Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #331
    (آيه )ـ بازگشت موسى به آغوش مادر:.
    گفتيم مادر موسى (ع ) فرزندش را به امواج نيل سپرد, اما بعد از اين ماجراتوفانى شديد در قلب او وزيدن گرفت , نزديك بود فرياد كشد و از جدايى فرزند ناله سر دهد;Š اما لطف الهى به سراغ او آمد.
    چـنانكه قرآن مى گويد: ((قلب مادر موسى از همه چيز (جز ياد فرزندش ) تهى گشت , و اگر دل او را (بـه وسـيـله ايمان و اميد) محكم نكرده بوديم , نزديك بود اين مطلب را افشا كند)) (واصبح فؤاد ام موسى فارغا ان كادت لتبدى به لولا ان ربطناعلى قلبها لتكون من المؤمنين ).
    (آيه )ـمادر بر اثر اين لطف پروردگار آرامش خود را بازيافت , ولى مى خواهد از سرنوشت فرزندش باخبر شود, لذا مادر موسى ((به خواهر او گفت :حال او را پى گيرى كن )) (وقالت لا خته قصيه ).
    خواهر موسى دستور مادر را انجام داد ((و از دور ماجرا را مشاهده كرد))(فبصرت به عن جنب ) او ديـد كـه صـنـدوق نجات موسى را فرعونيان از آب مى گيرند, از صندوق بيرون آورده در آغوش دارند.
    ((در حالى كه آنها (از وضع اين خواهر) بى خبر بودند)) (وهم لا يشعرون ).
    (آيه )ـبه هر حال اراده خداوند به اين تعلق گرفته بود كه اين نوزاد به زودى به مادرش برگردد و قـلب او را آرام بخشد, لذا مى فرمايد: ((ما همه زنان شيرده را از قبل بر او تحريم كرديم )) (وحرمنا عليه المراضع من قبل ).
    طـبيعى است نوزاد شيرخوار چند ساعت كه مى گذرد, گرسنه مى شود,ماموران حركت كردندو در به در دنبال دايه مى گردند, اما عجيب اين كه پستان هيچ دايه اى را نمى گيرد.
    اين همان تحريم تكوينى الهى بود كه همه دايه ها را بر او حرام كرده بود.
    كـودك پى درپى گريه مى كند و سر و صداى او درون قصر فرعون مى پيچد وقلب ملكه را به لرزه در مى آورد.
    ماموران بر تلاش خود مى افزايند ناگهان در فاصله نه چندان دور به دخترى برخورد مى كنند كه ((مـى گـويـد: مـن خـانواده اى را مى شناسم كه مى توانند اين نوزاد راكفالت كنند و خيرخواه او هستند آيا مى خواهيد شما را راهنمايى كنم ))؟ (فقالت هل ادلكم على اهل بيت يكفلونه لكم وهم له ناصحون ).
    مـن زنـى از بـنى اسرائيل را مى شناسم كه پستانى پرشير و قلبى پرمحبت دارد;Šماموران خوشحال شدند و مادر موسى را به قصر فرعون بردند, نوزاد هنگامى كه بوى مادر را شنيد سخت پستانش را در دهان فشرد, برق خوشحالى از چشمهاجستن كرد.
    وقـتى موسى پستان مادر را قبول كرد هامان , وزير فرعون گفت من فكر مى كنم تو مادر واقعى او هستى , چرا در ميان اين همه زن تنها پستان تو را پذيرفت !.
    مادر گفت اى پادشاه ! به خاطر اين است كه من زنى خوشبو هستم , و شيرم بسيار شيرين است .
    حاضران اين سخن را تصديق كردند و هركدام هديه و تحفه گران قيمتى به او دادند.
    آرى ! او بـايـد از شـيـر پـاكى همچون شير مادرش تغذيه كند تا بتواند بر ضدناپاكيها قيام كند و با ناپاكان بستيزد.
    (آيه )ـو به اين ترتيب ((ما موسى را به مادرش بازگردانديم تا چشمش روشن شود و غم و اندوهى در دل او باقى نماند, و بداند وعده الهى حق است اگرچه اكثر مردم نمى دانند)) (فرددناه الى امه كى تقر عينها ولا تحزن ولتعلم ان وعداللّه حق ولكن اكثرهم لا يعلمون ).
    (آيه )ـ موسى در طريق حمايت از مظلومان :.
    در ايـنـجـا با سومين بخش از سرگذشت پرماجراى موسى (ع ) روبه رو مى شويم كه در آن مسائلى مـربـوط به دوران بلوغ او و پيش از آن كه از ((مصر)) به ((مدين )) برود,و انگيزه هجرت او مطرح شده است .
    نـخـسـت مـى گويد: ((و هنگامى كه (موسى ) نيرومند و كامل شد, حكمت ودانش به او داديم و ايـن گونه نيكوكاران را جزا مى دهيم )) (ولما بلغ اشده واستوى آتيناه حكما وعلما وكذلك نجزى المحسنين ).
    مـنـظـور از ايـن عـلـم و حكمت , وحى و نبوت نيست , بلكه همان آگاهى وروشن بينى و قدرت برقضاوت صحيح , و مانند آن است كه خدا به عنوان پاكدامنى و درستى و نيكوكارى به موسى داد. (آيه )ـبه هر حال موسى ((در موقعى كه اهل شهر در غفلت بودند واردشهر شد)) (ودخل المدينة على حين غفلة من اهلها).
    اين شهر به احتمال قوى پايتخت مصر بوده است .
    به هر حال موسى وارد شهر شد و در آنجا با صحنه اى روبرو گرديد ((دو نفرمرد را ديد كه سخت با هم گلاويز شده اند و مشغول زد و خورد هستند كه يكى ازآنها از شيعيان و پيروان موسى بود و ديگرى از دشمنانش )) (فوجد فيها رجلين يقتتلا ن هذا من شيعته وهذا من عدوه ).
    هنگامى كه مرد بنى اسرائيلى چشمش به موسى افتاد ((از موسى (كه جوانى نيرومند و قوى پنجه بود) عليه دشمنش تقاضاى كمك كرد)) (فاستغاثه الذى من شيعته على الذى من عدوه ).
    مـوسى (ع ) به يارى او شتافت تا او را از چنگال اين دشمن ظالم ستمگر كه بعضى گفته اند يكى از طباخان فرعون بود و مى خواست مرد بنى اسرائيلى را براى حمل هيزم به بيگارى كشد نجات دهد ((در ايـنـجا موسى مشتى محكم بر سينه مردفرعونى زد اما همين يك مشت كار او را ساخت و بر زمين افتاد و مرد)) (فوكزه موسى فقضى عليه ).
    بـدون شـك مـوسـى قصد كشتن مرد فرعونى رانداشت ;Š لذا بلافاصله موسى ((گفت : اين از عمل شـيطان بود, چرا كه او دشمن گمراه كننده آشكارى است )) (قال هذا من عمل الشيطان انه عدو مضل مبين ).
    او مـى خـواسـت دست مرد فرعونى را از گريبان بنى اسرائيلى جدا كند, هرچند گروه فرعونيان مستحق بيش از اين بودند, اما در آن شرايط اقدام به چنين كارى مصلحت نبود.
    (آيـه )ـسـپس قرآن از قول موسى چنين مى گويد: ((او گفت : پروردگارا! من به خويشتن ستم كـردم , مرا ببخش , پس خداوند او را بخشيد, كه او غفور رحيم است )) (قال رب انى ظلمت نفسى فاغفرلى فغفر له انه هو الغفور الرحيم ).
    مـسـلما موسى در اينجا گناهى مرتكب نشد, بلكه در واقع ترك اولائى از اوسر زد كه نمى بايست چنين بى احتياطى كند.
    (آيـه )ـمـوسـى ((عـرض كـرد: پـروردگـارا! به شكرانه نعمتى كه به من دادى (و مرا در چنگال دشـمنان گرفتار نساختى ) هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود)) (قال رب بما انعمت على فلن اكون ظهـيرا للمجرمين ).
    مـنـظورش از اين جمله اين بود كه من هرگز با فرعونيان مجرم و گنهكارهمكارى نخواهم كرد بلكه در كنار ستمديدگان بنى اسرائيل خواهم بود.
    (آيه )ـ موسى مخفيانه به سوى مدين حركت مى كند!.
    در اينجا با چهارمين صحنه اين سرگذشت پرماجرا روبرو مى شويم .
    مـسـاله كشتن يكى از فرعونيان بسرعت در مصر منعكس شد و شايد نام موسى هم در اين ميان بر سر زبانها بود.
    در ايـن آيـه مـى خـوانـيم : ((به دنبال اين ماجرا, موسى در شهر, ترسان بود و هرلحظه در انتظار حادثه اى , و در جستجوى اخبار)) (فاصبح فى المدينة خائفا يترقب ).
    ((نـاگهان (با صحنه تازه اى روبرو شد و ديد) همان بنى اسرائيلى كه ديروز از اويارى طلبيده بود فرياد مى كشد و از او كمك مى خواهد)) و با قبطى ديگرى گلاويزشده است (فاذا الذى استنصره بالا مس يستصرخه ).
    اما ((موسى به او گفت : تو به وضوح , انسان جاهل و گمراهى هستى ))! (قال له موسى انك لغوى مبين ) هر روز با كسى گلاويز مى شوى و دردسر مى آفرينى ؟.
    (آيـه )ـولـى به هر حال مظلومى بود كه در چنگال ستمگرى گرفتار شده بودـ خواه در مقدمات تـقـصـيـر كرده باشد يا نه ـ مى بايست موسى به يارى او بشتابد وتنهايش نگذارد ((اما هنگامى كه خـواست با كسى كه دشمن هر دوى آنها بود درگيرشود و با قدرت مانع او گردد (فريادش بلند شـد) گفت : اى موسى ! مى خواهى مرابكشى همان گونه كه ديروز انسانى را كشتى ))؟! (فلما ان اراد ان يبطش بالذى هوعدو لهما قال يا موسى اتريد ان تقتلنى كما قتلت نفسا بالا مس ).
    از قـرار معلوم ((تو فقط مى خواهى جبارى در روى زمين باشى , و نمى خواهى از مصلحان باشى ))! (ان تريد الا ان تكون جبارا فى الا رض وما تريد ان تكون من المصلحين ).
    اين جمله نشان مى دهد كه موسى قبلا نيت اصلاح طلبى خود را چه در كاخ ‌فرعون و چه در بيرون آن , اظهار كرده بود.
    (آيـه )ـمـاجـرا بـه فرعون و اطرافيان او رسيد و تكرار اين عمل را تهديدى بر وضع خود گرفتند, جلسه مشورتى تشكيل دادند و حكم قتل موسى صادر شد.
    در ايـن هنگام يك حادثه غيرمنتظره موسى را از مرگ حتمى رهايى بخشيد وآن اين كه : ((مردى از نقطه دور دست شهر (از مركز فرعونيان و كاخ فرعون ) بسرعت خود را به موسى رساند و گفت : اى مـوسـى ! ايـن جـمـعـيت براى كشتن تو به مشورت نشسته اند, فورا از شهر خارج شو كه من از خـيرخواهان توام )) (وجا رجل من اقصاالمدينة يسعى قال يا موسى ان الملا ياتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين ).
    ايـن مـرد ظـاهـرا همان كسى بود كه بعدا به عنوان ((مؤمن آل فرعون )) معروف شد, مى گويند: نامش ((حزقيل )) و از خويشاوندان نزديك فرعون بود.
    (آيـه )ـ موسى اين خبر را كاملا جدى گرفت , به خيرخواهى اين مرد باايمان ارج نهاد, و به توصيه او ((از شـهر خارج شد در حالى كه ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه اى ))! (فخرج منها خائفا يترقب ).
    تـمام قلب خود را متوجه پروردگار كرد و براى حل اين مشكل بزرگ دست به دامن لطف او زد و ((گفت : پروردگار من ! مرا از اين قوم ظالم رهايى بخش )) (قال رب نجنى من القوم الظالمين ).
    (آيـه )ـمـوسـى تصميم گرفت كه به سوى سرزمين ((مدين )) كه شهرى درجنوب شام و شمال حـجـاز بـود و از قلمرو مصر و حكومت فرعونيان جدا محسوب مى شد برود, او در اين سفر سخت , تنها يك سرمايه بزرگ همراه داشت , سرمايه ايمان و توكل بر خدا!.
    لـذا ((هنگامى كه متوجه جانب مدين شد گفت : اميدوارم كه پروردگارم مرا به راه راست هدايت كند))! (ولما توجه تلقا مدين قال عسى ربى ان يهدينى سوا السبيل ).
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #332
      (آيه )ـ يك كار نيك درهاى خيرات را به روى موسى گشود!.
      در ايـنـجا در برابر ((پنجمين صحنه )) از اين داستان قرار مى گيريم , و آن صحنه ورود موسى به شهر مدين است .
      گـفـته اند: اين جوان پاكباز هشت روز در راه بود, آنقدر راه رفت كه پاهايش آبله كرد و براى رفع گرسنگى از گياهان و برگ درختان استفاده مى نمود.
      كـم كـم دورنـماى ((مدين )) در افق نمايان شد, و موجى از آرامش بر قلب اونشست , نزديك شهر رسـيـد, اجـتـماع گروهى نظر او را به خود جلب كرد, به زودى فهميد اينها شبانهايى هستند كه براى آب دادن به گوسفندان اطراف چاه آب اجتماع كرده اند ((هنگامى كه موسى در كنار چاه آب مـديـن قـرار گـرفـت گـروهـى ازمردم را در آنجا ديد كه (چارپايان خود را از آب چاه ) سيراب مى كنند)) (ولما وردما مدين وجد عليه امة من الناس يسقون ).
      ((و در كـنـار آنـهـا دو زن را ديـد كـه گـوسـفندان خود را مراقبت مى كنند)) اما به چاه نزديك نمى شوند (ووجد من دونهم امراتين تذودان ).
      وضـع ايـن دخـتـران با عفت كه در گوشه اى ايستاده اند و كسى به داد آنهانمى رسد و يك مشت شـبان گردن كلفت تنها در فكر گوسفندان خويشند, و نوبت به ديگرى نمى دهند, نظر موسى را جلب كرد, نزديك آن دو آمد و ((گفت : كار شماچيست ))؟! (قال ما خطبكما).
      چرا پيش نمى رويد و گوسفندان را سيراب نمى كنيد؟ براى موسى اين تبعيض و ظلم و ستم قابل تحمل نبود, او مدافع مظلومان بود و به خاطر همين كار ازوطن آواره گشته بود.
      دخـتران در پاسخ او ((گفتند: ما گوسفندان خود را سيراب نمى كنيم تا چوپانان همگى حيوانات خـود را آب دهند و خارج شوند)) و ما از باقيمانده آب استفاده مى كنيم (قالتا لا نسقى حتى يصدر الرعا).
      و براى اين كه اين سؤال براى موسى بى جواب نماند كه چرا پدر اين دختران عفيف آنها را به دنبال ايـن كار مى فرستد؟ افزودند: ((پدر ما پيرمرد مسنى است ))پيرمردى شكسته و سالخورده (وابونا شيخ كبير).
      (آيـه )ـمـوسـى از شـنيدن اين سخن سخت ناراحت شد, جلو آمد دلوسنگين را گرفت و در چاه افـكـنـد, دلـوى كـه مى گويند چندين نفر مى بايست آن را ازچاه بيرون بكشند, با قدرت بازوان نيرومندش يك تنه آن را از چاه بيرون آورد, و((گوسفندان آن دو را سيراب كرد)) (فسقى لهما).
      ((سـپس به سايه روى آورد و به درگاه خدا عرض كرد: خدايا! هر خير و نيكى بر من فرستى به آن نيازمندم )) (ثم تولى الى الظل وقال انى لما انزلت الى من خيرفقير) آرى ! او خسته و گرسنه و در آن شهر غريب و تنها بود.
      (آيه )ـاما كار خير را بنگر كه چه قدرت نمايى مى كند؟ يك قدم براى خدا برداشتن فصل تازه اى در زنـدگـانـى مـوسـى مـى گـشـايد, و يك دنيا بركات مادى ومعنوى براى او به ارمغان مى آورد, گمشده اى را كه مى بايست ساليان دراز به دنبال آن بگردد در اختيارش مى گذارد.
      و آغاز اين برنامه زمانى بود كه ملاحظه كرد ((يكى از آن دو دختر كه با نهايت حيا گام برمى داشت (و پيدا بود از سخن گفتن با يك جوان بيگانه شرم دارد به سراغ او آمد, و تنها اين جمله را) گفت : پـدرم از تـو دعـوت مـى كـنـد تا پاداش و مزد آبى را كه از چاه براى گوسفندان ما كشيدى به تو بدهد))! (فجاته احديهما تمشى على استحياقالت ان ابى يدعوك ليجزيك اجرما سقيت لنا).
      بـرق امـيـدى در دل او جـسـتـن كـرد گـويا احساس كرد با مرد بزرگى روبرو خواهدشد, مرد حـق شناسى كه حتى حاضر نيست زحمت انسانى , حتى به اندازه كشيدن يك دلو آب بدون پاداش بماند.
      آرى ! آن پيرمرد كسى جز شعيب پيامبر خدا نبود.
      موسى حركت كرد و به سوى خانه شعيب آمد, طبق بعضى از روايات دختربراى راهنمايى از پيش رو حركت مى كرد و موسى از پشت سرش , باد بر لباس دخترمى وزيد و ممكن بود لباس را از اندام او كنار زند, حيا و عفت موسى (ع ) اجازه نمى داد چنين شود, به دختر گفت : من از جلو مى روم بر سر دوراهيها و چند راهيهامرا راهنمايى كن .
      موسى وارد خانه شعيب شد و ماجراى خود را براى او بازگو كرد.
      قرآن مى گويد: ((هنگامى كه موسى نزد او آمد [ شعيب ] آمد و سرگذشت خود را شرح داد گفت : نـتـرس , از قـوم ظـالـم نجات يافتى )) (فلما جاه وقص عليه القصص قال لا تخف نجوت من القوم الظالمين ).
      مـوسى به زودى متوجه شد استاد بزرگى پيدا كرده است شعيب نيز احساس كرد شاگرد لايق و مستعدى يافته .
      (آيه )ـ موسى در خانه شعيب :.
      اين ششمين صحنه از زندگى موسى در اين ماجراى بزرگ است .
      مـوسـى بعد از آن كه سرگذشت خود را براى شعيب بازگو كرد, يكى ازدخترانش زبان به سخن گشود و با اين عبارت كوتاه و پرمعنى به پدر پيشنهاداستخدام موسى براى نگهدارى گوسفندان كـرد ((گفت : اى پدر! اين جوان رااستخدام كن , چرا كه بهترين كسى كه مى توانى استخدام كنى آن فرد است كه قوى وامين باشد)) او هم امتحان نيرومندى خود را داده هم پاكى و درستكارى را (قالت احديهما يا ابت استاجره ان خير من استاجرت القوى الا مين ).
      مهمترين شرايط مديريت به صورت كلى در اين جمله كوتاه خلاصه شده است ـ قدرت و امانت .
      (آيـه )ـدر ايـنجا شعيب از پيشنهاد دخترش استقبال كرد, رو به موسى نموده چنين ((گفت : من مـى خواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو درآورم به اين شرط كه هشت سال براى من كار كنى ))! (قال انى اريد ان انكحك احدى ابنتى هاتين على ان تاجرنى ثمانى حجج ).
      سـپـس افـزود: ((و اگـر هـشت سال را به ده سال تكميل كنى محبتى كرده اى )) امابر تو واجب نيست ! (فان اتممت عشرا فمن عندك ).
      و بـه هر حال ((من نمى خواهم كار را بر تو مشكل بگيرم , و ان شااللّه به زودى خواهى ديد كه من از صالحانم )) (وما اريد ان اشق عليك ستجدنى ان شااللّه من الصالحين ).
      (آيه )ـموسى به عنوان موافقت و قبول اين عقد ((گفت : اين قراردادى ميان من و تو باشد)) (قال ذلك بينى وبينك ).
      البته ((هر كدام از اين دو مدت (هشت سال يا ده سال ) را انجام دهم ظلمى برمن نخواهد بود و در انتخاب آن آزادم )) (ايما الا جلين قضيت فلا عدوان على ).
      و براى محكم كارى و استمداد از نام پروردگار افزود: ((و خدابر آنچه مامى گوييم شاهد و گواه است )) (واللّه على ما نقول وكيل ).
      و به همين سادگى موسى داماد شعيب شد!.
      (آيه )ـ نخستين جرقه وحى !.
      در ايـنـجـا به هفتمين صحنه از اين داستان مى رسيم : هيچ كس دقيقا نمى دانددر اين ده سال بر موسى چه گذشت اما بدون شك اين ده سال از بهترين سالهاى عمر موسى بود.
      بـديـهى است موسى به اين قانع نيست كه تا پايان عمر شبانى كند ـهر چندمحضر شعيب براى او بـسـيـار مـغـتنم بودـ او بايد به يارى قوم خود بشتابد كه در زنجيراسارت گرفتارند و در جهل و نادانى و بى خبرى غوطه ورند.
      بـه هر حال قرآن مى گويد: ((هنگامى كه موسى مدت خود را به پايان رسانيد وهمراه خانواده اش (از مـديـن بـه سوى مصر) حركت كرد, از جانب طور آتشى ديد))!(فلما قضى موسى الا جل وسار باهله آنس من جانب الطور نارا).
      ((بـه خـانـواده اش گـفـت : درنگ كنيد كه من آتشى ديدم (مى روم ) شايد خبرى ازآن براى شما بـياورم , يا شعله اى از آتش , تا با آن گرم شويد)) (قال لا هله امكثوا انى آنست نارا لعلى آتيكم منها بخبر او جذوة من النار لعلكم تصطلون ).
      از ذيل آيه استفاده مى شود كه او راه را گم كرده بود, و شبى بود سرد وناراحت كننده .
      (آيه )ـ((هنگامى كه به سراغ آتش آمد (ديد آتشى است نه همچون آتشهاى ديگر خالى از حرارت و سوزندگى , يك پارچه نور و صفا, در همين حال كه موسى سخت در تعجب فرو رفته بود) ناگهان از سـاحـل راسـت وادى در آن سـرزمـين بلند و پربركت از ميان يك درخت ندا داده شده كه : اى مـوسـى ! مـنـم خـداوندپروردگار عالميان )) (فلما اتيها نودى من شاطئ الواد الا يمن فى البقعة المباركة من الشجرة ان يا موسى انى انا اللّه رب العالمين ).
      (آيـه )ـامـا بـا تـوجه به ماموريت بزرگ و سنگينى كه موسى بر عهده داردبايد معجزاتى بزرگ به تـنـاسـب آن از سـوى خدا در اختيارش قرار داده شود كه به دوقسمت مهم آن در اين آيات اشاره شده است .
      نخست اين كه : به موسى ندا داده شد كه ((عصايت را بيفكن (و موسى عصارا افكند) هنگامى كه به آن نـگـاه كـرد ديـد همچون مارى است كه با سرعت و شدت حركت مى كند, موسى (ترسيد و) به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نكرد))! (وان الق عصاك فلما راها تهتز كانها جان ولى مدبرا ولم يعقب ).
      در ايـن هـنـگام بار ديگر موسى ندا را شنيد كه به او مى گويد: ((اى موسى ! برگردو نترس تو در امان هستى ))! (يا موسى اقبل ولا تخف انك من الا منين ).
      (آيـه )ـمـعجزه نخستين , آيتى از وحشت بود, سپس به او دستور داده مى شود كه به سراغ معجزه ديـگرش برود كه آيتى از نور و اميد است و مجموع آن دوتركيبى از ((انذار)) و ((بشارت )) خواهد بود, به او فرمان داده شد:.
      ((دست خود را در گريبانت كن (و بيرون آور) هنگامى كه خارج مى شودسفيد و درخشنده است , بدون عيب و نقص )) (اسلك يدك فى جيبك تخرج بيضامن غير سؤ).
      مشاهده اين خارق عادات عجيب , در آن شب تاريك و در آن بيابان خالى ,موسى را سخت تكان داد, و براى اين كه آرامش خويش را باز يابد دستور ديگرى به او داده شد.
      دستور اين بود: ((و دستهايت را بر سينه ات بگذار تا ترس و وحشت از تو دورشود)) (واضمم اليك جناحك من الرهب ).
      سـپـس همان ندا به موسى گفت : ((اين دو [ معجزه عصا و يد بيضا] برهان روشن از پروردگارت بسوى فرعون و اطرافيان اوست كه آنها قوم فاسقى هستند))(فذنك برهانان من ربك الى فرعون وملا ئه انهم كانوا قوما فاسقين ).
      (آيـه )ـدر ايـنـجـا مـوسى (ع ) به ياد حادثه مهم زندگيش در مصر افتاد,حادثه كشتن مرد ظالم قبطى و بسيج نيروهاى فرعونى براى تلافى خون او.
      لـذا در ايـنجا ((عرض مى كند: پروردگارا! من از آنها يك نفر را كشته ام , مى ترسم (به تلافى خون او) مـرا بـه قـتـل بـرسانند)) و اين ماموريت ناتمام بماند (قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون ).
      (آيـه )ـاز ايـن گـذشته من تنها هستم و زبانم آنقدر فصيح نيست , ((و برادرم هارون را نيز با من بفرست كه زبانش از من گوياتر است , تا مرا يارى و تصديق كند,من از اين بيم دارم كه تنها بمانم و تكذيبم كنند)) و اين كار بزرگ به انجام نرسد(واخى هرون هو افصح منى لسانا فارسله معى ردا يصدقنى انى اخاف ان يكذبون ).
      (آيـه )ـخـداوند نيز دعوت او را اجابت كرد, و به او اطمينان كافى داد وفرمود: ((ما بازوان تو را به وسيله برادرت (هارون ) محكم مى كنيم )) (قال سنشدعضدك باخيك ).
      ((و براى شما (در تمام مراحل ) سلطه و برترى قرار مى دهيم )) (ونجعل لكماسلطانا).
      كـامـلا مطمئن باشيد ((آنها به بركت آيات ما هرگز به شما دست نمى يابند)) (فلا يصلون اليكما باياتنا).
      بلكه ((شما و پيروانتان غالب و پيروزيد)) (انتما ومن اتبعكما الغالبون ).
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #333
        (آيه )ـ موسى در برابر فرعون :.
        در اينجا با هشتمين صحنه از اين ماجراى بزرگ روبه رو مى شويم .
        مـوسـى (ع ) فرمان نبوت و رسالت را در آن شب تاريك و در آن سرزمين مقدس از خداوند دريافت نمود, به مصر آمد و برادرش هارون را باخبر ساخت ,هردو به سراغ فرعون رفتند.
        چـنـانكه قرآن مى گويد: ((هنگامى كه موسى با معجزات روشن ما به سراغ آنهاآمد, آنها گفتند: اين چيزى جز سحر نيست كه به دروغ (به خدا) بسته شده است ))!(فلما جاهم موسى باياتنا بينات قالوا ما هذا الا سحر مفترى ).
        ((ما هرگز چنين چيزى را در نياكان خود نشنيده ايم ))! (وما سمعنا بهذا فى آبائنا الا ولين ).
        آنها به حربه سحر متوسل شدند همان حربه اى كه همه جباران و گمراهان درطول تاريخ در برابر معجزات انبيا به آن متوسل مى شدند.
        (آيه )ـاما ((موسى (در پاسخ آنها با لحن تهديدآميزى چنين ) گفت :پروردگار من از حال كسانى كـه هـدايت را از نزد او براى مردم مى آورند آگاه تر است ,و همچنين از كسانى كه سرانجام دنيا و آخرت از آنهاست )) (وقال موسى ربى اعلم بمن جا بالهدى من عنده ومن تكون له عاقبة الدار).
        اشاره به اين كه خدا به خوبى از حال من و حقانيت دعوت من آگاه است , هرچند شما مرا متهم به دروغ كنيد.
        از ايـن گـذشـتـه مـطمئن باشيد اگر من دروغگو باشم ظالم هستم ((و ظالمان هرگزرستگار نخواهند شد)) (انه لا يفلح الظالمون ).
        (آيه )ـدر اينجا با نهمين صحنه از اين تاريخ پرماجرا و آموزنده مواجه مى شويم .
        آوازه پـيـروزى مـوسـى (ع ) بر ساحران و ايمان ساحران در سراسر مصر پيچيد وموقعيت حكومت فـرعـونـيان سخت به خطر افتاد بايد افكار عمومى را به هر قيمتى كه هست از اين مساله منحرف ساخت و يك سلسله مشغوليات ذهنى كه بتواندمردم را اغفال و تحميق كند فراهم ساخت .
        فـرعـون در ايـن زمينه به مشورت نشست , و در نتيجه فكرش به چيزى رسيدكه در اين آيه آمده اسـت : ((فـرعـون گفت : اى جمعيت اشراف ! من خدايى جز خودم براى شما سراغ ندارم ))! (وقال فرعون يا ايها الملا ما علمت لكم من اله غيرى ).
        خداى زمينى مسلما منم ! و اما خداى آسمان دليلى بر وجود او در دست نيست , اما من احتياط را از دست نمى دهم و به تحقيق مى پردازم !.
        سـپـس رو بـه وزيـرش هـامـان كـرد گفت : ((اى هامان ! برايم آتشى بر گل بيفروز)) وآجرهاى محكمى بساز (فاوقد لى يا هامان على الطين ).
        ((و بـراى مـن برج بلندى ترتيب ده تا از خداى موسى خبر گيرم ;Š هر چند من گمان مى كنم او از دروغگويان است ))! (فاجعل لى صرحا لعلى اطلع الى اله موسى وانى لا ظنه من الكاذبين ).
        هـنگامى كه ساختمان به اتمام رسيد, روزى فرعون با تشريفاتى به آنجا آمد,و شخصا از برج عظيم بالا رفت .
        مـعروف است تيرى به كمان گذاشت به آسمان پرتاب كرد تير بر اثر اصابت به پرنده اى , و يا طبق توطئه قبلى خودش خون آلود بازگشت فرعون از آنجا پايين آمد وبه مردم گفت : برويد و فكرتان راحت باشد خداى موسى را كشتم !.
        حتما گروهى از ساده لوحان و مقلدان چشم و گوش بسته حكومت وقت اين خبر را باور كردند و در همه جا پخش نمودند, و از آن سرگرمى تازه اى براى اغفال مردم مصر ساختند.
        (آيـه )ـقـرآن سـپس به استكبار فرعون و فرعونيان و عدم تسليم آنها دربرابر ((مبدا)) و ((معاد)) ـكـه ريشه جنايات آنها نيز از انكار همين دو اصل سرچشمه مى گرفت ـ پرداخته چنين مى گويد: ((فـرعـون و لـشـكـريانش به ناحق در زمين استكباركردند (و خدا را كه آفريننده بزرگ زمين و آسـمان است انكار نمودند) و گمان كردندكه (قيامتى در كار نيست , و) به سوى ما باز گردانده نمى شوند)) (واستكبر هووجنوده فى الا رض بغير الحق وظنوا انهم الينا لا يرجعون ).
        (آيـه )ـامـا بـبـينيم سرانجام اين كبر و غرور به كجا رسيد, قرآن مى گويد: ((مااو و لشكريانش را گرفتيم و آنها را در دريا پرتاب كرديم ))! (فاخذناه وجنوده فنبذناهم فى اليم ).
        آرى ! مـرگ آنـهـا را به دست عامل حياتشان سپرديم , و نيل را كه رمز عظمت وقدرت آنها بود به گورستانشان مبدل ساختيم !.
        و در پـايـان آيـه روى سـخـن را به پيامبر اسلام كرده , مى فرمايد: ((پس ببين عاقبت كار ظالمان چگونه بود))؟ (فانظر كيف كان عاقبة الظالمين ).
        (آيـه )ـبـعـد مـى افـزايـد: ((و آنان [ فرعونيان ] را پيشوايانى قرار داديم كه به آتش (دوزخ ) دعوت مـى كـنـنـد و روز رسـتاخيز يارى نخواهند شد)) (وجعلناهم ائمة يدعون الى النار ويوم القيمة لا ينصرون ).
        همان گونه كه در اين جهان ائمه ضلال بودند, در آنجا نيز پيشوايان دوزخند.
        (آيـه )ـباز براى تاكيد بيشتر, قرآن چهره آنها را در دنيا و آخرت , چنين ترسيم مى كند: ((و در اين دنـيـا نـيز لعنتى بدنبال آنان قرار داديم ;Š و روز قيامت از زشت رويانند)) (واتبعناهم فى هذه الدنيا لعنة ويوم القيمة هم من المقبوحين ).
        لـعـنـت خدا كه همان طرد از رحمت است , و لعنت فرشتگان و مؤمنان كه نفرين است , هر صبح و شام و هر وقت و بى وقت نثار آنها مى شود.
        (آيه )ـدر اينجا به دهمين صحنه يعنى ;Š آخرين بخش از آيات مربوطبه داستان پرماجراى موسى (ع ) مـى رسـيـم , كه سخن از نزول احكام , و تورات مى گويد: يعنى زمانى كه دوران ((نفى طاغوت )) پايان گرفته , و دوران سازندگى واثبات آغاز مى شود.
        نخست مى فرمايد: ((و ما به موسى كتاب آسمانى داديم بعد از آن كه اقوام قرون نخستين را هلاك كـرديـم (كتابى كه ) براى مردم بصيرت آفرين بود, و مايه هدايت و رحمت تا متذكر شوند)) (ولقد آتينا موسى الكتاب من بعد ما اهلكناالقرون الا ولى بصائر للناس وهدى ورحمة لعلهم يتذكرون ).
        (آيه )ـسپس به بيان اين حقيقت مى پردازد كه آنچه را در باره موسى وفرعون با تمام ريزه كاريهاى دقيق آن بيان كرديم , خود دليلى است بر حقانيت قرآن تو, چرا كه تو در اين صحنه ها هرگز حاضر نبودى و اين ماجرا را با چشم نديدى بلكه اين لطف خدا بود كه اين آيات را براى هدايت مردم بر تو نازل كرد.
        مـى گـويـد: ((و تـو در جـانب غربى نبودى هنگامى كه ما فرمان نبوت را به موسى داديم , و تو از شاهدان (اين ماجراها) محسوب نمى شدى )) (وما كنت بجانب الغربى اذ قضينا الى موسى الا مر وما كنت من الشاهدين ).
        (آيه )ـسپس مى افزايد: ((ولى ما اقوامى را در اعصار مختلف خلق كرديم ,و زمانهاى طولانى بر آنها گـذشـت )) كـه آثـار انبيا از دلهايشان محو شد;Š پس تو را باكتاب آسمانيت فرستاديم (ولكنا انشانا قرونا فتطاول عليهم العمر).
        ((تو هرگز در ميان مردم مدين اقامت نداشتى تا (از وضع آنان آگاه باشى و)آيات ما را براى آنها [ مشركان مكه ] بخوانى )) (وما كنت ثاويا فى اهل مدين تتلواعليهم آياتنا).
        ((ولى ما بوديم كه تو را فرستاديم )) و اين آيات را در اختيارت قرار داديم (ولكنا كنا مرسلين ).
        (آيـه )ـبـاز براى تاكيد همين معنى مى افزايد: ((تو در كنار طور نبودى زمانى كه ما ندا داديم )) و فرمان نبوت را به نام موسى صادر كريم (وما كنت بجانب الطوراذ نادينا).
        ((ولـى ايـن رحـمـتى از سوى پروردگارت بود (كه اين اخبار را در اختيار تو نهاد)تا به وسيله آن قـومـى را انـذار كـنى كه پيش از تو هيچ انذاركننده اى براى آنها نيامده است شايد متذكر شوند)) (ولكن رحمة من ربك لتنذر قوما ما اتيهم من نذير من قبلك لعلهم يتذكرون ).
        (آيه )ـ هر روز به بهانه اى از حق مى گريزند!.
        از آنـجـا كه در آيات گذشته سخن از ارسال پيامبر(ص ) به عنوان انذاركننده وبيم دهنده بود در اين آيه به لطفى كه بر وجود پيامبر(ص ) مترتب است اشاره كرده ,مى گويد: ((هرگاه ما (پيش از فـرسـتـادن پـيامبرى ) آنها را به خاطر اعمالشان مجازات مى كرديم , مى گفتند: پروردگارا! چرا رسـولـى بـراى ما نفرستادى تا آيات تو را پيروى كنيم و از مؤمنان باشيم )) اگر به خاطر اين نبود مجازات آنها به جهت اعمال وكفرشان حتى نياز به ارسال پيامبر نداشت (ولولا ان تصيبهم مصيبة بما قدمت ايديهم فيقولوا ربنا لولا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك ونكون من المؤمنين ).
        در حقيقت آيه اشاره به اين نكته است كه راه حق روشن است , و هر عقلى حاكم به بطلان شرك و بـت پـرسـتى است , و زشتى بسيارى از اعمال آنها همچون مظالم و ستمها از مستقلات حكم عقل مى باشد.
        (آيـه )ـسـپـس بـه بـهـانـه جـوئيـهـاى آنـها اشاره مى كند كه آنها بعد از ارسال رسل نيز دست از بهانه گيرى برنداشتند, و باز به راههاى انحرافى خود ادامه دادند.
        مـى گـويـد: ((پـس هـنگامى كه حق از نزد ما براى آنها آمد گفتند: چرا به اين پيامبرمثل همان چـيـزى كـه به موسى داده شد اعطا نگرديده است ))؟! (فلما جاهم الحق من عندنا قالوا لولا اوتى مثل ما اوتى موسى ).
        چـرا عـصاى موسى در دست او نيست ؟ چرا يد بيضا ندارد؟ چرا دريا براى او شكافته نمى شود؟ چرا دشمنانش غرق نمى شوند؟ چرا و چرا؟!.
        قـرآن به پاسخ اين بهانه جويى ها پرداخته , مى گويد: ((مگر (بهانه جويانى همانند اينها) معجزاتى را كه در گذشته به موسى داده شده انكار نكردند))؟! (اولم يكفروا بما اوتى موسى من قبل ).
        ((گـفتند: اين دو (موسى و هارون ) دو نفر ساحرند كه دست به دست هم داده اند (تا ما را گمراه كنند) و گفتند: ما به هركدام از آنها كافريم ))! (قالوا سحران تظاهرا وقالوا انا بكل كافرون ).
        (آيه )ـبه هر حال مشركان لجوج اصرار داشتند كه چرا پيامبر اسلام (ص )معجزاتى همچون موسى نـداشـتـه اسـت ؟ و از سـوى ديـگر نه به گفته ها و گواهى تورات درباره علائم پيامبر(ص ) اعتنا مى كردند, و نه به قرآن مجيد و آيات پرعظمتش .
        لذا قرآن , روى سخن را به پيامبر (ص ) كرده , مى گويد: ((بگو: اگر شما راست مى گوييد (كه اين دو كتاب از سوى خدا نيست ) كتابى روشنتر و هدايت بخشتر ازآنها از سوى خدا بياوريد تا من از آن پيروى كنم )) (قل فاتوا بكتاب من عنداللّه هواهدى منهما اتبعه ان كنتم صادقين ).
        اگـر چـيزى در دست پيامبراسلام جز اين قرآن نبود براى اثبات حقانيت دعوتش كفايت مى كرد, ولى آنها حق طلب نيستند بلكه مشتى بهانه جويانند.
        (آيه )ـسپس اضافه مى كند: ((اگر اين پيشنهاد تو را نپذيرند بدان كه آنان ازهوسهاى خود پيروى مى كنند))! (فان لم يستجـيبوا لك فاعلم انما يتبعون اهواهم ).
        ((و آيـا گـمـراهـتر از آن كس كه پيروى هواى نفس خويش كرده و هيچ هدايت الهى را نپذيرفته كسى پيدا مى شود))؟ (ومن اضل ممن اتبع هويه بغير هدى من اللّه ).
        ((مسلما خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى كند))! (ان اللّه لا يهدى القوم الظالمين ).
        در روايـات متعددى آيه فوق به كسانى تفسير شده است كه امام و رهبر الهى را نپذيرفته اند و تنها به آراى خويش تكيه مى كنند.
        ايـن روايات در حقيقت از قبيل مصداق روشن است و به تعبير ديگر انسان نيازمند به هدايت الهى اسـت , ايـن هـدايت گاهى در كتاب آسمانى منعكس مى شود,و گاه در وجود پيامبر و سنت او, و گاه در اوصياى معصومش , و گاه در منطق عقل و خرد.
        مـهـم آن اسـت كـه انـسان در خط هدايت الهى باشد و نه هواى نفس , تا بتواند ازاين انوار هدايت بهره مند گردد.
        آيـه ـ شـان نزول : در مورد نزول اين آيه و چهار آيه بعد از آن روايات گوناگونى نقل شده كه قدر مـشـتـرك هـمه آنها ايمان آوردن گروهى از علماى يهود ونصارى و افراد پاكدل به آيات قرآن و پيامبر اسلام (ص ) است .
        از جمله : از ((سعيدبن جبير)) نقل شده كه : اين آيات در باره هفتاد نفر ازكشيشهاى مسيحى نازل شـده كـه ((نـجـاشـى )) آنـها را براى تحقيق از ((حبشه )) به ((مكه ))فرستاد, هنگامى كه پيامبر اسلام (ص ) سوره يس را براى آنها تلاوت كرد اشك شوق ريختند و اسلام آوردند.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #334
          تفسير:.
          حق طلبان اهل كتاب به قرآن تو ايمان مى آورند!.
          از آنـجا كه در آيات گذشته سخن از بهانه هايى بود كه مشركان براى عدم تسليم در مقابل حقايق قـرآن مطرح مى كردند, در اينجا از دلهاى آماده اى سخن مى گويد كه با شنيدن اين آيات , حق را پيدا كرده و به آن سخت وفادار ماندند, و ازجان و دل تسليم آن شدند, در حالى كه قلبهاى تاريك جاهلان متعصب كمترين اثرى از خود نشان نداد!.
          مـى فـرمـايـد: ((و مـا آيات قرآن را يكى بعد از ديگرى براى آنها آورديم شايدمتذكر شوند)) (ولقد وصلنا لهم القول لعلهم يتذكرون ).
          (آيـه )ـولى ((كسانى كه قبلا كتاب آسمانى به آنها داده ايم (از يهود ونصارى ) به آن [ قرآن ] ايمان مـى آورنـد)) (الـذيـن آتيناهم الكتاب من قبله هم به يؤمنون ) چرا كه آن را هماهنگ با نشانه هايى مى بينند كه در كتب آسمانى خوديافته اند.
          (آيـه )ـسپس مى افزايد: ((و هنگامى كه (اين آيات ) بر آنها خوانده مى شودمى گويند: به آن ايمان آورديـم , ايـنـهـا مسلما حق است , و از سوى پروردگار ما است ))(واذا يتلى عليهم قالوا آمنا به انه الحق من ربنا).
          سـپـس اضـافـه مى كند: نه تنها امروز تسليم سخنان پروردگاريم كه ما پيش ازاين هم مسلمان بوديم )) (انا كنا من قبله مسلمين ).
          (آيـه )ـسـپـس قرآن به پاداش عظيم اين گروه تقليدشكن و حق طلب پرداخته چنين مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه اجر و پاداششان را به خاطر صبر وشكيبائيشان دو بار دريافت مى دارند))! (اولئك يؤتون اجرهم مرتين بما صبروا).
          يك بار به خاطر ايمان به كتاب آسمانى خودشان كه به راستى نسبت به آن وفادار و پايبند بودند, و يك بار هم به خاطر ايمان آوردن به پيامبر اسلام , پيامبرموعودى كه كتب پيشين از او خبر داده بود .
          سپس به يك رشته از اعمال صالح آنها كه هر يك از ديگرى ارزنده تر است اشاره مى كند اين اعمال عبارتند از ((دفع سيئات به وسيله حسنات )) ((انفاق ازنعمتهاى الهى )) و ((برخورد بزرگوارانه با جاهلان )) كه به انضمام ((صبر و شكيبايى )) كه در جمله قبل آمد, چهار صفت ممتاز مى شود.
          نخست مى گويد: ((آنها به وسيله نيكيها, بديها را دفع مى كنند)) (ويدرؤن بالحسنة السيئة ).
          ديگر اين كه : ((از آنچه به آنان روزى داده ايم انفاق مى كنند)) (ومما رزقناهم ينفقون ).
          نـه تنها از اموال و ثروتشان كه از علم و دانش و نيروى فكرى و جسمى ووجاهت اجتماعيشان كه همه مواهب و روزيهاى الهى است در راه نيازمندان مى بخشد.
          (آيه )ـو بالاخره آخرين امتياز عملى آنان اين است كه : ((هرگاه سخن لغو وبيهوده اى را بشنوند از آن روى مى گردانند)) (واذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه ).
          هـرگـز ((لـغـو)) را بـا ((لـغـو)) پـاسـخ نمى گويند, و جهل را با جهل جواب نمى دهند,بلكه به بيهوده گويان ((مى گويند: اعمال ما از آن ماست و اعمال شما از آن خودتان ))!(وقالوا لنا اعمالنا ولكم اعمالكم ).
          سـپـس مى افزايد: آنها با جاهلان بيهوده گو و كسانى كه با سخنان موذيانه سعى مى كنند اعصاب افراد با ايمان و نيكوكار را در هم بريزند, وداع مى گويند وگفتارشان اين است : ((سلام بر شما ما طالب جاهلان نيستيم ))! (سلا م عليكم لا نبتغى الجاهلين ).
          مـا نـه اهـل زشـت گويى و جهل و فساديم , و نه خواهان آن , ما خواهان دانشمندان روشن ضمير و علماى عامل و مؤمنان راستين هستيم .
          آرى ! ايـن بزرگوارانند كه مى توانند رسالت ايمان را در خود پذيرا شوند و دربرابر انواع ناملايمات براى رسيدن به سر منزل ايمان مقاومت به خرج دهند.
          (آيه )ـ هدايت تنها به دست خداست !.
          ايـن آيـه پـرده از روى اين حقيقت بر مى دارد كه : ((تو نمى توانى كسى را كه دوست دارى هدايت كنى , ولى خداوند هر كس را بخواهد هدايت مى كند, و او ازهدايت يافتگان آگاهتر است )) (انك لا تهدى من احببت ولكن اللّه يهدى من يشاوهو اعلم بالمهتدين ).
          مـنظور از هدايت در اينجا ((ارائه طريق )) نيست , چرا كه ارائه طريق كار اصلى پيامبر(ص ) است و بـدون اسـتثنا راه را به همه نشان مى دهد, بلكه منظور از هدايت در اينجا ((ايصال به مطلوب )) و رسانيدن به سر منزل مقصود است .
          بـه هر حال اين آيه يك نوع دلدارى براى پيامبر(ص ) است كه به اين واقعيت توجه كند نه اصرار بر شرك از ناحيه گروهى از بت پرستان مكه بى دليل است , و نه ايمان مخلصانه مردم حبشه يا نجران و امثال سلمانها و بحيراها و هرگز از عدم ايمان گروه اول نگرانى به خود راه ندهد.
          (آيـه )ـدر ايـن آيـه سخن از كسانى مى گويد كه در دل به حقانيت اسلام معترف بودند ولى روى ملاحظات منافع شخصى , حاضر به قبول ايمان نبودندمى فرمايد: ((آنها گفتند: ما اگر هدايت را هـمراه تو پذيرا شويم (و از آن پيروى كنيم ) مارا از سرزمينمان مى ربايند))! (وقالوا ان نتبع الهدى معك نتخطف من ارضنا).
          ايـن سـخـن را كـسـانى مى گويند كه قدرت پروردگار را ناچيز مى شمرند ونمى دانند چگونه او يارانش را يارى و دشمنانش را درهم مى شكند.
          لـذا قرآن در پاسخ آنها چنين مى گويد: ((آيا ما حرم امنى در اختيار آنها قرارنداديم كه ثمرات هر چيزى (از هر شهر و ديارى ) به سوى آن آورده مى شود رزقى است از جانب ما))؟! (اولم نمكن لهم حرما آمنا يجبى اليه ثمرات كل شى رزقامن لدنا).
          ((ولى بيشترشان نمى دانند)) (ولكن اكثرهم لا يعلمون ).
          خـداوندى كه سرزمين شوره زار و سنگلاخ بى آب و درختى را حرم امن قرارداد, و آن چنان دلها را متوجه آن ساخت كه بهترين محصولات از نقاط مختلف جهان را به سوى آن مى آورند, قدرت خود را به خوبى نشان داده است .
          بنابراين چگونه ممكن است خداوند بعد از اسلام شما را از آن محروم سازد,دل قوى داريد و ايمان بياوريد.
          (آيه )ـ دلبستگيهاى دنيا شما را نفريبد!.
          در آيـات گذشته سخن از اين بود كه بعضى از كفار متوسل به اين عذرمى شدند كه اگر ما ايمان بياوريم , عرب به ما حمله مى كند و ما را از سرزمينمان بيرون مى راند.
          در اينجا دو پاسخ ديگر به آن داده شده است .
          نـخـسـت مـى فـرمايد: به فرض كه شما ايمان را نپذيرفتيد و در سايه كفر و شرك زندگى مرفه و مـادى پـيـدا كـرديـد, امـا فراموش نكنيد: ((ما بسيارى از شهرهايى را كه مست و مغرور نعمت و زندگى مرفه بودند نابودشان كرديم )) (وكم اهلكنا من قرية بطرت معيشتها).
          آرى ! غـرور نعمت آنها را به طغيان دعوت كرد, و طغيان سرچشمه ظلم وبيدادگرى شد, و ظلم ريشه زندگانى آنها را به آتش كشيد.
          ((پس اين خانه ها و ديار آنهاست كه بعد از آنان جز مدت قليلى كسى در آن سكونت نكرد)) (فتلك مساكنهم لم تسكن من بعدهم الا قليلا ).
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #335
            آرى ! شـهـرهـا و خـانـه هاى ويران آنها همچنان خالى و خاموش و بدون صاحب مانده است و اگر كسانى به سراغ آن آمدند افراد كم و در مدت كوتاهى بود.
            ((و ما وارث آنها بوديم ))! (وكنا نحن الوارثين ).
            جـمله فوق اشاره اى است به مالكيت حقيقى خداوند نسبت به همه چيز, كه اگر مالكيت اعتبارى بـعضى اشيا را موقتا به بعضى انسانها واگذار كند, چيزى نمى گذرد كه همه زائل مى گردد و او وارث همگان خواهد بود.
            (آيـه )ـايـن آيـه در حـقـيقت جواب سؤال مقدرى است و آن اين كه : اگرچنين است كه خداوند طـغـيـانگران را نابود مى كند, پس چرا مشركان مكه و حجاز كه طغيانگرى را به حد اعلا رسانيده بودند و جهل و جنايتى نبود كه مرتكب نشوند باعذابش نابود نكرد.
            قـرآن مـى گـويد: ((و پروردگار تو هرگز شهرها و آباديها را هلاك نمى كرد تا اين كه در كانون و مـركـز آنها پيامبرى بفرستد كه آيات ما را بر آنان بخواند)) (وما كان ربك مهلك القرى حتى يبعث فى امها رسولا يتلوا عليهم آياتنا).
            آرى ! تا اتمام حجت نكنيم و پيامبران را با دستورات صريح نفرستيم مجازات نخواهيم كرد.
            تـازه بـعـد از اتـمام حجت مراقب اعمال آنها هستيم , اگر ظلم و ستمى از آنهاسر زد و مستوجب عـذاب شـدنـد مجازاتشان مى كنيم ((و ما هرگز شهرهايى را هلاك نمى كرديم مگر آن كه اهلش ظالم و ستمگر باشند)) (وما كنا مهلكى القرى الا واهلها ظالمون ).
            (آيه )ـاين آيه پاسخ سومى است براى گفتار بهانه جويانى كه مى گفتند:اگر ايمان بياوريم عرب بر ما هجوم مى كند و زندگانى ما را به هم مى ريزد.
            قرآن مى گويد: ((آنچه به شما داده شده , متاع زندگى دنيا و زينت آن است ))(وما اوتيتم من شى فمتاع الحيوة الدنيا وزينتها).
            ((ولـى آنـچه نزد خداست (از نعمتهاى بى پايان جهان ديگر, و مواهب معنويش در اين دنيا) بهتر و پايدارتر است )) (وما عنداللّه خير وابقى ).
            چرا كه تمام نعمتهاى مادى دنيا داراى عوارض ناگوار و مشكلات گوناگونى است و هيچ نعمت مادى خالص از ضرر و خطر يافت نمى شود.
            به علاوه نعمتهايى كه در نزد خداست به خاطر جاودانگى آنها و زودگذر بودن مواهب اين دنيا قابل مقايسه با متاع دنيا نيست ,بنابراين هم بهتر و هم پايدارتراست .
            بـه ايـن ترتيب در يك مقايسه ساده هر انسان عاقلى مى فهمد كه نبايد آن رافداى اين كرد, لذا در پايان آيه مى فرمايد: ((آيا انديشه نمى كنيد))؟! (افلا تعقلون ).
            (آيه )ـدر آيات گذشته سخن از كسانى بود كه به خاطر تمتع و بهره گيرى ازنعمتهاى دنيا كفر را بر ايمان و شرك را بر توحيد ترجيح داده اند, در اينجا وضع اين گروه را در قيامت در برابر مؤمنان راستين مشخص مى كند.
            نـخـست با يك مقايسه كه به صورت استفهام مطرح شده , وجدان همگان رابه داورى مى طلبد و مى گويد: ((آيا كسى كه به او وعده نيك داده ايم , و به آن خواهدرسيد همانند كسى است كه متاع زنـدگى دنيا به او داده ايم ;Š سپس روز قيامت (براى حساب و جزا) از احضارشدگان خواهد بود))؟ (افـمـن وعـدنـاه وعـدا حـسـنـا فـهو لا قيه كمن متعناه متاع الحيوة الدنيا ثم هو يوم القيمة من المحضرين ).
            (آيه )ـو به دنبال اين سخن , صحنه هاى رستاخيز را در برابر كفار مجسم مى كند صحنه هايى كه از تصورش مو بر بدن راست مى شود و اندام را به لرزه درمى آورد.
            مـى گـويـد: ((روزى را (به خاطر بياوريد) كه خداوند آنها را ندا مى دهد ومى گويد: كجا هستند همتايانى كه براى من مى پنداشتيد))؟! (ويوم يناديهم فيقول اين شركاى الذين كنتم تزعمون ).
            اين سؤال يك نوع سرزنش و مجازات است .
            (آيـه )ـامـا بـه جاى اين كه آنها به پاسخ پردازند معبودهايشان به سخن درمى آيند و از آنها اظهار تنفر و بيزارى مى كنند, زيرا مى دانيم معبودان گاه بتهاى سنگ و چوبى بودند, و گاه مقدسينى همچون فرشتگان و مسيح , و گاه جن و شياطين , دراينجا گروه سوم به سخن مى آيند كه سخن آنها را در اين آيه مى خوانيم :.
            ((گروهى (از معبودان ) كه فرمان عذاب در باره آنها مسلم شده , مى گويند:پروردگارا! ما اينها [ عـابـدان ] را گـمراه كرديم (آرى ) ما آنها را گمراه كرديم همان گونه كه خودمان گمراه شديم (ولـى آنـهـا بـه مـيل خويش به دنبال ما آمدند) ما (از آنها) به سوى تو بيزارى مى جوييم , آنان در حـقـيـقت ما را نمى پرستيدند بلكه هواى نفس خود را پرستش مى كردند! (قال الذين حق عليهم القول ربنا هؤلا الذين اغوينااغويناهم كما غوينا تبرانا اليك ما كانوا ايانا يعبدون ).
            (آيـه )ـبـه دنـبال سؤالى كه از آنها درباره معبودهايشان مى شود و آنها درپاسخ عاجز مى مانند, به آنان ((گفته مى شود: شما معبودهايتان را (كه شريك خدامى پنداشتيد) بخوانيد)) تا به يارى شما برخيزند! (وقيل ادعوا شركاكم ).
            آنـهـا بـا اين كه مى دانند در آنجا كارى از دست معبودان ساخته نيست , بر اثرشدت وحشت و يا به خـاطـر اطـاعـت فـرمـان خدا دست تقاضا به سوى معبودانشان دراز مى كنند و ((آنها را به كمك مى خوانند)) (فدعوهم ).
            ولى پيداست ((جوابى به آنها نمى دهند)) و دعوت آنها را لبيك نمى گويند(فلم يستجـيبوا لهم ).
            در اين هنگام است كه ((عذاب الهى را در برابر چشم خود مى بينند)) (وراواالعذاب ).
            ((و آرزو مى كنند كه اى كاش هدايت يافته بودند)) (لو انهم كانوا يهتدون ).
            چـرا كـه هر دست و پايى در آنجا كنند جز ناكامى و رسوايى نتيجه اى نخواهدداشت , چون تنها راه نجات ايمان و عمل صالح بوده كه آنها فاقد آنند.
            (آيـه )ـبـه دنـبـال سـؤال از مـعـبودهاى آنها, سؤال ديگرى از عكس العمل آنان در برابر پيامبران مى شود, مى فرمايد: ((و روزى را (به خاطر بياوريد) كه خداوندآنها را ندا مى دهد و مى گويد: چه پاسخى به پيامبران (من ) گفتيد))؟! (ويوم يناديهم فيقول ماذا اجبتم المرسلين ).
            و مسلما آنها پاسخى ندارند, آيا بگويند دعوت آنها را اجابت كرديم كه اين دروغ است و دروغ در آن صـحـنـه خـريـدار نـدارد؟ يـا بـگـويند تكذيبشان كرديم , به آنهاتهمت زديم , ساحرشان ناميديم مـجـنـونـشـان خـوانديم ؟! بر ضد آنها دست به پيكارمسلحانه زديم هر چه بگويند مايه بدبختى و رسوايى است !.
            (آيـه )ـلـذا در ايـن آيه مى فرمايد: ((در آن روز همه اخبار بر آنها پوشيده مى ماند)) و هيچ پاسخى براى گفتن در اختيار ندارند (فعميت عليهم الا نبا يومئذ).
            ((حتى نمى توانند از يكديگر سؤالى كنند)) و پاسخى از هم بشنوند (فهم لا يتسالون ).
            و بـه ايـن تـرتـيـب هـمه خبرها بر آنها پوشيده مى شود, هيچ پاسخى در برابر اين سؤال كه جواب پيامبران را چه داديد پيدا نمى كنند.
            (آيـه )ـو از آنـجـا كـه روش قـرآن ايـن اسـت كه هميشه درها را به روى كافران و گنهكاران باز مـى گـذارد تـا در هر مرحله اى از فساد و آلودگى باشند بتوانند به راه حق برگردند, در اين آيه مـى افـزايـد: ((امـا كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد اميد است از رستگاران باشد)) (فاما من تاب وآمن وعمل صالحا فعسى ان يكون من المفلحين ).
            (آيـه )ـايـن آيـه در حـقـيـقت دليلى است بر نفى شرك و بطلان عقيده مشركان , مى فرمايد: ((و پروردگار تو هر چه را بخواهد خلق مى كند, و (هر چه رابخواهد) بر مى گزيند)) (وربك يخلق ما يشا ويختار).
            آفرينش به دست اوست و تدبير و اختيار و گزينش نيز به اراده و فرمان اوست .
            ((آنها در برابر او اختيارى ندارند)) (ما كان لهم الخيرة ).
            اخـتـيـار آفرينش با اوست , اختيار شفاعت به دست او, و اختيار ارسال پيامبران نيز به اراده اوست , خـلاصـه اخـتـيـار هـمـه چيز بستگى به مشيت ذات پاك او دارد با اين حال چگونه آنها راه شرك مى پويند و چگونه به سوى غيرخدا مى روند؟!.
            لـذا در پـايـان آيـه مى فرمايد: ((منزه است خداوند و برتر و بالاتر است ازهمتايانى كه براى او قائل مى شوند)) (سبحان اللّه وتعالى عما يشركون ).
            (آيـه )ـايـن آيـه كه سخن از علم گسترده خداوند مى گويد در حقيقت تاكيدى است و يا دليلى است براى آنچه در آيه قبل از اختيار و مشيت گسترده خداوند بيان شد.
            مـى فـرمـايـد: ((و پـروردگـار تو مى داند آنچه را سينه هاشان پنهان مى دارد, و آنچه را كه آشكار مى كنند)) (وربك يعلم ما تكن صدورهم وما يعلنون ).
            ايـن احـاطه او بر همه چيز دليلى است بر اختيار او نسبت به همه چيزو ضمنا تهديدى است براى مشركان كه گمان نكنند خدا از نيات و توطئه هاى آنهاآگاه نيست .
            (آيه )ـاين آيه كه در حقيقت , حكم نتيجه گيرى و توضيح براى آيات گذشته در زمينه نفى شرك دارد, چهار وصف از اوصاف الهى را منعكس مى كند كه همه فرع بر خالقيت و مختار بودن اوست .
            نخست مى گويد: ((و او خدايى است كه معبودى جز وى نيست )) (وهواللّه لا اله الا هو).
            بنابراين آنها كه به بهانه شفاعت و مانند آن دست به دامن بتها مى زنند,سخت در اشتباهند.
            ديـگـر ايـن كـه تـمام نعمتها چه در اين جهان و چه در آن جهان همه از ناحيه اوست , و اين لازمه خـالـقيت مطلقه او مى باشد, لذا مى افزايد: ((هر حمد و ستايشى براى اوست در اين جهان و جهان ديگر)) (له الحمد فى الا ولى والا خرة ).
            سوم اين كه : ((حاكميت (نيز) از آن اوست )) (وله الحكم ).
            بديهى است وقتى خالق و مختار او باشد, حاكميت تكوين و تشريع نيز دراختيار او خواهد بود.
            چـهـارم ايـن كـه : ((و همه شما (براى حساب و پاداش و كيفر) به سوى اوبازگردانده مى شويد)) (واليه ترجعون ).
            اوسـت كه شما را آفريده , و اوست كه از اعمال شما آگاه است و اوست كه حاكم يوم الجزا مى باشد, بنابراين حساب و جزاى شما نيز به دست او خواهد بود.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #336
              (آيه )ـ نعمت بزرگ روز و شب :.
              در ايـنـجـا سخن از بخش عظيمى از مواهب الهى مى گويد كه هم دليلى است بر مساله توحيد و نفى شرك ـو از اين نظر بحث گذشته را تكميل مى كندـ و هم نمونه اى است از نعمتهاى خداوند كه به خاطر آن شايسته حمد و ستايش است .
              نـخـسـت بـه نـعـمـت بـزرگ نـور و روشنايى روز كه مايه هر جنبش و حركت است اشاره كرده , مـى فرمايد: ((بگو: به من خبر دهيد اگر خداوند شب را تا قيامت بر شماجاودان سازد آيا معبودى جز خدا مى تواند روشنايى براى شما بياورد؟ آيانمى شنويد))؟! (قل اريتم ان جعل اللّه عليكم الليل سرمدا الى يوم القيمة من اله غيراللّه ياتيكم بضيا افلا تسمعون ).
              (آيـه )ـاين آيه سخن از نعمت ((ظلمت و تاريكى )) به ميان مى آورد,مى فرمايد: ((بگو: به من خبر دهـيد اگر خداوند روز را تا قيامت بر شما جاودان كندچه معبودى غير از اللّه است كه شبى براى شما بياورد تا در آن آرامش يابيد؟ آيانمى بينيد))؟! (قل اريتم ان جعل اللّه عليكم النهار سرمدا الى يوم القيمة من اله غير اللّه ياتيكم بليل تسكنون فيه افلا تبصرون ).
              (آيـه )ـو در اين آيه كه در حقيقت نتيجه گيرى از دو آيه قبل است مى فرمايد: ((و از رحمت الهى اسـت كـه براى شما شب و روز قرار داد, تا از يك سودر آن آرامش پيدا كنيد, و از سوى ديگر براى تـامـيـن زندگى و بهره گيرى از فضل خداوند تلاش كنيد, و شايد شكر نعمت او را به جا آوريد)) (ومن رحمته جعل لكم الليل والنهار لتسكنوا فيه ولتبتغوا من فضله ولعلكم تشكرون ).
              آرى ! گستردگى دامنه رحمت خدا ايجاب مى كند كه تمام وسائل حيات شمارا تامين كند.
              (آيـه )ـبـار ديگر پس از ذكر گوشه اى از دلائل توحيد و ابطال شرك به سراغ همان سؤالى مى رود كه در آيات گذشته نيز مطرح شده بود.
              مـى فـرمـايـد: ((روزى را (بـه خـاطـر بياوريد) كه خداوند آنها را ندا مى دهد ومى گويد كجايند شريكانى كه براى من مى پنداشتيد))؟! (ويوم يناديهم فيقول اين شركاى الذين كنتم تزعمون ).
              (آيـه )ـدر اين آيه مى فرمايد: در آن روز ((از هر امتى گواهى بر مى گزينيم ))(ونزعنا من كل امة شهيدا).
              سـپـس بـه مـشركان بى خبر و گمراه ((مى گوييم : دليل خود را (بر شركتان )بياوريد))؟! (وقلنا هاتوا برهانكم ).
              اينجاست كه همه مسائل آفتابى مى شود ((و آنها مى دانند كه حق براى خداست )) (فعلموا ان الحق للّه ).
              ((و تمام آنچه را افترا مى بستند از (نظر) آنها گم خواهد شد))! (وضل عنهم ماكانوا يفترون ).
              ايـن گواهان به قرينه آيات ديگر قرآن , همان پيامبرانند كه هر پيامبرى گواه امت خويش است , و پيامبر اسلام (ص ) كه خاتم انبياست گواه بر همه انبيا و امتها.
              (آيه )ـ ثروتمند خودخواه بنى اسرائيل :.
              سرگذشت عجيب موسى و مبارزه او با فرعون در بخشى از آيات اين سوره مشروحا گذشت .
              در ايـن بخش از آيات اين سوره سخن از درگيرى ديگر بنى اسرائيل با مردى ثروتمند و سركش از خودشان به نام قارون به ميان مى آورد.
              مـعـروف اسـت كـه او از بـسـتـگـان نزديك موسى (ع ) بود, و از نظر اطلاعات وآگاهى از تورات مـعلومات قابل ملاحظه اى داشت , نخست در صف مؤمنان بود,ولى غرور ثروت او را به آغوش كفر كشيد و به قعر زمين فرستاد, او را به مبارزه باپيامبر خدا وادار نمود و مرگ عبرت انگيزش درسى براى همگان شد.
              نـخست مى گويد: ((قارون از قوم موسى بود اما بر آنها ستم و ظلم كرد)) (ان قارون كان من قوم موسى فبغى عليهم ).
              علت اين بغى و ظلم آن بود كه ثروت سرشارى به دست آورده بود.
              قـرآن مـى گـويد: ((ما آنقدر اموال و ذخائر و گنج به او داديم كه حمل خزائن اوبراى يك گروه زورمند, مشكل بود)) (وآتيناه من الكنوز مـا ان مفاتحه لتنؤابالعصبة اولى القوة ).
              ببينيم بنى اسرائيل به قارون چه گفتند؟.
              قـرآن مى گويد: ((به خاطر بياور زمانى را كه قومش به او گفتند: اين همه خوشحالى (آميخته با غـرور و غـفـلت و تكبر) نداشته باش كه خدا شادى كنندگان مغرور را دوست نمى دارد)) (اذ قال قومه لا تفرح ان اللّه لا يحب الفرحين ).
              (آيـه )ـبـعد از اين نصيحت , چهار اندرز پرمايه و سرنوشت ساز ديگر به اومى دهند كه مجموعا يك حلقه پنچ گانه كامل را تشكيل مى دهد.
              نخست مى گويند: ((در آنچه خدا به تو داده است سراى آخرت را جستجوكن )) (وابتغ فيما آتيك اللّه الدار الا خرة ).
              اشاره به اين كه مال و ثروت بر خلاف پندار بعضى از كج انديشان , چيز بدى نيست , مهم آن است كه بـبـيـنـيـم در چه مسيرى به كار مى افتد و قارون كسى بود كه باداشتن آن اموال عظيم , قدرت كارهاى خير اجتماعى فراوان داشت ولى چه سودكه غرورش اجازه ديدن حقايق را به او نداد.
              در نـصـيـحـت دوم افـزودند: ((و سهم و بهره ات را از دنيا فراموش مكن ))(ولا تنس نصيبك من الدنيا).
              اين يك واقعيت است كه هر انسان سهم و نصيب محدودى از دنيا دارد,يعنى اموالى كه جذب بدن او, يـا صـرف لـبـاس و مسكن او مى شود مقدار معينى است , و مازاد بر آن به هيچ وجه قابل جذب نيست .
              مگر يك نفر چقدر مى تواند غذا بخورد؟ چه اندازه لباس بپوشد؟ چندمسكن و چند مركب مى تواند داشـتـه بـاشـد؟ و بـه هـنگام مردن چند كفن با خودمى تواند ببرد؟ پس بقيه خواه و ناخواه سهم ديگران است و انسان امانت دار آنها!.
              و چـه زيـبـا فرمود: اميرمؤمنان على (ع ): ((اى فرزند آدم ! هر چه بيش از مقدارخوراكت به دست مى آورى خزانه دار ديگران در مورد آن خواهى بود))!.
              سومين اندرز اين كه : ((همان گونه كه خدا به تو نيكى كرده است تو هم نيكى كن )) (واحسن كما احسن اللّه اليك ).
              و به تعبير ديگر همان گونه كه خدا به تو بخشيده است به ديگران ببخش .
              بالاخره چهارمين اندرز اين كه : نكند كه اين امكانات مادى تو را بفريبد و آن رادر راه فساد و افساد بـه كـارگـيرى ! ((هرگز فساد در زمين مكن كه خدا مفسدان رادوست ندارد)) (ولا تبغ الفساد فى الا رض ان اللّه لا يحب المفسدين ).
              ايـن نـيز يك واقعيت است كه بسيارى از ثروتمندان بى ايمان گاه بر اثر جنون افزون طلبى و گاه بـراى بـرترى جويى دست به فساد مى زنند جامعه را به محروميت وفقر مى كشانند همه چيز را در انحصار خود مى گيرند.
              (آيـه )ـاكـنـون نـوبـت آن رسيده است كه ببينيم مرد ياغى و ستمگربنى اسرائيل به اين واعظان دلسوز چه پاسخ گفت ؟.
              قـارون با همان حالت غرور و تكبرى كه از ثروت بى حسابش ناشى مى شدچنين ((گفت : من اين ثروت را به وسيله دانشى كه نزد من است به دست آورده ام ))!(قال انما اوتيته على علم عندى ).
              اين مربوط به شما نيست كه من با ثروتم چگونه معامله كنم !.
              در اينجا قرآن پاسخ كوبنده اى به قارون ـو قارونهاـ مى دهد كه ((آيا اونمى دانست خداوند اقوامى را قـبل از او هلاك كرد كه از او نيرومندتر (و آگاهتر) وثروتمندتر بودند))؟! (اولم يعلم ان اللّه قد اهلك من قبله من القرون من هو اشد منه قوة واكثر جمعا).
              تـو مـى گـويـى آنـچـه دارى از طـريق علم و دانشت دارى , اما فراموش كردى كه ازتو عالمتر و نيرومندتر و ثروتمندتر فراوان بودند, آيا توانستند از چنگال مجازات الهى رهايى يابند؟.
              و در پايان آيه با يك جمله كوتاه و پرمعنى هشدار ديگرى به او مى دهد ومى فرمايد: به هنگام نزول عـذاب الهى ((مجرمان از گناهانشان سؤال نمى شوند)) (ولا يسئل عن ذنوبهم المجرمون ) اصلا مجالى براى پرسش و پاسخ نيست , عذابى است قاطع و دردناك و كوبنده و ناگهانى .
              يـعنى امروز آگاهان بنى اسرائيل به قارون نصيحت مى كنند و مجال انديشه وپاسخ به او مى دهند اما هنگامى كه اتمام حجت شد و عذاب الهى فرا رسيد, ديگرمجالى براى انديشه يا سخنان ناموزون و كبرآلود نيست , عذاب الهى همان ونابودى همان !.
              (آيه )ـ جنون نمايش ثروت !.
              معمولا ثروتمندان مغرور گرفتار انواعى از جنون مى شوند, يك شاخه آن ((جنون نمايش ثروت )) اسـت , آنها از اين كه ثروت خود را به رخ ديگران بكشند لذت مى برند, از اين كه سوار مركب راهوار گـران قـيـمـت خـود شـوند و از ميان پا برهنه هابگذرند و گرد و غبار بر صورت آنها بيفشانند و تحقيرشان كنند احساس آرامش خاطر مى كنند!.
              بـه هـر حـال قـارون از اين قانون مستثنى نبود, بلكه نمونه بارز آن محسوب مى شد, قرآن در يك جـمـله آن را بيان كرده , مى فرمايد: ((پس قارون با تمام زينت خود در برابر قومش (بنى اسرائيل ) ظاهر شد)) (فخرج على قومه فى زينته ).
              در ايـنـجـا ـطـبـق معمول ـ مردم دو گروه شدند: اكثريت دنياپرست كه اين صحنه خيره كننده قلبشان را از جا تكان داد و آه سوزانى از دل كشيدند و آرزو كه اى كاش به جاى قارون بودند, حتى يك روز, و يك ساعت , و يك لحظه ! چه زندگى شيرين و جذابى چه عالم نشاطانگيز و لذت بخشى ؟ .
              چـنانكه قرآن مى گويد: ((كسانى كه طالب زندگى دنيا بودند گفتند: اى كاش ماهم مثل آنچه به قارون داده شده است داشتيم ))! (قال الذين يريدون الحيوة الدنيايا ليت لنا مثل ما اوتى قارون ) .
              ((بـه راسـتى كه او بهره عظيمى (از نعمتها) دارد))! (انه لذو حظ عظيم ) آفرين بر قارون و بر اين ثروت سرشارش ! چه جاه و جلالى ؟.
              در حـقـيـقـت در ايـنـجـا كوره عظيم امتحان الهى داغ شد, از يك سو قارون دروسط كوره قرار گـرفـتـه , و بـايـد امـتـحان خيره سرى خود را بدهد, و از سوى ديگردنياپرستان بنى اسرائيل در گرداگرد اين كوره قرار گرفته اند.
              (آيه )ـولى در مقابل اين گروه عظيم گروه اندكى عالم و انديشمند,پرهيزگار و با ايمان كه افق فكرشان از اين مسائل برتر و بالاتر بود در آنجا حاضربودند, كسانى كه شخصيت را با معيار زر و زور نمى سنجيدند, كسانى كه اين مغزهاى پوك را تحقير مى كردند آرى گروهى از آنها در آنجا بودند.
              چنانكه قرآن مى گويد: ((و كسانى كه علم و آگاهى به آنها داده شده بود صدازدند: واى بر شما! (چه مى گوييد؟) ثواب و پاداش الهى براى كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند بهتر است )) (وقال الذين اوتوا العلم ويلكم ثواب اللّه خير لمن آمن وعمل صالحا).
              و سپس افزودند: ((اما جز صابران آن را دريافت نمى كنند)) (ولا يلقيها الا الصابرون ).
              (آيه )ـقارون با اين عمل , طغيان و سركشى خود را به اوج رسانيد, ولى در تواريخ و روايات در اينجا ماجراى ديگرى نقل شده است كه نشانه نهايت بى شرمى قارون است و آن اين كه : روزى موسى (ع ) به قارون گفت : خداوند به من فرمان داده كه زكات مالت را بگيرم , قارون سر باز زد, و براى تبرئه خـويـش بـه مـبـارزه با موسى (ع ) برخاست و جمعى از ثروتمندان بنى اسرائيل را نيز با خودهمراه ساخت .
              يـك فـكـر شـيـطـانـى به نظرش رسيد, گفت : بايد به سراغ زن بدكاره اى از فواحش بنى اسرائيل بـفـرسـتـيـم تـا بـه سـراغ موسى برود و او را متهم كند كه با او سروسرى داشته ! به سراغ آن زن فرستادند او نيز اين پيشنهاد را پذيرفت , اين از يكسو.
              از سـوى ديـگـر قـارون بـه سـراغ مـوسـى آمـد و گـفـت : خـوب است بنى اسرائيل راجمع كنى ودستورات خداوند را بر آنها بخوانى , موسى پذيرفت وآنهارا جمع كرد.
              گـفـت : خـداونـد به من دستور داده كه جز او را پرستش نكنيد, صله رحم به جاآوريد و چنين و چنان كنيد, و در مورد مرد زناكار دستور داده است اگر زناى محصنه باشد, سنگسار شود!.
              در اينجا گفتند: حتى اگر خود تو باشى ! گفت : آرى ! حتى اگر خود من باشم !.
              در ايـنـجـا وقـاحت را به آخرين درجه رساندند و گفتند: ما مى دانيم كه تو خودمرتكب اين عمل شده اى و فورا به دنبال آن زن بدكاره فرستادند.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #337

                موسى (ع ) رو به او كرد و گفت : به خدا سوگندت مى دهم حقيقت رافاش بگو!.
                زن بـدكـاره با شنيدن اين سخن تكان سختى خورد, لرزيد و منقلب شد وگفت : اكنون كه چنين مـى گـويى من حقيقت را فاش مى گويم , اينها از من دعوت كردند تو را متهم كنم , ولى گواهى مى دهم كه تو پاكى و رسول خدايى !.
                سپس دو كيسه پولى را كه به او داده بودند نشان داد و گفتنيها را گفت .
                مـوسـى (ع ) بـه سـجـده افـتـاد و گـريست , در اينجا بود كه فرمان مجازات قارون زشت سيرت توطئه گر صادر شد.
                چـنـانـكـه قرآن مجيد مى گويد: ((ما او و خانه اش را در زمين فرو برديم )) (فخسفنابه وبداره الا رض ).
                عـجـبـا! فرعون در امواج نيل فرو مى رود, و قارون در اعماق زمين , آبى كه مايه حيات است مامور نابودى فرعونيان مى شود, و زمينى كه مهد آرامش است گورستان قارون و قارونيان .
                مسلم است كه در آن خانه , قارون تنها نبود, او و اطرافيانش , او وهم سنگرانش .
                ((و گـروهـى نـداشت كه او را در برابر عذاب الهى يارى كنند, و خود نيزنمى توانست خويشتن را يارى دهد))! (فما كان له من فئة ينصرونه من دون اللّه وماكان من المنتصرين ).
                (آيـه )ـاين آيه دگرگونى عجيب تماشاچيان ديروز را كه از مشاهده جاه وجلال قارون به وجد و سـرور آمـده بـودنـد منعكس مى كند كه به راستى عجيب وآموزنده است , مى گويد: ((و آنها كه ديـروز آرزو داشـتـنـد كه به جاى او باشند (آنگاه كه صحنه فرو رفتن او و ثروتش را به قعر زمين ديـدنـد) مـى گـفتند: واى بر ما! گويى خداروزى را بر هر كس از بندگانش بخواهد گسترش مى دهد و بر هر كس بخواهد تنگ مى گيرد)) و كليد آن تنها در دست اوست (واصبح الذين تمنوا مكانه بالا مس يقولون ويكان اللّه يبسط الرزق لمن يشا من عباده ويقدر).
                لـذا در مـقام شكر اين نعمت برآمدند و گفتند: ((اگر خداوند بر ما منت نگذارده بود, ما را هم به قعر زمين فرو مى برد))! (لولا ان من اللّه علينا لخسف بنا).
                ((اى واى ! مثل اين كه كافران هرگز رستگار نمى شوند)) (ويكانه لا يفلح الكافرون ) الان حقيقت را با چشم خود مى بينيم , و نتيجه غرور و غفلت و سرانجام كفر و شهوت را. (آيه )ـ نتيجه سلطه جويى و فساد در ارض :.
                بـعـد از ذكر ماجراى تكان دهنده ثروتمند جنايتكار يعنى قارون , در اين آيه بيانى آمده است كه در حقيقت يك نتيجه گيرى كلى از اين ماجراست , مى فرمايد:آرى ((اين سراى آخرت را (تنها) براى كسانى قرار مى دهيم كه اراده برترى جويى درزمين و فساد را ندارند)) (تلك الدار الا خرة نجعلها للذين لا يريدون علوافى الا رض ولا فسادا).
                آنـچـه سـبـب مـحـرومـيـت انـسـان از مـواهـب سـراى آخـرت مى شود درحقيقت همين دو است ((برترى جويى ))(استكبار) و((فساد درزمين )) كه همه گناهان درآن جمع است .
                لذا قرآن در پايان آيه مى فرمايد: ((و عاقبت نيك براى پرهيزكاران است ))(والعاقبة للمتقين ).
                ((عـاقـبـت )) به مفهوم وسيع كلمه , سرانجام نيك , پيروزى در اين جهان , بهشت و نعمتهايش در جهان ديگر است .
                (آيـه )ـبعد از ذكر اين واقعيت كه سراى آخرت و نعمتهايش از آن سلطه جويان و مستكبران نيست بـلـكـه مـخـصـوص پرهيزكاران متواضع و حق طلب است , در اين آيه به بيان يك قانون كلى ـكه آمـيزه اى است از ((عدالت )) و ((تفضل ))در مورد پاداش و كيفرـ پرداخته , مى گويد: ((كسى كه كار نيكى انجام دهد براى اوپاداشى بهتر از آن است )) (من جا بالحسنة فله خير منها).
                ايـن هـمان مرحله ((تفضل )) الهى درباره نيكوكاران است يعنى خداوند همچون مردم تنگ چشم نـيـسـت كـه بـه هـنگام رعايت عدالت , سعى مى كنند مزد و پاداش درست به اندازه عمل باشد او گاهى چندين برابر از لطف بى كرانش پاداش عمل رامى دهد و حداقل آن ده برابر است .
                سـپـس بـه ذكـر مـجازات بدكاران پرداخته , مى گويد: ((و به كسانى كه كارهاى بدانجام دهند, مـجـازات بدكاران جز (به مقدار) اعمالشان نخواهد بود)) (ومن جابالسيئة فلا يجزى الذين عملوا السيئات الا ما كانوا يعملون ).
                و اين مرحله ((عدل )) پروردگار است , چرا كه ذره اى بيش از آنچه انجام داده اند كيفر نمى شوند.
                آيـه ـ شـان نـزول : هـنـگـامى كه پيامبر(ص ) به قصد هجرت از ((مكه )) به سوى مدينه مى آمد به سرزمين ((جحفه )) كه رسيد, به ياد موطنش ((مكه )) افتاد, آثار اين شوق كه با تاثر و اندوه آميخته بود در چهره مباركش نمايان گشت .
                در اينجا پيك وحى خدا جبرئيل نازل شد و پرسيد آيا به راستى به شهر وزادگاهت اشتياق دارى ؟.
                پيامبر فرمود: آرى !.
                جبرئيل عرض كرد: خداوند اين پيام را براى تو فرستاده : ((ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى مـعـاد;Š آن كـس كـه اين قرآن را بر تو فرض كرده است تو را به سرزمين اصليت باز مى گرداند)) و مى دانيم اين وعده بزرگ سرانجام تحقق يافت .
                بـنـابراين آيه فوق يكى از پيشگوئيهاى اعجازآميز قرآن است كه چنين خبرى رابطور قطع و بدون هيچ قيد و شرط بيان كرده و بعد از مدت كوتاهى تحقق يافت .
                تفسير:.
                وعده بازگشت به حرم امن خداـ.
                در شـان نـزول آمـد كه اين آيه طبق مشهور در سرزمين ((جحفه )) در مسيرپيامبر(ص ) به سوى مدينه نازل شد, او مى خواهد به ((يثرب )) برود و آن را((مدينة الرسول )) كند, اما با اين حال عشق و دلبستگى او به مكه سخت او را آزارمى دهد.
                اينجاست كه نور وحى به قلب پاكش مى تابد و بشارت بازگشت به سرزمين مالوف را به او مى دهد, و مى گويد: ((همان كسى كه قرآن را بر تو فرض كرد تو را به جايگاه و زادگاهت باز مى گرداند)) (ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد).
                غم مخور همان خدايى كه موسى را در طفوليت به مادرش باز گرداند, همان خدايى كه او را بعد از يك غيبت ده ساله از مصر به زادگاه اصليش باز گردانيد, همان خدا تو را با قدرت و قوت تمام به مكه باز مى گرداند, و چراغ توحيد را با دست تودر اين سرزمين مقدس بر مى افروزد.
                سـپـس مى افزايد در برابر خيره سرى مخالفان سرسخت ((بگو: پروردگار من ازهمه بهتر مى داند چـه كـسـى هدايت را (از سوى او) آورده , و چه كسى در ضلال مبين است )) (قل ربى اعلم من جا بالهدى ومن هو فى ضلا ل مبين ).
                راه هـدايـت روشـن است و گمراهى آنها آشكار, آنها بيهوده خود را خسته مى كنند, خدا به خوبى مى داند و دلهاى حق طلب نيز از اين واقعيت آگاه است .
                (آيـه )ـايـن آيـه بـه يـكـى ديگر از بزرگترين نعمتهاى پروردگار به پيامبراكرم (ص ) پرداخته , و مـى گـويـد: ((تـو هرگز اين اميد را نداشتى كه اين كتاب (بزرگ آسمانى ) به تو القا گردد, لكن رحمت پروردگار تو چنين ايجاب كرد)) (وما كنت ترجوا ان يلقى اليك الكتاب الا رحمة من ربك ) .
                سپس مى افزايد: اكنون به شكرانه اين نعمت بزرگ ((هرگز از كافران پشتيبانى مكن )) (فلا تكونن ظهـيرا للكافرين ).
                (آيـه )ـدو آيـه پـايـان اين سوره تاكيدى است بر مساله توحيد با تعبيرها واستدلالات گوناگون , توحيدى كه خمير مايه تمام مسائل دينى است .
                در ايـن دو آيـه چـهـار دستور به پيامبر(ص ) داده شده و چهار توصيف ازپروردگار به عمل آمده است , و مجموع بحثهايى را كه در آيات اين سوره آمده تكميل مى كند.
                نـخـست مى گويد: ((نبايد (كفار) تو را از آيات خداوند بعد از آن كه بر تو نازل شد باز دارند)) (ولا يصدنك عن آيات اللّه بعد اذ انزلت اليك ).
                گـرچـه نـهـى مـتـوجـه كـفار است , اما مفهومش عدم تسليم پيامبر(ص ) در برابركارشكنيها و توطئه هاى آنهاست .
                و بـه اين ترتيب به پيامبر(ص ) دستور مى دهد هنگامى كه آيات الهى نازل شدبايد با قاطعيت روى آن بايستى و به سوى مقصد با قدمهاى محكم پيش بروى كه خدا همراه تو و پشتيبان تو است .
                بـه دنـبـال ايـن دسـتـور كـه جنبه نفى داشت , دستور دوم را كه جنبه اثبات داردصادر كرده , و مـى گويد ((و به سوى پروردگارت دعوت كن )) (وادع الى ربك )خداوندى كه مالك تو وصاحب اختيار توست , ومربى وپرورش دهنده تو مى باشد.
                سـومـيـن دستور بعد از دعوت به سوى اللّه , نفى هرگونه شرك و بت پرستى است , مى گويد: ((و قطعا از مشركان مباش )) (ولا تكونن من المشركين ).
                كه راه توحيد آشكار است و نورانى , و رهروان آن بر صراط مستقيمند.
                (آيـه )ـبـالاخره چهارمين دستور, تاكيد مجددى است بر نفى هرگونه شرك , مى فرمايد: ((و هيچ معبود ديگرى را با خدا مخوان )) (ولا تدع مع اللّه الـهاآخر).
                اين دستورهاى پى درپى كه هركدام ديگرى را تاكيد مى كند, اهميت مساله توحيد را در برنامه هاى اسلامى روشن مى سازد.
                بـه دنـبـال ايـن دسـتورات چهارگانه , توصيفهاى چهارگانه اى از خدا مى كند, كه آنها نيز تاكيد پى درپى در مساله توحيد است .
                نخست مى گويد: ((هيچ معبودى جز او نيست )) (لا اله الا هو).
                ((همه چيز جز ذات پاك او فانى و نابود مى شود)) (كل شى هالك الا وجهه ).
                و هـنگامى كه دانستيم تنها چيزى كه در اين عالم باقى مى ماند ذات پاك خداست روشن مى شود هر چيز به نحوى با ذات پاك او پيوند و ارتباط داشته باشداز آن نظر فنا و هلاك براى او نيست .
                ((حكم و حاكميت (در جهان تكوين و تشريع ) مخصوص ذات پاك اوست ))(له الحكم ).
                ((و همه به سوى او بازگردانده مى شويد)) (واليه ترجعون ).
                تـوصـيـفهاى سه گانه اخير مى تواند دليلى بر اثبات توحيد و ترك هرگونه بت پرستى باشد كه در توصيف اول آمده است .
                ((پايان سوره قصص )).
                = سوره عنكبوت [ 29].
                اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 69 آيه است .
                محتواى سوره :.
                بطوركلى مى توان گفت بحثهاى اين سوره در چهار بخش خلاصه مى شود:
                1ـ بـخـش آغـاز اين سوره كه پيرامون مساله ((امتحان )) و ((وضع منافقان )) است واين دو پيوند ناگسستنى با هم دارند.
                2ـ بـخش ديگرى كه در حقيقت براى دلدارى پيامبر(ص ) و مؤمنان اندك نخستين از طريق بيان گوشه هايى از سرنوشت پيامبران بزرگى همچون نوح وابراهيم و لوط و شعيب است .
                3ـ بخش ديگرى از توحيد, نشانه هاى خدا در عالم آفرينش , و مبارزه باشرك , سخن مى گويد.
                4ـ قـسـمـت ديـگـرى از ايـن سـوره بـر مـحـور ضـعـف و ناتوانى معبودهاى ساختگى , و عابدان ((عنكبوت صفت )) آنها و همچنين عظمت قرآن و دلائل حقانيت پيامبر اسلام و لجاجت مخالفان و نيز يك سلسله مسائل تربيتى همچون نماز, نيكى به پدر و مادر, و اعمال صالح دور مى زند.
                نـامـگذارى اين سوره به ((سوره عنكبوت )) از آيه 41 آن گرفته شده كه بت پرستان را كه تكيه بر غير خدا مى كنند تشبيه به عنكبوت مى كند كه تكيه گاهش ,تارهاى سست و بى بنياد است .
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #338
                  فضيلت تلاوت سوره :.
                  از پـيـامبر گرامى اسلام (ص ) چنين آمده است : ((هر كس سوره عنكبوت رابخواند به تعداد تمام مؤمنان و منافقان , ده حسنه براى اونوشته مى شود)).
                  مـخـصـوصـا دربـاره تـلاوت سـوره عنكبوت و روم در ماه رمضان در شب بيست و سوم , فضيلت فـوق الـعـاده اى وارد شده است تا آنجا كه در حديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((هر كس سوره عنكبوت و روم را در ماه رمضان شب بيست وسوم تلاوت كند به خدا سوگند اهل بهشت است , و مـن هـيـچ كس را از اين مساله استثنا نمى كنم , و نمى ترسم كه خداوند در اين سوگند قاطع من گناهى بر من بنويسد, و مسلما اين دو سوره در پيشگاه خدا بسيار ارج دارد)).
                  بدون شك محتواى پربار اين دو سوره و درسهاى مهم توحيدى آن , وبرنامه هاى سازنده عملى كه در ايـن سـوره ارائه شـده اسـت كافى است كه هر انسانى را كه اهل انديشه و الهام و عمل باشد به بهشت جاويدان سوق دهد.
                  به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                  (آيـه )ـباز در آغاز اين سوره به حروف مقطعه ((الف ـلام ـميم )) (الم )برخورد مى كنيم كه تاكنون بارها تفسير آن را بيان كرده ايم .
                  (آيه )ـ آزمايش الهى يك سنت جاويدان :.
                  بـعـد از ذكـر حـروف مقطعه به يكى از مهمترين مسائل زندگى بشر كه مساله شدايد و فشارها و آزمونهاى الهى است اشاره كرده , مى گويد: ((آيا مردم گمان كردندهمين اندازه كه اظهار ايمان كنند (و شهادت به توحيد و رسالت پيامبر دهند) به حال خود واگذارده خواهند شد و آنها امتحان نمى شوند))؟! (احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا وهم لا يفتنون ).
                  (آيه )ـبعد بلافاصله به ذكر اين حقيقت مى پردازد كه امتحان يك سنت هميشگى و جاودانى الهى اسـت , امـتـحـان مخصوص شما جمعيت مسلمانان نيست , سنتى است كه در تمام امتهاى پيشين جارى بوده است , مى فرمايد: ((ماكسانى را كه قبل از آنها بودند آزمايش كرديم )) (ولقد فتنا الذين من قبلهم ).
                  آنـهـا را نيز در كوره هاى سخت امتحان افكنديم , آنها نيز همچون شما در فشاردشمنان بى رحم و جاهل و بى خبر و متعصب و لجوج قرار داشتند.
                  بـايد هم چنين باشد چرا كه در مقام ادعا هركس مى تواند خود را برترين مؤمن , بالاترين مجاهد, و فداكارترين انسان معرفى كند, بايد وزن و قيمت و ارزش اين ادعاها از طريق آزمون روشن شود.
                  آرى ((بـايـد خدا بداند چه كسانى راست مى گويند, و چه كسانى دروغگوهستند)) (فليعلمن اللّه الذين صدقوا وليعلمن الكاذبـين ).
                  بـديهى است خدا همه اينها را مى داند, منظور از ((علم )) در اينجا ظهور آثار وشواهد عملى است , يعنى بايد علم خدا درباره مردم عملا در خارج پياده شود, وتحقق عينى يابد, و هر كس آنچه را در درون دارد بيرون ريزد, تا ثواب و جزا و كيفرمفهوم داشته باشد.
                  (آيه )ـ فرار از حوزه قدرت خدا ممكن نيست !.
                  در آيـات گـذشـتـه سـخـن از آزمـايـش عمومى مؤمنان بود, و اين آيه تهديدشديدى براى كفار وگـنـهـكاران است , تا گمان نكنند اگر مؤمنان را تحت فشار قراردادند و مجازاتهاى الهى فورا دامان آنها را فرو نگرفت خدا از آنها غافل است .
                  مى فرمايد: ((آيا كسانى كه سيئات را انجام مى دهند گمان كردند بر ما پيشى خواهند گرفت (و از چـنگال كيفر ما رهايى خواهند يافت ؟) چه بد قضاوتى كردند))!(ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا سا ما يحكمون ).
                  مهلت الهى آنها را مغرور نكند كه اين نيز براى آنها آزمونى است و فرصتى براى توبه و بازگشت . (آيـه )ـسپس بار ديگر به سراغ برنامه هاى مؤمنان و اندرز به آنها مى رودمى گويد: ((هركس اميد لـقـا پـروردگـار دارد (بايد آنچه در توان دارد از اطاعت فرمان او مضايقه نكند) زيرا زمانى را كه خـداونـد تعيين كرده (سرانجام ) فرا مى رسد)) (من كان يرجوا لقااللّه فان اجل اللّه لا ت ) آرى ! اين وعده الهى تخلف ناپذير است .
                  و از اين گذشته خداوند سخنان شما را مى شنود و از اعمال و نيات شما آگاه است كه ((او شنوا و داناست )) (وهو السميع العليم ).
                  لقاى پروردگار در قيامت , نه يك ملاقات حسى است كه يك لقاى روحانى ويك نوع شهود باطنى اسـت , چـرا كه در آنجا پرده هاى ضخيم عالم ماده از مقابل چشم جان انسان كنار مى رود, و حالت شهود به انسان دست مى دهد.
                  (آيـه )ـايـن آيـه در حقيقت تعليلى است براى آنچه در آيه قبل گذشت ,مى گويد: اين كه دستور داده شـده مـؤمـنـان بـه ((لـقـااللّه )) آنـچه در توان دارند فرو گذارنكنند به خاطر اين است كه ((هركسى جهاد و تلاش و كوششى كند (و تحمل مصائب و مشكلاتى نمايد) در حقيقت براى خود جهاد كرده است , چرا كه خدا از همه جهانيان بى نياز است )) (ومن جاهد فانما يجاهد لنفسه ان اللّه لغنى عن العالمين ).
                  بـرنـامه آزمون الهى , جهاد با هواى نفس , و مبارزه با دشمنان سرسخت براى حفظ ايمان و پاكى و تقوا, به سود خود انسان است .
                  (آيـه )ـايـن آيه توضيح و تكميلى است براى آنچه بطور سربسته در آيه قبل تحت عنوان ((جهاد)) آمـده بـود, در اينجا حقيقت جهاد را شكافته و چنين بازگومى كند: ((كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنها رامى پوشانيم )) (والذين آمنوا وعملوا الصالحات لنكفرن عنهم سيئاتهم ).
                  بـنـابراين نخستين فايده اين جهاد بزرگ (ايمان و عمل صالح ) تكفير وپوشاندن گناهان است كه عائد خود انسان مى شود, همان گونه كه ثواب آن هم از آن خودشان مى باشد.
                  چـنـانـكـه قرآن در پايان آيه مى گويد: ((و ما بطور قطع آنها را به بهترين اعمالى كه انجام دادند پاداش مى دهيم )) (ولنجزينهم احسن الذى كانوا يعملون ).
                  آيه ـ شان نزول : ((بعضى از مردانى كه در مكه بودند ايمان و اسلام راپذيرفتند هنگامى كه مادران آنـها از اين مساله آگاه شدند تصميم گرفتند كه غذانخورند, آب ننوشند, تا فرزندانشان از اسلام باز گردند!.
                  گـرچه هيچ كدام از اين مادران به گفته خود وفا نكردند و اعتصاب غذا راشكستند, ولى آيه نازل شد و خطمشى روشنى در برخورد با پدر و مادر در زمينه مساله ايمان و كفر به دست همگان داد.
                  تفسير:.
                  برترين توصيه نسبت به پدر و مادر:.
                  يـكـى از مـهـمـتـريـن آزمـايشهاى الهى مساله ((تضاد)) خط ايمان و تقوا, باپيوندهاى عاطفى و خويشاوندى است , قرآن در اين زمنيه تكليف مسلمانان را به روشنى بيان كرده است .
                  نـخـسـت بـه عـنوان يك قانون كلى ـكه از ريشه هاى عواطف و حق شناسى سرچشمه مى گيردـ مـى فـرمـايد: ((و ما به انسان توصيه كرديم نسبت به پدر و مادرش نيكى كند)) (ووصينا الا نسان بوالديه حسنا).
                  بنابراين هر كس شايسته نام انسان است بايد در برابر پدر و مادر حق شناس باشد, و احترام وتكريم و نيكى به آنها را در تمام عمر فراموش نكند, هر چند با اين اعمال هرگز نمى تواند دين خود را به آنها ادا كند.
                  سپس براى اين كه كسى تصور نكند كه پيوند عاطفى با پدر و مادر مى تواند برپيوند انسان با خدا و مساله ايمان حاكم گردد, با يك استثنا صريح مطلب را در اين زمينه روشن كرده , مى فرمايد: ((و اگر آن دو (پدر و مادر) تلاش و كوشش كنند و به تواصرار ورزند كه براى من شريكى قائل شوى , كـه بـه آن عـلـم نـدارى , از آنـها اطاعت مكن )) (وان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما).
                  و در پايان آيه مى افزايد: ((بازگشت همه شما به سوى من است پس من شمارا از اعمالى كه انجام مى داديد آگاه مى سازم )) (الى مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون ) و پاداش و كيفر آن را بى كم و كاست در اختيارتان خواهم گذاشت .
                  ايـن جمله در حقيقت تهديدى است براى كسانى كه راه شرك را مى پويند, وكسانى كه ديگران را به اين راه دعوت مى كنند.
                  (آيـه )ـاين آيه بار ديگر حقيقتى را كه قبلا در مورد كسانى كه ايمان و عمل صالح دارند بيان شد, تكرار و تاكيد كرده , مى فرمايد: ((كسانى كه ايمان آورده اند وعمل صالح انجام مى دهند آنها را در زمره صالحان داخل خواهيم كرد)) (والذين آمنوا وعملوا الصالحات لندخلنهم فى الصالحين ).
                  اصـولا عـمـل انـسـان بـه انسان رنگ مى دهد, عمل صالح انسان را از نظر روحى به رنگ خود در مى آورد و در زمره ((صالحان )) وارد مى كند, و عمل سؤ در زمره بدان و ((ناصالحان )).
                  (آيه )ـ در پيروزيها شريكند اما در مشكلات نه !.
                  از آنـجا كه در آيات گذشته بحثهاى صريحى از ((مؤمنان صالح )) و ((مشركان ))آمده بود در اين آيـه بـه گـفتگو پيرامون گروه سوم يعنى ((منافقان )) مى پردازد, مى گويد(و از مردم كسانى هستند كه مى گويند: به خدا ايمان آورده ايم ! اما هنگامى كه در راه خدا شكنجه وآزار مى بينند, آزار مردم را همچون عذاب الهى مى شمارند)) وازآن سخت وحشت مى كنند (ومن الناس من يقول آمنا باللّه فاذا اوذى فى اللّه جعل فتنة الناس كعذاب اللّه ).
                  ((ولـى هـنـگـامـى كـه پيروزى از سوى پروردگارت (براى شما) بيايد, مى گويند:ما هم با شما بوديم )) و در اين پيروزى شريكيم (ولئن جا نصر من ربك ليقولن اناكنا معكم ).
                  آيا اينها گمان مى كنند خدا از اعماق قلبشان با خبر نيست ؟.
                  ((آيا خداوند به آنچه در سينه هاى جهانيان است آگاهتر نيست ))؟ (اوليس اللّه باعلم بما فى صدور العالمين ).
                  (آيـه )ـدر اين آيه باز براى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((بطور قطع خداوندمؤمنان را مى شناسد, و نيز بطور يقين خداوند منافقان را نيز مى شناسد)) (وليعلمن اللّه الذين آمنوا وليعلمن المنافقين ).
                  اگـر سـاده لوحانى فكر مى كنند مى توانند با اخفاى حقايق از قلمرو علم خدادور بمانند سخت در اشتباهند.
                  ((مـنـافـقـيـن )) مـعنى وسيعى دارد و افراد ضعيف الايمانى را كه با مختصر فشارى تغيير عقيده مى دهند نيز شامل مى شود.
                  (آيـه )ـاين آيه به يك نمونه از منطقهاى سست و پوچ مشركان اشاره كرده , مى گويد: ((كافران به مـؤمـنـان گفتند: شما بياييد از راه و آيين ما پيروى كنيد و(اگر گناهى داشته باشيد) ما گناه شما را به دوش مى گيريم )) (وقال الذين كفرواللذين آمنوا اتبعوا سبيلنا ولنحمل خطاياكم ).
                  امروز نيز بسيارى از وسوسه گران را مى بينيم كه هنگام دعوت به يك عمل خلاف مى گويند اگر گـنـاهـى دارد به گردن ما! در حالى كه مى دانيم هيچ كس نمى تواندگناه ديگرى را به گردن بگيرد, چرا كه خداوند عادل است و كسى را به جرم ديگرى مجازات نمى كند.
                  لـذا در جـمـله بعد با صراحت مى گويد: ((آنها هرگز چيزى از خطاها و گناهان اينها را بر دوش نخواهند گرفت , آنها دروغ مى گويند)) (وماهم بحاملين من خطاياهم من شى انهم لكاذبون ).
                  (آيـه )ـسپس براى اين كه تصور نشود اين دعوت كنندگان به كفر و شرك وبت پرستى و ظلم , در بـرابـر ايـن عـملشان مجازاتى ندارند در اين آيه مى افزايد, ((آنهابارهاى سنگين گناهانشان را بر دوش مى كشند, و بارهاى ديگرى را اضافه بر بارهاى سنگين خودشان ))! (وليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم ).
                  ايـن بار گناه اضافى همان بار گناه اضلال و اغوا كردن و تشويق ديگران به گناه است , همان بار سنت بد گذاردن .
                  و در پايان آيه مى افزايد: ((آنها بطور قطع در روز قيامت از افتراها و دروغهايى كه مى بستند سؤال مى شوند)) و بايد خود جوابگوى آن باشند (وليسئلن يوم القيمة عما كانوا يفترون ).
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #339
                    (آيه )ـ اشاره اى به سرگذشت نوح و ابراهيم :.
                    از آنـجـا كـه بـحـثـهاى گذشته سخن از آزمايش عمومى انسانها بود از اينجا به بعدبخشهايى از آزمايشهاى سخت انبيا و اقوام پيشين را منعكس مى كند.
                    نـخـسـت از اولـيـن پـيامبر اولواالعزم يعنى نوح (ع ) شروع مى كند و در عبارتى كوتاه آن بخش از زندگانيش را كه بيشتر متناسب وضع مسلمانان آن روز بود بازگومى كند.
                    مـى گـويـد: ((و ما نوح را به سوى قومش فرستاديم و او در ميان آنها هزار سال ـمگر پنجاه سال ـ درنگ كرد)) (ولقد ارسلنا نوحا الى قومه فلبث فيهم الف سنة الا خمسين عاما).
                    شب و روز مشغول تبليغ و دعوت به سوى توحيد بود, يعنى 950 سال ! به سوى خدا فرا خواند, و از ايـن تـلاش پـى گير خسته نشد اما با اين همه جز گروه اندكى ايمان نياوردند ـحدود هشتاد نفر طبق نقل تواريخ يعنى بطور متوسط هر دوازده سال يك نفر!.
                    بنابراين شما در راه دعوت به سوى حق و مبارزه با انحرافات خسته نشويدكه برنامه شما در مقابل برنامه نوح (ع ) سهل و آسان است .
                    ولـى ببينيد پايان اين قوم ستمگر ولجوج به كجا رسيد: ((سرانجام طوفان عظيم آنهارا فرو گرفت , درحالى كه ظالم وستمگر بودند))(فاخذهم الطوفان وهم ظالمون ).
                    (آيـه )ـدر ايـن آيـه مـى افـزايـد: ((ما او و سرنشينان كشتى را رهايى بخشيديم ,و آن را آيتى براى جهانيان قرار داديم )) (فانجيناه واصحاب السفينة وجعلناها آية للعالمين ).
                    (آيـه )ـسپس به دنبال ماجراى فشرده نوح (ع ) و قومش به سراغ داستان ابراهيم (ع ) دومين پيامبر بـزرگ اولواالعزم مى رود و مى فرمايد: ((ما ابراهيم را (نيزفرستاديم ) هنگامى كه به قومش گفت : خداى يگانه را پرستش كنيد و از او بپرهيزيدكه اين براى شما بهتر است اگر بدانيد)) (وابرهيم اذ قال لقومه اعبدوا اللّه واتقوه ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون ).
                    چرا كه دنيايتان را از آلودگيهاى شرك و گناه و بدبختى نجات مى دهد, وآخرت شما نيز سعادت جاويدان است .
                    (آيـه )ـسـپس ابراهيم (ع ) به دلائل بطلان بت پرستى مى پردازد و با چندتعبير مختلف كه هركدام متضمن دليلى است , آيين آنها را شديدا محكوم مى كند.
                    نـخـست مى گويد: ((شما غير از خدا فقط بتهايى (از سنگ و چوب ) رامى پرستيد)) (انما تعبدون من دون اللّه اوثانا).
                    مجسمه هايى بى اراده , بى عقل و شعور و فاقد همه چيز كه چگونگى منظره آنها خود دليل گويايى بر بطلان عقيده بت پرستى است .
                    بـعـد از ايـن فراتر مى رود و مى گويد: نه تنها وضع اين بتها نشان مى دهد كه معبود نيستند, بلكه شـمـا نيز مى دانيد كه ((دروغى به هم مى بافيد)) و نام معبود را براين بتها مى گذاريد (وتخلقون افكا).
                    سپس به دليل سومى مى پردازد كه پرستش شما نسبت به اين بتها يا به خاطرمنافع مادى است و يا سـرنوشتتان در جهان ديگر, و هركدام باشد باطل است , چراكه ((آنهايى را كه غير از خدا پرستش مى كنيد, مالك هيچ رزقى براى شما نيستند))(ان الذين تعبدون من دون اللّه لا يملكون لكم رزقا) .
                    شـمـا خود قبول داريد كه بتها خالق نيستند, بلكه خالق , خداست ;Š بنابراين روزى دهنده نيز اوست ((پس روزى را تنها نزد خدا بطلبيد)) (فابتغوا عنداللّه الرزق ).
                    و چون روزى دهنده اوست ((او را پرستش كنيد و شكر او را به جا آوريد))(واعبدوه واشكروا له ).
                    و اگـر زنـدگى سراى ديگر را مى طلبيد بدانيد ((كه بسوى او بازگشت داده مى شويد)) و نه به سوى بتها! (اليه ترجعون ).
                    بتها نه در اينجا منشا اثرى هستند و نه آنجا.
                    (آيـه )ـسـپس ابراهيم (ع ) به عنوان تهديد, و همچنين بى اعتنايى نسبت به آنها, مى گويد: ((اگر شـمـا (مـرا) تـكـذيب كنيد (جاى تعجب نيست ) امتهايى پيش ازشما نيز (پيامبرانشان را) تكذيب كردند)) و به سرنوشت دردناكى گرفتار شدند (وان تكذبوا فقد كذب امم من قبلكم ).
                    ((وظيفه رسول و فرستاده خدا جز ابلاغ آشكار نيست )) خواه پذيرا شوند يانشوند (وما على الرسول الا البلا غ المبين ).
                    منظور ازامتهاى پيشين , قوم نوح واقوامى بودند كه بعد ازآنها روى كار آمدند.
                    (آيـه )ـدر ايـنـجا قرآن داستان ابراهيم را موقتا رها كرده و بحثى را كه ابراهيم در زمينه توحيد و بيان رسالت خويش داشت به وسيله ذكر دليل بر معادتكميل مى كند.
                    مـى گـويـد: ((آيا اين منكران معاد, نديدند چگونه خداوند آفرينش را آغازمى كند سپس آن را باز مى گرداند))؟ (اولم يروا كيف يبدئ اللّه الخلق ثم يعيده ).
                    در پـايـان آيه به عنوان تاكيد مى افزايد: ((اين كار براى خدا سهل و آسان است ))(ان ذلك على اللّه يسير).
                    چـرا كه تجديد حيات در برابر ايجاد روز نخست مساله ساده ترى محسوب مى شود, گرچه ساده و مشكل در برابر كسى كه قدرتش بى انتهاست مفهومى ندارد.
                    (آيه )ـقرآن همچنان بحث معاد را تعقيب مى كند و در اين آيه مردم را به ((سير آفاقى )) در مساله معاد دعوت مى كند در حالى كه آيه قبل , بيشتر جنبه ((سيرانفسى )) داشت .
                    مـى فـرمـايـد: ((بگو: در زمين بگرديد و بنگريد خداوند چگونه آفرينش را آغازكرده است ؟ سپس خـداونـد (به همين گونه ) جهان آخرت را ايجاد مى كند)) (قل سيروا فى الا رض فانظروا كيف بد الخلق ثم اللّه ينشئ النشاة الا خرة ).
                    چـرا كـه او بـا خـلـقـت نخستين , قدرتش را بر همگان ثابت كرده است , آرى ((خداوند بر هر چيز تواناست )) (ان اللّه على كل شى قدير).
                    هم اين آيه و هم آيه قبل از آن , امكان معاد را از طريق وسعت قدرت خداونداثبات مى كند.
                    (آيـه )ـسـپـس بـه ذكر يكى از مسائل مربوط به معاد مى پردازد, و آن مساله رحمت و عذاب است مـى گـويـد: ((او در قـيـامت هر كس را بخواهد (و مستحق بداند)مجازات مى كند, و هر كس را بـخـواهد (و لايق ببيند) مورد رحمت قرار مى دهد, و به سوى او بازگشت مى كنيد)) (يعذب من يشا ويرحم من يشا واليه تقلبون ).
                    بـا ايـن كه رحمت الهى بر غضبش پيشى گرفته اما در اينجا نخست سخن ازعذاب مى گويد بعد رحمت , چرا كه در مقام تهديد است .
                    (آيـه )ـدر تكميل اين بحث كه عذاب و رحمت به دست خداست , وبازگشت همه به سوى اوست , مـى افـزايـد: اگـر تـصـور كنيد مى توانيد از قلمروحكومت خداوند بيرون رويد و چنگال مجازات گـريبان شما را نگيرد, سخت دراشتباهيد چرا كه ((شما نمى توانيد بر اراده خداوند چيره شويد و از دست قدرت اودر زمين يا آسمان فرار كنيد)) (وما انتم بمعجزين فى الا رض ولا فى السما).
                    و اگـر تـصـور كنيد سرپرست و ياورى از شما دفاع مى كند, آن هم اشتباه محض است زيرا ((براى شما جز خدا, ولى و ياروى نيست )) (وما لكم من دون اللّه من ولي ولا نصير).
                    و به اين ترتيب قرآن تمام درهاى فرار از چنگال مجازات الهى را به روى اين مجرمان مى بندد.
                    (آيـه )ـلـذا در ايـن آيـه بطور قاطع مى فرمايد: ((و كسانى كه به آيات خدا ولقاى او كافر شدند از رحمت من مايوسند)) (والذين كفروا بـايات اللّه ولقائه اولئك يئسوا من رحمتى ).
                    سپس براى تاكيد مى افزايد: ((و براى آنها عذاب دردناكى است )) (واولئك لهم عذب اليم ).
                    اين ((عذاب اليم )) لازمه مايوس شدن از رحمت خداست .
                    (آيه )ـ طرز پاسخ مستكبران به ابراهيم (ع ):.
                    حال نوبت آن است كه ببينيم اين قوم گمراه در برابر دلائل سه گانه ابراهيم (ع )در زمينه توحيد و نـبـوت و مـعـاد چـه گفتند؟ آنها قطعا پاسخ منطقى نداشتند و لذامانند همه زورمندان قلدر بى منطق تكيه بر قدرت شيطانيشان كردند, و فرمان قتل اورا صادر نمودند.
                    چـنـانـكـه قـرآن مـى گـويد: ((اما جواب قوم او [ ابراهيم ] جز اين نبود كه گفتند: اورا بكشيد يا بسوزانيد))! (فما كان جواب قومه الا ان قالوا اقتلوه او حرقوه ).
                    سـرانـجـام پـيشنهاد اول پذيرفته شد چون معتقد بودند بدترين نوع اعدام همان سوزاندن به آتش است .
                    در اينجا سخنى در مورد چگونگى آتش سوزى ابراهيم به ميان نيامده است ,همين اندازه در دنباله آيه مى خوانيم : ((ولى خداوند او را از آتش رهايى بخشيد))(فانجيه اللّه من النار).
                    شرح ماجراى آتش سوزى در سوره انبيا آيه 68ـ70 آمده است .
                    در پـايان مى افزايد: ((در اين ماجرا نشانه هايى است براى كسانى كه ايمان مى آورند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يؤمنون ).
                    (آيـه )ـبه هرحال ابراهيم (ع ) از آن آتش عظيم به صورت خارق العاده اى به لطف پروردگار رهايى يـافت , ولى تنها دست از بيان هدفهاى خود برنداشت بلكه شتاب و سرعت و حرارت بيشترى به آن داد.
                    ابراهيم ((گفت : شما غير از خدا بتهايى براى خود انتخاب كرده اى كه مايه دوستى و محبت ميان شما در زندگى دنيا باشد سپس روز قيامت از يكديگر بيزارى مى جوييد و يكديگر را لعن مى كنيد و جـايگاه شما آتش است و هيچ يار و ياورى براى شما نخواهد بود)) (وقال انما اتخذتم من دون اللّه اوثـانـا مـودة بـيـنـكـم فـى الـحـيوة الدنيا ثم يوم القيمة يكفر بعضكم ببعض ويلعن بعضكم بعضا وماويكم النار ومالكم من ناصرين ).
                    پـرسـتـش براى هر قوم و قبيله اى به اصطلاح رمز وحدت بود و نيز پيوندى ميان آنها و نياكانشان ايـجـاد مـى كـرد از اين گذشته سران كفار پيروان خود را دعوت به پرستش بتها مى كردند و اين حلقه اتصالى بين ((سران )) و ((پيروان )) بود.
                    ولـى در قيامت همه اين پيوندهاى پوچ و پوسيده و پوشالى از هم گسسته مى شود و هر يك گناه را به گردن ديگرى مى اندازد.
                    (آيـه )ـدر اين آيه اشاره به ايمان لوط و هجرت ابراهيم مى كند, مى گويد(و لوط به او [ ابراهيم ] ايمان آورد)) (فا من له لوط).
                    ((لـوط)) خـود از پيامبران بزرگ خدا بود ـمى گويند: پسر خواهر ابراهيم بودـ واز آنجا كه پيروى يـك فـرد بزرگ به منزله پيروى يك امت و ملت است , خداوند دراينجا مخصوصا از ايمان لوط آن شـخـصـيت والاى معاصر ابراهيم سخن مى گويد: تاروشن شود اگر ديگران ايمان نياوردند مهم نبود.
                    سـپس مى افزايد: ((و (ابراهيم ) گفت : من بسوى پروردگارم هجرت مى كنم كه اوصاحب قدرت وحكيم است )) (وقال انى مهاجر الى ربى انه هوالعزيز الحكيم ).
                    ابـراهـيـم (ع ) از سـرزمين بابل ـبه اتفاق لوط و همسرش ساره ـ به سوى سرزمين شام , مهد انبيا و توحيد, حركت كرد, تا بتواند در آنجا دعوت توحيد را وسعت بخشد.
                    (آيه )ـدر اين آيه سخن از مواهب چهارگانه اى است كه خداوند بعد ازاين هجرت بزرگ به ابراهيم داد.
                    نـخـسـت فـرزنـدان لايق و شايسته بود, فرزندانى كه بتوانند چراغ ايمان و نبوت را در دودمان او روشـن نـگهدارند, مى گويد: ((و (در اواخر عمر) اسحاق و يعقوب رابه او بخشيديم )) (ووهبنا له اسحق ويعقوب ).
                    ديـگـر ايـن كـه : ((نـبـوت و كتاب آسمانى را در دودمانش قرار داديم )) (وجعلنا فى ذريته النبوة والكتاب ).
                    سوم اين كه : ((و پاداش او را در دنيا داديم )) (وآتيناه اجره فى الدنيا).
                    ايـن پـاداش مـمـكن است اشاره به امور مختلفى باشد: مانند نام نيك و لسان صدق در ميان همه امـتها, چرا كه همه به ابراهيم (ع ) به عنوان يك پيامبر عظيم الشان احترام مى گذارند, به وجود او افتخار مى كنند و شيخ ‌الانبيايش مى نامند.
                    آبادى سرزمين مكه به دعاى او يكى ديگر از اين پاداشها است .
                    چـهـارم ايـن كـه : ((او در آخـرت از صـالـحـان است ))(وانه فى الا خرة لمن الصالحين ) و اين يك مجموعه كامل از افتخارات را تشكيل مى دهد.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #340
                      (آيه )ـ آلوده دامنان خيره سر!.
                      بـعد از بيان گوشه اى از ماجراى ابراهيم (ع ) به سراغ ذكر بخشى از سرگذشت پيامبر هم عصرش لـوط(ع ) پـرداخته , مى فرمايد: ((و لوط را فرستاديم (به خاطر بياور)هنگامى كه به قومش گفت : شـمـا عـمل بسيار زشتى انجام مى دهيد كه هيچ يك ازمردم جهان پيش از شما آن را انجام نداده است )) (ولوطا اذ قال لقومه انكم لتاتون الفاحشة ما سبقكم بها من احد من العالمين ).
                      ((فاحشه )) در اينجا كنايه از ((همجنس گرايى )) است .
                      (آيه )ـ((لوط))(ع ) اين پيامبر بزرگ سپس مقصد خود را فاش تر بيان ساخت و گفت : ((آيا شما به سراغ مردان مى رويد))؟! (ائنكم لتاتون الرجال ).
                      ((و آيا راه (تداوم نسل انسان ) را قطع مى كنيد))؟! (وتقطعون السبيل ).
                      ((و در مجلستان اعمال ناپسند انجام مى دهيد)) (وتاتون فى ناديكم المنكر).
                      اكنون ببينيم پاسخ اين قوم گمراه و ننگين در برابر سخنان منطقى حضرت لوط(ع ) چه بود.
                      قـرآن مـى گويد: ((اما پاسخ قومش جز اين نبود كه گفتند: اگر راست مى گويى عذاب الهى را براى ما بياور)) (فما كان جواب قومه الا ان قالوا ائتنا بعذاب اللّه ان كنت من الصادقين ).
                      (آيه )ـدر اينجا بود كه لوط(ع ) دستش از همه جا كوتاه شد, رو به درگاه خدا آورد و با قلبى آكنده از غـم و اندوه ((عرض كرد: پروردگارا! مرا در برابر اين قوم تبهكار يارى فرما)) (قال رب انصرنى على القوم المفسدين ).
                      قومى كه روى زمين را به فساد و تباهى كشيده اند, اخلاق و تقوا را بر بادداده اند, عفت پاكدامنى را پـشت سر انداخته اند, شرك و بت پرستى را با فساداخلاق و ظلم و ستم آميخته اند و نسل انسان را به فنا و نيستى تهديد كرده اند.
                      (آيه )ـ و اين هم سرنوشت آلودگان !.
                      سـرانـجـام دعـاى لـوط مستجاب شد, فرشتگانى كه مامور عذاب بودند قبل ازآن كه به سرزمين لـوط(ع ) براى انجام ماموريت خود بيايند به سرزمينى كه ابراهيم (ع ) در آن بود براى اداى رسالتى ديگر, يعنى بشارت ابراهيم (ع ) به تولدفرزندان رفتند.
                      آيـه مـى گـويـد: ((و هنگامى كه فرستادگان ما (از فرشتگان ) بشارت (تولد فرزند)براى ابراهيم آوردنـد, گـفتند: ما اهل اين شهر و آبادى را [و به شهرهاى قوم لوطاشاره كردند] هلاك خواهيم كـرد, چرا كه اهل آن ستمگرند)) (ولما جات رسلناابرهيم بالبشرى قالوا انا مهلكوا اهل هذه القرية ان اهلها كانوا ظالمين ).
                      (آيـه )ـهـنگامى كه ابراهيم اين سخن را شنيد نگران لوط پيامبر بزرگ خداشد و ((گفت : در اين آبادى لوط است ))! (قال ان فيها لوطا).
                      سرنوشت او چه خواهد شد؟!.
                      اما فورا در پاسخ او ((گفتند: (نگران مباش ) ما به كسانى كه در آن هستندآگاه تريم )) (قالوا نحن اعـلـم بمن فيها) ما هرگز تر و خشك را با هم نمى سوزانيم وبرنامه ما كاملا دقيق و حساب شده است .
                      و افـزودنـد: ((او و خـانـواده اش را نـجات مى دهيم ;Š جز همسرش كه در ميان قوم (گنهكار) باقى خواهد ماند))! (لننجينه واهله الا امراته كانت من الغابرين ).
                      (آيه )ـگفتگوى فرشتگان با ابراهيم در اينجا پايان گرفت و آنها روانه ديارلوط(ع ) شدند.
                      قـرآن مـى گويد: ((هنگامى كه فرستادگان ما نزد لوط آمدند از ديدن آنها بدحال و دلتنگ شد)) (ولما ان جات رسلنا لوطا سئ بهم وضاق بهم ذرعا).
                      آنـهـا بـه صـورت جـوانانى خوش قيافه بودند, و آمدن چنين ميهمانانى در چنان محيط آلوده اى , ممكن بود براى لوط موجب دردسر و احتمالا آبروريزى نزدميهمانان شود.
                      ولى ميهمانان كه ناراحتى او را درك كردند به زودى خود را معرفى نموده و اورا از نگرانى بيرون آوردند: ((گفتند: نترس , و غمگين مباش (كارى از اين بى شرمان ساخته نيست و به زودى همگى نـابـود خـواهـنـد شـد) ما تو و خانوده ات را نجات خواهيم داد, جز همسرت كه در ميان قوم باقى مـى مـانـد)) و هـلاك مـى شـود (وقـالوالا تخف ولا تحزن انا منجوك واهلك الا امراتك كانت من الغابرين ).
                      (آيه )ـبعد براى اين كه سرنوشت اين گروه آلوده به ننگ را در برنامه ماموريت خود روشنتر سازند افـزودنـد: ((مـا بـر اهل اين شهر و آبادى عذابى از آسمان به خاطر فسق و گناهشان فرو خواهيم ريخت ))! (انا منزلون على اهل هذه القرية رجزا من السما بما كانوا يفسقون ).
                      (آيه )ـدر اينجا چگونگى عذاب دردناك آنها توضيح داده نشده , همين اندازه مى فرمايد: ((ما از آن آبـاديـهـا (از ويـرانـه هاى درهم ريخته و شهرهاى بلا ديده ونابود شده ) آنها درس عبرت و نشانه روشنى براى كسانى كه انديشه مى كنند باقى گذارديم )) (ولقد تركنا منها آية بينة لقوم يعقلون ).
                      ولـى در آيـه 84 سـوره اعـراف و هـمچنين آيه 82 سوره هود آمده است كه نخست زلزله شديدى شهرهاى آنها را بكلى زيرورو كرد و سپس بارانى از سنگهاى آسمانى بر آنها فروريخت .
                      (آيه )ـ هر گروه ستمگر به نوعى مجازات شدند:.
                      بـعد از داستان لوط و قومش نوبت به اقوام ديگرى همچون ((قوم شعيب )) و((عاد)) و ((ثمود)) و ((فرعون )) مى رسد.
                      نخست مى گويد: ((ما به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم )) (والى مدين اخاهم شعيبا).
                      تـعـبـيـر به برادر, اشاره به نهايت محبت اين پيامبران نسبت به امتهايشان و عدم سلطه جويى آنها است .
                      ((مـديـن )) شـهرى است در جنوب غربى ((اردن )) كه امروز به نام ((معان ))خوانده مى شود, در شرق ((خليج عقبه )) قرار گرفته , و حضرت شعيب و قومش درآنجا مى زيستند.
                      ((شـعـيب )) مانند ساير پيامبران بزرگ خدا دعوت خودرا از اعتقاد به مبدا ومعادكه پايه و اساس هر ديـن و آيين است آغاز كرد, ((گفت : اى قوم من ! خدا را بپرستيد وبه روز قيامت اميدوار باشيد)) (فقال يا قوم اعبدوا اللّه وارجوا اليوم الا خر).
                      اعتقاد به اين دو اصل مسلما در تربيت و اصلاح انسان تاثير فوق العاده اى خواهد داشت .
                      دستور سوم ((شعيب )) يك دستور جامع عملى بود كه تمام برنامه هاى اجتماعى را در بر مى گيرد گفت : ((سعى در فساد در زمين مكنيد)) (ولا تعثوافى الا رض مفسدين ).
                      ((فـسـاد)) مـفـهـوم وسـيـعـى دارد كه هرگونه نابسامانى و ويرانگرى و انحراف وظلم را در بر مى گيرد و نقطه مقابل آن صلاح و اصلاح است .
                      (آيـه )ـامـا آن گروه به جاى اين كه اندرزهاى اين مصلح بزرگ را به گوش جان بشنوند در مقام مخالفت برآمده ((او را تكذيب كردند)) (فكذبوه ).
                      ((و به اين سبب زلزله آنها را فرا گرفت ))! (فاخذتهم الرجفة ).
                      ((و بامدادان در خانه هاى خود به رو افتاده و مرده بودند))! (فاصبحوا فى دارهم جاثمين ).
                      (آيـه )ـايـن آيـه سخن از قوم ((عاد)) و ((ثمود)) مى گويد, بى آنكه از پيامبر آنها(هود و صالح ), و گـفـتـگوهايشان با اين دو قوم سركش سخنى به ميان آورد,چرا كه اقوامى بودند شناخته شده و داستان پيامبرشان در آيات ديگر قرآن كراراآمده است .
                      مى فرمايد: ((ما طايفه عاد و ثمود)) را هلاك كرديم (وعادا وثمود).
                      سپس مى افزايد: ((و مساكن (ويران شده ) آنان براى شما آشكار است )) وويرانه هاى شهرهايشان در سرزمين حجر و يمن بر سر راهتان (وقد تبين لكم من مساكنهم ).
                      سـپـس به علت اصلى بدبختى آنها اشاره كرده , مى گويد: ((شيطان اعمالشان رابراى آنها آراسته بود, از اين رو آنان را از راه (خدا) بازداشت )) (وزين لهم الشيطان اعمالهم فصدهم عن السبيل ).
                      ((در حالى كه بينا بود)) (وكانوا مستبصرين ).
                      فطرت آنها بر توحيد و تقوا بود, و پيامبران الهى نيز بقدر كافى راه را به آنهانشان داده بودند)).
                      (آيـه )ـايـن آيـه از سه نفر از گردنكشان كه هركدام نمونه بارزى از يك قدرت شيطانى بودند نام برده , مى گويد: ((و قارون و فرعون و هامان را نيز)) هلاك كرديم (وقارون وفرعون وهامان ).
                      قـارون مـظـهـر ثـروت تـوام با غرور و خودخواهى و غفلت , فرعون مظهر قدرت استكبارى توام با شيطنت , و هامان الگويى براى معاونت از ظالمان مستكبر بود.
                      سـپس مى افزايد: ((موسى با دلائل روشن به سراغ اين سه آمد)) و حجت را برآنها تمام كرد (ولقد جاهم موسى بالبينات ).
                      ((اما آنها راه استكبار و غرور و سركشى را در زمين پيش گرفتند)) (فاستكبروافى الا رض ).
                      ولى ((آنها (با اين همه ) نتوانستند بر خدا پيشى گيرند)) و از چنگال قدرت اوفرار كنند (وما كانوا سابقين ).
                      زيـرا آنـها نتوانستند از قلمرو قدرت خدا با امكاناتى كه در اختيار داشتندبگريزند, و از عذاب الهى رهـايـى يـابـنـد, بلكه در همان لحظه اى كه خداوند اراده كردآنها را با ذلت و زبونى به ديار عدم فرستاد.
                      (آيه )ـدر اين آيه مى فرمايد: ((پس ما هر يك از آنها را به گناهش گرفتيم ))(فكلا اخذنا بذنبه ).
                      ((بـر بـعـضـى از آنـها توفانى شديد و كوبنده توام با سنگريزه فرستاديم )) (فمنهم من ارسلنا عليه حاصبا) منظور از اين گروه , قوم عاد است .
                      ((و بعضى ديگر را صيحه آسمانى فرو گرفت )) (ومنهم من اخذته الصيحة ).
                      و اين عذابى بود كه بر قوم ثمود, و بعضى اقوام ديگر نازل گرديد.
                      ((و بعضى ديگر از آنها را در زمين فرو برديم )) (ومنهم من خسفنا به الا رض ).
                      ايـن مجازاتى بود كه در مورد قارون تحقق يافت و بالاخره ((بعضى ديگر راغرق كرديم )) (ومنهم من اغرقنا).
                      اين اشاره به فرعون و هامان و اتباع آنهاست .
                      در پـايـان آيـه بـراى تاكيد اين واقعيت كه اينها همه گرفتار عكس العمل كارهاى خويش شدند و محصولى را درو مى كردند كه بذر آن را خودشان پاشيده بودند,مى فرمايد: ((خداوند هرگز به آنها ظـلـم و ستم نكرد, آنها بودند كه بر خويشتن ستم مى كردند)) (وما كان اللّه ليظلمهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون ).
                      آرى ! مـجازاتهاى اين جهان و جهان ديگر بازتاب و تجسمى است از اعمال انسانها, در آنجا كه تمام راههاى اصلاح و بازگشت را به روى خود ببندند.
                      (آيه )ـ تكيه گاههاى سست همچون لانه عنكبوت !.
                      در آيـات گـذشـتـه سـرنـوشـت دردناك و غم انگيز مشركان مفسد و مستكبران لجوج و ظالمان بيدادگر و خودخواه بيان شد, به همين تناسب در اينجا مثال جالب و گويايى براى كسانى كه غير خـدا را مـعـبـود و ولـى خود قرار مى دهند بيان كرده ,مى فرمايد: ((مثل كسانى كه غير از خدا را اولـيـاى خـود بـرگـزيـدند, مثل عنكبوت است كه خانه اى براى خود انتخاب كرده , در حالى كه سـست ترين خانه ها, خانه عنكبوت است , اگر مى دانستند))! (مثل الذين اتخذوا من دون اللّه اوليا كمثل العنكبوت اتخذت بيتا وان اوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون ).
                      ولى آنها كه بر ايمان و توكل بر خدا تكيه مى كنند تكيه بر سد پولادين دارند.
                      ذكر اين نكته نيز در اينجا ضرورى است : خانه عنكبوت و تارهاى او با اين كه ضرب المثل در سستى مى باشد خود از عجايب آفرينش است كه دقت در آن انسان را به عظمت آفريدگار آشناتر مى كند.
                      اگـر بـه خانه هاى سالم عنكبوت دقت كنيم منظره جالبى همچون يك خورشيد با شعاعهايش بر روى پـايـه هـاى خـصـوصى از تارها مشاهده مى كنيم البته اين خانه براى عنكبوت خانه مناسب و ايده آلى است ولى در مجموع سست تر از آن تصور نمى شود, و اين چنين است معبودهايى كه غير از خدا مى پرستند.
                      (آيه )ـدر اين آيه هشدار تهديدآميزى به اين مشركان غافل و بى خبرمى دهد, مى گويد: ((خداوند آنچه را آنها غير از او مى خوانند مى داند)) (ان اللّه يعلم ما يدعون من دونه من شى ).
                      شرك آشكار آنها, و شرك مخفى و پنهانشان , هيچ يك بر خدا پوشيده نيست .
                      ((و اوست قادر شكست ناپذير و حكيم على الاطلاق )) (وهو العزيز الحكيم ).
                      اگـر مهلت به آنها مى دهد, نه به خاطر آن است كه نمى داند يا قدرتش محدوداست , بلكه حكمت او ايـجـاب مـى كـنـد كه فرصت كافى دهد تا بر همه اتمام حجت شود, و آنها كه شايسته هدايتند, هدايت گردند.
                      (آيه )ـاين آيه گويا اشاره به ايرادى است كه دشمنان پيامبر(ص ) در برابراين مثالها به او مى كردند و مـى گـفتند: چگونه ممكن است خدايى كه آفريننده زمين وآسمان است به عنكبوت و مگس و حشرات و مانند اينها مثال بزند.
                      قـرآن در پاسخ آنها مى گويد: ((و اينها مثالهايى است كه ما براى مردم مى زنيم وجز عالمان آن را درك نمى كنند)) (وتلك الا مثال نضربها للناس وما يعقلها الا العالمون ).
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #341

                        (آيه )ـدر اين آيه اضافه مى كند: ((خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريده و در اين نشانه عظيمى است براى افراد با ايمان )) (خلق اللّه السموات والا رض بالحق ان فى ذلك لا ية للمؤمنين ).
                        باطل و بيهوده در كار او راه ندارد, اگر مثال به عنكبوت و خانه سست وبى بنيادش مى زند, روى حـسـاب اسـت , و اگـر مـوجـود كوچكى را براى تمثيل برگزيده براى بيان حق است , وگرنه او آفريننده بزرگترين كهكشانها و منظومه هاى آسمانى است . (آيه )ـ نماز بازدارنده از زشتيها و بديها:.
                        بعد از پايان بخشهاى مختلفى از سرگذشت اقوام پيشين و پيامبران بزرگ و برخورد نامطلوب آنها بـا ايـن رهـبـران الـهى , و پايان غم انگيز زندگى آنها, روى سخن را ـبراى دلدارى وتسلى خاطر و تقويت روحيه و ارائه خطمشى كلى و جامع ـ به پيامبر كرده دو دستوربه او مى دهد.
                        نـخـسـت مى گويد: ((آنچه را از كتاب آسمانى (قرآن ) به تو وحى شده تلاوت كن )) (اتل ما اوحى اليك من الكتاب ) بخوان و در زندگيت به كار بند.
                        بعد از بيان اين دستور كه در حقيقت جنبه آموزش دارد, به دستور دوم مى پردازد كه شاخه اصلى پرورش است , مى گويد: ((و نماز را برپا دار)) (واقم الصلوة ).
                        سـپـس بـه فـلسفه بزرگ نماز پرداخته , مى گويد: ((زيرا نماز (انسان را) از زشتيهاو منكرات باز مى دارد)) (ان الصلوة تنهى عن الفحشا والمنكر).
                        طـبـيـعت نماز از آنجا كه انسان را به ياد نيرومندترين عامل بازدارنده يعنى اعتقاد به مبدا و معاد مى اندازد داراى اثر بازدارندگى از فحشا و منكر است .
                        البته نهى از فحشا و منكر سلسله مراتب و درجات زيادى دارد و هر نمازى به نسبت رعايت شرايط داراى بعضى از اين درجات است .
                        امام صادق (ع ) مى فرمايد: ((كسى كه دوست دارد ببيند آيا نمازش مقبول درگاه الهى شده يا نه ؟ بايد ببيند آيا اين نماز, او را از زشتيها و منكرات بازداشته يانه ؟ به همان مقدار كه بازداشته نمازش قبول است ))!.
                        در دنباله آيه اضافه مى فرمايد: ((ذكر خدا از آن هم برتر و بالاتر است ))(ولذكراللّه اكبر).
                        ظـاهـر جـمله فوق اين است كه بيان فلسفه مهمترى براى نماز مى باشد, يعنى يكى ديگر از آثار و بـركـات مهم نماز كه حتى از نهى از فحشا و منكر نيز مهمتر است آن است كه انسان را به ياد خدا مى اندازد كه ريشه و مايه اصلى هر خير و سعادت است , و حتى عامل اصلى نهى از فحشا و منكر نيز همين ((ذكراللّه )) مى باشد, در واقع برترى آن به خاطر آن است كه علت و ريشه محسوب مى شود.
                        و از آنـجـا كـه نيات انسانها و ميزان حضور قلب آنها در نماز و ساير عبادات بسيار متفاوت است در پايان آيه مى فرمايد: ((و خدا مى داند چه كارهايى را انجام مى دهيد)) (واللّه يعلم ما تصنعون ).
                        چه اعمالى را كه در پنهان انجام مى دهيد يا آشكار, چه نياتى را كه در دل داريد, و چه سخنانى كه بر زبان جارى مى كنيد.
                        آغاز جز 21 قرآن مجيد.
                        (آيه )ـ براى بحث بهترين روش را برگزينيد:.
                        در آيـات گذشته بيشتر سخن از نحوه برخورد با ((بت پرستان )) لجوج و جاهل بود كه به مقتضاى حـال بـا منطقى تند, با آنها سخن مى گفت , و در اينجا سخن ازمجادله با ((اهل كتاب )) است كه بايد به صورت ملايمتر باشد.
                        نـخست مى فرمايد: ((با اهل كتاب جز به روشى كه از همه بهتر است مجادله نكنيد)) (ولا تجادلوا اهل الكتاب الا بالتى هى احسن ).
                        مـنظور در اينجا بحث و گفتگوهاى منطقى است , يعنى الفاظ شما مؤدبانه ,لحن سخن دوستانه , مـحـتواى آن مستدل , آهنگ صدا خالى از فرياد و جنجال وهرگونه خشونت و هتك احترام , همه بايد در همين شيوه و روش انجام گيرد.
                        الـبـته همين اصل كلى در بحث و مجادله اسلامى در مواردى ممكن است حمل بر ضعف و زبونى شـود, و يـا طـرف مـقـابـل آنـچـنان مست و مغرور باشد كه اين طرز برخورد انسانى , بر جرات و جسارتش بيفزايد لذا در دنباله آيه به صورت يك استثنا مى فرمايد: ((مگر كسانى از آنها كه مرتكب ظلم و ستم شدند)) (الا الذين ظلموا منهم ).
                        همانها كه بر خود و ديگران ظلم كردند و بسيارى از آيات الهى را كتمان نمودند تا مردم به اوصاف پيامبر اسلام (ص ) آشنا نشوند. و در آخر آيه يكى از مصداقهاى روشن ((مجادله به احسن )) را كه مى تواندالگوى زنده اى براى اين بـحث باشد به ميان آورده , مى فرمايد: ((بگوييد ما به تمام آنچه از سوى خدا بر ما و شما نازل شده اسـت ايمان داريم , معبود ما و شما يكى است , و در برابر او تسليم هستيم )) (وقولوا آمنا بالذى انزل الينا وانزل اليكم والهناوالهكم واحد ونحن له مسلمون ).
                        (آيـه )ـاين آيه به عنوان تاكيد بر اصول چهارگانه اى كه در آيه قبل آمد, مى فرمايد: ((و اين گونه كتاب [ قرآن ] را بر تو نازل كرديم )) (وكذلك انزلنا اليك الكتاب ).
                        آرى ! ايـن قرآن براساس وحدت معبود, وحدت دعوت همه پيامبران راستين تسليم بى قيد و شرط در برابر فرمان حق , و مجادله با بهترين شيوه ها نازل شده .
                        سپس مى افزايد: ((كسانى كه كتاب (آسمانى ) به آنها داده ايم (و به راستى به آن پايبند و معتقدند) به اين كتاب ايمان مى آورند)) (فالذين آتيناهم الكتاب يؤمنون به ).
                        چرا كه هم نشانه هاى آن را در كتب خود يافته اند, و هم محتوايش را از نظراصول كلى هماهنگ با محتواى كتب خود مى بينند.
                        بعد مى افزايد: ((و گروهى از اينها (از اهل مكه و مشركان عرب ) نيز به آن ايمان مى آورند)) (ومن هؤلا من يؤمن به ).
                        و در پـايـان در مورد كافران هر دو گروه مى گويد: ((آيات ما را جز كافران انكارنمى كنند)) (وما يجحد باياتنا الا الكافرون ).
                        آنـهـا بـه خـاطـر لـجـاجـت و تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان , و يا براى حفظمنافع نامشروع زودگذر به انكار بر مى خيزند.
                        (آيه )ـسپس به يكى ديگر از نشانه هاى روشن حقانيت دعوت پيامبراسلام (ص ) كه تاكيدى است بر مـحـتـواى آيه گذشته اشاره كرده , مى گويد: ((تو هرگزپيش از اين كتابى را نمى خواندى , و با دست خود چيزى نمى نوشتى مبادا دشمنانى كه درصدد (تكذيب و) ابطال سخنان تو هستند شك و تـرديـد كـنند)) و بگويند آنچه را او آورده نتيجه مطالعه كتب پيشين و نسخه بردارى از آنهاست (وما كنت تتلوا من قبله من كتاب ولا تخطه بيمينك اذا لا رتاب المبطلون ).
                        تو هرگز به مكتب نرفتى و خط ننوشتى , اما با اشاره وحى الهى , مساله آموزصد مدرس شدى !.
                        (آيـه )ـدر اين آيه نشانه هاى ديگرى براى حقانيت قرآن بيان كرده ,مى گويد: ((اين كتاب آسمانى مجموعه اى است از آيات بينات كه در سينه هاى صاحبان علم قرار مى گيرد)) (بل هو آيات بينات فى صدور الذين اوتوا العلم ).
                        تـعـبير به ((آيات بينات )) بيانگر اين واقعيت است كه نشانه هاى حقانيت قرآن در خود آن به چشم مى خورد و در پيشانى آيات مى درخشد.
                        از اين گذشته , طرفداران اين آيات و طالبان و دلدادگان آن , كسانى هستند كه بهره اى از علم و آگاهى دارند, هر چند دستشان تهى و پايشان برهنه است .
                        در پايان آيه اضافه مى كند: ((و آيات ما را جز ستمگران (از روى عناد) انكارنمى كنند)) (وما يجحد باياتنا الا الظالمون ).
                        چرا كه نشانه هاى آن روشن است و در كتب پيشين نيز آمده است . (آيه )ـ= آيا معجزه قرآن كافى نيست ؟!.
                        كـسـانـى كه بر اثر لجاجت و اصرار در باطل , حاضر نبودند به هيچ قيمتى دربرابر بيان مستدل و منطقى قرآن تسليم شوند دست به بهانه جويى تازه اى زدندچنانكه قرآن در اين آيه مى گويد: آنها از روى سـخـريـه و اسـتـهزا ((گفتند: چرا معجزاتى (همچون معجزات موسى و عيسى ) از سوى پروردگارش بر او نازل نشده است ))؟(وقالوا لولا انزل عليه آيات من ربه ).
                        چرا او عصاى موسى و يد بيضا و دم مسيحا ندارد؟.
                        قرآن براى پاسخگويى به اين بهانه جويان لجوج , از دو راه وارد مى شود.
                        نـخست مى گويد: به آنها ((بگو: (معجزه كار من نيست كه با تمايلات شماانجام گيرد) معجزات همه نزد خداست )) (قل انما الا يات عنداللّه ).
                        او مى داند چه معجزه اى در چه زمانى و براى چه اقوامى متناسب است .
                        و بگو: ((من فقط انذاركننده و بيم دهنده آشكارم )) (وانما انا نذير مبين ).
                        (آيـه )ـپاسخ ديگر اين كه : ((آيا همين اندازه براى آنها كافى نيست كه ما اين كتاب آسمانى را بر تو نازل كرديم كه پيوسته بر آنها تلاوت مى شود)) (اولم يكفهم اناانزلنا عليك الكتاب يتلى عليهم ).
                        آنـها تقاضاى معجزات جسمانى مى كنند, در حالى كه قرآن برترين معجزه معنوى است معجزه اى جاويدان , كه شب و روز آياتش بر آنها خوانده مى شود.
                        و در پـايـان آيـه براى تاكيد و توضيح بيشتر مى گويد: ((در اين كتاب آسمانى هم رحمت بزرگى نـهـفـته است و هم تذكر گويايى , براى كسانى كه ايمان مى آورند)) (ان فى ذلك لرحمة وذكرى لقوم يؤمنون ).
                        آرى ! قرآن هم رحمت است و هم وسيله يادآورى , اما براى گروه با ايمان براى آنها كه درهاى قلب خود را به روى حقيقت گشوده اند.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #342
                          (آيه )ـو از آنجا كه هر مدعى نياز به شاهد و گواه دارد در اين آيه مى فرمايد: ((بگو: همين بس كه خدا ميان من و شما گواه است )) (قل كفى باللّه بينى وبينكم شهيدا).
                          بـديهى است هر قدر آگاهى شاهد و گواه بيشتر باشد ارزش شهادت او بيشتراست , لذا در جمله بـعـد اضـافه مى كند: خدايى گواه من است كه تمام ((آنچه را درآسمانها و زمين است مى داند)) (يعلم ما فى السموات والا رض ).
                          مـمكن است اين گواهى , گواهى عملى باشد زيرا وقتى خداوند معجزه بزرگى همچون قرآن را در اختيار پيامبرش قرار مى دهد سند حقانيت او را امضا كرده است .
                          علاوه بر گواهى عملى فوق , در آيات متعددى از قرآن مجيد گواهى قولى نيزداده شده .
                          و نـيز ممكن است منظور گواهى و شهادت خداوند باشد در كتب آسمانى پيشين كه علماى اهل كتاب به خوبى از آن آگاهى داشتند.
                          در پـايان آيه به عنوان يك هشدار و تهديد مى فرمايد: ((وكسانى كه به باطل ايمان آوردند و به اللّه كافر شدند زيانكاران واقعى هستند)) (والذين آمنوا بالباطل وكفروا باللّه اولئك هم الخاسرون ).
                          چه خسرانى از اين بالاتر كه انسان تمام سرمايه هاى وجود خود را در برابرهيچ از دست بدهد آنگونه كه مشركان دادند!.
                          (آيه )ـدر اين آيه به سومين بهانه جوييهاى آنها اشاره كرده , مى گويد: ((آنهادر مورد عذاب عجله مـى كـنـند و با سرعت آن را از تو مى طلبند)) (ويستعجلونك بالعذاب ) آنها مى گويند اگر عذاب الهى حق است و دامن كفار را مى گيرد پس چرابه سراغ ما نمى آيد؟!.
                          قرآن در پاسخ اين سخن سه جواب مى دهد.
                          نـخـسـت مى گويد: ((اگر موعد مقررى تعيين نشده بود عذاب الهى فورا به سراغشان مى آمد)) (ولولا اجل مسمى لجاهم العذاب ).
                          اين زمان معين براى آن است كه هدف اصلى يعنى بيدارى يا اتمام حجت برآنها حاصل گردد.
                          ديگر اين كه آنها كه اين سخن را مى گويند چه اطمينانى دارند كه هر لحظه عذاب الهى دامنشان را نگيرد؟ چرا كه ((اين عذاب ناگهانى و بدون مقدمه , و درحالى كه آنها نمى دانند و توجه ندارند به سراغشان مى آيد)) (ولياتينهم بغتة وهم لا يشعرون ).
                          گرچه موعد عذاب در واقع معين و مقرر است ولى مصلحت اين است كه آنها از اين آگاه نباشند و بدون مقدمه فرا رسد.
                          (آيـه )ـبـالاخـره سومين پاسخ را قرآن در اين بيان آيه كرده , مى گويد: ((آنهادر برابر تو در مورد عـذاب عـجله مى كنند در حالى كه جهنم هم اكنون كافران رااحاطه كرده است ))! (يستعجلونك بالعذاب وان جهنم لمحيطة بالكافرين ).
                          اگـر عـذاب دنيا تاخير بيفتد عذاب آخرت صددرصد قطعى است آنچنان مسلم است كه قرآن به صـورت يـك امر فعلى از آن ياد مى كند و مى گويد: ((جهنم گويى هم اكنون آنها را احاطه كرده است ))!.
                          (آيه )ـسپس مى افزايد: ((آن روز كه عذاب الهى از بالاى سر و از پايين پا,آنها را فرا مى گيرد, و به آنـهـا مـى گـويـد: بچشيد آنچه را كه عمل مى كرديد)) روز سخت و دردناكى است (يوم يغشيهم العذاب من فوقهم ومن تحت ارجلهم ويقول ذوقواما كنتم تعملون ).
                          آيه ـ شان نزول : اين آيه درباره مؤمنانى نازل شده كه در مكه تحت فشارشديد كفار بودند, بطورى كـه تـوانـايـى بر اداى وظايف اسلامى خود نداشتند به آنهادستور داده شد از آن سرزمين هجرت كنند.
                          تفسير:.
                          هجرتى بايد كرد!.
                          از آنجا كه در آيات گذشته سخن از موضعگيريهاى مختلف مشركان در برابراسلام و مسلمانان بود در اينجا به وضع خود مسلمانان پرداخته و مسؤوليت ووظيفه آنها را در برابر يكى از مشكلاتى كه در ارتباط با كفار دارند يعنى مشكل اذيت و آزار و محدوديت و فشار آنها را بيان مى كند.
                          مـى فرمايد: ((اى بندگان من كه ايمان آورده ايد (و هم اكنون براى انجام وظايف دينى خود تحت فـشـار دشـمـن هستيد) سرزمين من وسيع است (به جاى ديگرهجرت كنيد و) مرا بپرستيد)) (يا عبادى الذين آمنوا ان ارضى واسعة فاياى فاعبدون ) چرا كه هدف آفرينش انسان بندگى خداست هرگاه اين هدف اساسى ونهايى زيرپا بماند راهى جز هجرت نيست .
                          (آيه )ـاز آنجا كه يكى از عذرهاى كسانى كه در بلاد شرك مى ماندند وحاضر به هجرت نبودند اين بـود كـه مـا مـى تـرسيم از ديار خود بيرون برويم و خطرمرگ به وسيله دشمنان , يا گرسنگى , يا عـوامل ديگر ما را تهديد كند به علاوه به فراق بستگان و خويشاوندان و فرزندان و شهر و ديار خود مـبـتـلا شـويـم , قرآن در اين آيه به عنوان يك پاسخ جامع به آنها مى گويد: سرانجام همه انسانها مـى مـيـرنـد, و ((هركسى مرگ را مى چشد, سپس به سوى ما باز گردانده مى شويد)) (كل نفس ذائقة الموت ثم الينا ترجعون ).
                          گـمـان نكنيد مرگ پايان همه چيز است , چرا كه ((همه شما به سوى ما بازمى گرديد)) به سوى پروردگار بزرگ , و به سوى نعمتهاى بى پايانش .
                          (آيـه )ـايـن آيـه بـه گـوشـه اى از پاداشهاى مؤمنان اشاره كرده , مى فرمايد: ((وكسانى كه ايمان آوردنـد و عـمل صالح انجام دادند آنها را در غرفه هايى از بهشت جاى مى دهيم كه نهرها از زير آن جارى است )) (والذين آمنوا وعملوا الصالحات لنبونهم من الجنة غرفا تجرى من تحتها الا نهار).
                          امـتـيـاز ديگر غرفه هاى بهشتى اين است كه همچون منازل و قصرهاى اين جهان نيست كه هنوز انـسان دمى در آن نياسوده است بانگ ((الرحيل )) زده مى شودبلكه ((آنها جاودانه در آن خواهند ماند)) (خالدين فيها).
                          و در پـايـان آيه اضافه مى كند: ((چه خوب است پاداش آنها كه براى خدا عمل مى كنند)) (نعم اجر العاملين ).
                          (آيـه )ـاين آيه مهمترين اوصاف مؤمنان عامل را به اين صورت بيان مى كند: ((آنها كسانى هستند كـه در بـرابـر مـشـكلات صبر و استقامت به خرج مى دهند,و بر پروردگارشان توكل مى كنند)) (الذين صبروا وعلى ربهم يتوكلون ).
                          از زن و فرزند و دوستان و بستگان و خانه و كاشانه خود جدا مى شوندو صبر مى كنند.
                          مرارتهاى غربت و سختيهاى آوارگى از وطن را مى چشند و شكيبا هستند.
                          و اگـر درسـت بـينديشيم ريشه همه فضائل انسانى همين ((صبر)) و ((توكل ))است : صبر عامل استقامت در برابر موانع و مشكلات است , و توكل انگيزه حركت در اين راه پرنشيب و فراز.
                          (آيه )ـدر اين آيه در پاسخ كسانى كه به زبان حال يا زبان قال مى گفتند: اگرما از شهر و ديار خود هجرت كنيم چه كسى به ما روزى مى دهد؟.
                          مـى گويد: غم روزى را نخوريد و ننگ ذلت و اسارت را نپذيريد, روزى رسان خداست , نه تنها شما كـه ((بـسيارند جنبندگانى كه حتى نمى توانند روزى خود راحمل كنند (و هرگز ذخيره غذايى در لانه خود ندارند, و هر روز نو روزى نومى خواهند) اما خدا آنها را (گرسنه نمى گذارد و) روزى مى دهد, و همو شما را نيزروزى مى بخشد)) (وكاين من دابة لا تحمل رزقها اللّه يرزقها واياكم ).
                          در پايان آيه تاكيد مى كند: ((و او شنوا و داناست )) (وهو السميع العليم ).
                          سـخـن هـمه شما را مى شنود, و حتى زبان حال شما و همه جنبدگان رامى داند از نيازهاى همه به خوبى باخبر است و چيزى از دايره علم بى پايان اوپنهان نيست .
                          (آيه )ـ در دل خدا مى گويند و با زبان بت !.
                          در آيـات گـذشـته روى سخن با مشركانى بود كه حقانيت اسلام را درك كرده بودند اما به خاطر تـرس از قـطـع روزى خود حاضر به قبول ايمان و هجرت نبودند دراينجا روى سخن را به پيامبر اسـلام (ص ) ـو در واقع به همه مؤمنان ـ كرده دلائل توحيد را از طريق ((خلقت )) و ((ربوبيت )) و ((فـطرت )) بيان مى كند, و به آنها خاطرنشان مى سازد كه سرنوشت آنها به دست خدايى است كه در ((آفاق )) و ((انفس )) آثار او رامى يابند, نه به دست بتها كه بتها هيچ نقشى در اين ميان ندارند.
                          نـخـسـت بـه مـسـاله خلقت آسمان و زمين اشاره كرده و از اعتقادات باطنى آنهاكمك گرفته , مـى گويد: ((اگر از آنها سؤال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده ؟ و(چه كسى ) خورشيد و ماه را مسخر (فرمان خويش در طريق منافع بندگان كرده ؟)همه يك زبان پاسخ مى گويند: اللّه )) (ولئن سالتهم من خلق السموات والا رض وسخر الشمس والقمر ليقولن اللّه ).
                          زيـرا مـسـلـم اسـت نـه بـت پـرسـتـان و نـه غير آنها هيچ كس نمى گويد خالق زمين وآسمان و تـسـخـيركننده خورشيد و ماه يك مشت سنگ و چوبى است كه به دست انسان ساخته و پرداخته شده است .
                          در پـايـان آيـه , بـعد از ذكر اين دليل روشن مى گويد: ((با اين حال چگونه آنها (ازعبادت خداوند خالق متعال به عبادت يك مشت بتهاى سنگى و چوبى ) بازگردانده مى شوند))؟ (فانى يؤفكون ).
                          گويى قدرت بر تصميم گيرى ندارند و بى اراده به سوى بت پرستى كشيده مى شوند!.
                          (آيـه )ـسـپـس بـراى تـاكـيـد همين معنى كه هم خالق اوست و هم رازق اوست , اضافه مى كند: ((خـداوند روزى را براى هركس از بندگانش بخواهد گسترده مى كند و (براى هركس بخواهد) محدود و تنگ مى سازد)) (واللّه يبسط الرزق لمن يشا من عباده ويقدر له ).
                          و اگـر چـنـيـن تصور كنند كه خدا قدرت دارد, ولى از حال آنها آگاه نيست اين اشتباه بزرگى است , چرا كه ((خداوند به همه چيز داناست )) (ان اللّه بكل شى عليم ).
                          مـگـر ممكن است كسى خالق و مدبر باشد و لحظه به لحظه فيض او به موجودات برسد و در عين حال از وضع آنها آگاه نباشد؟ اين قابل تصور نيست .
                          (آيـه )ـدر مـرحله دوم سخن از ((توحيد ربوبى )) و نزول سرچشمه اصلى ارزاق از ناحيه خداست , مـى فرمايد: ((اگر از آنها سؤال كنى چه كسى از آسمان آبى نازل كرد پس زمين را بعد از مردن به وسـيله آن زنده كرد همه يك زبان مى گويند:اللّه ))! (ولئن سالتهم من نزل من السما ما فاحيا به الا رض من بعد موتها ليقولن اللّه ).
                          اين اعتقاد باطنى بت پرستان است كه حتى از اظهار آن با زبان ابا نداشتند,زيرا آنها هم ((خالق )) را خدا مى دانستند و هم ((رب و مدبر جهان )) را.
                          بعد مى افزايد: ((بگو: حمد و ستايش مخصوص خداست )) (قل الحمدللّه ).
                          حمد و سپاس براى كسى است كه همه نعمتها از ناحيه اوست .
                          و از آنـجـا كـه گـفـتگوهاى مشركان از يكسو, و گفتارها و اعمالشان از سوى ديگربا هم تناقض داشت , در پايان آيه مى افزايد: ((بلكه بيشترشان درك نمى كنند)) (بل اكثرهم لا يعقلون ).
                          وگـرنه انسان عاقل فهميده چگونه ممكن است خالق و رازق و مدبر جهان راخدا بداند, و در برابر بتها كه هيچ تاثيرى در سرنوشت آنان ندارند سجده كند.
                          (آيه )ـو براى اين كه انديشه آنها را از افق زندگى محدود فراتر برد و جهان و سيعترى در برابر ديد عقل آنها بگشايد در اين آيه چگونگى زندگى دنيا را درمقايسه با زندگى جاويدان سراى ديگر در يـك عـبـارت كـوتاه و بسيار پرمعنى چنين بيان مى كند: ((اين زندگى دنيا جز لهو و لعب چيزى نيست )) جز سرگرمى و بازى مطلبى در آن يافت نمى شود (وما هذه الحيوة الدنيا الا لهو ولعب ).
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #343
                            ((و سـراى آخـرت زنـدگى واقعى است اگر آنها مى دانستند)) (وان الدار الا خرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون ).
                            بديهى است قرآن هرگز نمى خواهد با اين تعبير ارزش مواهب الهى را در اين جهان نفى كند, بلكه مـى خـواهـد با يك مقايسه صريح و روشن ارزش اين زندگى را دربرابر آن زندگى مجسم سازد, عـلاوه بـر اين به انسان هشدار دهد كه ((اسير)) اين مواهب نباشد, بلكه ((امير)) بر آنها گردد, و هرگز ارزشهاى اصيل وجود خود را با آنهامعاوضه نكند.
                            (آيـه )ـدر مرحله سوم به سراغ فطرت و سرشت انسانى و تجلى نورتوحيد در بحرانى ترين حالات , در درون جان انسانها مى رود و ضمن مثال بسيارگويايى مى فرمايد: ((هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند خدا را با اخلاص كامل مى خوانند (و غير او از نظرشان محو مى شود) اما هنگامى كه آنها را از طـوفـان وگـرداب رهـايـى مـى بـخـشـد و بـه خشكى مى رساند باز مشرك مى شوند))! (فاذا ركبوافى الفلك دعواللّه مخلصين له الدين فلما نجيهم الى البر اذا هم يشركون ).
                            آرى ! شـدايـد و طـوفانها زمينه ساز شكوفايى فطرت آدمى است , چرا كه نورتوحيد در درون جان هـمـه انسانها نهفته است تعليمات غلط و غفلت و غرور,مخصوصا به هنگام سلامت و وفور نعمت , پـرده هـايـى بـر آن مى افكند, اما طوفانهاى حوادث اين پرده ها را مى درد و آن نقطه نورانى آشكار مى شود.
                            (آيـه )ـدر ايـن آيـه بـعـد از ذكر اين همه استدلالات بر توحيد و خداپرستى مخالفان را با تهديدى شـديـد و كـوبـنـده مواجه ساخته , مى گويد: ((آنها آيات ما را انكاركنند (و نعمتهاى ما را ناديده بگيرند) و چند روزى از لذات زودگذر بهره ببرند, اما به زودى خواهند فهميد)) كه عاقبت كفر و شـرك آنها به كجا خواهد رسيد؟ و آنها را به چه سرنوشت شومى گرفتار خواهد ساخت ؟ (ليكفروا بما آتيناهم وليتمتعوافسوف يعلمون ).
                            آيه ـ شان نزول : ((گروهى از مشركان گفتند: اى محمد! اگر ما داخل دردين تو نمى شويم تنها به خاطر اين است كه مى ترسيم مردم ما را بربايند (و بسرعت نابود كنند) چون جمعيت ما كم است و جـمـعـيـت مشركان عرب بسيارند, به محض اين كه به آنها خبر رسد كه ما وارد دين تو شده ايم بسرعت ما را مى ربايند, و خوراك يك نفر از آنها هستيم !.
                            در اينجا آيه اولم يروا نازل شد و به آنها پاسخ گفت )).
                            تفسير: در آيات گذشته نيز به اين بهانه مشركان به صورت ديگرى اشاره شده بود كه ما مى ترسيم اگـر اظـهـار ايمان كنيم و به دنبال آن هجرت نماييم زندگى مامختل گردد كه قرآن از طرق مختلف به آنها پاسخ گفت .
                            در ايـن آيـه قرآن از طريق ديگرى به آنها پاسخ داده , مى فرمايد: ((آيا نديدند كه ما (براى آنها حرم امنى ) قرار داديم )) سرزمين پاك و مقدس مكه (اولم يروا انا جعلناحرما آمنا).
                            ((در حـالـى كـه مـردم را در اطراف آنان (در بيرون اين حرم ) مى ربايند))؟(ويتخطف الناس من حولهم ) همه جا غارت است و كشتار, اما اين سرزمين همچنان امن و امان باقى مانده است .
                            ((آيـا (با اين حال ) به باطل ايمان مى آورند و نعمت خدا را كفران مى كنند))؟!(افبالباطل يؤمنون وبنعمة اللّه يكفرون ).
                            (آيه )ـپس از ذكر اين دليل روشن در اين آيه چنين نتيجه گيرى وجمع بندى مى كند: ((چه كسى سـتـمـكـارتر از آن كس است كه بر خدا دروغ بسته ياحق را پس از آن كه به سراغش آمده تكذيب نمايد))؟ (ومن اظلم ممن افترى على اللّه كذبا او كذب بالحق لما جاه ).
                            ما دلايل آشكارى براى شما اقامه كرديم كه جز ((اللّه )) شايسته پرستش نيست اما شما بر خدا دروغ مى بنديد و شريكانى براى او مى تراشيد.
                            شـرك خـمـيرمايه همه مفاسداجتماعى است و ستمهاى ديگر در واقع از آن سرچشمه مى گيرد, هوى پرستى , مقام پرستى , و دنياپرستى هركدام نوعى از شرك است .
                            ولـى بـدانيد عاقبت شومى در انتظار مشركان است ((آيا جايگاه كافران دردوزخ نيست ))؟ (اليس فى جهنم مثوى للكافرين ).
                            (آيـه )ـايـن آيه كه در عين حال آخرين آيه سوره عنكبوت است واقعيت مهمى را بيان مى كند كه عصاره اى از تمام اين سوره و هماهنگ با آغاز آن است .
                            مـى فـرمـايـد: راه خـدا گـرچـه مشكلات فراوان دارد, مشكل از نظر شناخت حق , مشكل از نظر وسـوسه هاى شياطين جن و انس , مشكل از نظر مخالفت دشمنان سرسخت و بى رحم , و مشكل از نـظـر لـغـزشـهـاى احتمالى اما در اينجا يك حقيقت است كه به شما در برابر اين مشكلات نيرو و اطـمـيـنان مى دهد و حمايت مى كند و آن اين كه : ((آنها كه در راه ما (با خلوص نيت ) جهاد كنند قـطـعـا بـه راهـهـاى خود هدايتشان خواهيم كرد, و خداوند با نيكوكاران است )) (والذين جاهدوا فينالنهدينهم سبلنا وان اللّه لمع المحسنين ).
                            تعبير به ((جهاد)) تعبير وسيع و مطلقى است و هرگونه جهاد و تلاشى را كه درراه خدا و براى او و بـه مـنـظـور وصول به اهداف الهى صورت گيرد شامل مى شود,خواه در طريق كسب معرفت بـاشد, يا جهاد با نفس , يا مبارزه با دشمن يا صبر برطاعت , يا شكيبايى در برابر وسوسه معصيت , يا در مسير كمك به افراد مستضعف ,و يا انجام هر كار نيك ديگر.
                            كـسانى كه در اين راهها به هر شكل و هر صورت براى خدا مجاهده كنندمشمول حمايت و هدايت الهى هستند.
                            بـنابراين هرگونه شكست و ناكامى نصيب ما شود معلول يكى از دو چيزاست : يا در جهاد كوتاهى كرده ايم , و يا اخلاص در كار ما نبوده است .
                            ((پايان سوره عنكبوت )).
                            سوره روم [30].
                            اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 60 آيه است .
                            محتواى سوره :.
                            مطالب اين سوره را در هفت بخش مى توان خلاصه كرد .
                            1ـ پيشگويى از پيروزى روميان بر ايرانيان در جنگى كه در آينده درگير مى شد.
                            2ـ گوشه اى از طرز فكر و چگونگى حالات افراد بى ايمان .
                            3ـ بخش مهمى از آيات عظمت خداوند در آسمان و زمين و در وجودانسانها.
                            4ـ سخن از توحيد فطرى بعد از بيان دلائل آفاقى و انفسى .
                            5ـ بـازگـشـت بـه شـرح و تـبيين حالات افراد بى ايمان و گنهكار, و ظهور فساد درزمين بر اثر گناهان آنها.
                            6ـ اشاره اى به مساله مالكيت و حق ذى القربى و نكوهش از رباخوارى .
                            7ـ بازگشت مجددى به دلائل توحيد ونشانه هاى حق ومسائل مربوط به معاد.
                            فضيلت تلاوت سوره :.
                            عـلاوه بـر حـديـثـى كه از امام صادق (ع ) در فضيلت سوره عنكبوت نقل شد, درحديث ديگرى از پـيـامـبـر(ص ) چـنـين آمده : ((هركس سوره روم را بخواند پاداشى معادل ده حسنه به تعداد هر فرشته اى كه در ميان آسمان و زمين تسبيح خدامى گويد خواهد داشت و آنچه را در روز و شب از دست داده جبران خواهد كرد)).
                            بـديـهى است كسى كه محتواى اين سوره را در روح و جان خود جاى دهد ومراقبت پروردگار را در هر لحظه در خود ببيند, تقواى الهى چنان قلبش را پر مى كندكه شايسته چنين پاداش بزرگى است .
                            به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                            آيـه ـ شـان نزول : آيات نخستين اين سوره بدين سبب نازل شد كه در آن هنگام كه پيامبر(ص ) در ((مـكه )) بود, و مؤمنان در اقليت قرار داشتند, جنگى ميان ايرانيان و روميان درگرفت , و در اين نبرد ايرانيان پيروز شدند.
                            مشركان ((مكه )) اين را به فال نيك گرفتند و دليل بر حقانيت شرك خوددانستند!.
                            آيـات نـخـستين اين سوره نازل شد و قاطعانه گفت : گرچه ايرانيان در اين نبردپيروز شدند اما چيزى نمى گذرد كه از روميان شكست خواهند خورد و حتى حدودزمان اين پيشگويى را نيز بيان داشت .
                            ايـن پـيـشـگـويى قاطع قرآن كه از يك سو نشانه اعجاز اين كتاب آسمانى و اتكاآورنده آن به علم بـى پايان پروردگار به عالم غيب است , و از سوى ديگر نقطه مقابل تفال مشركان بود, مسلمانان را طـورى دلـگـرم ساخت كه حتى مى گويند: بعضى ازآنان با مشركان روى اين مساله شرطبندى مهمى كردند! ـ آن روز هنوز حكم تحريم اين گونه شرطبنديها نازل نشده بود.
                            تفسير:.
                            يك پيشگويى عجيب !.
                            اين سوره جز 29 سوره اى است كه با حروف مقطعه آغاز مى شود ((الف ,لام , ميم )) (الم ) .
                            تنها چيزى كه در اينجا جلب توجه مى كند اين است كه بر خلاف بسيارى ازسوره هايى كه با حروف مـقـطـعـه آغاز مى شود و پشت سر آن سخن از عظمت قرآن است در اينجا بحثى از عظمت قرآن نـمـى يابيم , بلكه سخن از شكست روميان وپيروزى مجدد آنها در آينده است , ولى با دقت روشن مـى شـود كـه ايـن بـحـث نـيـز بيان عظمت قرآن است , چرا كه اين خبر غيبى مربوط به آينده از نشانه هاى اعجاز وعظمت اين كتاب آسمانى محسوب مى شود.
                            (آيه )ـبعد از ذكر حروف مقطعه مى فرمايد: ((روميان مغلوب شدند))(غلبت الروم ).
                            (آيه )ـ((و اين شكست در سرزمين نزديكى واقع شد)) (فى ادنى الا رض ).
                            منظور از ((ادنى الا رض )) (سرزمين نزديك ) سرزمين ايرانيان بوده است يعنى ;Š در محلى واقع شد كه نزديكترين نقطه ميان ايران و روم بود.
                            سپس اضافه مى كند: ((و آنها (روميان ) بعد از مغلوبيت به زودى غلبه خواهندكرد)) (وهم من بعد غلبهم سيغلبون ).
                            (آيه )ـسپس حدود سالهاى آن را با اين عبارت بيان مى كند: ((در چندسال ))! (فى بضع سنين ).
                            و اگـر مى بينيد خداوند از آينده خبر مى دهد, به خاطر آن است كه ((همه كارها از آن خداست ;Š چه قبل و چه بعد)) از اين شكست و پيروزى (للّه الا مر من قبل ومن بعد).
                            عـبـارت فـوق مـى خـواهـد اين نكته را روشن سازد كه قادر بالذات و مالك على الاطلاق اوست و هركس هر چيزى دارد از او دارد.
                            سـپـس مـى افـزايد: اگر امروز كه روميان شكست خوردند مشركان خوشحال شدند ((در آن روز مؤمنان (به خاطر پيروزى ديگرى ) خوشحال خواهند شد))!(ويومئذ يفرح المؤمنون ).
                            (آيه )ـرى ! خوشحال مى شوند ((به سبب يارى خداوند)) (بنصراللّه ).
                            خـداونـد ((هـركه را بخواهد يارى مى كند, و او صاحب قدرت و رحيم است ))!(ينصر من يشا وهو العزيز الرحيم ).
                            مسلمانان در آن روز از جهات مختلفى خوشحال شدند:.
                            از پيروزى اهل كتاب بر مجوسيان كه صحنه اى از غلبه خداپرستى بر شرك بود.
                            از پيروزى معنوى به خاطر ظهور اعجاز قرآن و از پيروزى مقارن آن كه احتمالا ((صلح حديبيه )) يا يكى ديگر از فتوحات مسلمين بود.
                            (آيه )ـباز هم براى تاكيد بيشتر مى فرمايد: ((اين وعده اى است كه خداداده است )) (وعداللّه ).
                            ((و خـداوند هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد, هر چند بيشتر مردم نمى دانند)) (لا يخلف اللّه وعده ولكن اكثرالناس لا يعلمون ).
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #344
                              و علت عدم آگاهى مردم عدم معرفتشان نسبت به خدا و علم و قدرت اوست آنها خدا را به درستى نـشناختند, و لذا از اين حقيقت كه او محال است ازوعده اش تخلف كند درست آگاه نيستند, چرا كـه تـخـلـف از وعده يا به خاطر جهل است و يا به خاطر ضعف و ناتوانى است و هيچ يك در خدا راه ندارد.
                              (آيه )ـسپس مى افزايد: اين مردم كوتاه بين ((تنها ظاهرى از زندگى دنيا رامى بينند و از آخرت و پايان كارها بى خبرند))! (يعلمون ظاهرا من الحيوة الدنيا وهم عن الا خرة هم غافلون ).
                              انـسـان ((ظـاهربين )) انفاق را سبب خسران و زيان مى شمرد, در حالى كه اين ((موحد)) تجارتى پرسود مى داند.
                              آن يكى رباخوارى را مايه افزايش درآمد, و اين يكى مايه وبال و بدبختى وزيان .
                              آن يكى جهاد را مايه افزايش درآمد, و اين يكى مايه وبال و بدبختى و زيان .
                              آن يـكـى جـهـاد را مـايـه دردسر و شهادت را به معنى نابودى و اين يكى جهاد رارمز سربلندى و شهادت را حيات جاويدان مى شمرد.
                              اگـر آنها باطن و درون اين زندگى دنيا را نيز مى دانستند براى شناخت آخرت كافى بود, چرا كه دقـت كـافـى در ايـن زندگى زودگذر نشان مى دهد كه حلقه اى است از يك سلسله طولانى , و مـرحله اى است از يك مسير بزرگ , همان گونه كه دقت درزندگى دوران جنينى نشان مى دهد كـه هدف نهايى خود اين زندگى نيست , بلكه اين يك مرحله مقدماتى براى زندگى گسترده اى است .
                              اعجاز قرآن از دريچه علم غيب !.
                              يـكـى از طرق اثبات اعجاز قرآن خبرهاى غيبى قرآن است كه يك نمونه روشن آن در همين آيات مـورد بـحث آمده , در طى چند آيه با انواع تاكيدات ازپيروزى بزرگ يك ارتش شكست خورده در چند سال بعد خبر مى دهد, و آن را به عنوان يك وعده تخلف ناپذير الهى معرفى مى كند.
                              تـاريـخ بـه ما مى گويد كه هنوز نه سال نگذشته بود كه : روميان در نبرد جديدى بر ايرانيان پيروز شـدنـد, و مـقـارن هـمان زمان مسلمانان با صلح حديبيه (و طبق روايتى در جنگ بدر) پيروزى چشمگيرى بر دشمنان پيدا كردند.
                              (آيـه )ـيـه قـبل سخن از ظاهربينانى بود كه تنها افق فكرشان به محدوده دنيا و جهان ماده تعلق دارد, و از قيامت و عالم ماوراطبيعت بى خبرند.
                              در ايـن آيـه و آيات آينده به ذكر مطالب متنوعى پيرامون مبدا و معادمى پردازد نخست به صورت يك استفهام اعتراض آميز مى گويد: ((آيا آنها در درون جان خويش تفكر نكردند كه خداوند آسمان و زمين و آنچه را در ميان اين دو است جز به حق نيافريده ؟ و براى آن اجل و پايان معينى قرار داده است )) (اولم يتفكروافى انفسهم ما خلق اللّه السموات والا رض وما بينهما الا بالحق واجل مسمى ).
                              يعنى اگر آنها درست بينديشند وبه وجدان خود وداورى عقلشان مراجعه كنندبه خوبى از اين دو امر آگـاه مـى شوند كه : جهان براساس حق آفريده شده , ونظاماتى بر آن حاكم است كه دليل بر وجود عقل و قدرت كامل در خالق اين جهان است .
                              و ديگر اين كه : اين جهان رو به زوال و فنا مى رود و از آنجا كه خالق حكيم ممكن نيست بيهوده آن را آفـريـده بـاشـد دليل بر اين است كه جهان ديگرى كه سراى بقا است بعد از اين جهان مى باشد, وگرنه آفرينش اين جهان مفهوم نداشت .
                              لـذا در پايان آيه اضافه مى كند: ((بسيارى از مردم به لقاى پروردگارشان كافرند))(وان كثيرا من الناس بلقا ربهم لكافرون ).
                              و يـا ايـن كـه بـا زبان , منكر نيستند اما عملشان آن چنان آلوده و ننگين است كه نشان مى دهد آنها اعتقادى به معاد ندارند, چرا كه اگر معتقد بودند نبايد اين چنين فاسد و مفسد باشند.
                              (آيه )ـ عاقبت بدكاران !.
                              از آنجا كه تعبير به ((اجل مسمى )) بيانگر اين حقيقت است كه به هرحال زندگى اين جهان دوام و بقايى ندارد و اين هشدارى است به همه دنياپرستان , دراين آيه مى فرمايد: ((آيا در زمين گردش نـكردند تا بنگرند عاقبت كسانى كه قبل از آنهابودند)) به كجا كشيده شد (اولم يسيروا فى الا رض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم ).
                              ((آنها نيرومندتر از اينان بودند و زمين را (براى زراعت و آبادى ) بيش از اينان دگرگون ساختند و آباد كردند)) (كانوا اشد منهم قوة واثاروا الا رض وعمروها اكثرمما عمروها).
                              ((و پـيامبرانشان با دلايل آشكار به سراغشان آمدند)) (وجاتهم رسلهم بالبينات ) اما آنها خيره سرى كردند, و در برابر حق تسليم نشدند و كيفر خود راديدند.
                              ((خـداونـد هـرگـز به آنان ستم نكرد, آنها به خودشان ستم مى كردند))! (فما كان اللّه ليظلمهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون ).
                              (آيـه )ـاين آيه آخرين مرحله كفر آنها را بيان كرده , مى گويد: ((سپس سرانجام كسانى كه اعمال بـد انـجـام دادنـد به جايى رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند, و (از آن بدتر) به استهزا و مسخره كردن آن برخاستند)) (ثم كان عاقبة الذين اساؤا السؤاى ان كذبوا بايات اللّه وكانوا بها يستهزؤن ).
                              آرى ! گـناه و آلودگى همچون بيمارى خوره به جان انسان مى افتد, و روح ايمان را مى خورد و از بـين مى برد, و كار به جايى مى رسد كه سر از تكذيب آيات الهى در مى آورد و به مرحله اى مى رسد كـه ديـگـر هـيـچ وعـظ و اندرز و انذارى مؤثرنيست و جز تازيانه عذاب دردناك الهى راهى باقى نمى ماند!.
                              (آيه )ـ سرنوشت مجرمان در قيامت :.
                              در آيـات گـذشـتـه سـخـن از تـكـذيـب كـنـندگانى به ميان آمد كه آيات خدا را به بادمسخره مى گرفتند, و در اينجا با بيان گوشه اى از مباحث معاد و سرنوشت مجرمان در قيامت بحثهايى را كه پيش از اين درباره معاد در آيات قبل گفته شد تكميل مى كند.
                              نـخـسـت مـى فـرمـايد: ((خداوند آفرينش را آغاز نموده سپس اعاده مى كند, وبعد به سوى او باز گردانده مى شويد)) (اللّه يبدؤا الخلق ثم يعيده ثم اليه ترجعون ).
                              در آيـه يـك اسـتـدلال كـوتـاه و پرمعنى براى مساله معاد بيان شده كه در آيات ديگر قرآن نيز به عبارات ديگرى آمده است , و آن اين كه : ((همان كسى كه قدرت برآفرينش نخستين داشت قدرت بـر معاد هم دارد, و قانون عدالت و همچنين حكمت خداوند ايجاب مى كند كه اين آفرينش مجدد تحقق يابد)).
                              (آيه )ـاين آيه وضع مجرمان را چنين مجسم مى كند: ((آن روز كه قيامت برپا مى شود مجرمان در نوميدى و غم و اندوه فرو مى روند)) (ويوم تقوم الساعة يبلس المجرمون ).
                              چـرا كـه نه ايمان و عمل صالحى با خود به عرصه محشر آورده اند, نه يار وياورى دارند و نه امكان بازگشت به دنيا و جبران گذشته وجود دارد.
                              (آيه )ـلذا در اين آيه مى افزايد: ((آنها شفيعانى از معبودانشان ندارند)) (ولم يكن لهم من شركائهم شفعؤا).
                              بـه همين جهت ((نسبت به معبودهايى كه آنها را شريك خدا قرار داده بودندكافر مى شوند)) و از آنها تنفر و بيزارى مى جويند (وكانوا بشركائهم كافرين ).
                              (آيه )ـسپس به گروههاى مختلف مردم در آن روز اشاره كرده , مى گويد(روزى كه قيامت بر پا مى شود مردم از هم جدا مى گردند)) (ويوم تقوم الساعة يومئذ يتفرقون ).
                              (آيـه )ـ((پـس گـروهى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنهادر باغى از بهشت متنعم و شـاد و مـسرور خواهند بود, آن چنان كه آثار شادى درچهره هايشان هويدا مى گردد)) (فاما الذين آمنوا وعملوا الصالحات فهم فى روضة يحبرون ).
                              (آيـه )ـ((و امـا آنان كه به آيات ما و لقاى آخرت كافر شدند, در عذاب الهى احضار مى شوند)) (واما الذين كفروا وكذبوا بـاياتنا ولقا الا خرة فاولئك فى العذاب محضرون ).
                              (آيه )ـ تسبيح و حمد در همه حال براى خداست :.
                              بعد از بحثهاى فراوانى كه در آيات گذشته در مورد مبدا و معاد و بخشى ازپاداش مؤمنان و كيفر مشركان آمد در اين آيه به تسبيح و حمد پروردگار و تنزيه وتقديس او از هرگونه شرك و نقص و عـيـب پـرداخـته , مى فرمايد: ((منزه است خداوندبه هنگامى كه شام مى كنيد و هنگامى كه صبح مى كنيد)) (فسبحان اللّه حين تمسون وحـين تصبحون ).
                              (آيه )ـ((و حمد و ستايش مخصوص ذات پاك اوست در آسمان و زمين (منزه است ) به هنگام عصر, و هنگامى كه وارد ظهر مى شويد)) (وله الحمدفى السموات والا رض وعشيا وحين تظهرون ).
                              به اين ترتيب در دو آيه فوق چهار وقت براى ((تسبيح )) پروردگار بيان شده :آغاز شب ;Š طلوع صبح ;Š عصرگاهان ;Š و به هنگام زوال ظهر.
                              (آيه )ـدر اين آيه باز به مساله معاد باز مى گردد, و از طريق ديگرى به استبعاد منكران چنين پاسخ مـى گـويـد: ((زنـده را از مرده , و مرده را از زنده , خارج مى كند و زمين را پس از مردنش حيات مـى بـخـشـد, و بـه همين گونه روز قيامت (ازگورها) بيرون آورده مى شويد)) (يخرج الحى من الميت ويخرج الميت من الحى ويحيى الا رض بعد موتها وكذلك تخرجون ).
                              يـعـنـى ((صـحـنـه معاد)) و ((صحنه پايان دنيا)) كه يكى خروج ((زنده از مرده )) است و ديگرى ((مرده از زنده )) مرتبا در برابر چشم شما تكرار مى شود, بنابراين چه جاى تعجب كه در پايان جهان همه موجودات زنده بميرند و در رستاخيز همه انسانها به زندگى جديدى باز گردند؟!.
                              امـا ((خـروج حـى از مـيت )) در مورد زمينهاى مرده براى همه روشن است كه درفصل زمستان زمـيـن بـه صـورت مرده در مى آيد, اما در فصل بهار با تعادل هوا و فروريختن قطرات حياتبخش باران جنبشى در زمين پيدا مى شود, و اين صحنه معاداست كه در اين جهان مى بينيم .
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #345
                                و علت عدم آگاهى مردم عدم معرفتشان نسبت به خدا و علم و قدرت اوست آنها خدا را به درستى نـشناختند, و لذا از اين حقيقت كه او محال است ازوعده اش تخلف كند درست آگاه نيستند, چرا كـه تـخـلـف از وعده يا به خاطر جهل است و يا به خاطر ضعف و ناتوانى است و هيچ يك در خدا راه ندارد.
                                (آيه )ـسپس مى افزايد: اين مردم كوتاه بين ((تنها ظاهرى از زندگى دنيا رامى بينند و از آخرت و پايان كارها بى خبرند))! (يعلمون ظاهرا من الحيوة الدنيا وهم عن الا خرة هم غافلون ).
                                انـسـان ((ظـاهربين )) انفاق را سبب خسران و زيان مى شمرد, در حالى كه اين ((موحد)) تجارتى پرسود مى داند.
                                آن يكى رباخوارى را مايه افزايش درآمد, و اين يكى مايه وبال و بدبختى وزيان .
                                آن يكى جهاد را مايه افزايش درآمد, و اين يكى مايه وبال و بدبختى و زيان .
                                آن يـكـى جـهـاد را مـايـه دردسر و شهادت را به معنى نابودى و اين يكى جهاد رارمز سربلندى و شهادت را حيات جاويدان مى شمرد.
                                اگـر آنها باطن و درون اين زندگى دنيا را نيز مى دانستند براى شناخت آخرت كافى بود, چرا كه دقـت كـافـى در ايـن زندگى زودگذر نشان مى دهد كه حلقه اى است از يك سلسله طولانى , و مـرحله اى است از يك مسير بزرگ , همان گونه كه دقت درزندگى دوران جنينى نشان مى دهد كـه هدف نهايى خود اين زندگى نيست , بلكه اين يك مرحله مقدماتى براى زندگى گسترده اى است .
                                اعجاز قرآن از دريچه علم غيب !.
                                يـكـى از طرق اثبات اعجاز قرآن خبرهاى غيبى قرآن است كه يك نمونه روشن آن در همين آيات مـورد بـحث آمده , در طى چند آيه با انواع تاكيدات ازپيروزى بزرگ يك ارتش شكست خورده در چند سال بعد خبر مى دهد, و آن را به عنوان يك وعده تخلف ناپذير الهى معرفى مى كند.
                                تـاريـخ بـه ما مى گويد كه هنوز نه سال نگذشته بود كه : روميان در نبرد جديدى بر ايرانيان پيروز شـدنـد, و مـقـارن هـمان زمان مسلمانان با صلح حديبيه (و طبق روايتى در جنگ بدر) پيروزى چشمگيرى بر دشمنان پيدا كردند.
                                (آيـه )ـيـه قـبل سخن از ظاهربينانى بود كه تنها افق فكرشان به محدوده دنيا و جهان ماده تعلق دارد, و از قيامت و عالم ماوراطبيعت بى خبرند.
                                در ايـن آيـه و آيات آينده به ذكر مطالب متنوعى پيرامون مبدا و معادمى پردازد نخست به صورت يك استفهام اعتراض آميز مى گويد: ((آيا آنها در درون جان خويش تفكر نكردند كه خداوند آسمان و زمين و آنچه را در ميان اين دو است جز به حق نيافريده ؟ و براى آن اجل و پايان معينى قرار داده است )) (اولم يتفكروافى انفسهم ما خلق اللّه السموات والا رض وما بينهما الا بالحق واجل مسمى ).
                                يعنى اگر آنها درست بينديشند وبه وجدان خود وداورى عقلشان مراجعه كنندبه خوبى از اين دو امر آگـاه مـى شوند كه : جهان براساس حق آفريده شده , ونظاماتى بر آن حاكم است كه دليل بر وجود عقل و قدرت كامل در خالق اين جهان است .
                                و ديگر اين كه : اين جهان رو به زوال و فنا مى رود و از آنجا كه خالق حكيم ممكن نيست بيهوده آن را آفـريـده بـاشـد دليل بر اين است كه جهان ديگرى كه سراى بقا است بعد از اين جهان مى باشد, وگرنه آفرينش اين جهان مفهوم نداشت .
                                لـذا در پايان آيه اضافه مى كند: ((بسيارى از مردم به لقاى پروردگارشان كافرند))(وان كثيرا من الناس بلقا ربهم لكافرون ).
                                و يـا ايـن كـه بـا زبان , منكر نيستند اما عملشان آن چنان آلوده و ننگين است كه نشان مى دهد آنها اعتقادى به معاد ندارند, چرا كه اگر معتقد بودند نبايد اين چنين فاسد و مفسد باشند.
                                (آيه )ـ عاقبت بدكاران !.
                                از آنجا كه تعبير به ((اجل مسمى )) بيانگر اين حقيقت است كه به هرحال زندگى اين جهان دوام و بقايى ندارد و اين هشدارى است به همه دنياپرستان , دراين آيه مى فرمايد: ((آيا در زمين گردش نـكردند تا بنگرند عاقبت كسانى كه قبل از آنهابودند)) به كجا كشيده شد (اولم يسيروا فى الا رض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم ).
                                ((آنها نيرومندتر از اينان بودند و زمين را (براى زراعت و آبادى ) بيش از اينان دگرگون ساختند و آباد كردند)) (كانوا اشد منهم قوة واثاروا الا رض وعمروها اكثرمما عمروها).
                                ((و پـيامبرانشان با دلايل آشكار به سراغشان آمدند)) (وجاتهم رسلهم بالبينات ) اما آنها خيره سرى كردند, و در برابر حق تسليم نشدند و كيفر خود راديدند.
                                ((خـداونـد هـرگـز به آنان ستم نكرد, آنها به خودشان ستم مى كردند))! (فما كان اللّه ليظلمهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون ).
                                (آيـه )ـاين آيه آخرين مرحله كفر آنها را بيان كرده , مى گويد: ((سپس سرانجام كسانى كه اعمال بـد انـجـام دادنـد به جايى رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند, و (از آن بدتر) به استهزا و مسخره كردن آن برخاستند)) (ثم كان عاقبة الذين اساؤا السؤاى ان كذبوا بايات اللّه وكانوا بها يستهزؤن ).
                                آرى ! گـناه و آلودگى همچون بيمارى خوره به جان انسان مى افتد, و روح ايمان را مى خورد و از بـين مى برد, و كار به جايى مى رسد كه سر از تكذيب آيات الهى در مى آورد و به مرحله اى مى رسد كـه ديـگـر هـيـچ وعـظ و اندرز و انذارى مؤثرنيست و جز تازيانه عذاب دردناك الهى راهى باقى نمى ماند!.
                                (آيه )ـ سرنوشت مجرمان در قيامت :.
                                در آيـات گـذشـتـه سـخـن از تـكـذيـب كـنـندگانى به ميان آمد كه آيات خدا را به بادمسخره مى گرفتند, و در اينجا با بيان گوشه اى از مباحث معاد و سرنوشت مجرمان در قيامت بحثهايى را كه پيش از اين درباره معاد در آيات قبل گفته شد تكميل مى كند.
                                نـخـسـت مـى فـرمـايد: ((خداوند آفرينش را آغاز نموده سپس اعاده مى كند, وبعد به سوى او باز گردانده مى شويد)) (اللّه يبدؤا الخلق ثم يعيده ثم اليه ترجعون ).
                                در آيـه يـك اسـتـدلال كـوتـاه و پرمعنى براى مساله معاد بيان شده كه در آيات ديگر قرآن نيز به عبارات ديگرى آمده است , و آن اين كه : ((همان كسى كه قدرت برآفرينش نخستين داشت قدرت بـر معاد هم دارد, و قانون عدالت و همچنين حكمت خداوند ايجاب مى كند كه اين آفرينش مجدد تحقق يابد)).
                                (آيه )ـاين آيه وضع مجرمان را چنين مجسم مى كند: ((آن روز كه قيامت برپا مى شود مجرمان در نوميدى و غم و اندوه فرو مى روند)) (ويوم تقوم الساعة يبلس المجرمون ).
                                چـرا كـه نه ايمان و عمل صالحى با خود به عرصه محشر آورده اند, نه يار وياورى دارند و نه امكان بازگشت به دنيا و جبران گذشته وجود دارد.
                                (آيه )ـلذا در اين آيه مى افزايد: ((آنها شفيعانى از معبودانشان ندارند)) (ولم يكن لهم من شركائهم شفعؤا).
                                بـه همين جهت ((نسبت به معبودهايى كه آنها را شريك خدا قرار داده بودندكافر مى شوند)) و از آنها تنفر و بيزارى مى جويند (وكانوا بشركائهم كافرين ).
                                (آيه )ـسپس به گروههاى مختلف مردم در آن روز اشاره كرده , مى گويد(روزى كه قيامت بر پا مى شود مردم از هم جدا مى گردند)) (ويوم تقوم الساعة يومئذ يتفرقون ).
                                (آيـه )ـ((پـس گـروهى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنهادر باغى از بهشت متنعم و شـاد و مـسرور خواهند بود, آن چنان كه آثار شادى درچهره هايشان هويدا مى گردد)) (فاما الذين آمنوا وعملوا الصالحات فهم فى روضة يحبرون ).
                                (آيـه )ـ((و امـا آنان كه به آيات ما و لقاى آخرت كافر شدند, در عذاب الهى احضار مى شوند)) (واما الذين كفروا وكذبوا بـاياتنا ولقا الا خرة فاولئك فى العذاب محضرون ).
                                (آيه )ـ تسبيح و حمد در همه حال براى خداست :.
                                بعد از بحثهاى فراوانى كه در آيات گذشته در مورد مبدا و معاد و بخشى ازپاداش مؤمنان و كيفر مشركان آمد در اين آيه به تسبيح و حمد پروردگار و تنزيه وتقديس او از هرگونه شرك و نقص و عـيـب پـرداخـته , مى فرمايد: ((منزه است خداوندبه هنگامى كه شام مى كنيد و هنگامى كه صبح مى كنيد)) (فسبحان اللّه حين تمسون وحـين تصبحون ).
                                (آيه )ـ((و حمد و ستايش مخصوص ذات پاك اوست در آسمان و زمين (منزه است ) به هنگام عصر, و هنگامى كه وارد ظهر مى شويد)) (وله الحمدفى السموات والا رض وعشيا وحين تظهرون ).
                                به اين ترتيب در دو آيه فوق چهار وقت براى ((تسبيح )) پروردگار بيان شده :آغاز شب ;Š طلوع صبح ;Š عصرگاهان ;Š و به هنگام زوال ظهر.
                                (آيه )ـدر اين آيه باز به مساله معاد باز مى گردد, و از طريق ديگرى به استبعاد منكران چنين پاسخ مـى گـويـد: ((زنـده را از مرده , و مرده را از زنده , خارج مى كند و زمين را پس از مردنش حيات مـى بـخـشـد, و بـه همين گونه روز قيامت (ازگورها) بيرون آورده مى شويد)) (يخرج الحى من الميت ويخرج الميت من الحى ويحيى الا رض بعد موتها وكذلك تخرجون ).
                                يـعـنـى ((صـحـنـه معاد)) و ((صحنه پايان دنيا)) كه يكى خروج ((زنده از مرده )) است و ديگرى ((مرده از زنده )) مرتبا در برابر چشم شما تكرار مى شود, بنابراين چه جاى تعجب كه در پايان جهان همه موجودات زنده بميرند و در رستاخيز همه انسانها به زندگى جديدى باز گردند؟!.
                                امـا ((خـروج حـى از مـيت )) در مورد زمينهاى مرده براى همه روشن است كه درفصل زمستان زمـيـن بـه صـورت مرده در مى آيد, اما در فصل بهار با تعادل هوا و فروريختن قطرات حياتبخش باران جنبشى در زمين پيدا مى شود, و اين صحنه معاداست كه در اين جهان مى بينيم .
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...