Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #361
    ـ وصف ديگر آنها تواضع و فروتنى و ترك هرگونه استكبار است .
    (آيـه )ـسـپس به وصف پنجم آنها اشاره كرده , مى گويد: ((پهلوهايشان ازبسترها در دل شب دور مى شود))(() و به پا مى خيزند و رو به درگاه خدا مى آورند(تتجافى جنوبهم عن المضاجع ).
    آرى ! آنـهـا به هنگامى كه چشم غافلان در خواب است و آرامش و خاموشى همه جا را فراگرفته و خـطـر آلـودگـى عـبادت و ريا كمتر وجود دارد و بهترين شرايطحضور قلب فراهم است , با تمام وجودشان رو به درگاه معبود مى آورند و آنچه دردل دارند با او در ميان مى گذارند.
    و در وصـف شـشـم و هـفتم مى افزايد: ((آنها پروردگار خود را با بيم و اميدمى خوانند)) (يدعون ربهم خوفا وطمعا).
    نـه از غـضـب و عذاب او ايمن مى شوند, و نه از رحمتش مايوس مى گردند,چرا كه غلبه خوف بر اميد, انسان را به ياس و سستى مى كشاند و غلبه رجا و طمع انسان را به غرور و غفلت وا مى دارد, و اين هر دو دشمن حركت تكاملى انسان درسير او به سوى خداست .
    آخـريـن و هـشتمين ويژگى آنها اين است كه : ((و از آنچه به آنها روزى داده ايم انفاق مى كنند)) (ومما رزقناهم ينفقون ).
    نـه تـنـهـا از اموال خويش به نيازمندان مى بخشند كه از علم و دانش , نيرو وقدرت , راى صائب و تجربه و اندوخته هاى فكرى خود, از نيازمندان مضايقه ندارند.
    (آيه )ـدر اين آيه به پاداش عظيم و مهم مؤمنان راستين كه داراى نشانه هاى مذكور در دو آيه قبل هـسـتـند پرداخته , با تعبير جالبى كه حكايت ازاهميت فوق العاده پاداش آنان مى كند, مى فرمايد: ((هيچ كس نمى داند چه پاداشهاى مهمى كه مايه روشنى چشمهاست براى آنها نهفته شده ))! (فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين ).
    ((اين پاداش كارهايى است كه انجام مى دادند)) (جزا بما كانوا يعملون ).
    در حـديثى مى خوانيم كه پيامبراكرم (ص ) مى گويد: ((خدا مى فرمايد: من براى بندگان صالحم نـعـمـتهائى فراهم كرده ام كه هيچ چشمى نديده , و هيچ گوشى نشنيده , و بر فكر كسى نگذشته است ))!.
    (آيه )ـاين آيه مقايسه اى را كه در آيات گذشته بود بطور صريحتر روشن مى سازد مى گويد: ((آيا كـسى كه با ايمان باشد همانند كسى است كه فاسق است ؟! نه هرگز اين دو برابر نيستند)) (افمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستوون ).
    در ايـن آيـه , ((فـاسق )) در مقابل ((مؤمن )) قرار گرفته , و اين دليل بر آن است كه فسق , مفهوم گسترده اى دارد كه هم كفر را شامل مى شود, و هم گناهان ديگر را.
    (آيـه )ـايـن آيـه , ايـن عدم مساوات را به صورت گسترده ترى بيان كرده ,مى فرمايد: ((اما آنها كه ايـمـان آوردنـد و كارهاى شايسته انجام دادند باغهاى بهشت جاويدان از آن آنها خواهد بود)) (اما الذين آمنوا وعملوا الصالحات فلهم جنات الماوى ).
    سـپـس مـى افـزايد ((اين (جنات ماوى ) وسيله پذيرايى (خداوند) از آنهاست به پاداش آنچه انجام مى دادند)) (نزلا بما كانوا يعملون ).
    (آيـه )ـو در ايـن آيـه بـه نـقـطه مقابل آنها پرداخته , مى گويد: ((اما كسانى كه فاسق شدند (و از اطـاعـت خـدا سر باز زدند) جايگاه هميشگى آنها آتش (دوزخ )است )) (واما الذين فسقوا فماويهم النار).
    آنها براى هميشه در اين جايگاه وحشتناك زندانى و محبوسند به گونه اى كه (هر زمان بخواهند از آن خارج شوند به آن بازگردانده مى شوند)) (كلما ارادوا ان يخرجوا منها اعيدوا فيها).
    ((و بـه آنـان گفته مى شود: بچشيد عذاب آتشى را كه پيوسته انكار مى كرديد))(وقيل لهم ذوقوا عذاب النار الذى كنتم به تكذبون ).
    بار ديگر در اينجا مى بينيم كه عذاب الهى در برابر ((كفر و تكذيب )) قرار گرفته و ثواب و پاداش او در برابر ((عمل )).
    اشـاره بـه ايـنـكـه ((ايمان )) به تنهائى كافى نيست , بلكه بايد انگيزه بر عمل باشدولى ((كفر)) به تنهائى براى عذاب كافى است هرچند عملى همراه آن نباشد.
    (آيه )ـ مجازاتهاى تربيتى :.
    بـه دنـبال بحثى كه پيرامون گنهكاران و مجازات دردناك آنها در آيات قبل گذشت , در اينجا به يكى از الطاف خفى الهى در مورد آنان كه همان مجازاتهاى خفيف دنيوى و بيداركننده است اشاره مى كند, تا معلوم شود خدا هرگزنمى خواهد بنده اى گرفتار عذاب جاويدان شود, به همين دليل از تمام وسائل بيداركننده براى نجات آنها استفاده مى كند.
    مـى فـرمايد: ((به آنان از عذاب نزديك (عذاب اين دنيا) پيش از عذاب بزرگ (آخرت ) مى چشانيم , شايد باز گردند)) (ولنذيقنهم من العذاب الا دنى دون العذاب الا كبر لعلهم يرجعون ).
    مسلما ((عذاب ادنى )) معنى گسترده اى دارد كه احتمالاتى را دربر مى گيرد.
    از جمله اين كه منظور مصائب و درد و رنجهاست .
    يـا قـحـطـى و خشكسالى شديد هفت ساله اى كه مشركان در مكه به آن گرفتارشدند, تا آنجا كه مجبور گشتند از لاشه مردارها تغذيه كنند!.
    يا ضربه شديدى است كه بر پيكر آنها در جنگ ((بدر)) وارد شد.
    و اما ((عذاب اكبر)) به معنى عذاب روز قيامت است كه از هر مجازاتى بزرگترو دردناكتر است .
    (آيـه )ـو از آنجا كه هرگاه هيچ يك از وسائل بيداركننده , حتى مجازات الهى سود ندهد راهى جز انتقام پروردگار از اين گروه كه ظالمترين افرادند وجودندارد در اين آيه مى فرمايد: ((چه كسى سـتـمـكـارتـر اسـت از آن كس كه آيات پروردگارش به او يادآورى شده و او از آن روى گردانده است )) (ومن اظلم ممن ذكربايات ربه ثم اعرض عنها).
    ((مسلما ما از اين مجرمان بى ايمان انتقام خواهيم گرفت )) (انا من المجرمين منتقمون ).
    ايـنـهـا در حـقيقت كسانى هستند كه نه مواهب و نعمتهاى الهى در آنها مؤثرافتاده , و نه عذاب و بـلاى هـشدار دهنده او, بنابراين ظالمتر از اينها كسى نيست , واگر از آنها انتقام گرفته نشود از چه كسى انتقام گرفته شود؟!.
    (آيـه )ـدر اينجا اشاره كوتاه و زودگذرى به داستان ((موسى ))و((بنى اسرائيل )) مى كند تا پيامبر اسلام (ص ) ومؤمنان نخستين را تسلى ودلدارى دهد.
    نخست مى گويد: ((ما به موسى , كتاب آسمانى داديم )) (ولقد آتيناموسى الكتاب ).
    ((و شك نداشته باش كه او, آيات الهى را دريافت داشت )) (فلا تكن فى مرية من لقائه ).
    ((و ما آن (كتاب آسمانى موسى , تورات ) را وسيله هدايت بنى اسرائيل قرارداديم )) (وجعلناه هدى لبنى اسرائيل ).
    (آيه )ـدر اين آيه به افتخاراتى كه نصيب بنى اسرائيل در سايه استقامت وايمان شد اشاره مى كند, تا درسـى براى ديگران باشد, مى فرمايد: ((و از آنها امامان وپيشوايانى قرار داديم , كه به فرمان ما امر هدايت خلق خدا را بر عهده گرفتند زيراآنها شكيبائى كردند و به آيات ما يقين داشتند)) (وجعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لماصبروا وكانوا باياتنا يوقنون ).
    در ايـنجا رمز پيروزى و شرط پيشوايى و امامت را دو چيز شمرده : يكى ايمان و يقين به آيات الهى , ديگر صبر و استقامت و شكيبائى .
    (آيه )ـوازآنجا كه بنى اسرائيل ـهمچون ساير امم ـ بعد از اين پيشوايان راستين باز دست به اختلاف زدند راههاى مختلفى را پيمودند و منشا تفرقه در ميان مردم شدند, در اين آيه با لحن تهديدآميزى مـى گـويـد: ((پـروردگـار تـو مـيـان آنـها در روزقيامت در مورد اختلافاتى كه داشتند داورى مـى كند)), و هركس را به سزاى اعمالش مى رساند (ان ربك هو يفصل بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون ).
    آرى ! سـرچـشـمه اختلاف هميشه آميختن ((حق )) با ((هوى و هوسها)) است , واز آنجا كه قيامت روزى اسـت كه هوى و هوسها در آن بى رنگ و محو مى شوداينجاست كه خداوند با فرمان خود به اختلافات پايان مى دهد, و اين يكى ديگر ازفلسفه هاى معاد است .
    (آيه )ـيات گذشته با تهديد مجرمان بى ايمان آميخته بود, و اين آيه توضيح و تكميلى بر اين تهديد اسـت , مـى فرمايد: ((آيا همين براى هدايت آنها كافى نيست كه افراد زيادى از مردمى كه در قرون پـيـش از آنـهـا زندگى داشتند هلاك كرديم وآنهارا به كيفر اعمالشان رسانديم ))؟ (اولم يهد لهم كم اهلكنا من قبلهم من القرون ).
    ((اينها در مساكن ويران شده آنان راه مى روند)) و آثار آن اقوام نفرين شده را باچشم خود مى بينند (يمشون فى مساكنهم ).
    لذا در پايان آيه مى افزايد: ((در اين نشانه هائى است (از قدرت خداوند ومجازات دردناك مجرمان ) آيا نمى شنوند))؟ (ان فى ذلك لا يات افلا يسمعون ).
    (آيـه )ـدر اين آيه به يكى از مهمترين نعمتهاى الهى كه مايه آبادى همه سرزمينها و وسيله حيات هـمـه مـوجـودات زنـده است اشاره مى كند تا روشن شودهمان گونه كه خداوند قدرت بر ويران سـاختن سرزمين تبهكاران دارد, قدرت برآبادكردن زمينهاى ويران و مرده , و اعطاى همه گونه موهبت را به بندگانش دارد.
    مـى فـرمايد: ((آيا نديدند كه ما آب را به سوى زمينهاى خشك مى رانيم , و به وسيله آن زراعتهايى مـى رويـانيم كه هم چارپايانشان از آن مى خورند, و هم خودشان تغذيه مى كنند؟ آيا نمى بينند))؟ (اولم يروا انا نسوق الما الى الا رض الجرزفنخرج به زرعا تاكل منه انعامهم وانفسهم افلا يبصرون ).
    (آيـه )ـو از آنـجـا كـه آيـات گـذشـته مجرمان را تهديد به انتقام , و مؤمنان رابشارت به امامت و پيشوايى و پيروزى مى داد, در اينجا كفار از روى غرور و نخوت اين سؤال را مطرح مى كنند كه اين وعده ها و وعيدها كى عملى خواهد شد؟.
    چـنـانـكـه قرآن مى فرمايد: ((آنان مى گويند: اگر راست مى گوييد اين پيروزى شما كى خواهد بود))؟! (ويقولون متى هذا الفتح ان كنتم صادقين ).
    (آيـه )ـقـرآن بـلافاصله به آنها پاسخ مى گويد و به پيامبر دستور مى دهد(بگو: روز پيروزى (فرا مـى رسـد, امـا در آن روز) ايمان آوردن سودى به حال كافران نخواهد داشت , و به آنها هيچ مهلت داده نمى شود))! (قل يوم الفتح لا ينفع الذين كفروا ايمانهم ولا هم ينظرون ).
    يـعـنـى ;Š اگر منظورتان اين است كه صدق وعده هاى الهى را كه از زبان پيامبرشنيده ايد ببينيد و ايمان بياوريد, آن روز ديگر دير شده است , و ايمان براى شماهيچ فايده اى ندارد.
    (آيه )ـسرانجام در آخرين آيه با يك تهديد گويا و پرمعنى سخن را پايان داده , مى گويد: اى پيامبر! ((اكـنـون كـه چـنـين است از آنها روى بگردان و منتظر باش ,آنها نيز منتظرند)) (فاعرض عنهم وانتظر انهم منتظرون ).
    حـالا كـه نـه بـشـارت در آنها اثر مى كند و نه انذار, نه اهل منطقند تا با مشاهده آثار الهى در پهنه آفرينش , او را بشناسند و غير او را پرستش نكنند و نه وجدانى بيدار دارند كه از درون جان به نغمه تـوحـيد گوش فرا دهند, از آنها روى بگردان تومنتظر رحمت خدا باش و آنها منتظر عذاب او, كه آنها فقط لايق عذابند!.
    ((پايان سوره سجده )).
    سوره احزاب [33].
    اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و داراى 73 آيه است .
    محتواى سوره :.
    ايـن سوره يكى از پربارترين سوره هاى قرآن مجيد است , و مسائل متنوع وبسيار مهمى را در زمينه اصول و فروع اسلام تعقيب مى كند.
    بحثهايى را كه در اين سوره آمده است مى توان به هفت بخش تقسيم كرد:.
    بـخش اول سرآغاز سوره است كه پيامبر اسلام (ص ) را به اطاعت خداوند وترك تبعيت از كافران و پيشنهادهاى منافقان دعوت مى كند.
    بـخـش دوم بـه پـاره اى از خـرافات زمان جاهليت مانند مساله ((ظهار)) كه آن راوسيله طلاق و جـدائى زن و مـرد از هـم مى دانستند, و همچنين مساله پسرخواندگى (تبنى ) اشاره كرده و قلم بطلان بر آنها مى كشد.
    بـخش سوم كه مهمترين بخش اين سوره است مربوط به جنگ احزاب وحوادث تكان دهنده آن , و پيروزى اعجازآميز مسلمين بر كفار است .
    بـخـش چهارم مربوط به همسران پيامبر است كه بايد در همه چيز الگو و اسوه براى زنان مسلمان باشند.
    بـخـش پـنـجـم بـه داستان ((زينب )) دختر ((جحش )) كه روزى همسر پسرخوانده پيغمبر(ص ) ((زيد)) بود و از او جدا شد اشاره مى كند.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #362
      بـخش ششم از مساله حجاب سخن مى گويد و همه زنان با ايمان را به رعايت اين دستور اسلامى توصيه مى كند.
      بخش هفتم كه آخرين بخش را تشكيل مى دهد, اشاره اى به مساله مهم ((معاد)) دارد, و راه نجات در آن عـرصـه عـظـيـم و هـمـچنين مساله امانت دارى بزرگ انسان يعنى مساله تعهد و تكليف و مسؤوليت او را شرح مى دهد.
      از آنجاكه بخش مهمى از اين سوره به ماجراى ((جنگ احزاب ))(خندق ) مى پردازد اين نام براى آن انتخاب شده است .
      فضيلت تلاوت سوره :.
      در حديثى از پيامبراسلام (ص ) مى خوانيم : ((كسى كه سوره احزاب را تلاوت كند و به خانواده خود تعليم دهد از عذاب قبر در امان خواهد بود)).
      و از امـام صـادق (ع ) نـقـل شـده : ((كسى كه سوره احزاب را بسيار تلاوت كند درقيامت در جوار پيامبر و خاندان او خواهد بود)).
      البته اين گونه فضائل و افتخارات براى تلاوتى است كه مبدا انديشه گرددوانديشه اى كه افق فكر انسان را چنان روشن سازد كه پرتوش دراعمال او ظاهرگردد.
      به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
      آيـه ـ شـان نزول : در مورد نزول اين آيه و دو آيه بعد, گفته اند: اين آيات درمورد ((ابوسفيان )) و بـعضى ديگر از سران كفر و شرك نازل شده كه بعد از جنگ ((احد)) از ((پيامبراسلام ))(ص ) امان گـرفتند و وارد مدينه شدند و خدمت رسول خدا(ص ) آمدند و عرض كردند: ((اى محمد! بيا و از بدگويى به خدايان ماصرف نظر كن , و بگو آنها براى پرستش كنندگانشان شفاعت مى كنند)).
      ايـن پـيـشنهاد پيامبر(ص ) را ناراحت كرد, عمر برخاست و گفت : اجازه ده تاآنها را از دم شمشير بگذرانم !.
      پـيـغمبر(ص ) فرمود: ((من به آنها امان دادم چنين چيزى ممكن نيست )) امادستور داد آنها را از مدينه بيرون كنند.
      اين آيات نازل شد و به پيامبر(ص ) دستور داد كه به اين گونه پيشنهادهااعتنا نكند.
      تفسير:.
      تنها از وحى الهى پيروى كن !.
      از خـطـرنـاكـتـريـن پـرتـگـاهـهـايـى كـه بر سر راه رهبران بزرگ قرار دارد مساله پيشنهادهاى سازشكارانه اى است كه از ناحيه مخالفان مطرح مى گردد.
      مـشـركـان ((مـكـه )) و مـنـافقان ((مدينه )) بارها كوشيدند كه با طرح پيشنهادهاى سازشكارانه پيامبرگرامى اسلام (ص ) را از خط ((توحيد)) منحرف سازند.
      امـا نـخـستين آيات سوره احزاب نازل شد و به توطئه آنها پايان داد وپيامبر(ص ) را به ادامه روش قاطعانه اش در خط توحيد بدون كمترين سازش دعوت نمود.
      اين آيات مجموعا چهار دستور مهم به پيامبر(ص ) مى دهد:.
      دستور اول :.
      در زمـينه تقوا و پرهيزكارى است كه زمينه ساز هر برنامه ديگرى مى باشد, مى فرمايد: ((اى پيامبر! تقواى الهى پيشه كن )) (يا ايها النبى اتق اللّه ).
      حـقيقت ((تقوا)) همان احساس مسؤوليت درونى است و تا اين احساس مسؤوليت نباشد انسان به دنبال هيچ برنامه سازنده اى حركت نمى كند.
      دستور دوم :.
      نـفى اطاعت كافران و منافقان است , مى فرمايد: ((و از كافران و منافقان اطاعت مكن ))! (ولا تطع الكافرين والمنافقين ).
      و در پـايـان ايـن آيه براى تاكيد اين موضوع مى گويد: ((خداوند عالم و حكيم است )) (ان اللّه كان عليما حكيما) اگر فرمان ترك پيروى آنها را به تو مى دهد روى علم و حكمت بى پايان اوست .
      بـه هـر حـال , بـعـد از تقوا و احساس مسؤوليت , نخستين وظيفه , شستشوى صفحه دل از اغيار و ريشه كن نمودن خارهاى مزاحم از اين سرزمين است .
      (آيه )ـدر.
      سومين دستور.
      مـسـالـه بـذرافـشانى توحيد و تبعيت از وحى الهى را مطرح كرده , مى گويد: ((و ازآنچه از سوى پروردگارت به تو وحى مى شود پيروى كن )) (واتبع ما يوحى اليك من ربك ).
      و مـراقـب بـاش و بدان ((كه خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است )) (ان اللّه كان بما تعملون خبيرا).
      بنابراين نخست بايد ديو را از درون جان بيرون راند تا فرشته درآيد.
      بايد طاغوت زدايى كرد تا حكومت اللّه و نظام الهى جانشين آن گردد.
      (آيه )ـو از آنجا كه در ادامه اين راه مشكلات فراوان است و تهديد وتوطئه و كارشكنى بسيار زياد, چـهارمين دستور را به اين صورت صادر مى كند: ((و برخدا توكل كن )) و از توطئه هايشان نترس ! (وتوكل على اللّه ).
      ((و هـمـيـن بـس كه خداوند ولى و حافظ و مدافع (انسان ) باشد)) (وكفى باللّه وكيلا ) اگر هزار دشمن قصد هلاكت تو را دارند, چون من دوست و ياور توام ازدشمنان باكى نداشته باش .
      گـرچـه مـخـاطـب در ايـن آيـات شخص پيامبر است , ولى پيداست كه دستورى است براى همه مؤمنان , و همه مسلمانان جهان در هر عصر و هر زمان .
      (آيه )ـ ادعاهاى بيهوده !.
      در تعقيب آيات گذشته كه به پيامبر(ص )دستور مى داد تنها از وحى الهى تبعيت كند نه از كافران و مـنـافـقـان , در ايـنـجانتيجه تبعيت از آنها را منعكس مى كند كه پيروى از آنان انسان را به يك مشت خرافات و اباطيل و انحرافات دعوت مى نمايد كه سه مورد آن در اين آيه بيان شده است .
      نـخست مى فرمايد: ((خداوند براى هيچ كس دو دل در درونش نيافريده ))! (ماجعل اللّه لرجل من قلبين فى جوفه ).
      جمله فوق معنى عميقى دارد و آن اين كه انسان يك قلب بيشتر نداردو در اين قلب جز عشق يك مـعـبـود نمى گنجد, آنها كه دعوت به شرك و معبودهاى متعدد مى كنند, بايد قلبهاى متعددى داشته باشند تا هريك را كانون عشق معبودى سازند!.
      لذا در حديثى از اميرمؤمنان على (ع ) در تفسير اين آيه مى خوانيم ;Š كه فرمود:.
      ((دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك قلب نمى گنجد چرا كه خدا براى يك انسان دو قلب قرار نـداده اسـت كـه بـا يـكـى دوسـت بـدارد و بـا ديگرى دشمن ,دوستان ما در دوستى ما خالصند هـمـان گونه كه طلا در كوره خالص مى شود هركس مى خواهد اين حقيقت را بداند, قلب خود را آزمـايـش كند اگرچيزى از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آميخته است از ما نيست و ما هم از او نيستيم )).
      بنابراين قلب واحد, كانون اعتقاد واحدى است و آن هم برنامه عملى واحدى را اجرا مى كند چرا كه انسان نمى تواند حقيقتا معتقد به چيزى باشد اما درعمل از آن جدا شود.
      قـرآن سـپس به خرافه ديگرى از عصر جاهليت مى پردازد و آن خرافه ((ظهار))است , آنها هنگامى كـه از هـمسر خود ناراحت مى شدند و مى خواستند نسبت به او اظهار تنفر كنند به او مى گفتند: ((انـت عـلى كظهر امى ;Š تو نسبت به من مانندپشت مادر منى ))! و با اين گفته او را به منزله مادر خود مى پنداشتند و اين سخن رابه منزله طلاق !.
      قـرآن در دنـبـالـه اين آيه مى گويد: ((خداوند هرگز همسرانتان را كه مورد ظهارقرار مى دهيد مادران شما قرار نداده )) و احكام مادر را, در مورد آنان مقرر نكرده است (وما جعل ازواجكم اللا ئى تظاهرون منهن امهاتكم ).
      اسـلام اين برنامه جاهلى را امضا نكرد, بلكه براى آن مجازاتى قرار داد و آن اين كه : شخصى كه اين سخن را مى گويد حق ندارد با همسرش نزديكى كند تا اين كه كفاره لازم را بپردازد, و اگر كفاره نداد و به سراغ همسر خود نيز نيامد همسر مى تواندبا توسل به ((حاكم شرع )) او را وادار به يكى از دو كـار كـنـد يـا رسـمـا و طبق قانون اسلام او را طلاق دهد و از او جدا شود, و يا كفاره دهد و به زندگى زناشويى همچون سابق ادامه دهد.
      سـپـس به سومين خرافه جاهلى پرداخته , مى گويد: ((و (نيز, خداوند) فرزندخوانده هاى شما را, فرزند حقيقى شما قرار نداده است )) (وما جعل ادعياكم ابناكم ).
      تـوضيح اينكه : در عصر جاهليت معمول بوده كه بعضى از كودكان را به عنوان فرزند خود انتخاب مى كردند, و آن را پسر خود مى خواندند و به دنبال اين نامگذارى تمام حقوقى را كه يك پسر از پدر داشـت بـراى او قـائل مـى شدند از پدرخوانده اش ارث مى برد و پدر خوانده نيز وارث او مى شد, و تحريم زن پدر يا همسرفرزند در مورد آنها حاكم بود.
      اسلام , اين مقررات غيرمنطقى و خرافى را به شدت نفى كرد.
      لـذا قـرآن بـعد از اين جمله مى افزايد: ((اين سخن شماست كه به دهان خودمى گوييد)) سخنى باطل و بى پايه (ذلكم قولكم بافواهكم ).
      مـى گـويـيـد فلان كس پسر من است , در حالى كه در دل مى دانيد قطعا چنين نيست , اين امواج صـوتـى فـقـط در فـضاى دهان شما مى پيچد و خارج مى شود, وهرگز از اعتقاد قلبى سرچشمه نمى گيرد.
      ايـنها سخنان باطلى بيش نيست ((اما خداوند حق را مى گويد و او به راه راست هدايت مى كند)) (واللّه يقول الحق وهو يهدى السبيل ).
      سـخن حق به سخنى گفته مى شود كه با واقعيت عينى تطبيق كند, يا اگر يك مطلب قراردادى اسـت هـمـاهـنـگ با مصالح همه اطراف قضيه باشد, و مى دانيم مساله ناپسند ((ظهار)) در عصر جاهليت , و يا ((پسر خواندگى )) كه حقوق فرزندان ديگر را تا حد زيادى پايمال مى كرد نه واقعيت عينى داشت و نه قراردادى حافظمصلحت عموم بود.
      (آيه )ـسپس قرآن براى تاكيد بيشتر و روشن ساختن خط صحيح ومنطقى اسلام چنين مى افزايد: ((آنـها را به نام پدرانشان بخوانيد كه اين كار نزد خداعادلانه تر است )) (ادعوهم لا بائهم هو اقسط عنداللّه ).
      و بـراى رفـع بـهانه ها اضافه مى كند: ((و اگر پدرانشان را نمى شناسيد آنهابرادران دينى و موالى شما هستند)) (فان لم تعلموا آباهم فاخوانكم فى الدين ومواليكم ).
      يـعـنى عدم شناخت پدران آنها دليل بر اين نمى شود كه نام شخص ديگرى رابه عنوان ((پدر)) بر آنها بگذاريد, بلكه مى توانيد آنها را به عنوان برادر دينى يا دوست و هم پيمان خطاب كنيد.
      ولـى از آنجا كه گاه انسان بر اثر عادت گذشته , يا سبق لسان , و يا اشتباه در تشخيص نسب افراد, مـمـكـن اسـت كسى را به غير پدرش نسبت دهد و اين ازحوزه اختيار انسان بيرون است , خداوند عادل و حكيم , چنين كسى را مجازات نخواهد كردم .
      لـذا در ذيـل آيـه مـى افـزايـد: ((امـا گناهى بر شما نيست در خطاهايى كه از شما سرمى زند)) و بى توجه آنها را به نام ديگران صدا مى زنيد (وليس عليكم جناح فيمااخطاتم به ).
      ((ولـى آنـچه را از روى عمد و اختيار مى گوييد)) مورد حساب قرار خواهد داد(ولكن ما تعمدت قلوبكم ).
      ((و خداوند, آمرزنده و رحيم است )) (وكان اللّه غفورا رحيما) گذشته ها را برشما مى بخشد, سهو و نسيان و اشتباه و خطا را مورد عفو قرار مى دهد.
      (آيه )ـاين آيه به مساله مهم ديگرى يعنى ابطال نظام ((مؤاخات ))مى پردازد.
      تـوضيح اينكه : هنگامى كه مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند و اسلام پيوند و رابطه آنها را با بـسـتـگـان مشركشان كه در مكه بودند بكلى بريد پيامبر(ص ) به فرمان الهى , مساله عقد اخوت و پـيـمـان بـرادرى را در مـيـان آنها برقرار ساخت به اين ترتيب كه ميان ((مهاجران )) و ((انصار)) (دوبـه دو) پـيـمـان اخـوت و بـرادرى مـنعقد شد, وآنها همچون دو برادر حقيقى از يكديگر ارث مى بردند, ولى اين يك حكم موقت ومخصوص به اين حالت فوق العاده بود.
      آيه نازل شد و ((نظام مؤاخات )) را بطوريكه جانشين نسب شود ابطال كرد وحكم ارث و مانند آن را مخصوص خويشاوندان حقيقى قرار داد.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #363
        مـنـتـهـى در ايـن آيه قبل از ذكر اين نكته , به دو حكم ديگر, يعنى ((اولويت پيامبر(ص ) نسبت به مؤمنين )), و ((بودن زنانى پيامبر(ص ) به منزله مادر)) به عنوان مقدمه , ذكر شده است .
        مـى فـرمـايـد: ((پـيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است )) (النبى اولى بالمؤمنين من انـفـسـهـم ) يـعنى , پيامبر اسلام (ص ) در مسائل اجتماعى و هم فردى وخصوصى , هم در مسائل مـربوط به حكومت , و هم قضاوت و دعوت , از هر انسانى نسبت به خودش سزاوارتر است , و اراده و خواست او, مقدم بر اراده و خواست وى مى باشد.
        البته پيامبر(ص ) معصوم است و نماينده خدا جز خير و صلاح جامعه و فردرا در نظر نمى گيرد.
        ((و همسران او مادران آنها [ مؤمنان ] محسوب مى شوند)) (وازواجه امهاتهم ).
        البته مادر معنوى و روحانى , همان گونه كه پيامبر (ص ) پدر روحانى و معنوى امت است .
        ايـن ارتباط و پيوند معنوى , تنها تاثيرش مساله ((حفظ احترام )) و ((حرمت ازدواج )) با زنان پيامبر بـود, يـعـنى مسلمانان حق داشتند, با دختران پيامبر ازدواج كنند, در حالى كه هيچ كس با دختر مـادر خـود نـمـى تـوانـد ازدواج كـند, و نيزمساله محرميت و نگاه كردن به همسران پيامبر براى هيچ كس جز محارم آنهامجاز نبود.
        بـا اين كه پيامبر(ص ) به منزله پدر, و همسران او به منزله مادران مؤمنين هستند, هيچ گاه از آنها ارث نمى برند, چگونه مى توان انتظار داشت كه پسرخوانده ها وارث گردند.
        سپس مى افزايد: ((و خويشاوندان نسبت به يكديگر, از مؤمنان و مهاجران ,در آنچه خدا مقرر داشته است اولى هستند)) (واولوا الا رحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب اللّه من المؤمنين والمهاجرين ).
        ولـى با اين حال براى اين كه راه را بكلى به روى مسلمانان نبندد و بتوانندبراى دوستان و كسانى كـه مـورد عـلاقـه آنها هستند چيزى به ارث بگذارند ـهرچند ازطريق وصيت نسبت به ثلث مال بـاشـدـ در پـايـان آيـه اضافه مى كند: ((مگر اين كه بخواهيد نسبت به دوستانتان نيكى كنيد)) و سهمى از اموال خود را به آنها بدهيد(الا ان تفعلوا الى اوليائكم معروفا).
        و در آخـريـن جمله براى تاكيد همه احكام گذشته , يا حكم اخير, مى فرمايد(اين حكم در كتاب (الهى ) نوشته شده است )) (كان ذلك فى الكتاب مسطورا).
        (آيه )ـ پيمان محكم الهى :.
        از آنـجـا كـه در آيـه قبل اختيارات وسيع و گسترده پيامبر اسلام (ص ) بيان شد,در اينجا وظائف سـنـگين پيامبر(ص ) و ساير پيامبران بزرگ را بيان مى كند, زيرامى دانيم همواره اختيارات توام با مسؤوليتهاست .
        نـخست مى فرمايد: به خاطر بياور ((هنگامى را كه از پيامبران پيمان گرفتيم و(همچنين ) از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم , و ما از همه آنان پيمان محكمى گرفتيم )) كه در اداى مـسؤوليت تبليغ و رسالت كوتاهى نكنند! (واذ اخذنامن النبيين ميثاقهم ومنك ومن نوح وابرهيم وموسى وعيسى ابن مريم واخذنامنهم ميثاقا غليظا).
        به اين ترتيب نخست تمام پيامبران را در مساله ميثاق مطرح مى كند, سپس ازپنج پيامبر اولواالعزم نام مى برد كه در آغاز آنها شخص پيامبر اسلام به خاطر شرافت و عظمتى كه دارد آمده است .
        ايـن پـيـمـان مـؤكـد هـمان ادا كردن مسؤوليت تبليغ و رسالت و رهبرى و هدايت مردم در تمام زمينه ها و ابعاد است .
        و نيز موظف بودند يكديگر را تاييد نمايند, و پيامبران پيشين , امتهاى خود رابراى پذيرش پيامبران بعد آماده سازند, همان گونه كه پيامبران بعد بايد دعوت پيامبران پيشين را تصديق و تاكيد نمايند .
        (آيـه )ـدر ايـن آيـه هدف از بعثت انبيا و پيمان مؤكدى را كه از آنها گرفته شده است چنين بيان مى كند: ((هدف اين است كه خداوند از صدق راستگويان پرسش كند و براى كافران عذاب دردناك آماده ساخته است )) (ليسئل الصادقين عن صدقهم واعد للكافرين عذابا اليما).
        مـنظور از ((صادقين )) مؤمنانى مى باشند كه در ميدان حمايت از آيين خدا, وجهاد و ايستادگى در برابر مشكلات , و بذل جان و مال , صداقت و راستگويى خودرا به ثبوت رسانده اند.
        (آيه )ـ آزمايش بزرگ الهى در ميدان احزاب :.
        ايـن آيه و چندين آيه بعد از آن كه مجموعا هفده آيه را تشكيل مى دهدپيرامون يكى از بزرگترين آزمـونـهـاى الـهى در مورد ((مؤمنان )) و ((منافقان )) و امتحان صدق گفتار آنها در عمل سخن مى گويد.
        اين آيات از يكى از مهمترين حوادث تاريخ اسلام , يعنى جنگ احزاب , كه در سال پنجم هجرى واقع شد بحث مى كند.
        جـنـگ ((احزاب )) چنانكه از نامش پيداست مبارزه همه جانبه اى از ناحيه عموم دشمنان اسلام و گروههاى مختلفى بود كه با پيشرفت اين آيين منافع نامشروعشان به خطر مى افتاد.
        نـخستين جرقه جنگ از ناحيه گروهى از يهود ((بنى نضير)) روشن شد كه به مكه آمدند و طايفه ((قـريش )) را به جنگ با پيامبر(ص ) تشويق كردند و به آنها قول دادند تا آخرين نفس در كنارشان بايستند, سپس به سراغ قبيله ((غطفان )) رفتند, وآنها را نيز آماده كارزار كردند.
        ايـن قـبـائل از هم پيمانان خود مانند قبيله ((بنى اسد)) و ((بنى سليم )) نيز دعوت كردند, و چون هـمـگى خطر را احساس كرده بودند, دست به دست هم دادند تا كاراسلام را براى هميشه يكسره كنند.
        مسلمانان به فرمان پيامبر(ص ) به شور نشستند و قبل از هر چيز با پيشنهادسلمان فارسى , اطراف مدينه را خندقى كندند ـو به همين جهت يكى از نامهاى اين جنگ , جنگ خندق است .
        لـحـظـات بسيار سخت و خطرناكى بر مسلمانان گذشت ;Š منافقين در ميان لشكر اسلام سخت به تـكاپو افتاده بودند, جمعيت انبوه دشمن و كمى لشكريان اسلام در مقابل آنها ـتعداد لشكر كفر را ده هزار, و لشكر اسلام را سه هزار نفرنوشته اندـ و آمادگى آنها از نظر تجهيزات جنگى آينده سخت و دردناكى را در برابرچشم مسلمانان مجسم مى ساخت .
        ولـى خـدا مـى خواست در اينجا آخرين ضربه بر پيكر كفر فرود آيد و صف منافقين را نيز از صفوف مسلمين مشخص سازد.
        سـرانـجـام ايـن غزوه به پيروزى مسلمانان تمام شد, طوفانى سخت به فرمان خدا وزيدن گرفت , خـيـمـه و خـرگاه و زندگى كفار را درهم ريخت , رعب ووحشت شديدى در قلب آنها افكند, و نيروهاى غيبى فرشتگان را به يارى مسلمانان فرستاد.
        قدرت نماييهاى شگرفى همچون قدرت نمايى اميرمؤمنان على (ع ) در برابر((عمروبن عبد ود)) بر آن افزوده شد, و مشركان بى آنكه بتوانند كارى انجام دهند پا به فرار گذاردند.
        آيـات هـفده گانه نازل شد و با تحليلهاى كوبنده و افشاگرانه خود به عاليترين وجه از اين حادثه مهم براى پيروزى نهايى اسلام و كوبيدن منافقان بهره گيرى كرد.
        قرآن اين ماجرا را نخست در يك آيه خلاصه مى كند سپس در شانزده آيه ديگر به بيان خصوصيات آن مى پردازد.
        مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! نعمت بزرگ خدا را بر خود به يادآوريد در آن هنگام كه لـشـكـرهـايـى (عظيم ) به سراغ شما آمدند)) (يا ايها الذين آمنوااذكروا نعمة اللّه عليكم اذ جاتكم جنود).
        ((ولـى مـا باد و طوفان سختى بر آنها فرستاديم و لشكريانى كه آنها رانمى ديديد)) و به اين وسيله آنها را درهم شكستيم (فارسلنا عليهم ريحا وجنوا لم تروها).
        ((و خـداونـد هـميشه به آنچه انجام مى دهيد (و كارهايى كه هر گروه در اين ميدان بزرگ انجام دادند) بينا بوده است ))(وكان اللّه بما تعملون بصيرا).
        (آيه )ـاين آيه كه ترسيمى از وضع بحرانى جنگ احزاب , و قدرت عظيم جنگى دشمنان , و نگرانى شديد بسيارى از مسلمان است چنين مى گويد: به خاطربياوريد ((زمانى را كه آنها از طرف بالا و پـايـيـن (شـهـر) بر شما وارد شدند (و مدينه رامحاصره كردند) و هنگامى را كه چشمها از شدت وحـشت خيره شده و جانهابه لب رسيده بود, و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مى برديد)) (اذ جـاؤكـم مـن فـوقـكـم ومـن اسـفل منكم واذ زاغت الا بصار وبلغت القلوب الحناجر وتظنون باللّه الظـنونـا).
        (آيـه )ـاينجا بود كه كوره امتحان الهى سخت داغ شد, چنانكه در اين آيه مى گويد: ((آنجا بود كه مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند)) (هنالك ابتلى المؤمنون وزلزلوا زلزالا شديدا).
        طـبـيـعـى اسـت هنگامى كه انسان گرفتار طوفانهاى فكرى مى شود, جسم او نيزاز اين طوفان بركنار نمى ماند, و در اضطراب و تزلزل فرو مى رود.
        آرى ! فـولاد را در كـوره داغ مـى بـرند تا آبديده شود, مسلمانان نخستين نيز بايددر كوره حوادث سخت قرار گيرند تا آبديده و مقاوم شوند.
        (آيه )ـ منافقان و ضعيف الايمانها در صحنه احزاب :.
        گفتيم كوره امتحان جنگ احزاب داغ شد, و همگى در اين امتحان بزرگ درگير شدند .
        در ايـنـجا مسلمانان به گروههاى مختلفى تقسيم شدند: جمعى مؤمنان راستين بودند, گروهى خـواص مـؤمـنـان , جـمـعى افراد ضعيف الايمان , جمعى منافق ,جمعى منافق لجوج و سرسخت , گـروهـى در فكر خانه و زندگى خويشتن و در فكرفرار بودند, جمعى سعى داشتند ديگران را از جهاد بازدارند و گروهى تلاش مى كردند رشته اتحاد خود را با منافقين محكم كنند.
        در اين آيه گفتگوى منافقان و بيماردلان منعكس شده است .
        مـى فـرمـايـد: ((و (نـيـز) بـه خاطر بياوريد هنگامى را كه منافقان و بيماردلان مى گفتند: خدا و پـيـامبرش چيزى جز وعده هاى دروغين به ما نداده اند))! (واذ يقول المنافقون والذين فى قلوبهم مرض ما وعدنا اللّه ورسوله الا غرورا).
        در تـاريـخ جـنـگ احـزاب چنين آمده است كه , در اثناى حفر خندق كه مسلمانان هريك مشغول كندن بخشى از خندق بودند روزى به قطعه سنگ سخت و بزرگى برخورد كردند كه هيچ كلنگى در آن اثـر نمى كرد, خبر به پيامبر(ص ) دادند,پيامبر(ص ) شخصا وارد خندق شد, و در كنار سنگ قـرار گـرفـت و كـلـنـگى را به دست گرفت و نخستين ضربه محكم را به مغز سنگ فرود آورد, قـسـمتى از آن متلاشى شدو برقى از آن جستن كرد, پيامبر(ص ) تكبير پيروزى گفت , مسلمانان نيز همگى تكبيرگفتند.
        بـار دوم ضربه شديد ديگرى بر سنگ فرو كوفت قسمت ديگرى درهم شكست و برقى از آن جستن نمود پيامبر تكبير گفت و مسلمانان نيز تكبير گفتند.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #364
          سـرانـجام پيامبر سومين ضربه را بر سنگ فرودآورد و برق جستن كرد, وباقيمانده سنگ متلاشى شـد, حـضرت (ص ) باز تكبير گفت و مسلمانان نيز صدا به تكبير بلند كردند, سلمان از اين ماجرا سؤال كرد.
          پـيـامـبـر(ص ) فـرمـود: ((در مـيان برق اول سرزمين حيره و قصرهاى پادشاهان ايران را ديدم , و جبرئيل به من بشارت داد كه امت من بر آنها پيروز مى شوند! و دربرق دوم قصرهاى سرخ ‌فام شام و روم نمايان گشت , و جبرئيل به من بشارت داد كه امت من بر آنها نيز پيروز خواهند شد! در برق سـوم قـصرهاى صنعا و يمن را ديدم وجبرئيل باز به من خبر داد كه امتم بر آنها نيز پيروز خواهند شد, بشارت باد بر شمااى مسلمانان ))!.
          منافقان نگاهى به يكديگر كردند و گفتند: چه سخنان عجيبى ؟ و چه حرفهاى باطل و بى اساسى ؟ او از مـديـنـه دارد سرزمين حيره و مدائن كسرى رامى بيند, و خبر فتح آن را به شما مى دهد, در حالى كه هم اكنون شما در چنگال يك مشت عرب گرفتاريد (و حالت دفاعى به خود گرفته ايد) و حتى نمى توانيد به بيت الحذر برويد (چه خيال باطل و پندار خامى ؟!).
          آيـه فـوق نـازل شـد و گفت كه اين منافقان و بيماردلان مى گويند خدا وپيغمبرش جز فريب و دروغ وعده اى به ما نداده است , (آنها از قدرت بى پايان پروردگار بى خبرند).
          (آيـه )ـدر ايـن آيـه به شرح حال گروه خطرناكى از همين منافقان بيماردل كه نسبت به ديگران خـبـاثت و آلودگى بيشترى داشتند پرداخته , مى گويد: ((و (نيز)به خاطر بياوريد هنگامى را كه گروهى از آنها گفتند: اى اهل يثرب ! (اى مردم مدينه )!اينجا جاى توقف شما نيست , به خانه هاى خود بازگرديد)) (واذ قالت طائفة منهم يااهل يثرب لا مقام لكم فارجعوا).
          و بـه ايـن ترتيب مى خواستند جمعيت انصار را از لشكر اسلام جدا كنند اين ازيكسو, از سوى ديگر ((و گـروهـى از آنـان از پـيامبر اجازه بازگشت مى خواستند ومى گفتند: خانه هاى ما بى حفاظ اسـت , در حـالـى كه بى حفاظ نبود;Š آنها فقطمى خواستند (از جنگ ) فرار كنند)) (ويستاذن فريق منهم النبى يقولون ان بيوتناعورة وما هى بعورة ان يريدون الا فرارا).
          ((يثرب )) نام قديمى مدينه است , پيش از آنكه پيامبر(ص ) به آنجا هجرت كند, بعد از آن كم كم نام مدينة الرسول (شهر پيغمبر) بر آن گذارده شد كه مخفف آن همان ((مدينه )) بود.
          (آيـه )ـايـن آيـه بـه سـسـتى ايمان اين گروه اشاره كرده , مى گويد: ((آنها چنان بودند كه اگر دشـمـنـان از اطـراف مـديـنـه بـر آنان وارد مى شدند و پيشنهاد بازگشت به سوى شرك به آنان مـى كـردند مى پذيرفتند, و جز مدت كمى (براى انتخاب اين راه )درنگ نمى كردند)) (ولو دخلت عليهم من اقطارها ثم سئلوا الفتنة لا توها وما تلبثوابها الا يسيرا).
          پـيداست مردمى كه اين چنين ضعيف و بى پاشنه اند نه آماده پيكار با دشمنندو نه پذيراى شهادت در راه خدا.
          (آيـه )ـسـپس قرآن , اين گروه منافق را به محاكمه مى كشد و مى گويد: ((آنهاقبلا با خدا عهد و پيمان بسته بودند كه پشت به دشمن نكنند, و (بر سر عهد خوددر دفاع از توحيد و اسلام و پيامبر بايستند, مگر آنها نمى دانند كه ) عهد الهى موردسؤال قرار خواهد گرفت )) و در برابر آن مسؤولند (ولقد كانوا عاهدوا اللّه من قبل لا يولون الا دبار وكان عهداللّه مسؤلا ).
          اصـولا هـركـسـى ايمان مى آورد و با پيامبر(ص ) بيعت مى كند اين عهد را با اوبسته كه از اسلام و قرآن تا سرحد جان دفاع كند.
          (آيـه )ـبعد از آنكه خداوند نيت منافقان را افشا كرد كه منظورشان حفظخانه هايشان نيست , بلكه فرار از صحنه جنگ است , با دو دليل به آنها پاسخ ‌مى گويد.
          نـخـسـت به پيامبر مى فرمايد: ((بگو: اگر از مرگ يا كشته شدن فرار كنيد اين فرارسودى به حال شـمـا نخواهد داشت ;Š و در آن هنگام جز بهره كمى از زندگانى نخواهيد گرفت )) (قل لن ينفعكم الفرار ان فررتم من الموت او القتل واذا لا تمتعون الا قليلا ).
          (آيه )ـديگر اينكه مگر نمى دانيد تمام سرنوشت شما به دست خداست ,و هرگز نمى توانيد از حوزه قدرت و مشيت او فرار كنيد.
          مـى فرمايد: اى پيامبر! به آنها ((بگو: چه كسى مى تواند شما را در برابر اراده خدا حفظ كند اگر او بـدى يـا رحمتى را براى شما اراده كند))! (قل من ذاالذى يعصمكم من اللّه ان اراد بكم سؤا او اراد بكم رحمة ).
          ((و آنـهـا جز خدا هيچ سرپرست و ياورى براى خود نخواهند يافت ))(ولا يجدون لهم من دون اللّه وليا ولا نصيرا).
          بـنـابـراين اكنون كه همه مقدرات شما به دست اوست فرمان او را در زمينه جهاد كه مايه عزت و سـربـلـندى در دنيا و در پيشگاه خداست به جان بپذيريد, وحتى اگر شهادت در اين راه به سراغ شما آيد با آغوش باز از آن استقبال كنيد.
          (آيـه )ـسـپس به وضع گروهى ديگر از منافقين كه از ميدان جنگ احزاب كناره گيرى كردند و ديـگـران را نيز دعوت به كناره گيرى مى نمودند اشاره كرده ,مى گويد: ((خداوند آن گروهى از شما را كه كوشش داشتند مردم را از جنگ منصرف سازند مى داند)) (قد يعلم اللّه المعوقين منكم ) .
          ((و هـمـچـنـيـن كـسانى را كه به برادرانشان مى گفتند به سوى ما بياييد)) و دست ازاين پيكار خطرناك برداريد! (والقائلين لا خوانهم هلم الينا).
          هـمـان كـسانى كه اهل جنگ و پيكار نيستند ((و جز مقدار كمى (آن هم از روى اكراه و يا ريا) به سراغ جنگ نمى روند)) (ولا ياتون الباس الا قليلا ).
          (آيـه )ـدر ايـن آيه مى افزايد: انگيزه تمام اين كارشكنيها اين است كه : ((آنهادر همه چيز نسبت به شما بخيلند)) (اشحة عليكم ).
          نـه تـنـها در بذل جان در ميدان نبرد كه در كمكهاى مالى براى تهيه وسائل جنگ , و در كمكهاى بدنى براى حفر خندق , و حتى در كمكهاى فكرى نيز بخل مى ورزند, بخلى توام با حرص و حرصى روزافزون !.
          بعد از بيان بخل آنها و مضايقه از هرگونه ايثارگرى , به بيان اوصاف ديگرى ازآنها كه تقريبا جنبه عـمومى در همه منافقان در تمام اعصار و قرون دارد پرداخته چنين مى گويد: ((پس هنگامى كه (لـحـظات ) ترس (و بحرانى ) پيش مى آيد, مى بينى آن چنان به تو نگاه مى كنند و چشمهايشان در حـدقـه مـى چرخد كه گويى مى خواهندقالب تهى كنند))! (فاذا جا الخوف رايتهم ينظرون اليك تدور اعينهم كالذى يغشى عليه من الموت ).
          آنها چون از ايمان درستى برخوردار نيستند و تكيه گاه محكمى در زندگى ندارند, هنگامى كه در بـرابـر حـادثه سختى قرار گيرند كنترل خود را بكلى از دست مى دهند, گويى مى خواهند قبض روحشان كنند.
          سـپـس مـى افزايد: ((اما همين ها هنگامى كه حالت خوف و ترس فرو نشست ,زبانهاى تند و خشن خود را با انبوهى از خشم و عصبانيت بر شما مى گشايند (وسهم خود را از غنائم مطالبه مى كنند) در حـالـى كـه در آن نـيـز حـريـص و بـخـيلند)) (فاذاذهب الخوف سلقوكم بالسنة حداد اشحة على الخير).
          در پـايـان آيـه بـه آخـرين توصيف آنها كه در واقع ريشه همه بدبختيهايشان مى باشد اشاره كرده , مى فرمايد: ((آنها (هرگز) ايمان نياورده اند)) (اولئك لم يؤمنوا).
          ((و به همين دليل خداوند اعمالشان را حبط و نابود كرد)) (فاحبط اللّه اعمالهم ) چرا كه اعمالشان هرگز توام با انگيزه الهى و اخلاص نبوده است .
          ((و اين كار بر خدا آسان است )) (وكان ذلك على اللّه يسيرا).
          (آيـه )ـاين آيه ترسيم گوياترى از حالت جبن و ترس اين گروه است ,مى گويد: ((آنها (به قدرى وحـشـت زده شـده انـد كـه ) گمان مى كنند هنوز لشكر احزاب نرفته اند))(يحسبون الا حزاب لم يذهبوا).
          كـابـوس وحـشتناكى بر فكر آنها سايه افكنده , گويى سربازان كفر مرتبا از مقابل چشمانشان رژه مى روند, شمشيرها را برهنه كرده و نيزه ها را به آنها حواله مى كنند!.
          سپس اضافه مى كند: ((و اگر برگردند (از ترس آنان ) دوست مى دارند در ميان اعراب باديه نشين پراكنده (و پنهان ) شوند)) (وان يات الا حزاب يودوا لو انهم بادون فى الا عراب ).
          آرى ! بروند و در آنجا بمانند ((و (مرتبا) از اخبار شما جويا گردند)) (يسئلون عن انبائكم ) لحظه به لـحـظـه از هر مسافرى جوياى آخرين خبر شوند, مبادا احزاب به منطقه آنها نزديك شده باشند, و سـايه آنها به ديوار خانه آنها بيفتد! و اين منت رابر سر شما بگذارند كه همواره جوياى حال و وضع شما بوديم !.
          و در آخـريـن جـمله مى افزايد: ((و اگر درميان شما باشند جز اندكى پيكارنمى كنند)) (ولو كانوا فيكم ما قاتلوا الا قليلا ).
          نـه از رفـتـن آنـهـا نـگران باشيد, نه از وجودشان خوشحال , كه افرادى بى ارزش وبى خاصيتند و نبودنشان از بودنشان بهتر!.
          (آيه )ـ نقش مؤمنان راستين در جنگ احزاب :.
          تاكنون از گروههاى مختلف و برنامه هاى آنها در غزوه ((احزاب )) سخن به ميان آمد .
          قـرآن مجيد در پايان اين سخن از ((مؤمنان راستين )) و روحيه عالى و پايمردى واستقامت و ساير ويژگيهاى آنان در اين جهاد بزرگ , سخن مى گويد.
          و مـقـدمـه ايـن بـحـث را از شخص پيامبر اسلام كه پيشوا و بزرگ و اسوه آنان بودشروع مى كند, مـى گـويد: ((براى شما در (زندگى ) رسول خدا (و عملكرد او در ميدان احزاب ) سرمشق نيكويى بود براى آنها كه اميد به (رحمت ) خدا و روز رستاخيزدارند و خدا را بسيار ياد مى كنند)) (لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوة حسنة لمن كان يرجوا اللّه واليوم الا خر وذكراللّه كثيرا).
          بهترين الگو براى شما نه تنها در اين ميدان كه در تمام زندگى , شخص پيامبر(ص ) است .
          اين ناخداى بزرگ به هنگامى كه سفينه اش گرفتار سخت ترين طوفانها,مى شود كمترين ضعف و سسستى و دستپاچگى به خود راه نمى دهد, او هم ناخداست هم لنگر مطمئن اين كشتى , هم چراغ هدايت است , و هم مايه آرامش وراحت روح و جان سرنشينان .
          جـمله ((لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوة حسنة )) مفهومش اين است كه براى شما در پيامبر(ص ) تاسى و پيروى خوبى است , مى توانيد با اقتدا كردن به اوخطوط خود را اصلاح و در مسير ((صراط مستقيم )) قرار گيريد.
          اين نكته نيز قابل توجه است كه على (ع ) مى فرمايد: ((هرگاه آتش جنگ ,سخت شعله ور مى شد ما به رسول اللّه پناه مى برديم و هيچ يك از ما به دشمن نزديكتر از او نبود)).
          (آيـه )ـبـعـد از ذكـر ايـن مـقدمه به بيان حال مؤمنان راستين پرداخته ,مى گويد: ((هنگامى كه مـؤمنان , لشكريان احزاب را ديدند (نه تنها تزلزلى به دل راه ندادند بلكه ) گفتند: اين همان است كه خدا و رسولش به ما وعده فرموده (و طلايه آن آشكار گشته ) و خدا و رسولش راست گفته اند, و ايـن مـاجـرا جز بر ايمان و تسليم آنها نيفزود)) (ولما را المؤمنون الا حزاب قالوا هذا ما وعدنا اللّه ورسوله وصدق اللّه ورسوله وما زادهم الا ايمانا وتسليما).
          ايـن وعده اشاره به سخنى است كه قبلا پيامبر(ص ) گفته بود كه به زودى قبائل عرب و دشمنان مـخـتـلـف شما دست به دست هم مى دهند و به سراغ شمامى آيند, اما بدانيد سرانجام پيروزى با شماست .
          بـه آنـها گفته شده بود كه شما در بوته هاى آزمايش سختى آزموده خواهيدشد, و آنها با مشاهده احزاب متوجه صدق گفتار خدا و پيامبر(ص ) شدند و برايمانشان افزود.
          (آيـه )ـاين آيه اشاره به گروه خاصى از مؤمنان است كه در تاسى به پيامبر(ص ) از همه پيشگامتر بودند, و بر سر عهد و پيمانشان با خدا يعنى فداكارى تا آخرين نفس و آخرين قطره خون ايستادند.
          مى فرمايد: ((در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستندصادقانه ايستاده اند, بـعـضـى پـيـمـان خـود را بـه آخـر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند) و بعضى ديگر در انـتـظـارنـد)) (مـن المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا اللّه عليه فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر).
          ((و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند)) (وما بدلوا تبديلا ).
          بـه عـكـس مـنـافقان و يا مؤمنان ضعيف الايمان كه طوفان حوادث آنها را به اين طرف و آن طرف مى افكند, و هر روز فكر شوم و تازه اى در مغز ناتوان خودمى پروراندند.
          آيه چنان مفهوم وسيعى دارد كه تمام مؤمنان راستين را در هر عصر و هر زمان شامل مى شود, چه آنـهـا كه جامه شهادت در راه خدا بر تن پوشيدند و چه آنها كه بدون هيچ گونه تزلزل بر سرعهد و پيمان با خداى خويش ايستاده اند و آماده جهاد وشهادتند.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #365

            (آيـه )ـايـن آيـه نـتيجه و هدف نهايى عملكردهاى مؤمنان و منافقان را دريك جمله كوتاه چنين بـازگو مى كند: ((هدف اين است كه خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد, و منافقان را هـرگـاه بـخواهد عذاب كند و يا (اگر توبه كنند) ببخشد و توبه آنها را بپذيرد, چرا كه خداوند آمـرزنده و مهربان است )) (ليجزى اللّه الصادقين بصدقهم ويعذب المنافقين ان شا او يتوب عليهم ان اللّه كان غفورارحيما).
            نـه صـدق و راستى و وفادارى مؤمنان مخلص بدون پاداش مى ماند, و نه سستى ها و كارشكنيهاى منافقان بدون كيفر.
            (آيـه )ـايـن آيه كه آخرين سخن را درباره جنگ احزاب مى گويدو به اين بحث خاتمه مى دهد در عبارتى كوتاه جمع بندى روشنى از اين ماجراكرده در جمله اول مى فرمايد: ((خدا كافران را با دلى پـر از خشم بازگرداندبى آنكه نتيجه اى از كار خود گرفته باشند)) (ورد اللّه الذين كفروا بغيظهم لم ينالواخيرا).
            در جـمله بعد مى افزايد: ((و خداوند (در اين ميدان ) مؤمنان را از جنگ بى نيازساخت )) و پيروزى را نصيبشان كرد (وكفى اللّه المؤمنين القتال ).
            آن چـنـان عواملى فراهم كرد كه بى آنكه احتياج به درگيرى وسيع و گسترده اى باشد و مؤمنان مـتـحمل خسارات و ضايعات زيادى شوند جنگ پايان گرفت , زيرا ازيكسو طوفان شديد و سردى اوضـاع مـشـركان را به هم ريخت , و از سوى ديگر رعب و ترس و وحشت را كه آن هم از لشكرهاى نـامرئى خدا است بر قلب آنها افكند, و ازسوى سوم ضربه اى كه ((على بن ابي طالب (ع ) )) بر پيكر بزرگترين قهرمان دشمن ((عمرو بن عبد ود)) وارد ساخت و او را به ديار عدم فرستاد, سبب فرو ريختن پايه هاى اميد آنها شد, دست و پاى خود را جمع كردند و محاصره مدينه راشكستند و ناكام به قبائل خود باز گشتند.
            و در آخرين جمله مى فرمايد: ((خداوند قوى و شكست ناپذير است )) (وكان اللّه قويا عزيزا).
            مـمـكـن است كسانى ((قوى )) باشند اما ((عزيز)) و شكست ناپذير نباشند يعنى شخص قويترى بر آنان پيروز شود, ولى تنها ((قوى و شكست ناپذير)) در عالم خداست كه قوت و قدرتش بى انتهاست .

            پيامدهاى جنگ احزاب :.
            جـنـگ احـزاب نـقطه عطفى در تاريخ اسلام بود و توازن نظامى و سياسى رابراى هميشه به نفع مسلمانان بهم زد, بطور خلاصه مى توان پيامدهاى پربار اين جنگ را در چند جمله بيان كرد:.
            الف ) ناكام ماندن آخرين تلاش دشمن و درهم شكسته شدن برترين قدرت نهايى آنها.
            ب ) رو شدن دست منافقين و افشا شدن كامل اين دشمنان خطرناك داخلى .
            ج ) جبران خاطره دردناك شكست احد.
            د) ورزيدگى مسلمانان , و افزايش هيبت آنان در قلوب دشمنان .
            ه) بالا رفتن سطح روحيه و معنويت مسلمين به خاطر معجزات بزرگى كه درآن ميدان مشاهده كردند.
            و) تثبيت موقعيت پيامبر(ص ) در داخل و خارج مدينه .
            ز) فراهم شدن زمينه براى تصفيه مدينه از شر يهود بنى قريظه .
            (آيه )ـ غزوه بنى قريظه يك پيروزى بزرگ ديگر!.
            در مـديـنـه سـه طـايـفـه مـعـروف از يهود زندگى مى كردند: ((بنى قريظه )),((بنى النضير)) و ((بنى قينقاع )).
            هـر سـه گـروه بـا پـيـامـبر اسلام (ص ) پيمان بسته بودند كه با دشمنان او همكارى و به نفع آنها جاسوسى نكنند.
            ولـى طـايـفـه ((بـنى قينقاع )) در سال دوم هجرت و طايفه ((بنى نضير)) در سال چهارم هجرت , هركدام به بهانه اى پيمان خود را شكستند و به مبارزه روياروى باپيامبر(ص ) دست زدند, سرانجام مقاومت آنها درهم شكست و از مدينه بيرون رانده شدند.
            بـنـابـراين در سال پنجم هجرت كه غزوه ((احزاب )) رخ داد, تنها طايفه ((بنى قريظه )) در مدينه باقى مانده بودند, كه به مشركان عرب پيوستند و به روى مسلمانان شمشير كشيدند.
            پـس از پـايـان غزوه احزاب , جبرئيل به فرمان خدا بر پيغمبر وارد شد, و گفت :چرا سلاح بر زمين گـذاردى ؟ فرشتگان آماده پيكارند, هم اكنون بايد به سوى ((بنى قريظه )) حركت كنى , و كار آنها يكسره شود.
            منادى از طرف پيامبر(ص ) صدا زد كه پيش از خواندن نماز عصر به سوى بنى قريظه حركت كنيد, مـسلمانان بسرعت آماده جنگ شدند و تازه آفتاب غروب كرده بود كه قلعه هاى محكم بنى قريظه را در حلقه محاصره خود درآوردند.
            بيست و پنج روز اين محاصره به طول انجاميد و بعدا همگى تسليم شدند,گروهى به قتل رسيدند و پـيـروزى بـزرگ ديـگـرى بر پيروزى مسلمانان افزوده شده اين آيه و آيه بعد, پس از حصول اين پيروزى نازل شد, و خاطره اين ماجرا را به صورت يك نعمت و موهبت بزرگ الهى شرح داد.
            نـخست مى فرمايد: ((و خداوند گروهى از اهل كتاب [ يهود] را كه از آنان [مشركان عرب ] حمايت كـردنـد از قـلـعـه هـاى مـحـكـمشان پايين كشيد)) (وانزل الذين ظاهرواهم من اهل الكتاب من صياصيهم ).
            از اينجا روشن مى شود كه يهود قلعه هاى خود را در كنار مدينه در نقطه مرتفعى ساخته بودند و بر فراز برجهاى آنها به دفاع از خويشتن مشغول مى شدند.
            سپس مى افزايد: ((و خداوند در دلهاى آنها ترس و رعب افكند)) (وقذف فى قلوبهم الرعب ).
            و سـرانـجـام كـارشـان بـه جـايـى رسـيد كه ((گروهى را به قتل مى رسانديد و گروهى را اسير مى كرديد)) (فريقا تقتلون وتاسرون فريقا).
            (آيـه )ـ((و زمـيـنـهـا و خانه ها و اموال آنها را در اختيار شما گذارد)) (واورثكم ارضهم وديارهم واموالهم ).
            و در پايان آيه مى فرمايد: ((همچنين زمينى (در اختيار شما قرار داد) كه هرگزدر آن گام ننهاده بوديد)) (وارضا لم تطؤها).
            ظاهرا اين جمله اشاره به باغات و اراضى مخصوصى است كه در اختيار((بنى قريظه )) بود و احدى حق ورود به آن را نداشت , چرا كه يهود در حفظ و انحصاراموال خود سخت مى كوشيدند.
            ((و خداوند بر هر چيزى قادر و تواناست )) (وكان اللّه على كل شى قديرا).
            پيامدهاى غزوه بنى قريظه :.
            پيروزى بر اين گروه ستمگر و لجوج نتايج پربارى براى مسلمانان داشت ازجمله :
            الف ) پاك شدن جبهه داخلى مدينه و آسوده شدن خاطر مسلمان ازجاسوسهاى يهود.
            ب ) فروريختن پايگاه مشركان عرب در مدينه و قطع اميد آنان از شورشى ازدرون .
            ج ) تقويت بنيه مالى مسلمين به وسيله غنايم اين جنگ .
            د) هموار شدن راه پيروزيهاى آينده , مخصوصا فتح خيبر!.
            ه) تثبيت موقعيت حكومت اسلامى در نظر دوست و دشمن در داخل وخارج مدينه .
            آيه ـ شان نزول : همسران پيامبر(ص ) بعد از پاره اى از غزوات كه غنائم سرشارى در اختيار مسلمين قـرار گـرفت تقاضاهاى مختلفى از پيامبر(ص )در مورد افزايش نفقه يا لوازم گوناگون زندگى داشتند.
            طـبـق نـقـل بـعـضـى از تـفـاسير, ((ام سلمه )) از ((پيامبر))(ص ) كنيز خدمتگزارى تقاضا كرد و ((مـيـمـونه )) حله اى خواست , و ((زينب )) بنت جحش پارچه مخصوص يمنى و ((حفصه )) جامه مـصـرى , ((جـويـريـه )) لـبـاس مـخصوص خواست , و ((سوده )) گليم خيبرى ! خلاصه هركدام درخواستى نمودند.
            پـيـامبر(ص ) كه مى دانست تسليم شدن در برابر اين گونه درخواستها كه معمولا پايانى ندارد چه عـواقبى براى ((بيت نبوت )) در بر خواهد داشت , از انجام اين خواسته ها سر باز زد و يك ماه تمام از آنها كناره گيرى نمود, تا اين كه اين آيه و سه آيه بعد از آن نازل شد و با لحن قاطع و در عين حال توام با رافت و رحمت به آنهاهشدار داد كه اگر زندگى پرزرق و برق دنيا مى خواهيد مى توانيد از پـيـامـبـر(ص ) جـداشـويـد و بـه هر كجا مى خواهيد برويد, و اگر به خدا و رسول خدا و روز جزا دل بـسـتـه ايد و به زندگى ساده و افتخارآميز خانه پيامبر(ص ) قانع هستيد بمانيد و ازپاداشهاى بزرگ پروردگار برخوردار شويد.
            تفسير:.
            يا سعادت جاودان يا زرق و برق دنيا!.
            فراموش نكرده ايد كه در آيات نخست اين سوره خداوند تاج افتخارى بر سرزنان پيامبر(ص ) زده و آنـهـا را بـه عـنـوان ((ام الـمؤمنين )) (مادر مؤمنان ) معرفى نموده ,بديهى است هميشه مقامات حـسـاس و افـتـخـارآفـريـن , وظائف سنگينى نيز همراه دارد, چگونه زنان پيامبر(ص ) مى توانند ام المؤمنين باشند ولى فكر و قلبشان در گروزرق و برق دنيا باشد؟.
            پـيـامـبـر(ص ) پـادشـاه نـيـست كه حرمسرائى داشته باشد پرزرق و برق , و زنانش غرق جواهرات گرانقيمت و وسائل تجملاتى باشند.
            در ايـن آيـه پـيـامـبر(ص ) را مخاطب ساخته , مى گويد: ((اى پيامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنيا را مى خواهيد, و طالب زينت آن هستيد, بياييد هديه اى به شما دهم , و شما را به طرز نيكويى رها سازم )) بى آنكه خصومت و مشاجره اى در كارباشد (يا ايها النبى قل لا زواجك ان كنتن تردن الحيوة الدنيا وزينتها فتعالين امتعكن واسرحكن سراحا جميلا ).
            (آيـه )ـدر ايـن آيـه مـى افـزايـد: ((اما اگر شما خدا و پيامبرش و سراى آخرت را مى خواهيد (و به زنـدگـى سـاده از نـظر مادى و احيانا محروميتها قانع هستيد) پس خداوند براى نيكوكاران شما پـاداش عـظـيـمـى آمـاده ساخته است ))(وان كنتن تردن اللّه ورسوله والدار الا خرة فان اللّه اعد للمحسنات منكن اجرا عظيما).
            بنابراين تنها اظهار عشق و علاقه به خدا و سراى ديگر و پيامبر(ص ) كافى نيست , برنامه هاى عملى نيز بايد هماهنگ با آن باشد.
            و به اين ترتيب خداوند تكليف همسران پيامبر(ص ) را كه بايد الگو و اسوه زنان با ايمان باشند براى هميشه روشن ساخت .
            گرچه مخاطب در اين سخنان , همسران پيامبرند, ولى محتواى آيات و نتيجه آن , همگان را شامل مى شود, مخصوصا كسانى كه در مقام رهبرى خلق و پيشوايى و تاسى مردم قرار گرفته اند.
            (آيـه )ـسـپس در اين آيه به بيان موقعيت زنان پيامبر(ص ) در برابر كارهاى نيك و بد, و همچنين مـقـام ممتاز و مسؤوليت سنگين آنها, با عباراتى روشن پرداخته , مى گويد: ((اى همسران پيامبر! هـركـدام از شما گناه آشكار و فاحشى مرتكب شود عذاب او دوچندان خواهد بود, و اين براى خدا آسـان اسـت )) (يـا نـساالنبى من يات منكن بفاحشة مبينة يضاعف لها العذاب ضعفين وكان ذلك على اللّه يسيرا).
            شـمـا در خـانـه وحـى و مـركـز نبوت زندگى مى كنيد, ديگران به شما نگاه مى كنندو اعمالتان سـرمـشقى است براى آنها, بنابراين گناهتان در پيشگاه خدا عظيمتر است چرا كه هم ثواب و هم عذاب بر طبق معرفت و ميزان آگاهى , و همچنين تاثير آن درمحيط داده مى شود.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #366
              آغاز جز 22 قرآن مجيد.
              (آيه )ـاما در نقطه مقابل نيز ((و هر كس از شما در برابر خدا و پيامبر(ص )خضوع و اطاعت كند و عـمـل صـالـحى به جا آورد پاداش او را دو چندان خواهيم داد, و روزى پرارزشى را براى او فراهم ساخته ايم )) (ومن يقنت منكن للّه ورسوله وتعمل صالحا نؤتها اجرها مرتين واعتدنا لها رزقا كريما).
              (آيه )ـ همسران پيامبر بايد چنين باشند!.
              در آيـات گـذشـتـه سـخن از موقعيت و مسؤوليت سنگين همسران پيامبر(ص )بود, اين موضوع همچنان ادامه مى يابد و طى آياتى هفت دستور مهم به همسران پيامبر(ص ) مى دهد.
              نـخـسـت در مـقدمه كوتاهى مى فرمايد: ((اى همسران پيامبر! شما همچون يكى از زنان معمولى نيستيد اگر تقوا پيشه كنيد)) (يا نسا النبى لستن كاحد من النسا ان اتقيتن ).
              شـما به خاطر انتسابتان به پيامبر(ص ) داراى موقعيت خاصى هستيد كه مى توانيد سرمشقى براى همه زنان باشيد, چه در مسير تقوا و چه در مسير گناه .
              و بـه دنـبـال ايـن مـقـدمـه ـكه آنان را براى پذيرش مسؤوليتها آماده مى سازد و به آنها شخصيت مـى دهـدـ نـخـستين دستور را در زمينه عفت صادر مى كند و مخصوصابه سراغ يك نكته باريك مـى رود تـا مـسـائل ديـگـر در ايـن رابـطـه خودبه خود روشن گردد, مى فرمايد: ((پس بگونه اى هوس انگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شماطمع كنند)) (فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض ).
              بـلـكـه بـه هـنـگام سخن گفتن , جدى و خشك و بطور معمولى سخن بگوييد, نه همچون زنان كـم شخصيت كه سعى دارند با تعبيرات تحريك كننده كه گاه توام با داد و اطوار مخصوصى است كه افراد شهوت ران را به فكر گناه مى افكند سخن بگوييد.
              در پـايـان آيه دومين دستور را اين گونه شرح مى دهد: ((شما بايد به صورت شايسته اى (كه مورد رضاى خدا و پيامبر(ص ) و توام با حق و عدالت باشد) سخن بگوييد)) (وقلن قولا معروفا).
              (آيـه )ـسپس سومين دستور را كه آن نيز در زمينه رعايت عفت است چنين بيان مى كند: ((و شما در خـانـه هـاى خـود بمانيد و همچون جاهليت نخستين (در ميان مردم ) ظاهر نشويد)) و اندام و وسـائل زيـنـت خـود را در معرض تماشاى ديگران قرار ندهيد (وقرن فى بيوتكن ولا تبرجن تبرج الجاهلية الا ولى ).
              منظور از ((جاهليت اولى )) همان جاهليتى است كه مقارن عصر پيامبر(ص )بوده , و بطورى كه در تـواريـخ آمـده در آن موقع زنان حجاب درستى نداشتند, و دنباله روسرى هاى خود را به پشت سر مـى انداختند بطورى كه گلو و قسمتى از سينه وگردنبند و گوشواره هاى آنها نمايان بود, و به اين ترتيب قرآن همسران پيامبر(ص ) رااز اين گونه اعمال باز مى دارد.
              بدون شك اين يك حكم عام است , و تكيه آيات بر زنان پيامبر(ص ) به عنوان تاكيد بيشتر است .
              بالاخره دستور چهارم و پنجم و ششم را به اين صورت بيان مى فرمايد: شمازنان پيامبر(ص ) ((نماز را بـرپـا داريد, و زكات را بپردازيد و خدا و رسولش را اطاعت كنيد)) (واقمن الصلوة وآتين الزكوة واطعن اللّه ورسوله ).
              اين دستورات سه گانه نيز نشان مى دهد كه احكام فوق مخصوص به زنان پيامبر(ص ) نيست , بلكه براى همگان است هرچند در مورد آنان تاكيد بيشترى دارد.
              در پايان آيه مى افزايد: ((خداوند فقط مى خواهد پليدى و گناه را از شمااهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد)) (انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا).
              تـعـبـيـر بـه ((انـمـا)) كه معمولا براى حصر است , دليل بر اين است كه اين موهبت ويژه خاندان پيامبر(ص ) است .
              جـمـلـه ((يـريد)) اشاره به اراده تكوينى پروردگار است ;Š يعنى معصومان به خاطرتاييدات الهى و اعـمـال پـاك خويش , چنان هستند كه در عين داشتن قدرت و اختياربراى گناه كردن به سراغ گناه نمى روند.
              روايـات بـسـيار زيادى كه در منابع اهل سنت و شيعه وارد شده شمول همه خاندان پيامبر(ص ) را نـفـى مـى كـنـد و مـى گـويـد: مخاطب در آيه فوق و منظور از((اهل بيت )) منحصرا پنج نفرند: پيامبر(ص ), على (ع ), و فاطمه (ع ) و حسن و حسين :.
              (آيه )ـدر اين آيه ((هفتمين )) و آخرين و ظيفه همسران پيامبر بيان شده وهشدارى است به همه آنـان بـراى اسـتـفـاده كـردن از بـهترين فرصتى كه در اخيتار آنان براى آگاهى بر حقايق اسلام قـرارگـرفـتـه , مى فرمايد: ((و آنچه را در خانه هاى شما ازآيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مـى شود, ياد كنيد)) و خود را در پرتو آن بسازيد كه بهترين فرصت را در اختيار داريد (واذكرن ما يتلى فى بيوتكن من آيات اللّه والحكمة ).
              سرانجام در پايان آيه مى فرمايد: ((خداوند لطيف و خبير است )) (ان اللّه كان لطيفا خبيرا).
              اشـاره بـه ايـن كـه او از دقيقترين و باريكترين مسائل باخبر و آگاه است , و نيات شما را به خوبى مى داند, و از اسرار درون سينه هاى شما باخبر است .
              جاهليت قرن بيستم !.
              جـمعى از مفسران در تفسير ((الجاهلية الا ولى )) در آيات مورد بحث گرفتارشك و ترديد شدند گويى نتوانستند باور كنند كه بعد از ظهور اسلام , نوعى ديگرجاهليت در جهان پا به عرصه وجود خواهد گذاشت كه جاهليت عرب قبل ازاسلام در مقابل آن موضوع كم اهميتى خواهد بود.
              ولـى امروز اين امر براى ما كه شاهد مظاهر جاهليت وحشتناك قرن بيستم هستيم كاملا حل شده است , و بايد آن را به حساب يكى از پيشگوئيهاى اعجازآميزقرآن مجيد گذارد.
              اگـر عـرب در عـصـر جـاهليت اولى , جنگ و غارتگرى داشت , و فى المثل چندين بار بازار عكاظ صحنه خونريزيهاى احمقانه گرديد كه چند تن كشته شدند,در جاهليت عصر ما جنگهاى جهانى رخ مى دهد كه گاه بيست ميليون نفر در آن قربانى و بيش از آن مجروح و ناقص الخلقه مى شوند!.
              اگـر در جـاهـلـيـت عـرب زنان , ((تبرج به زينت )) مى كردند, و روسريهاى خود را كنار مى زدند بـه گونه اى كه مقدارى از سينه و گلو و گردنبند و گوشواره آنهانمايان مى گشت , در عصر ما كـلـوپـهـايى تشكيل مى شود به نام كلوپ برهنگان ـكه نمونه آن در انگلستان معروف است ـ كه با نهايت معذرت افراد در آن برهنه مادرزادمى شوند, رسوائيهاى پلاژهاى كنار دريا واستخرها و حتى معابر عمومى نگفتنى است .
              اگـر در جـاهـليت عرب , ((زنان آلوده ذوات الاعلام )) بودند كه پرچم بر در خانه خود مى زدند تا افـراد را بـه سـوى خـود دعـوت كـنـنـد!, در جاهليت قرن ما افرادى هستند كه در روزنامه هاى مـخـصـوص مطالبى را در اين زمينه مطرح مى كنند كه قلم ازذكر آن جدا شرم دارد, و جاهليت عرب بر آن صد شرف دارد.
              خـلاصه چه گوييم از وضع مفاسدى كه در تمدن مادى ماشينى منهاى ايمان عصر ما وجود دارد كه ناگفتنش بهتر است , و نبايد اين تفسير را با آن آلوده كرد.
              آنـچـه گـفـتـيـم فـقـط مـشتى از خروار براى نشان دادن زندگى كسانى بود كه از خدافاصله مـى گـيـرنـد, و با داشتن هزاران دانشگاه و مراكز علمى و دانشمندان معروف ,در منجلاب فساد غـوطـه ورنـد, و حتى گاهى همين مراكز علمى و دانشمندانشان دراختيار همان فجايع و مفاسد قرار مى گيرند.
              آيـه ـ شـان نـزول : هـنگامى كه ((اسما بنت عميس )) همسر ((جعفربن ابى طالب )) با شوهرش از ((حـبـشه )) بازگشت به ديدن همسران پيامبر(ص ) آمد, يكى از نخستين سؤالاتى كه مطرح كرد اين بود: آيا چيزى از آيات قرآن درباره زنان نازل شده است ؟ آنها در پاسخ گفتند: نه !.
              ((اسما)) به خدمت پيامبر(ص ) آمد, عرض كرد: ((اى رسول خدا جنس زن گرفتار خسران و زيان است !.
              پيامبر(ص ) فرمود: چرا؟.
              عرض كرد: به خاطر اين كه در اسلام و قرآن فضيلتى درباره آنها همانند مردان نيامده است .
              ايـنجا بود كه آيه نازل شد و به آنها اطمينان داد كه زن و مرد در پيشگاه خدا ازنظر قرب و منزلت يكسانند.
              تفسير:.
              شخصيت و ارزش مقام زن در اسلام ـ.
              بـه دنـبـال بحثهايى كه درباره وظائف همسران پيامبر(ص ) در آيات گذشته ذكرشده در اين آيه سـخـنى جامع و پرمحتوا درباره همه زنان و مردان و صفات برجسته آنها بيان شده است , و ضمن بـرشـمـردن ده وصف از اوصاف اعتقادى و اخلاقى وعملى آنان , پاداش عظيم آنها را در پايان آيه برشمرده است .
              مى گويد: ((مردان مسلمان و زنان مسلمان )) (ان المسلمين والمسلمات ).
              ((و مردان مؤمن و زنان مؤمنه )) (والمؤمنين والمؤمنات ).
              اشـاره بـه ايـن كـه اسـلام هـمان اقرار به زبان است كه انسان را در صف مسلمين قرار مى دهد, و مشمول احكام آنها مى كند, ولى ايمان تصديق به قلب و دل است واعمالى كه به دنبال آن مى آيد.
              ((و مـردانـى كـه مطيع فرمان خدا هستند و زنانى كه از فرمان حق اطاعت مى كنند))(والقانتين والقانتات ).
              سـپس به يكى ديگر از مهمترين صفات مؤمنان راستين , يعنى حفظ زبان پرداخته , مى گويد: ((و مردان راستگو و زنان راستگو)) (والصادقين والصادقات ).
              و از آنـجـا كه ريشه ايمان , صبر و شكيبايى در مقابل مشكلات است , و نقش آن در معنويات انسان هـمـچـون نقش ((سر)) است در برابر ((تن )) پنجمين وصف آنها رااين گونه بازگو مى كند: ((و مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا)) (والصابرين والصابرات ).
              از طـرفـى مـى دانـيـم يكى ازبدترين آفات اخلاقى , كبر و غرور و حب جاه است ,و نقطه مقابل آن ((خـشوع )), لذا در ششمين توصيف مى فرمايد: ((و مردان با خشوع وزنان باخشوع )) (والخاشعين والخاشعات ).
              گـذشـتـه از حـب جـاه , حـب مـال , نيز آفت بزرگى است , و اسارت در چنگال آن ,اسارتى است دردنـاك , و نـقـطـه مـقـابـل آن انفاق و كمك كردن به نيازمندان است , لذادر هفتمين توصيف مى گويد: ((و مردان انفاق گر و زنان انفاق كننده )) (والمتصدقين والمتصدقات ).
              سـه چـيـز اسـت كه اگر انسان از شر آن در امان بماند از بسيارى از شرور و آفات اخلاقى در امان اسـت , زبـان و شكم و شهوت جنسى , به قسمت اول در چهارمين توصيف اشاره شد, اما به قسمت دوم و سـوم در هـشـتمين و نهمين وصف مؤمنان راستين اشاره كرده , مى گويد: ((و مردانى كه روزه مى دارند و زنانى كه روزه مى دارند))(والصائمين والصائمات ).
              ((و مـردانـى كه دامان خود را از آلودگى به بى عفتى حفظ مى كنند, و زنانى كه عفيف و پاكند)) (والحافظين فروجهم والحافظات ).
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #367
                سـرانـجـام بـه دهـمين و آخرين صفت كه تداوم تمام اوصاف پيشين بستگى به آن دارد پرداخته , مى گويد: ((و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند, و زنانى كه بسيارياد خدا مى كنند)) (والذاكرين اللّه كثيرا والذاكرات ).
                آرى ! آنـهـا بـا يـاد خدا در هر حال و در هر شرايط, پرده هاى غفلت و بى خبرى را از قلب خود كنار مـى زنند, وسوسه ها و همزات شياطين را دور مى سازند و اگرلغزشى از آنان سرزند, فورا در مقام جبران برمى آيند.
                در پايان آيه , پاداش بزرگ اين گروه از مردان و زنانى را كه داراى ويژگيهاى ده گانه فوق هستند چنين بيان مى كند: ((خداوند براى آنها مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است )) (اعداللّه لهم مغفرة واجرا عظيما).
                نـخـست با آب مغفرت گناهان آنها را ـكه موجب آلودگى روح و جان آنهااست ـ مى شويد, سپس پاداش عظيمى كه عظمتش را جز او كسى نمى داند دراختيارشان مى نهد.
                آيـه ـ شـان نـزول : ايـن آيـه در مورد داستان ازدواج زينب بنت جحش (دختر عمه پيامبر گرامى اسلام ) با زيدبن حارثه برده آزاد شده پيامبر(ص ) نازل شده است .
                قـبل از زمان بعثت و بعد از آن كه خديجه با پيامبر(ص ) ازدواج كرد خديجه برده اى به نام ((زيد)) خريدارى نمود كه بعدا آن را به پيامبر(ص ) بخشيد و حضرت او را آزاد فرمود, و چون طائفه اش او را از خود راندند پيامبر(ص ) نام ((فرزند خود))بر او نهاد.
                هـنگامى كه پيامبر(ص ) تصميم گرفت براى ((زيد)) همسرى برگزيند از ((زينب بنت جحش )) كه دختر ((اميه )) دختر ((عبدالمطلب )) (دختر عمه اش ) بود براى اوخواستگارى نمود ((زينب )) نخست چنين تصور مى كرد كه پيامبر(ص ) مى خواهد اورا براى خود انتخاب كند, خوشحال شد و رضـايـت داد, ولى بعدا كه فهميدخواستگارى از او براى ((زيد)) است , سخت ناراحت شد و سر باز زد, برادرش ((عبداللّه )) نيز با اين امر به سختى مخالفت نمود.
                در ايـنـجـا بود كه آيه نازل شد و به امثال زينب و بعداللّه هشدار داد كه آنهانمى توانند هنگامى كه خـدا و پيامبرش كارى را لازم مى دانند مخالفت كنند, آنها كه اين مساله را شنيدند در برابر فرمان خدا تسليم شدند.
                اما اين ازدواج ديرى نپاييد و بر اثر ناسازگاريهاى اخلاقى ميان طرفين , منجربه طلاق شد.
                سـپـس پـيامبر(ص ) براى جبران اين شكست زينب در ازدواج , او را به فرمان خدا به همسرى خود برگزيد.
                تـفسير: مى دانيم روح اسلام ((تسليم )) است , آن هم ((تسليم بى قيد و شرط دربرابر فرمان خدا)) ايـن مـعنى در آيات مختلفى از قرآن با عبارات گوناگون منعكس شده است , از جمله در اين آيه مـى فرمايد: ((هيچ مرد و زن با ايمانى حق نداردهنگامى كه خدا و پيامبرش مطلبى را لازم بدانند اختيارى از خود در برابر فرمان خدا داشته باشند)) (وما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى اللّه ورسوله امـرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم ) آنها بايد اراده خود را تابع اراده حق كنند, همان گونه كه سر تاپاى وجودشان وابسته به اوست .
                ايـن درست به آن مى ماند كه يك طبيب ماهر به بيمار بگويد در صورتى به درمان تو مى پردازم كه در برابر دستوراتم تسليم محض شوى , و از خود اراده اى نداشته باشى , اين نهايت دلسوزى طبيب را نسبت به بيمار نشان مى دهد و خدا ازچنين طبيبى برتر و بالاترست .
                لـذا در پايان آيه به همين نكته اشاره كرده , مى فرمايد: ((كسى كه نافرمانى خداو پيامبرش را كند گرفتار گمراهى آشكارى شده است )) (ومن يعص اللّه ورسوله فقدضل ضلا لا مبينا).
                راه سعادت گم مى كندو به بيراهه و بدبختى كشيده مى شود.
                (آيه )ـسپس به داستان معروف ((زيد)) و همسرش ((زينب )) كه يكى ازمسائل حساس زندگانى پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (ص ) است و ارتباط با مساله همسران پيامبر(ص ) ـكه در آيات پيشين گـذشـت داردـ پرداخته , مى گويد: ((به خاطر بياورزمانى را كه به كسى كه خداوند به او نعمت داده بـود, و تـو نـيز به او نعمت بخشيده بودى مى گفتى همسرت را نگاهدار و از خدا بپرهيز)) و پـيـوسـتـه ايـن امـر را تكرارمى كردى ! (واذ تقول للذى انعم اللّه عليه وانعمت عليه امسك عليك زوجك واتق اللّه ).
                مـنـظور از ((نعمت خداوند)) همان نعمت هدايت و ايمان است كه نصيب ((زيدبن حارثه )) كرده بود, و نعمت پيامبر(ص ) اين بود كه وى را آزاد كرد و همچون فرزند خويش گراميش داشت .
                از ايـن آيـه اسـتـفاده مى شود كه ميان زيد و زينب , مشاجره اى درگرفته بود و اين مشاجره ادامه يافت و در آستانه جدايى و طلاق قرار گرفت , و پيامبر(ص ) كرارا ومستمرا او را نصيحت مى كرد و از جدايى و طلاق باز مى داشت .
                بـعـد مـى افزايد: ((تو در دل چيزى را پنهان مى داشتى كه خداوند آن راآشكار مى كند, و از مردم مى ترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از اوبترسى ))! (وتخفى فى نفسك مااللّه مبديه وتخشى الناس واللّه احق ان تخشيه ).
                مـسـاله ترس از خدا نشان مى دهد كه اين ازدواج به عنوان يك وظيفه انجام شده كه بايد به خاطر پروردگار ملاحظات شخصى را كنار بگذارد تا يك هدف مقدس الهى تامين شود, هرچند به قيمت زخم زبان كوردلان تمام گردد.
                لـذا در دنباله آيه مى فرمايد: ((هنگامى كه زيد نيازش را از آن زن به سرآورد (واز او جدا شد) ما او را بـه هـمـسـرى تـو درآورديـم , تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج باهمسران پسرخوانده هايشان ـهنگامى كه از آنها طلاق بگيرندـ نباشد)) (فلما قضى زيد منها وطرا زوجنا كها لكى لا يكون على المؤمنين حرج فى ازواج ادعيائهم اذا قضوا منهن وطرا).
                و اين كارى بود كه مى بايست انجام بشود ((و فرمان خدا انجام شدنى است ))(وكان امراللّه مفعولا ) .
                بـنـابـراين , اين ازدواج الهى , يك مساله اخلاقى و انسانى بود و نيز وسيله مؤثرى براى شكستن دو سـنـت غـلط جاهلى ;Š حرمت ازدواج با همسر مطلقه پسرخوانده , و قبح ازدواج با همسر مطلقه يك غلام و برده آزاد شده .
                (آيه )ـاين آيه در تكميل بحثهاى گذشته چنين مى گويد: ((هيچ گونه سختى و حرجى بر پيامبر در آنچه خدا براى او واجب كرده است نيست )) (ما كان على النبى من حرج فيما فرض اللّه له ).
                آنجا كه خداوند فرمانى به او مى دهد, ملاحظه هيچ امرى در برابر آن جايزنيست و بدون هيچ چون و چرا بايد به مرحله اجرا درآيد.
                اصـولا سـنـت شكنى و برچيدن آداب و رسوم خرافى و غيرانسانى همواره باسر و صدا توام است , و پيامبران هرگز نبايد به اين سر و صداها اعتنا كنند.
                لـذا در جـمـلـه بـعد مى فرمايد: ((اين سنت الهى در مورد پيامبران در امم پيشين نيز جارى بوده است )) (سنة اللّه فى الذين خلوا من قبل ).
                تنها تو نيستى كه گرفتار اين مشكلى , بلكه همه انبيا به هنگام شكستن سنتهاى غلط گرفتار اين ناراحتيها بوده اند.
                و در پـايـان آيه براى تثبيت , قاطعيت در اين گونه مسائل بنيادى مى فرمايد(فرمان خدا همواره روى حساب و برنامه دقيقى است و بايد به مرحله اجرا درآيد))(وكان امراللّه قدرا مقدورا).
                (آيه )ـ مبلغان راستين كيانند؟.
                بـه تـنـاسـب بحثى كه در آيه قبل درباره پيامبران گذشت اين آيه به يكى ازمهمترين برنامه هاى عـمـومـى انـبيا اشاره كرده , مى فرمايد: پيامبران پيشين ((كسانى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مـى كردند و از او مى ترسيدند و از هيچ كس جز خداواهمه نداشتند)) (الذين يبلغون رسـالا ت اللّه ويخشونه ولا يخشون احدا الا اللّه ).
                تو نيز در تبليغ رسالتهاى پروردگار نبايد كمترين وحشتى از كسى داشته باشى !.
                اصولا كار پيامبران در بسيارى از مراحل شكستن سنتهاى غلط است و اگربخواهند كمترين ترس و وحـشـتـى بـه خود راه بدهند در انجام رسالت خود پيروزنخواهند شد قاطعانه بايد پيش روند, حرفهاى ناموزون بدگويان را به جان خريدارشوند و بى اعتنا به جوسازيها به برنامه هاى خود ادامه دهند چرا كه همه حسابها به دست خداست .
                لـذا در پـايـان آيـه مـى فـرمـايـد: ((همين بس كه خداوند (حافظ اعمال بندگان و )حسابگر (و جزادهنده آنها) است )) (وكفى باللّه حسيبا).
                هـم حـسـاب ايـثـار و فداكارى پيامبران را در اين راه نگه مى دارد و پاداش مى دهد و هم سخنان ناموزون و ياوه سرايى دشمنان را محاسبه و كيفر مى دهد.
                ايـن آيـه دلـيـل روشـنى است بر اينكه شرط اساسى براى پيشرفت در مسائل تبليغاتى قاطعيت و اخلاص و عدم وحشت از هيچ كس جز از خداست .
                (آيه )ـمساله خاتميت : اين آيه آخرين سخنى است كه خداوند درارتباط با مساله ازدواج پيامبر(ص ) بـا ((همسر مطلقه زيد)) براى شكستن يك سنت غلط جاهلى , بيان مى دارد, و ضمنا حقيقت مهم ديـگـرى را ـكه مساله خاتميت است ـ در ذيل آن بيان مى كند, مى فرمايد: ((محمد پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست )) (ما كان محمد ابا احد من رجالكم ).
                نه ((زيد)) و نه ديگرى , و اگر يك روز نام پسر محمد بر او گذاردند اين تنها يك عادت و سنت بود كه با ورود اسلام و نزول قرآن برچيده شد نه يك رابطه طبيعى وخويشاوندى .
                سـپـس مـى افزايد: ((ولى (او) رسول خدا و ختم كننده و آخرين پيامبران است ))(ولكن رسول اللّه وخاتم النبيين ).
                بنابراين صدر آيه ارتباط نسبى را بطوركلى قطع مى كند, و ذيل آيه ارتباطمعنوى ناشى از رسالت و خاتميت را اثبات مى نمايد, و از اينجا پيوند صدر و ذيل روشن مى شود.
                و الـبته خداوند عالم و آگاه همه آنچه را در اين زمينه لازم بوده در اختيار اوگذارده , از اصول و فـروع و كـلـيات و جزئيات در تمام زمينه ها, و لذا در پايان آيه مى فرمايد: ((و خداوند به همه چيز آگاه است )) (وكان اللّه بكل شى عليما).
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #368
                  (آيه )ـ رحمت و درود خدا و فرشتگان راهگشاى مؤمنان :.
                  از آنـجـا كه در آيات گذشته سخن از وظائف سنگين پيامبراسلام (ص ) در مقام تبليغ رسالت بود, در اينجا براى فراهم آوردن زمينه اين تبليغ و گسترش دامنه آن درتمام محيط بخشى از وظائف مـؤمـنـان را بيان مى كند, روى سخن را به همه آنها كرده چنين مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خدا را فراوان ياد كنيد)) (يا ايهاالذين آمنوا اذكروا اللّه ذكرا كثيرا).
                  (آيه )ـ((و صبح شام او را تسبيح و تنزيه نماييد)) (وسبحوه بكرة واصيلا ).
                  آرى ! چـون عـوامـل غفلت در زندگى مادى بسيار فراوان و تيرهاى وسوسه شياطين از هر سو به طرف انسان پرتاب مى گردد براى مبارزه با آن راهى جز ((ذكركثير)) در همه حال نيست .
                  ((ذكـر كثير)) به معنى واقعى كلمه يعنى ((توجه با تمام وجود به خداوند)) نه تنهابا زبان و لقلقه لسان .
                  امام صادق (ع ) فرمود: ((هركس بسيار ياد خدا كند خداوند او را در سايه لطف خود در بهشت برين جاى خواهد داد)).
                  (آيه )ـاين آيه در حقيقت نتيجه و علت غايى ذكر و تسبيح مداوم است ,مى فرمايد: ((او كسى است كه بر شما درود و رحمت مى فرستد, و فرشتگان او نيز(براى شما تقاضاى رحمت مى كنند) تا شما را از ظلمات (جهل و شرك و كفر)بيرون آورد و به سوى نور (ايمان و علم و تقوا) رهنمون شود)) (هو الذى يصلى عليكم وملا ئكته ليخرجكم من الظلمات الى النور).
                  ((چـرا كـه او نسبت به مؤمنان رحيم و مهربان است )) (وكان بالمؤمنين رحيما)و به همين دليل هدايت و رهبرى آنها را برعهده گرفته و فرشتگانش را نيز مامورامداد آنها نموده است .
                  آرى ! ايـن آيـه بـشـارتـى اسـت بزرگ براى همه سالكان راه حق و به آنها نويدمى دهد كه از جانب معشوق كششى نيرومند است , تا كوشش عاشق بيچاره به جايى برسد!.
                  آرى ! اين رحمت خاص خداست كه مؤمنان را از ظلمات اوهام و شهوات ووساوس شيطانى بيرون مـى آورد و به نور يقين و اطمينان و تسلط بر نفس رهنمون مى گردد كه اگر رحمت او نبود اين راه پرپيچ و خم هرگز پيموده نمى شد.
                  (آيـه )ـدر ايـن آيـه مـقـام مؤمنان و پاداش آنها را به عاليترين وجه و در كوتاهترين عبارت ترسيم كـرده , مـى گـويد: ((تحيت فرشتگان الهى به آنهادر (روز قيامت ) روزى كه او را ديدار مى كنند سلام است )) (تحيتهم يوم يلقونه سلا م ).
                  ايـن سلامى است كه نشانه سلامت از عذاب و از هرگونه درد و رنج و ناراحتى است , سلامى است توام با آرامش و اطمينان .
                  بـعـد از ايـن تحيت كه در حقيقت مربوط به آغاز كار است اشاره به پايان كار آنهاكرده , مى فرمايد: ((خداوند براى آنها پاداش پرارزشى فراهم ساخته است ))(واعدلهم اجرا كريما).
                  (آيه )ـ تو چراغ فروزانى !.
                  در ايـنـجـا روى سخن به پيامبر اسلام (ص ) است ولى نتيجه آن براى مؤمنان ;Š وبه اين ترتيب آيات گذشته را كه پيرامون بخشى از وظايف مؤمنان بحث مى كردتكميل مى كند.
                  در اين آيه و آيه بعد پنج توصيف براى پيامبر(ص ) آمده , و در دو آيه بعد ازآن بيان پنج وظيفه است كه همه به يكديگر مربوط و مكمل يكديگر مى باشند.
                  نـخـسـت مـى فـرمـايـد: ((اى پيامبر! ما تو را به عنوان شاهد و گواه فرستاديم )) (ياايها النبى انا ارسلناك شاهدا).
                  او از يـكـسـو گواه اعمال امت است , چرا كه اعمال آنها را مى بيند و از سوى ديگر شاهد و گواه بر انـبـيـاى پـيـشـين است كه آنها خود گواه امت خويش بودند و ازسوى سوم وجود تو با اوصاف و اخلاقت , با برنامه هاى سازنده ات , با سوابق درخشانت و با عملكرد شاهد و گواه بر حقانيت مكتبت , و شاهد و گواه بر عظمت و قدرت پروردگار است .
                  سـپـس بـه تـوصـيف دوم و سوم پرداخته , مى فرمايد: ((ما تو را بشارت دهنده وانذاركننده )) قرار داديم (ومبشرا ونذيرا).
                  بـشارت دهنده نيكوكاران به پاداش بى پايان پروردگار, به سلامت و سعادت جاودان , به پيروزى و موفقيت پرافتخار.
                  وانـذاركـننده كافران و منافقان از عذاب دردناك الهى , از خسارت تمام سرمايه هاى وجودى , و از سقوط در دامان بدبختى در دنيا و آخرت .
                  (آيـه )ـاين آيه به چهارمين و پنجمين وصف پيامبر اشاره كرده , مى گويد(ما تو را دعوت كننده به سوى اللّه به فرمان او (قرار داديم ) و هم چراغ روشنى بخش )) (وداعيا الى اللّه باذنه وسراجا منيرا) .
                  او چـراغ روشـنـى است كه خودش گواه خويش است , تاريكيها و ظلمات رامى زدايد, و چشمها و دلها را به سوى خود متوجه مى كند, و همان گونه كه ((آفتاب آمد دليل آفتاب )) وجود او نيز دليل حقانيت اوست .
                  وجـود پـيـامبر(ص ) مايه آرامش , و فرار دزدان دين و ايمان و پرورش و نموروح ايمان و اخلاق , و خلاصه مايه حيات و جنبش و حركت است , و تاريخ زندگى او شاهد و گواه زنده اين موضوع است .
                  (آيه )ـهمان طور كه گفتيم در اين آيه و آيه بعد بيان پنج وظيفه از وظائف مهم پيامبر اسلام (ص ) به دنبال بيان اوصاف پنج گانه است .
                  نخست مى فرمايد: ((به مؤمنان بشارت ده كه براى آنها از سوى خدا فضل وپاداش بزرگى است )) (وبشر المؤمنين بان لهم من اللّه فضلا كبيرا).
                  اشـاره بـه اينكه مساله ((تبشير)) پيامبر(ص ) تنها محدود به پاداش اعمال نيك مؤمنان نمى شود, بـلـكـه خـداوند آن قدر از فضل خود به آنها مى بخشد كه موازنه ميان عمل و پاداش را بكلى برهم مى زند.
                  (آيـه )ـبعد از آن به دستور دوم و سوم پرداخته , مى گويد: ((و از كافران ومنافقان اطاعت مكن )) (ولا تطع الكافرين والمنافقين ).
                  بدون شك رسول خدا(ص ) هرگز اطاعتى از كافران و منافقان نداشت , امااهميت موضوع به قدرى اسـت كـه بـه عـنـوان تاكيد براى شخص پيامبر(ص ) و هشدارو سرمشقى براى ديگران , روى اين مـوضـوع مـخصوصا تكيه مى كند, چه اين كه ازخطرات مهمى كه بر سر راه رهبران راستين قرار دارد به سازش و تسليم كشيده شدن در اثنا مسير است .
                  سـپـس در چـهـارمين و پنجمين دستور چنين مى گويد: ((اعتنايى به آزارهاى آنهامكن , بر خدا توكل نما و همين بس كه خدا حامى و مدافع توست )) (ودع اذيهم وتوكل على اللّه وكفى باللّه وكيلا ).
                  ايـن قـسمت از آيه نشان مى دهد كه آنها براى تسليم ساختن پيامبر(ص ) او راسخت در فشار قرار داده بودند, و انواع آزارها چه از طريق زخم زبان و بدگويى وجسارت , و چه از طريق آزار بدنى , و چه محاصره اقتصادى نسبت به او و يارانش روا مى داشتند.
                  تـاريـخ مى گويد پيامبر(ص ) و مؤمنان نخستين همچون كوه در مقابل انواع آزارها ايستادگى به خرج دادند و هرگز ننگ تسليم و شكست را نپذيرفتند, وسرانجام در اهداف خود پيروز شدند.
                  (آيه )ـ گوشه اى از احكام طلاق و جدايى شايسته :.
                  قـسـمـتهاى مختلف آيات اين سوره (احزاب ) به صورت مجموعه هاى گوناگونى است كه بعضى خطاب به پيامبر(ص ) و بعضى خطاب به همه مؤمنان مى باشد.
                  در اين آيه روى سخن به همه اهل ايمان است , مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كـه بـا زنـان بـا ايمان ازدواج كرديد, و قبل از همبستر شدن طلاق داديد عده اى براى شما بر آنها نيست كه بخواهيد حساب آن را نگاه داريد))(يا ايها الذين آمنوا اذا نكحتم المؤمنات ثم طلقتموهن من قبل ان تمسوهن فمالكم عليهن من عدة تعتدونها).
                  در ايـنـجا خداوند استثنائى براى حكم عده زنان مطلقه بيان فرموده كه اگرطلاق قبل از دخول واقع شود نگاه داشتن عده لازم نيست , و از اين تعبير به دست مى آيد كه قبل از اين آيه , حكم عده بيان شده بوده است .
                  سپس به حكم ديگرى از احكام زنانى كه قبل از آميزش جنسى طلاق گرفته اند مى پردازد ـكه در سـوره بـقـره نـيز به آن اشاره شده است ـ مى فرمايد: ((آنها را(با هديه مناسبى ) بهره مند سازيد)) (فمتعوهن ).
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #369
                    بدون شك پرداختن هديه مناسب به زن در جايى واجب است كه مهرى براى او تعيين نشده باشد .
                    در اين كه مقدار اين ((هديه )) چه اندازه بايد باشد؟ قرآن مجيد در آيه 236سوره بقره آن را اجمالا بيان كرده و فرموده است : ((هديه اى مناسب و متعارف آن كس كه توانايى دارد به اندازه توانائيش و آن كس كه تنگدست است به اندازه خودش )).
                    آخـريـن حـكم آيه موردبحث اين است كه زنان مطلقه را ((بطرز شايسته اى رهايشان كنيد)) و به صورت صحيحى از آنها جدا شويد (وسرحوهن سراحـا جميلا ).
                    (آيه )ـ با اين زنان مى توانى ازدواج كنى !.
                    بعد از ذكر پاره اى از احكام مربوط به طلاق دادن زنان در آيه قبل , در اينجاروى سخن را به شخص پيامبر(ص ) كرده , و موارد هفتگانه اى را كه ازدواج با آنهابراى پيامبر مجاز بوده شرح مى دهد.
                    1ـ نـخـسـت مـى گـويـد: ((اى پـيامبر! ما همسران تو را كه مهر آنها را پرداخته اى براى تو حلال كرديم )) (يا ايها النبى انا احللنا لك ازواجك اللا تى آتيت اجورهن ).
                    مـنـظـور از ايـن زنـان به قرينه جمله هاى بعد زنانى هستند كه با پيامبر(ص ) رابطه خويشاوندى نداشتند و با او ازدواج كردند, زيرا مرسوم بوده است كه به هنگام ازدواج با غيرخويشاوندان مهريه را نـقـدا پرداخت مى كردند, به علاوه تعجيل درپرداختن مهر, مخصوصا در موردى كه همسر نياز به آن داشـتـه بـاشد, بهتر است ,ولى به هر حال اين كار جز واجبات نيست , و با توافق طرفين ممكن است مهر به صورت ذمه در عهده زوج كلا يا بعضا بماند.
                    2ـ ((و كـنيزانى را كه از طريق غنائم و انفال , خدا به تو بخشيده است )) (وماملكت يمينك مما افا اللّه عليك ).
                    3ـ ((و دختران عموى تو و دختران عمه ها و دختران دائى تو و دختران خاله هايى كه با تو مهاجرت كـرده اند)) اينها نيز بر تو حلالند (وبنات عمك وبنات عماتك وبنات خالك وبنات خالا تك اللا تى هاجرن معك ).
                    انـحـصـار در اين چهار گروه روشن است , ولى قيد مهاجرت به خاطر آنست كه در آن روز هجرت دليل بر ايمان بوده , و عدم مهاجرت دليل بر كفر و يا به خاطر اين است كه هجرت امتياز بيشترى به آنها مى دهد و هدف در آيه بيان زنان با شخصيت و با فضيلت است كه مناسب همسرى پيامبر(ص ) مى باشند.
                    4ـ ((و هـرگـاه زن بـا ايمانى خود را به پيامبر ببخشد (و هيچ گونه مهرى براى خود قائل نشود) اگـر پيامبر بخواهد مى تواند با او ازدواج كند)) (وامراة مؤمنة ان وهبت نفسها للنبى ان اراد النبى ان يستنكحها).
                    ((امـا چـنـيـن ازدواجـى تـنـهـا بـراى تو مجاز است نه براى ساير مؤمنان )) (خالصة لك من دون المؤمنين ).
                    ((مـا مـى دانيم براى آنها در مورد همسران و كنيزانشان چه حكمى مقرر داريم ))و مصالح آنها چه ايجاب مى كرده است ؟ (قد علمنا ما فرضنا عليهم فى ازواجهم وما ملكت ايمانهم ).
                    بـنابراين اگر در مسائل مربوط به ازدواج براى آنها در بعضى موارد محدوديتى قائل شده ايم روى مصالحى بوده است كه در زندگى آنها و تو حاكم بوده , و هيچ يك از اين احكام و مقررات بى حساب نيست .
                    سـپس مى افزايد: ((اين به خاطر آن است كه مشكل و حرجى (در اداى رسالت ) بر تو نبوده باشد)) (لكيلا يكون عليك حرج ) و بتوانى در انجام اين وظيفه مسؤوليتهاى خود را ادا كنى .
                    ((و خداوند آمرزنده و رحيم است )) (وكان اللّه غفورا رحيما).
                    جـمـلـه اخـيـر اشـاره بـه فلسفه اين احكام مخصوص پيامبر گرامى اسلام (ص )است , اين جمله مى گويد: پيامبر(ص ) شرائطى دارد كه ديگران ندارند و همين تفاوت سبب تفاوت در احكام شده اسـت يعنى , هدف اين بوده كه قسمتى ازمحدوديتها و مشكلات از دوش پيامبر(ص ) از طريق اين احكام برداشته شود.
                    آيـه ـ شـان نـزول : در تـفسير آيه 28 و 29 همين سوره و بيان شان نزول آنها گفتيم كه جمعى از هـمسران پيامبر ـبنابر آنچه مفسران نقل كرده اندـبه پيامبر(ص ) عرض كردند كه بر نفقه و هزينه زنـدگى ما بيفزا از اين گذشته درچگونگى تقسيم اوقات زندگى پيامبر(ص ) در ميان آنها نيز با هـم رقـابـتـهـايـى داشـتـنـد كه پيغمبر(ص ) را با آن همه گرفتارى و اشتغالات مهم در مضيقه قرارمى داد, هرچند آن حضرت كوشش لازم را در زمينه عدالت در ميان آنها رعايت مى كرد.
                    آيه نازل شد و پيامبر را در تقسيم اوقاتش در ميان آنها كاملا آزاد گذاشت .
                    تفسير:.
                    رفع يك مشكل ديگر از زندگى پيامبر.
                    (ص ) يـك رهـبـر بـزرگ الـهـى همچون پيامبر(ص ) آن هم در زمانى كه در كوره حوادث سخت گـرفـتـار است , و توطئه هاى خطرناكى از داخل و خارج براى اومى چينند, نمى تواند فكر خود را زياد مشغول زندگى شخصى و خصوصيش كند,بايد در زندگى داخلى خود داراى آرامش نسبى باشد تا بتواند به حل انبوه مشكلاتى كه از هر سو او را احاطه كرده است با فراغت خاطر بپردازد.
                    در عـيـن حـال گاه اختلاف ميان همسران و رقابتهاى زنانه متداول آنها, طوفانى در درون خانه پيامبر(ص ) بر مى انگيخته , و فكر او را به خود مشغول مى داشته است .
                    ايـنـجـاسـت كـه خداوند يكى ديگر از ويژگيها را براى پيامبرش قائل شده , وبراى هميشه به اين ماجراها و كشمكشها پايان داد, و پيامبر(ص ) را از اين نظرآسوده خاطر و فارغ البال كرد.
                    و چنانكه در آيه مى خوانيم فرمود: (((موعد) هريك از اين زنان را بخواهى مى توانى به تاخير اندازى و هركدام را بخواهى نزد خود جاى دهى )) (ترجى من تشا منهن وتــوى اليك من تشا).
                    مى دانيم يكى از احكام اسلام در مورد همسران متعدد آن است كه شوهراوقات خود را در ميان آنها بـطـور عـادلانـه تـقسيم كند, و از اين موضوع در كتب فقه اسلامى به عنوان ((حق قسم )) تعبير مى كنند.
                    يـكـى از خصايص پيامبر(ص ) اين بود كه به خاطر شرائط خاص زندگى ,رعايت حق قسم به حكم اين آيه از او ساقط بود هرچند او با اين حال حتى الامكان مساوات و عدالت را رعايت مى كرد.
                    سـپـس مـى افـزايـد: ((و هرگاه بعضى از آنها را كه بر كنار ساخته اى بخواهى نزدخود جاى دهى گناهى بر تو نيست )) (ومن ابتغيت ممن عزلت فلا جناح عليك ).
                    و به اين ترتيب نه تنها در آغاز, اختيار با توست , در ادامه كار نيز اين تخييربرقرار است .
                    ((ايـن حـكـم الـهـى بـراى روشنى چشم آنها و اين كه غمگين نشوند و همه آنهاراضى به آنچه در اخـتـيارشان مى گذارى گردند نزديكتر است )) (ذلك ادنى ان تقراعينهن ولا يحزن ويرضين بما آتيتهن كلهن ).
                    چرا كه اين يك حكم عمومى درباره همه آنهاست كه از ناحيه خدا براى مصالح مهمى تشريع شده , بنابراين آنها بايد با رضا و رغبت به آن تن دهند.
                    در پايان آيه مطلب را با اين جمله ختم مى كند: ((خدا آنچه را در قلوب شماست مى داند, و خداوند (از هـمـه اعمال و مصالح بندگان باخبر) است , و درعين حال حليم است )) و در كيفر آنها عجله نمى كند (واللّه يعلم ما فى قلوبكم وكان اللّه عليما حليما).
                    آرى ! خـدا مى داند شما در برابر كدامين حكم قلبا رضا و تسليم داريد, و دربرابر كدامين ناخشنود هستيد.
                    (آيه )ـ يك حكم مهم ديگر در ارتباط با همسران پيامبر:.
                    در ايـن آيـه حـكم ديگرى ازاحكام مربوط به همسران پيامبر(ص ) بيان شده ,مى فرمايد(بعد از اين ديـگـر زنـى بر تو حلال نيست , و نمى توانى همسرانت را به همسران ديگرى مبدل كنى [ بعضى را طـلاق دهى و همسر ديگرى به جاى او برگزينى ]هرچند جمال آنها مورد توجه تو واقع شود, مگر آنـچه كه به صورت كنيز در ملك تودرآيد, و خداوند ناظر و مراقب بر هر چيز است )) و با اين حكم فـشار قبايل عرب رادر اختيار همسر از آنان از تو برداشتيم (لا يحل لك النسا من بعد ولا ان تبدل بهن من ازواج ولو اعجبك حسنهن الا ما ملكت يمينك وكان اللّه على كل شى رقيبا).
                    آيـه ـ شان نزول : هنگامى كه رسول خدا با ((زينب بنت جحش )) ازدواج كرد, وليمه نسبتا مفصلى به مردم داد.
                    انس كه خادم مخصوص پيامبر(ص ) بود مى گويد: پيامبر(ص ) به من دستورداد كه اصحابش را به غـذا دعـوت كـنم , من همه را دعوت كردم , دسته دسته مى آمدند و غذا مى خوردند و از اتاق خارج مى شدند, تا اين كه عرض كردم : اى پيامبر خدا! كسى باقى نمانده كه من او را دعوت نكرده باشم , فـرمود: اكنون كه چنين است سفره را جمع كنيد, سفره را برداشتند و جمعيت پراكنده شدند, اما سه نفرهمچنان در اتاق پيامبر(ص ) ماندند و مشغول بحث و گفتگو بودند.
                    آيـه نـازل شـد و دسـتـورات لازم را بـيـان كـرد و نيز از بعضى قرائن استفاده مى شود كه گاهى هـمـسايگان و ساير مردم طبق معمول براى عاريت گرفتن اشيائى نزد بعضى از زنان پيامبر(ص ) مـى آمدند براى حفظ حيثيت همسران پيامبر(ص ) آيه نازل شد و به مؤمنان دستور داد كه هرگاه مى خواهند چيزى از آنها بگيرند ازپشت پرده بگيرند.
                    در روايـت ديگرى آمده است كه بعضى از مخالفان پيامبر(ص ) گفتند: به خداسوگند هرگاه او چشم از جهان بپوشد ما با همسران او ازدواج خواهيم كرد!.
                    آيـه نازل شد و ازدواج با زنان پيامبر(ص ) را بعد از او بكلى ممنوع ساخت , وبه اين توطئه نيز پايان داد.
                    تـفـسـيـر: باز روى سخن در اين آيه به مؤمنان است و بخشى ديگر از احكام اسلام مخصوصا آنچه مـربوط به آداب معاشرت با پيامبر(ص ) و خانواده نبوت بوده است ضمن جمله هاى كوتاه و گويا و صريح بيان مى كند.
                    نـخست مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هرگز در اتاقهاى پيامبرسرزده داخل نشويد, مگر اين كه براى صرف غذا به شما اجازه داده شود, (آن هم مشروط به اين كه به موقع وارد شويد) نـه ايـن كه از مدتى قبل بياييد و در انتظار وقت غذا بنشينيد)) (يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبى الا ان يؤذن لكم الى طعام غير ناظرين انيه ).
                    مـسـلـمـا اين حكم اختصاص به پيامبر ندارد, در هيچ مورد بدون اجازه نبايدوارد خانه كسى شد بـه عـلاوه به هنگامى كه دعوت به طعام مى شوند بايدوقت شناس باشند و مزاحمت بى موقع براى صاحبخانه فراهم نكنند.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #370
                      سـپـس به دومين حكم پرداخته , مى گويد: ((ولى هنگامى كه دعوت شديدوارد شويد, و هنگامى كه غذا خورديد پراكنده شويد)) (ولكن اذا دعيتم فادخلوافاذا طعمتم فانتشروا).
                      در سـومـيـن حـكـم مى فرمايد: پس از صرف غذا ((مجلس انس و گفتگو (درخانه پيامبر و هيچ ميزبان ديگرى ) تشكيل ندهيد)) (ولا مستانسين لحديث ).
                      البته ممكن است ميزبان خواهان چنين مجلس انسى باشد در اين صورت مستثناست .
                      سـپـس عـلـت ايـن حـكم را چنين بيان مى كند: ((اين كار پيامبر را آزار مى داد, امااو از شما شرم مـى كرد, ولى خداوند از بيان حق شرم نمى كند و ابا ندارد)) (ان ذلكم كان يؤذى النبى فيستحيى منكم واللّه لا يستحيى من الحق ).
                      الـبته پيامبر خدا نيز از بيان حق در مواردى كه جنبه شخصى و خصوصى نداشت هيچ ابا نمى كرد ولى بيان حق اشخاص از ناحيه خودشان زيبا نيست اما ازناحيه كسان ديگر جالب و زيباست .
                      سپس چهارمين حكم را در زمينه ((حجاب )) چنين بيان مى دارد: ((و هنگامى كه چيزى از متاع و وسائل زندگى از همسران پيامبر(ص ) بخواهيد از پشت حجاب (پرده ) بخواهيد)) (واذا سالتموهن متاعا فاسئلوهن من ورا حجاب ).
                      روشن است قرارگرفتن همسران پيامبر در معرض ديد مردم (هرچندباحجاب اسلامى باشد) كار خوبى نبود لذا دستور داده شده كه از پشت پرده ياپشت در بگيرند.
                      قرآن بعد از اين دستور فلسفه آن را چنين بيان مى فرمايد: ((اين براى پاكى دلهاى شما و آنان بهتر است )) (ذلكم اطهر لقلوبكم وقلوبهن ).
                      پـنـجمين حكم را به اين صورت بيان مى فرمايد: ((شما حق نداريد رسول خدارا آزار دهيد)) (وما كان لكم ان تؤذوا رسول اللّه ).
                      گرچه عمل ايذائى در خود اين آيه منعكس است ولى مفهوم آيه عام است وهرگونه اذيت و آزار را شامل مى شود.
                      سـرانجام ششمين و آخرين حكم را در زمينه حرمت ازدواج با همسران پيامبربعد از او چنين بيان مى كند: ((شما هرگز حق نداريد كه همسران او را بعد از او به همسرى خويش درآوريد كه اين كار در نزد خدا عظيم است )) (ولا ان تنكحواازواجه من بعده ابدا ان ذلكم كان عند اللّه عظيما).
                      (آيـه )ـايـن آيه به مردم شديدا هشدار داده , مى گويد: ((اگر چيزى را آشكاركنيد يا پنهان داريد خداوند از همه امور آگاه است )) (ان تبدوا شيئا او تخفوه فان اللّه كان بكل شى عليما).
                      گـمـان نـكـنيد خدا از برنامه هاى ايذائى شما نسبت به پيامبرش باخبر نيست ,چه آنها كه بر زبان جارى كردند و چه آنها كه در دل تصميم داشتند همه را به خوبى مى داند, و با هركس متناسب كار و نيتش رفتار مى كند.
                      آيـه ـ شـان نـزول : بـعـد از نـزول آيـه حجاب (آيه گذشته ) پدران و فرزندان وبستگان همسران پيامبر(ص ) خدمتش عرض كردند: اى رسول خدا! ما نيز با آنها ازپشت پرده سخن گوييم ؟.
                      آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت كه اين حكم شامل شما نمى شود.
                      تفسير:.
                      مواردى كه از قانون حجاب مستثنا است ـ.
                      .
                      از آنـجـا كـه در آيه گذشته حكم مطلقى درباره حجاب در مورد همسران پيامبر(ص ) آمده بود و اطلاق اين حكم اين توهم را به وجود مى آورد كه محارم آنهانيز موظف به اجراى آن هستند و تنها از پشت پرده بايد با آنها تماس بگيرند, آيه نازل شد و حكم اين مساله را شرح داد.
                      مـى فـرمـايـد: ((بر آنان [ همسران پيامبر] گناهى نيست كه با پدران , فرزندان ,برادران , فرزندان بـرادران , فـرزنـدان خـواهران خود, و زنان مسلمان , و بردگان خود))بدون حجاب تماس داشته بـاشـد (لا جـنـاح عـليهن فى آبائهن ولا ابنائهن ولا اخوانهن ولا ابنا اخوانهن ولا ابنا اخواتهن ولا نسائهن ولا ما ملكت ايمانهن ).
                      و به تعبير ديگر محارم آنها كه منحصر در اين شش گروهند مستثنا مى باشند.
                      و در پايان آيه همسران پيامبر(ص ) را مخاطب ساخته , مى گويد: ((تقوا راپيشه كنيد كه خداوند بر هر چيزى آگاه است )) و هيچ چيز بر او مخفى و پنهان نيست (واتقين اللّه ان اللّه كان على كل شى شهيدا).
                      چـه ايـن كه حجاب و پرده , و مانند اينها همه وسائلى براى حفظ از گناه بيش نيست , ريشه اصلى همان تقواست كه اگر نباشد حتى اين وسائل نيز سودى نخواهدبخشيد.
                      (آيه )ـ سلام و درود بر پيامبر(ص ):.
                      بـه دنـبـال بـحثهايى كه در آيات گذشته پيرامون حفظ حرمت پيامبر(ص ) و عدم ايذا او آمده در اينجا نخست سخن از علاقه خاص خداوند و فرشتگان نسبت به پيامبر(ص ) مى گويد, و بعد در اين زمـيـنـه دسـتور به مؤمنان مى دهد, و سپس عواقب دردناك و شوم آزاردهندگان پيامبر(ص ) را مـطرح مى سازد و در آخرين مرحله گناه بزرگ كسانى را كه از طريق تهمت مؤمنان را ايذا كنند بازگو مى كند.
                      نـخـست مى فرمايد: ((خداوند و فرشتگان بر پيامبر رحمت و درود مى فرستند))(ان اللّه وملا ئكته يصلون على النبى ).
                      مقام پيامبر(ص ) آن قدر والاست كه آفريدگار عالم هستى و تمام فرشتگانى كه تدبير اين جهان به فرمان حق برعهده آنها گذارده شده است بر او درودمى فرستند, اكنون كه چنين است شما نيز با اين پيام جهان هستى هماهنگ شويد,((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! بر او درود بفرستيد و سلام بگوييد و در برابر فرمان اوتسليم باشيد)) (يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه وسلموا تسليما).
                      او يك گوهر گرانقدر عالم آفرينش است , و اگر به لطف الهى در دسترس شماقرار گرفته مبادا ارزانـش بـشـمـريـد, مـبادا ارج و مقام او را در پيشگاه پروردگار و در نزدفرشتگان همه آسمانها فراموش كنيد.
                      قابل توجه اين كه درباره كيفيت صلوات بر پيامبر(ص ) در روايات بى شمارى كه از طرق اهل سنت و اهل بيت رسيده صريحا آمده است كه ((آل محمد)) را به هنگام صلوات بر ((محمد)) بيفزاييد.
                      به اين صورت : ((اللهم صل على محمد وآل محمد)).
                      (آيـه )ـايـن آيه در حقيقت نقطه مقابل آيه گذشته را بيان مى كند, مى گويد(كسانى كه خدا و پـيـامبرش را ايذا مى كنند خداوند آنها را در دنيا و آخرت ازرحمت خود دور مى سازد و براى آنان عذاب خواركننده اى آماده كرده است )) (ان الذين يؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه فى الدنيا والا خرة واعدلهم عذابا مهينا).
                      مـنـظـور از ((ايذا پروردگار)) همان كفر و الحاد است كه خدا را به خشم مى آوردو اما ايذا پيامبر اسلام (ص ) مفهوم وسيعى دارد, و هرگونه كارى كه او را آزار دهدشامل مى شود.
                      حـتـى از روايـاتـى كـه در ذيـل آيـه وارد شده چنين استفاده مى شود كه آزارخاندان پيامبر(ص ) مخصوصا على (ع ) و دخترش فاطمه زهرا(ع ) نيز مشمول همين آيه بوده است .
                      رسول خدا فرمود: ((فاطمه پاره اى از تن من است هرچه او را آزار دهد مرامى آزارد)).
                      شبيه همين معنى درباره على (ع ) نيز از پيامبر گرامى اسلام (ص ) نقل شده است .
                      (آيـه )ـايـن آيـه از ايـذا مـؤمـنـان سخن مى گويد و براى آن بعد از ايذا خداو پيامبر(ص ) اهميت فـوق الـعاده اى قائل مى شود, مى فرمايد: ((و كسانى كه مردان وزنان با ايمان را به خاطر كارى كه انـجـام نداده اند آزار مى دهند, متحمل بهتان و گناه آشكارى شده اند)) (والذين يؤذون المؤمنين والمؤمنات بغير مااكتسبوا فقداحتملوا بهتانا واثما مبينا).
                      چـرا كـه مؤمن از طريق ايمان پيوندى با خدا و پيامبرش دارد, و به همين دليل در اينجا در رديف خدا و پيامبرش قرار گرفته است .
                      در حديثى كه ((امام على بن موسى الرضا)) از جدش پيامبر نقل كرده چنين آمده است : ((كسى كه مـرد يـا زن مسلمانى را بهتان زند يا درباره او سخنى بگويد كه در او نيست خداوند او را در قيامت روى تلى از آتش قرار مى دهد تا از عهده آنچه گفته برآيد))!.
                      آيـه ـ شـان نـزول : آن ايـام زنـان مـسـلـمـان بـه مـسـجد مى رفتند و پشت سرپيامبر(ص ) نماز مـى گـذاردنـد, هـنگام شب موقعى كه براى نماز مغرب و عشامى رفتند بعضى از جوانان هرزه و اوبـاش بـر سـر راه آنـهـا مـى نـشستند و با مزاح وسخنان ناروا آنها را آزار مى دادند و مزاحم آنان مى شدند.
                      آيه نازل شد و به آنها دستور داد حجاب خود را بطوركامل رعايت كنند تا به خوبى شناخته شوند و كسى بهانه مزاحمت پيدا نكند.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #371
                        تفسير:.
                        اخطار شديد به مزاحمان و شايعه پراكنان !.
                        بـه دنـبـال نهى از ايذا رسول خدا(ص ) و مؤمنان در آيات گذشته , در اينجاروى يكى از موارد ايذا تكيه كرده و براى پيشگيرى از آن از دو طريق اقدام مى كند.
                        در قـسـمـت اول مـى گـويـد: ((اى پيامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنين بگو: جلبابها [ روسـرى هاى بلند] خود را بر خويش فرو افكنند اين كار براى اين كه شناخته شوند و مورد آزار قرار نـگـيـرنـد بـهـتر است )) و اگر تاكنون خطا و كوتاهى از آنهاسرزده توبه كنند (يا ايها النبى قل لا زواجك وبناتك ونسا المؤمنين يدنين عليهن من جلا بيبهن ذلك ادنى ان يعرفن فلا يؤذين ).
                        هدف اين است كه زنان مسلمان در پوشيدن حجاب سهل انگار و بى اعتنانباشند مثل بعضى از زنان بـى بـنـد و بـار كـه در عين داشتن حجاب آن چنان بى پروا ولاابالى هستند كه غالبا قسمتهايى از بدنهاى آنان نمايان است و همين معنى توجه افراد هرزه را به آنها جلب مى كند.
                        و از آنجا كه نزول اين حكم , جمعى از زنان با ايمان را نسبت به گذشته پريشان مى ساخت , در پايان آيه مى افزايد: ((خداوند همواره آمرزنده و مهربان است )) (وكان اللّه غفورا رحيما).
                        هـرگاه از شما تاكنون در اين امر كوتاهى شده چون بر اثر جهل و نادانى بوده است خداوند شما را خواهد بخشيد, توبه كنيد و به سوى او باز گرديد, و وظيفه عفت و پوشش را به خوبى انجام دهيد.
                        آيـه ـ شـان نـزول : گـروهى از منافقين در مدينه بودند و انواع شايعات راپيرامون پيامبر(ص ) به هنگامى كه به بعضى از غزوات مى رفت در ميان مردم منتشرمى ساختند, گاه مى گفتند: پيامبر كشته شده , و گاه مى گفتند: اسير شده , مسلمانانى كه توانايى جنگ را نداشتند و در مدينه مانده بودند سخت ناراحت مى شدند,شكايت نزد پيامبر(ص ) آوردند.
                        آيه نازل شد و سخت اين شايعه پراكنان را تهديد كرد.
                        تـفـسـير: به دنبال دستورى كه در آيه پيش به زنان با ايمان داده شد به بعد ديگراين مساله يعنى فـعـالـيـتهاى موذيانه اراذل و اوباش پرداخته , مى گويد: ((اگر منافقان وكسانى كه در قلبشان بـيمارى است و نيز كسانى كه اخبار دروغ در مدينه پخش مى كنند دست از كارشان برندارند ما تو را بـر ضـد آنـان مـى شورانيم (و با يك حمله عمومى تو را بر آنها مسلط خواهيم ساخت ) سپس جز مـدت كـوتـاهـى نـمى توانند دركنار تو در اين شهر بمانند))! (لئن لم ينته المنافقون والذين فى قلوبهم مرض والمرجفون فى المدينة لنغرينك بهم ثم لا يجاورونك فيها الا قليلا ).
                        (آيـه )ـو هنگامى كه از اين شهر رانده شدند و از تحت حمايت حكومت اسلامى طرد گشتند ((از همه جا طرد مى شوند, و هرجا يافته شوند گرفته خواهند شد و به سختى به قتل خواهند رسيد))! (ملعونين اينما ثقفوا اخذوا وقتلوا تقتيلا ).
                        اشاره به اين كه بعد از اين حمله عمومى در هيچ جا در امان نخواهند بود, وآنها را با دقت جستجو و پيدا مى كنند و به ديار عدم فرستاده مى شوند.
                        (آيه )ـسپس در اين آيه مى افزايد: اين دستور تازه اى نيست , ((اين سنتى است الهى و هميشگى كه در اقـوام پـيشين بوده است )) كه هرگاه گروههاى خرابكاربى شرمى و توطئه را از حد بگذرانند فرمان حمله عمومى به آنها صادر مى شود(سنة اللّه فى الذين خلوا من قبل ).
                        و چـون اين حكم يك سنت الهى است هرگز دگرگون نخواهد شد چرا كه ((براى سنت خداوند تبديل و تغييرى نمى يابى )) (ولن تجد لسنة اللّه تبديلا ).
                        ايـن تـعـبير در حقيقت جدى بودن اين تهديد را مشخص مى كند كه بدانندمطلب كاملا قطعى و ريـشـه دار اسـت و تـغـيير و تبديل در آن راه ندارد, يا بايد به اعمال ننگين خود پايان دهند و يا در انتظار چنين سرنوشت دردناكى باشند.
                        اين حكم مانند ساير احكام اسلامى اختصاص به زمان و مكان و اشخاصى ندارد.
                        اگر به راستى سمپاشى و توطئه از حد بگذرد و به صورت يك جريان درآيد,و جامعه اسلامى را با خـطـرات جـدى روبرو سازد حكومت اسلامى مى تواند دستورآيات فوق را كه به پيامبر(ص ) داده شده است به اجرا درآورد, و مردم را براى درهم كوبيدن ريشه هاى فساد بسيج كند؟!.
                        (آيه )ـ مى پرسند: قيامت كى برپا مى شود؟.
                        آيـات گـذشته سخن از توطئه هاى منافقان و اشرار مى گفت , در اينجا به يكى ديگر از برنامه هاى مـخـرب آنـها اشاره شده است كه گاه به عنوان استهزا و يا به منظور ايجاد شك و ترديد در قلوب ساده دلان اين سؤال را مطرح مى كردند كه قيامت با آن همه اوصافى كه محمد از آن خبر مى دهد كى برپا مى شود؟.
                        مى فرمايد: ((مردم از تو پيرامون زمان قيام قيامت سؤال مى كنند)) (يسئلك الناس عن الساعة ).
                        سپس به آنها چنين پاسخ مى گويد: ((بگو: (اى پيامبر!) آگاهى بر اين موضوع تنها نزد خداست )) و هـيـچ كـس جـز او از ايـن مـوضـوع آگاه نيست (قل انما علمهاعنداللّه ) حتى پيامبران مرسل و فرشتگان مقرب نيز از آن بى خبرند.
                        و بـه دنـبال آن مى افزايد: ((چه مى دانى ؟ شايد قيام قيامت نزديك باشد)) (ومايدريك لعل الساعة تكون قريبا).
                        (آيـه )ـسپس به تهديد كافران و گوشه اى از مجازات دردناك آنها پرداخته ,مى فرمايد: ((خداوند كافران را از رحمت خود دور ساخته و براى آنان آتش سوزاننده اى فراهم كرده است )) (ان اللّه لعن الكافرين واعدلهم سعيرا).
                        (آيـه )ـ((آنـهـا جـاودانـه در ايـن آتـش سوزان خواهند ماند و سرپرست وياورى نخواهند يافت )) (خالدين فيها ابدا لا يجدون وليا ولا نصيرا).
                        تفاوت ميان ((ولى )) و ((نصير)) در اينجاست كه ((ولى )) انجام تمام كار را برعهده مى گيرد ولى ((نـصير)) كسى است كه انسان را كمك مى دهد تا به مقصود خود برسد,اما اين كافران در قيامت نه وليى دارند و نه نصيرى .
                        (آيـه )ـسـپس قسمت ديگرى از عذاب دردناك آنها را در قيامت بيان كرده ,مى فرمايد: ((روزى را به خاطر بياور كه صورتهاى آنها در آتش دوزخ دگرگون مى شود)) (يوم تقلب وجوههم فى النار).
                        اين دگرگونى يا از نظر رنگ چهره هاست كه گاه سرخ و كبود مى شود و گاه زردو پژمرده , و يا از نظر قرارگرفتن بر شعله هاى آتش است كه گاه اين سمت صورت آنهابر آتش قرار مى گيرد, و گاه سمت ديگر (نعوذباللّه ).
                        ايـنجاست كه فريادهاى حسرت بارشان بلند مى شود و ((مى گويند: اى كاش ماخدا و پيامبرش را اطاعت كرده بوديم )) (يقولون يا ليتنا اطعنا اللّه واطعنا الرسولا )كه اگر اطاعت مى كرديم چنين سرنوشت دردناكى در انتظار ما نبود.
                        (آيـه )ـ((و مـى گـويـنـد: پروردگارا! ما از رؤسا و بزرگترهاى خود اطاعت كرديم پس آنها ما را گمراه ساختند)) (وقالوا ربنا انا اطعنا سادتنا وكبرانافاضلونا السبيلا ).
                        (آيـه )ـدر اينجا اين دوزخيان گمراه به هيجان مى آيند و مجازات شديدگمراه كنندگان خود را از خـدا مـى خـواهـنـد و مـى گـويـنـد: ((پـروردگـارا! آنها را دو چندان عذاب كند)) عذابى بر گمراهيشان و عذابى بر گمراه كردن ما! (ربنا آتهم ضعفين من العذاب ).
                        ((و آنها را لعن كن لعن بزرگى ))! (والعنهم لعنا كبيرا).
                        مـسلما آنها مستحق عذاب و لعن هستند ولى ((عذاب مضاعف )) و ((لعن كبير))به خاطر تلاش و كوششى است كه براى گمراه كردن ديگران داشته اند.
                        (آيه )ـ چه نسبتهاى ناروا به موسى (ع ) دادند؟.
                        به دنبال بحثهايى كه پيرامون احترام مقام پيامبر(ص ) و ترك هرگونه ايذانسبت به آن حضرت در آيـات گـذشـتـه آمـد, در ايـنجا روى سخن را به مؤمنان كرده ,مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايـد مـانند كسانى نباشيد كه موسى را اذيت و آزاركردند, اما خدا او را از همه نسبتهاى ناروا مـبـرا و پـاك نـمـود, و او در پيشگاه خداآبرومند و بزرگ منزلت بود))(يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين آذوا موسى فبراه اللّه مما قالوا وكان عنداللّه وجيها).
                        انـتـخـاب مـوسـى از ميان تمام پيامبرانى كه مورد ايذا قرار گرفتند به خاطر آن است كه موذيان بنى اسرائيل بيش از هر پيامبرى او را آزار دادند.
                        منظور از ايذا موسى (ع ) در اينجا يك حكم كلى و جامع است ;Š زيرابنى اسرائيل از جنبه هاى مختلف مـوسـى (ع ) را ايـذا كـردنـد, ايـذاهائى كه بى شباهت به آزار بعضى از مردم مدينه نسبت به پيامبر اسلام (ص ) نبود مانند پخش شايعات و نقل اكاذيب و نسبت ناروايى كه كه همسر پيامر(ص ) دادند كه شرح آن درتفسير سوره نور ذيل آيات 11 تا 20 گذشت .
                        از اين آيه مى توان استفاده كرد كه هرگاه كسى در پيشگاه خدا وجيه و صاحب قدر و منزلت باشد خدا به دفاع از او در برابر افراد موذى كه نسبتهاى ناروا به اومى دهند مى پردازد.
                        (آيه )ـ سخن حق بگوييد تا اعمالتان اصلاح شود:.
                        ايـن آيـه بـه دنـبـال بـحثهايى كه درباره شايعه پراكنان و موذيان بدزبان گذشت دستورى صادر مـى كـنـد كـه در حقيقت درمان اين درد بزرگ اجتماعى است ,مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايـد! تـقـواى الهى پيشه كنيد, و سخن حق بگوييد)) (يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه وقولوا قولا سديدا).
                        ((قول سديد)) سخنى است كه همچون يك سد محكم جلو امواج فساد وباطل را مى گيرد.
                        (آيـه )ـايـن آيـه نـتـيجه ((قول سديد)) و سخن حق را چنين بيان مى فرمايد: ((تاكارهاى شما را اصلاح كند و گناهانتان را بيامرزد)) (يصلح لكم اعمالكم ويغفر لكم ذنوبكم ).
                        در حـقـيـقت تقوا پايه اصلاح زبان و سرچشمه گفتار حق است , و گفتارحق يكى از عوامل مؤثر اصلاح اعمال , و اصلاح اعمال سبب آمرزش گناهان است ,چرا كه ((ان الحسنات يذهبن السيئات ;Š اعمال نيك گناهان را از بين مى برند)) (هود/114).
                        در پـايان آيه مى افزايد: ((و هركس اطاعت خدا و رسولش كند به رستگارى (وپ يروزى ) عظيمى دست يافته است )) (ومن يطع اللّه ورسوله فقد فاز فوزا عظيما).
                        چه رستگارى و پيروزى از اين برتر و بالاتر كه اعمال انسان پاك گردد, وگناهانش بخشوده شود و در پيشگاه خدا روسفيد گردد؟!.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #372
                          (آيه )ـ حمل امانت الهى بزرگترين افتخار بشر:.
                          ايـن آيـه و آيـه بـعـد كه آخرين آيات سوره احزاب است مسائل مهمى را كه دراين سوره در زمينه ايمان , عمل صالح , جهاد, ايثار, عفت , ادب , و اخلاق آمده است تكميل مى كند, و نشان مى دهد كه انسان چگونه داراى موقعيت بسيارممتازى است كه مى تواند حامل رسالت عظيم الهى باشد.
                          نـخـست بزرگترين و مهمترين امتياز انسان را بر تمام جهان خلقت بيان فرموده , مى گويد: ((ما امـانت (تعهد, تكليف , و ولايت الهيه ) را بر آسمانها و زمين وكوهها عرضه داشتيم )) (انا عرضنا الا مانة على السموات والا رض والجبال ).
                          ((امـا آنـهـا (مـوجـودات عظيم و بزرگ عالم خلقت ) از حمل آن سر برتافتند و ازآن هراسيدند)) (فابين ان يحملنها واشفقن منها).
                          بـديـهى است ابا كردن آنان از سر استكبار نبود بلكه ابا كردن آنها توام با اشفاق يعنى ترس و هراس آميخته باتوجه و خضوع بود.
                          ((اما انسان (اين اعجوبه عالم آفرينش جلو آمد و) آن را بر دوش كشيد))!(وحملها الا نسان ).
                          ولى افسوس كه ((او بسيار ظالم و جاهل بود)) چون قدر اين مقام عظيم رانشناخت و به خود ستم كرد! (انه كان ظلوما جهولا ).
                          ((امانت الهى )) همان قابليت تكامل به صورت نامحدود, آميخته با اراده واختيار, و رسيدن به مقام انسان كامل و بنده خاص خدا و پذيرش ولايت الهيه است .
                          امـا مـنظور از ((عرضه داشتن )) اين امانت به آسمانها و زمين و كوهها همان مقايسه نمودن است يـعنى هنگامى كه اين امانت , با استعداد آنها مقايسه شد آنها به زبان حال و استعداد عدم شايستگى خويش را براى پذيرش اين امانت بزرگ اعلام كردند.
                          بـه اين ترتيب آسمانها و زمين و كوهها همه با زبان حال فرياد كشيدند كه حمل اين امانت از عهده ما خارج است .
                          ولـى انـسـان آن چـنان آفريده شده بود كه مى توانست تعهد و مسؤوليت را بردوش كشد, و ولايت الهيه را پذيرا گردد, و در جاده عبوديت و كمال به سوى معبودلايزال سير كند, و اين راه را با پاى خود و با استمداد از پروردگارش بسپرد.
                          البته اين پذيرش يك پذيرش قراردادى و تشريفاتى نبوده , بلكه پذيرشى است تكوينى بر حسب عالم استعداد.
                          امـا تـوصـيف انسان به ((ظلوم )) و ((جهول )) به خاطر فراموش كارى غالب انسانها و ظلم كردن بر خـودشـان و عدم آگاهى از قدر و منزلت آدمى است , همان كارى كه از آغاز در نسل آدم به وسيله ((قابيل )) و خط قابليان شروع شد و هم اكنون نيز ادامه دارد.
                          (آيه )ـاين آيه در حقيقت بيان علت عرضه اين امانت به انسان است ,بيان اين واقعيت است كه افراد انـسان بعد از حمل اين امانت بزرگ الهى به سه گروه تقسيم شدند: منافقان , مشركان و مؤمنان , مـى فـرمـايـد: ((هـدف ايـن بوده كه خداوند,مردان منافق و زنان منافق , و مردان مشرك و زنان مـشـرك را عذاب كند و كيفر دهد, ونيز خداوند بر مردان با ايمان و زنان با ايمان رحمت فرستد و خـداونـد آمـرزنـده ومـهربان است )) (ليعذب اللّه المنافقين والمنافقات والمشركين والمشركات ويتوب اللّه على المؤمنين والمؤمنات وكان اللّه غفورا رحيما).
                          ((پايان سوره احزاب )).
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #373
                            سوره سبا[34].
                            اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 54 آيه است .
                            مـحـتـواى سوره : بحثهاى اين سوره ـكه به مناسبت شرح سرگذشت قوم ((سبا)) به نام ((سبا)) ناميده شده ـ ناظر به پنج مطلب است :.
                            1ـ ((مـسـالـه تـوحـيـد)) و قسمتى از نشانه هاى خداوند در عالم هستى , و صفات پاك او از جمله ((توحيد)) ((ربوبيت )) و ((الوهيت )).
                            2ـ ((مساله معاد)) كه از همه مسائل در اين سوره بيشتر مطرح شده .
                            3ـ ((مـسـالـه نـبـوت انبياى پيشين و مخصوصا پيامبراسلام )) و پاسخ به بهانه جوئيهاى دشمنان درباره او, و بيان پاره اى از معجزات انبياى سلف .
                            4ـ بيان بخشى از نعمتهاى بزرگ خداوند و سرنوشت شكرگزاران وكفران كنندگان , ضمن بيان گوشه اى از زندگى سليمان و قوم سبا.
                            5ـ دعوت به تفكر و انديشه و ايمان و عمل صالح .
                            فـضـيلت تلاوت سوره : در حديثى از پيامبر اسلام (ص ) چنين مى خوانيم (كسى كه سوره سبا را بـخـوانـد در قـيـامت تمام انبيا و رسولان رفيق و همنشين اوخواهند بود, و همگى با او مصافحه مى كنند)).
                            در حديث ديگرى از امام صادق (ع ) چنين نقل شده است : ((كسى كه دوسوره اى را كه با حمد آغاز مـى شـود (سـوره سبا و فاطر) در يك شب بخواند, تمام آن شب را در حفظ و حراست الهى خواهد بود, و اگر آن دو را در روز بخواند هيچ مكروهى به او نمى رسد, و آن قدر از خير دنيا و آخرت به او داده مى شود كه هرگز به قلبش خطور نكرده , و فكر و آرزويش به آن نرسيده است ))!.
                            مـسلما اين پاداشهاى عظيم نصيب كسانى نمى شود كه تنها به خواندن ولقلقه زبان قناعت كنند, بلكه خواندن بايد مقدمه اى باشد براى انديشيدن كه آن نيزانگيزه عمل است .
                            به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                            (آيـه )ـ او مـالـك هـمـه چـيز و عالم به همه چيز است : پنج سوره از سوره هاى قرآن مجيد با حمد پروردگار شروع مى شود كه در سه سوره , حمد و ستايش خداوندبه خاطر آفرينش آسمان و زمين و موجودات ديگر است (سوره سبا, فاطر, و انعام ).
                            و در يـك سـوره (سـوره كـهـف ) ايـن حمد و ستايش به خاطر نزول قرآن بر قلب پاك پيامبر(ص ) مى باشد.
                            در حـالى كه در سوره حمد تعبير جامعى شده كه همه اين امور را در برمى گيرد ((الحمدللّه رب العالمين )).
                            به هر حال سخن در آغاز سوره ((سبا)) از حمد و سپاس خداست به خاطرمالكيت و حاكميت او در دنيا و آخرت .
                            مـى فرمايد: ((حمد مخصوص خداوندى است كه تمام آنچه در آسمانها وزمين است از آن اوست )) (الحمدللّه الذى له ما فى السموات وما فى الا رض ).
                            ((و نـيز حمد و سپاس براى او در سراى آخرت است )) (وله الحمد فى الا خرة )چرا كه هر نعمتى , و هر فايده و بركتى , و هر خلقت موزون و شگرف و عجيبى , همه تعلق به ذات پاك او دارد.
                            بنابراين هركس در اين عالم مدح و ستايشى از چيزى كند اين حمد و ستايش سرانجام به ذات پاك او بر مى گردد, و به گفته شاعر:.
                            به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست ـــــ عاشقم بر همه عالم , كه همه عالم از اوست .
                            و در پايان آيه مى افزايد: ((و او حكيم و خبير است )) (وهو الحكيم الخبير).
                            بـراسـاس حـكـمـت بـالغه اوست كه اين نظام عجيب بر جهان حكومت مى كند,و براساس علم و آگـاهى اوست كه هر چيز به جاى خود قرار گرفته , و هر موجودى آنچه را كه نياز دارد در اختيار دارد.
                            ايـن حـمد نه تنها از زبان انسانها و فرشتگان است كه از تمام ذرات جهان هستى نيز زمزمه حمد و تسبيح او به گوش هوش مى رسد, هيچ موجودى نيست جزاين كه حمد و تسبيح او مى گويد.
                            (آيه )ـ اين آيه به شرح گوشه اى از علم بى پايان پروردگار به تناسب توصيف خداوند به ((حكيم )) و ((خـبـير)) در آيه قبل پرداخته , چنين مى گويد: ((آنچه رادر زمين فرو مى رود و آنچه را از آن خارج مى شود مى داند)) (يعلم ما يلج فى الا رض وما يخرج منها).
                            آرى ! او از تمام قطرات باران و امواج سيلاب كه در اعماق زمين فرو مى روندو به طبقه نفوذناپذير مى رسند و در آنجا متمركز و براى انسانها ذخيره مى شوند آگاه است .
                            او از دانـه هـاى گـيـاهـان كه در زمين فرو مى روند و روزى به درخت سرسبز ياگياه پرطراوتى تبديل مى گردند با خبر است .
                            از ريشه هاى درختان به هنگامى كه در جستجوى آب و غذا به اعماق زمين پيشروى مى كنند.
                            از امـواج الـكـتـريـسته , از گازهاى مختلف و ذرات هوا كه به داخل زمين نفوذمى كنند, و نيز از گـنـجها و دفينه ها و اجساد مردگان اعم از انسانها و غيرانسانها كه دراين زمين گسترده دفن مى شوند, آرى از همه اينها باخبر است .
                            همچنين از گياهانى كه از زمين خارج مى شوند, از انسانها كه از آن برخاسته اند, ازچشمه هايى كه از آن مـى جـوشـد, از گـازهـايـى كه از آن بر مى خيزد, از آتشفشانهايى كه از آن زبانه مى كشد, و خلاصه از تمام موجوداتى كه از اعماق زمين بيرون مى ريزند, اعم از آنچه ما مى دانيم و نمى دانيم , او از همه آنها مطلع وآگاه است .
                            سـپـس مى افزايد: ((او از آنچه از آسمان نازل مى شود و يا به آسمان بالا مى رودباخبر است )) (وما ينزل من السما وما يعرج فيها).
                            از دانـه هـاى بـاران , از اشـعـه حـيـات بـخش خورشيد, از امواج نيرومند وحى وشرايع آسمانى , از فرشتگانى كه براى ابلاغ رسالت يا انجام ماموريتهاى ديگر به زمين نزول مى كنند, از اشعه كيهانى كـه از ماورا جو به زمين نازل مى شود, از شهابهاو سنگريزه هاى سرگردان فضا كه به سوى زمين جذب مى شوند, او از همه اينهامطلع است .
                            و نـيـز از اعـمال بندگان كه به آسمان عروج مى كند, از فرشتگانى كه پس ازاداى رسالت خود به آسـمـان باز مى گردند, از شياطينى كه براى استراق سمع به آسمانها مى روند, از بخارهايى كه از دريا برمى خيزد و بر فراز آسمان ابرها را تشكيل مى دهد, از آهى كه از دل مظلومى بر مى خيزد و به آسمان صعود مى كند, آرى ازهمه اينها آگاه است .
                            و در پايان مى افزايد: ((اوست مهربان و آمرزنده )) (وهو الرحيم الغفور).
                            (آيه )ـ به پروردگار سوگند قيامت خواهد آمد!.
                            آيـات گـذشته در عين اين كه از توحيد و صفات خدا سخن مى گفت زمينه سازمساله معاد بود, زيرا بحث معاد جز از طريق علم بى پايان حق حل نمى شود.
                            لذا آيه مى گويد: ((و كافران گفتند: (اين دروغ است كه قيامتى در پيش داريم )هرگز قيامت به سراغ ما نمى آيد))! (وقال الذين كفروا لا تاتينا الساعة ).
                            آنـهـا مـى خواستند از اين طريق آزادى عمل پيدا كنند و هركارى از دستشان ساخته است ـبه اين اميد كه حساب و كتاب و عدل و دادى در كار نيست ـ انجام دهند.
                            امـا از آنـجـا كـه دلائل قـيـامـت روشـن است قرآن با يك جمله قاطع و به صورت بيان نتيجه به پـيـامـبر(ص ) مى گويد: ((بگو: آرى , به پروردگارم سوگند كه قيامت به سراغ همه شما خواهد آمد)) (قل بلى وربى لتاتينكم ).
                            تـكـيه روى كلمه ((رب )) به خاطر اين است كه قيامت از شؤون ربوبيت است ,چگونه ممكن است خـداونـد مـالـك و مربى انسانها باشد و آنها را در مسير تكامل پيش ببرد اما نيمه كاره رها كند و با مرگ همه چيز پايان گيرد!.
                            و از آنجا كه يكى از اشكالات مخالفان معاد اين بوده كه به هنگام خاك شدن بدن انسان , و پراكنده شـدن اجزاى آن در اطراف زمين , چه كسى مى تواند آنها رابشناسد و جمع كند و به زندگى نوين بازگرداند؟ از سوى ديگر چه كسى مى تواندحساب اين همه اعمال بندگان را در نهان و آشكار و درون و برون نگاه دارد و به موقع به اين حسابها برسد؟ لذا در دنباله آيه اضافه مى كند: ((او از تمام امـور پـنـهـانـى بـاخـبـر است و به اندازه سنگينى ذره اى در تمام آسمانها و نه در زمين از حوزه عـلـم بـى پايان او بيرون نخواهد بود)) (عالم الغيب لا يعزب عنه مثقال ذرة فى السموات ولا فى الا رض ).
                            ((و نه كوچكتر از ذره , و نه بزرگتر از آن , مگر اين كه همه اينها در كتاب مبين ثبت و ضبط است )) (ولا اصغر من ذلك ولا اكبر الا فى كتاب مبين ).
                            (آيه )ـ سپس ضمن دو آيه هدف قيام قيامت را بيان مى كند, و يا به تعبيرديگر دليل بر لزوم چنين عـالـمـى را بعد از جهان كنونى در برابر منكران شرح داده ,مى فرمايد: ((هدف اين است آنها را كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اندپاداش دهد)) (ليجزى الذين آمنوا وعملوا الصالحات ).
                            آرى ((براى آنها مغفرت و روزى پرارزشى است )) (اولئك لهم مغفرة ورزق كريم ).
                            آيا اگر مؤمنان صالح العمل به پاداش خود نرسند اصل عدالت كه ازاساسى ترين اصول خلقت است تعطيل نمى گردد؟.
                            (آيـه )ـ و از آنـجـا كـه بخش ديگر عدالت در مورد مجازات گنهكاران و مجرمان است در اين آيه مـى افـزايـد: ((و كـسانى كه سعى در (تكذيب ) آيات ما داشتند, و گمان كردند از حوزه قدرت ما مـى توانند بگريزند, عذابى بد و دردناك خواهند داشت (والذين سعوا فى آياتنا معاجزين اولئك لهم عذاب من رجز اليم ).
                            (آيـه )ـ عـالـمـان , دعوت تو را حق مى دانند: در آيات گذشته سخن ازبى خبران كوردلى بود كه قاطعانه معاد را با آن همه دلائل , انكار مى كردند.
                            بـه همين مناسبت در اين آيه سخن از عالمان و انديشمندانى مى گويد كه به تصديق آيات الهى و تـشويق ديگران به پذيرش آن مى پردازند, مى فرمايد: ((كسانى كه به ايشان علم داده شده , آنچه را از سوى پروردگارت بر تو نازل شده حق مى دانند كه به راه خداوند عزيز و حميد هدايت مى كند)) (ويرى الذين اوتوا العلم الذى انزل اليك من ربك هو الحق ويهدى الى صراط العزيز الحميد).
                            ((الـذيـن اتـوا الـعـلـم )) هـمـه دانشمندان و انديشمندان را در هر عصر و هر زمان ومكان در بر مى گيرد.
                            امـروز كتابهاى مختلفى از سوى دانشمندان غربى و شرقى درباره اسلام وقرآن تاليف يافته كه در آنها اعترافات بسيار گويا و روشنى بر عظمت اسلام و صدق آيه فوق ديده مى شود.
                            (آيـه )ـ در ايـن آيـه بـار ديـگـر به مساله قيامت و رستاخيز باز مى گردد وبحثهاى گذشته را به صـورت ديگرى تكميل مى كند, مى فرمايد: ((و كافران گفتند: آيامردى را به شما نشان دهيم كه خـبـر مـى دهـد هـنـگامى كه همگى خاك شديد و ذرات بدن شما از يكديگر جدا شد و هر يك در گـوشه اى قرار گرفت (و يا شايد جز بدن حيوان يا انسان ديگرى شد) بار ديگر به آفرينش تازه اى بـاز مى گرديد))؟! (وقال الذين كفروا هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد).
                            بـه نـظر مى رسد اصرار آنها بر مساله انكار معاد از دو امر سرچشمه گرفته ,نخست اين كه : چنين مى پنداشتند معادى كه پيامبر اسلام (ص ) مطرح مى كرد(معاد جسمانى ) مطلبى است آسيب پذير! .
                            ديگر اين كه اعتقاد به معاد و يا حتى قبول احتمالى آن به هر حال در انسان ايجاد مسؤوليت و تعهد مى كند, و اين مطلبى بود كه براى سردمداران كفر سخت خطرناك محسوب مى شد.
                            (آيـه )ـ و عجب اين كه آنها اين سخن را دليل بر دروغگويى و يا جنون گوينده اش مى گرفتند, و مـى گـفـتند: ((آيا او بر خدا دروغ بسته ؟ يا نوعى جنون دارد))؟(افترى على اللّه كذبا ام به جنة ) وگرنه آدم راستگو و عاقل چگونه ممكن است لب به چنين سخنى بگشايد؟!.
                            ولى قرآن به طرز قاطعى به آنها چنين پاسخ مى گويد: چنين نيست نه اوديوانه است و نه دروغگو ((بلكه آنها كه ايمان به آخرت ندارند (هم اكنون ) در عذاب و گمراهى دورى هستند)) (بل الذين لا يـؤمـنون بالا خرة فى العذاب والضلا ل البعيد)چه گمراهى از اين آشكارتر كه انسان منكر معاد شود.
                            به راستى اگر زندگى محدود به همين چند روز عمر دنيا بود تصور مرگ براى هر انسانى كابوس وحـشـتـنـاكى مى شد به همين دليل منكران معاد هميشه در يك نوع نگرانى جانكاه و عذاب اليم بـه سـر مـى برند در حالى كه مؤمنان به معاد مرگ رادريچه اى به سوى جهان بقا, و وسيله اى براى شكسته شدن قفس و آزادى از اين زندان مى شمرند.
                            (آيـه )ـ سـپـس بـه دليل ديگرى پيرامون معاد, دليلى توام با تهديد غافلان لجوج , پرداخته چنين مـى گـويـد: ((آيـا به آنچه پيش رو و پشت سر آنان از آسمان وزمين قرار گرفته نگاه نكردند))؟ (افلم يروا الى ما بين ايديهم وما خلفهم من السماوالا رض ).
                            ايـن آسـمان با اين همه اختران ثابت و سيار و همچنين اين زمين با تمام موجودات زنده و بركات و مواهبش , گوياترين دليل بر قدرت آفريدگار است .
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #374

                              ايـن همان ((برهان قدرت )) است كه در آيات ديگر قرآن در برابر منكران معادبه آن استدلال شده از جمله در آخر آيه 82 سوره يس و آيه 99 سوره اسرا.
                              در ضـمن , اين جمله مقدمه اى است براى تهديد اين گروه متعصب تيره دل كه اصرار دارند چشم بـه روى هـمـه حـقـايـق بـبـندند, لذا به دنبال آن مى فرمايد: ((اگر مابخواهيم به زمين دستور مى دهيم پيكر آنها را در خود فرو برد)) زلزله اى ايجاد شود,زمين شكاف بردارد و در ميان آن دفن گردند! (ان نشا نخسف بهم الا رض ).
                              ((و يـا (اگـر بـخواهيم ) فرمان مى دهيم قطعات سنگهاى آسمانى بر آنها فروبارد)) و خودشان و خانه و زندگيشان را در هم بكوبد (او نسقط عليهم كسفا من السما).
                              آرى ((در ايـن مـوضوع , نشانه روشنى است (بر قدرت خداوند و توانايى او برهمه چيز, اما براى هر بـنـده اى كـه به سوى خدا باز گردد)) و فكر و انديشه خود را به كارگيرد (ان فى ذلك لا ية لكل عبد منيب ).
                              مـا كـه از هر سو در قبضه قدرت او قرار داريم چگونه مى توانيم توانائيش را برمعاد انكار كنيم ! و يا چگونه مى توانيم از حوزه حكومت او فرار نمائيم .
                              (آيه )ـ مواهب بزرگ خدا بر داوود! از آنجا كه در آيه قبل سخن از ((عبدمنيب )) و بنده توبه كار بود و مى دانيم اين توصيف در بعضى از آيات قرآن (ص /24)براى داوود پيامبر ذكر شده است ;Š چه بهتر كـه گـوشـه اى از حال اين پيامبر بزرگ وفرزندش سليمان به عنوان يك الگو بازگو شود و بحث گذشته تكميل گردد.
                              ضـمـنـا هـشـدارى بـاشد براى همه كسانى كه نعمتهاى خدا را به دست فراموشى مى سپرند و به هنگامى كه بر اريكه قدرت مى نشينند خدا را بنده نيستند.
                              آيه مى گويد: ((ما به داوود از فضل خود نعمتى بزرگ بخشيديم )) (ولقد آتيناداود منا فضلا ).
                              بـعـد از اين اشاره سربسته به شرح آن مى پردازد و قسمتى از فضائل معنوى وبخشى از فضيلتهاى مادى داوود را بدين گونه شرح مى دهد: ما گفتيم ((اى كوهها! باداوود هم صدا شويد و همچنين شما اى پرندگان با او هم آواز گرديد)) و هرگاه او ذكرو تسبيح خدا مى گويد زمزمه را سر دهيد (يا جبال اوبى معه والطير).
                              در روايـتـى از امـام صادق (ع ) مى خوانيم : ((داوود به سوى دشت و بيابان خارج شد, و هنگامى كه زبور را تلاوت مى كرد هيچ كوه و سنگ و پرنده اى نبود مگراين كه با او هم صدا مى شد)).
                              بعد از ذكر اين فضيلت معنوى به ذكر يك فضيلت مادى پرداخته , مى گويد(و ما آهن را براى او نرم كرديم )) (والنا له الحديد).
                              ظـاهـر آيـه ايـن اسـت كـه , نرم شدن آهن در دست داوود به فرمان الهى و به صورت اعجاز انجام مى گرفت .
                              در حـديـثـى آمـده اسـت كـه خداوند به داوود وحى فرستاد ((تو بنده خوبى هستى جز اين كه از بـيت المال ارتزاق مى كنى , داوود چهل روز گريه كرد (و از خداراه حلى خواست ) خداوند آهن را براى او نرم كرد, و هر روز زرهى مى ساخت و به اين وسيله از بيت المال بى نياز شد)).
                              (آيـه )ـ ايـن آيـه شـرحى براى زره ساختن داوود و فرمان بسيار پرمعنى پروردگار در اين زمينه اسـت , مـى گـويـد: ما به او گفتيم ((زرههاى كامل بساز, وحلقه هاى آنها را به اندازه و متناسب كن )) (ان اعمل سابغات وقدر فى السرد).
                              در واقـع خداوند به داوود دستورى مى دهد كه بايد سرمشقى براى همه صنعتگران و كارگران با ايـمان جهان باشد, دستور محكم كارى و رعايت دقت دركيفيت و كميت در مصنوعات , آن چنان كـه مصرف كنندگان به خوبى و راحتى بتوانند از آن استفاده كنند, و از استحكام كامل برخوردار باشد.
                              و در پـايـان آيـه داوود و خـاندانش را مخاطب ساخته , مى گويد: ((عمل صالح به جا آوريد كه من نسبت به آنچه انجام مى دهيد بصير و بينا هستم )) (واعملوا صالحاانى بما تعملون بصير).
                              هدف ساختن زره و كسب درآمد نيست , هدف عمل صالح است , و اينهاوسيله اى است در آن مسير كه هم داوود از آن بهره مى گرفت و هم خاندان و قومش .
                              (آيـه )ـ حشمت سليمان و مرگ عبرت انگيز او! به دنبال بحث از مواهبى كه خدابه داوود داده بود سـخن را به فرزندش سليمان مى كشاند, و از سه موهبت بزرگ ـكه از عوامل مهم اداره يك كشور پهناور است ـ بحث مى كند, مى فرمايد: ((و براى سليمان باد را مسخر ساختيم كه صبحگاهان مسير يك ماه را مى پيمود و عصرگاهان مسير يك ماه را))! (ولسليمن الريح غدوها شهر ورواحها شهر).
                              جالب اين كه براى پدر جسم خشن و فوق العاده محكمى يعنى آهن را مسخرمى كند و براى فرزند موجود بسيار لطيف ! ولى هر دو كار سازنده و اعجازآميزند.
                              در ايـن كـه بـاد چـگونه دستگاه سليمان (كرسى يا فرش او را) به حركت درمى آورد, بر ما روشن نيست , همين قدر مى دانيم هيچ چيز در برابر قدرت خدامشكل و پيچيده نمى باشد.
                              سـپـس بـه دومين موهبت الهى نسبت به سليمان اشاره كرده , مى گويد: ((و براى او چشمه مس (مذاب ) را روان ساختيم ))! (واسلنا له عين القطر).
                              چـگونگى اين امر نيز دقيقا بر ما روشن نيست , همين اندازه مى دانيم كه ازالطاف الهى درباره اين پيامبر بزرگ بود.
                              و بالاخره به بيان سومين موهبت پروردگار نسبت به سليمان يعنى تسخيرگروه عظيمى از جن پـرداخـتـه , چـنـيـن مـى گـويـد: ((و گروهى از جن پيش روى او به اذن پروردگار برايش كار مى كردند)) (ومن الجن من يعمل بين يديه باذن ربه ).
                              ((و هـرگـاه كـسـى از آنها از فرمان ما سرپيچى مى كرد او را با آتش سوزان مجازات مى كرديم )) (ومن يزغ منهم عن امرنا نذقه من عذاب السعير).
                              (آيـه )ـ در ايـن آيـه بـه بـخـشـى از كـارهاى مهم توليدى گروه جن كه به فرمان سليمان انجام مـى دادنـد اشـاره كـرده , چـنـيـن مى گويد: ((سليمان هرچه مى خواست ازمعبدها, و تمثالها, و ظـرفـهـاى بـزرگ غـذا كـه هـمـچون حوض هاى بزرگ بود, وديگهاى عظيم ثابت براى او تهيه مى كردند)) (يعملون له ما يشا من محاريب وتماثيل وجفان كالجواب وقدور راسيات ).
                              كـه بـخـشـى از آنها مربوط به مسائل معنوى و عبادى بود, و بخشى با نيازهاى جسمانى انسانها و جمعيت عظيم لشكريان و كارگزارانش تناسب داشت .
                              در پـايـان آيـه , بـعد از ذكر اين مواهب خداوند خطاب به دودمان حضرت داوود كرده , مى فرمايد: ((اى آل داوود! شكرگزارى كنيد)) (اعملوا آل داود شكرا).
                              ((اما عده كمى از بندگان من شكرگزارند))! (وقليل من عبادى الشكور).
                              مـنـظـور از شـكرگزارى در اينجا ((شكر در عمل )) است يعنى ;Š استفاده از مواهب در مسير همان اهـدافـى كـه به خاطر آن آفريده و اعطا شده اند, و مسلم است كسانى كه مواهب الهى را عموما در جاى خود به كار گيرند اندكى بيش نيستند.
                              (آيه )ـ اين آيه كه در عين حال آخرين سخن پيرامون ((سليمان )) در اينجااست , از مرگ عجيب و عـبرت انگير اين پيامبر بزرگ خدا سخن مى گويد, و اين واقعيت را روشن مى سازد كه پيامبر با آن عظمت , و حكمرانى با آن قدرت و ابهت ,چگونه به آسانى جان به جان آفرين سپرد.
                              مى فرمايد: ((هنگامى كه مرگ را براى سليمان مقرر كرديم كسى مردم را ازمرگ او آگاه نساخت , مـگـر جنبنده اى از زمين كه عصاى او را مى خورد)) تا عصاشكست و پيكر سليمان فرو افتاد (فلما قضينا عليه الموت مادلهم على موته الا دابة الا رض تاكل منساته ).
                              لـذا بـعـد از آن مـى افزايد: ((هنگامى كه سليمان فرو افتاد جنيان فهميدند كه اگراز غيب آگاه بـودند در عذاب خواركننده باقى نمى ماندند)) (فلما خر تبينت الجن ان لو كانوا يعلمون الغيب ما لبثوا فى العذاب المهـين ).
                              يـعنى ;Š تا آن زمان گروه جن از مرگ سليمان آگاه نبودند و فهميدند كه اگر ازاسرار غيب آگاه بودند در اين مدت در زحمت و رنج كارهاى سنگين باقى نمى ماندند.
                              (آيه )ـ تمدن درخشانى كه بر اثر كفران بر باد رفت !.
                              بـعـد از بيان نعمتهاى مهمى كه خداوند به داوود و سليمان ارزانى داشت , وقيام اين دو پيامبر به وظـيـفـه شكرگزارى , سخن از قوم ديگرى به ميان مى آورد كه درنقطه مقابل آنها قرار داشتند, قومى بودند كه خدا انواع نعمتها را به آنها بخشيد, ولى راه كفران را در پيش گرفتند, و آنها ((قوم سبا)) بودند.
                              قـرآن مجيد سرگذشت عبرت انگيز آنها را ضمن پنج آيه بيان كرده , نخست مى گويد(براى قوم سبا در محل سكونتشان نشانه اى (از قدرت الهى ) بود)) (لقد كان لسبـافى مسكنهم آية ).
                              مـعروف اين است كه ((سبا)) نام پدر اعراب ((يمن )) است , ولى ممكن است سبادر ابتدا نام كسى بـوده , سـپـس تـمام فرزندان و قوم او به آن نام ناميده شده اند, و بعداين اسم به سرزمين آنها نيز منتقل گرديده .
                              سپس قرآن به شرح اين آيت الهى كه در اختيار قوم سبا قرار داشت پرداخته چنين مى گويد: ((دو باغ (بزرگ ) بود از طرف راست و چپ )) (جنتان عن يمين وشمال ).
                              مـاجـرا چـنـيـن بود كه قوم سبا توانستند با سد عظيمى كه در ميان كوههاى مهم آن ناحيه بر پا سـاخـتـنـد سيلابهاى فراوانى را در پشت آن سد عظيم ذخيره كنند, و به اين ترتيب سرزمينهاى وسيع و گسترده اى را زير كشت درآورند.
                              سپس مى افزايد: ما به آنها گفتيم ((از روزى پروردگارتان بخوريد و شكر او رابه جا آوريد)) (كلوا من رزق ربكم واشكروا له ).
                              ((شهرى است پاكيزه و پروردگارى آمرزنده و مهربان )) (بلدة طيبة ورب غفور).
                              از نظر نعمتهاى مادى هوايى پاك و نسيمى فرح افزا داشت , و سرزمينى حاصلخيز و درختانى پربار و امـا از نـظـر نـعمت معنوى غفران خداوند شامل حال آنهابود, از تقصير و كوتاهى آنها صرف نظر مى كرد, و آنها را مشمول عذاب وسرزمينشان را گرفتار بلا نمى ساخت .
                              (آيـه )ـ امـا ايـن نـاسـپـاس مردم از بوته آزمايش سالم بيرون نيامدند;Š لذامى فرمايد: ((آنها از خدا روى گردان شدند)) (فاعرضوا).
                              نعمتهاى خدا را ناچيز شمردند, عمران و آبادى و امنيت را ساده انگاشتند,از ياد حق غافل شدند, و مست نعمت گشتند.
                              ايـنـجـا بـود كـه شـلاق مـجـازات بر پيكر آنها نواخته شد, چنانكه قرآن مى گويد(پس ما سيل وحـشـتـنـاك و بنيان كن را بر آنها فرستاديم )) و سرزمين آباد آنها به ويرانه اى مبدل شد (فارسلنا عليهم سيل العرم ).
                              سپس قرآن وضع بازپسين اين سرزمين را چنين توصيف مى كند: ((ما دو باغ وسيع و پرنعمت آنها را به دو باغ بى ارزش با ميوه هاى تلخ و درختان بى مصرف شوره گز و اندكى از درخت سدر مبدل ساختيم )) (وبدلناهم بجنتيهم جنتين ذواتى اكل خمط واثل وشى من سدر قليل ).
                              تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل , كه چه بر سر آنها و سرزمين آبادشان آمد!.
                              (آيه )ـ در اين آيه به عنوان يك نتيجه گيرى با صراحت مى گويد: ((اين كيفررا به خاطر كفرانشان به آنها داديم )) (ذلك جزيناهم بما كفروا).
                              امـا براى اين كه تصور نشود اين سرنوشت مخصوص به اين گروه بود, بلكه عموميت آن نسبت به هـمه كسانى كه داراى اعمال مشابهى هستند مسلم است چنين مى افزايد: ((و آيا جز كفران كننده را كيفر مى دهيم ))؟ (وهل نجازى الا الكفور).
                              (آيه )ـ چنان آنها را متلاشى كرديم كه ضرب المثل شدند!.
                              در اين آيه شرح و تفصيل بيشترى پيرامون قوم سبا مى دهد, به گونه اى كه براى هر شنونده درسى است بسيار مهم و آموزنده .
                              مـى فرمايد: سرزمين آنها را تا آن حد آباد كرديم كه نه تنها شهرهايشان را غرق نعمت ساختيم بلكه ((مـيـان آنـهـا و سرزمينهايى را كه بركت به آن داده بوديم شهرها وآباديهايى آشكار قرار داديم )) (وجعلنا بينهم وبين القرى التى باركنا فيها قرى ظاهرة ).
                              در حقيقت در ميان آنها و سرزمين مبارك آباديهاى متصل و زنجيره اى وجودداشت , و فاصله اين آبـاديـهـا به اندازه اى كم بود كه از هر يك ديگرى را مى ديدند ـواين است معنى ((قرى ظاهرة )) ;Š آباديهاى آشكار.
                              مـنـظور از ((سرزمينهاى مبارك )) ((صنعا)) يا ((مارب )) مى باشد كه هر دو درمنطقه يمن واقع شده است .
                              ولـى از آنجا كه تنها عمران كافى نيست , و شرط مهم و اساسى آن ((امنيت )) است اضافه مى كند: ((ما در ميان اين آباديها فاصله هاى مناسب و نزديك مقرر كرديم ))(وقدرنا فيهـا السير).
                              و به آنها گفتيم : ((در ميان اين قريه ها شبها و روزها در امنيت كامل مسافرت كنيد)) (سيروا فيها ليالى واياما آمنين ).
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #375
                                (آيه )ـ چنان آنها را متلاشى كرديم كه ضرب المثل شدند!.
                                در اين آيه شرح و تفصيل بيشترى پيرامون قوم سبا مى دهد, به گونه اى كه براى هر شنونده درسى است بسيار مهم و آموزنده .
                                مـى فرمايد: سرزمين آنها را تا آن حد آباد كرديم كه نه تنها شهرهايشان را غرق نعمت ساختيم بلكه ((مـيـان آنـهـا و سرزمينهايى را كه بركت به آن داده بوديم شهرها وآباديهايى آشكار قرار داديم )) (وجعلنا بينهم وبين القرى التى باركنا فيها قرى ظاهرة ).
                                در حقيقت در ميان آنها و سرزمين مبارك آباديهاى متصل و زنجيره اى وجودداشت , و فاصله اين آبـاديـهـا به اندازه اى كم بود كه از هر يك ديگرى را مى ديدند ـواين است معنى ((قرى ظاهرة )) ;Š آباديهاى آشكار.
                                مـنـظور از ((سرزمينهاى مبارك )) ((صنعا)) يا ((مارب )) مى باشد كه هر دو درمنطقه يمن واقع شده است .
                                ولـى از آنجا كه تنها عمران كافى نيست , و شرط مهم و اساسى آن ((امنيت )) است اضافه مى كند: ((ما در ميان اين آباديها فاصله هاى مناسب و نزديك مقرر كرديم ))(وقدرنا فيهـا السير).
                                و به آنها گفتيم : ((در ميان اين قريه ها شبها و روزها در امنيت كامل مسافرت كنيد)) (سيروا فيها ليالى واياما آمنين ).
                                (آيه )ـ اما اين مردم ناسپاس گرفتار غرور و غفلت شدند, از مسير حق منحرف شده و به دستورات الهى بى اعتنا گرديدند.
                                از جـمله تقاضاهاى جنون آميز آنها اين بود كه از خداوند تقاضا كردند در ميان سفرهاى آنها فاصله افـكـنـد, ((پس گفتند: پروردگارا! ميان سفرهاى ما دورى بيفكن )) تابينوايان نتوانند دوش به دوش اغنيا سفر كنند! (فقالوا ربنا باعد بين اسفارنا).
                                مـنظورشان اين بود كه در ميان اين قريه هاى آباد فاصله اى بيفتد و بيابانهاى خشكى پيدا شود, به ايـن جـهـت كـه اغنيا و ثروتمندان مايل نبودند افراد كم درآمدهمانند آنها سفر كنند, و به هر جا مى خواهند بى زاد و توشه و مركب بروند! گويى سفر از افتخارات آنها و نشانه قدرت و ثروت بود.
                                به هر حال ((آنها (با اين عملشان ) به خودشان ستم كردند)) (وظلموا انفسهم ).
                                آرى ! اگـر فـكـر مـى كردند به ديگران ستم مى كردند در اشتباه بودند, خنجرى برداشته بودند و سينه خود را مى شكافتند.
                                چـه تـعـبـيـر جـالـبـى ! قـرآن به دنبال اين جمله كه درباره سرنوشت دردناك آنهابيان مى كند, مى گويد: چنان آنها را مجازات كرديم , و زندگيشان را در هم پيچيديم كه ((آنها را سرگذشت و داستان و اخبارى براى ديگران قرار داديم ))! (فجعلناهم احاديث ).
                                آرى ! از آن هـمه زندگانى با رونق و تمدن درخشان و گسترده چيزى جزاخبارى بر سر زبانها, و يـادى در خاطره ها, و سطورى بر صفحات تاريخها باقى نماند, ((و آنها را سخت متلاشى و پراكنده ساختيم )) (ومزقناهم كل ممزق ).
                                چـنان سرزمين آنها ويران گشت كه براى ادامه زندگى مجبور شدند هر گروهى به سويى روى آورنـد;Š آن چـنـان كـه پـراكندگى آنها به صورت ((ضرب المثل )) در آمد كه هرگاه مى خواستند بـگـويـنـد فـلان جمعيت سخت متلاشى شدند, مى گفتند: ((تفرقواايادى سبا;Š همانند قوم سبا و نعمتهاى آنها پراكنده شده اند))!.
                                و در پـايـان آيه مى فرمايد: ((در اين ماجرا نشانه هاى عبرتى است براى هرصبركننده شكرگزار)) (ان فى ذلك لا يات لكل صبار شكور).
                                ايـن بـه خـاطـر آن است كه آنها به واسطه صبر و استقامتشان مركب سركش هوى و هوس را مهار مـى كـنـنـد و در برابر معاصى پرقدرتند, و به خاطر شكرگزاريشان در طريق اطاعت خدا آماده و بيدارند به همين دليل به خوبى عبرت مى گيرند.
                                (آيه )ـ هيچ كس مجبور به پيروى وسوسه هاى شيطان نيست !.
                                در ايـنـجـا يـك نوع نتيجه گيرى كلى از داستان ((قوم سبا)) كرده , مى فرمايد: ((به يقين ابليس گـمـان خود را درباره آنها (و هر جمعيتى كه از ابليس پيروى كنند) محقق يافت ))! (ولقد صدق عليهم ابليس ظنه ).
                                ((پـس آنـان هـمـگـى از او پـيـروى كـردنـد جز گروه اندكى از مؤمنان )) (فاتبعوه الا فريقا من المؤمنين ).
                                يـا بـه تـعـبير ديگر پيش بينى ابليس كه بعد از سرپيچى از سجده براى آدم و طردشدن از درگاه كـبـريايى خداوند گفت : ((به عزتت سوگند كه همه آنها را جز بندگان مخلصت گمراه خواهم كرد)) درباره اين گروه درست از آب در آمد (نمل /19).
                                (آيـه )ـ در ايـن آيه در رابطه با وسوسه هاى ابليس و كسانى كه در حوزه نفوذ او قرار مى گيرند, و آنها كه بيرون از اين حوزه اند, به دو مطلب اشاره مى كند,نخست مى گويد: ((شيطان سلطه اى بر آنها نداشت )) و كسى را به پيروى خودنمى تواند مجبور كند (وما كان له عليهم من سلطان ).
                                قـرآن در جـاى ديگر از گفتار خود شيطان نقل مى كند: ((من سلطه اى بر شمانداشتم جز اين كه شما را دعوت كردم و شما هم دعوت مرا اجابت نموديد(ابراهيم /22).
                                ولـى پـيـداسـت بـعـد از اجابت دعوت او از ناحيه افراد بى ايمان و هوى پرست او آرام نمى نشيند و پايه هاى سلطه خود را بر وجود آنان مستحكم مى كند.
                                لـذا در دنـبـالـه آيـه مى افزايد: ((هدف (از آزادى ابليس در وسوسه هايش ) اين بود, كه مؤمنان به آخـرت از افـراد بى ايمان و كسانى كه در شكند شناخته شوند)) (الا لنعلم من يؤمن بالا خرة ممن هو منها فى شك ).
                                و در پـايان آيه به عنوان يك هشدار به همه بندگان مى گويد: ((و پروردگار توحافظ همه چيز و نگاهبان آن است )) (وربك على كل شى حفيظ).
                                تـا پيروان شيطان تصور نكنند چيزى از اعمال و گفتار آنها در اين جهان از بين مى رود يا خداوند آن را فراموش مى كند.
                                (آيـه )ـ بـخـش قـابـل مـلاحـظه اى از آيات اين سوره پيرامون مبدا و معاد واعتقادات حق سخن مى گويد, و از پيوند آنها مجموعه اى از معارف راستين حاصل مى شود.
                                در ايـنـجـا مـشـركـان را به محاكمه مى كشد, با ضربات كوبنده سؤالات منطقى آنها را به زانو در مى آورد, و بى پايه بودن منطق پوسيده آنها را در زمينه شفاعت بتهاآشكار مى سازد.
                                مـى فـرمـايد: ((به آنها بگو: كسانى را كه غير از خدا (معبود خود) مى پندارندبخوانيد)) (قل ادعوا الذين زعمتم من دون اللّه ) اما بدانيد آنها هرگز دعاى شما رااجابت نمى كنند و گرهى از كارتان نمى گشايند.
                                سپس به دليل اين سخن پرداخته , مى گويد: اين به خاطر آن است كه ((اين معبودهاى ساختگى نه مالك ذره اى در آسمان و زمينند, و نه شركت و نصيبى درخلقت و مالكيت آنها دارند, و نه هيچ يك از آنـهـا يـاور خداوند در آفرينش بوده اند))!(لا يملكون مثقال ذرة فى السموات ولا فى الا رض وما لهم فيهما من شرك وما له منهم من ظهير).
                                واجب الوجود يكى است , و بقيه همه ممكن الوجود و وابسته به اويند, كه اگر لحظه اى نظر لطفش از آنها برداشته شود راهى ديار عدم مى شوند ((اگر نازى كنديك دم , فرو ريزند قالبها))!.
                                (آيه )ـ در اينجا فورا اين سؤال به ذهن مى آيد كه اگر چنين است پس مساله ((شفاعت )) شفيعان چه مى شود؟.
                                در اين آيه به پاسخ اين سؤال پرداخته , چنين مى گويد: اگر شفيعانى در درگاه خدا وجود دارند آن هـم بـه اذن و فـرمـان اوسـت , زيـرا: ((هيچ شفاعتى نزد او جز براى كسانى كه اذن داده فايده ندارد)) (ولا تنفع الشفاعة عنده الا لمن اذن له ).

                                بـنـابـرايـن , بـهانه بت پرستان براى پرستش بتها كه مى گفتند: ((اينها شفيعان ما نزدخدايند))! (يونس /1 به اين وسيله قطع مى شود, چرا كه خدا هرگز اجازه شفاعتى به آنها نداده است .
                                بـعـد از ايـن جـمـلـه چـنـين مى گويد: در آن روز اضطراب و وحشتى بر دلها چيره مى شود هم شـفاعت كنندگان و هم شفاعت شوندگان غرق در اضطراب مى شوند, ودر انتظار اين هستند كه بـبينند خداوند به چه كسانى اجازه شفاعت مى دهد؟ ودرباره چه كسانى ؟ و اين حالت اضطراب و نگرانى همچنان ادامه مى يابد ((تا زمانى كه فزع و اضطراب از دلهاى آنها زايل گردد)) و فرمان از ناحيه خدا صادر شود (حتى اذا فزع عن قلوبهم ).
                                ايـنـجـاسـت كـه هـر دو گروه رو به يكديگر مى كنند و از هم ((مى پرسند (يامجرمان از شافعان مى پرسند) پروردگار شما چه دستورى داد))؟ (قالوا ماذا قال ربكم ).
                                در پاسخ ((مى گويند: خداوند حق را بيان كرد)) (قالوا الحق ).
                                و ((حق )) چيزى جز اجازه شفاعت درباره آنها كه رابطه خود را بكلى از درگاه خدا قطع نكرده اند نمى باشد.
                                و در پايان آيه اضافه مى كند: ((و اوست خداوند بلندمقام و بزرگ مرتبه )) (وهوالعلى الكبير).
                                در حقيقت آنها مى گويند: چون خداوند على و كبير است هر دستورى مى دهد عين واقعيت و هر واقعيتى منطبق بر دستور اوست .
                                (آيه )ـ در اين آيه از طريق ديگرى براى ابطال عقائد مشركان وارد مى شود ومساله ((رازقيت )) را بـعـد از مـسـاله ((خالقيت )) عنوان مى كند, مى گويد: ((بگو: چه كسى شما را از آسمانها و زمين روزى مى دهد)) و بركات آن را در اختيارتان مى گذارد؟!(قل من يرزقكم من السموات والا رض ).
                                بـديـهى است هيچ كس از آنها نمى توانست بگويد اين بتهاى سنگى و چوبى باران را از آسمان نازل مى كنند, گياهان را از زمين مى رويانند.
                                جالب اين كه بدون آن كه در انتظار پاسخ آنها باشد بلافاصله مى فرمايد(بگو: اللّه )) (قل اللّه ).
                                در پايان آيه اشاره به مطلبى مى كند كه خود مى تواند پايه دليلى را تشكيل دهد, دليلى واقع بينانه و تـوام با نهايت انصاف و ادب , به گونه اى كه طرف از مركب لجاج و غرور پايين آيد, و به انديشه و فكر بپردازد, مى گويد: ((مسلما ما يا شما برهدايت يا ضلالت آشكارى هستيم ))! (وانا او اياكم لعلى هدى اوفى ضلا ل مبين ).
                                اشـاره بـه اين كه عقيده ما و شما با هم تضاد روشنى دارد, بنابراين ممكن نيست هر دو حق باشد, چرا كه جمع بين نقيضين و ضدين امكان ندارد.
                                (آيـه )ـ ايـن آيـه بـاز همان استدلال را به شكل ديگرى ـو با همان لحن منصفانه اى كه خصم را از مـركـب لـجـاجـت و غـرور فـرود آوردـ ادامه مى دهد,مى گويد: ((بگو: شما مسؤول گناهان ما نـيـستيد, و ما نيز در برابر اعمال شما مسؤول نخواهيم بود)) (قل لا تسئلون عما اجرمنا ولا نسئل عما تعملون ).
                                عـجـيب اين كه در اينجا پيامبر(ص ) مامور است در مورد خودش تعير به ((جرم )) كند, و در مورد مـخـالـفان تعبير به كارهايى كه انجام مى دهند! و به اين ترتيب اين حقيقت را روشن سازد كه هر كس بايد پاسخگوى اعمال و كردار خويش باشد,چرا كه نتايج اعمال هر انسانى چه زشت و چه زيبا به خود او مى رسد.
                                (آيـه )ـ اين آيه در حقيقت بيان نتيجه دو آيه قبل است , زيرا هنگامى كه به آنها اخطار كرد كه يكى از مـا دو گـروه بـر حـق و ديـگـرى بـر باطليم , و نيز اخطار كرد كه هركدام از ما مسؤول اعمال خويشتن هستيم , به بيان اين حقيقت مى پردازد كه چگونه به وضع همگى رسيدگى مى شود.
                                مـى فرمايد: ((به آنها بگو: پروردگار ما همه ما را در روز رستاخيز جمع مى كند,سپس در ميان ما بـه حق داورى مى كند)) و ما را از يكديگر جدا مى سازد, تاهدايت شدگان از گمراهان بازشناخته شوند, و هركدام به نتيجه اعمالشان برسند(قل يجمع بيننا ربنا ثم يفتح بيننا بالحق ).
                                اگر مى بينيد امروز همه با هم آميخته اند و هركسى ادعا مى كند من برحقم واهل نجاتم , اين وضع بـراى هـمـيـشـه ادامـه پيدا نخواهد كرد, و روز جدايى صفوف سرانجام فرا خواهد رسيد, چرا كه ((ربوبيت )) پروردگار چنين اقتضا مى كند كه ((سره ))از ((ناسره )) و ((خالص )) از ((ناخالص )) و ((حق )) از ((باطل )) سرانجام جدا شوند, و هركدام در بستر خويش قرار گيرند.
                                اكنون بينديشيد در آن روز چه خواهيد كرد؟ و در كدامين صف قرار خواهيدگرفت ؟ و آيا پاسخى براى سؤالات پروردگار در آن روز آماده كرده ايد؟.
                                در پايان آيه براى اين كه روشن سازد اين كار قطعا شدنى است مى افزايد(اوست داور و جداكننده آگاه )) (وهو الفتاح العليم ).
                                ايـن دو نـام كـه از اسـمـاالـحـسنى الهى است , يكى اشاره به قدرت او بر مساله جداسازى صفوف مى كند, و ديگرى به علم بى پايان او, چرا كه جداساختن صفوف حق و باطل از يكديگر بدون اين دو ممكن نيست .
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...