(آيه )ـ بازگشت موسى به آغوش مادر:.
گفتيم مادر موسى (ع ) فرزندش را به امواج نيل سپرد, اما بعد از اين ماجراتوفانى شديد در قلب او وزيدن گرفت , نزديك بود فرياد كشد و از جدايى فرزند ناله سر دهد;Š اما لطف الهى به سراغ او آمد.
چـنانكه قرآن مى گويد: ((قلب مادر موسى از همه چيز (جز ياد فرزندش ) تهى گشت , و اگر دل او را (بـه وسـيـله ايمان و اميد) محكم نكرده بوديم , نزديك بود اين مطلب را افشا كند)) (واصبح فؤاد ام موسى فارغا ان كادت لتبدى به لولا ان ربطناعلى قلبها لتكون من المؤمنين ).
(آيه )ـمادر بر اثر اين لطف پروردگار آرامش خود را بازيافت , ولى مى خواهد از سرنوشت فرزندش باخبر شود, لذا مادر موسى ((به خواهر او گفت :حال او را پى گيرى كن )) (وقالت لا خته قصيه ).
خواهر موسى دستور مادر را انجام داد ((و از دور ماجرا را مشاهده كرد))(فبصرت به عن جنب ) او ديـد كـه صـنـدوق نجات موسى را فرعونيان از آب مى گيرند, از صندوق بيرون آورده در آغوش دارند.
((در حالى كه آنها (از وضع اين خواهر) بى خبر بودند)) (وهم لا يشعرون ).
(آيه )ـبه هر حال اراده خداوند به اين تعلق گرفته بود كه اين نوزاد به زودى به مادرش برگردد و قـلب او را آرام بخشد, لذا مى فرمايد: ((ما همه زنان شيرده را از قبل بر او تحريم كرديم )) (وحرمنا عليه المراضع من قبل ).
طـبيعى است نوزاد شيرخوار چند ساعت كه مى گذرد, گرسنه مى شود,ماموران حركت كردندو در به در دنبال دايه مى گردند, اما عجيب اين كه پستان هيچ دايه اى را نمى گيرد.
اين همان تحريم تكوينى الهى بود كه همه دايه ها را بر او حرام كرده بود.
كـودك پى درپى گريه مى كند و سر و صداى او درون قصر فرعون مى پيچد وقلب ملكه را به لرزه در مى آورد.
ماموران بر تلاش خود مى افزايند ناگهان در فاصله نه چندان دور به دخترى برخورد مى كنند كه ((مـى گـويـد: مـن خـانواده اى را مى شناسم كه مى توانند اين نوزاد راكفالت كنند و خيرخواه او هستند آيا مى خواهيد شما را راهنمايى كنم ))؟ (فقالت هل ادلكم على اهل بيت يكفلونه لكم وهم له ناصحون ).
مـن زنـى از بـنى اسرائيل را مى شناسم كه پستانى پرشير و قلبى پرمحبت دارد;Šماموران خوشحال شدند و مادر موسى را به قصر فرعون بردند, نوزاد هنگامى كه بوى مادر را شنيد سخت پستانش را در دهان فشرد, برق خوشحالى از چشمهاجستن كرد.
وقـتى موسى پستان مادر را قبول كرد هامان , وزير فرعون گفت من فكر مى كنم تو مادر واقعى او هستى , چرا در ميان اين همه زن تنها پستان تو را پذيرفت !.
مادر گفت اى پادشاه ! به خاطر اين است كه من زنى خوشبو هستم , و شيرم بسيار شيرين است .
حاضران اين سخن را تصديق كردند و هركدام هديه و تحفه گران قيمتى به او دادند.
آرى ! او بـايـد از شـيـر پـاكى همچون شير مادرش تغذيه كند تا بتواند بر ضدناپاكيها قيام كند و با ناپاكان بستيزد.
(آيه )ـو به اين ترتيب ((ما موسى را به مادرش بازگردانديم تا چشمش روشن شود و غم و اندوهى در دل او باقى نماند, و بداند وعده الهى حق است اگرچه اكثر مردم نمى دانند)) (فرددناه الى امه كى تقر عينها ولا تحزن ولتعلم ان وعداللّه حق ولكن اكثرهم لا يعلمون ).
(آيه )ـ موسى در طريق حمايت از مظلومان :.
در ايـنـجـا با سومين بخش از سرگذشت پرماجراى موسى (ع ) روبه رو مى شويم كه در آن مسائلى مـربـوط به دوران بلوغ او و پيش از آن كه از ((مصر)) به ((مدين )) برود,و انگيزه هجرت او مطرح شده است .
نـخـسـت مـى گويد: ((و هنگامى كه (موسى ) نيرومند و كامل شد, حكمت ودانش به او داديم و ايـن گونه نيكوكاران را جزا مى دهيم )) (ولما بلغ اشده واستوى آتيناه حكما وعلما وكذلك نجزى المحسنين ).
مـنـظـور از ايـن عـلـم و حكمت , وحى و نبوت نيست , بلكه همان آگاهى وروشن بينى و قدرت برقضاوت صحيح , و مانند آن است كه خدا به عنوان پاكدامنى و درستى و نيكوكارى به موسى داد. (آيه )ـبه هر حال موسى ((در موقعى كه اهل شهر در غفلت بودند واردشهر شد)) (ودخل المدينة على حين غفلة من اهلها).
اين شهر به احتمال قوى پايتخت مصر بوده است .
به هر حال موسى وارد شهر شد و در آنجا با صحنه اى روبرو گرديد ((دو نفرمرد را ديد كه سخت با هم گلاويز شده اند و مشغول زد و خورد هستند كه يكى ازآنها از شيعيان و پيروان موسى بود و ديگرى از دشمنانش )) (فوجد فيها رجلين يقتتلا ن هذا من شيعته وهذا من عدوه ).
هنگامى كه مرد بنى اسرائيلى چشمش به موسى افتاد ((از موسى (كه جوانى نيرومند و قوى پنجه بود) عليه دشمنش تقاضاى كمك كرد)) (فاستغاثه الذى من شيعته على الذى من عدوه ).
مـوسى (ع ) به يارى او شتافت تا او را از چنگال اين دشمن ظالم ستمگر كه بعضى گفته اند يكى از طباخان فرعون بود و مى خواست مرد بنى اسرائيلى را براى حمل هيزم به بيگارى كشد نجات دهد ((در ايـنـجا موسى مشتى محكم بر سينه مردفرعونى زد اما همين يك مشت كار او را ساخت و بر زمين افتاد و مرد)) (فوكزه موسى فقضى عليه ).
بـدون شـك مـوسـى قصد كشتن مرد فرعونى رانداشت ;Š لذا بلافاصله موسى ((گفت : اين از عمل شـيطان بود, چرا كه او دشمن گمراه كننده آشكارى است )) (قال هذا من عمل الشيطان انه عدو مضل مبين ).
او مـى خـواسـت دست مرد فرعونى را از گريبان بنى اسرائيلى جدا كند, هرچند گروه فرعونيان مستحق بيش از اين بودند, اما در آن شرايط اقدام به چنين كارى مصلحت نبود.
(آيـه )ـسـپس قرآن از قول موسى چنين مى گويد: ((او گفت : پروردگارا! من به خويشتن ستم كـردم , مرا ببخش , پس خداوند او را بخشيد, كه او غفور رحيم است )) (قال رب انى ظلمت نفسى فاغفرلى فغفر له انه هو الغفور الرحيم ).
مـسـلما موسى در اينجا گناهى مرتكب نشد, بلكه در واقع ترك اولائى از اوسر زد كه نمى بايست چنين بى احتياطى كند.
(آيـه )ـمـوسـى ((عـرض كـرد: پـروردگـارا! به شكرانه نعمتى كه به من دادى (و مرا در چنگال دشـمنان گرفتار نساختى ) هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود)) (قال رب بما انعمت على فلن اكون ظهـيرا للمجرمين ).
مـنـظورش از اين جمله اين بود كه من هرگز با فرعونيان مجرم و گنهكارهمكارى نخواهم كرد بلكه در كنار ستمديدگان بنى اسرائيل خواهم بود.
(آيه )ـ موسى مخفيانه به سوى مدين حركت مى كند!.
در اينجا با چهارمين صحنه اين سرگذشت پرماجرا روبرو مى شويم .
مـسـاله كشتن يكى از فرعونيان بسرعت در مصر منعكس شد و شايد نام موسى هم در اين ميان بر سر زبانها بود.
در ايـن آيـه مـى خـوانـيم : ((به دنبال اين ماجرا, موسى در شهر, ترسان بود و هرلحظه در انتظار حادثه اى , و در جستجوى اخبار)) (فاصبح فى المدينة خائفا يترقب ).
((نـاگهان (با صحنه تازه اى روبرو شد و ديد) همان بنى اسرائيلى كه ديروز از اويارى طلبيده بود فرياد مى كشد و از او كمك مى خواهد)) و با قبطى ديگرى گلاويزشده است (فاذا الذى استنصره بالا مس يستصرخه ).
اما ((موسى به او گفت : تو به وضوح , انسان جاهل و گمراهى هستى ))! (قال له موسى انك لغوى مبين ) هر روز با كسى گلاويز مى شوى و دردسر مى آفرينى ؟.
(آيـه )ـولـى به هر حال مظلومى بود كه در چنگال ستمگرى گرفتار شده بودـ خواه در مقدمات تـقـصـيـر كرده باشد يا نه ـ مى بايست موسى به يارى او بشتابد وتنهايش نگذارد ((اما هنگامى كه خـواست با كسى كه دشمن هر دوى آنها بود درگيرشود و با قدرت مانع او گردد (فريادش بلند شـد) گفت : اى موسى ! مى خواهى مرابكشى همان گونه كه ديروز انسانى را كشتى ))؟! (فلما ان اراد ان يبطش بالذى هوعدو لهما قال يا موسى اتريد ان تقتلنى كما قتلت نفسا بالا مس ).
از قـرار معلوم ((تو فقط مى خواهى جبارى در روى زمين باشى , و نمى خواهى از مصلحان باشى ))! (ان تريد الا ان تكون جبارا فى الا رض وما تريد ان تكون من المصلحين ).
اين جمله نشان مى دهد كه موسى قبلا نيت اصلاح طلبى خود را چه در كاخ فرعون و چه در بيرون آن , اظهار كرده بود.
(آيـه )ـمـاجـرا بـه فرعون و اطرافيان او رسيد و تكرار اين عمل را تهديدى بر وضع خود گرفتند, جلسه مشورتى تشكيل دادند و حكم قتل موسى صادر شد.
در ايـن هنگام يك حادثه غيرمنتظره موسى را از مرگ حتمى رهايى بخشيد وآن اين كه : ((مردى از نقطه دور دست شهر (از مركز فرعونيان و كاخ فرعون ) بسرعت خود را به موسى رساند و گفت : اى مـوسـى ! ايـن جـمـعـيت براى كشتن تو به مشورت نشسته اند, فورا از شهر خارج شو كه من از خـيرخواهان توام )) (وجا رجل من اقصاالمدينة يسعى قال يا موسى ان الملا ياتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين ).
ايـن مـرد ظـاهـرا همان كسى بود كه بعدا به عنوان ((مؤمن آل فرعون )) معروف شد, مى گويند: نامش ((حزقيل )) و از خويشاوندان نزديك فرعون بود.
(آيـه )ـ موسى اين خبر را كاملا جدى گرفت , به خيرخواهى اين مرد باايمان ارج نهاد, و به توصيه او ((از شـهر خارج شد در حالى كه ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه اى ))! (فخرج منها خائفا يترقب ).
تـمام قلب خود را متوجه پروردگار كرد و براى حل اين مشكل بزرگ دست به دامن لطف او زد و ((گفت : پروردگار من ! مرا از اين قوم ظالم رهايى بخش )) (قال رب نجنى من القوم الظالمين ).
(آيـه )ـمـوسـى تصميم گرفت كه به سوى سرزمين ((مدين )) كه شهرى درجنوب شام و شمال حـجـاز بـود و از قلمرو مصر و حكومت فرعونيان جدا محسوب مى شد برود, او در اين سفر سخت , تنها يك سرمايه بزرگ همراه داشت , سرمايه ايمان و توكل بر خدا!.
لـذا ((هنگامى كه متوجه جانب مدين شد گفت : اميدوارم كه پروردگارم مرا به راه راست هدايت كند))! (ولما توجه تلقا مدين قال عسى ربى ان يهدينى سوا السبيل ).
گفتيم مادر موسى (ع ) فرزندش را به امواج نيل سپرد, اما بعد از اين ماجراتوفانى شديد در قلب او وزيدن گرفت , نزديك بود فرياد كشد و از جدايى فرزند ناله سر دهد;Š اما لطف الهى به سراغ او آمد.
چـنانكه قرآن مى گويد: ((قلب مادر موسى از همه چيز (جز ياد فرزندش ) تهى گشت , و اگر دل او را (بـه وسـيـله ايمان و اميد) محكم نكرده بوديم , نزديك بود اين مطلب را افشا كند)) (واصبح فؤاد ام موسى فارغا ان كادت لتبدى به لولا ان ربطناعلى قلبها لتكون من المؤمنين ).
(آيه )ـمادر بر اثر اين لطف پروردگار آرامش خود را بازيافت , ولى مى خواهد از سرنوشت فرزندش باخبر شود, لذا مادر موسى ((به خواهر او گفت :حال او را پى گيرى كن )) (وقالت لا خته قصيه ).
خواهر موسى دستور مادر را انجام داد ((و از دور ماجرا را مشاهده كرد))(فبصرت به عن جنب ) او ديـد كـه صـنـدوق نجات موسى را فرعونيان از آب مى گيرند, از صندوق بيرون آورده در آغوش دارند.
((در حالى كه آنها (از وضع اين خواهر) بى خبر بودند)) (وهم لا يشعرون ).
(آيه )ـبه هر حال اراده خداوند به اين تعلق گرفته بود كه اين نوزاد به زودى به مادرش برگردد و قـلب او را آرام بخشد, لذا مى فرمايد: ((ما همه زنان شيرده را از قبل بر او تحريم كرديم )) (وحرمنا عليه المراضع من قبل ).
طـبيعى است نوزاد شيرخوار چند ساعت كه مى گذرد, گرسنه مى شود,ماموران حركت كردندو در به در دنبال دايه مى گردند, اما عجيب اين كه پستان هيچ دايه اى را نمى گيرد.
اين همان تحريم تكوينى الهى بود كه همه دايه ها را بر او حرام كرده بود.
كـودك پى درپى گريه مى كند و سر و صداى او درون قصر فرعون مى پيچد وقلب ملكه را به لرزه در مى آورد.
ماموران بر تلاش خود مى افزايند ناگهان در فاصله نه چندان دور به دخترى برخورد مى كنند كه ((مـى گـويـد: مـن خـانواده اى را مى شناسم كه مى توانند اين نوزاد راكفالت كنند و خيرخواه او هستند آيا مى خواهيد شما را راهنمايى كنم ))؟ (فقالت هل ادلكم على اهل بيت يكفلونه لكم وهم له ناصحون ).
مـن زنـى از بـنى اسرائيل را مى شناسم كه پستانى پرشير و قلبى پرمحبت دارد;Šماموران خوشحال شدند و مادر موسى را به قصر فرعون بردند, نوزاد هنگامى كه بوى مادر را شنيد سخت پستانش را در دهان فشرد, برق خوشحالى از چشمهاجستن كرد.
وقـتى موسى پستان مادر را قبول كرد هامان , وزير فرعون گفت من فكر مى كنم تو مادر واقعى او هستى , چرا در ميان اين همه زن تنها پستان تو را پذيرفت !.
مادر گفت اى پادشاه ! به خاطر اين است كه من زنى خوشبو هستم , و شيرم بسيار شيرين است .
حاضران اين سخن را تصديق كردند و هركدام هديه و تحفه گران قيمتى به او دادند.
آرى ! او بـايـد از شـيـر پـاكى همچون شير مادرش تغذيه كند تا بتواند بر ضدناپاكيها قيام كند و با ناپاكان بستيزد.
(آيه )ـو به اين ترتيب ((ما موسى را به مادرش بازگردانديم تا چشمش روشن شود و غم و اندوهى در دل او باقى نماند, و بداند وعده الهى حق است اگرچه اكثر مردم نمى دانند)) (فرددناه الى امه كى تقر عينها ولا تحزن ولتعلم ان وعداللّه حق ولكن اكثرهم لا يعلمون ).
(آيه )ـ موسى در طريق حمايت از مظلومان :.
در ايـنـجـا با سومين بخش از سرگذشت پرماجراى موسى (ع ) روبه رو مى شويم كه در آن مسائلى مـربـوط به دوران بلوغ او و پيش از آن كه از ((مصر)) به ((مدين )) برود,و انگيزه هجرت او مطرح شده است .
نـخـسـت مـى گويد: ((و هنگامى كه (موسى ) نيرومند و كامل شد, حكمت ودانش به او داديم و ايـن گونه نيكوكاران را جزا مى دهيم )) (ولما بلغ اشده واستوى آتيناه حكما وعلما وكذلك نجزى المحسنين ).
مـنـظـور از ايـن عـلـم و حكمت , وحى و نبوت نيست , بلكه همان آگاهى وروشن بينى و قدرت برقضاوت صحيح , و مانند آن است كه خدا به عنوان پاكدامنى و درستى و نيكوكارى به موسى داد. (آيه )ـبه هر حال موسى ((در موقعى كه اهل شهر در غفلت بودند واردشهر شد)) (ودخل المدينة على حين غفلة من اهلها).
اين شهر به احتمال قوى پايتخت مصر بوده است .
به هر حال موسى وارد شهر شد و در آنجا با صحنه اى روبرو گرديد ((دو نفرمرد را ديد كه سخت با هم گلاويز شده اند و مشغول زد و خورد هستند كه يكى ازآنها از شيعيان و پيروان موسى بود و ديگرى از دشمنانش )) (فوجد فيها رجلين يقتتلا ن هذا من شيعته وهذا من عدوه ).
هنگامى كه مرد بنى اسرائيلى چشمش به موسى افتاد ((از موسى (كه جوانى نيرومند و قوى پنجه بود) عليه دشمنش تقاضاى كمك كرد)) (فاستغاثه الذى من شيعته على الذى من عدوه ).
مـوسى (ع ) به يارى او شتافت تا او را از چنگال اين دشمن ظالم ستمگر كه بعضى گفته اند يكى از طباخان فرعون بود و مى خواست مرد بنى اسرائيلى را براى حمل هيزم به بيگارى كشد نجات دهد ((در ايـنـجا موسى مشتى محكم بر سينه مردفرعونى زد اما همين يك مشت كار او را ساخت و بر زمين افتاد و مرد)) (فوكزه موسى فقضى عليه ).
بـدون شـك مـوسـى قصد كشتن مرد فرعونى رانداشت ;Š لذا بلافاصله موسى ((گفت : اين از عمل شـيطان بود, چرا كه او دشمن گمراه كننده آشكارى است )) (قال هذا من عمل الشيطان انه عدو مضل مبين ).
او مـى خـواسـت دست مرد فرعونى را از گريبان بنى اسرائيلى جدا كند, هرچند گروه فرعونيان مستحق بيش از اين بودند, اما در آن شرايط اقدام به چنين كارى مصلحت نبود.
(آيـه )ـسـپس قرآن از قول موسى چنين مى گويد: ((او گفت : پروردگارا! من به خويشتن ستم كـردم , مرا ببخش , پس خداوند او را بخشيد, كه او غفور رحيم است )) (قال رب انى ظلمت نفسى فاغفرلى فغفر له انه هو الغفور الرحيم ).
مـسـلما موسى در اينجا گناهى مرتكب نشد, بلكه در واقع ترك اولائى از اوسر زد كه نمى بايست چنين بى احتياطى كند.
(آيـه )ـمـوسـى ((عـرض كـرد: پـروردگـارا! به شكرانه نعمتى كه به من دادى (و مرا در چنگال دشـمنان گرفتار نساختى ) هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود)) (قال رب بما انعمت على فلن اكون ظهـيرا للمجرمين ).
مـنـظورش از اين جمله اين بود كه من هرگز با فرعونيان مجرم و گنهكارهمكارى نخواهم كرد بلكه در كنار ستمديدگان بنى اسرائيل خواهم بود.
(آيه )ـ موسى مخفيانه به سوى مدين حركت مى كند!.
در اينجا با چهارمين صحنه اين سرگذشت پرماجرا روبرو مى شويم .
مـسـاله كشتن يكى از فرعونيان بسرعت در مصر منعكس شد و شايد نام موسى هم در اين ميان بر سر زبانها بود.
در ايـن آيـه مـى خـوانـيم : ((به دنبال اين ماجرا, موسى در شهر, ترسان بود و هرلحظه در انتظار حادثه اى , و در جستجوى اخبار)) (فاصبح فى المدينة خائفا يترقب ).
((نـاگهان (با صحنه تازه اى روبرو شد و ديد) همان بنى اسرائيلى كه ديروز از اويارى طلبيده بود فرياد مى كشد و از او كمك مى خواهد)) و با قبطى ديگرى گلاويزشده است (فاذا الذى استنصره بالا مس يستصرخه ).
اما ((موسى به او گفت : تو به وضوح , انسان جاهل و گمراهى هستى ))! (قال له موسى انك لغوى مبين ) هر روز با كسى گلاويز مى شوى و دردسر مى آفرينى ؟.
(آيـه )ـولـى به هر حال مظلومى بود كه در چنگال ستمگرى گرفتار شده بودـ خواه در مقدمات تـقـصـيـر كرده باشد يا نه ـ مى بايست موسى به يارى او بشتابد وتنهايش نگذارد ((اما هنگامى كه خـواست با كسى كه دشمن هر دوى آنها بود درگيرشود و با قدرت مانع او گردد (فريادش بلند شـد) گفت : اى موسى ! مى خواهى مرابكشى همان گونه كه ديروز انسانى را كشتى ))؟! (فلما ان اراد ان يبطش بالذى هوعدو لهما قال يا موسى اتريد ان تقتلنى كما قتلت نفسا بالا مس ).
از قـرار معلوم ((تو فقط مى خواهى جبارى در روى زمين باشى , و نمى خواهى از مصلحان باشى ))! (ان تريد الا ان تكون جبارا فى الا رض وما تريد ان تكون من المصلحين ).
اين جمله نشان مى دهد كه موسى قبلا نيت اصلاح طلبى خود را چه در كاخ فرعون و چه در بيرون آن , اظهار كرده بود.
(آيـه )ـمـاجـرا بـه فرعون و اطرافيان او رسيد و تكرار اين عمل را تهديدى بر وضع خود گرفتند, جلسه مشورتى تشكيل دادند و حكم قتل موسى صادر شد.
در ايـن هنگام يك حادثه غيرمنتظره موسى را از مرگ حتمى رهايى بخشيد وآن اين كه : ((مردى از نقطه دور دست شهر (از مركز فرعونيان و كاخ فرعون ) بسرعت خود را به موسى رساند و گفت : اى مـوسـى ! ايـن جـمـعـيت براى كشتن تو به مشورت نشسته اند, فورا از شهر خارج شو كه من از خـيرخواهان توام )) (وجا رجل من اقصاالمدينة يسعى قال يا موسى ان الملا ياتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين ).
ايـن مـرد ظـاهـرا همان كسى بود كه بعدا به عنوان ((مؤمن آل فرعون )) معروف شد, مى گويند: نامش ((حزقيل )) و از خويشاوندان نزديك فرعون بود.
(آيـه )ـ موسى اين خبر را كاملا جدى گرفت , به خيرخواهى اين مرد باايمان ارج نهاد, و به توصيه او ((از شـهر خارج شد در حالى كه ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه اى ))! (فخرج منها خائفا يترقب ).
تـمام قلب خود را متوجه پروردگار كرد و براى حل اين مشكل بزرگ دست به دامن لطف او زد و ((گفت : پروردگار من ! مرا از اين قوم ظالم رهايى بخش )) (قال رب نجنى من القوم الظالمين ).
(آيـه )ـمـوسـى تصميم گرفت كه به سوى سرزمين ((مدين )) كه شهرى درجنوب شام و شمال حـجـاز بـود و از قلمرو مصر و حكومت فرعونيان جدا محسوب مى شد برود, او در اين سفر سخت , تنها يك سرمايه بزرگ همراه داشت , سرمايه ايمان و توكل بر خدا!.
لـذا ((هنگامى كه متوجه جانب مدين شد گفت : اميدوارم كه پروردگارم مرا به راه راست هدايت كند))! (ولما توجه تلقا مدين قال عسى ربى ان يهدينى سوا السبيل ).


Comment