهد.
      (آيـه )ـسـپـس از مـرحـله زندگى دنيا پا را فراتر گذارده , به زندگى جاويدان در سراى آخرت مـى پـردازد تـا روشـن سـازد كه من همه جا بر سر خوان نعمت اونشسته ام نه فقط در دنيا كه در آخرت نيز هم .
      مى گويد: ((و او كسى است كه مرا مى ميراند و بار ديگر زنده مى كند)) (والذى يميتنى ثم يحيين ) .
      آرى ! هم مرگ من از اوست و هم بازگشت مجدد به زندگى از ناحيه اوست .
      (آيه )ـو هنگامى كه وارد عرصه محشر شوم , چشم اميدم به او دوخته شده چرا كه ((او كسى است كه طمع دارم گناهم را در روز جزا بيامرزد)) (والذى اطمع ان يغفرلى خطيئتى يوم الدين ).
      بـدون شـك پـيـامبران معصومند و گناهى ندارند كه بخشوده شود, ولى چنانكه در گذشته هم گـفـتـه ايم گاهى حسنات نيكان , گناهان مقربان محسوب مى شود, و درمقام والاى آنان گاه انـجـام يـك كـار خـوب نـيز قابل بازخواست , چرا كه از كار نيكوترى جلوگيرى كرده , و لذا ترك اولايش مى نامند.
      (آيه )ـ دعاهاى پربار ابراهيم (ع ):.
      در اينجا دعاهاى ابراهيم و تقاضاهاى او از پيشگاه خدا شروع مى شود,گويى پس از دعوت آن قوم گمراه به سوى پروردگار, يك باره از آنها بريده و به درگاه خدا روى مى آورد.
      نـخستين تقاضايى كه از پيشگاهش مى كند اين است : ((پروردگارا! به من علم ودانش و حق بينى مرحمت فرما و مرا به صالحان ملحق كن )) (رب هب لى حكماوالحقنى بالصالحين ).
      آرى ! ابراهيم (ع ) قبل از هر چيز از خدا ((شناخت عميق و صحيح )) توام باحاكميت تقاضا مى كند, چرا كه هيچ برنامه عملى بدون چنين زيربنايى امكان پذيرنيست .
      و بـه دنـبـال آن ملحق شدن به صالحين را از خدا تقاضا مى كند كه اشاره به جنبه هاى عملى و به اصطلاح ((حكمت عملى )) است , در مقابل تقاضاى قبل كه ناظر به ((حكمت نظرى )) بود.
      از آنـجا كه نه حكمت داراى حد معينى است و نه صالح بودن , او تقاضامى كند روزبه روز به مراتب بالاتر و والاتر از علم و عمل برسد و پيوسته در اين راه گام بردارد و به پيش برود.
      (آيـه )ـبـعد از اين دو تقاضا, درخواست مهم ديگرى با اين عبارت مى كند(خداوندا! براى من در ميان امتهاى آينده لسان صدق و ذكر خير قرار ده ))(واجعل لى لسان صدق فى الا خرين ).
      آن چـنـان كـن كـه يـاد مـن در خـاطره ها بماند و خط و برنامه من در ميان آيندگان ادامه يابد, ((اسـوه )) و الـگـويى باشم كه به من اقتدا كنند, و پايه گذار مكتبى باشم كه به وسيله آن راه تو را بياموزند, و در خط تو حركت كنند.
      (آيه )ـسپس افق ديد خود را از اين دنيا برگرفته و متوجه سراى جاودانه آخرت مى كند و به دعاى چهارمى پرداخته , مى گويد: ((خداوندا! مرا از وارثان بهشت پرنعمت قرار ده )) (واجعلنى من ورثة جنة النعيم ).
      بـهـشتى كه نعمتهاى معنوى و مادى در آن موج مى زند, نعمتهايى كه نه زوالى دارد, و نه ملالى , نعمتهايى كه براى ما حتى قابل درك نيست !.
      (آيه )ـدر پنجمين دعا نظرش را متوجه عموى گمراهش كرده و طبق وعده اى كه قبلا به او داده بـود كـه من براى تو استغفار مى كنم چنين مى گويد:خداوند! ((پدرم [ عمويم ] را بيامرز كه او از گمراهان بود)) (واغفر لا بى انه كان من الضالين ).
      (آيه )ـسرانجام ششمين و آخرين دعاى خود را كه آن هم پيرامون روزبازپسين است اين چنين به پـيشگاه خدا عرضه مى دارد: خداوندا! ((مرا در روزى كه (مردم ) برانگيخته مى شوند رسوا مكن )) (ولا تخزنى يوم يبعثون ).
      ايـن تعبير از ناحيه ابراهيم (ع ), علاوه بر اين كه درس و سرمشقى است براى ديگران , نشانه نهايت احساس مسؤوليت و اعتماد بر لطف پروردگار است .
      (آيه )ـدر آيه قبل اشاره كوتاهى به روز قيامت و مساله معاد بود در اينجاترسيم جامعى از چگونگى روز رسـتـاخـيـز ضـمـن چـندين آيه بيان شده , و مهمترين متاعى كه در آن بازار خريدار دارد و همچنين سرنوشت مؤمنان و كافران و گمراهان و لشكر شيطان بازگو شده است .
      نـخست مى گويد: روز رستاخيز ((روزى است كه هيچ مال و فرزندانى سودى نمى دهد)) (يوم لا ينفع مال ولا بنون ).
      در حـقـيقت اين دو سرمايه مهم زندگى دنيا, اموال و نيروهاى انسانى در آنجاكمترين نتيجه اى براى صاحبانش نخواهد داشت .
      بديهى است منظور مال و فرزندانى نيست كه در طريق جلب رضاى خدا به كار گرفته شده باشند .
      (آيـه )ـسپس به عنوان استثنا بر اين سخن مى افزايد: ((مگر كسى كه به حضور خدا بيايد در حالى كـه قـلب سليم (سالم از هرگونه شرك و كفر و آلودگى به گناه ) داشته باشد)) (الا من اتى اللّه بقلب سليم ).
      چه تعبير جامع و جالبى ؟ تعبيرى كه هم ايمان خالص و نيت پاك در آن وجود دارد, و هم هرگونه عمل صالح , چرا كه چنين قلب پاكى , ثمره اى جز عمل پاك نخواهد داشت .
      (آيـه )ـسـپـس بـه شـرح بـهـشـت و دوزخ پـرداخـته چنين مى گويد: در آن هنگام ((بهشت به پرهيزكاران نزديك مى گردد)) (وازلفت الجنة للمتقين ).
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #318
        (آيه )ـ((و دوزخ براى گمراهان آشكار مى شود)) (وبرزت الجحيم للغاوين ).
        ايـن در حقيقت قبل از ورود آنها به بهشت و دوزخ است كه هر يك از اين دوگروه منظره جايگاه خـود را از نـزديـك مـى بـيـنند: مؤمنان مسرور و گمراهان وحشت زده مى شوند, و اين نخستين برنامه هاى پاداش و كيفر آنهاست .
        (آيـه )ـسـپـس بـه گـفـتگوهاى سرزنش بار و عتاب آميزى كه در اين هنگام بااين گروه گمراه مى شود پرداخته چنين مى گويد: ((و به آنها گفته مى شود: كجا هستندمعبودهايى را كه پيوسته عبادت مى كرديد))؟ (وقيل لهم اين ما كنتم تعبدون ).
        (آيه )ـ((معبودهايى غير از خدا)) (من دون اللّه ).
        ((آيـا آنـهـا (در برابر اين شدايد و سختيها كه اكنون با آن روبرو هستيد) شما رايارى مى كنند))؟! (هل ينصرونكم ).
        يـا مـى تـوانـنـد كـسـى را بـه يارى شما دعوت كنند, و ((يا كسى به يارى خود آنهامى آيد))؟ (او ينتصرون ).
        ولى آنها جوابى در برابر اين سؤال ندارند و كسى هم چنين انتظارى ازآنها ندارد.
        (آيه )ـ((در آن هنگام همه آن معبودان با عابدان گمراه به دوزخ افكنده مى شوند)) (فكبكبوا فيها هم والغاوون ).
        (آيه )ـ((و همچنين لشكريان ابليس عموما)) (وجنود ابليس اجمعون ).
        در حقيقت اين سه گروه , بتها, و پرستش كنندگان بتها, و لشكريان شيطان كه دلالان اين گناه و انحراف بودند, همگى در دوزخ جمع مى شوند, اما با اين صورت كه آنها را يكى پس از ديگرى آن مى افكنند.
        (آيه )ـولى سخن به اينجا پايان نمى گيرد بلكه به دنبال آن صحنه اى ازنزاع و جدال اين سه گروه دوزخى را مجسم مى سازد:.
        ((آنها در جهنم به مخاصمه و جدال پرداخته , مى گويند)) (قالوا وهم فيهايختصمون ).
        (آيه )ـرى ! عابدان گمراه مى گويند: ((به خدا سوگند ما در گمراهى آشكارى بوديم )) (تاللّه ان كنا لفى ضلا ل مبين ).
        (آيه )ـ((زيرا شما معبودان دروغين را با پروردگار عالميان برابرمى پنداشتيم ))! (اذ نسويكم برب العالمين ).
        (آيه )ـ((اما هيچ كس ما را گمراه نكرد مگر مجرمان )) (وما اضلنا الا المجرمون ).
        هـمـان مجرمانى كه رؤساى جامعه ما بودند و براى حفظ منافع خويش ما را به اين راه كشاندند و بدبخت كردند.
        (آيه )ـولى افسوس كه امروز ((شفاعت كنندگانى براى ما وجود ندارد))(فما لنا من شافعين ).
        (آيه )ـ((و نه دوست گرم و پرمحبتى )) كه بتواند ما را يارى كند(ولا صديق حميم ).
        خـلاصـه نـه مـعـبودان به شفاعت ما مى پردازند, آن چنانكه ما در دنيامى پنداشتيم , و نه دوستان قدرت يارى ما را دارند.
        (آيه )ـاما به زودى متوجه اين واقعيت مى شوند كه نه تاسف در آنجاسودى دارد و نه آنجا دار عمل و جـبـران است , از اين رو, آرزوى بازگشت به دنيامى كنند و مى گويند: ((اى كاش بار ديگر (به دنيا) بازگرديم و از مؤمنان باشيم )) (فلوان لنا كرة فنكون من المؤمنين ).
        (آيـه )ـسـرانجام در پايان اين بخش از سرگذشت ابراهيم همان دو آيه تكان دهنده را كه در پايان داستان موسى و فرعون آمده بود و در پايان داستان انبياديگر نيز در همين سوره خواهد آمد, تكرار مـى فـرمـايـد: ((در ايـن مـاجـرا نشانه بزرگى است (بر عظمت و قدرت خدا و سرانجام دردناك گمراهان و پيروزى مؤمنان ) امابيشترشان آنها مؤمن نبودند)) (ان فى ذلك لا ية وما كان اكثرهم مؤمنين ).
        (آيـه )ـ((و پـروردگـار تـو پـيـروز و شكست ناپذير و رحيم و مهربان است ))(وان ربك لهو العزيز الرحيم ).
        تـكـرار ايـن جمله ها دلدارى مؤثرى است براى پيامبر(ص ) و مؤمنان اندك درآن روز, و همچنين اقـلـيـتهاى مؤمن در هر عصر و زمان تا از اكثريت گمراه وحشت نكنند و به عزت و رحمت الهى دلگرم باشند و هم تهديدى است براى گمراهان واشاره اى است به اين كه اگر مهلتى به آنها داده مى شود, نه از جهت ضعف است بلكه به خاطر رحمت است .
        (آيـه )ـقـرآن بعد از پايان ماجراى ابراهيم سخن از قوم نوح به عنوان يك ماجراى آموزنده ديگر به ميان مى آورد.
        نخست مى گويد: ((قوم نوح , رسولان را تكذيب كردند)) (كذبت قوم نوح المرسلين ).
        چرا كه همه پيامبران از نظر اصول يكى بودند و تكذيب نوح تكذيب همه رسولان محسوب مى شد.
        (آيـه )ـسـپس به اين فراز از زندگى او كه شبيه فرازهايى است كه در گذشته از ابراهيم و موسى نـقـل شـد اشـاره كرده , مى گويد: به خاطر بياور ((هنگامى را كه برادرشان نوح به آنها گفت : آيا پرهيزكارى پيشه نمى كنيد)) (اذ قال لهم اخوهم نوح الا تتقون ).
        تـعبير به ((برادر)) تعبيرى است كه نهايت پيوند محبت آميز را براساس مساوات و برابرى مشخص مى كند و به همه رهبران راه حق الهام مى بخشد كه بايد در دعوت خود نهايت محبت و صميميت توام با دورى از هرگونه تفوق طلبى را رعايت كنند,تا دلهاى رميده جذب آيين حق گردد.
        (آيه )ـپس از دعوت به تقوا كه خمير مايه هرگونه هدايت و نجات است اضافه مى كند: ((من براى شما فرستاده امينى هستم )) (انى لكم رسول امين ).
        (آيـه )ـ((تـقواى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد)) كه اطاعت من اطاعت خداست (فاتقوا اللّه واطيعون ).
        (آيـه )ـدگر بار نوح به دليل ديگرى بر حقانيت خود, تمسك مى جويد,دليلى كه زبان بهانه جويان را كـوتـاه مـى سازد, مى گويد: ((و من از شما در برابر اين دعوتم مزدى نمى طلبم )) (وما اسئلكم عليه من اجر).
        ((اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالميان است )) (ان اجرى الا على رب العالمين ).
        (آيه )ـباز به دنبال اين جمله همان جمله اى را مى گويد كه بعد از تاكيد بررسالت و امانت خويش بـيـان كـرده بـود, مـى گـويـد: ((پـس تـقواى الهى پيشه كنيد و مرااطاعت نماييد)) (فاتقوا اللّه واطيعون ).
        (آيـه )ـامـا مـشـركان لجوج و مستكبران خيره سر هنگامى كه راههاى بهانه جويى را به روى خود مسدود ديدند, به اين مساله چسبيدند و ((گفتند: آيا ما به تو ايمان بياوريم در حالى كه افراد پست و بى ارزش از تو پيروى كرده اند))؟! (قالواانؤمن لك واتبعك الا رذلون ).
        درست است آنها در اين تشخيص صائب بودند كه پيشوا را بايد از طريق پيروان شناخت , ولى اشتباه بـزرگشان اين بود كه آنها مفهوم و معيار شخصيت را گم كرده بودند, آنها معيار سنجش ارزشها را مـال و ثـروت , لـبـاس و خـانـه و مـركب زيبا وگران قيمت قرار داده بودند, و از پاكى و تقوا و حـق جويى و صفات عالى انسانيت كه در طبقات كم درآمد بسيار بود و در اشراف بسيار كم , غافل بودند.
        (آيه )ـولى نوح آنها را در اينجا فورا خلع سلاح كرد و ((گفت : (وظيفه من دعوت همگان به سوى حـق و اصـلاح جـامعه است ) من چه مى دانم آنها چه كارى داشته اند))؟! (قال وما علمى بما كانوا يعملون ).
        گـذشته آنها هر چه بوده گذشته , مهم امروز است كه دعوت رهبر الهى را((لبيك )) گفته اند و در مقام خودسازى برآمده اند.
        (آيه )ـاگر آنها در گذشته كار خوب يا بدى كرده اند ((حساب آنها تنها باپروردگار من است اگر شما مى فهميديد)) و درك و تشخيص مى داشتيد (ان حسابهم الا على ربى لو تشعرون ).
        (آيـه )ـنچه وظيفه من است اين است كه من پر و بال خود را براى همه حق جويان بگشايم ((و من هرگز ايمان آورندگان را طرد نخواهم كرد)) (وما انا بطاردالمؤمنين ).
        (آيـه )ـتنها وظيفه من اين است كه مردم را انذار كنم ((من تنها انذاركننده اى آشكارم )) (ان انا الا نذير مبين ).
        هـر كـس اين هشدار مرا بشنود و از راه انحراف به صراط مستقيم , باز گرددپيرو من است , هر كه باشد و در هر وضع مادى و شرايط اجتماعى .
        (آيه )ـ نجات نوح و غرق مشركان خودخواه :.
        عـكـس الـعـمل اين قوم گمراه و لجوج در برابر نوح همان بود كه همه زورگويان در طول تاريخ داشتند,و آن تكيه بر قدرت و زور و تهديد به نابودى بود ((گفتند: اى نوح (بس است )اگر از اين سـخـنـان خـوددارى نـكنى (و فضاى جامعه ما را با گفتگوهايت تلخ ‌و تاريك سازى ) بطور قطع سنگباران خواهى شد))! (قالوا لئن لم تنته يا نوح لتكونن من المرجومين ).
        (آيـه )ـ((نـوح )) كـه مـى بيند اين دعوت مستمر و طولانى با اين منطق روشن وبا آن همه صبر و شكيبايى جز در عده قليلى تاثير نگذارده , سرانجام شكايت به درگاه خدا مى برد و ضمن شرح حال خود تقاضاى جدايى و نجات از چنگال اين ستمگران بى منطق مى كند.
        ((عرض كرد: پروردگارا! قوم من مرا تكذيب كردند)) (قال رب ان قومى كذبون ).
        (آيـه )ـسپس عرض مى كند: اكنون كه هيچ راهى براى هدايت اين گروه باقى نمانده ((پس ميان من و آنها جدايى بيفكن )) و ميان ما خودت داورى كن (فافتح بينى وبينهم فتحا).
        سـپـس اضـافـه مى كند: ((و من و مؤمنانى را كه با من هستند نجات ده )) (ونجنى ومن معى من المؤمنين ).
        (آيـه )ـدر ايـنـجا رحمت خداوند به يارى نوح و مجازات دردناكش به سراغ تكذيب كنندگان آمد چـنـانـكـه مـى فـرمايد: ((ما او و تمام كسانى را كه با او بودنددر آن كشتى كه پر (از انسان و انواع حيوانات ) بود رهايى بخشيديم )) (فانجيناه ومن معه فى الفلك المشحون ).
        (آيه )ـ((سپس بقيه را غرق و نابود كرديم )) (ثم اغرقنا بعد الباقين ).
        (آيه )ـو در پايان اين سخن , همان مى گويد كه در پايان ماجراى موسى (ع ) و ابراهيم (ع ) بيان كرد.
        مـى فـرمـايـد(در ماجراى نوح (و دعوت پيگير و مستمر او, صبر و شيكبائيش ,و سرانجام غرق و نابودى مخالفانش ) آيت و نشانه اى است )) براى همگان (ان فى ذلك لا ية ).
        ((هر چند اكثر آنها ايمان نياوردند)) (وما كان اكثرهم مؤمنين ).
        بـنـابراين تو اى پيامبر! از اعراض و سرسختى مشركان قومت نگران مباش ,ايستادگى به خرج ده ! كـه سـرنـوشت تو و يارانت سرنوشت نوح و ياران اوست , وسرانجام گمراهان همان سرانجام شوم غرق شدگان است .
        (آيه )ـو بدان ((پروردگار تو شكست ناپذير و رحيم است )) (وان ربك لهوالعزيز الرحيم ).
        رحـمـتـش ايجاب مى كند كه به آنها فرصت كافى و مهلت دهد و اتمام حجت كند, و عزتش سبب مى شود كه سرانجام تو را پيروز و آنها را مواجه با شكست نمايد.
        (آيه )ـ جنايات و اعمال بى رويه قوم عاد:.
        اكنون نوبت به قوم ((عاد)) و پيامبرشان ((هود)) مى رسد كه گوشه اى از زندگى وسرنوشت آنها و درسهاى عبرتى را كه در آن نهفته است ضمن هيجده آيه بيان مى كند.
        نـخـسـت مـى فـرمـايـد: ((قـوم (سـركـش ) عاد فرستادگان خدا را تكذيب كردند))(كذبت عاد المرسلين ).
        گـرچـه آنها تنها هود را تكذيب كردند اما چون دعوت هود دعوت همه پيامبران بود در واقع همه انبيا را تكذيب كرده بودند.
        (آيـه )ـبـعـد از ذكـر ايـن اجمال به تفصيل پرداخته , مى گويد: ((در آن هنگام كه برادرشان هود گفت , آيا تقوا پيشه نمى كنيد))؟ (اذقال لهم اخوهم هود الا تتقون ).
        او در نـهـايـت دلـسـوزى و مهربانى همچون يك ((برادر)) آنها را به توحيد و تقوادعوت كرد و به همين دليل كلمه ((اخ )) (برادر) بر او اطلاق شده است .
        (آيه )ـسپس افزود: ((من براى شما فرستاده امينى هستم )) (انى لكم رسول امين ).
        سـابقه زندگى من در ميان شما گواه اين حقيقت است كه هرگز راه خيانت نپوييدم وجز حق و صداقت در بساط نداشتم .
        (آيه )ـباز تاكيد مى كند اكنون كه چنين است و شما هم به خوبى آگاهيد((پس تقواى الهى پيشه كنيد و از من اطاعت نماييد)) كه اطاعتم اطاعت خداست (فاتقوا اللّه واطيعون ).
        (آيه )ـو اگر فكر مى كنيد من سوداى مال در سر مى پرورانم و اينها مقدمه رسيدن به مال و مقامى اسـت بـدانيد ((من (كوچكترين ) اجرى در برابر اين دعوت ازشما نمى خواهم )) (وما اسئلكم عليه من اجر).
        ((اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالميان است )) (ان اجرى الا على رب العالمين ).
        هـمـه بركات و نعمتها از اوست و من اگر چيزى مى خواهم از او مى خواهم , كه پروردگار همه ما اوست .
        (آيـه )ـقـرآن در ايـن بخش از سرگذشت هود و قوم عاد بر چهار قسمت تكيه كرده است : نخست محتواى دعوت هود كه در ضمن آيات گذشته خوانديم .
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #319

          سـپـس بـه انـتقاد از كژيها و اعمال نادرست آنها پرداخته و سه موضوع را به آنهايادآورى مى كند, مـى گويد: ((آيا شما بر هر مكان مرتفعى نشانه اى از روى هوى وهوس مى سازيد))؟! (اتبنون بكل ريع آية تعبثون ).
          اين قوم متمكن و ثروتمند براى خودنمايى و تفاخر بر ديگران بناهايى برنقاط مرتفع كوهها و تپه ها, (هـمـچـون بـرج و مـانـند آن ) مى ساختند كه هيچ هدف صحيحى براى آن نبود جز اين كه توجه ديگران را به آن جلب كنند و قدرت و نيروى خود را به رخ سايرين بكشند.
          (آيـه )ـبـار ديگر به انتقاد ديگرى از آنها پرداخته , مى گويد: ((شما قصرها وقلعه هاى زيبا و محكم مـى سـازيد, آن چنان كه گويى در دنيا جاودانه خواهيد ماند))(وتتخذون مصانع لعلكم تخلدون ) آرى ! چنين ساختمانهاى غفلت زا و غرورآفرين مسلما مذموم است .
          در حـديـثـى از پيامبراسلام (ص ) مى خوانيم كه فرمود: ((هر بنايى در روز قيامت وبال صاحب آن است , مگر آن مقدار كه انسان از آن ناگزير است ))!.
          (آيـه )ـسـپـس بـه انـتـقـاد ديـگـر در رابطه با بى رحمى قوم عاد به هنگام نزاع وجدال پرداخته , مـى گـويـد: ((شما به هنگامى كه كسى را مجازات مى كنيد از حد تجاوزكرده و همچون جباران كيفر مى دهيد)) (واذا بطشتم بطشتم جبارين ).
          ممكن است كسى كارى كند كه مستوجب عقوبت باشد, اما هرگز نبايد قدم از جاده حق و عدالت فراتر نهيد.
          ايـن سـه آيـه نشان مى دهد كه آن چنان عشق دنيا بر آنها مسلط شده بود كه ازراه و رسم بندگى خارج شده و در دنياپرستى غرق بودند.
          (آيـه )ـبعد از بيان اين انتقادهاى سه گانه بار ديگر آنها را به تقوا دعوت كرده , مى گويد: ((اكنون كه چنين است تقوا پيشه كنيد و از خدا بترسيد و دستور مرااطاعت نماييد)) (فاتقوا اللّه واطيعون ).
          (آيـه )ـسـپس به بخش سوم از بيان هود مى رسيم كه تشريح نعمتهاى الهى بر بندگان است , تا از اين راه , حس شكرگزارى آنها را تحريك كند, شايد به سوى خدا آيند.
          و در ايـن زمينه از روش اجمال و تفصيل كه براى دلنشين كردن بحثها بسيارمفيد است استفاده مـى كـنـد, نـخـسـت روى سـخن را به آنها كرده , مى گويد: ((و ازخدايى بپرهيزيد كه شما را به نـعمتهايى كه مى دانيد امداد كرد)) و بطور مداوم ومنظم آنها را در اختيار شما نهاد (واتقوا الذى امدكم بما تعلمون ).
          (آيـه )ـسـپس بعد از اين بيان كوتاه به شرح وتفصيل آن پرداخته ,مى گويد(شما را به چهارپايان و پسران (لايق و برومند) امداد كرد)) (امدكم بانعام وبنين ).
          (آيـه )ـبعد مى افزايد: ((و باغهاى خرم و سرسبز و چشمه هاى آب جارى ))در اختيارتان قرار داديم (وجنات وعيون ).
          و به اين ترتيب زندگى شما را هم از نظر نيروى انسانى , هم كشاورزى وباغدارى , و هم دامدارى و وسائل حمل و نقل پربار ساختيم , ولى چه شد كه بخشنده اين همه نعمتها را فراموش كرديد, شب و روز بر سر سفره او نشستيدو او را نشناختيد.
          (آيـه )ـسـپـس بـه آخـرين مرحله از سخنانش پرداخته و آنها را به كيفر الهى تهديد و انذار كرده , مـى گويد: اگر كفران كنيد ((من بر شما از عذاب روز بزرگ مى ترسم )) (انى اخاف عليكم عذاب يوم عظيم ).
          روزى كـه نتيجه آن همه ظلم و ستم و غرور و استكبار و هوى پرستى وبيگانگى از پروردگار را با چشم خود خواهيد ديد. (آيه )ـ ما را اندرز مده كه در ما اثر نمى كند!.
          در آيـات پيشين گفتگوهاى پرمغز پيامبر دلسوز, ((هود)) را با قوم سركش ((عاد))ديديم , اكنون پاسخهاى نامعقول و موذيانه آن قوم را بررسى كنيم .
          قرآن مى گويد: ((آنها [ قوم عاد] گفتند: (بيهوده خود را خسته مكن ) براى ماتفاوت نمى كند چه مـا را انـذار كـنى يا نكنى )) در دل ما كمترين اثرى نخواهد گذارد!(قالوا سوا علينا اوعظت ام لم تكن من الواعظين ).
          (آيه )ـاما آنچه را تو به ما ايراد مى كنى جاى ايراد نيست ((اين همان روش (و افسانه هاى ) پيشينيان است )) (ان هذا الا خلق الا ولين ).
          (آيـه )ـو بـرخـلاف گـفته تو ((و ما هرگز مجازات نخواهيم شد)) نه در اين جهان و نه در جهان ديگر! (وما نحن بمعذبين ).
          (آيـه )ـو بـه دنبال اين سخن , قرآن سرنوشت دردناك اين قوم را چنين بيان مى كند: ((آنها هود را تكذيب كردند, پس ما هم نابودشان كرديم )) (فكذبوه فاهلكناهم ).
          و در پايان اين ماجرا همان دو جمله پرمحتواى عبرت انگيزى را مى گويد كه در پايان داستان نوح و ابراهيم و موسى بيان شد.
          مى فرمايد: ((در اين سرگذشت , آيه و نشانه روشنى است (از قدرت خدا, ازاستقامت پيامبران , و از سـرانـجـام شـومـى كـه دامنگير سركشان و جباران گرديد) ولى بااين همه باز بيشتر آنها ايمان نياوردند)) (ان فى ذلك لا ية وما كان اكثرهم مؤمنين ).
          (آيـه )ـ((و پـروردگار تو قدرتمند و شكست ناپذير, و رحيم و مهربان است ))(وان ربك لهو العزيز الرحيم ).
          به اندازه كافى مدارا مى كند, فرصت مى دهد, دلائل روشن براى هدايت گمراهان ارائه مى كند, اما به هنگام مجازات چنان محكم مى گيرد كه مجال فرار براى احدى باقى نمى ماند!.
          (آيـه )ـپـنجمين بخش از داستان انبيا كه در اين سوره آمده , سرگذشت فشرده و كوتاهى از قوم ((ثـمـود)) و پيامبرشان ((صالح )) است كه در سرزمينى به نام ((وادى القرى )) ميان ((مدينه )) و ((شام )) زندگى مرفهى داشتند.
          سـرآغاز اين داستان كاملا شبيه داستان ((قوم عاد)) و ((نوح )) است , و نشان مى دهد چگونه تاريخ تكرار مى گردد, مى فرمايد: ((قوم ثمود رسولان خدا را تكذيب كردند)) (كذبت ثمود المرسلين ).
          (آيـه )ـو بعد از ذكر اين اجمال به تفصيل پرداخته , مى گويد: ((در آن هنگام كه برادر دلسوزشان صالح به آنها گفت : آيا پرهيزكارى پيشه نمى كنيد))؟! (اذ قال لهم اخوهم صالح الا تتقون ).
          (آيـه )ـسـپـس براى معرفى خويش مى گويد: ((من براى شما فرستاده اى امينم , (انى لكم رسول امين ) وسوابق من درميان شما شاهد گوياى اين مدعاست .
          (آيـه )ـ((بنابراين تقوا پيشه كنيد و از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد)) كه جزرضاى خدا و خير و سعادت شما چيزى براى من مطرح نيست (فاتقوا اللّه واطيعون ).
          (آيـه )ـو به همين دليل ((من مزد و پاداشى در برابر اين دعوت از شمانمى طلبم )) و چشم داشتى از شما ندارم (وما اسئلكم عليه من اجر).
          مـن بـراى ديـگـرى كـارى مـى كنم و پاداشم بر اوست , آرى ((اجر و پاداش من تنهابر پروردگار عالميان است )) (ان اجرى الا على رب العالمين ).
          (آيه )ـسپس در بخش ديگرى انگشت روى نقطه هاى حساس و قابل انتقاد زندگى آنها گذارده , و آنان را در يك محاكمه وجدانى محكوم مى كند.
          مى گويد: ((آيا شما تصور مى كنيد هميشه در نهايت امنيت در نعمتهايى كه اينجاست مى مانيد)) (اتتركون فى ما هيهنا آمنين ).
          آيـا چنين مى پنداريد كه اين زندگى مادى و غفلت زا جاودانى است , و دست مرگ و انتقام و كيفر گريبانتان را نخواهد گرفت ؟!.
          (آيـه )ـسـپـس بـا استفاده از روش اجمال و تفصيل جمله سربسته گذشته خود را چنين تشريح مى كند, مى گويد: شما گمان مى كنيد ((در اين باغها و چشمه ها))(فى جنات وعيون ).
          (آيـه )ـ((و در ايـن زراعـتـها و نخلها كه ميوه هاى شيرين و شاداب و رسيده دارند)) براى هميشه خواهيد ماند؟ (وزروع ونخل طلعها هضيم ).
          (آيـه )ـسـپـس بـه خـانـه هاى محكم و مرفه آنها پرداخته , مى گويد: ((و شما ازكوهها خانه هايى مى تراشيد و در آن به عيش و نوش مى پردازيد)) (وتنحتون من الجبال بيوتا فارهين ).
          (آيـه )ـحـضرت صالح بعد از ذكر اين انتقادها به بخش سوم از سخنانش پرداخته , و به آنها هشدار مى دهد: ((پس از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد و مرااطاعت كنيد)) (فاتقوا اللّه واطيعون ).
          (آيه )ـ((و فرمان مسرفان را اطاعت نكنيد)) (ولا تطيعوا امر المسرفين ).
          (آيه )ـ((همانها كه در زمين فساد مى كنند و هرگز اصلاح نمى كنند)) (الذين يفسدون فى الا رض ولا يصلحون ).
          ((اسـراف )) همان تجاوز از حد قانون آفرينش و قانون تشريع است و در يك نظام صحيح هرگونه تـجـاوز از حـد موجب فساد و از هم گسيختگى مى شود, و به تعبير ديگر سرچشمه فساد, اسراف است و نتيجه اسراف فساد.
          (آيه )ـ لجاجت و سرسختى قوم صالح :.
          در آيـات گـذشـته منطق مستدل و خيرخواهانه صالح را در برابر قوم گمراه شنيديد, اكنون در اينجا, منطق قوم را در برابر او بشنويد.
          آنها ((گفتند: اى صالح ! تو مسحور شده اى و عقل خود را از دست داده اى )) لذاسخنان ناموزونى مى گويى ! (قالوا انما انت من المسحرين ).
          (آيـه )ـاز ايـن گـذشته ((تو فقط بشرى همچون مايى )) (ما انت الا بشر مثلنا)و هيچ عقلى اجازه نمى دهد از انسانى همچون خودمان اطاعت كنيم !.
          ((اگـر راسـت مـى گـويـى آيت و نشانه اى بياور)) تا ما به تو ايمان بياوريم (فات باية ان كنت من الصادقين ).
          (آيه )ـبه هر حال اين گروه سركش , نه به خاطر حق طلبى كه به خاطربهانه جويى تقاضاى معجزه كردند, و بايد به آنها اتمام حجت مى شد, لذا صالح به دستور خداوند ((گفت : اين ناقه اى است كه براى او سهمى از آب قريه است , و براى شما سهم روز معينى )) (قال هذه ناقة لها شرب ولكم شرب يوم معللوم ).
          ايـن ((نـاقـه )) يـك شـتـر عـادى و معمولى نبوده است و بطرز معجزآسايى از دل كوه برآمد, و از ويژگيهاى آن اين بود كه يك روز آب آبادى را به خود تخصيص مى داد و مى نوشيد.
          (آيه )ـبه هر حال صالح مامور بود كه به آنها اعلام كند اين شتر عجيب وخارق العاده را كه نشانه اى از قدرت بى پايان خداست به حال خود رها كنند, ودستور داد: ((كمترين آزارى به آن نرسانيد كه (اگر چنين كنيد) عذاب روز عظيم شمارا فرو خواهد گرفت )) (ولا تمسوها بسؤ فياخذكم عذاب يوم عظيم ).
          (آيـه )ـالـبـته قوم سركشى كه حاضر به بيدارى فريب خوردگان نبودند وآگاهى مردم را مزاحم مـنـافع خود مى دانستند, توطئه از ميان بردن ناقه را طرح كردندو ((سرانجام بر آن (ناقه ) حمله نـمـوده (و با يك يا چند ضربه ) آن را از پا درآوردند, وسپس از كرده خود پشيمان شدند)) چرا كه عذاب الهى را در چند قدمى خوداحساس مى كردند (فعقروها فاصبحوا نادمين ).
          (آيـه )ـچون طغيانگرى آنها از حد گذشت و عملا نشان دادند كه آماده پذيرش حق نيستند اراده خـدا بـر اين قرار گرفت كه زمين را از لوث وجودشان پاك كند ((در اين هنگام عذاب الهى آنها را فرو گرفت )) (فاخذهم العذاب ).
          قـرآن در پـايـان اين ماجرا همان مى گويد كه در پايان ماجراى قوم هود و نوح وابراهيم بيان كرد, مـى فـرمـايـد: ((در اين سرگذشت (قوم صالح و آن همه پايمردى وتحمل اين پيامبر بزرگ و آن مـنـطـق شـيوا, و نيز سرسختى و لجاجت و مخالفت آن سيه رويان با معجزه بيدارگر و سرنوشت شـومـى كـه به آن گرفتار شدند) آيت و درس عبرتى است , اما اكثر آنها ايمان نياوردند)) (ان فى ذلك لا ية وما كان اكثرهم مؤمنين ).
          (آيـه )ـرى هـيـچ كـس نـمى تواند بر قدرت خدا چيره شود همان گونه كه اين قدرت عظيم مانع رحمت او نسبت به دوستان و حتى نسبت به دشمنان نيست ((وپروردگار تو عزيز و رحيم است )) (وان ربك لهو العزيز الرحيم ).
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #320

            (آيه )ـ قوم ننگين و متجاوز!.
            ششمين پيامبرى كه گوشه اى از زندگى او و قوم گمراهش در اين سوره آمده حضرت لوط(ع ) است .
            نخست مى گويد: ((قوم لوط فرستادگان خدا را تكذيب كردند)) (كذبت قوم لوط المرسلين ).
            (آيـه )ـسپس اشاره اى به دعوت حضرت لوط مى كند كه هماهنگ باكيفيت دعوت ديگر پيامبران گـذشـتـه اسـت مـى گـويـد: ((در آن هـنـگـام كـه بـرادرشان لوطبه آنها گفت : آيا تقوا پيشه نمى كنيد))؟! (اذ قال لهم اخوهم لوط الا تتقون ).
            (آيـه )ـلحن گفتار او و دلسوزى عميق و فوق العاده اش نشان مى داد كه همچون يك برادر سخن مى گويد.
            سپس افزود: ((من براى شما رسول امينى هستم )) (انى لكم رسول امين ).
            آيا تاكنون خيانتى از من ديده ايد؟ و از اين به بعد نيز نسبت به وحى الهى ورساندن پيام پروردگار شما قطعا رعايت امانت را خواهم كرد.
            (آيه )ـ((اكنون (كه چنين است ) پرهيزكارى پيشه كنيد, و از خدا بترسيد ومرا اطاعت نماييد)) كه رهبر راه سعادت شما هستم (فاتقوا اللّه واطيعون ).
            (آيه )ـفكر نكنيد اين دعوت , وسيله اى براى آب و نان است و يك هدف مادى را تعقيب مى كند, نه , ((مـن كـمـتـريـن پاداشى در برابر اين دعوت از شمانمى خواهم , اجر و پاداشم تنها بر پروردگار عالميان است )) (وما اسئلكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين ).
            (آيـه )ـسـپس به انتقاد از اعمال ناشايست و بخشى از انحرافات اخلاقى آنها مى پردازد و از آنجا كه مـهمترين نقطه انحراف آنها, انحراف جنسى وهم جنس گرايى بود روى همين مساله تكيه كرد و چـنـيـن گفت : ((آيا شما در ميان جهانيان به سراغ جنس ذكور مى رويد))؟! (اتاتون الذكران من العالمين ).
            يعنى با اين كه خداوند اين همه افراد از جنس مخالف براى شما آفريده ومى توانيد با ازدواج صحيح و سالم با آنان زندگى پاك و آرام بخشى داشته باشيد, اين نعمت پاك و طبيعى خدا را رها كرده , و خود را به چنين كار پست و ننگينى آلوده ساخته ايد!.
            (آيه )ـسپس افزود: ((و همسرانى را كه پروردگار براى شما آفريده است رها مى كنيد))؟ (وتذرون ما خلق لكم ربكم من ا واجكم ).
            ((بلكه ((شما قوم تجاوزگرى هستيد))! (بل انتم قوم عادون ).
            هرگز نياز طبيعى , اعم از روحى و جسمى شما را به اين كار انحرافى نكشانده است , بلكه تجاوز و طغيان است كه دامانتان را به چنين ننگى آلوده كرده . (آيه )ـ سرانجام قوم لوط:.
            قوم لوط كه سرگرم باده شهوت و غروربودند به جاى اين كه اندرزهاى اين رهبر الهى را با جان و دل پـذيـرا شـونـد, و خـود رااز مـنـجلابى كه در آن غوطه ور بودند رهايى بخشند به مبارزه با او بـرخـاسـتند, و((گفتند: اى لوط! (بس است , خاموش باش ) اگر از اين سخنان خوددارى نكنى ازاخـراج شـونـدگـان (ايـن شـهـر و ديـار) خـواهـى بود)) (قالوا لئن لم تنته يا لوط لتكونن من المخرجين ).
            كـار مـردم گـمراه و آلوده به جايى مى رسد كه پاكى و تقوا در ميان آنها بزرگترين عيب است , و ناپاكى و آلودگى افتخار!.
            از ايـن آيـه استفاده مى شود كه اين جمعيت فاسد, گروهى از افراد پاك را كه مزاحم اعمال زشت خود مى ديدند, قبلا از شهر و آبادى خود بيرون رانده بودند.
            (آيـه )ـامـا لوط بى آنكه به تهديدهاى آنها اعتنا كند به سخنان خود ادامه داد و گفت : من دشمن اعمال شما هستم )) (قال انى لعملكم من القالين ).
            يـعـنـى مـن بـه اعتراضهاى خودم همچنان ادامه خواهم داد, هركارى ازدست شماساخته است انجام دهيد, من درراه خدا ومبارزه با زشتيها از اين تهديدها پرواندارم !.
            (آيه )ـسرانجام آن همه اندرزها و نصيحتها اثر نگذارد, فساد سراسرجامعه آنها را به لجنزار متعفنى مبدل ساخت , اتمام حجت به اندازه كافى شدرسالت لوط(ع ) به آخر رسيده است .
            در مقام نيايش و تقاضا به پيشگاه خداوند برآمده چنين عرض كرد(پروردگارا! من و خاندانم را از آنچه اينها انجام مى دهند رهايى بخش )) (رب نجنى واهلى مما يعملون ).
            (آيـه )ـخـداونـد ايـن دعـا را اجابت كرد, چنانكه مى فرمايد: ((ما لوط وخاندانش را همگى نجات داديم )) (فنجيناه واهله اجمعين ).
            (آيه )ـ((جز پيرزنى كه در ميان آن گروه گمراه باقى ماند)) (الا عجوزافى الغابرين ).
            اين پيرزن كسى جز همسر لوط نبود كه هرگز به لوط ايمان نياورد.
            (آيه )ـرى خداوند, لوط و مؤمنان اندك را با او نجات داد, آنها شبانه به فرمان خدا از ديار آلودگان رخـت سـفر بربستند, و آنها را كه غرق فساد و ننگ بودندبه حال خود رها ساختند, در آغاز صبح , فرمان عذاب الهى فرا رسيد, زلزله وحشتناكى سرزمين آنها را بكلى زير و رو كرد.
            چـنـانـكـه قـرآن در ايـنجا در يك جمله كوتاه مى فرمايد: ((سپس ما آن جمعيت راهلاك و نابود كرديم )) (ثم دمرنا الا خرين ).
            (آيه )ـ((و بارانى بر آنها فرستاديم )) (وامطرنا عليهم مطرا).
            اما چه بارانى , بارانى از سنگ كه حتى ويرانه هاى آنها را از نظرها محو كرد!.
            ((چه باران بدى بود باران انذارشدگان )) (فسا مطر المنذرين ).
            بارانهاى معمولى حياتخبش است و زنده كننده , اما اين باران , وحشتناك ونابودكننده بود و ويرانگر . از آيـه 82 سـوره هود استفاده مى شود كه نخست شهرهاى قوم لوط زيروروشدند, سپس بارانى از سنگريزه متراكم بر آنها فرود آمد.
            (آيه )ـباز در پايان اين ماجرا به همان دو جمله اى مى رسيم كه درپايان ماجراهاى مشابهش در اين سـوره در بـاره پنج پيامبر بزرگ ديگر آمده است , مى فرمايد: ((در اين (ماجراى قوم لوط سرنوشت شوم آنها) آيتى است (ان فى ذلك لا ية ).
            ((اما بيشترشان مؤمن نبودند)) (وما كان اكثرهم مؤمنين ).
            (آيه )ـ((و پروردگار تو عزيز و رحيم است )) (وان ربك لهو العزيز الرحيم ).
            چـه رحمتى از اين برتر كه اقوامى چنين آلوده را فورا مجازات نمى كند و به آنها مهلت كافى براى هدايت و تجديد نظر مى دهد.
            و نيز چه رحمتى از اين برتر كه مجازاتش خشك و تر را با هم نمى سوزاندحتى اگر يك خانواده با ايمان در ميان هزاران هزار خانواده آلوده باشد آنها رانجات مى بخشد.
            و چـه عـزت و قـدرتـى از ايـن بـالاتر كه در يك چشم بر هم زدن چنان ديارآلودگان را زير و رو مى كند كه اثرى از آن باقى نمى ماند.
            (آيه )ـ ((شعيب )) و اصحاب ((ايكه ))!.
            اين هفتمين و آخرين حلقه از داستانهاى پيامبران است كه در اين سوره آمده ,و آن داستان پيامبر بزرگ خدا ((شعيب )) و قوم سركش اوست .
            ايـن پـيـامبر در سرزمين ((مدين )) (شهرى در جنوب شامات ) و ((ايكه )) (آبادى معروفى نزديك مدين ) زندگى داشت .
            نـخـسـت مـى گـويـد: ((اصـحـاب ايكه رسولان (خدا) را تكذيب كردند)) (كذب اصحاب الا يكة المرسلين ).
            (آيـه )ـسپس به شرح اين اجمال پرداخته , مى گويد: ((هنگامى كه شعيب به آنها گفت : آيا تقوا را پيشه نمى كنيد))؟ (اذ قال لهم شعيب الا تتقون ).
            در حقيقت دعوت شعيب از همان نقطه شروع شد كه ساير پيامبران شروع مى كردند دعوت به تقوا و پرهيزگارى كه ريشه و خمير مايه همه برنامه هاى اصلاحى و دگرگونيهاى اخلاقى و اجتماعى است .
            (آيه )ـسپس افزود: ((من براى شما رسول امينى هستم )) (انى لكم رسول امين ).
            (آيـه )ـ((پس تقوا را پيشه كنيد و از خدا بپرهيزيد و مرا اطاعت نماييد)) كه اطاعتم اطاعت اوست (فاتقوا اللّه واطيعون ).
            (آيه )ـاين را نيز بدانيد كه ((من در برابر اين دعوت از شما اجر و پاداشى نمى طلبم تنها اجر و مزد من بر پروردگار عالميان است )) (وما اسئلكم عليه من اجران اجرى الا على رب العالمين ).
            (آيـه )ـ((شعيب )) نيز مانند ساير پيامبرانى كه گوشه اى از تاريخشان در اين سوره قبلا آمده است بـعـد از دعـوت كـلى خود به تقوا و اطاعت فرمان خدا, در بخش دوم از تعليماتش روى انحرافات اخلاقى و اجتماعى آن محيط انگشت گذارد, و آن را زير نقد كشيد و از آنجا كه مهمترين انحراف ايـن قوم مرفه نابسامانيهاى اقتصادى ,و ظلم فاحش و حق كشى و استثمار بود, بيش از همه روى اين مسائل تكيه كرد.
            نخست مى گويد: ((حق پيمانه را ادا كنيد)) و كم فروشى نكنيد (اوفوا الكيل ).
            ((و ديگران را به خسارت نيفكنيد)) (ولا تكونوا من المخسرين ).
            (آيه )ـ((و با ترازوى صحيح , وزن كنيد)) (وزنوا بالقسطاس المستقيم ).
            (آيـه )ـ((و حـق مـردم را كـم نـگذاريد)) و بر اشيا و اجناس مردم , عيب ننهيد(ولا تبخسوا الناس اشياهم ).
            ((و در زمين تلاش براى فساد نكنيد)) (ولا تعثوا فى الا رض مفسدين ).
            (آيـه )ـسـپـس شـعـيب در آخرين دستورش در اين بخش از سخن , بار ديگرآنها را به تقوا دعوت مى كند, و مى گويد: ((و از خدايى بپرهيزيد كه شما و اقوام پيشين را آفريد)) (واتقوا الذى خلقكم والجبلة الا ولين ).
            شما تنها قوم و جمعيتى نيستيد كه روى اين زمين گام نهاده ايد, قبل از شماپدرانتان و اقوام ديگر آمدند و رفتند, گذشته آنها, و آينده خويش را فراموش نكنيد.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #321
              (آيه )ـ سرنوشت اين قوم خيره سر!.
              جمعيت ظالم و ستمگر كه خود را در برابر حرفهاى منطقى شعيب بى دليل ديدند براى اين كه به خودكامگى خود ادامه دهند, سيل تهمت و دروغ را متوجه اوساختند.
              نـخـسـت هـمـان بـرچـسـب هميشگى را كه مجرمان و جباران به پيامبران مى زدندبه او زدند و ((گفتند: تو فقط از افسون شدگانى ))! (قالوا انما انت من المسحرين ).
              (آيـه )ـبـه علاوه ((تو فقط بشرى هستى همچون ما)) چه انتظارى دارى كه ماپيرو تو شويم , اصلا چه فضيلت و برترى بر ما دارى ؟ (وما انت الا بشر مثلنا).
              ((تنها گمانى كه در باره تو داريم اين است كه از دروغگويانى ))! (وان نظنك لمن الكاذبين ).
              (آيـه )ـبـعـد از گفتن اين سخنان ضد و نقيض كه گاهى او را دروغگو وانسانى فرصت طلب كه مـى خواهد با اين وسيله بر آنها برترى جويد, و گاه او رامجنون خواندند, آخرين سخنشان اين بود كه بسيار خوب ((پس اگر راست مى گويى سنگهاى آسمانى را بر سر ما فرو ريز)) و ما را به همان بـلايى كه به آن تهديدمان مى كنى مبتلا ساز تا بدانى ما از اين تهديدها نمى ترسيم ! (فاسقط علينا كسفا من السما ان كنت من الصادقين ).
              (آيـه )ـ((شـعيب )) در برابر اين سخنان ناموزون , و تعبيرات زشت و زننده , وتقاضاى عذاب الهى , تـنـهـا پـاسخى كه داد اين بود ((گفت : پروردگار من به اعمالى كه شما انجام مى دهيد آگاهتر است )) (قال ربى اعلم بما تعملون ).
              و از ميزان استحقاقتان با خبر است هر زمان شما را مستحق مجازات ديدعذاب را نازل مى كند.
              (آيـه )ـولـى بـه هـر حـال زمـان پـاكسازى صفحه زمين از اين آلودگان فرارسيد, چنانكه قرآن مـى گـويـد: ((پـس آنها شعيب را تكذيب كردند و به دنبال آن عذاب روز ابر سايه افكن آنها را فرو گرفت ))! (فكذبوه فاخذهم عذاب يوم الظلة ).
              و ((اين عذاب , عذاب روز بزرگى بود)) (انه كان عذاب يوم عظيم ).
              هـفـت روز, گـرماى سوزانى سرزمين آنها را فرا گرفت , و مطلقا نسيمى نمى وزيد, ناگاه قطعه ابرى در آسمان ظاهر شد و نسيمى وزيدن گرفت , آنها ازخانه هاى خود بيرون ريختند و از شدت ناراحتى به سايه ابر پناه بردند.
              در ايـن هـنگام صاعقه اى مرگبار از ابر برخاست , صاعقه اى با صداى گوش خراش , و به دنبال آن آتش بر سر آنها فرو ريخت , و لرزه اى بر زمين افتاد, وهمگى هلاك و نابود شدند.
              (آيه )ـدر پايان اين داستان همان را مى گويد كه در پايان شش داستان گذشته از انبيا بزرگ آمده بود.
              مـى فـرمـايـد: ((در اين سرگذشت (مردم سرزمين ((ايكه )) و دعوت پر مهرپيامبرشان شعيب , و لجاجتها و سرسختيها و تكذيبهاى آنان , و سرانجام نابودى اين قوم ستمگر با صاعقه مرگبار) نشانه و درس عبرتى است )) (ان فى ذلك لا ية ).
              ((اما اكثر آنها ايمان نياوردند)) (وما كان اكثرهم مؤمنين ).
              (آيه )ـبا اين حال خداوند رحيم و مهربان به آنها مهلت كافى داد تا به خود آيند و خويشتن را اصلاح كـنـند, و هنگامى كه مستوجب عذاب شدند با قدرت قهارش آنها را گرفت , آرى ((پروردگار تو شكست ناپذير و رحيم است )) (وان ربك لهوالعزيز الرحيم ).
              نـكـته : در پايان سرگذشت اين هفت پيامبر بزرگ توجه به اين نكته لازم است كه سرگذشت اين پـيـامـبران در سوره هاى ديگرى از قرآن نيز آمده است , ولى در هيچ موردى چنين نيست كه آغاز دعوت همه آنها هماهنگ , و پايان همه آنها نيزهماهنگ بيان شده باشد.
              ايـن هماهنگى قبل از هر چيز انعكاس ((توحيد)) را در دعوت انبيا نشان مى دهد, كه داراى برنامه واحدى بودند كه آغاز و پايانش يكى بود.
              (آيه )ـ عظمت قرآن در كتب پيشين :.
              بعد از بيان هفت داستان از ماجراى انبياى پيشين و درسهاى عبرت انگيزى كه در تاريخ آنها نهفته بـود بار ديگر قرآن به همان بحثى باز مى گردد كه سوره با آن آغاز شده بود, بحث عظمت قرآن و حقانيت اين كلام مبين الهى , مى گويد: ((اين ازسوى پروردگار عالميان نازل شده است )) (وانه لتنزيل رب العالمين ).
              (آيه )ـلذا اضافه مى كند: ((آن را روح الامين (از سوى خداوند ) نازل كرده است )) (نزل به الروح الا مين ).
              اگـر آن فـرشـتـه وحـى آن را از سـوى خداوند نياورده بود, اين چنين درخشان وپاك و خالى از آلودگى به خرافات و اباطيل نبود.
              (آيـه )ـرى اين روح الامين قرآن را ((بر قلب تو (از سوى پروردگار نازل كرد) تا از انذاركنندگان باشى )) (على قلبك لتكون من المنذرين ).
              هـدف بـيـان تـاريـخ گـذشـتگان به عنوان سرگرمى و داستانسرايى نبوده هدف ايجاد احساس مسؤوليت و بيدارى است , هدف تربيت و انسانسازى است .
              (آيـه )ـو بـراى اين كه جاى هيچ گونه عذر و بهانه اى براى كسى باقى نماندآن را ((به زبان عربى آشكار)) نازل كرد (بلسان عربي مبين ).
              البته هدف تكيه روى زبان عرب نيست , بلكه روى صراحت قرآن و روشنايى مفاهيم آن است .
              (آيـه )ـسـپـس بـه يكى ديگر از دلائل حقانيت قرآن اشاره كرده , مى گويد(وصف اين كتاب در كتب پيشينيان نيز آمده است )) و از ظهور آن در آينده بشارت داده اند (وانه لفى زبر الا ولين ).
              (آيـه )ـلـذا قـرآن در ايـنـجـا اضـافـه مى كند: ((آيا همين نشانه براى آنها كافى نيست كه علماى بنى اسرائيل به خوبى از آن آگاهند))؟! (اولم يكن لهم آية ان يعلمه علمؤا بنى اسرائيل ).
              روشـن اسـت در مـحـيـطى كه آن همه دانشمندان بنى اسرائيل وجود داشتند وبا مشركان كاملا محشور بودند ممكن نبود چنين سخنى را قرآن به گزاف در باره خودش بگويد, چرا كه فورا از هر سـو بـانـگ انكار برمى خاست , اين خود نشان مى دهد كه در محيط نزول آيات به قدرى اين مساله روشن بوده كه جاى انكارنداشته است .
              (آيه )ـ اگر قرآن بر عجم نازل شده بود !.
              در ايـنجا آيات نخست به يكى ديگر از بهانه هاى احتمالى كفار و پيشگيرى ازآن پرداخته و بحثى را كه در آيات گذشته در باره نزول قرآن به زبان عربى مبين آمده است تكميل مى كند.
              مى فرمايد: ((و اگر ما اين قرآن را بر بعضى از مردم عجم (غيرعرب و غيرفصيح ) نازل مى كرديم )) (ولو نزلناه على بعض الا عجمين ).
              (آيه )ـ((و او اين آيات را بر آنها مى خواند هرگز به وى ايمان نمى آوردند))(فقراه عليهم ما كانوا به مؤمنين ).
              يعنى ;Š نژادپرستى و تعصبهاى قومى آنها به قدرى شديد است كه اگر قرآن برفردى غير عرب نازل مـى شد, امواج تعصبها مانع از پذيرش آن مى گرديد, تازه حالاكه بر مردى شريف از خانواده اصيل عـربـى , و با بيانى رسا و گويا, نازل شده , و دركتب آسمانى پيشين نيز بشارت آن آمده , و علماى بـنـى اسرائيل نيز به آن گواهى داده اند, بسيارى از آنها ايمان نمى آورند, چه رسد اگر پيامبرشان اصلا چنين شرايطى را نداشت .
              (آيه )ـسپس براى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((اين گونه ما قرآن را در دلهاى مجرمان وارد مى كنيم )) (كذلك سلكناه فى قلوب المجرمين ).
              با بيانى رسا, و با زبان مردى كه از ميان خودشان برخاسته است و با تمام شرايطى كه پذيرش آن را سهل و آسان و مطبوع سازد ولى اين دلهاى بيمار ازپذيرش آن , امتناع مى كنند.
              (آيه )ـلذا مى فرمايد: با اين حال اين قوم لجوج ((به آن ايمان نمى آورند, تاعذاب دردناك را با چشم خود ببينند)) (لا يؤمنون به حتى يروا العذاب الا ليم ).
              (آيه )ـرى آنها ايمان نمى آورند ((تا عذاب الهى ناگهانى و بطورغافلگيرانه و در حالى كه آنها توجه ندارند دامانشان را فرو گيرد)) (فياتيهم بغتة وهم لا يشعرون ).
              بـدون شـك مـنـظور از اين عذاب الهى كه آنها را ناگهانى فرو مى گيرد, عذابهاى دنيا و بلاهاى نابودكننده و مجازات ((استيصال )) است .
              (آيـه )ـلـذا بـه دنـبـال آن مـى فـرمايد: در اين حال آنها به خود مى آيند و ازگذشته ننگين خود پـشـيـمان , و از آينده وحشتناك خويش سخت نگران مى شوند و((مى گويند: آيا به ما مهلت داده مى شود)) تا ايمان بياوريم و گذشته خراب خود راآباد سازيم ؟! (فيقولوا هل نحن منظرون ) اما اين تقاضا هرگز پذيرفته نخواهد شد.
              (آيه )ـ تهمتى ديگر بر قرآن !.
              از آنجا كه آيات گذشته با اين جمله ختم شد كه مجرمان و گنهكاران , بعد ازمشاهده عذاب الهى و هنگامى كه در آستانه مرگ قرار مى گيرند, تقاضاى مهلت وبازگشت براى جبران مى كنند, در اينجا از دو راه به آنها پاسخ مى گويد:.
              نخست اين كه : ((آيا براى عذاب ما عجله مى كنند)) (افبعذابنا يستعجلون ).
              (آيـه )ـديگر اين كه : ((به ما خبر ده , اگر (باز هم ) ساليانى آنها را از اين زندگى بهره مند سازيم )) (افرايت ان متعناهم سنين ).
              (آيه )ـ((سپس عذابى كه به آنها وعده داده شده به سراغشان بيايد)) (ثم جاهم ما كانوا يوعدون ).
              (آيـه )ـ((ايـن تمتع و بهره گيرى از دنيا براى آنها سودى نخواهد داشت )) (مااغنى عنهم ما كانوا يمتعون ).
              به فرض كه به آنها مهلت جديدى داده شود ـكه بعد از اتمام حجت داده نخواهد شدـ آيا كارى جز تـمـتـع و بـهـره گيرى بيشتر از مواهب مادى خواهند داشت ؟آيا آنها به جبران گذشته خواهند پرداخت ؟ مسلما نه .
              (آيه )ـدر اينجا سؤال يا سؤالهايى پيش مى آيد و آن اين كه : اصولا باتوجه به علم خداوند به آينده هر قوم و گروه چه نيازى به مهلت است ؟.
              به علاوه با اين كه امتهاى گذشته پى درپى به تكذيب انبيا برخاستند, چرا بازپيامبران پست سر هم مى آيند و انذار و تبليغ مى كنند؟.
              قرآن در پاسخ مى گويد: اين سنت ما است كه ((ما هيچ شهر و ديارى را هلاك نكرديم مگر اين كه انـذاركنندگانى براى آنها بود)) و پيامبرانى به اتمام حجت وموعظه و اندرز كافى برخاستند (وما اهلكنا من قرية الا لها منذرون ).
              (آيه )ـ((تا متذكر شوند)) و بيدار گردند, و امكان براى بازگشت داشته باشند (ذكرى ).
              و اگـر بـدون اتـمـام حـجـت , بوسيله بيم دهندگان الهى و بيدارباش رسولان پروردگار, آنها را مجازات مى كرديم , ظلم بود, در حالى كه ((ما هرگز ستمكار نبوديم ))و اصلا ظلم و ستم شايسته ما نيست (وما كنا ظالمين ).
              اين ظلم است كه گروهى غير ظالم را هلاك كنيم , و يا ظالمان را بدون اتمام حجت كافى .
              (آيـه )ـسـپـس بـه پـاسـخ يـكـى ديگر از بهانه ها, يا تهمتهاى نارواى دشمنان قرآن مى پردازد كه مـى گفتند: محمد(ص ) با فردى از جن ! مربوط است , و او اين آيات را تعليمش مى دهد! در حالى كه قرآن تاكيد مى كند اين آيات از سوى پروردگارجهانيان نازل شده است .
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #322
                در اينجا اضافه مى كند: ((شياطين و جنيان اين آيات را نازل نكردند)) (وماتنزلت به الشياطين ).
                (آيـه )ـسـپـس بـه بـيـان پـاسخ اين تهمت واهى دشمنان پرداخته , مى گويد(و براى جنيان و شياطين , هرگز سزاوار نيست )) كه چنين كتابى را نازل كنند (وماينبغى لهم ).
                يـعـنى محتواى اين كتاب بزرگ كه در مسير حق و دعوت به پاكى و عدالت وتقوا و نفى هرگونه شرك است به خوبى نشان مى دهد كه با افكار شيطانى و القائات شياطين هيچ گونه شباهت ندارد.
                به علاوه ((آنها توانايى (بر چنين كارى ) ندارند)) (وما يستطيعون ).
                اگـر آنـهـا چنين قدرتى مى داشتند بايد ساير كسانى كه در محيط نزول قرآن ـهمانند كاهنان به اعـتـقـاد مـشـركان ـبا شياطين مربوط بودند بتوانند همانند آن رابياورند, با اين كه همگى عاجز ماندند.
                (آيـه )ـبـه علاوه ((كاهنان )) خود معترف بودند كه بعد از تولد پيامبر(ص ),رابطه شياطينى كه با آنـهـا در ارتـبـاط بـودنـد از اخـبـار آسمانها قطع شد ((و آنها از شنيدن (اخبار آسمان ) معزول و بركنارند)) (انهم عن السمع لمعزولون ).
                (آيه )ـ اقوام نزديكت را به اسلام دعوت كن :.
                در تعقيب بحثهايى كه در آيات گذشته در زمينه موضع گيريهاى مشركان دربرابر اسلام و قرآن آمـد, خداوند در اينجا برنامه و خطمشى پيامبر اسلام (ص ) را درضمن بيان پنج دستور, در مقابل آنان مشخص مى كند.
                قـبـل از هـر چـيز, شخص پيامبر را دعوت به اعتقاد هر چه راسختر به توحيدمى كند توحيدى كه ريـشـه و اسـاس دعـوت همه پيامبران را تشكيل مى دهد,مى گويد: ((هيچ معبودى را با خداوند مخوان كه از معذبين خواهى بود))! (فلا تدع مع اللّه الـها آخر فتكون من المعذبين ).
                (آيـه )ـسپس به مرحله اى فراتر از آن پرداخته , چنين دستور مى دهد: ((وخويشاوندان نزديكت را انذار كن )) و از شرك و مخالفت فرمان پروردگار بترسان (وانذر عشيرتك الا قربين ).
                بـدون شـك براى دست زدن به يك برنامه انقلابى گسترده بايد از حلقه هاى كوچكتر و فشرده تر شروع كرد.
                (آيه )ـدر مرحله سوم دايره وسيعترى مورد توجه قرار گرفته , مى فرمايد(و بال و پر خود را براى مؤمنانى كه از تو پيروى مى كنند بگستر)) (واخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين ).
                (آيـه )ـسـپس به چهارمين دستور پرداخته , مى گويد: ((اگر تو را نافرمانى كنند بگو: من از آنچه شما انجام مى دهيد بيزارم )) (فان عصوك فقل انى برئ مماتعملون ).
                (آيـه )ـسـرانـجـام در پـنـجـمـيـن دستور براى تكميل برنامه هاى گذشته به پيامبر(ص ) چنين مى گويد: ((و بر خداوند عزيز و رحيم توكل نما)) (وتوكل على العزيز الرحيم ).
                اين مخالفتها هرگز تو را دلسرد نكند و كمى دوستان و پيروان در عزم آهنين تو اثر نگذارد, تو تنها نيستى , تكيه گاهت خداوندى است شكست ناپذير و بسياررحيم و مهربان .
                (آيه )ـ((همان خدايى كه تو را به هنگامى كه بر مى خيزى مى بيند)) (الذى يريك حين تقوم ).
                (آيه )ـ((و حركت تو را در ميان سجده كنندگان )) مشاهده مى كند (وتقلبك فى الساجدين ).
                (آيه )ـرى ((اوست خداى شنوا و دانا)) (انه هو السميع العليم ).
                و به اين ترتيب بعد از توصيف خداوند به عزيز و رحيم , سه وصف ديگر كه اميدبخش تر است در اين آيـات آمده است : خدايى كه زحمات پيامبر(ص ) رامى بيند, و از قيام و سجده و حركت و سكون او باخبر است خدايى كه صداى او رامى شنود و خدايى كه از خواسته ها و نيازهاى او آگاه است .
                انذار بستگان نزديك (حديث يوم الدار):.
                بـراسـاس آنچه در تواريخ اسلامى آمده , پيامبر(ص ) در سال سوم بعثت مامورابلاغ اين دعوت شد;Š بـسـتـگـان نـزديكش را به خانه ابوطالب دعوت كرد, آنها در آن روز حدود چهل نفر بودند, بعد از صرف غذا چنين فرمود: (( من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام , و خداوند به من دستور داده اسـت كـه شما را دعوت به اين آيين كنم , كداميك از شما مرا در اين كار يارى خواهد كرد, تا برادر من و وصى وجانشين من باشد؟.
                جـمـعيت همگى سر باز زدند جز على (ع ) كه از همه كوچكتر بود برخاست وعرض كرد: اى پيامبر خدا! من در اين راه يار و ياور توام .
                پـيـامبر(ص ) دست بر گردن على (ص ) نهاد و فرمود: ((اين برادر و وصى وجانشين من در ميان شماست , سخن او را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد)).
                (آيـه )ـدر ايـنـجا بار ديگر به بحث آيات قبل پيرامون تهمت دشمنان به پيامبر(ص ) درباره اين كه قرآن القائات شياطين است باز مى گردد و با بيانى رسا وكوبنده مجددا به آنها پاسخ مى دهد.
                مـى گويد: ((آيا به شما خبر بدهم شياطين بر چه كسى نازل مى شوند))؟! (هل انـبـئـكم على من تنزل الشياطين ).
                (آيه )ـ((آنها بر هر دروغگوى گنهكار نازل مى گردند))؟ (تنزل على كل افاك اثيم ).
                (آيـه )ـ((شـيـاطـيـن آنـچه را مى شنوند (توام با دروغهاى بسيار به دوستان خود) القا مى كنند و اكثرشان دروغگو هستند)) (يلقون السمع واكثرهم كاذبون ).
                كـوتـاه سـخـن ايـن كـه الـقائات شيطانى , نشانه هاى روشنى دارد كه با آن نشانه هامى توان آن را بازشناخت , شيطان وجودى است ويرانگر وموذى ومخرب و القائات او در مسير فساد وتخريب است ومـشـتـريان او دروغگويان گنهكارند, هيچ يك از اين امور بر قرآن و آورنده آن تطبيق نمى كند, و كمترين شباهتى با آن ندارد.
                (آيه )ـدر اين آيه به پاسخ يكى ديگر از تهمتهاى كفار به پيامبراسلام (ص ) كه او را شاعر مى خواندند مى پردازد.
                مـى گويد: خطمشى پيامبر از خط شعرا جداست , شعرا در عالم خيال و پندار حركت مى كنند و او در عالمى مملو از واقع بينى براى نظام بخشيدن به جهان انسانى .
                شـعـرا غـالبا طالب عيش و نوشند, و در بند زلف و خال يار مخصوصاشاعرانى كه در آن عصر و در محيط حجاز مى زيستند چنانكه از نمونه اشعارشان پيداست .
                و بـه همين دليل ((شعرا (كسانى هستند كه ) گمراهان از آنها پيروى مى كنند))(والشعرا يتبعهم الغاوون ).
                (آيـه )ـسـپـس بـه دنـبـال آن ايـن جـمـلـه را اضـافـه مى كند: ((آيا نديدى كه آنها درهر وادى سرگردانند))؟! (الم تر انهم فى كل واد يهـيمون ).
                آنـها غرق پندارها و تشبيهات شاعرانه خويشتند, حتى هنگامى كه قافيه هاآنها را به اين سمت و آن سمت بكشاند, در هر وادى سرگردان مى شوند.
                هـنـگـامـى كـه از كسى راضى و خشنود شوند او را با مدايح خود به اوج آسمانهامى برند, هر چند شيطان لعينى باشد!.
                و هـنـگـامـى كـه از كـسـى بـرنـجـنـد چنان به هجو او مى پردازند كه گويى مى خواهند او را به اسفل السافلين بكشانند, هر چند موجودى آسمانى و پاك باشد.
                (آيه )ـبه علاوه شاعران معمولا مردان بزمند نه جنگاوران رزم , اهل سخنند نه عمل , لذا در اين آيه اضافه مى كند: ((و(آيا نمى بينى كه ) آنها سخنانى مى گويند كه عمل نمى كنند)) (وانهم يقولون ما لا يفعلون ).
                اما پيامبر اسلام (ص ) سر تا پا عمل است , و حتى دشمنان او وى را به عزم راسخ و استقامت عجيبش و اهميت دادن به جنبه هاى عملى مسائل مى ستايندشاعر كجا و پيامبر اسلام كجا؟.
                (آيـه )ـولـى از آنـجـا كـه در مـيـان شـاعران افراد پاك و هدفدارى پيدامى شوند كه اهل عمل و حقيقتند, و دعوت كننده به راستى و پاكى ـهر چند از اين قماش شاعران در آن محيط كمتر يافت مى شدـ قرآن براى اين كه حق اين هنرمندان با ايمان و تلاشگران صادق , ضايع نگردد, با يك استثنا صـف آنـهـا را از ديـگـران جداكرده , مى گويد: ((مگر كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند)) (الا الذين آمنوا وعملوا الصالحات ).
                شاعرانى كه هدف آنها تنها شعر نيست , بلكه در شعر, هدفهاى الهى انسانى مى جويند, شاعرانى كه غـرق در اشعار نمى شوند و غافل از خدا, بلكه ((خدا رابسيار ياد مى كنند)) و اشعارشان مردم را به ياد خدا وا مى دارد (وذكروا اللّه كثيرا).
                ((و بـه هـنـگـامـى كـه مورد ستم قرار مى گيرند (از اين ذوق خويش ) براى دفاع ازخويشتن (و مؤمنان ) به پا مى خيزند)) (وانتصروا من بعد ما ظلموا).
                و به اين ترتيب چهار صفت براى اين شاعران با هدف بيان كرده : ((ايمان )),((عمل صالح )) ((بسيار به ياد خدا بودن )) و ((در برابر ستمها به پا خواستن و از نيروى شعر براى دفع آن كمك گرفتن )).
                و از آنـجـا كـه بـيشتر آيات اين سوره دلدارى به پيامبر(ص ) و مؤمنان اندك آن روز در برابر انبوه دشـمـنـان اسـت , و نـيـز ازآنجا كه بسيارى از آيات اين سوره در مقام دفاع از پيامبر(ص ) در برابر تـهـمـتهاى ناروا نازل شده , سوره را با يك جمله پر معنى و تهديدآميز به اين دشمنان لجوج پايان داده , مـى گـويـد: ((آنـهـا كـه سـتـم كردند به زودى مى دانند كه بازگشتشان به كجاست )) و سرنوشتشان چگونه است ! (وسيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون ).
                ((پايان سوره شعرا)).
                سوره نمل [27].
                اين سوره در ((مكه )) نازل شده , و 93 آيه است .
                محتواى سوره :.
                مـحـتواى اين سوره از نظر كلى همان محتواى سوره هاى مكى است , از نظراعتقادى بيشتر روى مبد و معاد تكيه مى كند.
                و از نـظـر مسائل عملى و اخلاقى , بخش قابل ملاحظه اى از سرگذشت پنج پيامبر بزرگ الهى , و مـبـارزات آنـها با اقوام منحرف بحث مى كند, تا هم دلدارى وتسلى خاطر براى مؤمنانى باشد كه مخصوصا در آن روز در مكه در اقليت شديدقرار داشتند, و هم هشدارى باشد براى مشركان لجوج و بيدادگر.
                يـكـى از امـتيازات اين سوره بيان بخش مهمى از داستان ((سليمان )) و ((ملكه سبا)) و چگونگى ايمان آوردن او به توحيد, و سخن گفتن پرندگانى , همچون هدهد,و حشراتى همچون مورچه , با سليمان است .
                اين سوره به خاطر همين معنى , سوره ((نمل )) (مورچه ) ناميده شده , و عجب اين كه در بعضى از روايات به نام سوره سليمان آمده است .
                ضـمنا اين سوره از علم بى پايان پروردگار, و نظارت او بر همه چيز در عالم هستى , و حاكميت او در ميان بندگان سخن مى گويد.
                اين سوره با ((بشارت )) شروع مى شود, و با ((تهديد)) پايان مى يابد, بشارتى كه قرآن براى مؤمنان آورده , و تهديد به اين كه خداوند از اعمال شما بندگان غافل نيست .
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #323
                  فضيلت تلاوت سوره :.
                  در حـديـثى از پيامبر گرامى اسلام (ص ) چنين آمده است : ((هر كس سوره طس سليمان (سوره نمل ) را بخواند خداوند به تعداد كسانى كه سليمان را تصديق و ياتكذيب كردند, و همچنين هود و شعيب و صالح و ابراهيم را, ده حسنه به اومى دهد, و به هنگام رستاخيز كه از قبرش بيرون مى آيد, نداى لااله الا اللّه سرمى دهد)).
                  به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                  (آيه )ـ قرآن از سوى حكيم دانايى است :.
                  باز در آغاز اين سوره به ((حروف مقطعه )) قرآن برخورد مى كنيم ((طا, سين ))(ط س ) .
                  بـا تـوجـه به اين كه بلافاصله بعد از آن از عظمت قرآن سخن مى گويد به نظرمى رسد كه يكى از اسـرار آن ايـن بـاشـد كه اين كتاب بزرگ و آيات مبين از حروف ساده الفبا تشكيل يافته , و زيبنده ستايش , آن آفريدگارى است كه چنين اثر بديعى رااز چنان مواد ساده اى به وجود آورده .
                  سپس مى افزايد: ((اين آيات قرآن و كتاب مبين است )) (تلك آيات القرآن وكتاب مبين ).
                  (آيـه )ـدر ايـن آيه دو توصيف ديگر براى قرآن بيان شده : قرآنى كه ((مايه هدايت , و وسيله بشارت براى مؤمنان است )) (هدى وبشرى للمؤمنين ).
                  چرا كه تا مرحله اى از تقوا و تسليم و ايمان به واقعيتها در دل انسان نباشد به دنبال حق نمى رود.
                  (آيـه )ـ((هـمـان كـسانى كه نماز را بر پا مى دارند و زكات را ادا مى كنندو به آخرت يقين دارند)) (الذين يقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة وبالا خرة هم يوقنون ).
                  و بـه ايـن تـرتيب هم اعتقاد آنها به مبدا و معاد محكم است , و هم پيوندشان با خدا و خلق بنابراين اوصاف فوق اشاره اى به اعتقاد كامل و برنامه عملى جامع آنهاست .
                  (آيـه )ـسـپـس بـه بـيـان حـال گروهى كه در نقطه مقابل مؤمنان قرار دارندپرداخته و يكى از خـطـرنـاكـتـريـن حـالاتشان را چنين بازگو مى كند: ((كسانى كه ايمان به آخرت ندارند اعمال سـوئشـان را بـراى آنها زينت مى دهيم پس در طريق زندگى حيران و سرگردان مى شوند)) (ان الذين لا يؤمنون بالا خرة زينا لهم اعمالهم فهم يعمهون ).
                  آلودگى در نظر آنها پاكى , زشتيها نزد آنها زيبا, پستيها افتخار, و بدبختيها وسيه روزيها سعادت و پيروزى محسوب مى شود.
                  اين دگرگونى ارزشها, و به هم ريختن معيارها در نظر انسان , كه نتيجه اش سرگردان شدن در بيراهه هاى زندگى است از بدترين حالاتى مى باشد كه به يك انسان دست مى دهد.
                  (آيـه )ـسـپـس به نتيجه ((تزيين اعمال )) پرداخته و سرانجام كار چنين كسانى را اين گونه بيان مـى كـنـد: ((آنـها كسانى هستند كه عذابى بد (و شديد و دردناك ) دارند))(اولئك الذين لهم سؤ العذاب ).
                  در دنيا سرگردان و مايوس و پريشان خواهند بود, و در آخرت گرفتارمجازاتى هولناك .
                  ((و آنها در آخرت زيانكارترين مردمند)) (وهم فى الا خرة هم الا خسرون ).
                  چـه زيـانـى از ايـن بالاتر كه انسان اعمال زشتش را زيبا ببيند و تمام نيروى خود را براى آن به كار گيرد, اما سرانجام ببيند جز بدبختى و سيه روزى به بار نياورده است .
                  (آيـه )ـو در ايـن آيـه بـه عـنـوان تـكميلى بر اشارات گذشته در زمينه عظمت محتواى قرآن , و مقدمه اى براى داستانهاى انبيا كه بلافاصله بعد از آن شروع مى شود مى فرمايد: ((بطور مسلم اين قرآن از سوى حكيم دانايى بر تو القا مى شود))(وانك لتلقى القرآن من لدن حكيم عليم ).
                  گـرچـه ((حـكـيم )) و ((عليم )) هر دو اشاره به دانايى پروردگار است , ولى ((عليم )) ازآگاهى بى پايان خدا خبر مى دهد, و ((حكيم )) از حساب و هدفى كه در ايجاد اين عالم و نازل كردن قرآن به كار رفته است .
                  (آيه )ـ موسى اينجا به اميد قبسى مى آيد!.
                  چنانكه گفتيم در اين سوره , بعد از بيان اهميت قرآن , گوشه اى از سرگذشت پنج تن از پيامبران بـزرگ و قـوم آنها به ميان آمده است , و وعده پيروزى مؤمنان ومجازات كافران در آنها به روشنى بازگو شده .
                  نـخـسـت از پـيامبر اولواالعزم موسى (ع ) شروع مى كند و مستقيما به سراغ لحظه اى كه نخستين جرقه وحى در دل او درخشيد, و با پيام و سخن الهى آشنا شد,مى رود, و مى گويد: به خاطر بياور ((هـنگامى را كه موسى به خانواده خود گفت : من آتشى از دور ديدم ))! (اذ قال موسى لا هله انى آنست نارا).
                  هـمـيـن جـا توقف كنيد ((من به زودى خبر از آن براى شما مى آورم و ياشعله اى از آتش , تا گرم شويد)) (سـاتيكم منها بخبر او آتيكم بشهاب قبس لعلكم تصطلون ).
                  و ايـن در هـمان شبى بود كه با همسرش دختر شعيب در طريق مصر در بيابانى تاريك و ظلمانى گـرفـتـار آمـد, راه را گـم كرد, و در همين حال درد وضع حمل به همسرش دست داد, موسى احساس نياز شديدى به افروختن آتش و استفاده ازگرماى آن مى كرد, همين كه شعله آتش را از دور ديـد خوشحال شد, و آن را دليل بروجود انسان يا انسانهايى گرفت , و گفت مى روم , يا براى شما خبرى مى آورم و ياشعله آتشى كه با آن گرم شويد.
                  (آيـه )ـموسى خانواده اش را در همانجا گذاشت و به آن سو كه آتش ديده بوده حركت كرد ((پس هنگامى كه نزد آتش رسيد, ندايى برخاست كه : مبارك باد آن كس كه در آتش است , و كسى كه در اطـراف آن است , و منزه است خداوندى كه پروردگار عالميان است )) (فلما جاها نودى ان بورك من فى النار ومن حولهاوسبحان اللّه رب العالمين ).
                  منظور از كسى كه در آتش است موسى (ع ) بوده كه به آن شعله آتش كه ازميان درخت سبز نمايان شده بوده , آنقدر نزديك گرديده كه گويى در درون آن قرارداشت , و منظور از كسى كه اطراف آن قرار دارد فرشتگان مقرب پروردگار است كه در آن لحظه خاص , آن سرزمين مقدس را احاطه كرده بودند.
                  و يا اين كه به عكس منظور از كسانى كه در آتشند فرشتگان الهى مى باشند وكسى كه در گرد آن قرار دارد موسى (ع ).
                  (آيه )ـبار ديگر ندايى برخاست و موسى را مخاطب ساخته , گفت (اى موسى ! من خداوند عزيز و حكيمم )) (يا موسى انه انا اللّه العزيز الحكيم ).
                  ايـن جـمله براى اين بود كه هرگونه شك و ترديد از موسى , برطرف شود, وبداند كه اين خداوند عـالـمـيان است كه با او سخن مى گويد نه شعله آتش يا درخت ;Šخداوندى كه ((شكست ناپذير)) و ((صاحب حكمت و تدبير)) است .
                  (آيـه )ـاز آنـجا كه ماموريت رسالت آن هم در برابر ظالم و جبارى همچون فرعون نياز به قدرت و قـوت ظـاهـرى و بـاطـنى و سند حقانيت محكم دارد, در اينجابه موسى (ع ) دستور داده شد ((و عصايت را بيفكن )) (والق عصاك ).
                  موسى عصاى خود را افكند, ناگاه تبديل به مار عظيمى شد ((هنگامى كه موسى نظر به آن افكند, ديـد بـا سـرعـت هـمـچون مارهاى كوچك به هر سو مى دود وحركت مى كند (ترسيد و) به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نكرد))(فلما راها تهتز كانها جان ولى مدبرا ولم يعقب ).
                  در اينجا بار ديگر به موسى خطاب شد: ((اى موسى ! نترس كه رسولان در نزد من ترس و وحشتى ندارند)) (يا موسى لا تخف انى لا يخاف لدى المرسلون ).
                  يعنى ;Š اى موسى ! تو در حضور پروردگار بزرگ هستى , و حضور او ملازم باامنيت مطلق است !.
                  (آيـه )ـامـا در اين آيه استثنايى براى جمله ((انى لا يخاف لدى المرسلون ))بيان كرده , مى گويد: ((مـگر كسى كه ستم كند سپس (در مقام توبه و جبران برآيد و)بدى را تبديل به نيكى كند كه من غـفور ورحيمم )), توبه اورا مى پذيرم وبه او نيز امنيت مى بخشم (الا من ظلم ثم بدل حسنا بعد سو فانى غفور رحيم ).
                  (آيـه )ـسپس دومين معجزه موسى (ع ) را به او ارائه كرد, فرمود: ((و دستت را در گريبانت داخل كن هنگامى كه خارج مى شود, سفيد و درخشنده است بى آنكه عيبى در آن , باشد)) (وادخل يدك فى جيبك تخرج بيضا من غير سو).
                  يعنى ;Š اين سفيدى ناشى از بيمارى ((برص )) نيست , بلكه نورانيت ودرخشندگى و سفيدى جالبى است كه خود بيانگر وجود يك معجزه و امر خارق عادت است .
                  بـاز بـراى اين كه به موسى (ع ) لطف بيشترى كند و به منحرفان امكان بيشترى براى هدايت دهد, مى گويد: معجزات تو منحصر به اين دو نيست , بلكه اين دو معجزه ((در زمره معجزات نه گانه اى است كه تو با آنها بسوى فرعون و قومش فرستاده مى شوى آنان قومى فاسد و طغيانگرند)) و نياز به راهـنـمـايى دارند, مجهز به معجزات بزرگ فراوان (فى تسع آيات الى فرعون وقومه انهم كانوا قوما فاسقين ).
                  از ظاهر اين آيه چنين استفاده مى شود كه اين دو معجزه جز نه معجزه معروف موسى بوده است نه اضافه بر آن .
                  (آيـه )ـبـالاخره موسى (ع ) با قويترين سلاح معجزه , مسلح شد, و به سراغ فرعون و فرعونيان آمد و آنها را به سوى آيين حق دعوت كرد قرآن در اين آيه مى گويد: ((هنگامى كه آيات روشنى بخش ما به سراغ آنان آمد گفتند: اين سحرآشكارى است )) (فلما جاتهم آياتنا مبصرة قالوا هذا سحر مبين ).
                  و مـى دانيم اين تهمت تنها در مورد موسى (ع ) نبود, بلكه متعصبان لجوج براى توجيه مخالفتهاى خود با انبيا تهمت سحر را مطرح مى نمودند.
                  (آيه )ـجالب اين كه در اين آيه قرآن اضافه مى كند: اين اتهامات به خاطرآن نبود كه راستى در شك و تـرديد باشند, بلكه آنها ((معجزات را از روى ظلم وبرترى جويى انكار كردند, در حالى كه در دل به آن يقين و اطمينان داشتند))(وجحدوا بها واستيقنتها انفسهم ظلما وعلوا).
                  از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه ايمان واقعيتى غير از علم و يقين دارد, و ممكن است كفر از روى جحود و انكار در عين علم و آگاهى سر زند.
                  در پايان آيه به عنوان يك درس عبرت با يك جمله كوتاه و بسيار پرمعنى به سرانجام شوم فرعونيان و غرق و نابودى آنها اشاره كرده , مى گويد:.
                  ((پس بنگر سرانجام تبهكاران و مفسدان چگونه بود))؟ (فانظر كيف كان عاقبة المفسدين ).
                  (آيه )ـ حكومت داوود و سليمان :.
                  بـه دنبال نقل گوشه اى از داستان موسى (ع ) به بحث پيرامون دو تن ديگر ازپيامبران بزرگ الهى , ((داوود)) و ((سـليمان )) مى پردازد, كه اينها نيز از پيامبران بنى اسرائيل بودند, و تفاوتى كه تاريخ آنـهـا بـا تـواريـخ پـيـامـبران ديگر دارد اين است كه اينها بر اثر آمادگى محيط فكرى واجتماعى بـنـى اسـرائيـل توفيق يافتند دست به تاسيس حكومت عظيمى بزنند, و آيين الهى را با استفاده از نـيـروى حكومت ,گسترش دهند, لذا از لحن سرگذشت پيامبران ديگر كه با مخالفت شديد قوم خودروبرو مى شدند در اينجا خبرى نيست .
                  جـالـب ايـن كه قرآن سخن را از مساله ((موهبت علم )) كه زيربناى يك حكومت صالح و نيرومند اسـت شـروع كـرده , مى گويد: ((و ما به داوود و سليمان علم قابل ملاحظه اى بخشيديم )) (ولقد آتينا داود وسليمن علما).
                  روشن است كه ((علم )) در اينجا معنى گسترده و وسيعى دارد كه علم توحيد واعتقادات مذهبى و قـوانـين دينى , و همچنين علم قضاوت , و تمام علومى را كه براى تشكيل چنان حكومت وسيع و نيرومندى لازم بوده است در بر مى گيرد.
                  و به دنبال اين جمله از زبان داوود و سليمان چنين نقل مى كند: ((و آنها گفتند:حمد و ستايش از آن خـداونـدى است كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤمنش برترى بخشيد)) (وقالا الحمدللّه الذى فضلنا على كثير من عباده المؤمنين ).
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #324
                    جالب اين كه بلافاصله بعد از بيان موهبت بزرگ ((علم )), سخن از ((شكر)) به ميان آمده , تا روشن شود هر نعمتى را شكرى لازم است , و حقيقت شكر آن است كه از آن نعمت در همان راهى كه براى آن آفريده شده است استفاده شود واين دوپيامبر بزرگ از نعمت علمشان در نظام بخشيدن به يك حكومت الهى حداكثر بهره را گرفتند.
                    (آيـه )ـدر ايـن آيه نخست اشاره به ارث بردن سليمان از پدرش داوودكرده , مى گويد: ((سليمان وارث داوود شد)) (وورث سليمن داود) و همه مواهب اورا به ارث برد.
                    سـپـس قـرآن مـى افزايد: ((سليمان گفت : اى مردم ! به ما سخن گفتن پرندگان تعليم شده )) (وقال يا ايها الناس علمنا منطق الطير).
                    ((و از همه چيز به ما داده شده است , و اين فضيلت آشكارى است )) (واوتينامن كل شى ان هذا لهو الفضل المبين ).
                    يعنى تمام وسائلى را كه از نظر معنوى و مادى براى تشكيل اين حكومت الهى لازم است به ما داده شده است .
                    (آيه )ـ سليمان در وادى مورچگان !.
                    از آيـات ايـن سـوره , و هـمـچنين از آيات سوره سبا به خوبى استفاده مى شود كه داستان حكومت حضرت سليمان جنبه عادى نداشت , بلكه توام با خارق عادات ومعجزات مختلفى بود.
                    در حـقـيقت خداوند قدرت خود را در ظاهر ساختن اين حكومت عظيم وقوايى كه مسخر آن بود نشان داد.
                    نـخـسـت مـى گـويـد: ((لشكريان سليمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند)) (وحشر لسليمن جنوده من الجن والا نس والطير).
                    آنقدر زياد بودند كه ((بايد توقف مى كردند تا به هم ملحق شوند)) (فهم يوزعون ).
                    (آيـه )ـبـه هـر حـال , سليمان با اين لشكر عظيم حركت كرد ((تا به سرزمين مورچگان رسيدند)) (حتى اذا اتوا على واد النمل ).
                    در ايـنـجـا ((مـورچه اى (از مورچگان , همنوعان خود را مخاطب ساخت و)گفت : اى مورچگان ! داخـل لانه هاى خود شويد تا سليمان و لشكريانش شما راپايمال نكنند در حالى كه نمى فهمند))! (قالت نملة يا ايها النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمن وجنوده وهم لا يشعرون ).
                    (آيه )ـ((سليمان از شنيدن اين سخن مورچه تبسم كرد و خنديد)) (فتبسم ضاحكا من قولها).
                    در اينجا سليمان رو به درگاه خدا كرد و چند تقاضا نمود.
                    نـخـست اين كه : ((عرضه داشت : پروردگارا! راه و رسم شكر نعمتهايى را كه برمن و پدر و مادرم ارزانـى داشـتـه اى بـه من الهام فرما)) (وقال رب اوزعنى ان اشكرنعمتك التى انعمت على وعلى والدى ).
                    تـا بـتـوانم با بسيج همه نيروهايم اين همه نعمتهاى عظيم را در راهى كه توفرمان داده اى و مايه خشنودى توست به كار گيرم و از مسير حق منحرف نگردم .
                    ديگر اين كه مرا موفق دار ((تا عمل صالحى به جاى آورم كه تو از آن خشنودمى شوى )) (وان اعمل صالحا ترضيه ).
                    و بـالاخـره سـومـيـن تـقـاضايش اين بود كه عرضه داشت : پروردگارا! ((مرا به رحمتت در زمره بندگان صالحت داخل گردان )) (وادخلنى برحمتك فى عبادك الصالحين ).
                    يـعنى هدف نهايى به دست آوردن قدرت , انجام عمل صالح است و عمل صالح نيز مقدمه اى است براى جلب خشنودى و رضاى خدا كه هدف نهايى است .
                    (آيه )ـ داستان هدهد و ملكه سبا:.
                    در اينجا به فراز ديگرى از زندگى شگفت انگيز سليمان اشاره كرده , و ماجراى هدهد و ملكه سبا را بازگو مى كند.
                    نخست مى گويد: ((سليمان در جستجوى آن پرنده [ هدهد] برآمد))(وتفقد الطير).
                    اين تعبير به وضوح بيانگر اين حقيقت است كه او به دقت مراقب وضع كشور و اوضاع حكومت خود بود و حتى غيبت يك مرغ از چشم او پنهان نمى ماند!.
                    بـدون شـك مـنـظور از پرنده در اينجا همان هدهد است , چنانكه در ادامه سخن , قرآن مى افزايد, سليمان ((گفت : مرا چه شده است كه هدهد را نمى بينم ))(فقال مالى لا ارى الهدهد).
                    ((يا اين كه او از غائبان است )) (ام كان من الغائبين ).
                    يعنى آيا او بدون عذر موجهى حضور ندارد و يا با عذر موجهى غيبت كرده است ؟.
                    (آيـه )ـ((سـلـيـمـان )) بـراى ايـن كه حكم غيابى نكرده باشد, و در ضمن غيبت هدهد روى بقيه پرندگان ـتا چه رسد به انسانهايى كه پستهاى حساسى بر عهده داشتندـ اثر نگذارد افزود: ((من او را قطعا كيفر شديدى خواهم داد))! (لا عذبنه عذاباشديدا).
                    ((و يا او را ذبح مى كنم ))! (او لا اذبحنه ).
                    ((يا (براى غيبتش ) بايد دليل روشنى به من ارائه دهد)) (اولياتينى بسلطان مبين ).
                    در حـقيقت سليمان (ع ) تهديد لازم را در صورت ثبوت تخلف نمود, ضمنانشان داد كه او حتى در برابر پرنده ضعيفى تسليم دليل و منطق است و هرگز تكيه برقدرت و توانائيش نمى كند.
                    (آيه )ـ((چندان درنگ نكرد)) كه هدهد آمد (فمكث غير بعيد).
                    بـازگشت و با صراحت به سليمان چنين ((گفت : من بر چيزى آگاهى يافتم كه تو بر آن آگاهى نـدارى , من از سرزمين سبا يك خبر قطعى (و دست اول ) براى توآورده ام ))؟ (فقال احطت بمالم تحط به وجئتك من سبا بنبا يقين ).
                    (آيـه )ـهدهد در شرح ماجرا چنين گفت : ((من (به سرزمين سبا رفته بودم )زنى را در آنجا يافتم كـه بـر آنـها حكومت مى كند, و همه چيز را در اختيار داردمخصوصا تخت عظيمى داشت ))! (انى وجدت امراة تملكهم واوتيت من كل شى ولها عرش عظيم ).
                    ((هـدهـد)) بـا ايـن سه جمله تقريبا تمام مشخصات كشور سبا و طرز حكومت آن را براى سليمان بازگو كرد.
                    (آيه )ـسليمان از شنيدن اين سخن در فكر فرو رفت ولى هدهد به اومجال نداد و مطلب ديگرى بر آن افـزود گـفـت : مـساله عجيب و ناراحت كننده اى كه من در آنجا ديدم اين بود كه : ((مشاهده كـردم آن زن و قوم و ملتش در برابرخورشيد ـنه در برابر اللّه ـ سجده مى كنند))! (وجدتها وقومها يسجدون للشمس من دون اللّه ).
                    ((و شـيطان (بر آنها تسلط يافته و) اعمالشان را در نظرشان زينت داده )) وافتخار مى كنند كه در برابر آفتاب سجده مى نمايند! (وزين لهم الشيطان اعمالهم ).
                    و به اين ترتيب ((شيطان آنها را از راه حق باز داشته )) (فصدهم عن السبيل ).
                    آنـهـا چـنـان در بـت پرستى فرو رفته اند كه من باور نمى كنم به آسانى از اين راه برگردند ((آنها هدايت نخواهند شد)) (فهم لا يهتدون ).
                    (آيـه )ـسپس افزود: ((آنها چرا براى خداوندى سجده نمى كنند كه آنچه درآسمانها و زمين پنهان اسـت خارج مى كند, و آنچه را مخفى مى داريد و آنچه راآشكار مى سازيد مى داند)) (الا يسجدوا للّه الذى يخرج الخب فى السموات ويعلم ما تخفون وما تعلنون ).
                    يعنى چرا براى خداوندى سجده نمى كنند كه غيب آسمان و زمين و اسرارنهفته آن را مى داند.
                    (آيـه )ـو سرانجام سخن خود را چنين پايان مى دهد: ((همان خداوندى كه معبودى جز او نيست و پروردگار و صاحب عرش عظيم است )) (اللّه لا اله الا هو رب العرش العظيم ).
                    و بـه ايـن تـرتـيب روى ((توحيد عبادت )) و ((توحيد ربوبيت )) پروردگار, و نفى هرگونه شرك تاكيد كرده و سخن خود را به پايان مى برد.
                    (آيـه )ـسليمان با دقت به سخنان هدهد گوش فرا داد, و در فكر فرو رفت ,سپس چنين ((گفت : مـا تـحـقـيـق بـه عمل مى آوريم ببينيم تو راست گفتى يا ازدروغگويان هستى ))؟! (قال سننظر اصدقت ام كنت من الكاذبين ).
                    سـليمان نه هدهد را متهم ساخت و محكوم كرد, و نه سخن او را بى دليل تصديق نمود, بلكه آن را پايه تحقيق قرار داد.
                    (آيـه )ـبه هر حال سليمان نامه اى بسيار كوتاه و پرمحتوا نوشت و به هدهد داد و گفت : ((اين نامه مرا ببر و بر آنان بيفكن , سپس بر گرد (و در گوشه اى توقف كن ) ببين آنها چه عكس العملى نشان مى دهند))؟ (اذهب بكتابى هذا فالقه اليهم ثم تول عنهم فانظر ماذا يرجعون ).
                    (آيـه )ـمـلـكه سبا نامه را گشود و از مضمون آن آگاهى يافت و چون قبلااسم و آوازه سليمان را شـنيده بود و محتواى نامه نشان مى داد كه سليمان تصميم شديدى درباره سرزمين سبا گرفته , سـخـت در فـكـر فرو رفت , و چون در مسائل مهم مملكتى با اطرافيانش به شور مى نشست از آنها دعـوت كـرد, رو به سوى آنها نموده ((گفت : اى اشراف و بزرگان ! نامه ارزشمندى به سوى من افكنده شده است ))! (قالت يا ايها الملؤا انى القى الى كتاب كريم ).
                    (آيـه )ـسـپس ملكه سبا به ذكر مضمون نامه پرداخت و گفت : ((اين نامه ازسوى سليمان است و مـحـتـوايـش چنين است : به نام خداوند بخشنده مهربان )) (انه من سليمن وانه بسم اللّه الرحمن الرحيم ).
                    (آيه )ـتوصيه ام به شما ((اين است برترى جويى در برابر من نكنيد, و به سوى من آييد و تسليم حق شويد)) (الا تعلوا على واتونى مسلمين ).
                    آنچه در دو آيه فوق آمده , الگويى است براى طرز نامه نگارى كه با نام خداوند رحمان و رحيم شروع شود و با دو جمله حساب شده جان سخن بيان گردد.
                    (آيـه )ـبـعـد از ذكـر مـحـتـواى نامه سليمان , براى سران ملت خود رو به سوى آنها كرده , چنين ((گـفت : اى اشراف و صاحب نظران ! راى خود را در اين كار مهم براى من ابراز داريد كه من هيچ كار مهمى را بى حضور شما و بدون نظر شما انجام نداده ام ))! (قالت يا ايها الملؤا افتونى فى امرى ما كنت قاطعة امرا حتى تشهدون ).
                    (آيـه )ـ((اشـراف قوم )) در پاسخ او چنين ((گفتند: ما داراى نيروى كافى وقدرت جنگى فراوان هـسـتـيم , ولى تصميم نهايى با توست , ببين چه دستورمى دهى )) (قالوا نحن اولوا قوة واولوا باس شديد والا مر اليك فانظرى ماذاتامرين ).
                    بـه ايـن تـرتـيب هم تسليم خود را در برابر دستورات او نشان دادند, و هم تمايل خود را به تكيه بر قدرت و حضور در ميدان جنگ !.
                    (آيـه )ـمـلكه هنگامى كه تمايل آنها را به جنگ مشاهده كرد, در حالى كه خود باطنا تمايل به اين كار نداشت براى فرو نشاندن اين عطش , و هم براى اين كه حساب شده با اين جريان برخورد, كند, چـنـيـن ((گـفـت : پـادشـاهـان هـنـگـامـى كه واردمنطقه آبادى شوند آن را به فساد و ويرانى مى كشانند))! (قالت ان الملوك اذا دخلواقرية افسدوها).
                    ((و عزيزان اهل آن را به ذلت مى نشانند)) (وجعلوا اعزة اهلها اذلة ).
                    سپس براى تاكيد بيشتر گفت : ((آرى اين چنين مى كنند)) (وكذلك يفعلون ).
                    در حـقـيقت ملكه سبا كه خود پادشاهى بود, شاهان را خوب شناخته بود كه برنامه آنها در دو چيز خـلاصـه مـى شـود: ((فـسـاد و ويرانگرى )) و ((ذليل ساختن عزيزان )), چرا كه آنها به منافع خود مى انديشند, نه به منافع ملتها و آبادى وسربلندى آنها و هميشه اين دو بر ضد يكديگرند.
                    (آيـه )ـسـپـس مـلـكه افزود: ما بايد قبل از هر كار سليمان و اطرافيان او رابيازماييم و ببينيم به راسـتـى چـه كـاره انـد؟ سـلـيـمان پادشاه است يا پيامبر؟ ويرانگراست يا مصلح ؟ ملتها را به ذلت مى كشانند يا عزت ؟ و براى اين كار بايد از هديه استفاده كرد, لذا ((من هديه قابل ملاحظه اى براى آنـهـا مـى فـرسـتم تا ببينم فرستادگان من چه واكنشى را از ناحيه آنها براى ما مى آورند)) (وانى مرسلة اليهم بهدية فناظرة بم يرجع المرسلون ).
                    پـادشـاهـان علاقه شديدى به ((هدايا)) دارند, و نقطه ضعف و زبونى آنها نيزهمين جاست , آنها را مـى توان با هداياى گرانبها تسليم كرد, اگر ديديم سليمان با اين هدايا تسليم شد, معلوم مى شود ((شـاه )) اسـت ! در بـرابر او مى ايستيم , وگرنه پيامبرخداست در اين صورت بايد عاقلانه برخورد كرد.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #325
                      (آيه )ـ مرا با مال نفريبيد!.
                      فـرسـتادگان ملكه سبا با كاروان هدايا, سرزمين يمن را پشت سر گذاشتند و به سوى شام و مقر سليمان حركت كردند, به گمان اين كه سليمان از مشاهده منظره اين هدايا خوشحال مى شود, و بـه آنها شادباش مى گويد, اما ((هنگامى كه (فرستاده ملكه سبا) نزد سليمان آمد (سليمان نه تنها از آنـهـا استقبال نكرد بلكه ) گفت :مى خواهيد مرا با مال كمك كنيد (و فريب دهيد) آنچه خدا به مـن داده بـهتر است ازآنچه به شما داده است )) (فلما جا سليمن قال اتمدونن بمال فما آتانى اللّه خير مماآتيكم ).
                      مال چه ارزشى در برابر مقام نبوت و علم و دانش و هدايت و تقوا دارد؟.
                      ((بلكه شما هستيد كه به هداياى خود خوشحال مى شويد)) (بل انتم بهديتكم تفرحون ).
                      و بـه اين ترتيب سليمان , معيارهاى ارزش را در نظر آنها تحقير كرد و روشن ساخت كه معيارهاى ديگرى براى ارزش در كار است .
                      (آيـه )ـسـپـس بـراى ايـن كـه قـاطعيت خود را در مساله ((حق و باطل )) نشان دهد به فرستاده مخصوص ملكه سبا چنين گفت : ((به سوى آنان باز گرد (و اين هدايارا نيز با خود ببر اما بدان ) ما بـه زودى بـا لـشكرهايى به سراغ آنها خواهيم آمد كه توانايى مقابله با آن را نداشته باشند)) (ارجع اليهم فلناتينهم بجنود لا قبل لهم بها).
                      ((و مـا آنـها را از آن سرزمين آباد با ذلت خارج مى كنيم در حالى كه كوچك وحقير خواهند بود)) (ولنخرجنهم منها اذلة وهم صاغرون ).
                      چرا كه در برابر آيين حق , تسليم نشدند و از در مكر و فريب وارد گشتند.
                      (آيه )ـ در يك چشم بر هم زدن تخت او حاضر است !.
                      سـرانـجام فرستادگان ملكه سبا هدايا و بساط خود را برچيدند و به سوى كشورشان بازگشتند و مـاجـرا را بـراى ملكه و اطرافيانش شرح دادند, و بيان داشتندكه او به راستى فرستاده خداست و حكومتش نيز يك حكومت الهى است .
                      لذا ملكه سبا با عده اى از اشراف قومش تصميم گرفتند به سوى سليمان بيايند و شخصا اين مساله مهم را بررسى كنند تا معلوم شود سليمان چه آيينى دارد؟.
                      اين خبر از هر طريقى كه بود به سليمان رسيد, و تصميم گرفت قدرت نمايى شگرفى كند تا آنها را بيش از پيش به واقعيت اعجاز خود آشنا, و در مقابل دعوتش تسليم سازد.
                      لـذا سليمان رو به اطرافيان خود كرد و ((گفت : اى گروه بزرگان ! كداميك از شماتوانايى دارد تخت او را پيش از آن كه خودشان نزد من بيايند و تسليم شوند براى من بياورد)) (قال يا ايها الملؤا ايكم ياتينى بعرشها قبل ان ياتونى مسلمين ).
                      (آيه )ـدر اينجا دو نفر اعلام آمادگى كردند كه يكى از آنها عجيب وديگرى عجيبتر بود.
                      نخست ((عفريتى از جن رو به سوى سليمان كرد و گفت : من تخت او را پيش از آن كه (مجلس تو پايان گيرد و) از جاى برخيزى نزد تو مى آورم )) (قال عفريت من الجن انا آتيك به قبل ان تقوم من مقامك ).
                      مـن ايـن كار را با زحمت انجام نمى دهم و در اين امانت گران قيمت نيز خيانتى نمى كنم , چرا كه ((من نسبت به آن توانا و امينم ))! (وانى عليه لقوى امين ).
                      (آيـه )ـدومـين نفر مرد صالحى بود كه آگاهى قابل ملاحظه اى از ((كتاب الهى )) داشت , چنانكه قرآن در حق او مى گويد: ((كسى كه علم و دانشى از كتاب داشت گفت : من تخت او را قبل از آن كه چشم بر هم زنى نزد تو خواهم آورد))! (قال الذى عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك ).
                      ايـن شخص يكى از نزديكان با ايمان , و دوستان خاص سليمان بوده است , وغالبا در تواريخ نام او را ((آصف بن برخيا)) نوشته اند, و مى گويند وزير سليمان وخواهرزاده او بوده است .
                      و اما درباره ((علم كتاب )) بسيارى از مفسران و غير آنها گفته اند اين مرد باايمان از ((اسم اعظم الهى )) باخبر بود يعنى آن نام الهى را در درون جان خود پياده كرده بود و آن چنان از نظر آگاهى و اخلاق و تقوا و ايمان تكامل يافته بود كه خودمظهرى از آن اسم گشته بود, اين تكامل معنوى و روحـانـى كـه پـرتـوى از آن اسم اعظم الهى است قدرت بر چنين خارق عاداتى را در انسان ايجاد مى كند.
                      و هـنگامى كه سليمان با اين امر موافقت كرد او با استفاده از نيروى معنوى خود تخت ملكه سبا را در يـك ((طـرفـة العين )) نزد او حاضر كرد: ((پس هنگامى كه سليمان آن را نزد خود مستقر ديد (زبـان بـه شكر پروردگار گشود و) گفت : اين ازفضل پروردگار من است , تا مرا بيازمايد كه آيا شـكر نعمت او را به جا مى آورم ياكفران مى كنم ))؟! (فلما راه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربى ليبلونى اشكر ام اكفر).
                      سپس افزود: ((و هر كس شكر كند به سود خويش شكر كرده , و هر كسى كفران كند پروردگار من غنى و كريم است )) (ومن شكر فانما يشكر لنفسه ومن كفرفان ربى غنى كريم ).
                      تفاوت ((علم من الكتاب )) و ((علم الكتاب )):.
                      در حـديثى از پيامبر(ص ) چنين آمده است كه ((ابوسعيد خدرى )) مى گويد: من از معنى ((الذى عـنده علم من الكتاب )) از محضرش سؤال كردم فرمود: ((او وصى برادرم سليمان بن داوود بود)) عرض كردم : ((ومن عنده علم الكتاب )) (رعد/43) از چه كسى سخن مى گويد.
                      فرمود: ((ذاك اخى على بن ابي طالب ;Š او برادرم على بن ابي طالب است ))!.
                      توجه به تفاوت ((علم من الكتاب )) كه علم جزئى را مى گويد, و ((علم الكتاب ))كه ((علم كلى )) را بيان مى كند روشن مى سازد كه ميان ((آصف )) و ((على ))(ع ) چه اندازه تفاوت بوده است ؟!.
                      (آيه )ـ نور ايمان در دل ملكه سبا:.
                      سـلـيـمـان براى اين كه ميزان عقل و درايت ملكه سبا را بيازمايد, و نيز زمينه اى براى ايمان او به خـداونـد فـراهـم سازد, دستور داد تخت او را كه حاضر ساخته بودنددگرگون و ناشناس سازند ((گـفـت : تـخـت او را برايش ناشناس سازيد ببينيم آيا هدايت مى شود يا از كسانى خواهد بود كه هدايت نمى يابند)) و آيا تخت خود را مى شناسديا نمى شناسد؟ (قال نكروا لها عرشها ننظر اتهتدى ام تكون من الذين لا يهتدون ).
                      (آيه )ـبه هر حال ((هنگامى كه ملكه سبا وارد شد, (به او) گفته شد: آياتخت تو اين گونه است ))؟ (فلما جات قيل اهكذا عرشك ).
                      ((ملكه سبا)) زيركانه ترين و حساب شده ترين جوابها را داد و ((گفت : گويا خودآن تخت است ))! (قالت كانه هو).
                      و بلافاصله افزود: ((و ما پيش از اين هم آگاه بوديم و اسلام آورده بوديم ))!(واوتينا العلم من قبلها وكنا مسلمين ).
                      يعنى , اگر منظور سليمان از اين مقدمه چينى ها اين است كه ما به اعجاز او پى ببريم ما پيش از اين با نشانه هاى ديگر از حقانيت او آگاه شده بوديم و حتى قبل ازديدن اين خارق عادت عجيب ايمان آورده بوديم .
                      (آيـه )ـو بـه ايـن ترتيب سليمان ((او را از آنچه غير از خدا مى پرستيدبازداشت )) (وصدها ما كانت تعبد من دون اللّه ).
                      هرچند ((او قبل از آن از قوم كافر بود)) (انها كانت من قوم كافرين ).
                      (آيه )ـدر اين آيه صحنه ديگرى از اين ماجرا بازگو مى شود, و آن ماجراى داخل شدن ملكه سبا در قصر مخصوص سليمان است .
                      سليمان دستور داده بود, صحن يكى از قصرها را از بلور بسازند و در زير آن ,آب جارى قرار دهند.
                      هـنـگـامـى كـه ملكه سبا به آنجا رسيد ((به او گفته شد: داخل حياط قصر شو))(قيل لها ادخلى الصرح ).
                      ((پـس هـنـگـامى كه ملكه آن صحنه را ديد, گمان كرد نهر آبى است و ساق پاهاى خود را برهنه كـرد)) تـا از آن آب بـگـذرد در حـالـى كـه سخت در تعجب فرو رفته بود كه نهر آب در اينجا چه مى كند؟ (فلما راته حسبته لجة وكشفت عن ساقيها).
                      اما سليمان به او ((گفت : كه حياط قصر از بلور صاف ساخته شده )) اين آب نيست كه بخواهد پا را برهنه كند و از آن بگذرد (قال انه صرح ممرد من قوارير).
                      در اينجا سؤال مهمى پيش مى آيد و آن اين كه : سليمان كه يك پيامبربزرگ الهى بود چرا چنين دم و دسـتگاه تجملاتى فوق العاده اى داشته باشد؟ درست است كه او سلطان بود و حكمروا, ولى مگر نمى شد بساطى ساده همچون سايرپيامبران داشته باشد؟.
                      امـا چـه مـانعى دارد كه سليمان براى تسليم كردن ملكه سبا كه تمام قدرت وعظمت خود را در تـخـت و تـاج زيبا و كاخ با شكوه و تشكيلات پرزرق و برق مى دانست صحنه اى به او نشان دهد كه تـمـام دسـتگاه تجملاتيش در نظر او حقير وكوچك شود, و اين نقطه عطفى در زندگى او براى تجديد نظر در ميزان ارزشها ومعيار شخصيت گردد؟!.
                      بـه تـعـبـيـر ديـگـر ايـن هـزيـنه در برابر امنيت و آرامش يك منطقه وسيع و پذيرش دين حق , و جلوگيرى از هزينه فوق العاده جنگ , مطلب مهمى نبود.
                      و لـذا هـنـگامى كه ملكه سبا, اين صحنه را ديد چنين ((گفت : پروردگارا! من برخويشتن ستم كردم ))! (قالت رب انى ظلمت نفسى ).
                      ((و بـا سـلـيـمان در پيشگاه اللّه , پروردگار عاليمان , اسلام آوردم )) (واسلمت مع سليمن للّه رب العالمين ).
                      خداوندا! من همراه رهبرم سليمان به درگاه تو آمدم , از گذشته پشيمانم و سرتسليم به آستانت مى سايم .
                      (آيه )ـ صالح در برابر قوم ثمود:.
                      بـعـد از ذكـر قسمتى از سرگذشت ((موسى )) و ((داوود)) و ((سليمان )) ـدر آياتى كه گذشت ـ چـهـارمـيـن پـيـامـبرى كه بخشى از زندگى او و قومش در اين سوره مطرح مى گردد حضرت ((صالح )) و قوم ثمود است .
                      نخست مى فرمايد: ((و ما به سوى ثمود, برادرشان صالح را فرستاديم كه خداى يگانه را بپرستيد)) (ولقد ارسلنا الى ثمود اخاهم صالحا ان اعبدوا اللّه ).
                      تـعـبـيـر بـه ((اخـاهم )) (برادرشان ) كه در داستان بسيارى از انبيا آمده اشاره به نهايت محبت و دلسوزى آنان نسبت به اقوامشان مى باشد.
                      بـه هـر حـال تمام رسالت و دعوت اين پيامبر بزرگ در جمله ((ان اعبدوا اللّه ))خلاصه شده است , آرى بندگى خدا, كه عصاره همه تعليمات فرستادگان پروردگار است .
                      سـپـس مـى افـزايـد ((آنـها در برابر دعوت صالح به دو گروه مختلف تقسيم شدندو به مخاصمه برخاستند)) مؤمنان از يك سو و منكران لجوج از سوى ديگر (فاذاهم فريقان يختصمون ).
                      (آيـه )ـصالح براى بيدار ساختن آنها به انذارشان پرداخت و از عذابهاى دردناك الهى آنها را برحذر داشـت , امـا آنها نه تنها پند نگرفتند و بيدار نشدند, بلكه همين مطلب را مستمسكى براى لجاجت خويش ساخته و با اصرار از او خواستندكه اگر راست مى گويى چرا مجازات الهى دامان ما را فرو نمى گيرد ـ اين مطلب درآيه 77 سوره اعراف صريحا آمده است .
                      ولى صالح به آنها ((گفت : اى قوم من ! چرا پيش از تلاش و كوشش براى جلب نيكيها, براى عذاب و بديها عجله داريد))؟ (قال يا قوم لم تستعجلون بالسيئة قبل الحسنة ).
                      چـرا تـمـام فـكـر خـود را روى فـرارسيدن عذاب الهى متمركز مى كنيد, اگرعذاب الهى شما را فـروگيرد, به حياتتان خاتمه مى دهد و مجالى براى ايمان باقى نخواهد ماند, بياييد صدق گفتار مـرا در بركات و رحمت الهى كه در سايه ايمان به شما نويد مى دهد بيازماييد ((چرا از پيشگاه خدا تـقاضاى آمرزش گناهان خويش نمى كنيد تا مشمول رحمت او واقع شويد)) (لولا تستغفرون اللّه لعلكم ترحمون ).
                      (آيه )ـبه هر حال اين قوم سركش به جاى اين كه اندرز دلسوزانه اين پيامبر بزرگ را به گوش جان بـشـنـونـد و بـه كـار بـنـدند با يك سلسله سخنان واهى ونتيجه گيريهاى بى پايه به مبارزه با او بـرخـاسـتـنـد, از جـمله اين كه ((گفتند: ما هم خودت و هم كسانى را كه با تو هستند به فال بد گرفته ايم )) (قالوا اطـيرنا بك وبمن معك ).
                      گـويـا آن سـال خـشـكـسالى و كمبود محصول و مواد غذايى بود, آنها گفتند: اين گرفتاريها و مشكلات ما همه از قدوم ناميمون تو و ياران توست .
                      اما او در پاسخ ((گفت : فال بد (و بخت و طالع شما) در نزد خداست )) (قال طائركم عنداللّه ).
                      اوسـت كه شما را به خاطر اعمالتان گرفتار اين مصائب ساخته و اعمال شماست كه در پيشگاه او چنين مجازاتى را سبب شده .
                      ايـن در حـقـيـقت يك آزمايش بزرگ الهى براى شماست ((آرى شما گروهى هستيد كه آزمايش مى شويد)) (بل انتم قوم تفتنون ).
                      ايـنـها آزمايشهاى الهى است , تا كسانى كه شايستگى و قابليت دارند, ازخواب غفلت بيدار شوند, و خود را اصلاح كنند.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #326
                        (آيه )ـ توطئه نه گروهك مفسد در وادى القرى :.
                        .
                        در ايـنجا بخش ديگرى از داستان صالح و قومش را مى خوانيم كه بخش گذشته را تكميل كرده و پـايـان مى دهد, و آن مربوط به توطئه قتل صالح از ناحيه نه گروهك كافر و منافق و خنثى شدن توطئه آنهاست .
                        مى گويد: ((در آن شهر (وادى القرى ) نه گروهك بودند كه (هميشه ) فساد درزمين مى كردند و اصلاح نمى كردند)) (وكان فى المدينة تسعة رهط يفسدون فى الا رض ولا يصلحون ).
                        (آيـه )ـمسلما با ظهور صالح و آيين پاك و مصلح او, عرصه بر اين گروهكها تنگ شد, اينجا بود كه طـبـق ايـن آيـه ((گـفـتند: بياييد قسم ياد كنيد به خدا كه بر او [ صالح ] و خانواده اش شبيخون مى زنيم (و آنها را به قتل مى رسانيم ) سپس به ولى دم او مى گوييم : ما هرگز از هلاكت خانواده او خـبر نداشتيم و در اين گفتار خودصادق هستيم ))! (قالوا تقاسموا باللّه لنبـيتـنه واهله ثم لنقولن لوليه ما شهدنامهلك اهله وانا لصادقون ).
                        (آيـه )ـهـنـگـامـى كه آنها در گوشه اى از كوه بر سر راه صالح به معبدش كمين كرده بودند كوه ريـزش كـرد و صـخره عظيمى از بالاى كوه سرازير شد و آنها را درلحظه اى كوتاه در هم كوبيد و نابود كرد!.
                        لذا قرآن مى گويد: ((آنها نقشه مهمى كشيدند و ما هم نقشه مهمى كشيديم , در حالى كه آنها خبر نداشتند))! (ومكروا مكرا ومكرنا مكرا وهم لا يشعرون ).
                        (آيـه )ـسـپس مى افزايد: ((پس بنگر كه عاقبت توطئه و مكر آنها چگونه بودكه ما همه آنها و تمام قـوم و طـرفـداران آنـهـا را نـابود كرديم ))؟! (فانظر كيف كان عاقبة مكرهم انا دمرناهم وقومهم اجمعين ).
                        (آيـه )ـسـپـس قـرآن در مـورد چگونگى هلاكت و سرانجام آنها چنين مى گويد: ((پس ببين اين خانه هاى آنهاست كه به خاطر ظلم و ستمشان (ساقط شده و) خالى مانده ))! (فتلك بيوتهم خاوية بما ظلموا).
                        آرى ! آتش ظلم و ستم در آنها افتاد و همه را سوزاند و ويران كرد.
                        ((در ايـن مـاجرا درس عبرت و نشانه روشنى است (از پايان كار ظالمان وقدرت پروردگار) براى كسانى كه مى دانند)) (ان فى ذلك لا ية لقوم يعلمون ).
                        (آيه )ـاما در اين ميان خشك و تر با هم نسوختند و بى گناه به آتش گنهكارنسوخت ((ما كسانى را كـه ايمان آورده , و تقوا پيشه كرده بودند نجات داديم )) و آنهاهرگز به سرنوشت شوم بدكاران گرفتار نشدند)) (وانجينا الذين آمنوا وكانوا يتقون ).
                        (آيه )ـ انحراف قوم لوط:.
                        پـنـجمين پيامبرى كه در اين سوره به زندگى او اشاره شده است , پيامبر بزرگ خدا حضرت لوط است .
                        نـخـسـت مـى گويد: ((و لوط را به يادآور هنگامى كه به قومش گفت : آيا شما به سراغ كار بسيار زشـت و قـبـيـح مى رويد در حالى كه (زشتى و نتايج شوم آن را)مى بينيد)) (ولوطا اذ قال لقومه اتاتون الفاحشة وانتم تبصرون ).
                        منظور از ((فاحشه )) در اينجا همجنس گرايى و عمل ننگين ((لواط)) است .
                        (آيـه )ـسـپـس مـى افزايد: ((آيا شما به جاى زنان به سراغ مردان از روى شهوت مى رويد)) (ائنكم لتاتون الرجال شهوة من دون النسا).
                        و براى اين كه روشن سازد انگيزه اين عمل جهالت و نادانى است مى افزايد(بلكه شما قومى جاهل و نادان هستيد)) (بل انتم قوم تجهلون ).
                        جهل به خداوند, جهل به هدف آفرينش و نواميس خلقت و جهل به آثارشوم اين گناه ننگين !.
                        آغاز جز بيستم قرآن مجيد.
                        (آيه )ـ آنجا كه پاكدامنى عيب بزرگى است !.
                        اكنون ببينم اين قوم كثيف و آلوده در پاسخ اين گفتار منطقى لوط چه گفتند؟! .
                        قرآن مى گويد: ((آنها پاسخى جز اين نداشتند كه به يكديگر گفتند: خاندان لوط را از شهر و ديار خـود بـيـرون كنيد, چرا كه اينها افرادى پاكند)) و حاضر نيستندخود را با ما هماهنگ كنند! (فما كان جواب قومه الا ان قالوا اخرجوا آل لوط من قريتكم انهم اناس يتطهرون ).
                        جوابى كه بيانگر انحطاط فكر و سقوط فوق العاده اخلاقى آنها بود.
                        آرى ! در محيط آلودگان , پاكى جرم است و عيب ! يوسفهاى پاكدامن را به جرم عفت و پارسايى به زنـدان مى افكنند, و خاندان پيامبر بزرگ خدا ((لوط)) را به خاطر پرهيزشان از آلودگى و ننگ به تـبعيد تهديد مى كنند, اما زليخاها آزادند وصاحب مقام ! و قوم لوط بايد در شهر و ديار خود آسوده بمانند!.
                        (آيه )ـدر روايات آمده است كه لوط حدود سى سال آنها را تبليغ كردولى جز خانواده اش ـن هم به استثناى همسرش كه با مشركان هم عقيده شدـ به اوايمان نياوردند.
                        بـديـهى است چنين گروهى كه اميد اصلاحشان نيست جائى در عالم حيات ندارند و بايد طومار زندگانيشان در هم پيچيده شود.
                        لـذا در ايـن آيـه مى گويد: ((پس ما لوط و خاندانش را رهايى بخشيديم به جزهمسرش كه مقدر كرديم او جز باقيماندگان باشد)) (فانجيناه واهله الا امراته قدرناها من الغابرين ).
                        (آيه )ـو پس از بيرون آمدن آنها در موعد معين ـدر سحرگاه شبى كه شهرغرق فساد و ننگ بودـ پس از آن كه صبحگاهان فرا رسيد ((بارانى (از سنگ ) بر آنهافرستاديم (وامطرنا عليهم مطرا) كه همگى زير آن مدفون شدند, و اين بعد از آن بود كه زلزله وحشتناكى سرزمين آنها را بكلى زير و رو كرد.
                        ((و چه سخت و ناگوار و بد است باران انذار شدگان )) (فسا مطر المنذرين ).
                        (آيه )ـدر اين آيه بعد از پايان شرح حال پنج پيامبر بزرگ الهى وسرنوشت قوم آنها, روى سخن را به پـيامبر گرامى اسلام (ص ) كرده و به عنوان يك نتيجه گيرى از گذشته , و مقدمه اى براى طرح گفتگو با مشركان , چنين مى فرمايد(بگو: حمد و ستايش مخصوص خداست )) (قل الحمدللّه ).
                        سـتـايـش مـخـصوص خداوندى است كه اقوام ننگينى همچون قوم لوط را نابودكرد, مبادا دامنه آلودگيهاى آنها سراسر زمين را فرا گيرد.
                        سپس مى افزايد: ((و سلام و درود بر بندگان برگزيده اش )) (وسلا م على عباده الذين اصطفى ).
                        سلام بر موسى , صالح , لوط, سليمان و داوود: و سلام بر همه انبيا و پيروان راستينشان .
                        بـعـد مـى گـويد: ((آيا خداوند (كه اين همه توانايى و قدرت و موهبت و نعمت دارد) بهتر است يا بتهايى را كه آنها شريك خدا قرار مى دهند)) و مطلقا مبدا اثرنيستند؟! (اللّه خير اما يشركون ).
                        (آيه )ـ با اين همه باز مشرك مى شويد!.
                        در آيـه قـبـل ـبـعـد از ذكـر بـخشهاى تكان دهنده اى از زندگى پنج پيامبر بزرگ ـسؤال كوتاه و پـرمـعنايى مطرح شد كه ((آيا خداوند با اين همه قدرت و توانايى بهتراست يا بتهاى بى ارزشى كه آنها ساخته اند)).
                        از اينجا به بعد به شرح آن سؤال پرداخته و ضمن پنج آيه كه با پنج سؤال حساب شده شروع مى شود مـشـركـان را تـحت بازپرسى و محاكمه قرار مى دهد, وروشنترين دلائل توحيد را ضمن اشاره به دوازده نمونه از مواهب بزرگ خداوندبيان مى كند.
                        نـخـست به خلقت آسمانها و زمين و نزول باران و بركات ناشى از آن پرداخته چنين مى گويد: آيا بـتهايى كه معبود شما هستند بهترند ((يا كسى كه آسمانها و زمين راآفريده و براى شما از آسمان آبى فرستاد پس با آن باغهاى زيبا و سرورانگيزرويانديم )) (امن خلق السموات والا رض وانزل لكم من السما مـا فانبتنا به حدائق ذات بهجة ).
                        در دنـبـالـه آيه روى سخن را به بندگان كرده , مى گويد: ((شما قدرت نداشتيد كه درختان اين باغهاى زيبا را برويانيد)) (ما كان لكم ان تنبتوا شجرها).
                        كار شما تنها بذرافشانى و آبيارى است , اما كسى كه حيات را در دل اين بذرآفريده , و به نور آفتاب و قطرات حياتبخش باران و ذرات خاك فرمان مى دهد كه اين دانه ها را برويانيد, تنها خداست .
                        به تعبير ديگر: توحيد در خلقت (توحيد خالق ) و توحيد در ربوبيت (توحيدتدبيركننده اين جهان ) پايه اى براى ((توحيد معبود)) شمرده شده است .
                        و لذا در پايان آيه مى گويد: ((آيا معبود ديگرى با خداست )) (اله مع اللّه ).
                        ((بـلـكـه آنـهـا گـروهى هستند كه (از روى نادانى , مخلوقات را) هم طراز(پروردگارشان ) قرار مى دهند)) (بل هم قوم يعدلون ).
                        (آيـه )ـدر دومـيـن سـؤال به بحث از موهبت آرامش و ثبات زمين و قرارگاه انسان در اين جهان پرداخته , مى گويد: آيا معبودهاى ساختگى آنها بهتراست ((يا كسى كه زمين را مستقر و آرام قرار داد, و در مـيـان آن , نـهـرهاى آب جارى ,روان ساخت , و براى زمين , كوههاى ثابت و پابرجا ايجاد كـرد))؟! تاهمچون زرهى قشر زمين را از لرزش نگاه دارند (امن جعل الا رض قرارا وجعل خلا لها انهارا وجعل لها رواسى ).
                        و نـيـز ((مـيان دو دريا (از آب شيرين و شور) مانعى قرار داد)) تا با هم مخلوطنشوند (وجعل بين البحرين حاجزا).
                        آيا بتها نقشى در اين نظام بديع و شگفت انگيز دارند؟! حتى بت پرستان چنين ادعايى نمى كنند.
                        لذا در پايان آيه بار ديگر اين سؤال را تكرار مى كند كه ((آيا معبودى با اللّه هست ))؟ (اله مع اللّه ).
                        نه ((بلكه بيشترشان نادانند و بى خبر)) (بل اكثرهم لا يعلمون ).
                        (آيه )ـدر سومين سؤال , از اين سؤالات پنجگانه كه مجموعه اى از يك بازپرسى و محاكمه معنوى را تشكيل مى دهد, سخن از حل مشكلات , و شكستن بن بستها و اجابت دعاهاست .
                        مى گويد: آيا معبودهاى بى ارزش شما بهترند ((يا كسى كه دعاى مضطر ودرمانده را هنگامى كه او را بـخـواند به اجابت مى رساند و گرفتارى و بلا را برطرف مى كند))؟! (امن يجيب المضطر اذا دعاه ويكشف السؤ).
                        آرى ! در آن هـنگام كه تمام درهاى عالم اسباب به روى انسان بسته مى شود واز هر نظر درمانده و مضطر مى گردد, تنها كسى كه مى تواند قفل مشكلات را بگشايدنور اميد در دلها بپاشد ذات پاك اوست و نه غير او.
                        از آنجا كه اين واقعيت به عنوان يك احساس فطرى در درون جان همه انسانهاست , بت پرستان نيز بـه هـنـگـامـى كه در ميان امواج خروشان دريا گرفتارمى شوند تمام معبودهاى خود را فراموش كـرده , دسـت بـه دامن لطف ((اللّه )) مى زنندهمان گونه كه قرآن مى گويد: ((هنگامى كه سوار كشتى مى شوند خدا را مى خوانند درحالى كه پرستش را مخصوص او مى دانند)) (عنكبوت /65).
                        سـپس مى افزايد: نه تنها مشكلات و ناراحتيها را برطرف مى سازد بلكه ((شمارا خلفاى زمين قرار مى دهد)) (ويجعلكم خلفا الا رض ).
                        ((آيا (با اين همه ) معبودى با خداست ))؟ (اله مع اللّه ).
                        ((ولـى شـمـا كـمـتـر مـتـذكـر مـى شويد)) (قليلا ما تذكرون ) و از اين دلائل روشن پند و اندرز نمى گيريد.
                        (آيه )ـدر چهارمين سؤال مساله هدايت را مطرح كرده , مى گويد: آيا اين بتها بهترند ((يا كسى كه شـمـا را در تـاريـكـيـهاى صحرا و دريا (به وسيله ستارگان )هدايت مى كند))؟ (امن يهديكم فى ظلمات البر والبحر).
                        ((و كـسى كه بادها را به عنوان بشارت دهندگان پيش از نزول رحمتش مى فرستد)) (ومن يرسل الـريـاح بـشـرا بين يدى رحمته ) بادهايى كه بيانگر نزول بارانند و همانند پيك مخصوص بشارت , پيشاپيش آن حركت مى كنند.
                        و در پـايان آيه , بار ديگر, مشركان را مخاطب ساخته , مى گويد: ((آيا معبودديگرى با خداست ))؟! (اله مع اللّه ).
                        سـپـس بـى آنكه منتظر جواب آنها باشد اضافه مى كند: ((خداوند برتر و بالاتراست از آنچه براى او شريك قرار مى دهند)) (تعالى اللّه عما يشركون ).
                        (آيـه )ـدر ايـن آيه پنجمين سؤال را كه در مورد مبدا و معاد است به اين صورت مطرح مى كند: آيا مـعـبودان شما بهترند ((يا كسى كه آفرينش را آغاز كرد وسپس آن را اعاده مى كند))؟! (امن يبد الخلق ثم يعيده ).
                        ((و كـسـى كه (در ميان اين آغاز و انجام ) شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد)) (ومن يرزقكم من السما والا رض ).
                        ((آيا (با اين حال باز هم معتقديد كه ) معبودى با خداست )) (اله مع اللّه ).
                        ((بـه آنـها بگو: (اگر چنين اعتقادى داريد) دليلتان را بياوريد اگر راست مى گوييد)) (قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين ).
                        منظور از ((رزق آسمان )) باران و نور آفتاب و مانند آن است , و منظور از ((رزق زمين )) گياهان و مـواد غـذايـى مـخـتـلفى است كه مستقيما از زمين مى رويد يا بطورغيرمستقيم از زمين نشات مى گيرد همچون دامها, همچنين معادن و مواد گوناگونى كه انسان در زندگى خود از آن بهره مى گيرد.
                        (آيـه )ـاز آن جـا كـه در آيـه قـبل سخن از قيامت و رستاخيز به ميان آمد دراينجا اين مساله را از جوانب مختلف مورد بررسى قرار مى دهد.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #327
                          (آيه )ـ توطئه نه گروهك مفسد در وادى القرى :.
                          .
                          در ايـنجا بخش ديگرى از داستان صالح و قومش را مى خوانيم كه بخش گذشته را تكميل كرده و پـايـان مى دهد, و آن مربوط به توطئه قتل صالح از ناحيه نه گروهك كافر و منافق و خنثى شدن توطئه آنهاست .
                          مى گويد: ((در آن شهر (وادى القرى ) نه گروهك بودند كه (هميشه ) فساد درزمين مى كردند و اصلاح نمى كردند)) (وكان فى المدينة تسعة رهط يفسدون فى الا رض ولا يصلحون ).
                          (آيـه )ـمسلما با ظهور صالح و آيين پاك و مصلح او, عرصه بر اين گروهكها تنگ شد, اينجا بود كه طـبـق ايـن آيـه ((گـفـتند: بياييد قسم ياد كنيد به خدا كه بر او [ صالح ] و خانواده اش شبيخون مى زنيم (و آنها را به قتل مى رسانيم ) سپس به ولى دم او مى گوييم : ما هرگز از هلاكت خانواده او خـبر نداشتيم و در اين گفتار خودصادق هستيم ))! (قالوا تقاسموا باللّه لنبـيتـنه واهله ثم لنقولن لوليه ما شهدنامهلك اهله وانا لصادقون ).
                          (آيـه )ـهـنـگـامـى كه آنها در گوشه اى از كوه بر سر راه صالح به معبدش كمين كرده بودند كوه ريـزش كـرد و صـخره عظيمى از بالاى كوه سرازير شد و آنها را درلحظه اى كوتاه در هم كوبيد و نابود كرد!.
                          لذا قرآن مى گويد: ((آنها نقشه مهمى كشيدند و ما هم نقشه مهمى كشيديم , در حالى كه آنها خبر نداشتند))! (ومكروا مكرا ومكرنا مكرا وهم لا يشعرون ).
                          (آيـه )ـسـپس مى افزايد: ((پس بنگر كه عاقبت توطئه و مكر آنها چگونه بودكه ما همه آنها و تمام قـوم و طـرفـداران آنـهـا را نـابود كرديم ))؟! (فانظر كيف كان عاقبة مكرهم انا دمرناهم وقومهم اجمعين ).
                          (آيـه )ـسـپـس قـرآن در مـورد چگونگى هلاكت و سرانجام آنها چنين مى گويد: ((پس ببين اين خانه هاى آنهاست كه به خاطر ظلم و ستمشان (ساقط شده و) خالى مانده ))! (فتلك بيوتهم خاوية بما ظلموا).
                          آرى ! آتش ظلم و ستم در آنها افتاد و همه را سوزاند و ويران كرد.
                          ((در ايـن مـاجرا درس عبرت و نشانه روشنى است (از پايان كار ظالمان وقدرت پروردگار) براى كسانى كه مى دانند)) (ان فى ذلك لا ية لقوم يعلمون ).
                          (آيه )ـاما در اين ميان خشك و تر با هم نسوختند و بى گناه به آتش گنهكارنسوخت ((ما كسانى را كـه ايمان آورده , و تقوا پيشه كرده بودند نجات داديم )) و آنهاهرگز به سرنوشت شوم بدكاران گرفتار نشدند)) (وانجينا الذين آمنوا وكانوا يتقون ).
                          (آيه )ـ انحراف قوم لوط:.
                          پـنـجمين پيامبرى كه در اين سوره به زندگى او اشاره شده است , پيامبر بزرگ خدا حضرت لوط است .
                          نـخـسـت مـى گويد: ((و لوط را به يادآور هنگامى كه به قومش گفت : آيا شما به سراغ كار بسيار زشـت و قـبـيـح مى رويد در حالى كه (زشتى و نتايج شوم آن را)مى بينيد)) (ولوطا اذ قال لقومه اتاتون الفاحشة وانتم تبصرون ).
                          منظور از ((فاحشه )) در اينجا همجنس گرايى و عمل ننگين ((لواط)) است .
                          (آيـه )ـسـپـس مـى افزايد: ((آيا شما به جاى زنان به سراغ مردان از روى شهوت مى رويد)) (ائنكم لتاتون الرجال شهوة من دون النسا).
                          و براى اين كه روشن سازد انگيزه اين عمل جهالت و نادانى است مى افزايد(بلكه شما قومى جاهل و نادان هستيد)) (بل انتم قوم تجهلون ).
                          جهل به خداوند, جهل به هدف آفرينش و نواميس خلقت و جهل به آثارشوم اين گناه ننگين !.
                          آغاز جز بيستم قرآن مجيد.
                          (آيه )ـ آنجا كه پاكدامنى عيب بزرگى است !.
                          اكنون ببينم اين قوم كثيف و آلوده در پاسخ اين گفتار منطقى لوط چه گفتند؟! .
                          قرآن مى گويد: ((آنها پاسخى جز اين نداشتند كه به يكديگر گفتند: خاندان لوط را از شهر و ديار خـود بـيـرون كنيد, چرا كه اينها افرادى پاكند)) و حاضر نيستندخود را با ما هماهنگ كنند! (فما كان جواب قومه الا ان قالوا اخرجوا آل لوط من قريتكم انهم اناس يتطهرون ).
                          جوابى كه بيانگر انحطاط فكر و سقوط فوق العاده اخلاقى آنها بود.
                          آرى ! در محيط آلودگان , پاكى جرم است و عيب ! يوسفهاى پاكدامن را به جرم عفت و پارسايى به زنـدان مى افكنند, و خاندان پيامبر بزرگ خدا ((لوط)) را به خاطر پرهيزشان از آلودگى و ننگ به تـبعيد تهديد مى كنند, اما زليخاها آزادند وصاحب مقام ! و قوم لوط بايد در شهر و ديار خود آسوده بمانند!.
                          (آيه )ـدر روايات آمده است كه لوط حدود سى سال آنها را تبليغ كردولى جز خانواده اش ـن هم به استثناى همسرش كه با مشركان هم عقيده شدـ به اوايمان نياوردند.
                          بـديـهى است چنين گروهى كه اميد اصلاحشان نيست جائى در عالم حيات ندارند و بايد طومار زندگانيشان در هم پيچيده شود.
                          لـذا در ايـن آيـه مى گويد: ((پس ما لوط و خاندانش را رهايى بخشيديم به جزهمسرش كه مقدر كرديم او جز باقيماندگان باشد)) (فانجيناه واهله الا امراته قدرناها من الغابرين ).
                          (آيه )ـو پس از بيرون آمدن آنها در موعد معين ـدر سحرگاه شبى كه شهرغرق فساد و ننگ بودـ پس از آن كه صبحگاهان فرا رسيد ((بارانى (از سنگ ) بر آنهافرستاديم (وامطرنا عليهم مطرا) كه همگى زير آن مدفون شدند, و اين بعد از آن بود كه زلزله وحشتناكى سرزمين آنها را بكلى زير و رو كرد.
                          ((و چه سخت و ناگوار و بد است باران انذار شدگان )) (فسا مطر المنذرين ).
                          (آيه )ـدر اين آيه بعد از پايان شرح حال پنج پيامبر بزرگ الهى وسرنوشت قوم آنها, روى سخن را به پـيامبر گرامى اسلام (ص ) كرده و به عنوان يك نتيجه گيرى از گذشته , و مقدمه اى براى طرح گفتگو با مشركان , چنين مى فرمايد(بگو: حمد و ستايش مخصوص خداست )) (قل الحمدللّه ).
                          سـتـايـش مـخـصوص خداوندى است كه اقوام ننگينى همچون قوم لوط را نابودكرد, مبادا دامنه آلودگيهاى آنها سراسر زمين را فرا گيرد.
                          سپس مى افزايد: ((و سلام و درود بر بندگان برگزيده اش )) (وسلا م على عباده الذين اصطفى ).
                          سلام بر موسى , صالح , لوط, سليمان و داوود: و سلام بر همه انبيا و پيروان راستينشان .
                          بـعـد مـى گـويد: ((آيا خداوند (كه اين همه توانايى و قدرت و موهبت و نعمت دارد) بهتر است يا بتهايى را كه آنها شريك خدا قرار مى دهند)) و مطلقا مبدا اثرنيستند؟! (اللّه خير اما يشركون ).
                          (آيه )ـ با اين همه باز مشرك مى شويد!.
                          در آيـه قـبـل ـبـعـد از ذكـر بـخشهاى تكان دهنده اى از زندگى پنج پيامبر بزرگ ـسؤال كوتاه و پـرمـعنايى مطرح شد كه ((آيا خداوند با اين همه قدرت و توانايى بهتراست يا بتهاى بى ارزشى كه آنها ساخته اند)).
                          از اينجا به بعد به شرح آن سؤال پرداخته و ضمن پنج آيه كه با پنج سؤال حساب شده شروع مى شود مـشـركـان را تـحت بازپرسى و محاكمه قرار مى دهد, وروشنترين دلائل توحيد را ضمن اشاره به دوازده نمونه از مواهب بزرگ خداوندبيان مى كند.
                          نـخـست به خلقت آسمانها و زمين و نزول باران و بركات ناشى از آن پرداخته چنين مى گويد: آيا بـتهايى كه معبود شما هستند بهترند ((يا كسى كه آسمانها و زمين راآفريده و براى شما از آسمان آبى فرستاد پس با آن باغهاى زيبا و سرورانگيزرويانديم )) (امن خلق السموات والا رض وانزل لكم من السما مـا فانبتنا به حدائق ذات بهجة ).
                          در دنـبـالـه آيه روى سخن را به بندگان كرده , مى گويد: ((شما قدرت نداشتيد كه درختان اين باغهاى زيبا را برويانيد)) (ما كان لكم ان تنبتوا شجرها).
                          كار شما تنها بذرافشانى و آبيارى است , اما كسى كه حيات را در دل اين بذرآفريده , و به نور آفتاب و قطرات حياتبخش باران و ذرات خاك فرمان مى دهد كه اين دانه ها را برويانيد, تنها خداست .
                          به تعبير ديگر: توحيد در خلقت (توحيد خالق ) و توحيد در ربوبيت (توحيدتدبيركننده اين جهان ) پايه اى براى ((توحيد معبود)) شمرده شده است .
                          و لذا در پايان آيه مى گويد: ((آيا معبود ديگرى با خداست )) (اله مع اللّه ).
                          ((بـلـكـه آنـهـا گـروهى هستند كه (از روى نادانى , مخلوقات را) هم طراز(پروردگارشان ) قرار مى دهند)) (بل هم قوم يعدلون ).
                          (آيـه )ـدر دومـيـن سـؤال به بحث از موهبت آرامش و ثبات زمين و قرارگاه انسان در اين جهان پرداخته , مى گويد: آيا معبودهاى ساختگى آنها بهتراست ((يا كسى كه زمين را مستقر و آرام قرار داد, و در مـيـان آن , نـهـرهاى آب جارى ,روان ساخت , و براى زمين , كوههاى ثابت و پابرجا ايجاد كـرد))؟! تاهمچون زرهى قشر زمين را از لرزش نگاه دارند (امن جعل الا رض قرارا وجعل خلا لها انهارا وجعل لها رواسى ).
                          و نـيـز ((مـيان دو دريا (از آب شيرين و شور) مانعى قرار داد)) تا با هم مخلوطنشوند (وجعل بين البحرين حاجزا).
                          آيا بتها نقشى در اين نظام بديع و شگفت انگيز دارند؟! حتى بت پرستان چنين ادعايى نمى كنند.
                          لذا در پايان آيه بار ديگر اين سؤال را تكرار مى كند كه ((آيا معبودى با اللّه هست ))؟ (اله مع اللّه ).
                          نه ((بلكه بيشترشان نادانند و بى خبر)) (بل اكثرهم لا يعلمون ).
                          (آيه )ـدر سومين سؤال , از اين سؤالات پنجگانه كه مجموعه اى از يك بازپرسى و محاكمه معنوى را تشكيل مى دهد, سخن از حل مشكلات , و شكستن بن بستها و اجابت دعاهاست .
                          مى گويد: آيا معبودهاى بى ارزش شما بهترند ((يا كسى كه دعاى مضطر ودرمانده را هنگامى كه او را بـخـواند به اجابت مى رساند و گرفتارى و بلا را برطرف مى كند))؟! (امن يجيب المضطر اذا دعاه ويكشف السؤ).
                          آرى ! در آن هـنگام كه تمام درهاى عالم اسباب به روى انسان بسته مى شود واز هر نظر درمانده و مضطر مى گردد, تنها كسى كه مى تواند قفل مشكلات را بگشايدنور اميد در دلها بپاشد ذات پاك اوست و نه غير او.
                          از آنجا كه اين واقعيت به عنوان يك احساس فطرى در درون جان همه انسانهاست , بت پرستان نيز بـه هـنـگـامـى كه در ميان امواج خروشان دريا گرفتارمى شوند تمام معبودهاى خود را فراموش كـرده , دسـت بـه دامن لطف ((اللّه )) مى زنندهمان گونه كه قرآن مى گويد: ((هنگامى كه سوار كشتى مى شوند خدا را مى خوانند درحالى كه پرستش را مخصوص او مى دانند)) (عنكبوت /65).
                          سـپس مى افزايد: نه تنها مشكلات و ناراحتيها را برطرف مى سازد بلكه ((شمارا خلفاى زمين قرار مى دهد)) (ويجعلكم خلفا الا رض ).
                          ((آيا (با اين همه ) معبودى با خداست ))؟ (اله مع اللّه ).
                          ((ولـى شـمـا كـمـتـر مـتـذكـر مـى شويد)) (قليلا ما تذكرون ) و از اين دلائل روشن پند و اندرز نمى گيريد.
                          (آيه )ـدر چهارمين سؤال مساله هدايت را مطرح كرده , مى گويد: آيا اين بتها بهترند ((يا كسى كه شـمـا را در تـاريـكـيـهاى صحرا و دريا (به وسيله ستارگان )هدايت مى كند))؟ (امن يهديكم فى ظلمات البر والبحر).
                          ((و كـسى كه بادها را به عنوان بشارت دهندگان پيش از نزول رحمتش مى فرستد)) (ومن يرسل الـريـاح بـشـرا بين يدى رحمته ) بادهايى كه بيانگر نزول بارانند و همانند پيك مخصوص بشارت , پيشاپيش آن حركت مى كنند.
                          و در پـايان آيه , بار ديگر, مشركان را مخاطب ساخته , مى گويد: ((آيا معبودديگرى با خداست ))؟! (اله مع اللّه ).
                          سـپـس بـى آنكه منتظر جواب آنها باشد اضافه مى كند: ((خداوند برتر و بالاتراست از آنچه براى او شريك قرار مى دهند)) (تعالى اللّه عما يشركون ).
                          (آيـه )ـدر ايـن آيه پنجمين سؤال را كه در مورد مبدا و معاد است به اين صورت مطرح مى كند: آيا مـعـبودان شما بهترند ((يا كسى كه آفرينش را آغاز كرد وسپس آن را اعاده مى كند))؟! (امن يبد الخلق ثم يعيده ).
                          ((و كـسـى كه (در ميان اين آغاز و انجام ) شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد)) (ومن يرزقكم من السما والا رض ).
                          ((آيا (با اين حال باز هم معتقديد كه ) معبودى با خداست )) (اله مع اللّه ).
                          ((بـه آنـها بگو: (اگر چنين اعتقادى داريد) دليلتان را بياوريد اگر راست مى گوييد)) (قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين ).
                          منظور از ((رزق آسمان )) باران و نور آفتاب و مانند آن است , و منظور از ((رزق زمين )) گياهان و مـواد غـذايـى مـخـتـلفى است كه مستقيما از زمين مى رويد يا بطورغيرمستقيم از زمين نشات مى گيرد همچون دامها, همچنين معادن و مواد گوناگونى كه انسان در زندگى خود از آن بهره مى گيرد.
                          (آيـه )ـاز آن جـا كـه در آيـه قـبل سخن از قيامت و رستاخيز به ميان آمد دراينجا اين مساله را از جوانب مختلف مورد بررسى قرار مى دهد.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #328
                            نـخـست به پاسخ سؤالى مى پردازد كه مشركان بارها آن را مطرح كرده بودند ومى گفتند قيامت كى برپا مى شود؟.
                            مـى فـرمـايـد: ((بـگـو: هـيچ كس از كسانى كه در آسمان و زمين هستند ـجز خداـاز غيب آگاه نيستند, و نمى دانند كى برانگيخته مى شوند)) (قل لا يعلم من فى السموات والا رض الغيب الا اللّه وما يشعرون ايان يبعثون ).
                            ولى اين منافات با آن ندارد كه خداوند بخشى از علم غيب را در اختيار هركس بخواهد بگذارد.
                            (آيه )ـسپس درباره عدم آگاهى مشركان از قيامت و شك و ترديد وبى خبريشان مى فرمايد: ((آنها اطلاع صحيحى درباره آخرت ندارند بلكه در اصل آن شك دارند بلكه نسبت به آن نابينايند))! (بل ادارك علمهم فى الا خرة بل هم فى شك منها بل هم منها عمون ).
                            چـرا كـه نشانه هاى آخرت در زندگى همين دنيا نمايان است : بازگشت زمين مرده به حيات در فـصـل بـهار, بارور شدن درختانى كه در فصل زمستان از كار افتاده بود و مشاهده عظمت قدرت خـدا در مـجـمـوعـه آفـريـنش , همگى دليل بر امكان زندگى پس از مرگ است , اما آنها همچون نابينايان از كنار اين صحنه ها مى گذرند.
                            (آيـه )ـاين آيه منطق منكران رستاخيز را در يك جمله بيان مى كند;Š((كافران گفتند: آيا هنگامى كـه مـا و پـدرانمان خاك شديم باز هم (از دل خاك ) بيرون فرستاده خواهيم شد))؟ (وقال الذين كفروا اذا كنا ترابا وآباؤنا ائنا لمخرجون ).
                            (آيه )ـسپس آنها مى افزايند: ((اين وعده بى پايه اى است كه به ما وپدرانمان از پيش داده شده )) و هرگز اثرى از آن نمايان نبوده و نيست (لقد وعدنا هذانحن وآباؤنا من قبل ).
                            ((ايـنـها جز همان افسانه هاى پيشينيان نيست )), اينها اوهام و خرافات است (ان هذا الا اساطير الا ولين ).
                            بنابراين نخست از استبعاد شروع مى كردند و بعد آن را پايه انكار مطلق قرار مى دادند.
                            ضـمـنـا آنها با اين تعبير مى خواستند سخن پيامبر را در مورد قيامت تحقير كنندو بگويند: اين از وعـده هـاى كـهـنـه و بـى اساس است كه ديگران هم به نياكان ما داده اندو مطلب تازه اى به نظر نمى رسد كه قابل بررسى و مطالعه باشد.
                            (آيه )ـدر آيات گذشته سخن از انكار معاد از سوى كفار متعصب بود.
                            در ايـنـجـا بـه جـاى اين كه دليلى براى آنها ذكر كند آنها را به مجازاتهاى الهى كه در پيش دارند تهديد و انذار مى كند.
                            روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: ((بگو: در روى زمين سير كنيد (وآثار گذشتگان را بـبـيـنـيـد) پـس بنگريد عاقبت كار مجرمان و گنهكاران به كجا رسيد))؟(قل سيروا فى الا رض فانظروا كيف كان عاقبة المجرمين ).
                            چـگـونه مى گوييد اين وعده ها به نياكان ما نيز داده شد و آنها نيز به آن اعتنانكردند و ضررى هم نديدند؟.
                            (آيه )ـ از توطئه هاى آنها نگران مباش !.
                            از آنـجـا كـه پـيـامـبـراسـلام (ص ) از انـكار و مخالفت آنها رنج مى برد و به راستى دلش براى آنها مـى سوخت و عاشق هدايت و بيدارى آنها بود و از سوى ديگر,همواره با توطئه هاى آنها مواجه بود ايـن آيه , پيامبر(ص ) را دلدارى داده , مى گويد(و (از تكذيب و انكار) آنها غمگين مباش )) و زياد غصه آنها را مخور (ولا تحزن عليهم ).
                            ((و سـيـنـه ات از توطئه آنان تنگ نشود)) كه ما پشتيبان و يار و ياور توايم (ولا تكن فى ضيق مما يمكرون ).
                            (آيـه )ـولـى ايـن مـنـكـران لجوج به جاى اين كه از اين هشدار پيامبر دلسوز ومهربان و ملاحظه عـاقبت كار مجرمان , پند و اندرز گيرند, باز در مقام سخريه واستهزا برآمده ((و مى گويند: اگر راست مى گوييد اين وعده عذاب الهى , كى واقع خواهد شد))؟! (ويقولون متى هذا الوعد ان كنتم صادقين ).
                            (آيـه )ـدر ايـنـجـا قـرآن بـه پـاسخ اين گفتار سخريه آميز آنها با لحنى كاملاواقع بينانه پرداخته , مـى گـويد: ((به آنها بگو: شايد بعضى از آنچه را عجله مى كنيدنزديك و در كنار شما باشد))! (قل عسى ان يكون ردف لكم بعض الذى تستعجلون ).
                            چـرا عـجـلـه مى كنيد؟ چرا مجازات الهى را كوچك مى شمريد؟ چرا به خودرحم نمى كنيد؟ آخر عذاب خدا شوخى نيست ! احتمال بدهيد به خاطر همين سخنانتا قهر و غضب خدا بر سر شما سايه افكنده باشد و به همين زودى بر شمافرود آيد و نابودتان كند, اين همه سرسختى براى چيست ؟.
                            (آيـه )ـسـپـس به بيان اين واقعيت مى پردازد كه اگر خداوند در مجازات شما عجله نمى كند, به خـاطـر فـضل و رحمتش بر شماست , تا براى اصلاح خويش وجبران گذشته به قدر كافى مهلت داشته باشيد.
                            مـى گـويـد: ((و پـروردگار تو نسبت به همه مردم فضل و رحمت دارد, ولى اكثرآنها شكرگزار نيستند)) (وان ربك لذو فضل على الناس ولكن اكثرهم لا يشكرون ).
                            (آيـه )ـو اگـر تـصـور مـى كـنـنـد تاخير مجازات آنها به خاطر آن است كه خداوند از نيات سؤ و انديشه هاى زشتى كه در سر مى پرورانند بى خبر است ,اشتباه بزرگى است چرا كه : ((پروردگار تو آنچه را سينه هاشان در خود پنهان مى داردو آنچه را آشكار مى كنند به خوبى مى داند)) (وان ربك ليعلم ما تكن صدورهم ومايعلنون ).
                            او به همان اندازه از خفاياى درونشان آگاه است كه از اعمال برون , و اصولاپنهان و آشكار و غيب و شهود براى او يكسان است .
                            (آيـه )ـسـپس مى افزايد: نه تنها خداوند, اسرار درون و برون آنها رامى داند, بلكه علم او به قدرى وسـيع و گسترده است كه : ((هيچ موجودى در آسمان و زمين , پنهان و مكتوم نيست مگر آن كه در كتاب آشكار (علم پروردگار) ثبت است )) (ومامن غائبة فى السما والا رض الا فى كتاب مبين ).
                            (آيه )ـدر آيات گذشته سخن از ((مبد)) و ((معاد)) در ميان بود در اينجا باطرح مساله ((نبوت )) و حقانيت قرآن , اين بحث را تكميل مى كند.
                            بـه علاوه در گذشته روى سخن با مشركان بود, و در اينجا از كفار ديگرهمچون يهود و اختلافات آنها سخن مى گويد.
                            نخست مى فرمايد ((اين قرآن , اكثر چيزهايى را كه بنى اسرائيل در آن اختلاف دارند براى آنها بيان مى كند)) (ان هذا القرآن يقص على بنى اسرائيل اكثر الذى هم فيه يختلفون ).
                            بـنـى اسـرائيل در مسائل زيادى با هم اختلاف داشتند, در مورد ((مريم )) و((عيسى )) و در مورد پـيـامـبـرى كـه بـشارتش در تورات داده شده , و همچنين در بسيارى از احكام دينى و مذهبى با يكديگر اختلافاتى داشتند قرآن آمد و در اين زمينه حق مطلب را ادا كرد.
                            (آيـه )ـو از آنجا كه مبارزه با هرگونه اختلاف , مايه هدايت و رحمت است در اين آيه به صورت يك اصل كلى مى فرمايد: ((قرآن , هدايت و رحمت است براى مؤمنان )) (وانه لهدى ورحمة للمؤمنين ).
                            آرى ! هدايت و رحمت است از نظر اختلاف زدايى , و مبارزه با خرافات .
                            (آيه )ـو از آنجا كه گروهى از بنى اسرائيل در برابر حقايقى كه قرآن بازگوكرده بود باز مقاومت به خرج دادند و تسليم نشدند, در اين آيه مى افزايد: ((پروردگارتو ميان آنها (در روز قيامت ) به حكم خود داورى مى كند, و او توانا و داناست )) (ان ربك يقضى بينهم بحكمه وهو العزيز العليم ).
                            (آيـه )ـو از آنـجـا كه اين سخنان علاوه بر بيان عظمت قرآن و تهديدبنى اسرائيل , وسيله اى براى آرامش و آسودگى خاطر پيامبر(ص ) است در اين آيه مى افزايد: ((بنابراين بر خداوند توكل و تكيه كن )) (فتوكل على اللّه ).
                            توكل بر خدايى كه عزيز است و شكست ناپذير, و به هر چيز عالم و آگاه .
                            بـر او تـوكـل كـن و از مـخالفتهاى آنها نترس ((چرا كه تو بر حق آشكار هستى ))(انك على الحق المبين ).
                            (آيه )ـدر اينجا اين سؤال مطرح مى شود اگر قرآن حق آشكار است , پس چرا اين همه با آن مخالفت مى كنند, آيات بعد در واقع جوابگوى اين سؤال است .
                            مـى گـويـد: اگـر آنـهـا اين حق مبين را پذيرا نمى شوند, و سخنان گرم تو در قلب سرد آنها اثر نمى كند جاى تعجب نيست ((چرا كه تو نمى توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى ))! (انك لا تسمع الموتى ).
                            مـخـاطـب تـو زنـدگانند, آنها كه روحى زنده و بيدار و حق طلب دارند, نه مردگان زنده نما كه تعصب و لجاجت و استمرار بر گناه , فكر و انديشه آنها را تعطيل كرده است .
                            ((حـتـى كـسـانى كه (زنده اند اما) گوشهاى آنها كر است نمى توانى سخن خود رابه آنها برسانى , (مخصوصا) هنگامى كه پشت كنند و از تو دور شوند)) (ولا تسمع الصم الدعا اذا ولوا مدبرين ).
                            (آيه )ـباز اگر آنها به جاى گوش شنوا چشم بينايى داشتند, در اين صورت گرچه صدا به گوش آنـهـا نـمـى رسيد, اما ممكن بود با علامت و اشاره صراط مستقيم را پيدا كنند, اما افسوس كه آنها نابينا هم هستند ((و تو نمى توانى نابينايان را ازگمراهيشان بازگردانى )) و هدايت كنى (وما انت بهادى العمى عن ضلا لتهم ).
                            و بـه ايـن ترتيب تمام راههاى درك حقيقت به روى آنها بسته است ,قلبهايشان مرده , گوشهاشان كر و چشمهاشان نابيناست .
                            ((تو فقط مى توانى سخن خود را به گوش كسانى برسانى كه آماده پذيرش ايمان به آيات ما هستند و در برابر حق تسليمند (ان تسمع الا من يؤمن باياتنافهم مسلمون ).
                            (آيه )ـاز آنجا كه در آيات گذشته سخن از استعجال كفار در مورد عذاب ويا تحقق رستاخيز بود.
                            در ايـنـجـا اشاره به قسمتى از حوادثى كه در آستانه رستاخيز صورت مى گيردكرده , و سرنوشت دردناك اين منكران لجوج را مجسم مى سازد.
                            مـى گـويـد: ((و هنگامى كه فرمان عذاب فرا مى رسد (و آنها در آستانه رستاخيزقرار مى گيرند) جـبنبده اى را از زمين , براى آنان خارج مى كنيم كه با آنها سخن مى گويد, و سخنش اين است كه مـردم بـه آيـات ما (خدا) ايمان نمى آوردند)) (واذاوقع القول عليهم اخرجنا لهم دابة من الا رض تكلمهم ان الناس كانوا بـاياتنالا يوقنون ).
                            ((دابـة الا رض )) در روايات متعددى بر شخص اميرمؤمنان على (ع ) تطبيق شده است و با در نظر گـرفـتـن احاديث فراوان مى توان از آن مفهوم كلى ترى رااستفاده كرد كه بر هر يك از پيشوايان بـزرگ كـه در آخـر زمـان قيام و حركت فوق العاده مى كنند و حق و باطل و مؤمن و كافر را از هم مشخص مى سازند منطبق مى شود.
                            (آيـه )ـسپس به يكى ديگر از نشانه هاى رستاخيز اشاره كرده , مى گويد:به خاطر بياور ((روزى را كـه مـا از هر امتى گروهى را از كسانى كه آيات ما را تكذيب مى كردند محشور مى كنيم , و آنها را نـگـه مـى داريـم تـا به يكديگر ملحق شوند)) (ويوم نحشر من كل امة فوجا ممن يكذب باياتنا فهم يوزعون ).
                            بـسيارى از بزرگان اين آيه را اشاره به مساله رجعت و بازگشت گروهى ازبدكاران و نيكوكاران به همين دنيا در آستانه رستاخيز مى دانند.
                            (آيـه )ـ((تا زمانى كه (به پاى حساب ) مى آيند, (به آنان ) مى گويد: آيا آيات مرا تكذيب كرديد و در صدد تحقيق برنيامديد))؟ (حتى اذا جاؤا قال اكذبتم باياتى ولم تحيطوا بها علما).
                            ((شما چه اعمالى انجام مى داديد))؟ (اما ذا كنتم تعملون ).
                            گـويـنده اين سخن خداوند است و منظور از آيات , معجزات پيامبران و يافرمانهاى الهى و يا همه اينهاست .
                            (آيـه )ـبديهى است اين مجرمان در مقابل هيچ يك از اين دو سؤال پاسخى ندارند كه بدهند لذا در اين آيه اضافه مى كند: ((و فرمان عذاب الهى به خاطرظلم و ستمشان در مورد آنها صادر مى شود و آنها سخنى ندارند كه بگويند))! (ووقع القول عليهم بما ظلموا فهم لا ينطقون ).
                            ايـن عـذاب بـه معنى عذاب دنياست هرگاه آيه را به معنى رجعت ((6)) بدانيم , وبه معنى عذاب آخرت است اگر آيه را به معنى قيامت بدانيم .
                            (آيه )ـ حركت زمين , يك معجزه علمى قرآن !.
                            بـار ديـگـر در ايـنجا به مساله مبدا و معاد و نشانه هاى قدرت و عظمت خداونددر عالم هستى , و هـمـچـنين حوادث رستاخيز پرداخته چنين مى گويد: ((آيا نديدند كه ما شب را براى آرامش آنها قرار داديم )) (الم يروا انا جعلنا الليل ليسكنوا فيه ).
                            ((و روز را روشنى بخش )) (والنهار مبصرا).
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #329

                              ((در اين امور نشانه ها و دلائل روشنى است (از قدرت و حكمت پروردگار)براى كسانى كه آماده پذيرش ايمانند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يؤمنون ).
                              (آيه )ـاين آيه به رستاخيز و مقدمات آن مى پردازد و مى گويد: ((و (به خاطر بياوريد) روزى را كه در صـور دمـيده مى شود و تمام كسانى كه در آسمانها و درزمين هستند در وحشت فرو مى روند, جز كسانى كه خدا بخواهد, و همگى باخضوع در پيشگاه او حاضر مى شوند)) (ويوم ينفخ فى الصور ففزع من فى السموات ومن فى الا رض الا من شا اللّه وكل اتوه داخرين ).
                              از مجموعه آيات قرآن استفاده مى شود كه دو يا سه بار ((نفخ صور)) مى شود:يك بار در پايان دنيا و آستانه رستاخيز, كه وحشت همه را فرا مى گيرد.
                              بار دوم همگى با شنيدن آن قالب تهى مى كنند و مى ميرند.
                              بـار سـوم بـه هـنـگـام بـعث و نشور و قيام قيامت است كه با نفخ صور همه مردگان به حيات باز مى گردند و زندگى نوينى را آغاز مى كنند.
                              ولـى ظـاهـر آيـه نـشـان مى دهد كه در اينجا اشاره به نفخه اولى است كه در پايان جهان صورت مى گيرد.
                              (آيه )ـاين آيه اشاره به يكى ديگر از آيات عظمت خداوند در پهنه عالم هستى كرده , مى گويد: ((و كـوهـهـا را مـى بينى و آنها را ساكن و جامد مى پندارى درحالى كه مانند ابر در حركتند)) (وترى الجبال تحسبها جامدة وهى تمر مر السحاب ).
                              ((اين صنع و آفرينش خداوندى است كه همه چيز را متقن آفريده )) (صنع اللّه التى اتقن كل شى ).
                              كـسـى كـه ايـن هـمـه حساب و نظم در برنامه آفرينش اوست ((مسلما از كارهايى كه شما انجام مى دهيد آگاه است )) (انه خبير بما تفعلون ).
                              آيـه فـوق از قـبـيـل آيـات تـوحيد و نشانه هاى عظمت خداوند در همين دنيااست و به ((حركت كره زمين )) كه براى ما محسوس نيست اشاره مى كند.
                              (آيه )ـدر آيات گذشته سخنى از اعمال بندگان و آگاهى خداوند نسبت به آن در ميان بود و در اين آيه سخن از پاداش عمل و ايمنى آنها از فزع روزقيامت است .
                              مـى فـرمـايد: ((كسانى كه حسنه وكار نيكى انجام دهند پاداشى بهتر از آن خواهند داشت و آنها از وحشت در آن روز درامان خواهند بود)) (من جا بالحسنة فله خير منها وهم من فزع يومئذ آمنون ).
                              ((حـسـنه )) در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه همه اعمال نيك را در بر مى گيرد, ازجمله ايمان به خـدا و پـيامبر اسلام و ولايت ائمه : كه در راس هر كار نيك قرار دارد ومانع از آن نيست كه اعمال صالح ديگر نيز در آيه جمع باشد.
                              (آيـه )ـسـپـس به نقطه مقابل اين گروه پرداخته , مى گويد: ((و كسانى كه ((سيئه )) و كار بدى انجام دهند به رو در آتش افكنده مى شوند))! (ومن جا بالسيئة فكبت وجوههم فى النار).
                              و جـز ايـن توقعى نمى توانند داشته باشند ((آيا جزايى جز آنچه عمل مى كرديد خواهيد داشت ))؟! (هل تجزون الا ما كنتم تعملون ).
                              آنـها هنگامى كه مواجه با حق مى شدند, صورت خود را بر مى گرداندند و باهمان صورت از گناه استقبال مى كردند اكنون بايد گرفتار چنين مجازاتى شوند. (آيه )ـ آخرين ماموريت پيامبر(ص ):.
                              در سه آيه آخر اين سوره , روى سخن را به پيامبراكرم (ص ) كرده وحقايقى را بازگو مى كند كه در واقـع بيانگر اين واقعيت است كه به آنها بگو: من وظايف خودم را انجام مى دهم , چه شما مشركان لجوج ايمان بياوريد و چه نياوريد.
                              نخست مى فرمايد: ((من مامورم پروردگار اين شهر (مقدس مكه ) را عبادت كنم ))! (انما امرت ان اعبد رب هذه البلدة ).
                              ايـن شهر مقدسى كه تمام افتخار شما و موجوديتتان در آن خلاصه مى شود,شهر مقدسى كه خدا آن را با بركاتش به شما ارزانى داشته ولى شما به جاى شكرنعمتش , كفران مى كنيد.
                              آرى ! من مامورم ((پروردگارى را (عبادت كنم ) كه اين شهر را حرمت نهاده ))(الذى حرمها).
                              امـا تـصور نكنيد كه فقط اين سرزمين ملك خداست بلكه ((همه چيز (در عالم هستى ) به او تعلق دارد)) (وله كل شى ).
                              و دومين دستور كه به من داده شده اين است : ((و من مامورم كه از مسلمين باشم )) تسليم مطلق در برابر فرمان پروردگار و نه غير او (وامرت ان اكون من المسلمين ).
                              و بـه اين ترتيب دو ماموريت اصلى خود را كه ((پرستش خداوند يگانه )) و((تسليم مطلق در برابر فرمان )) اوست بيان مى دارد.
                              (آيـه )ـسـپـس ابزار وصول به اين دو هدف را چنين بيان مى كند: ((و(من مامورم ) قرآن را تلاوت كنم )) (وان اتلو القرآن ).
                              از فروغ آن شعله گيرم , و از چشمه آب حياتبخش جرعه ها بنوشم , و در همه برنامه ها بر راهنمايى آن تكيه كنم , آرى اين وسيله من است !.
                              و بـه دنـبـال آن اضـافـه مى كند: تصور نكنيد ايمان آوردن شما سودى به حال من و يا از آن بالاتر سـودى بـراى خداوند بزرگ دارد, نه ((پس هر كس هدايت شود براى خود هدايت مى يابد)) (فمن اهتدى فانما يهتدى لنفسه ).
                              و تمام منافع هدايت چه در اين جهان و چه در جهان ديگر عائد خود اومى شود.
                              ((و هـركس گمراه شود)) (وزر و وبالش به گردن خود اوست ) بگو: من فقط ازانذاركنندگان و بيم دهندگانم و عواقب شوم آن دامن مرا نمى گيرد)) (ومن ضل فقل انما انا من المنذرين ).
                              (آيه )ـو سرانجام در آخرين آيه به پيامبر دستور مى دهد كه خدا را در برابراين همه نعمتهاى بزرگ مـخـصـوصـا نـعمت هدايت , حمد و ستايش كن مى فرمايد(بگو: حمد و ستايش مخصوص ذات خداست )) (وقل الحمد للّه ).
                              اين حمد و ستايش هم به نعمت قرآن باز مى گردد, هم هدايت الهى و هم مى تواند مقدمه اى براى جـمـلـه بـعـد بـاشـد كه مى گويد: ((به زودى آياتش را به شمانشان مى دهد تا آن را بشناسيد)) (سيريكم آياته فتعرفونها).
                              اين تعبير اشاره به آن است كه با گذشت زمان و پيشرفت علم و دانش و خردآدمى , هر روز پرده از آيـات جديد و اسرار تازه اى از عالم هستى برداشته مى شود, وروز به روز به عظمت قدرت و عمق حـكـمـت پـروردگار آشناتر مى شويد, و اين ارائه آيات هرگز قطع نمى شود و در طول عمر بشر همچنان ادامه دارد.
                              امـا اگـر با اين همه , باز راه خلاف و انحراف بپيماييد, بدانيد: ((پروردگار شماهرگز از كارهايى كه انجام مى دهيد غافل نيست )) (وما ربك بغافل عما تعملون ).
                              و اگر كيفر شما را تاخير مى اندازد به خاطر لطفش به بندگان است .
                              ((پايان سوره نمل )).
                              سوره قصص [28].
                              اين سوره در ((مكه )) نازل شده و 88 آيه است .
                              محتواى سوره :.
                              ايـن سوره در شرايطى كه مؤمنين در چنگال دشمنان نيرومندى گرفتار بودند,دشمنانى كه هم از نـظـر جـمـعـيـت و تعداد, و هم قدرت و قوت بر آنها برترى داشتند,نازل شده است اين اقليت مـسـلـمـان , چـنان تحت فشار آن اكثريت بودند, كه جمعى از آينده اسلام بيمناك و نگران به نظر مى رسيدند.
                              از آنـجـا كـه ايـن حالت شباهت زيادى به وضع بنى اسرائيل در چنگال فرعونيان داشت , بخشى از محتواى اين سوره را داستان ((موسى )) و ((بنى اسرائيل )) و((فرعونيان )) تشكيل مى دهد, بخشى كه در حدود نيمى از آيات اين سوره رادر بر مى گيرد.
                              و مـخـصـوصا در آغازش نويد حكومت حق و عدالت را براى مستضعفين وبشارت در هم شكستن شوكت ظالمان را بازگو مى كند, بشارتى آرام بخش وقدرت آفرين .
                              بـخـش ديگرى از اين سوره داستان ((قارون )) آن مرد ثروتمند مستكبر را كه تكيه بر علم و ثروت خـود داشت بازگو مى كند كه بر اثر غرور, سرنوشتى همچون سرنوشت فرعون پيدا كرد;Š او در آب فرو رفت و اين در خاك .
                              و مـيـان ايـن دو بـخـش درسـهاى زنده و ارزنده اى از توحيد و معاد, و اهميت قرآن , و وضع حال مشركان در قيامت , و مساله هدايت و ضلالت , و پاسخ به بهانه جوييهاى افراد ضعيف , آمده است كه در حقيقت نتيجه اى است از بخش اول و مقدمه اى است براى بخش دوم .
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #330
                                فضيلت تلاوت سوره :.
                                در حـديـثى از پيامبر اسلام (ص ) مى خوانيم : ((كسى كه سوره قصص را بخواندبه تعداد هر يك از كسانى كه موسى را تصديق يا تكذيب كردند ده حسنه به او داده خواهد شد, و فرشته اى در آسمانها و زمين نيست مگر اين كه روز قيامت گواهى برصدق او مى دهد)).
                                بـديـهـى است اين همه اجر و پاداش از آن كسانى است كه اين سوره رامى خوانند و مى انديشند و برنامه عمل خويش قرار مى دهند.
                                به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                                (آيـه )ـ((طـا, سـيـن , مـيم )) (طسم ) اين چهاردهمين بار است كه با ((حروف مقطعه )) در آغاز سوره هاى قرآن روبه رو مى شويم , مخصوصا ((طسم )) سومين وآخرين بار است .
                                در مورد ((طسم )) از روايات متعددى بر مى آيد كه اين حروف علامتهاى اختصارى از صفات خدا, و يا مكانهاى مقدسى مى باشد, اما در عين حال مانع از آن تفسير معروف كه بارها بر روى آن تاكيد كـرده ايم نخواهد بود كه خداوند مى خواهداين حقيقت را بر همه روشن سازد كه اين كتاب بزرگ آسـمـانـى كـه سرچشمه انقلابى بزرگ در تاريخ بشر گرديد و برنامه كامل زندگى سعادتبخش انـسـانـهـا را در بـر دارد ازوسـيـله ساده اى همچون حروف ((الفبا)) تشكيل يافته كه هر كودكى مـى تـوانـد بـه آن تلفظ كند, اين نهايت عظمت است كه آن چنان محصول فوق العاده با اهميتى را ازچنين مواد ساده اى ايجاد كند كه همگان آن را در اختيار دارند.
                                (آيـه )ـو شـايـد بـه همين دليل بلافاصله بعد از اين حروف مقطعه سخن ازعظمت قرآن به ميان آورده , مـى گـويـد: ((ايـن (آيـات با عظمت ) آيات كتاب مبين (قرآن ) است )) (تلك آيات الكتاب المبين ) كتابى كه هم خود روشن است و هم روشنگر راه سعادت انسانها.
                                (آيه )ـقرآن بعد از ذكر اين مقدمه كوتاه وارد بيان سرگذشت ((موسى )) وفرعون شده , مى گويد: ((مـا بـه حـق بـر تـو (بـخـشـى ) از داستان موسى و فرعون رامى خوانيم براى گروهى كه ايمان مى آورند)) (نتلوا عليك من نبا موسى وفرعون بالحق لقوم يؤمنون ).
                                آرى ! هـدف اصـلـى از ايـن آيـات مـؤمنانند و اين تلاوت به خاطر آنها و براى آنهاصورت گرفته , مـؤمـنـانـى كـه مـى توانند از آن الهام گيرند و راه خود را به سوى هدف درميان انبوه مشكلات بگشايند.
                                (آيه )ـسپس به تفصيل آن پرداخته مى گويد: ((فرعون (استكبار وسلطه گرى و) برترى جويى در زمين كرد)) (ان فرعون علا فى الا رض ).
                                او بـنده ضعيفى بود كه بر اثر جهل و نادانى شخصيت خود را گم كرد و تا آنجاپيشرفت كه دعوى خدايى نمود.
                                به هر حال او براى تقويت پايه هاى استكبار خود به چند جنايت بزرگ دست زد.
                                نخست : ((اهل آن [ سرزمين ] را به گروههاى مختلفى تقسيم نمود)) (وجعل اهلها شيعا).
                                چرا كه حكومت يك اقليت ناچيز بر يك اكثريت بزرگ جز با برنامه ((تفرقه بينداز و حكومت كن )) امكان پذير نيست !.
                                آنـها هميشه از ((توحيد كلمه )) و ((كلمه توحيد)) وحشت داشته و دارند, آنها ازپيوستگى صفوف مردم به شدت مى ترسند.
                                آرى ! فرعون مخصوصا مردم مصر را به دو گروه مشخص تقسيم كرد:.
                                ((قـبـطـيـان )) كـه بـومـيان آن سرزمين بودند, و تمام وسائل رفاهى و كاخها و ثروتهاو پستهاى حكومت در اختيار آنان بود.
                                و ((سبطيان )) يعنى مهاجران بنى اسرائيل كه به صورت بردگان و غلامان وكنيزان در چنگال آنها گرفتار بودند.
                                دومـيـن جـنـايـت او استضعاف گروهى از مردم آن سرزمين بود قرآن مى گويد(آن چنان اين گـروه را به ضعف و ناتوانى كشانيد كه پسران آنها را سر مى بريد و زنان آنها را (براى خدمت ) زنده نگه مى داشت )) (يستضعف طائفة منهم يذبح ابناهم ويستحيى نساهم ).
                                فـرعـونـيـان بـراى تـضـعـيف بنى اسرائيل اين نقشه را طرح كرده بودند كه نسل ذكور آنها را كه مى توانست قيام كند و با فرعونيان بجنگد براندازند, و تنها دختران وزنان را كه به تنهايى قدرت بر قيام و مبارزه نداشتند براى خدمتكارى زنده بگذارند.
                                و در آخـرين جمله اين آيه به صورت يك جمع بندى و نيز بيان علت مى فرمايد: ((او بطور مسلم از مفسدان بود)) (انه كان من المفسدين ).
                                طبيعى است افراد برترى جو و خودپرست تنها حافظ منافع خويشند, و هرگزحفظ منافع شخصى , بـا حفظ منافع جامعه كه نياز به عدالت و فداكارى و ايثاردارد هماهنگ نخواهد بود, و بنابراين هر چه باشد نتيجه اش فساد است در همه ابعاد زندگى .
                                (آيه )ـدر اين آيه و آيه بعد خداوند پرده از روى اراده و مشيت خود درمورد مستضعفان برداشته و پنج امر را در اين زمينه بيان مى كند كه با هم پيوند وارتباط نزديك دارند.
                                1ـ ((ما مى خواهيم بر مستضعفان زمين منت نهيم )) و آنها را مشمول مواهب خود نماييم (ونريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الا رض ).
                                2ـ ((و (ما مى خواهيم ) آنها را پيشوايان قرار دهيم )) (ونجعلهم ائمة ).
                                3ـ ((و آنها را وارثان (حكومت جباران ) قرار دهيم )) (ونجعلهم الوارثين ).
                                (آيـه )ـچـهـارم : آنها را نيرومند, قوى و صاحب قدرت ((و حكومتشان را درزمين پابرجا سازيم )) (ونمكن لهم فى الا رض ).
                                5ـ ((و بـه فـرعـون و هـامـان و لـشـكـريـانـشـان آنچه را از آنها [ بنى اسرائيل ] بيم داشتند نشان دهيم ))(ونرى فرعون وهامان وجنودهما منهم ما كانوا يحذرون ).
                                اين بشارتى است در زمينه پيروزى حق بر باطل و ايمان بر كفر.
                                ايـن بـشـارتى است براى همه انسانهاى آزاده و خواهان حكومت عدل و داد وبرچيده شدن بساط ظلم و جور.
                                نمونه اى از تحقق اين مشيت الهى , حكومت بنى اسرائيل و زوال حكومت فرعونيان بود.
                                ونمونه كاملترش حكومت پيامبر اسلام (ص ) ويارانش بعد از ظهور اسلام بود.
                                و نمونه گسترده تر آن ظهور حكومت حق و عدالت در تمام كره زمين به وسيله حضرت مهدى عج است .
                                الـبـتـه حـكـومـت جـهانى حضرت مهدى (عج ) در آخر كار هرگز مانع ازحكومتهاى اسلامى در مـقـيـاسـهاى محدودتر پيش از آن از طرف مستضعفان بر ضدمستكبران نخواهد بود, و هر زمان شرايط آن را فراهم سازند وعده حتمى و مشيت الهى درباره آنها تحقق خواهد يافت و اين پيروزى نصيبشان مى شود.
                                (آيه )ـ در آغوش فرعون !.
                                از ايـنـجـا قـرآن مجيد, براى ترسيم نمونه زنده اى از پيروزى مستضعفان برمستكبران وارد شرح داستان موسى و فرعون مى شود.
                                نـخـسـت مـى گـويد: ((ما به مادر موسى وحى فرستاديم (و الهام كرديم ) كه موسى را شير ده و هنگامى كه بر او ترسيدى او را در دريا بيفكن ))! (واوحينا الى ام موسى ان ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه فى اليم ).
                                ((و ترس و اندوهى به خود راه مده )) (ولا تخافى ولا تحزنى ).
                                ((چـرا كـه ما قطعا او را به تو باز مى گردانيم , و او را از رسولان قرار خواهيم داد))(انا رادوه اليك وجاعلوه من المرسلين ).
                                ايـن آيـه كـوتـاه مشتمل بر دو امر, و دو نهى , و دو بشارت است كه مجموعاخلاصه اى است از يك داستان بزرگ و پرماجرا كه فشرده اش چنين است :.
                                دستگاه فرعون برنامه وسيعى براى كشتن ((نوزادان پسر)) از بنى اسرائيل ترتيب داده بود, و حتى قابله هاى فرعونى مراقب زنان باردار بنى اسرائيل بودند.
                                در ايـن ميان يكى از اين قابله ها با مادر موسى رابطه دوستى داشت ـحمل موسى مخفيانه صورت گـرفـت و چندان آثارى از حمل در مادر نمايان نبودـ هنگامى كه احساس كرد تولد نوزاد نزديك شـده بـه سـراغ دوست قابله اش فرستاد و گفت :ماجراى من چنين است فرزندى در رحم دارم و امروز به محبت و دوستى تونيازمندم .
                                هـنگامى كه موسى تولد يافت از چشمان او نور مرموزى درخشيد, و برقى ازمحبت در اعماق قلب قابله فرو نشست .
                                زن قـابـلـه گـفـت : حتى راضى نيستم مويى از سر او كم شود, با دقت از اوحفاظت كن , من فكر مى كنم دشمن نهايى ما سرانجام او باشد!.
                                قـابـلـه از خانه مادر موسى بيرون آمد, بعضى از جاسوسان حكومت او راديدند و تصميم گرفتند وارد خانه شوند, خواهر موسى ماجرا را به مادر خبر داد,مادر در ميان اين وحشت شديد نوزاد را در پارچه اى پيچيد و در تنور انداخت ,ماموران وارد شدند در آنجا چيزى جز تنور آتش نديدند!.
                                خـداونـد آتش را براى او برد وسلام كرده است ـهمان خدايى كه آتش نمرودى را براى ابراهيم سرد و سالم ساخت ـ دست كرد و نوزادش را سالم بيرون آورد.
                                اما باز مادر در امان نبود, چرا كه ماموران در حركت و جستجو بودند.
                                در اينجا يك الهام الهى قلب مادر را روشن ساخت ;Š به سراغ يك نجار مصرى آمد, نجارى كه او نيز از قبطيان و فرعونيان بود! از او درخواست كرد صندوق كوچكى براى او بسازد.
                                شـايد صبحگاهانى بود كه هنوز مردم مصر در خواب بودند و هوا كمى روشن شده بود, مادر نوزاد خـود را همراه صندوق به كنار رود نيل آورد, پستان در دهان نوزاد گذاشت , و آخرين شير را به او داد, سـپـس او را در آن صـنـدوق مـخصوص كه همچون يك كشتى كوچك قادر بود بر روى آب حركت كند گذاشت و آن را روى امواج نهاد.
                                در اخـبـار آمـده : فرعون دخترى داشت كه از بيمارى شديدى رنج مى برد,دست به دامن اطبا زد نـتـيجه اى نگرفت , به كاهنان متوسل شد آنها گفتند: كه اى فرعون ! ما پيش بينى مى كنيم كه از درون ايـن دريـا انـسـانـى به اين كاخ گام مى نهد كه اگر از آب دهانش به بدن اين بيمار بمالند بهبودى مى يابد!.
                                فـرعون و همسرش آسيه در انتظار چنين ماجرايى بودند كه ناگهان روزى صندوقچه اى را كه بر امواج در حركت بود, نظر آنها را جلب كرد, دستور دادماموران فورا به سراغ صندوق بروند.
                                صندوق مرموز در برابر فرعون قرار گرفت , هنگامى كه چشم همسر فرعون به چشم كودك افتاد, بـرقى از آن جستن كرد, و همگى مهر او را در دل گرفتند, وهنگامى كه آب دهان اين نوزاد مايه شفاى بيمار شد اين محبت فزونى گرفت .
                                (آيـه )ـقـرآن مـى گـويـد: ((سـپـس خـاندان فرعون , موسى را (از روى امواج نيل ) برگرفتند تا (سرانجام ) دشمن آنان و مايه اندوهشان گردد))! (فالتقطه آل فرعون ليكون لهم عدوا وحزنا).
                                و در پـايـان آيـه اضـافـه مـى كند: ((مسلما فرعون و هامان و لشكريان آن دوخطاكار بودند)) (ان فرعون وهامان وجنودهما كانوا خاطئين ).
                                چـه خـطـايى از اين برتر كه راه حق و عدالت را گذارده پايه هاى حكومت خودرا بر ظلم و جور و شرك بنا نموده بودند؟.
                                و چـه خـطـايى از اين روشنتر كه آنها هزاران طفل را سر بريدند تا ((كليم اللّه )) رانابود كنند, ولى خـداونـد او را بـه دسـت خودشان سپرد و گفت : بگيريد و اين دشمنتان را پرورش دهيد و بزرگ كنيد!.
                                (آيه )ـاز اين آيه استفاده مى شود كه مشاجره و درگيرى ميان فرعون وهمسرش و احتمالا بعضى از اطرافيان آنها بر سر اين نوزاد درگرفته بود, چرا كه قرآن مى گويد: ((همسر فرعون گفت : اين نور چشم من و تو است , او را نكشيد, شايد براى ما مفيد باشد, يا او را به عنوان پسر انتخاب كنيم ))! (وقالت امرات فرعون قرت عين لى ولك لا تقتلوه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا).
                                فـرعـون دريافته بود كه اين نوزاد از بنى اسرائيل است و خواهان اجراى قانون جنايت بارش در باره نوزادان بنى اسرائيل در اين مورد شد!.
                                امـا ((آسيه )) همسر فرعون كه نوزاد پسرى نداشت و قلب پاكش كانون مهر اين نوزاد شده بود در مقابل همه آنها ايستاد و از آنجا كه در اين گونه كشمكشهاى خانوادگى غالبا پيروزى با زنان است او در كار خود پيروز شد.
                                و اگر داستان شفاى دختر فرعون نيز به آن افزوده شود دليل پيروزى ((آسيه ))در اين درگيرى روشنتر خواهد شد.
                                ولى قرآن با يك جمله كوتاه وپرمعنى در پايان آيه مى گويد: ((آنهانمى دانستند))چه مى كنند (وهم لا يشعرون ).
                                آرى ! آنها نمى دانستند كه فرمان نافذ الهى و مشيت شكست ناپذير خداوندبر اين قرار گرفته است كـه ايـن نوزاد را در مهمترين كانون خطر پرورش دهد, وهيچ كس را ياراى مخالفت با اين اراده و مشيت نيست !.
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...