Announcement
Collapse
No announcement yet.
Tafsir-e Quran
Collapse
X
-
(آيه )ـ.
آغاز و پايان زندگى دنيا در يك تابلو زنده :.
در آيـات گذشته سخن از ناپايدارى نعمتهاى جهان ماده بود, و از آنجا كه درك اين واقعيت براى يـك عمر طولانى به مدت شصت يا هشتاد سال براى افراد عادى كار آسانى نيست , قرآن در ضمن يك مثال بسيار زنده و گويا اين صحنه را كاملامجسم مى كند, تا غافلان مغرور با مشاهده آن ـكه در عـمـرشـان بـارهـا و بارها تكرارشده و مى شودـ از اين غرور و غفلت بيدار شوند, مى گويد: اى پـيامبر! ((زندگى دنيارا براى آنان به آبى تشبيه كن كه از آسمان فرو مى فرستيم )) (واضرب لهم مثل الحيوة الدنيا كما انزلناه من السما).
ايـن قـطـره هـاى حـيـات بخش بر كوه و صحرا مى ريزد ((و به وسيله آن گياهان زمين (سرسبز مى شود و) درهم فرو مى رود)) (فاختلط به نبات الا رض ).
پـوسـت سـخـت و پـرمقاومت دانه در برابر نرمش باران نرم مى شود, و به جوانه گياه اجازه عبور مـى دهـد, سـرانجام جوانه نورس از دل خاك سر بر مى دارد آفتاب مى درخشد نسيم مى وزد, مواد غـذايـى زمين كمك مى كند, و اين جوانه نورس بانيرو گرفتن از همه اين عوامل حيات به رشد و نـمو خود ادامه مى دهند آن چنانكه بعد از مدت كوتاهى گياهان زمين سر بر سرهم مى گذارند و در هم فرو مى روند.
صـفـحـه كـوه و صحرا يك پارچه جنبش و حيات مى شود, شكوفه ها و گلها وميوه ها يكى بعد از ديـگـرى زيـنـت بخش شاخه ها مى شوند, گويى همه مى خندند,فرياد شادى مى كشند, به وجد و رقص در آمده اند.
ولى اين صحنه دل انگيز ديرى نمى پايد, بادهاى خزان شروع مى شود و گردو غبار مرگ بر سر آنها مـى پـاشـد هـوا بـه سردى مى گرايد, آبها كم مى شود ((و بعد ازمدتى (آن گياه خرم و سرسبز) مى خشكد)) (فاصبح هثيما).
آن بـرگـهـايـى كـه در فـصـل بـهـار آن چـنان شاخه ها را چسبيده بودند كه قدرت هيچ توفانى نـمـى تـوانست آنها را جدا كند آن قدر سست و بى جان مى شوند كه ((بادهاآن را به هر سو پراكنده مى كند)) (تذروه الرياح ).
((آرى خداوند بر هر چيزى توانا بوده و هست )) (وكان اللّه على كل شى مقتدرا).
(آيـه )ـايـن آيـه مـوقعيت مال و ثروت و نيروى انسانى را كه دو ركن اصلى حيات دنياست در اين ميان مشخص كرده , مى گويد: ((اموال و فرزندان زينت حيات دنيا هستند)) (المال والبنون زينة الحيوة الدنيا).
شكوفه ها و گلهايى مى باشند كه بر شاخه هاى اين درخت آشكار مى شوند,زود گذرند, كم دوامند و اگر از طريق قرار گرفتن در مسير ((اللّه )) رنگ جاودانگى نگيرند بسيار بى اعتبارند.
در حقيقت در اين آيه انگشت روى دو قسمت از مهمترين سرمايه هاى زندگى دنيا گذارده شده است كه بقيه به آن وابسته است , ((نيروى اقتصادى )) و((نيروى انسانى )).
سپس اضافه مى كند: ((باقيات صالحات (يعنى ارزشهاى پايدار و شايسته )نزد پروردگارت ثوابش بهتر و اميدبخش تر است )) (والباقيات الصالحات خير عندربك ثوابا وخير املا ).
مـفـهـوم ((باقيات صالحات )) آن چنان وسيع و گسترده است كه هر فكر و ايده وگفتار و كردار صالح و شايسته اى كه طبعا باقى مى ماند و اثرات و بركاتش در اختيارافراد و جوامع قرار مى گيرد شامل مى شود.
(آيه )ـ.
واى بر ما اين چه كتابى است !.
از آنـجا كه در آيات گذشته سخن از انسان خودخواه و مغرورى به ميان آمد كه به خاطر غرورش مـعـاد و رسـتاخيز را انكار كرد به دنبال آن , در اينجا مشروحى ازچگونگى قيامت را در سه مرحله مطرح مى كند: مرحله قبل از رستاخيز انسانها, ومرحله رستاخيز, و قسمتى از مرحله بعد.
نـخـسـت مى گويد: به خاطر بياوريد ((روزى را كه (نظام جهان هستى به عنوان مقدمه اى براى نظام نوين درهم فرو مى ريزد) كوهها را به حركت در مى آوريم , و(همه موانع سطح زمين از ميان مـى رود, به گونه اى كه ) زمين را صاف و همه چيز رادر آن نمايان مى بينى )) (ويوم نسير الحبال وترى الا رض بارزة ).
اين قسمت از آيات به حوادثى كه در آستانه رستاخيز رخ مى دهد اشاره مى كند, اين حوادث بسيار زياد است كه مخصوصا در سوره هاى كوتاه آخرقرآن فراوان به چشم مى خورد, و به عنوان ((اشراط الساعة )) (نشانه هاى قيامت )ناميده مى شود.
بـعد اضافه مى كند: ((ما همه آنها را در اين هنگام محشور مى كنيم به گونه اى كه حتى يك نفر را ترك نخواهيم گفت )) (وحشرناهم فلم نغادر منهم احدا).
جمله فوق تاكيدى است بر اين حقيقت كه ((معاد)) يك حكم عمومى وهمگانى است و هيچ كس از آن مستثنى نخواهد بود.
(آيه )ـاين آيه درباره چگونگى رستاخيز انسانها مى گويد: ((آنها همه دريك صف به پروردگارت عرضه مى شوند)) (وعرضوا على ربك صفا).
ايـن تـعبير ممكن است اشاره به آن باشد كه هر گروهى از مردم كه عقيده واحديا عمل مشابهى دارند در يك صف قرار مى گيرند, و يا اين كه همگى بدون هيچ گونه تفاوت و امتياز در يك صف قرار خواهند گرفت .
و به آنها گفته مى شود: ((شما همگى نزد ما آمديد, همان گونه كه در آغاز شمارا آفريديم )) (لقد جئتمونا كما خلقناكم اول مرة ).
نه خبرى از اموال و ثروتهاست , نه امتيازات و مقامات مادى , و نه يار و ياور,درست همان گونه كه در آغاز آفرينش بوديد, به همان حالت اول !.
((امـا شـما گمان گرديد كه ما موعدى برايتان قرار نخواهيم داد)) (بل زعمتم ان لن نجعل لكم موعدا).
و ايـن هنگامى بود كه غرور امكانات مادى شما را فرا مى گرفت و تمايل به جاودانگى دنيا شما را از فكر آخرت كه در فطرت هر انسانى نهفته است غافل مى كرد.
(آيـه )ـسـپس به مراحل ديگر از اين رستاخيز بزرگ پرداخته , مى گويد: ((وكتاب [ كتابى كه نامه اعمال همه انسانهاست ] در آنجا گذارده مى شود))(ووضع الكتاب ).
((پـس گـنـهـكـاران را مـى بـينى كه از آنچه در آن است ترسان و هراسانند)) (فترى المجرمين مشفقين مما فيه ).
در ايـن هـنـگـام فرياد برمى آورند ((و مى گويند: اى واى بر ما! اين چه كتابى است كه هيچ عمل كـوچـك و بزرگى را فرو نگذاشته مگر اين كه آن را به شمار آورده است )) (ويقولون يا ويلتنا مال هذا الكتاب لا يغادر صغيرة ولا كبيرة الا احصيها).
عـلاوه بـر اين سند كتبى اصولا ((همه اعمال خود را حاضر مى بينند))!(ووجدوا ما عملوا حاضرا) خوبيها و بديها, ظلمها و عدلها, هرزگيها و خيانتها,همه و همه در برابر آنها تجسم مى يابد!.
در واقـع آنـها گرفتار اعمال خودشان هستند: ((و پروردگارت به هيچ كس ستم نمى كند)) (ولا يظلم ربك احدا).
آنـچـه دامـن آنـهـا را مى گيرد كارهايى است كه در اين جهان انجام داده اندبنابراين از چه كسى مى توانند گله كنند جز از خودشان .
راسـتـى ايـمان به چنين دادگاهى چقدر در تربيت انسان و كنترل شهوات اومؤثر است ؟ و چقدر آگاهى و بيدارى و توجه به مسؤوليتها به انسان مى بخشد؟.
آيا ممكن است انسان به چنين صحنه اى ايمان قاطع داشته باشد باز هم گناه كند؟!.
(آيه )ـ.
شياطين را اولياى خود قرار ندهيد!.
در آيـات مـختلف قرآن كرارا از داستان آفرينش آدم و سجده فرشتگان براى اوو سرپيچى ابليس , سخن به ميان آمده است , ولى همان گونه كه قبلا هم اشاره كرده ايم اين تكرارها همواره نكته هايى دارد و در هر مورد نكته اى در نظر بوده است .
و از آنـجـا كـه در بحثهاى گذشته چگونگى موضع گيرى ثروتمندان مستكبر ومغرور, در مقابل تـهى دستان مستضعف , و عاقبت كار آنها تجسم يافته بود, در اينج از مساله ابليس و سرپيچى او از سجده بر آدم سخن به ميان مى آورد تا بدانيم ازآغاز, غرور سرچشمه كفر و طغيان بوده است .
به علاوه اين داستان مشخص مى كند كه انحرافات از وسوسه هاى شيطانى سرچشمه مى گيرد.
نخست مى گويد: به ياد آريد ((زمانى را كه به فرشتگان گفتيم : براى آدم سجده كنيد, آنها همگى سجده كردند جز ابليس )) (واذ قلنا للملا ئكة اسجدوا لا دم فسجدوا الا ابليس ).
ايـن اسـتـثـنـا مـمكن است اين توهم را به وجود آورد كه ابليس از جنس فرشتگان بود, در حالى كه فرشتگان معصومند, پس چگونه او راه طغيان و كفر را پوئيد؟!.
لـذا بـلافـاصله اضافه مى كند: ((او از جن بود, سپس از فرمان پروردگارش خارج شد)) (كان من الجن ففسق عن امر ربه ).
او از فـرشـتگان نبود, ولى به خاطر بندگى و اطاعت و قرب به پروردگار درصف فرشتگان جاى گـرفـت , و حـتـى شايد معلم آنان بود, اما به خاطر كبر و غروررانده ترين و منفورترين موجود در درگاه خدا شد.
سـپـس مـى گويد: ((آيا با اين حال او و فرزندانش را به جاى من اولياى خودانتخاب مى كنيد))؟! (افتتخذونه وذريته اوليا من دونى ).
((در حـالـى كـه آنها دشمن شما هستند)) (وهم لكم عدو) دشمنانى سرسخت وقسم خورده كه تصميم به گمراهى و بدبختى همه شما گرفته اند.
فـرمـانـبـردارى از شـيـطـان و فـرزنـدانـش به جاى اطاعت خدا ((چه جايگزين بدى است براى ستمكاران ))! (بئس للظالمين بدلا ).
كدام عاقل دشمن را كه از روز نخست , كمر به نابوديش بسته , و بر اين دشمنى سوگند ياد كرده , به عنوان ولى و رهبر و راهنما و تكيه گاه مى پذيرد؟!.
(آيـه )ـايـن آيـه دلـيـل ديگرى بر ابطال اين پندار غلط اقامه كرده , مى گويد
(من هرگز آنها [ ابـلـيـس و فـرزنـدانـش ] را بـه هـنـگام آفرينش آسمانها و زمين , و نه به هنگام آفرينش خودشان حاضرنساختم )) (ما اشهدتهم خلق السموات والا رض ولا خلق انفسهم ) تا از آنها در آفرينش جهان كمك بگيريم يا از اسرار خلقت آگاه و مطلع شوند.
بـنـابراين كسى كه هيچ گونه دخالتى در آفرينش جهان وحتى نوع خود نداشته و از اسرار و رموز خـلـقت به هيچ وجه آگاه نيست چگونه قابل ولايت يا پرستش است و در پايان اضافه مى كند: ((و من هيچ گاه گمراه كنندگان را دستيار خود قرارنمى دهم )) (وما كنت متخذ المضلين عضدا).
يـعنى آفرينش بر پايه راستى و درستى و هدايت است , موجودى كه برنامه اش اضلال و افساد است در اداره اين نظام , جائى نمى تواند داشته باشد.
(آيـه )ـايـن آيـه مـجـددا هشدار مى دهد كه به خاطر بياوريد ((روزى را كه (خداوند) مى گويد: هـمـتـايـانـى را كـه براى من مى پنداشتيد صدا بزنيد)) تا به كمك شما بشتابند (ويوم يقول نادوا شركاى الذين زعمتم ).
يـك عمر ازآنها دم مى زديد, ودر آستانشان سجده مى نموديد,اكنون كه امواج عذاب و كيفر اطراف شما را احاطه كرده فرياد بزنيد لااقل ساعتى به كمكتان بشتابند.
آنها كه گويا هنوز رسوبات افكار اين دنيا را در مغز دارند فرياد مى زنند و ((آنهارا مى خوانند, ولى (ايـن مـعـبودهاى پندارى حتى ) پاسخ به نداى آنها نمى دهند)) تاچه رسد به اين كه به كمكشان بشتابند (فدعوهم فلم يستجيبوا لهم ).
((و در ميان اين دو گروه كانون هلاكتى قرار داديم )) (وجعلنا بينهم موبقا).
(آيـه )ـو ايـن آيـه سـرانجام كار پيروان شيطان و مشركان را چنين بيان مى كند: ((و (در آن روز) گـنهكاران آتش (دروزخ ) را مى بينند)) (ورا المجرمون النار)و آتشى كه هرگز آن را باور نكرده بودند در برابر چشمان آنها آشكار مى شود.
در اينجا به اشتباهات گذشته خود پى مى برند: ((و يقين مى كنند كه با آن درمى آميزند)) (فظنوا انهم مواقعوها).
((و (نـيـز بـه يقين مى فهمند كه ) هيچ گونه راه گريزى از آن نخواهند يافت )) (ولم يجدوا عنها مصرفا).
نـه معبوهاى ساختگيشان به فريادشان مى رسند, نه شفاعت شفيعان در باره آنها مؤثر است , و نه با كذب و دروغ و يا توسل به ((زر)) و ((زور)) مى توانند از چنگال آتش روزخ , آتشى كه اعمالشان آن را شعله ور ساخته رهايى يابند.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
(آيه )ـ.
گويى تنها منتظر مجازاتند!.
در اينجا يك نوع نتيجه گيرى از مجموع بحثهاى گذشته و نيز اشاره اى به بحثهاى آينده مى كند .
نخست مى گويد: ((و در اين قرآن براى مردم هرگونه مثلى را بيان كرديم ))(ولقد صرفنا فى هذا القرآن للناس من كل مثل ).
از تاريخ تكان دهنده گذشتگان و از حوادث دردناك زندگى آنها و خاطره هاى تلخ و شيرين تاريخ , در گـوش مـردم فـرو خوانديم وآن قدر مسائل را زير و رو كرديم تادلهايى كه آماده پذيرش است پذيراى حق گردد, و بر سايرين نيز اتمام حجت شود,وجايى براى ابهام باقى نماند.
ولى با اين حال گروهى طغيانگر و سركش هرگز ايمان نياوردند, چرا كه ((انسان بيش از هر چيز به مجادله مى پردازد)) (وكان الا نسان اكثر شى جدلا ).
(آيـه )ـاين آيه مى گويد با اين همه مثالهاى گوناگون و بيانات تكان دهنده ومنطقهاى متفاوت كـه بـايـد در هر انسان آماده اى نفوذ كند باز گروه كثيرى ايمان نياوردند: ((و چيزى مردم را باز نـداشت از اين كه ـوقتى هدايت به سراغشان آمدـايمان بياورند و از پروردگارشان طلب آمرزش كـنند, جز اين كه (خيره سرى كردند,گويى مى خواستند) سرنوشت پيشينيان براى آنان بيايد))) (وما منع الناس ان يؤمنوا اذ جاهم الهدى ويستغفروا ربهم الا ان تاتيهم سنة الا ولين ).
((يا عذاب الهى در برابرشان قرار گيرد)) و با چشم خود آن را ببينند (او ياتيهم العذاب قبلا ).
در حقيقت , اين آيه اشاره به آن است كه اين گروه لجوج و مغرور با ميل واراده خود هرگز ايمان نـخـواهـنـد آورد, تـنها در دو حالت ايمان مى آورند:نخست زمانى كه عذابهاى دردناكى كه اقوام پـيشين را در بر گرفت آنها را فرو گيرد,دوم آنكه عذاب الهى را با چشم خود مشاهده كنند, كه اين ايمان اضطرارى البته بى ارزش خواهد بود.
(آيـه )ـسـپس براى دلدارى پيامبر(ص ) در برابر سماجت و لجاجت مخالفان مى فرمايد: وظيفه تو تنها بشارت و انذار است ((ما پيامبران را جز به عنوان بشارت دهنده وانذاركننده نمى فرستيم )) (وما نرسل المرسلين الا مبشرين ومنذرين ).
سـپـس اضـافـه مى كند اين مساله تازه اى نيست كه اين گونه افراد به مخالفت واستهزا برخيزند, بـلـكه : ((كافران همواره مجادله به باطل مى كنند, تا (به گمان خود)حق را به وسيله آن از ميان بـردارنـد و آيـات مـا و مـجـازاتهايى را كه به آنان وعده داده شده است , به باد مسخره گرفتند)) (ويجادل الذين كفروا بالباطل ليدحضوا به الحق واتخذوا آياتى وما انذروا هزوا).
در حـقـيقت اين آيه شبيه آيه 42 تا 45 سوره حج است كه مى گويد: ((اگرآنها تو را تكذيب كنند پيش از تو نيز قوم نوح و عاد و ثمود پيامبرانشان را تكذيب كردند)).
(آيه )ـ.
در مجازات الهى عجله نمى شود:.
از آنـجـا كه در آيات پيشين سخن از گروهى از كافران تاريك دل و متعصب درميان بود, در اينجا همان بحث را تعقيب مى كند.
نـخست مى گويد, ((چه كسى ستمكارتر است از آنها كه به هنگام تذكر آيات پروردگارشان از آن روى مى گردانند و كارهاى گذشته خود را به دست فراموشى مى سپارند)) (ومن اظلم ممن ذكر بيات ربه فاعرض عنها ونسى ما قدمت يداه ).
تـعـبير به ((تذكر)) (يادآورى ) گويا اشاره به اين است كه تعليمات انبيا از قبيل يادآورى حقايقى اسـت كـه بـطور فطرى در اعماق روح انسان وجود دارد و كارپيامبران پرده برداشتن از روى آن است .
جـالـب ايـن كه در اين آيه از سه طريق به اين كوردلان درس بيدارى مى دهد:نخست اين كه : اين حقايق با فطرت و وجدان و جان شما كاملا آشناست , ديگر اين كه از سوى پروردگار خودتان آمده و سوم اين كه : فراموش نكنيد شما خطاهايى انجام داده ايد كه برنامه انبيا براى شستشوى آنهاست .
ولـى ايـن عـده بـا هـمـه اينها هرگز ايمان نمى آورند, ((چرا كه مابر دلهايشان پرده افكنده ايم تا نـفهمند! و در گوشهايشان سنگينى قرار داده ايم )) تا صداى حق رانشنوند (انا جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و فى آذانهم وقرا).
((و لـذا اگـر آنها را به سوى هدايت بخوانى هرگز هدايت را پذيرا نخواهند شد))(وان تدعهم الى الهدى فلن يهتدوا اذا ابدا).
(آيـه )ـو از آنجا كه برنامه تربيتى خداوند نسبت به بندگان چنين است كه تا آخرين مرحله به آنها فـرصـت مـى دهـد و هرگز مانند جباران روزگار فورا اقدام به مجازات نمى كند ـبلكه ((رحمت واسعه )) او هميشه ايجاب مى كند كه حداكثرفرصت را به گناهكاران بدهدـ در اين آيه مى گويد: ((پروردگار تو آمرزنده و صاحب رحمت است )) (وربك الغفور ذوالرحمة ).
((اگـر مى خواست آنها را به اعمالشان مجازات كند هر چه زودتر عذاب را برآنها مى فرستاد)) (لو يؤاخذهم بما كسبوا لعجل لهم العذاب ).
((ولـى بـراى آنها موعدى است كه با فرارسيدن آن راه فرارى نخواهند داشت ))(بل لهم موعد لن يجدوا من دونه موئلا ).
غفران او ايجاب مى كند كه توبه كاران را بيامرزد و رحمت او اقتضا مى كند كه درعذاب غير آنها نيز تـعـجيل نكند شايد به صفوف توبه كاران بپيوندند ولى عدالت او هم اقتضا مى كند وقتى طغيان و سركشى به آخرين درجه رسيدحسابشان را صاف كند.
(آيـه )ـو سـرانـجـام بـراى آخـريـن تـذكـر و هشدار در اين سلسله آيات ,سرنوشت تلخ و دردناك ستمكاران پيشين را يادآورى كرده , مى گويد: ((و اينهاشهرها و آباديهايى است كه (ويرانه هاى آنها در برابر چشم شما قرار دارد, و) ما آنهارا به هنگامى كه مرتكب ظلم و ستم شدند هلاك كرديم , و (در عـيـن حـال درعـذابشان تعجيل ننموديم , بلكه ) موعدى براى هلاكشان قرار داديم )) (وتلك القرى اهلكناهم لما ظلموا وجعلنا لمهلكهم موعدا).
(آيه )ـ.
سرگذشت شگفت انگيز خضر و موسى :.
جـمـعـى از قـريش خدمت پيامبر(ص ) رسيدند و از عالمى كه موسى (ع ) ماموربه پيروى از او شد سؤال كردند, اين آيه و چهار آيه بعد از آن نازل شد.
اصـولا سه ماجرا در اين سوره آمده كه هر سه از يك نظر هماهنگ است :ماجراى اصحاب كهف كه قبل از اين گفته شد, داستان موسى و خضر, و داستان ((ذوالقرنين )) كه بعد از اين مى آيد.
اين هر سه ماجرا ما را از افق زندگى محدودمان بيرون مى برد و نشان مى دهدكه نه عالم محدود بـه آن اسـت كـه مـا مـى بـيـنـيم , و نه چهره اصلى حوادث هميشه آن است كه ما در برخورد اول درمى يابيم .
در مـاجـراى مـوسـى و خـضـر, يا به تعبير ديگر عالم و دانشمند زمانش , به صحنه شگفت انگيزى بـرخورد مى كنيم كه نشان مى دهد: حتى يك پيغمبر اولوالعزم كه آگاهترين افراد محيط خويش اسـت بـاز دامنه علم و دانشش در بعضى از جهات محدود است و به سراغ معلمى مى رود كه به او درس بياموزد.
آيـه مـى گويد: ((بخاطر بياور هنگامى را كه موسى به دوست خود گفت : من دست از جستجو بر نـمـى دارم تـا به محل تلاقى دو دريا برسم هرچند مدت طولانى به راه خود ادامه دهم )) (واذ قال موسى لفتيه لا ابرح حتى ابلغ مجمع البحرين او امضى حقبا).
مـنـظـور از ((فـتـيه )) در اينجا ((يوشع بن نون )) مرد رشيد و شجاع و با ايمان بنى اسرائيل است , ((مجمع البحرين )) به معنى محل پيوند دو درياست و منظورمحل اتصال خليج ((عقبه )) باخليج ((سوئز)) است كه اين دو خليج به درياى احمرمتصل مى شوند.
(آيـه )ـ((بـه هـر حال هنگامى كه به محل تلاقى آن دو دريا رسيدند ماهى خود را (كه براى تغذيه همراه داشتند) فراموش كردند)) (فلما بلغا مجمع بينهمانسياحوتهما).
امـا عـجـب اين كه : ((ماهى راه خود را در دريا پيش گرفت )) و روان شد (فاتخذسبيله فى البحر سربا).
ايـن ماهى كه ظاهرا به عنوان غذا تهيه كرده بودند ماهى تازه اى بوده كه زنده شد و در آب پريد و حركت كرد.
زيـرا هستند ماهيانى كه بعد از خارج شدن از آب مدت قابل ملاحظه اى به صورت نيمه جان باقى مى مانند و اگر در اين مدت در آب بيفتند حيات عادى خودرا از سر مى گيرند.
(آيـه )ـ((هنگامى كه (موسى و همسفرش ) از آنجا گذشتند (طول سفر وخستگى راه , گرسنگى را بـر آنها چيره كرد, موسى به خاطرش آمد كه غذايى به همراه آورده اند) به يار همسفرش گفت : غـذاى مـا را بـيـاور كـه از اين سفر, خسته شده ايم )) (فلما جاوزا قال لفتيه آتنا غدانا لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا).
(آيـه )ـدر ايـن هنگام همسفرش به او ((گفت : به خاطر دارى هنگامى كه ما(براى استراحت ) به كـنـار آن صـخـره پناه برديم من (در آنجا) فراموش كردم جريان ماهى را بازگو كنم ـو اين فقط شـيـطـان بـود كـه آن را از خـاطـر مـن بـردـ و مـاهـى راهـش رابه طرز شگفت انگيزى دردريا پيش گرفت )) (قال اريت اذ اوينا الى الصخرة فانى نسيت الحوت وما انسينيه الا الشيطان ان اذكره واتخذ سبيله فى البحر عجبا).
(آيـه )ـو از آنـجـا كـه اين موضوع , به صورت نشانه اى براى موسى در رابطه با پيدا كردن آن عالم بـزرگ بود: ((موسى گفت : اين همان چيزى است كه مامى خواستيم )) و به دنبال آن مى گرديم (قال ذلك ما كن ا نبغ ).
((و در ايـن هـنـگـام آنـهـا از همان راه بازگشتند در حالى كه پى جوئى مى كردند))(فارتدا على آثارهما قصصا).
در ايـنـجـا يـك سـؤال پيش مى آيد كه مگر پيامبرى همچون موسى ممكن است گرفتار نسيان و فراموشى شود كه قرآن مى گويد: ((نسياحوتهما)) (ماهى شان رافراموش كردند).
پـاسـخ اين است كه مانعى ندارد در مسائلى كه هيچ ارتباطى به احكام الهى وامور تبليغى نداشته بـاشـد يـعنى در مسائل عادى در زندگى روزمره گرفتار نسيان شودو اين نه از يك پيامبر بعيد است , و نه با مقام عصمت منافات دارد.
(آيه )ـ.
ديدار معلم بزرگ :.
هنگامى كه موسى و يار همسفرش به جاى اول , يعنى در كنار صخره ونزديك ((مجمع البحرين )) بـازگـشـتـند گمشده خود را يافتند ((ناگهان بنده اى از بندگان مارا يافتند كه او را مشمول رحـمـت خـود ساخته , و علم و دانش فراوانى از نزد خودتعليمش كرده بوديم )) (فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا وعلمناه من لدنا علما).
(آيـه )ـدر ايـن هنگام ((موسى (با نهايت ادب و به صورت استفهام ) به آن مرد عالم گفت : آيا از تو پـيـروى كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده , و مايه رشد وصلاح است به من بياموزى ))؟ (قال له موسى هل اتبعك على ان تعلمن مما علمت رشدا).
(آيـه )ـولى با كمال تعجب آن مرد عالم به موسى ((گفت : تو هرگز توانايى ندارى با من شكيبايى كنى )) (قال انك لن تستطيع معى صبرا).
(آيه )ـو بلافاصله دليل آن را بيان كرد و گفت : ((تو چگونه مى توانى دربرابر چيزى كه از رموزش آگاه نيستى شكيبا باشى ))؟ (وكيف تصبر على مالم تحط به خبرا).
ايـن مـرد عـالم به ابوابى از علوم احاطه داشته كه مربوط به اسرار باطن و عمق حوادث و پديده ها بوده , در حالى كه موسى نه مامور به باطن بود و نه از آن آگاهى چندانى داشت در چنين موردى آن كس كه ظاهر را مى بيند عنان صبر واختيار را ازكف مى دهد, و به اعتراض و گاهى به پرخاش برمى خيزد.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
ط) مـردم دشـمـن آنند كه نمى دانند! بسيار مى شود كه كسى در باره ما نيكى مى كند اما چون از بـاطـن كـار خـبـر نـداريـم آن را دشمنى مى پنداريم , و آشفته مى شويم , مخصوصا در برابر آنچه نمى دانيم كم صبر و بى حوصله هستيم اماداستان فوق به ما مى گويد نبايد در قضاوت شتاب كرد, بايد ابعاد مختلف هرموضوعى را بررسى نمود.
ى ) ادب شـاگـرد و اسـتـاد: در گـفـتـگـوهايى كه ميان موسى و آن مرد عالم الهى ردوبدل شد نكته هاى جالبى پيرامون ادب شاگرد واستاد به چشم مى خورد,ازجمله :.
1ـ موسى خود را به عنوان تابع خضر معرفى مى كند ((اتبعك )).
2ـ در مقام تواضع , علم استاد را بسيار معرفى مى كند و خود را طالب فراگرفتن گوشه اى از علم او ((مما علمت )) ـ دقت كنيد.
(آيه )ـ.
سرگذشت عجيب ذوالقرنين !.
در آغاز بحث درباره اصحاب كهف گفتيم كه گروهى از قريش به اين فكرافتادند كه پيامبراسلام را به اصطلاح آزمايش كنند, پس از مشاوره با يهود مدينه سه مساله طرح كردند.
اكنون نوبت داستان ذوالقرنين است :.
داسـتـان ذوالـقـرنين درباره كسى است كه افكار فلاسفه و محققان را از دير زمان تاكنون به خود مشغول داشته , و براى شناخت او تلاش فراوان كرده اند.
ما نخست به تفسير آيات مربوط به ذوالقرنين مى پردازيم , سپس براى شناخت شخص او وارد بحث مى شويم .
نخست مى گويد: ((از تو درباره ذوالقرنين سؤال مى كنند)) (ويسئلونك عن ذى القرنين ).
((بـگـو: بـه زودى گوشه اى از سرگذشت او را براى شما بازگو مى كنم )) (قل ساتلوا عليكم منه ذكرا).
آغـاز اين آيه نشان مى دهد كه داستان ذوالقرنين در ميان مردم قبلا مطرح بوده منتها اختلافات يا ابـهـامـاتـى آن را فـراگـرفـته بود, به همين دليل از پيامبر(ص )توضيحات لازم را در اين زمينه خواستند.
(آيـه )ـسـپـس اضـافـه مى كند: ((ما در روى زمين او را تمكين داديم )) (انامكنا له فى الا رض ) و قدرت و ثبات و نيرو و حكومت بخشيديم .
((و اسباب هر چيز را در اختيارش نهاديم )) (وآتيناه من كل شى سببا).
عقل و درايت كافى , مديريت صحيح , قدرت و قوت , لشكر ونيروى انسانى و امكانات مادى خلاصه آنچه از وسائل معنوى و مادى براى پيشرفت و رسيدن به هدفها لازم بود در اختيار او نهاديم .
(آيه )ـ((او هم از اين وسائل استفاده كرد)) (فاتبع سببا).
(آيه )ـ((تا به غروبگاه آفتاب رسيد)) (حتى اذا بلغ مغرب الشمس ).
((در آنـجـا احساس كرد كه خورشيد در چشمه يا درياى تيره و گل آلودى فرومى رود)) (وجدها تغرب فى عين حمئة ) ((و در آنجا گروهى از انسانها را يافت ))(ووجد عندها قوما) كه مجموعه اى از انسانهاى نيك و بد بودند.
((بـه ذوالـقـرنـيـن گفتيم : آيا مى خواهى آنها را مجازات كنى و يا طريقه نيكويى را در ميان آنها انتخاب نمايى )) (قلـنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب واما ان تتخذ فيهم حسنا).
(آيـه )ـذوالـقـرنين ((گفت : اما كسانى كه ستم كرده اند به زودى آنها رامجازات خواهيم كرد)) (قال اما من ظلم فسوف نعذبه ).
((سـپس به سوى پروردگارش باز مى گردد و خداوند او را عذاب شديدى خواهد نمود)) (ثم يرد الى ربه فيعذبه عذابا نكرا).
اين ظالمان و ستمگران هم مجازات اين دنيا را مى چشند و هم عذاب آخرت را.
(آيـه )ـ((و امـا كسى كه ايمان آورد, و عمل صالح انجام دهد, پاداشى نيكوتر خواهد داشت )) (واما من آمن وعمل صالحا فله جزا الحسنى ).
((و ما دستور آسانى به او خواهيم داد)) (وسنقول له من امرنا يسرا).
هـم بـا گـفـتار نيك با او برخورد خواهيم كرد, و هم تكاليف سخت و سنگين بردوش او نخواهيم گذارد, و خراج و ماليات سنگين نيز از او نخواهيم گرفت .
(آيه )ـ ((ذوالقرنين )).
سفر خود را به غرب پايان داد سپس عزم شرق كرد آن گونه كه قرآن مى گويد
(سپس از اسباب و وسائلى كه در اختيار داشت مجددا بهره گرفت )) (ثم اتبع سببا).
(آيـه )ـ((و هـمـچـنـان بـه راه خود ادامه داد تا به خاستگاه خورشيد رسيد))(حتى اذا بلغ مطلع الشمس ).
((درآنـجـا مـشاهده كرد كه خورشيد بر جمعيتى طلوع مى كند كه جز آفتاب براى آنها پوششى قرار نداده بوديم )) (وجدها تطلع على قوم لم نجعل لهم من دونها سترا).
ايـن جـمـعـيـت در مـرحـلـه اى بـسيار پايين از زندگى انسانى بودند, تا آنجا كه برهنه زندگى مى كردند, و يا پوشش بسيار كمى كه بدن آنها را از آفتاب نمى پوشانيد, داشتند.
(آيـه )ـرى ! ((ايـن چـنـيـن بود كار ذوالقرنين , وما به خوبى مى دانيم اوچه امكاناتى براى (پيشبرد اهداف خود) در اختيار داشت )) (كذلك وقد احطنا بمالديه خبرا).
(آيه )ـ.
سد ذوالقرنين چگونه ساخته شد؟.
در اينجا به يكى ديگر از سفرهاى ذوالقرنين اشاره كرده , مى گويد: ((بعد از اين ماجرا باز از اسباب مهمى كه در اختيار داشت بهره گرفت )) (ثم اتبع سببا).
(آيـه )ـ((هـمـچنان راه خود را ادامه داد تا به ميان دو كوه رسيد, و در آنجاگروهى غير از آن دو گـروه سـابـق يافت كه هيچ سخنى را نمى فهميدند)) (حتى اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوما لا يكادون يفقهون قولا ).
اشاره به اين كه او به يك منطقه كوهستانى رسيد و در آنجا جمعيتى مشاهده كرد كه از نظر تمدن در سـطـح بـسـيـار پائينى بودند, چرا كه يكى از روشنترين نشانه هاى تمدن انسانى , همان سخن گفتن اوست .
(آيـه )ـدر ايـن هنگام آن جمعيت كه از ناحيه دشمنان خونخوار وسرسختى به نام ياجوج و ماجوج در عـذاب بـودنـد, مـقدم ذوالقرنين را كه داراى قدرت و امكانات عظيمى بود, غنيمت شمردند, دست به دامن او زدند و ((گفتند:اى ذوالقرنين ! ياجوج و ماجوج در اين سرزمين فساد مى كنند, آيـا مـمـكـن اسـت مـاهزينه اى در اختيار تو بگذاريم كه ميان ما و آنها سدى ايجاد كنى )) (قالوا يا ذاالـقـرنـين ان ياجوج وماجوج مفسدون فى الا رض فهل نجعل لك خرجا على ان تجعل بينناوبينهم سدا).
ايـن گـفتار آنها, با اين كه حداقل زبان ذوالقرنين را نمى فهميدند ممكن است ازطريق علامت و اشاره بوده باشد.
(آيه )ـاما ذوالقرنين در پاسخ آنها ((گفت : آنچه پروردگارم در اختيار من گذارده (از آنچه شما پيشنهاد مى كنيد) بهتر است )) و نيازى به كمك مالى شما ندارم ))(قال ما مكنى فيه ربى خير).
((مـرا با نيرويى يارى كنيد, تا ميان شما و آنها (قوم مفسد), سد نيرومندى ايجاد كنم )) (فاعينونى بقوة اجعل بينكم وبينهم ردما).
(آيه )ـسپس چنين دستور داد: ((قطعات بزرگ آهن براى من بياوريد))(آتونى زبر الحديد).
هنگامى كه قطعات آهن آماده شد, دستور چيدن آنها را به روى يكديگرصادر كرد ((تا كاملا ميان دو كوه را پوشاند)) (حتى اذا ساوى بين الصدفين ).
سومين دستور ذوالقرنين اين بود كه به آنها ((گفت : مواد آتشزا هيزم و مانند آن بياوريد و آن را در دو طـرف اين سد قرار دهيد, و با وسائلى كه در اختيار داريد)در آن آتش بدميد تا قطعات آهن را, سرخ و گداخته كرد)) (قال انفخوا حتى اذا جعله نارا).
در حـقـيـقـت او مـى خواست , از اين طريق قطعات آهن را به يكديگر پيوند دهدو سد يكپارچه اى بسازد, و با اين طرح عجيب , همان كارى را كه امروز به وسيله جوشكارى انجام مى دهند انجام داد.
سـرانـجام آخرين دستور را چنين صادر كرد: ((گفت : مس ذوب شده براى من بياوريد تا بر روى اين سد بريزم )) (قال آتونى افرغ عليه قطرا).
و بـه ايـن تـرتيب مجموعه آن سد آهنين را با لايه اى از مس پوشانيد و آن را ازنفوذ هوا و پوسيدن حفظ كرد!.
(آيـه )ـسرانجام چنان سد محكمى ساخت ((كه آنها [ طايفه ياجوج وماجوج ] قادر نبودند از آن بالا روند, و نمى توانستند نقبى در آن ايجاد كنند)) (فمااسطاعوا ان يظهروه وما استطاعوا له نقبا).
(آيـه )ـدر ايـنـجـا ذوالـقرنين با اين كه كار بسيار مهمى انجام داده بود, و طبق روش مستكبران مـى بـايست به آن مباهات كند و بر خود ببالد, و يا منتى بر سر آن گروه بگذارد, اما چون مرد خدا بـود, بـا نهايت ادب چنين ((اظهار داشت : كه اين ازرحمت پروردگار من است )) (قال هذا رحمة من ربى ).
اگر علم و آگاهى دارم و به وسيله آن مى توانم چنين گام مهمى بردارم از ناحيه خداست و اگر قدرت و نفوذ سخن دارم آن هم از ناحيه اوست .
سپس اين جمله را اضافه كرد كه گمان نكنيد اين يك سد جاودانى و ابدى است نه ((هنگامى كه وعده پروردگارم فرا رسد آن را درهم مى كوبد)) و به يك سرزمين صاف و هموار مبدل مى سازد! (فاذا جا وعد ربى جعله دكا).
((و اين وعده پروردگارم حق است )) (وكان وعد ربى حقا).
ذوالقرنين در اين گفتارش به مساله فنا دنيا و درهم ريختن سازمان آن درآستانه رستاخيز اشاره مى كند.
نكات آموزنده اين داستان تاريخى :.
در اين داستان نكات آموزنده فراوانى است كه در واقع هدف اصلى قرآن راتشكيل مى دهد .
1ـ نـخـسـتـيـن درسى كه به ما مى آموزد اين است كه در جهان هيچ كارى بدون توسل به اسباب امكان ندارد, لذا خدا براى پيشرفت كار ذوالقرنين ((اسباب ))پيشرفت و پيروزى را به او داد.
2ـ هيچ حكومتى نمى تواند بدون تشويق خادمان و مجازات خطاكاران به پيروزى برسد, اين همان اصـلـى اسـت كـه ذوالـقـرنـيـن از آن بـه خـوبـى استفاده كرد وعلى (ع ) در فرمان معروفش به ((مـالك اشتر)) كه يك دستورالعمل جامع كشوردارى است مى فرمايد: ((هيچ گاه نبايد نيكوكار و بدكار در نظر تو يكسان باشند, زيرا اين امرسبب مى شود كه نيكوكاران به كار خود بى رغبت شوند و بدكاران جسور و بى پروا)).
3ـ تكليف شاق هرگز مناسب يك حكومت عدل الهى نيست , و به همين دليل ذوالقرنين بعد از آن كـه تـصـريـح كرد من ظالمان را مجازات خواهم كرد وصالحان را پاداش نيكو خواهم داد, اضافه نـمود: ((من برنامه سهل و آسانى به آنها پيشنهاد خواهم كرد)) تا توانايى انجام آن را از روى ميل و رغبت و شوق داشته باشند.
4ـ يـك حـكـومـت فـراگير نمى تواند نسبت به تفاوت و تنوع زندگى مردم وشرائط مختلف آنها بى اعتنا باشد.
5ـ ذوالقرنين حتى جمعيتى را كه به گفته قرآن سخنى نمى فهميدند (لا يكادون يفقهون قولا ) از نـظـر دور نداشت , و با هر وسيله ممكن بود به درد دل آنهاگوش فرا داد و نيازشان را برطرف ساخت .
6ـ امـنـيـت , نـخـسـتـيـن و مـهـمترين شرط يك زندگى سالم اجتماعى است , به همين جهت ((ذوالقرنين )) براى فراهم كردن آن پرزحمت ترين كارهارا بر عهده گرفت .
7ـ درس ديـگرى كه از اين ماجراى تاريخى مى توان آموخت اين است كه صاحبان اصلى درد, بايد در انجام كار خود شريك باشند كه ((آه صاحب درد را باشداثر)) اصولا كارى كه باشركت صاحبان اصلى درد پيش مى رود هم به بروزاستعدادهاى آنها كمك مى كند و هم نتيجه حاصل شده را ارج مى نهند و در حفظ آن مى كوشند چرا كه در ساختن آن تحمل رنج فراوان كرده اند.
ضـمـنـا بـه خـوبـى روشـن مى شود كه حتى يك ملت عقب افتاده هنگامى كه ازطرح و مديريت صحيحى برخوردار شود مى تواند دست به چنان كار مهم ومحيرالعقولى بزند.
8ـ يـك رهبر الهى بايد بى اعتنا به مال و ماديات باشد, و به آنچه خدا دراختيارش گذارده قناعت كند.
در قرآن مجيد كرارا در داستان انبيا مى خوانيم : كه آنها يكى از اساسى ترين سخنهايشان اين بود كه ما در برابر دعوت خود هرگز اجر و پاداش و مالى از شمامطالبه نمى كنيم .
9ـ محكم كارى از هر نظر درس ديگر اين داستان است .
11ـ انـسـان هر قدر قوى و نيرومند و متمكن و صاحب قدرت شود و از عهده انجام كارهاى بزرگ بـرآيـد بـاز هـرگز نبايد به خود ببالد و مغرور گردد اين هم درس ديگرى است كه ذوالقرنين به همگان تعليم مى دهد.
12ـ همه چيز زائل شدنى است و محكمترين بناهاى اين جهان سرانجام خلل خواهد يافت , هر چند از آهـن و پـولاد يك پارچه باشد اين آخرين درس در اين ماجرا درسى است براى همه آنها كه عملا دنيا را جاودانى مى دانند, آن چنان درجمع مال و كسب مقام , بى قيد و شرط و حريصانه مى كوشند كه گوئى هرگز مرگ وفنائى وجود ندارد.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
سوره مريم [19].
اين سوره در ((مكه )) نازل شده و 98 آيه است .
محتواى سوره :.
بطور كلى محتواى اين سوره در سه بخش خلاصه مى شود:
1ـ مهمترين بخش اين سوره را قسمتى از سرگذشت زكريا و مريم و حضرت مسيح (ع ) و يحيى و ابراهيم قهرمان توحيد و فرزندش اسماعيل و ادريس و بعضى ديگر از پيامبران بزرگ الهى , تشكيل مى دهد كه داراى نكات تربيتى خاصى است .
2ـ قـسـمـتـى ديـگـر مـسائل مربوط به قيامت و چگونگى رستاخيز و سرنوشت مجرمان و پاداش پرهيزكاران و مانند آن است .
3ـ بـخـش ديـگر اشارات مربوط به قرآن و نفى فرزند از خداوند و مساله شفاعت است كه مجموعا برنامه تربيتى مؤثرى را براى سوق نفوس انسانى به ايمان و پاكى و تقوا تشكيل مى دهد.
فضيلت تلاوت سوره :.
در حـديـثـى از امـام صـادق (ع ) مـى خوانيم : ((هر كس مداومت به خواندن اين سوره كند از دنيا نخواهد رفت مگر اين كه خدا به بركت اين سوره او را از نظر جان ومال و فرزند بى نياز مى كند)).
ايـن غـنـا و بـى نـيـازى مـسـلما بازتابى است از پياده شدن محتواى سوره در درون جان انسان و انعكاسش در خلال اعمال و رفتار و گفتار او.
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيـه )ـ بـار ديـگـر در آغـاز ايـن سـوره بـه حروف مقطعه برخورد مى كنيم ((ك ,ه , ى , ع , ص )) (كهيعص ).
در خصوص حروف مقطعه اين سوره دو دسته از روايات در منابع اسلامى ديده مى شود:.
نخست رواياتى است كه هر يك از اين حروف را اشاره به يكى از اسما بزرگ خداوند (اسما الحسنى ) مى داند ((ك )) اشاره به كافى و ((ه)) اشاره به هادى , و ((ى ))اشاره به ولى , و((ع )) اشاره به عالم و ((ص )) اشاره به ((صادق الوعد)) (كسى كه در وعده خود صادق است ).
دوم روايـاتـى اسـت كه اين حروف مقطعه را به داستان قيام امام حسين (ع ) دركربلا تفسير كرده اسـت : ((ك )) اشـاره بـه ((كـربـلا)), ((هـا)) اشـاره به ((هلاك خاندان پيامبر))(ص ) و ((ى )) به ((يزيد)) و ((ع )) به مساله ((عطش )) و ((ص )) به ((صبر و استقامت ))حسين و ياران جانبازش .
البته آيات قرآن تاب معانى مختلف را دارد كه در عين تنوع منافاتى هم با هم ندارند.
(آيه )ـ.
دعاى گيراى زكرياـ.
بـعـد از ذكـر حروف مقطعه , نخستين سخن از داستان زكريا(ع ) شروع مى شود,مى فرمايد: ((اين يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زكريا )) (ذكررحمة ربك عبده زكريا).
(آيـه )ـ ((در آن هـنگام كه (از نداشتن فرزندى , سخت ناراحت و غمناك بود) پروردگارش را در خلوتگاه (عبادت ) پنهان خواند )) (اذ نادى ربه ندا خفيا).
(آيـه )ـ ((گـفـت : پروردگارا ! استخوانم (كه ستون پيكر من و محكمترين اعضاى تن من است ) سست شده (قال رب انى وهن العظم منى ).
((و شعله پيرى تمام سرم را فراگرفته )) (واشتعل الراس شيبا).
سـپـس مـى افـزايد: پروردگارا ! ((و من هرگز در دعاى تو از اجابت محروم نبوده ام )) (ولم اكن بـدعائك رب شقيا) تو همواره در گذشته مرا به اجابت دعاهايم عادت دادى و هيچ گاه محرومم نساخته اى , اكنون كه پير و ناتوان شده ام سزاوارترم كه دعايم را اجابت فرمايى و نوميد بازنگردانى .
(آيـه )ـ سـپـس حـاجـت خـود را چنين شرح مى دهد: پروردگارا ! ((من ازبستگانم بعد از خودم بـيـمناكم (كه حق پاسدارى از آيين تو را نگاه ندارند ! و (ازطرفى ) همسرم نازا و عقيم است , تو از نزد خود جانشينى به من ببخش )) (وانى خفت الموالى من ورائى وكانت امراتى عاقرا فهب لى من لدنك وليا).
(آيـه )ـ ((جـانشينى كه وارث من و دودمان يعقوب باشد, و او را موردرضايتت قرار ده !)) (يرثنى ويرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا).
بـه عـقـيده ما ((ارث )) در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه هم ارث اموال را شامل مى شود و هم ارث مـقـامـات مـعنوى را, چرا كه اگر افراد فاسدى صاحب اختيار اموال فراوان او مى شدند به راستى نـگران كننده بود, و نيز اگر رهبرى معنوى مردم به دست افراد ناصالح مى افتاد آن نيز بسيار مايه نگرانى بود بنابراين خوف زكريا در هردو صورت قابل توجيه است .
(آيه )ـ.
زكريا به آرزوى خود رسيد:.
ايـن آيـه استجابت دعاى زكريا را در پيشگاه پروردگار, استجابتى آميخته بالطف و عنايت ويژه او بيان مى كند, و با اين جمله شروع مى شود ((اى زكريا! ما تو رابشارت به پسرى مى دهيم كه نامش يـحيى است پسرى (بى سابقه ) كه همنامى براى او پيش از اين قرار نداده ايم )) (يا زكريا انا نبشرك بغلا م اسمه يحيى لم نجعل له من قبل سميا).
(آيـه )ـ امـا زكـريـا كـه اسباب ظاهر را براى رسيدن به چنين مطلوبى مساعدنمى ديد از پيشگاه پـروردگار تقاضاى توضيح كرد و ((گفت : پروردگارا ! چگونه براى من فرزندى خواهد بود ؟ در حـالى كه همسرم نازا و عقيم است و من نيز از شدت پيرى افتاده شده ام )) (قال رب انى يكون لى غلا م وكانت امراتى عاقرا وقد بلغت من الكبر عتيا).
(آيـه )ـ امـا به زودى زكريا در پاسخ سؤالش اين پيام را از درگاه خداونددريافت داشت : ((فرمود: مـطلب همين گونه است كه پروردگار تو گفته و اين بر من آسان است )) (قال كذلك قال ربك هو على هين ).
اين مساله عجيبى نيست كه از پيرمردى همچون تو و همسرى ظاهرا نازافرزندى متولد شود ((من تو را قبلا آفريدم در حالى كه هيچ نبودى )) (وقد خلقتك من قبل ولم تك شيئا).
خـدايـى كـه تـوانايى دارد از هيچ , همه چيز بيافريند, چه جاى تعجب كه در اين سن و سال و اين شرايط فرزندى به تو عنايت كند.
(آيـه )ـ زكـريـا با شنيدن سخن فوق بسيار دلگرم و خوشحال شد و نور اميدسر تا پاى وجودش را فـراگـرفـت امـا از آنـجـا كه اين پيام از نظر او بسيار سرنوشت ساز وپراهميت بود از خدا تقاضاى نشانه اى بر اين كار كرد و((گفت : پروردگارا ! نشانه اى براى من قرار ده )) (قال رب اجعل لى آية ) .
بـدون شـك زكـريا به وعده الهى ايمان داشت ولى براى اطمينان بيشتر ـهمان گونه كه ابراهيم مـؤمـن بـه مـعاد تقاضاى شهود چهره معاد در اين زندگى كرد تاقلبش اطمينان بيشترى يابد ـ زكريا از خدا تقاضاى چنين نشانه و آيتى نمود.
((خـدا به او فرمود: نشانه تو آن است كه سه شبانه روز تمام (در حالى كه زبانت سالم است ) قدرت سـخـن گفتن با مردم را نخواهى داشت )) تنها زبانت به ذكرخدا و مناجات با او گردش مى كند (قال آيتك الا تكلم الناس ثلث ليال سويا).
اين نشانه آشكارى است كه انسان با داشتن زبان سالم و قدرت بر هرگونه نيايش با پروردگار, در برابر مردم توانايى سخن گفتن را نداشته باشد.
(آيـه )ـ ((بـعـد از ايـن (بشارت و اين آيت روشن ) زكريا از محراب عبادتش به سراغ مردم آمد و با اشاره به آنها چنين گفت : صبح و شام تسبيح پروردگاربگوييد)) (فخرج على قومه من المحراب فاوحى اليهم ان سبحوا بكرة وعشيا).
چـرا كـه نـعـمـت بزرگى كه خدا به زكريا ارزانى داشته دامنه آن همه قوم را فرامى گرفت و در سرنوشت آينده همه آنها تاثير داشت .
از ايـن گـذشـته اين موهبت كه اعجازى محسوب مى شد مى توانست پايه هاى ايمان را در دلهاى افراد محكم كند.
(آيه )ـ.
صفات برجسته يحيى :.
در آيـات گذشته ديديم كه خداوند چگونه به هنگام پيرى زكريا, يحيى را به اومرحمت فرمود, به دنباله آن در اين آيه فرمان مهم الهى را خطاب به ((يحيى ))مى خوانيم : ((اى يحيى ! كتاب خدا را با قوت و قدرت بگير)) ! (يا يحيى خذ الكتاب بقوة ).
مـنـظور از ((كتاب )) در اينجا ((تورات )) است و منظور از گرفتن كتاب با قوت وقدرت آن است كـه بـا قـاطـعيت هرچه تمامتر محتواى آن را اجرا كند, و به تمام آن عمل نمايد, و در راه تعميم و گسترش آن از هر نيروى مادى و معنوى , فردى واجتماعى , بهره گيرد.
بعد از اين دستور, به مواهب دهگانه اى كه خدا به يحيى داده بود, و يا او به توفيق الهى كسب كرد, اشاره مى كند.
1ـ ((ما فرمان نبوت و عقل و هوش و درايت را در كودكى به او داديم ))(وآتيناه الحكم صبيا).
(آيـه )ـ دوم : ((و بـه او رحمت و محبت (نسبت به بندگان ) از سوى خودبخشيديم )) (وحنانا من لدنا).
3ـ ((و به او پاكى (روح و جان و پاكى عمل ) داديم )) (وزكوة ).
4ـ ((و او پرهيزكار بود)) (وكان تقيا) و از آنچه خلاف فرمان پروردگار بود,دورى مى كرد.
(آيه )ـ پنجم : ((او نسبت به پدر و مادرش نيكوكار بود)) (وبرا بوالديه ).
6ـ ((و جبار (و متكبر) و عصيانگر نبود)) (ولم يكن جبارا).
7ـ ((او معصيت كار و آلوده به گناه نبود)) (عصيا).
(آيه )ـ 8 و 9 و 10ـ و چون او جامع اين صفات برجسته و افتخارات بزرگ بود, ((سلام بر او, آن روز كـه تولد يافت , و آن روز كه مى ميرد, و آن روز كه زنده برانگيخته مى شود)) (وسلا م عليه يوم ولد ويوم يموت ويوم يبعث حيا).
جـمـلـه فوق نشان مى دهد كه : در تاريخ زندگى انسان و انتقال او از عالمى به عالم ديگر سه روز سـخـت وجـود دارد, روز گـام نهادن به اين دنيا ((يوم ولد)) و روزمرگ و انتقال به جهان برزخ ((يـوم يـموت )) و روز برانگيخته شدن در جهان ديگر((ويوم يبعث حيا)) و از آنجا كه اين سه روز انـتـقـالـى طـبيعتا با بحرانهايى روبرو است خداوند سلامت و عافيت خود را شامل حال بندگان خاصش قرار مى دهد و آنها رادر اين سه مرحله توفانى در كنف حمايت خويش مى گيرد.
#شـهـادت يـحيى ! يحيى قربانى روابط نامشروع يكى از طاغوتهاى زمان خود شد به اين ترتيب كه ((هـروديـس )) پـادشـاه هـوسباز فلسطين , عاشق ((هيروديا))دختر برادر خود شد, و تصميم به ازدواج با او گرفت !.
پيامبر بزرگ خدا يحيى (غ ) صريحا اعلام كرد كه اين ازدواج نامشروع است ومن به مبارزه با چنين كارى قيام خواهم كرد.
آن دختر كه يحيى را بزرگترين مانع راه خويش مى ديد تصميم گرفت در يك فرصت مناسبت از وى انتقام گيرد ارتباط خود را با عمويش بيشتر كرد و زيبايى خودرا دامى براى او قرار داد.
روزى به او گفت : من هيچ چيز جز سر يحيى را نمى خواهم ! ((هروديس )) كه ديوانه وار به آن زن عـشق مى ورزيد بى توجه به عاقبت اين كار تسليم شد و چيزى نگذشت كه سر يحيى را نزد آن زن بدكار حاضر ساختند اما عواقبت دردناك اين عمل , سرانجام دامان او را گرفت .
سـالار شهيدان امام حسين (ع ) مى فرمود: ((از پستيهاى دنيا اينكه سر يحيى بن زكريا را به عنوان هديه براى زن بدكاره اى از زنان بنى اسرائيل بردند)).
(آيه )ـ.
سرآغاز تولد مسيح (ع ):.
بـعد از بيان سرگذشت يحيى (غ ) رشته سخن را به داستان تولد عيسى (غ ) وسرگذشت مادرش مريم مى كشاند, چرا كه پيوند بسيار نزديكى در ميان اين دوماجرا است .
اگـر تـولـد يـحـيـى از پدرى پير و فرتوت و مادرى نازا عجيب بود, تولد عيسى ازمادر بدون پدر عجيبتر است .
اگـر رسيدن به مقام عقل و نبوت در كودكى , شگفت انگيز است , سخن گفتن در گهواره آن هم از كتاب و نبوت , شگفت انگيزتر است .
و به هر حال هر دو آيتى است از قدرت خداوند بزرگ , يكى از ديگرى بزرگتر, و اتفاقا هر دو مربوط به كسانى است كه با هم قرابت بسيار نزديك از جهت نسب داشتند چرا كه مادر يحيى خواهر مادر مريم بود, و هر دو زنانى نازا و عقيم بودند و در آرزوى فرزندى صالح به سر مى بردند.
آيـه مـى گـويد: ((و در كتاب آسمانى قرآن از مريم سخن بگو آنگاه كه از خانواده خود (به صورت مـتـواضـعـانـه و گمنام ) جدا شده و در يك منطقه شرقى قرار گرفت ))(واذكر فى الكتاب مريم اذانتبذت من اهلها مكانا شرقيا).
او در حـقيقت مى خواست مكانى خالى و فارغ از هرگونه دغدغه پيدا كند كه به راز و نياز با خداى خود بپردازد.
(آيه )ـ در اين هنگام , مريم ((ميان خود و آنان حجابى افكند)) تاخلوتگاهش از هر نظر براى عبادت آماده باشد (فاتخذت من دونهم حجابا).
((در ايـن هـنگام ما روح خود (يكى از فرشتگان بزرگ ) را به سوى او فرستاديم و او در شكل انسان كـامـل بـى عيب و نقص و خوش قيافه اى بر مريم ظاهر شد))(فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا).
(آيه )ـ پيداست كه در اين موقع مريم از ديدن چنين منظره اى كه مردبيگانه زيبايى به خلوتگاه او راه يـافته چه ترس و وحشتى به او دست مى دهد ؟ لذابلافاصله ((صدا زد: من به خداى رحمان از تو پناه مى برم اگر پرهيزكار هستى )) (قالت انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا).نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment

Comment