Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Comment


    • Comment


      • Comment


        • Comment


          • Comment


            • Comment


              • Comment


                • Comment


                  • Comment


                    • در مقاله‌ی قبلی‌ام، "ديروز و امروز ِ رامين جهانبگلو"، اشاره‌ای داشتم به اعترافات ِ دانشمند کمونيست، احسان طبری و کتاب‌هايی که ده دوازده سال پيش تحت عناوين "لابه" و "کژراهه" به نام ايشان منتشر شد. ادامه‌ی اين بحث را لازم می‌دانم برای آگاهی‌ی آن دسته از جوانانی که به هر دليل گمان می‌کنند اگر در مقابل فشارهای فزاينده‌ی حکومتی کوتاه بيايند و دست به توجيه و تفسير ظلم بزنند فضای لازم برای فعاليت آنان فراهم خواهد شد. جوانانی که در اظهار نظر حُسن نيت دارند ولی از تجربه‌ی سياسی بی‌بهره اند. تعطيل روزنامه‌ی "شرق" به‌ترين نمونه‌ای‌ست که اين روزها شاهد آن هستيم. ممکن است بخواهيم به هر قيمت بمانيم، اما ماهيت حکومت ِ جور اين اجازه را به ما نخواهد داد. آخرالامر هم تبديل به سربازانی خواهيم شد که راه دشمنان آزادی را برای دست‌يابی به اهداف‌شان هموار می‌کنيم و لعن تاريخ را بر خود می‌خريم.

                      درمقابل ظلم بايد ايستاد. برای ما روشنفکران و نويسندگان، نبايد فرق کند که اين ظلم را چه کسی و به چه دليل روا می‌دارد. ظلم ِ خوب و بد نداريم. زندان و شکنجه‌ی خوب و بد نداريم. ما وظيفه داريم عليه ظلم قلم بزنيم. اگر اين کار را نکنيم و ميان انواع و اقسام ظلم و شکنجه فرق بگذاريم، اگر توجيه ايدئولوژيک يا سياسی بکنيم، اگر در مقابل برخی سرکوب‌ها سکوت و در مقابل برخی ديگر فرياد کنيم، عاقبت خودمان گرفتار همان ظلم و شکنجه و سرکوب خواهيم شد. اين يک واقعيت تاريخی‌ست. کافی‌ست نگاهی به تاريخ کشورهای استبداد زده بيندازيم و چگونگی بسط وگسترش سرطان ظلم را در بدنه‌ی حکومت و جامعه شاهد باشيم. ظلم يک بيماری مهلک است که اگر در همان مراحل اوليه درمان نشود، به سرعت رشد می‌کند و فراگير می‌شود. سلول‌های سالم و ناسالم را به صورت کور می‌بلعد و حتی خود را نابود می‌کند.

                      حزب توده‌ی ايران، در يکی دو سال بعد از انقلاب، در مقابل ظلم حکومتی سکوت اختيار کرد، و عاقبت خود در پنجه‌ی مهيب آن گرفتار شد. حزب توده، ظلم را به خوب و بد تقسيم کرد. اگر طناب ِ دار خلخالی به گردن طرفداران نظام شاهنشاهی می‌افتاد خوب بود و حتی می‌بايست برای‌ش کف زد و آن مرد مجنون را رئيس‌جمهور کرد. اگر نظاميان کودتای نوژه به زندان می‌افتادند و شکنجه می‌شدند، خوب بود و جای تقدير داشت. اگر صادق قطب‌زاده رو به دوربين تلويزيون نطق غرا می‌کرد و به انفجار جماران اعتراف می‌نمود، حزب از خوشحالی در پوست نمی‌گنجيد چرا که او از نظر حزب يک سرسپرده‌ی امپرياليسم بود و آقای ری‌شهری حق داشت به هر طريق ممکن زبان او را باز کند. اگر آيت‌الله‌العظمی شريعتمداری ترسان و لرزان در مقابل دوربين تلويزيون از حضرت امام می‌خواست تا تحرکاتی را که عليه او می‌شود پايان بخشد، لبخند فاتحانه بود که بر لب توده‌ای‌ها می‌نشست چرا که کمر حزب خلق مسلمان شکسته بود و بازويی از بازوهای متعدد اختاپوس ضدانقلاب قطع شده بود...

                      اما داستان به محققی و قطب‌زاده و شريعتمداری ختم نشد و شتر ری‌شهری دَر ِ خانه‌ی حزب نيز نشست. آن جا بود که آه از نهاد توده‌ای‌ها برخاست و تازه پی بردند اين شمشير دو دَم که زمانی خود مستانه می‌گرداندند چقدر تيز و خون‌ريز است. بسياری از سران و اعضای حزب به دست جنايت‌کاران گرفتار آمدند و همان بلايی که بر سر دشمنان حزب آمده بود، بر سر خودشان آمد؛ و چه بلای جان‌سوزی.

                      امروز، دوستان جوان ما، که برای دريافت مجوز سفر به کشورشان، گاه از لاريجانی تعريف و گاه از وزارت اطلاعات تمجيد می‌کنند، گاه بر جنايت‌های حکومت چشم می‌بندند و گاه سرکوب آزادی‌خواهان را به هزار ترفند، توجيه و تفسير می‌کنند بايد گوشه چشمی به آن روزگاران داشته باشند و يادآوری‌های ما نيز از همين روست که چشم‌ها باز شود و تجربه‌ی آن دوره‌ی تاريخی فراموش نشود.

                      از کسانی که اعتراف کردند، و نه تنها اعتراف کردند بل‌که جهت فکری و فلسفی‌شان را تغيير دادند، زنده‌ياد احسان طبری بود. اين دانشمند مارکسيست که نظريات فلسفی‌اش در سطح جهان سوسياليستی آن روزگار مطرح بود و ديدگاه‌هايش در معتبرترين نشريات علمی و دانشگاهی منتشر می‌شد، خود بر دو واقعيت تاريخی چشم بسته بود: جنايت‌هايی که در دوران بعد از انقلاب بالشويکی در کشور شوراها می‌شد و جنايت‌هايی که بعد از انقلاب اسلامی در کشور خودش می‌شد. همين چشم بستن باعث شد تا او نيز در دام ظلم گرفتار آيد و جهانی را از دانش و معلومات بی‌نظيرش محروم کند.

                      احسان طبری در زندان، "لابه" و "کژراهه" را نوشت. از کژراهه بيش‌تر از لابه سخن رفته است و کم‌تر کسی می‌داند که در اين مجموعه‌ی مثلا شعر و نثر چه نوشته شده است. دستگاه اطلاعاتی، لابه را در دو جلد منتشر کرد. جلد اول آن نسبت به جلد دوم انسجام بيش‌تری داشت و جلد دوم که پريشان‌گويی‌های بعد از سکته‌ی مغزی طبری را در بر می‌گرفت چنان رسوا و دردناک بود که انتشارش نه تنها برای نظام آبرو نخريد بلکه آبرويی هم اگر داشت به بدترين شکل ممکن بُرد.

                      نويسنده‌ی "نوشته‌های فلسفی و اجتماعی" را چنان زير فشار شکنجه پــِرِس کردند که چنين گفت و نوشت:

                      "انقلاب اسلامی در خط سرخ پيش می‌رود
                      در خط سرخ بر زمينه سياه کفر
                      رزم‌کنان، سرودخوان، يورش‌بران
                      در سايه پرچم محمدی...
                      بی کجروی بسوی دوزخ چپ يا راست، شرق يا غرب
                      برای رهايی تمام بشر، تمام جهان
                      و يگانگی همه اقوام در اسلام
                      پيش می‌رود" (۱)

                      اگر کمونيست نباشيم، آيا بايد بر اين "شعر" لبخند بزنيم و آن را تعبير و تفسير کنيم و حرف خود طبری بدانيم و بی‌اعتنا از کنار شکنجه‌ای که منجر به سرودن آن شده است بگذريم، يا اين‌که به عنوان يک "انسان"، -نه يک مسلمان، نه يک کمونيست، نه يک با دين يا بی‌دين-، بايد بر اين ظلم اشک بريزيم و از غم آن بی‌خواب شويم؟ چطور می‌توان اين جملات را خواند و حتی در عين مخالفت با مرام و مسلک ِ طبری آه از نهاد بر نياورد:


                      "ای خداوند!... اميد است که مشيت تو از عذاب زندگی رهايم سازد و در جهان عدل و رحمتت جايم دهد و مهر تو مظلوميت و حقارت مرا چاره کند (۲).

                      حال ببينيد که شاعر ِ کاسه‌ليس ِ نظام، حميد سبزواری، مست از پيروزی اسلام بر کفر، در مقدمه‌ی همين کتاب چه دُرّی افشانده است:

                      "اشعاری که گواه بر دگرگونی انديشه و عمل احسان می‌دهد فراوان است. او می‌خواهد به همه و همه آگاهی دهد که: از همه دعويهای خود خالصانه عدول کرده، با شرمندگی رو به خدا آورده، به اميد عنايتی به در خانه خدای خويش بازگشته است" (۳).

                      آيا سخنان حميد سبزواری، ما را به ياد بعضی سخنان که اخيرا در باره‌ی اعترافات جهانبگلو زده شد نمی‌اندازد؟

                      ***

                      ۱- لابه، دفتر اول، نشر ميثاق، چاپ اول، پاييز ۱۳۷۳، صفحات ۵۱ و ۵۲
                      ۲- همان، صفحه‌ی ۱۸۵
                      ۳- همان، صفحه‌ی ۳۳

                      بعد از آزادی‌ی به قيد ِ وثيقه‌ی رامين جهانبگلو، جريانی به راه افتاده است تا "مصاحبه"ی او را با ايسنا به نفع حکومت توجيه کند. فراموش نکرده‌ايم زمانی که احسان طبری آغاز به "اعتراف" کرد، و "کژراهه" و "لابه" را نوشت، عده‌ای اين اعترافات را سخنانی برخاسته از دل ايشان دانستند که چون مجالی برای بروز نمی‌يافت، در اثر زندان، و جدا شدن از حلقه‌ی دوستان، به ناگهان بيرون ريخت و طبری‌ی مارکسيست، يک شبه طبری‌ی مسلمان شد. امروز نيز شاهد جريانی هستيم که اين نظر را دامن می‌زند که آن‌چه جهانبگلو در مصاحبه با ايسنا گفته، تماما از خود اوست، و فشار، در بيان اين سخنان نقشی نداشته است. اين جريانی‌ست که متاسفانه پايانه‌ی آن، وب‌لاگی جوان پسند است با چند هزار بازديدکننده که برای کم کردن شر حکومت از سر خود، در نقش بلندگوی فوق ِ مدرن ِ نظام ظاهر شده و به انتشار تـُـرَهات و خـُـزَعْبلاتی در باره‌ی فعالان فکری و سياسی ايران مشغول است(*). هرچند مطالب منتشره در اين وب‌لاگ در سطح و اندازه‌ای نيست که بخواهيم پاسخی به آن‌ها بدهيم ولی اشاره‌ای مختصر به افکار و انديشه‌های جهانبگلو قطعا برای خواننده‌ی بی‌طرف خالی از فايده نخواهد بود، با اين آرزو که برای کسب شهرت، راه ِ برادر ِ حاتم نپيماييم و بيش از اين عِرض و آبروی خود نبريم.

                      ***

                      جهانبگلو متولد ۱۳۳۵ است. خانواده‌ی روشنفکر و تحصيل‌کرده‌ی او در شکل گرفتن افکار و سَبْک زندگی‌اش نقش موثری داشته است. اجبار او به آموختن زبان و تحصيل در مدارسی که به زبان خارجی تدريس می‌کردند، باعث شد تا با منابع اصلی فکر و فلسفه آشنا شود. اين مسئله‌ی بسيار مهمی‌ست که در بررسی زندگی انديشه‌وران ما کم‌تر به آن توجه می‌شود. کسانی که بدون واسطه‌ی مترجم توانسته‌اند از منابع دست اول تغذيه‌ی فکری کنند، همواره چند گام از ديگــرْ انديشه‌ورزان جلوتر بوده‌اند. اين طرز فکر و زندگی چيزی نيست که يک شبه حاصل شده باشد و يک شبه تغيير کند. آزاد انديشی و رد تعصب، فرآورده‌ی جانبی و جدايی‌ناپذير چنين طرز و روشی‌ست. اين طرز و روش ، يک بار به شکلی مذموم در مجله‌ی آدينه مورد انتقاد و حتی تمسخر قرار گرفت اما واقعيت چنين بود و تمسخر و استهزاء قادر به تغيير واقعيت نبود.

                      دوره‌های فلسفی و هنری در منزل مرحوم اميرحسين جهانبگلو نقش به سزائی در شکل‌گيری افکار رامين جوان داشت. فکر ِ امروز ِ هر يک از ما، محصول سخنان و رفتاری‌ست که در سنين کودکی و نوجوانی معنای آن را "نمی‌فهميديم". اين سخنان و رفتارها، اغلب در سنين جوانی و ميان‌سالی "فهميده می‌شوند" و امروز ِ ما را می‌سازند. چنين انسانی محصول تجربه، و مصرف‌کننده‌ی اندوخته‌ی فکری ديگرانی‌ست که در گذشته با آن‌ها برخورد داشته است. چنين انسانی نمی‌تواند "خود به خود"، در عرض سه چهار ماه، تغيير مرام و روش دهد.

                      چنين است که جهانبگلو پا به عرصه‌ی اجتماع می‌گذارد؛ اجتماعی که برای او فقط ايرانی نيست؛ جهانی‌ست. او که می‌خواهد پزشگ شود، به اصرار پدرش سر از ميدان فلسفه و انديشه در می‌آورد. او آموخته است که آزاد انديش باشد، ايرانی باشد، جهانی باشد؛ به همان اندازه که از هنر ايران لذت می‌بَرَد، از هنر جهان نيز لذت ببرد. برای او آشويتس و گولاگ فرقی ندارد. زندان از هر نوع‌ش بد است. برای او استثنای ايدئولوژيک وجود ندارد. او می‌خواهد هم‌پای مردم کشورهای آزاد، از جهان ِ کيهان‌محور و خدامحور، به جهان ِ عقل‌محور برسد. اين بزرگ‌ترين گناه اوست. او می‌خواهد در جامعه‌ای که سنت و مذهب در بطن آن و به طرزی ناموزون و التقاطی ريشه دوانده از عقل خود استفاده کند. برای رسيدن به اين هدف، بايد از اين جامعه‌ی معيوب فاصله گرفت و درهای جهان را به روی خود گشود. او اين درها را می گشايد و بعد از بازگشت به کشورش، به جرم باز کردن همين درها به زندان می‌افتد؛ زندانی که فکر را مانند يک ديسک سخت فرمت می‌کند و فکر و انديشه‌ی بازجو را به جای آن می نشاند.

                      او می‌خواهد گفت‌وگو کند. درهای فکر و انديشه با اين گفت‌وگوهاست که به روی جهان خارج باز می‌شود. نه از آن نوع گفت‌وگوهای فريبنده که مثلا خاتمی در آمريکا قرار است انجام دهد و فکر و ذهن دنيا را نسبت به رفتارهای حکومت جهل و تعصب و خفقان تلطيف کند؛ نه از آن نوع گفت‌وگوها که اوين را به فراموشی بسپارد و ابوغريب و گوانتانامو را به رخ بکشد؛ نه از آن نوع گفت‌وگوها که دل به حال زندانی فلسطينی بسوزاند اما زندانی‌های داخل کشورش را فراموش کند. گفت‌وگويی که فراگير و همه جانبه است، و به فکر و نظر و وجود ِ طرف ِ مقابل احترام می‌گذارد. او روشنفکران غرب را به کشورش دعوت می‌کند. ريکور را دعوت می‌کند؛ مونـْـژَن را دعوت می‌کند؛ کسانی را دعوت می‌کند که اگر هم نام‌شان در مجامع علمی و فرهنگی مطرح است، آثارشان دست‌کم به صورت دست اول در اين جوامع مطرح نيست. پل ريکور را پيش مجتهد شبستری می‌برد تا باب گفت‌وگو و شناخت انديشه‌ها باز شود.

                      Comment


                      • Comment


                        • Comment


                          • Comment


                            • Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X