Announcement

Collapse
No announcement yet.

Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • و امـا در مـورد خـارج ساختن ((مرده از زنده )) آن هم چيز پوشيده و پنهانى نيست و اما در مورد بـيرون آمدن موجود ((زنده از مرده )) گرچه طبق مسلمات علم امروز در حال حاضر حداقل در آزمـايـشـهـاى بشرى و مشاهدات روزمره موردى ديده نشده است ولى مسلما در آغاز كه اين كره خاكى يك پارچه آتش بود, موجودزنده اى وجود نداشت , بعدا در شرايط خاصى كه علم هنوز آن را بـه درسـتـى كشف نكرده است موجودات زنده از مواد بى جان با يك جهش بزرگ متولد شدند, اما اين موضوع در شرايط فعلى كره زمين در آنجا كه در دسترس علم و دانش بشر است ديده نمى شود.
    امـا آنـچه براى ما محسوس و كاملا قابل لمس و درك است اين است كه موجودات مرده دائما جز انـدام مـوجـودات زنـده مـى شـوند و لباس حيات در تن مى پوشانند, آب و غذايى كه ما مى خوريم مـوجود زنده اى نيست , اما جز بدن ماكه شد تبديل به يك موجودزنده مى شود, و سلولهاى تازه اى بر سلولهاى بدن ماافزوده مى گردد.
    بـنـابراين مى توان گفت : دائما در نظام عالم طبيعت زندگى از دل مرگ و مرگ از دل زندگى بـيـرون مى آيد به همين دليل خدايى كه آفريننده طبيعت است قادر به احياى مردگان در جهان ديگر مى باشد.
    (آيه )ـ آيات خدا در آفاق و انفس !.
    در اينجا نكات جالبى از دلائل توحيد و نشانه هاى پروردگار را در نظام عالم هستى بازگو كرده , و بحثهاى گذشته را تكميل مى نمايد.
    نـخـسـت به سراغ آفرينش انسان كه اولين و مهمترين موهبت الهى بر اوست مى رود و مى گويد: ((يـكـى از نشانه هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد, سپس شما انسانهايى شديد كه در روى زمين منتشر گشتيد)) (ومن آياته ان خلقكم من تراب ثم اذا انتم بشر تنتشرون ).
    در ايـن آيه به دو نشانه عظمت الهى اشاره شده : يكى آفرينش انسان از خاك كه ممكن است اشاره به آفرينش نخستين انسان يعنى آدم بوده باشد, يا آفرينش همه انسانها از خاك چرا كه مواد غذايى تشكيل دهنده وجود انسان , همه مستقيما يابطور غيرمستقيم از خاك گرفته مى شود.
    دوم : تكثير نسل انسان و انتشار فرزندان آدم در سراسر روى زمين است .
    (آيـه )ـايـن آيـه نـيـز بخش ديگرى از آيات انفسى را كه در مرحله بعد ازآفرينش انسان قرار دارد مطرح كرده , مى فرمايد: ((و از نشانه هاى او اين كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش يابيد)) (ومن آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها).
    و از آنـجـا كه ادامه اين پيوند درميان همسران , نياز به يك جاذبه و كشش قلبى و روحانى دارد به دنبال آن اضافه مى كند: ((و در ميان شما مودت و رحمت قرار داد))(وجعل بينكم مودة ورحمة ).
    و در پـايـان آيـه بـراى تـاكـيد بيشتر مى فرمايد: ((در اين نشانه هايى است براى گروهى كه تفكر مى كنند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يتفكرون ).
    و از اينجا مى توان نتيجه گرفت آنها كه پشت پا به اين سنت الهى مى زنندوجود ناقصى دارند, چرا كـه يك مرحله تكاملى آنها متوقف شده مگر آن كه به راستى شرايط خاص و ضرورتى ايجاب تجرد كند.
    (آيه )ـاين آيه معجونى از آيات آفاقى و انفسى است : نخست به مساله خلقت آسمانها و زمين اشاره كـرده , مـى گـويـد: ((از نـشـانه هاى بزرگ خدا آفرينش آسمانها و زمين است )) (ومن آياته خلق السموات والا رض ).
    آسـمانها با آن همه كرات , با آن همه منظومه ها و كهكشانها, آسمانهايى كه انديشه بلندپرواز انسان از درك عـظـمـت آن عـاجز و فكر از مطالعه آن خسته مى شود و هرقدر علم و دانش انسان پيش مى رود نكته هاى تازه اى از عظمتش آشكار مى گردد.
    سپس سخن را به يكى از آيات بزرگ انفسى منتقل ساخته , مى گويد: ((واختلاف زبانها و رنگهاى شما)) نيز از آيات عظمت اوست ! (واختلا ف السنتكم والوانكم ).
    كـه بـراى سـازمان يافتن اجتماع بشر خداوند صداها و رنگها را مختلف قرارداده است و همچنين زبانها و نژادها را.
    قـرآن در پـايان آيه مى گويد: ((در اين امور نشانه هايى است براى عالمان وانديشمندان )) (ان فى ذلك لا يات للعالمين ).
    چرا كه آنها بيش از هر كس از اين اسرار آگاه مى شوند.
    (آيه )ـ باز هم نشانه هاى عظمت او در برون و درون :.
    بـه دنـبال بحثهاى گذشته پيرامون آيات پروردگار در آفاق و انفس در اينجا به گفتگو پيرامون بخش ديگرى از اين آيات بزرگ مى پردازد.
    نخست پديده ((خواب )) را به عنوان يك پديده مهم آفرينش و نمودارى ازنظام حكيمانه آفريننده آن مـورد تـوجه قرار داده , مى گويد: ((و از نشانه هاى او خواب شما در شب و روز است , و تلاش و كـوشـش شـمـا بـراى بـهره گيرى از فضل پروردگار))و تامين معاش (ومن آياته منامكم بالليل والنهار وابتغاؤكم من فضله ).
    و در پايان مى افزايد: ((در اين امور نشانه هايى است براى آنها كه گوش شنوادارند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يسمعون ).
    ايـن مـوهـبت بزرگ الهى سبب مى شود كه جسم و روح انسان به اصطلاح سرويس شود, و با بروز حالت خواب كه يك نوع وقفه و تعطيل كار بدن است آرامش و رفع خستگى حاصل گردد, و انسان حيات و نشاط و نيروى تازه اى پيداكند.
    مسلما اگر خواب نبود روح و جسم انسان بسيار زود پژمرده و فرسوده مى شد, و بسيار زود پيرى و شكستگى به سراغ او مى آمد.
    (آيـه )ـايـن آيـه كـه پـنجمين قسمت از آيات عظمت خدا را بيان مى كندباز به سراغ آيات آفاقى مـى رود, و مساله باران و رعد و برق و حيات زمين را پس ازمرگ مورد توجه قرار داده , مى گويد: ((و از نـشـانـه هـاى خـدا ايـن اسـت كه برق را كه هم مايه ترس است هم مايه اميد, به شما نشان مى دهد)) (ومن آياته يريكم البرق خوفا وطمعا).
    ((ترس )) از خطرات ناشى از برق كه گاه به صورت ((صاعقه )) در مى آيد و ((اميد))از نظر نزول باران كه غالبا بعد از رعد و برق به صورت رگبار فرو مى ريزد.
    سـپـس مـى افـزايد: ((و از آسمان آبى نازل مى كند كه زمين را بعد از مرگش حيات مى بخشد)) (وينزل من السما ما فيحيى به الا رض بعد موتها).
    در پايان آيه به عنوان تاكيد مى افزايد: ((در اين امور آيات و نشانه هايى است براى جمعيتى كه تعقل و انديشه مى كنند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يعقلون ).
    آنـها هستند كه مى فهمند در اين برنامه حساب شده دست قدرتى در كار است و هرگز نمى تواند معلول تصادفها و ضرورتهاى كور و كر باشد.
    (آيـه )ـدر ايـن آيـه بـحث از آيات آفاقى را در زمينه تدبير نظام آسمان وزمين و ثبات و بقاى آنها ادامه داده , مى فرمايد: ((و از آيات او اين است كه آسمان وزمين به فرمان او بر پاست )) (ومن آياته ان تقوم السما والا رض بامره ).
    يعنى نه تنها آفرينش آسمانها كه در آيات قبل به آن اشاره شد آيتى است كه برپايى و ادامه نظام آنها نـيز آيتى ديگر مى باشد, چه اين كه اين اجرام عظيم درگردش منظم خود احتياج به امور زيادى دارد كه مهمترين آنها محاسبه پيچيده تعادل نيروى جاذبه و دافعه است .
    و در پـايان اين آيه با استفاده از زمينه بودن ((توحيد)) براى ((معاد)) بحث را به اين مساله منتقل سـاخته , مى فرمايد: ((سپس هنگامى كه شما را (در قيامت ) از زمين فرا خواند ناگهان همه خارج مى شويد)) و در صحنه محشر حضور مى يابيد (ثم اذادعاكم دعوة من الا رض اذا انتم تخرجون ).
    (آيه )ـ توحيد مالكيت خداوند:.
    در آيات گذشته بحثهايى پيرامون ((توحيد خالقيت )) و ((توحيد ربوبيت )) آمده بود, و اين آيه , از يكى از شاخه هاى توحيد كه ((توحيد مالكيت )) است سخن مى گويد, مى فرمايد: ((تمام كسانى كه در آسمانهاو زمين هستند از آن او مى باشند))(وله من فى السموات والا رض ).
    و چون همه از آن اويند ((همگى در برابر او خاضع و مطيعند))(كل له قانتون ).
    يـعنى از نظر قوانين آفرينش زمام امر همه در دست اوست و همه خواه ناخواه تسليم قوانين او در جهان تكوينند.
    دليل اين ((مالكيت )) همان خالقيت و ربوبيت اوست : كسى كه در آغازموجودات را آفريده و تدبير آنها را بر عهده دارد, مسلما مالك اصلى نيز بايد اوباشد, نه غير او.
    (آيـه )ـو از آنجا كه در سلسله آياتى كه گذشت و نيز بعدا خواهد آمدمسائل مربوط به مبدا و معاد هـمـچـون تـار و پـود يـك پـارچه درهم انسجام يافته , دراين آيه باز به مساله معاد برمى گردد و مى گويد: ((او كسى است كه آفرينش را آغازمى كند سپس آن را باز مى گرداند, و اين كار براى او آسانتر مى باشد))! (وهو الذى يبدؤا الخلق ثم يعيده وهو اهون عليه ).
    قـرآن در ايـن آيـه بـا كـوتاهترين استدلال , مساله امكان معاد را اثبات كرده است ,مى گويد: شما معتقديد آغاز آفرينش از اوست , بازگشت مجدد كه از آن آسانتر است چرا از او نباشد؟.
    تـوجـه بـه يـك نـكـته در اينجا ضرورى است كه تعبير به آسان بودن و سخت بودن از دريچه فكر ماست , والا براى وجودى كه بى نهايت است ((سخت )) و ((آسان ))هيچ تفاوتى ندارد.
    و شـايـد به همين دليل بلافاصله در ذيل آيه مى فرمايد: ((و براى اوست توصيف برتر در آسمانها و زمين )) (وله المثل الا على فى السموات والا رض ).
    چرا كه هر وصف كمالى در آسمان و زمين درباره هر موجودى تصور كنيد ازعلم , قدرت , مالكيت , عـظـمت , وجود و كرم , مصداق اتم و اكمل آن نزد خدا است ,چرا كه همه محدودش را دارند, و او نامحدودش را, اوصاف همه عارضى است واوصاف او ذاتى و او منبع اصلى همه كمالات است .
    سرانجام در پايان آيه به عنوان تاكيد يا به عنوان يك دليل , مى گويد: ((واوست توانمند و حكيم )) (وهو العزيز الحكيم ).
    عـزيـز است و شكست ناپذير اما در عين قدرت نامحدودش كارى بى حساب انجام نمى دهد, و همه افعالش بر طبق حكمت است .
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • (آيه )ـبعد از بيان قسمتى ديگر از دلائل توحيد و معاد در آيات گذشته به ذكر دليلى بر نفى شرك بـه صـورت بـيـان يك مثال پرداخته , مى گويد: ((خداوند مثالى از خودتان براى شما زده است )) (ضرب لكم مثلا من انفسكم ).
      و آن مـثال اين است كه اگر بردگان و مملوكهايى در اختيار شما باشد ((آيا اين برده هاى شما در روزيهايى كه به شما داده ايم شريك شما مى باشند))؟! (هل لكم من ما ملكت ايمانكم من شركا فى مـا رزقناكم ).
      ((آن چنان كه هر دو با هم كاملا مساوى باشيد)) (فانتم فيه سوا).
      و از تصرف مستقل و بدون اجازه آنان بيم داشته باشيد آن گونه كه در موردشركاى آزاد, خود بيم داريد)) (تخافونهم كخيفتكم انفسكم ).
      يا آن چنان كه شما حاضر نيستيد بدون اجازه آنها دخل و تصرفى دراموالتان كنيد.
      وقـتـى در مـورد بـردگانتان كه ((ملك مجازى )) شما هستند اين چنين امرى رانادرست و غلط مـى دانـيـد, چـگـونه مخلوقات را كه ملك حقيقى خدا هستند شريك او مى پنداريد؟ يا پيامبرانى هـمـچون مسيح , يا فرشتگان خدا, يا مخلوقاتى همچون جن , و يا بتهاى سنگى و چوبى را همتايان خدا مى شمريد؟ اين چه قضاوت زشت و دور از منطقى است ؟!.
      و در دنباله آيه براى تاكيد مى فرمايد: ((اين چنين آيات خود را براى كسانى كه تعقل مى كنند شرح مى دهيم )) (كذلك نفصل الا يات لقوم يعقلون ).
      آرى ! با ذكر مثالهاى روشن از متن زندگى خود شما حقايق را بازگو مى كنيم تاانديشه خود را به كار اندازيد.
      (آيـه )ـولـى ايـن آيـات بـينات و اين گونه مثالهاى واضح و روشن براى صاحبان انديشه است , نه ظـالـمـان هـوى پـرسـت بى دانشى كه پرده هاى جهل و نادانى بر قلب آنها فرو افتاده , و خرافات و تعصبات جاهلى فضاى فكر آنها راتيره وتار كرده .
      لـذا در ايـن آيـه مـى افـزايـد: ((ظـالـمـان از هوى و هوسهاى خويش بدون علم وآگاهى پيروى مى كنند)) و تابع هيچ منطقى نيستند (بل اتبع الذين ظلموااهواهم بغير علم ).
      ايـنـها را خداوند به خاطر اعمالشان در وادى ضلالت افكنده است ((و چه كسى مى تواند آنها را كه خدا گمراه كرده هدايت كند))؟! (فمن يهدى من اضل اللّه ).
      و مـسـلـم اسـت كسانى را كه خدا رهايشان سازد و به خويشتن واگذار كند((براى آنها هيچ يار و ياورى نخواهد بود)) (وما لهم من ناصرين ).
      (آيـه )ـتـا ايـنـجـا بـحثهاى فراوانى پيرامون توحيد و خداشناسى از طريق مشاهده نظام آفرينش داشته ايم .
      و بـه دنـبـال آن در ايـن آيـه سـخـن از توحيد فطرى است يعنى همان مساله را ازطريق درون و مشاهده باطنى و درك ضرورى وجدانى تعقيب كرده , مى فرمايد(پس روى (دل ) خود را متوجه آيين پاك و خالص پروردگار كن ))! (فاقم وجهك للدين حنيفا).
      چرا كه ((اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده , دگرگونى درآفرينش خدا نيست )) (فـطرت اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ) و ازنخستين روزى كه انسان قدم به عالم هستى مى گذارد اين نور الهى در درون جان اوشعله ور است .
      ((اين است دين و آيين محكم و استوار)) (ذلك الدين القيم ).
      ((ولى اكثر مردم نمى دانند)) (ولكن اكثر الناس لا يعلمون ).
      ((ديـن حنيف )) يعنى دينى كه از تمام كجيها و از انحراف و خرافات و گمراهيهابه سوى راستى و درستى متمايل شده است .
      (آيـه )ـدر ايـن آيه چنين مى افزايد: اين توجيه شما به دين حنيف خالص وفطرى ((در حالى است كه شما بازگشت به سوى پروردگار مى كنيد)) (منيبين اليه ).
      اصل و اساس وجود شما بر توحيد است و سرانجام بايد به سوى همين اصل بازگرديد.
      و بـه دنـبـال دستور ((انابه )) و بازگشت , دستور به ((تقوا)) مى دهد كه جامع همه اوامر و نواهى الهى است , مى فرمايد: ((و از (مخالفت فرمان ) خداوند بپرهيزيد))(واتقوه ).
      سـپـس از مـيـان تمام اوامر تكيه و تاكيد بر موضوع نماز كرده , مى گويد: ((و نمازرا بر پا داريد)) (واقـيـموا الصلوة ) چرا كه نماز در تمام ابعادش مهمترين برنامه مبارزه با شرك و مؤثرترين وسيله تقويت پايه هاى توحيد و ايمان به خداست .
      لـذا از مـيان تمام نواهى نيز روى ((شرك )) تكيه مى كند, مى گويد: ((و از مشركان نباشيد)) (ولا تكونوا من المشركين ) چرا كه شرك بزرگترين گناه و اكبر كبائر است .
      (آيـه )ـدر ايـن آيـه يـكـى از نـشانه ها و پيامدهاى شرك را در عبارتى كوتاه و پرمعنى بيان كرده , مى گويد: از مشركان نباشيد ((از كسانى كه دين خود راپراكنده ساختند, و به دسته ها و گروهها تقسيم شدند)) (من الذين فرقوا دينهم وكـانوا شيعا).
      و عـجب اين كه با تمام تضاد و اختلافى كه داشتند ((هر گروهى به آنچه نزدآنهاست (دلبسته و) خوشحالند))! (كل حزب بمالديهم فرحون ).
      آرى ! يـكـى از نـشـانـه هـاى شـرك پراكندگى و تفرقه است , چرا كه معبودهاى م ــ ختلف منشا روشهاى متفاوت , و سرچشمه جداييها و پراكندگيهاست .
      توحيد يك جاذبه نيرومند درونى !.
      بـدون شـك هـمـان گونه كه دلائل عقلى و منطقى به انسان جهت مى دهد دردرون جان او نيز كششها و جاذبه هايى وجود دارد كه براى او تعيين جهت مى كند.
      فـلـسـفـه وجـودى آنها همين است كه در مسائل حياتى انسان هميشه نمى تواند به انتظار عقل و منطق بنشيند, چرا كه اين كار گاهى سبب تعطيل هدفهاى حياتى مى شود, مثلا اگر انسان براى خـوردن غـذا, يـا آميزش جنسى , بخواهد ازمنطق ((لزوم بدل ما يتحلل )) و ((لزوم تداوم نسل از طـريـق تـوالد و تناسل )) الهام بگيردو طبق آن حركت كند, بايد مدتها پيش از اين نوع او منقرض شـده بـاشـد, ولـى غـريزه و جاذبه جنسى از يكسو و اشتها به تغذيه از سوى ديگر او را به سوى اين هدف مى كشاند, و هر قدر هدفها حياتى تر و عمومى تر باشد اين جاذبه ها نيرومندتراست !.
      ولـى بايد توجه داشت كه اين كششها و جاذبه ها بر دو گونه است : بعضى ناآگاه است يعنى نياز به وساطت عقل و شعور ندارد, همان گونه كه حيوان بدون نياز به تفكر به سوى غذا و جنس مخالف جذب مى شود.
      اما گاهى تاثير آن به صورت آگاهانه است يعنى اين جاذبه درونى در عقل وانديشه اثر مى گذارد و او را وادار به انتخاب طريق مى كند.
      قسم اول را ((غريزه )) و قسم دوم را ((فطرت )) مى نامند ـ دقت كنيد.
      خداگرايى و خداپرستى به صورت يك فطرت در درون جان همه انسانهاقرار دارد.
      شواهد گوناگونى در دست داريم كه فطرى بودن ((خداگرايى )) بلكه مذهب را در تمام اصولش روشن مى كند:.
      1ـ دوام اعـتقاد مذهبى و ايمان به خدا در طول تاريخ پرماجراى بشر خودنشانه اى بر فطرى بودن آن است , چرا كه اگر عادت بود نه جبنه عمومى و همگانى داشت , و نه دائمى و هميشگى بود.
      2ـ مـشـاهدات عينى در دنياى امروز نشان مى دهد با تمام تلاش و كوششى كه بعضى از رژيمهاى اسـتـبـدادى جـهـان براى محو مذهب و آثار مذهبى از طرق مختلف به خرج داده اند نتوانسته اند مذهب را از اعماق اين جوامع ريشه كن سازند.
      3ـ كـشـفـيات اخير روانكاوان و روانشناسان در زمينه ابعاد روح انسانى شاهدديگرى بر اين مدعا اسـت , آنـهـا مى گويند: بررسى درباره ابعاد روح انسان نشان مى دهد كه يك بعد اصيل آن ((بعد مـذهـبى )) يا به تعبير آنها ((قدسى )) و ((يزدانى ))است , و گاه اين بعد مذهبى را سرچشمه ابعاد سه گانه ديگر يعنى بعد ((راستى ))(علم ) و ((نيكويى )) و ((زيبايى )) دانسته اند.
      ((حـس راسـتـى )) سـرچـشمه انواع علوم و دانشها و انگيزه كنجكاوى مستمرو پيگير در شناخت جهان هستى است .
      ((حـس نيكى )) انسان را به سوى مفاهيم اخلاقى همچون عدالت و شهامت و فداكارى و مانند آن جذب مى كند.
      ((حس زيبايى )) انسان را به سوى هنرهاى اصيل , زيباييها, ادبيات و مسائل ذوقى جذب مى كند, و گاه سرچشمه تحولهايى در زندگى فرد و جامعه مى شود.
      ((حس مذهبى )) يعنى ايمان به يك مبدا متعالى و پرستش و نيايش او.
      4ـ پـنـاه بـردن انـسـان در شـدايـد و سختيها به يك نيروى مرموز ماوراى طبيعى وتقاضاى حل مـشـكـلات و فـرونشستن طوفانهاى سخت زندگى از درگاه او, نيز گواه ديگرى بر اصالت اين جاذبه درونى و الهام فطرى است كه ـبه انضمام سايرشواهدى كه گفتيم ـ مى تواند ما را به وجود چنين كشش نيرومندى در درون وجودمان به سوى خدا واقف سازد.
      (آيه )ـاين آيه در حقيقت استدلال و تاكيدى است بر بحث گذشته درزمينه فطرى بودن توحيد و شكوفا شدن اين نور الهى در شدايد و سختيها.
      مى فرمايد: ((هنگامى كه مختصر ضررى به انسانها برسد پروردگارشان رامى خوانند, و به سوى او انابه مى كنند)) (واذا مس الناس ضر دعوا ربهم منيبين اليه ).
      ولـى آن چـنـان كـم ظـرفـيت و كوتاه فكر و اسير تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان مشرك خود هـسـتـنـد كه به مجرد اين كه حوادث سخت برطرف مى شود و نسيم آرامش مى وزد و ((خداوند رحـمـتـى از سـوى خـودش بـه آنـها مى چشاند گروهى از آنان نسبت به پروردگارشان مشرك مى شوند)) (ثم اذا اذاقهم منه رحمة اذا فريق منهم بربهم يشركون ).
      تـكـيـه روى ((منيبين اليه )) اشاره لطيفى به اين معنى مى باشد كه پايه و اساس در فطرت انسان توحيد و خداپرستى است و شرك امر عارضى است كه وقتى از آن قطع اميد مى كند خواه ناخواه به سوى ايمان و توحيد باز مى گردد.
      (آيه )ـدر اين آيه به عنوان تهديد به اين افراد كم ظرفيت مشرك كه به هنگام نيل به نعمتها خدا را به دست فراموشى مى سپارند مى گويد: بگذار((نعمتهايى را كه ما به آنها داده ايم كفران كنند)) و هر كار از دستشان ساخته است انجام دهند (ليكفروا بما آتيناهم ).
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • (آيه )ـبعد از بيان قسمتى ديگر از دلائل توحيد و معاد در آيات گذشته به ذكر دليلى بر نفى شرك بـه صـورت بـيـان يك مثال پرداخته , مى گويد: ((خداوند مثالى از خودتان براى شما زده است )) (ضرب لكم مثلا من انفسكم ).
        و آن مـثال اين است كه اگر بردگان و مملوكهايى در اختيار شما باشد ((آيا اين برده هاى شما در روزيهايى كه به شما داده ايم شريك شما مى باشند))؟! (هل لكم من ما ملكت ايمانكم من شركا فى مـا رزقناكم ).
        ((آن چنان كه هر دو با هم كاملا مساوى باشيد)) (فانتم فيه سوا).
        و از تصرف مستقل و بدون اجازه آنان بيم داشته باشيد آن گونه كه در موردشركاى آزاد, خود بيم داريد)) (تخافونهم كخيفتكم انفسكم ).
        يا آن چنان كه شما حاضر نيستيد بدون اجازه آنها دخل و تصرفى دراموالتان كنيد.
        وقـتـى در مـورد بـردگانتان كه ((ملك مجازى )) شما هستند اين چنين امرى رانادرست و غلط مـى دانـيـد, چـگـونه مخلوقات را كه ملك حقيقى خدا هستند شريك او مى پنداريد؟ يا پيامبرانى هـمـچون مسيح , يا فرشتگان خدا, يا مخلوقاتى همچون جن , و يا بتهاى سنگى و چوبى را همتايان خدا مى شمريد؟ اين چه قضاوت زشت و دور از منطقى است ؟!.
        و در دنباله آيه براى تاكيد مى فرمايد: ((اين چنين آيات خود را براى كسانى كه تعقل مى كنند شرح مى دهيم )) (كذلك نفصل الا يات لقوم يعقلون ).
        آرى ! با ذكر مثالهاى روشن از متن زندگى خود شما حقايق را بازگو مى كنيم تاانديشه خود را به كار اندازيد.
        (آيـه )ـولـى ايـن آيـات بـينات و اين گونه مثالهاى واضح و روشن براى صاحبان انديشه است , نه ظـالـمـان هـوى پـرسـت بى دانشى كه پرده هاى جهل و نادانى بر قلب آنها فرو افتاده , و خرافات و تعصبات جاهلى فضاى فكر آنها راتيره وتار كرده .
        لـذا در ايـن آيـه مـى افـزايـد: ((ظـالـمـان از هوى و هوسهاى خويش بدون علم وآگاهى پيروى مى كنند)) و تابع هيچ منطقى نيستند (بل اتبع الذين ظلموااهواهم بغير علم ).
        ايـنـها را خداوند به خاطر اعمالشان در وادى ضلالت افكنده است ((و چه كسى مى تواند آنها را كه خدا گمراه كرده هدايت كند))؟! (فمن يهدى من اضل اللّه ).
        و مـسـلـم اسـت كسانى را كه خدا رهايشان سازد و به خويشتن واگذار كند((براى آنها هيچ يار و ياورى نخواهد بود)) (وما لهم من ناصرين ).
        (آيـه )ـتـا ايـنـجـا بـحثهاى فراوانى پيرامون توحيد و خداشناسى از طريق مشاهده نظام آفرينش داشته ايم .
        و بـه دنـبـال آن در ايـن آيـه سـخـن از توحيد فطرى است يعنى همان مساله را ازطريق درون و مشاهده باطنى و درك ضرورى وجدانى تعقيب كرده , مى فرمايد(پس روى (دل ) خود را متوجه آيين پاك و خالص پروردگار كن ))! (فاقم وجهك للدين حنيفا).
        چرا كه ((اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده , دگرگونى درآفرينش خدا نيست )) (فـطرت اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ) و ازنخستين روزى كه انسان قدم به عالم هستى مى گذارد اين نور الهى در درون جان اوشعله ور است .
        ((اين است دين و آيين محكم و استوار)) (ذلك الدين القيم ).
        ((ولى اكثر مردم نمى دانند)) (ولكن اكثر الناس لا يعلمون ).
        ((ديـن حنيف )) يعنى دينى كه از تمام كجيها و از انحراف و خرافات و گمراهيهابه سوى راستى و درستى متمايل شده است .
        (آيـه )ـدر ايـن آيه چنين مى افزايد: اين توجيه شما به دين حنيف خالص وفطرى ((در حالى است كه شما بازگشت به سوى پروردگار مى كنيد)) (منيبين اليه ).
        اصل و اساس وجود شما بر توحيد است و سرانجام بايد به سوى همين اصل بازگرديد.
        و بـه دنـبـال دستور ((انابه )) و بازگشت , دستور به ((تقوا)) مى دهد كه جامع همه اوامر و نواهى الهى است , مى فرمايد: ((و از (مخالفت فرمان ) خداوند بپرهيزيد))(واتقوه ).
        سـپـس از مـيـان تمام اوامر تكيه و تاكيد بر موضوع نماز كرده , مى گويد: ((و نمازرا بر پا داريد)) (واقـيـموا الصلوة ) چرا كه نماز در تمام ابعادش مهمترين برنامه مبارزه با شرك و مؤثرترين وسيله تقويت پايه هاى توحيد و ايمان به خداست .
        لـذا از مـيان تمام نواهى نيز روى ((شرك )) تكيه مى كند, مى گويد: ((و از مشركان نباشيد)) (ولا تكونوا من المشركين ) چرا كه شرك بزرگترين گناه و اكبر كبائر است .
        (آيـه )ـدر ايـن آيـه يـكـى از نـشانه ها و پيامدهاى شرك را در عبارتى كوتاه و پرمعنى بيان كرده , مى گويد: از مشركان نباشيد ((از كسانى كه دين خود راپراكنده ساختند, و به دسته ها و گروهها تقسيم شدند)) (من الذين فرقوا دينهم وكـانوا شيعا).
        و عـجب اين كه با تمام تضاد و اختلافى كه داشتند ((هر گروهى به آنچه نزدآنهاست (دلبسته و) خوشحالند))! (كل حزب بمالديهم فرحون ).
        آرى ! يـكـى از نـشـانـه هـاى شـرك پراكندگى و تفرقه است , چرا كه معبودهاى م ــ ختلف منشا روشهاى متفاوت , و سرچشمه جداييها و پراكندگيهاست .
        توحيد يك جاذبه نيرومند درونى !.
        بـدون شـك هـمـان گونه كه دلائل عقلى و منطقى به انسان جهت مى دهد دردرون جان او نيز كششها و جاذبه هايى وجود دارد كه براى او تعيين جهت مى كند.
        فـلـسـفـه وجـودى آنها همين است كه در مسائل حياتى انسان هميشه نمى تواند به انتظار عقل و منطق بنشيند, چرا كه اين كار گاهى سبب تعطيل هدفهاى حياتى مى شود, مثلا اگر انسان براى خـوردن غـذا, يـا آميزش جنسى , بخواهد ازمنطق ((لزوم بدل ما يتحلل )) و ((لزوم تداوم نسل از طـريـق تـوالد و تناسل )) الهام بگيردو طبق آن حركت كند, بايد مدتها پيش از اين نوع او منقرض شـده بـاشـد, ولـى غـريزه و جاذبه جنسى از يكسو و اشتها به تغذيه از سوى ديگر او را به سوى اين هدف مى كشاند, و هر قدر هدفها حياتى تر و عمومى تر باشد اين جاذبه ها نيرومندتراست !.
        ولـى بايد توجه داشت كه اين كششها و جاذبه ها بر دو گونه است : بعضى ناآگاه است يعنى نياز به وساطت عقل و شعور ندارد, همان گونه كه حيوان بدون نياز به تفكر به سوى غذا و جنس مخالف جذب مى شود.
        اما گاهى تاثير آن به صورت آگاهانه است يعنى اين جاذبه درونى در عقل وانديشه اثر مى گذارد و او را وادار به انتخاب طريق مى كند.
        قسم اول را ((غريزه )) و قسم دوم را ((فطرت )) مى نامند ـ دقت كنيد.
        خداگرايى و خداپرستى به صورت يك فطرت در درون جان همه انسانهاقرار دارد.
        شواهد گوناگونى در دست داريم كه فطرى بودن ((خداگرايى )) بلكه مذهب را در تمام اصولش روشن مى كند:.
        1ـ دوام اعـتقاد مذهبى و ايمان به خدا در طول تاريخ پرماجراى بشر خودنشانه اى بر فطرى بودن آن است , چرا كه اگر عادت بود نه جبنه عمومى و همگانى داشت , و نه دائمى و هميشگى بود.
        2ـ مـشـاهدات عينى در دنياى امروز نشان مى دهد با تمام تلاش و كوششى كه بعضى از رژيمهاى اسـتـبـدادى جـهـان براى محو مذهب و آثار مذهبى از طرق مختلف به خرج داده اند نتوانسته اند مذهب را از اعماق اين جوامع ريشه كن سازند.
        3ـ كـشـفـيات اخير روانكاوان و روانشناسان در زمينه ابعاد روح انسانى شاهدديگرى بر اين مدعا اسـت , آنـهـا مى گويند: بررسى درباره ابعاد روح انسان نشان مى دهد كه يك بعد اصيل آن ((بعد مـذهـبى )) يا به تعبير آنها ((قدسى )) و ((يزدانى ))است , و گاه اين بعد مذهبى را سرچشمه ابعاد سه گانه ديگر يعنى بعد ((راستى ))(علم ) و ((نيكويى )) و ((زيبايى )) دانسته اند.
        ((حـس راسـتـى )) سـرچـشمه انواع علوم و دانشها و انگيزه كنجكاوى مستمرو پيگير در شناخت جهان هستى است .
        ((حـس نيكى )) انسان را به سوى مفاهيم اخلاقى همچون عدالت و شهامت و فداكارى و مانند آن جذب مى كند.
        ((حس زيبايى )) انسان را به سوى هنرهاى اصيل , زيباييها, ادبيات و مسائل ذوقى جذب مى كند, و گاه سرچشمه تحولهايى در زندگى فرد و جامعه مى شود.
        ((حس مذهبى )) يعنى ايمان به يك مبدا متعالى و پرستش و نيايش او.
        4ـ پـنـاه بـردن انـسـان در شـدايـد و سختيها به يك نيروى مرموز ماوراى طبيعى وتقاضاى حل مـشـكـلات و فـرونشستن طوفانهاى سخت زندگى از درگاه او, نيز گواه ديگرى بر اصالت اين جاذبه درونى و الهام فطرى است كه ـبه انضمام سايرشواهدى كه گفتيم ـ مى تواند ما را به وجود چنين كشش نيرومندى در درون وجودمان به سوى خدا واقف سازد.
        (آيه )ـاين آيه در حقيقت استدلال و تاكيدى است بر بحث گذشته درزمينه فطرى بودن توحيد و شكوفا شدن اين نور الهى در شدايد و سختيها.
        مى فرمايد: ((هنگامى كه مختصر ضررى به انسانها برسد پروردگارشان رامى خوانند, و به سوى او انابه مى كنند)) (واذا مس الناس ضر دعوا ربهم منيبين اليه ).
        ولـى آن چـنـان كـم ظـرفـيت و كوتاه فكر و اسير تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان مشرك خود هـسـتـنـد كه به مجرد اين كه حوادث سخت برطرف مى شود و نسيم آرامش مى وزد و ((خداوند رحـمـتـى از سـوى خـودش بـه آنـها مى چشاند گروهى از آنان نسبت به پروردگارشان مشرك مى شوند)) (ثم اذا اذاقهم منه رحمة اذا فريق منهم بربهم يشركون ).
        تـكـيـه روى ((منيبين اليه )) اشاره لطيفى به اين معنى مى باشد كه پايه و اساس در فطرت انسان توحيد و خداپرستى است و شرك امر عارضى است كه وقتى از آن قطع اميد مى كند خواه ناخواه به سوى ايمان و توحيد باز مى گردد.
        (آيه )ـدر اين آيه به عنوان تهديد به اين افراد كم ظرفيت مشرك كه به هنگام نيل به نعمتها خدا را به دست فراموشى مى سپارند مى گويد: بگذار((نعمتهايى را كه ما به آنها داده ايم كفران كنند)) و هر كار از دستشان ساخته است انجام دهند (ليكفروا بما آتيناهم ).
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • و امـا در مـورد خـارج ساختن ((مرده از زنده )) آن هم چيز پوشيده و پنهانى نيست و اما در مورد بـيرون آمدن موجود ((زنده از مرده )) گرچه طبق مسلمات علم امروز در حال حاضر حداقل در آزمـايـشـهـاى بشرى و مشاهدات روزمره موردى ديده نشده است ولى مسلما در آغاز كه اين كره خاكى يك پارچه آتش بود, موجودزنده اى وجود نداشت , بعدا در شرايط خاصى كه علم هنوز آن را بـه درسـتـى كشف نكرده است موجودات زنده از مواد بى جان با يك جهش بزرگ متولد شدند, اما اين موضوع در شرايط فعلى كره زمين در آنجا كه در دسترس علم و دانش بشر است ديده نمى شود.
                      امـا آنـچه براى ما محسوس و كاملا قابل لمس و درك است اين است كه موجودات مرده دائما جز انـدام مـوجـودات زنـده مـى شـوند و لباس حيات در تن مى پوشانند, آب و غذايى كه ما مى خوريم مـوجود زنده اى نيست , اما جز بدن ماكه شد تبديل به يك موجودزنده مى شود, و سلولهاى تازه اى بر سلولهاى بدن ماافزوده مى گردد.
                      بـنـابراين مى توان گفت : دائما در نظام عالم طبيعت زندگى از دل مرگ و مرگ از دل زندگى بـيـرون مى آيد به همين دليل خدايى كه آفريننده طبيعت است قادر به احياى مردگان در جهان ديگر مى باشد.
                      (آيه )ـ آيات خدا در آفاق و انفس !.
                      در اينجا نكات جالبى از دلائل توحيد و نشانه هاى پروردگار را در نظام عالم هستى بازگو كرده , و بحثهاى گذشته را تكميل مى نمايد.
                      نـخـسـت به سراغ آفرينش انسان كه اولين و مهمترين موهبت الهى بر اوست مى رود و مى گويد: ((يـكـى از نشانه هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد, سپس شما انسانهايى شديد كه در روى زمين منتشر گشتيد)) (ومن آياته ان خلقكم من تراب ثم اذا انتم بشر تنتشرون ).
                      در ايـن آيه به دو نشانه عظمت الهى اشاره شده : يكى آفرينش انسان از خاك كه ممكن است اشاره به آفرينش نخستين انسان يعنى آدم بوده باشد, يا آفرينش همه انسانها از خاك چرا كه مواد غذايى تشكيل دهنده وجود انسان , همه مستقيما يابطور غيرمستقيم از خاك گرفته مى شود.
                      دوم : تكثير نسل انسان و انتشار فرزندان آدم در سراسر روى زمين است .
                      (آيـه )ـايـن آيـه نـيـز بخش ديگرى از آيات انفسى را كه در مرحله بعد ازآفرينش انسان قرار دارد مطرح كرده , مى فرمايد: ((و از نشانه هاى او اين كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش يابيد)) (ومن آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها).
                      و از آنـجـا كه ادامه اين پيوند درميان همسران , نياز به يك جاذبه و كشش قلبى و روحانى دارد به دنبال آن اضافه مى كند: ((و در ميان شما مودت و رحمت قرار داد))(وجعل بينكم مودة ورحمة ).
                      و در پـايـان آيـه بـراى تـاكـيد بيشتر مى فرمايد: ((در اين نشانه هايى است براى گروهى كه تفكر مى كنند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يتفكرون ).
                      و از اينجا مى توان نتيجه گرفت آنها كه پشت پا به اين سنت الهى مى زنندوجود ناقصى دارند, چرا كـه يك مرحله تكاملى آنها متوقف شده مگر آن كه به راستى شرايط خاص و ضرورتى ايجاب تجرد كند.
                      (آيه )ـاين آيه معجونى از آيات آفاقى و انفسى است : نخست به مساله خلقت آسمانها و زمين اشاره كـرده , مـى گـويـد: ((از نـشـانه هاى بزرگ خدا آفرينش آسمانها و زمين است )) (ومن آياته خلق السموات والا رض ).
                      آسـمانها با آن همه كرات , با آن همه منظومه ها و كهكشانها, آسمانهايى كه انديشه بلندپرواز انسان از درك عـظـمـت آن عـاجز و فكر از مطالعه آن خسته مى شود و هرقدر علم و دانش انسان پيش مى رود نكته هاى تازه اى از عظمتش آشكار مى گردد.
                      سپس سخن را به يكى از آيات بزرگ انفسى منتقل ساخته , مى گويد: ((واختلاف زبانها و رنگهاى شما)) نيز از آيات عظمت اوست ! (واختلا ف السنتكم والوانكم ).
                      كـه بـراى سـازمان يافتن اجتماع بشر خداوند صداها و رنگها را مختلف قرارداده است و همچنين زبانها و نژادها را.
                      قـرآن در پـايان آيه مى گويد: ((در اين امور نشانه هايى است براى عالمان وانديشمندان )) (ان فى ذلك لا يات للعالمين ).
                      چرا كه آنها بيش از هر كس از اين اسرار آگاه مى شوند.
                      (آيه )ـ باز هم نشانه هاى عظمت او در برون و درون :.
                      بـه دنـبال بحثهاى گذشته پيرامون آيات پروردگار در آفاق و انفس در اينجا به گفتگو پيرامون بخش ديگرى از اين آيات بزرگ مى پردازد.
                      نخست پديده ((خواب )) را به عنوان يك پديده مهم آفرينش و نمودارى ازنظام حكيمانه آفريننده آن مـورد تـوجه قرار داده , مى گويد: ((و از نشانه هاى او خواب شما در شب و روز است , و تلاش و كـوشـش شـمـا بـراى بـهره گيرى از فضل پروردگار))و تامين معاش (ومن آياته منامكم بالليل والنهار وابتغاؤكم من فضله ).
                      و در پايان مى افزايد: ((در اين امور نشانه هايى است براى آنها كه گوش شنوادارند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يسمعون ).
                      ايـن مـوهـبت بزرگ الهى سبب مى شود كه جسم و روح انسان به اصطلاح سرويس شود, و با بروز حالت خواب كه يك نوع وقفه و تعطيل كار بدن است آرامش و رفع خستگى حاصل گردد, و انسان حيات و نشاط و نيروى تازه اى پيداكند.
                      مسلما اگر خواب نبود روح و جسم انسان بسيار زود پژمرده و فرسوده مى شد, و بسيار زود پيرى و شكستگى به سراغ او مى آمد.
                      (آيـه )ـايـن آيـه كـه پـنجمين قسمت از آيات عظمت خدا را بيان مى كندباز به سراغ آيات آفاقى مـى رود, و مساله باران و رعد و برق و حيات زمين را پس ازمرگ مورد توجه قرار داده , مى گويد: ((و از نـشـانـه هـاى خـدا ايـن اسـت كه برق را كه هم مايه ترس است هم مايه اميد, به شما نشان مى دهد)) (ومن آياته يريكم البرق خوفا وطمعا).
                      ((ترس )) از خطرات ناشى از برق كه گاه به صورت ((صاعقه )) در مى آيد و ((اميد))از نظر نزول باران كه غالبا بعد از رعد و برق به صورت رگبار فرو مى ريزد.
                      سـپـس مـى افـزايد: ((و از آسمان آبى نازل مى كند كه زمين را بعد از مرگش حيات مى بخشد)) (وينزل من السما ما فيحيى به الا رض بعد موتها).
                      در پايان آيه به عنوان تاكيد مى افزايد: ((در اين امور آيات و نشانه هايى است براى جمعيتى كه تعقل و انديشه مى كنند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يعقلون ).
                      آنـها هستند كه مى فهمند در اين برنامه حساب شده دست قدرتى در كار است و هرگز نمى تواند معلول تصادفها و ضرورتهاى كور و كر باشد.
                      (آيـه )ـدر ايـن آيـه بـحث از آيات آفاقى را در زمينه تدبير نظام آسمان وزمين و ثبات و بقاى آنها ادامه داده , مى فرمايد: ((و از آيات او اين است كه آسمان وزمين به فرمان او بر پاست )) (ومن آياته ان تقوم السما والا رض بامره ).
                      يعنى نه تنها آفرينش آسمانها كه در آيات قبل به آن اشاره شد آيتى است كه برپايى و ادامه نظام آنها نـيز آيتى ديگر مى باشد, چه اين كه اين اجرام عظيم درگردش منظم خود احتياج به امور زيادى دارد كه مهمترين آنها محاسبه پيچيده تعادل نيروى جاذبه و دافعه است .
                      و در پـايان اين آيه با استفاده از زمينه بودن ((توحيد)) براى ((معاد)) بحث را به اين مساله منتقل سـاخته , مى فرمايد: ((سپس هنگامى كه شما را (در قيامت ) از زمين فرا خواند ناگهان همه خارج مى شويد)) و در صحنه محشر حضور مى يابيد (ثم اذادعاكم دعوة من الا رض اذا انتم تخرجون ).
                      (آيه )ـ توحيد مالكيت خداوند:.
                      در آيات گذشته بحثهايى پيرامون ((توحيد خالقيت )) و ((توحيد ربوبيت )) آمده بود, و اين آيه , از يكى از شاخه هاى توحيد كه ((توحيد مالكيت )) است سخن مى گويد, مى فرمايد: ((تمام كسانى كه در آسمانهاو زمين هستند از آن او مى باشند))(وله من فى السموات والا رض ).
                      و چون همه از آن اويند ((همگى در برابر او خاضع و مطيعند))(كل له قانتون ).
                      يـعنى از نظر قوانين آفرينش زمام امر همه در دست اوست و همه خواه ناخواه تسليم قوانين او در جهان تكوينند.
                      دليل اين ((مالكيت )) همان خالقيت و ربوبيت اوست : كسى كه در آغازموجودات را آفريده و تدبير آنها را بر عهده دارد, مسلما مالك اصلى نيز بايد اوباشد, نه غير او.
                      (آيـه )ـو از آنجا كه در سلسله آياتى كه گذشت و نيز بعدا خواهد آمدمسائل مربوط به مبدا و معاد هـمـچـون تـار و پـود يـك پـارچه درهم انسجام يافته , دراين آيه باز به مساله معاد برمى گردد و مى گويد: ((او كسى است كه آفرينش را آغازمى كند سپس آن را باز مى گرداند, و اين كار براى او آسانتر مى باشد))! (وهو الذى يبدؤا الخلق ثم يعيده وهو اهون عليه ).
                      قـرآن در ايـن آيـه بـا كـوتاهترين استدلال , مساله امكان معاد را اثبات كرده است ,مى گويد: شما معتقديد آغاز آفرينش از اوست , بازگشت مجدد كه از آن آسانتر است چرا از او نباشد؟.
                      تـوجـه بـه يـك نـكـته در اينجا ضرورى است كه تعبير به آسان بودن و سخت بودن از دريچه فكر ماست , والا براى وجودى كه بى نهايت است ((سخت )) و ((آسان ))هيچ تفاوتى ندارد.
                      و شـايـد به همين دليل بلافاصله در ذيل آيه مى فرمايد: ((و براى اوست توصيف برتر در آسمانها و زمين )) (وله المثل الا على فى السموات والا رض ).
                      چرا كه هر وصف كمالى در آسمان و زمين درباره هر موجودى تصور كنيد ازعلم , قدرت , مالكيت , عـظـمت , وجود و كرم , مصداق اتم و اكمل آن نزد خدا است ,چرا كه همه محدودش را دارند, و او نامحدودش را, اوصاف همه عارضى است واوصاف او ذاتى و او منبع اصلى همه كمالات است .
                      سرانجام در پايان آيه به عنوان تاكيد يا به عنوان يك دليل , مى گويد: ((واوست توانمند و حكيم )) (وهو العزيز الحكيم ).
                      عـزيـز است و شكست ناپذير اما در عين قدرت نامحدودش كارى بى حساب انجام نمى دهد, و همه افعالش بر طبق حكمت است .
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • (آيه )ـبعد از بيان قسمتى ديگر از دلائل توحيد و معاد در آيات گذشته به ذكر دليلى بر نفى شرك بـه صـورت بـيـان يك مثال پرداخته , مى گويد: ((خداوند مثالى از خودتان براى شما زده است )) (ضرب لكم مثلا من انفسكم ).
                        و آن مـثال اين است كه اگر بردگان و مملوكهايى در اختيار شما باشد ((آيا اين برده هاى شما در روزيهايى كه به شما داده ايم شريك شما مى باشند))؟! (هل لكم من ما ملكت ايمانكم من شركا فى مـا رزقناكم ).
                        ((آن چنان كه هر دو با هم كاملا مساوى باشيد)) (فانتم فيه سوا).
                        و از تصرف مستقل و بدون اجازه آنان بيم داشته باشيد آن گونه كه در موردشركاى آزاد, خود بيم داريد)) (تخافونهم كخيفتكم انفسكم ).
                        يا آن چنان كه شما حاضر نيستيد بدون اجازه آنها دخل و تصرفى دراموالتان كنيد.
                        وقـتـى در مـورد بـردگانتان كه ((ملك مجازى )) شما هستند اين چنين امرى رانادرست و غلط مـى دانـيـد, چـگـونه مخلوقات را كه ملك حقيقى خدا هستند شريك او مى پنداريد؟ يا پيامبرانى هـمـچون مسيح , يا فرشتگان خدا, يا مخلوقاتى همچون جن , و يا بتهاى سنگى و چوبى را همتايان خدا مى شمريد؟ اين چه قضاوت زشت و دور از منطقى است ؟!.
                        و در دنباله آيه براى تاكيد مى فرمايد: ((اين چنين آيات خود را براى كسانى كه تعقل مى كنند شرح مى دهيم )) (كذلك نفصل الا يات لقوم يعقلون ).
                        آرى ! با ذكر مثالهاى روشن از متن زندگى خود شما حقايق را بازگو مى كنيم تاانديشه خود را به كار اندازيد.
                        (آيـه )ـولـى ايـن آيـات بـينات و اين گونه مثالهاى واضح و روشن براى صاحبان انديشه است , نه ظـالـمـان هـوى پـرسـت بى دانشى كه پرده هاى جهل و نادانى بر قلب آنها فرو افتاده , و خرافات و تعصبات جاهلى فضاى فكر آنها راتيره وتار كرده .
                        لـذا در ايـن آيـه مـى افـزايـد: ((ظـالـمـان از هوى و هوسهاى خويش بدون علم وآگاهى پيروى مى كنند)) و تابع هيچ منطقى نيستند (بل اتبع الذين ظلموااهواهم بغير علم ).
                        ايـنـها را خداوند به خاطر اعمالشان در وادى ضلالت افكنده است ((و چه كسى مى تواند آنها را كه خدا گمراه كرده هدايت كند))؟! (فمن يهدى من اضل اللّه ).
                        و مـسـلـم اسـت كسانى را كه خدا رهايشان سازد و به خويشتن واگذار كند((براى آنها هيچ يار و ياورى نخواهد بود)) (وما لهم من ناصرين ).
                        (آيـه )ـتـا ايـنـجـا بـحثهاى فراوانى پيرامون توحيد و خداشناسى از طريق مشاهده نظام آفرينش داشته ايم .
                        و بـه دنـبـال آن در ايـن آيـه سـخـن از توحيد فطرى است يعنى همان مساله را ازطريق درون و مشاهده باطنى و درك ضرورى وجدانى تعقيب كرده , مى فرمايد(پس روى (دل ) خود را متوجه آيين پاك و خالص پروردگار كن ))! (فاقم وجهك للدين حنيفا).
                        چرا كه ((اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده , دگرگونى درآفرينش خدا نيست )) (فـطرت اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ) و ازنخستين روزى كه انسان قدم به عالم هستى مى گذارد اين نور الهى در درون جان اوشعله ور است .
                        ((اين است دين و آيين محكم و استوار)) (ذلك الدين القيم ).
                        ((ولى اكثر مردم نمى دانند)) (ولكن اكثر الناس لا يعلمون ).
                        ((ديـن حنيف )) يعنى دينى كه از تمام كجيها و از انحراف و خرافات و گمراهيهابه سوى راستى و درستى متمايل شده است .
                        (آيـه )ـدر ايـن آيه چنين مى افزايد: اين توجيه شما به دين حنيف خالص وفطرى ((در حالى است كه شما بازگشت به سوى پروردگار مى كنيد)) (منيبين اليه ).
                        اصل و اساس وجود شما بر توحيد است و سرانجام بايد به سوى همين اصل بازگرديد.
                        و بـه دنـبـال دستور ((انابه )) و بازگشت , دستور به ((تقوا)) مى دهد كه جامع همه اوامر و نواهى الهى است , مى فرمايد: ((و از (مخالفت فرمان ) خداوند بپرهيزيد))(واتقوه ).
                        سـپـس از مـيـان تمام اوامر تكيه و تاكيد بر موضوع نماز كرده , مى گويد: ((و نمازرا بر پا داريد)) (واقـيـموا الصلوة ) چرا كه نماز در تمام ابعادش مهمترين برنامه مبارزه با شرك و مؤثرترين وسيله تقويت پايه هاى توحيد و ايمان به خداست .
                        لـذا از مـيان تمام نواهى نيز روى ((شرك )) تكيه مى كند, مى گويد: ((و از مشركان نباشيد)) (ولا تكونوا من المشركين ) چرا كه شرك بزرگترين گناه و اكبر كبائر است .
                        (آيـه )ـدر ايـن آيـه يـكـى از نـشانه ها و پيامدهاى شرك را در عبارتى كوتاه و پرمعنى بيان كرده , مى گويد: از مشركان نباشيد ((از كسانى كه دين خود راپراكنده ساختند, و به دسته ها و گروهها تقسيم شدند)) (من الذين فرقوا دينهم وكـانوا شيعا).
                        و عـجب اين كه با تمام تضاد و اختلافى كه داشتند ((هر گروهى به آنچه نزدآنهاست (دلبسته و) خوشحالند))! (كل حزب بمالديهم فرحون ).
                        آرى ! يـكـى از نـشـانـه هـاى شـرك پراكندگى و تفرقه است , چرا كه معبودهاى م ــ ختلف منشا روشهاى متفاوت , و سرچشمه جداييها و پراكندگيهاست .
                        توحيد يك جاذبه نيرومند درونى !.
                        بـدون شـك هـمـان گونه كه دلائل عقلى و منطقى به انسان جهت مى دهد دردرون جان او نيز كششها و جاذبه هايى وجود دارد كه براى او تعيين جهت مى كند.
                        فـلـسـفـه وجـودى آنها همين است كه در مسائل حياتى انسان هميشه نمى تواند به انتظار عقل و منطق بنشيند, چرا كه اين كار گاهى سبب تعطيل هدفهاى حياتى مى شود, مثلا اگر انسان براى خـوردن غـذا, يـا آميزش جنسى , بخواهد ازمنطق ((لزوم بدل ما يتحلل )) و ((لزوم تداوم نسل از طـريـق تـوالد و تناسل )) الهام بگيردو طبق آن حركت كند, بايد مدتها پيش از اين نوع او منقرض شـده بـاشـد, ولـى غـريزه و جاذبه جنسى از يكسو و اشتها به تغذيه از سوى ديگر او را به سوى اين هدف مى كشاند, و هر قدر هدفها حياتى تر و عمومى تر باشد اين جاذبه ها نيرومندتراست !.
                        ولـى بايد توجه داشت كه اين كششها و جاذبه ها بر دو گونه است : بعضى ناآگاه است يعنى نياز به وساطت عقل و شعور ندارد, همان گونه كه حيوان بدون نياز به تفكر به سوى غذا و جنس مخالف جذب مى شود.
                        اما گاهى تاثير آن به صورت آگاهانه است يعنى اين جاذبه درونى در عقل وانديشه اثر مى گذارد و او را وادار به انتخاب طريق مى كند.
                        قسم اول را ((غريزه )) و قسم دوم را ((فطرت )) مى نامند ـ دقت كنيد.
                        خداگرايى و خداپرستى به صورت يك فطرت در درون جان همه انسانهاقرار دارد.
                        شواهد گوناگونى در دست داريم كه فطرى بودن ((خداگرايى )) بلكه مذهب را در تمام اصولش روشن مى كند:.
                        1ـ دوام اعـتقاد مذهبى و ايمان به خدا در طول تاريخ پرماجراى بشر خودنشانه اى بر فطرى بودن آن است , چرا كه اگر عادت بود نه جبنه عمومى و همگانى داشت , و نه دائمى و هميشگى بود.
                        2ـ مـشـاهدات عينى در دنياى امروز نشان مى دهد با تمام تلاش و كوششى كه بعضى از رژيمهاى اسـتـبـدادى جـهـان براى محو مذهب و آثار مذهبى از طرق مختلف به خرج داده اند نتوانسته اند مذهب را از اعماق اين جوامع ريشه كن سازند.
                        3ـ كـشـفـيات اخير روانكاوان و روانشناسان در زمينه ابعاد روح انسانى شاهدديگرى بر اين مدعا اسـت , آنـهـا مى گويند: بررسى درباره ابعاد روح انسان نشان مى دهد كه يك بعد اصيل آن ((بعد مـذهـبى )) يا به تعبير آنها ((قدسى )) و ((يزدانى ))است , و گاه اين بعد مذهبى را سرچشمه ابعاد سه گانه ديگر يعنى بعد ((راستى ))(علم ) و ((نيكويى )) و ((زيبايى )) دانسته اند.
                        ((حـس راسـتـى )) سـرچـشمه انواع علوم و دانشها و انگيزه كنجكاوى مستمرو پيگير در شناخت جهان هستى است .
                        ((حـس نيكى )) انسان را به سوى مفاهيم اخلاقى همچون عدالت و شهامت و فداكارى و مانند آن جذب مى كند.
                        ((حس زيبايى )) انسان را به سوى هنرهاى اصيل , زيباييها, ادبيات و مسائل ذوقى جذب مى كند, و گاه سرچشمه تحولهايى در زندگى فرد و جامعه مى شود.
                        ((حس مذهبى )) يعنى ايمان به يك مبدا متعالى و پرستش و نيايش او.
                        4ـ پـنـاه بـردن انـسـان در شـدايـد و سختيها به يك نيروى مرموز ماوراى طبيعى وتقاضاى حل مـشـكـلات و فـرونشستن طوفانهاى سخت زندگى از درگاه او, نيز گواه ديگرى بر اصالت اين جاذبه درونى و الهام فطرى است كه ـبه انضمام سايرشواهدى كه گفتيم ـ مى تواند ما را به وجود چنين كشش نيرومندى در درون وجودمان به سوى خدا واقف سازد.
                        (آيه )ـاين آيه در حقيقت استدلال و تاكيدى است بر بحث گذشته درزمينه فطرى بودن توحيد و شكوفا شدن اين نور الهى در شدايد و سختيها.
                        مى فرمايد: ((هنگامى كه مختصر ضررى به انسانها برسد پروردگارشان رامى خوانند, و به سوى او انابه مى كنند)) (واذا مس الناس ضر دعوا ربهم منيبين اليه ).
                        ولـى آن چـنـان كـم ظـرفـيت و كوتاه فكر و اسير تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان مشرك خود هـسـتـنـد كه به مجرد اين كه حوادث سخت برطرف مى شود و نسيم آرامش مى وزد و ((خداوند رحـمـتـى از سـوى خـودش بـه آنـها مى چشاند گروهى از آنان نسبت به پروردگارشان مشرك مى شوند)) (ثم اذا اذاقهم منه رحمة اذا فريق منهم بربهم يشركون ).
                        تـكـيـه روى ((منيبين اليه )) اشاره لطيفى به اين معنى مى باشد كه پايه و اساس در فطرت انسان توحيد و خداپرستى است و شرك امر عارضى است كه وقتى از آن قطع اميد مى كند خواه ناخواه به سوى ايمان و توحيد باز مى گردد.
                        (آيه )ـدر اين آيه به عنوان تهديد به اين افراد كم ظرفيت مشرك كه به هنگام نيل به نعمتها خدا را به دست فراموشى مى سپارند مى گويد: بگذار((نعمتهايى را كه ما به آنها داده ايم كفران كنند)) و هر كار از دستشان ساخته است انجام دهند (ليكفروا بما آتيناهم ).
                        ((پس (تا مى توانيد از اين نعمتهاى زودگذر دنيا) بهره گيريد)) (فتمتعوا).
                        ((اما به زودى (نتيجه شوم اعمال خويش را) خواهيد دانست )) (فسوف تعلمون ).
                        (آيـه )ـدر ايـن آيـه بـراى محكوم ساختن اين گروه مشرك , سخن را در قالب استفهام آميخته با تـوبـيـخ درآورده , مـى گـويـد: ((آيـا مـا دلـيـل محكمى بر آنان فرستاديم كه از شركشان سخن مى گويد)) و آن را موجه مى شمارد؟ (ام انزلنا عليهم سلطانافهو يتكلم بما كانوا به يشركون ).
                        (آيـه )ـايـن آيـه كـه تـرسـيـم ديـگـرى از طرز فكر و روحيه اين جاهلان كم ظرفيت است چنين مـى گـويد: ((و هنگامى كه رحمتى به مردم بچشانيم خوشحال و مغرور مى شوند, و هرگاه بلا و رنـج و دردى به خاطر اعمالى كه انجام داده اند به آنها برسد ناگهان مايوس و نوميد مى گردند)) (واذا اذقنا الناس رحمة فرحوا بها وان تصبهم سيئة بما قدمت ايديهم اذاهم يقنطون ).
                        در حالى كه مؤمنان راستين كسانى هستند كه نه به هنگام نعمت گرفتار غرورو غفلت مى شوند و نه به هنگام مصيبت , گرفتار ياس و نوميدى , نعمت را از خدامى دانند و شكر به درگاه او مى برند, و مـصيبت را آزمون و امتحان , و يا نتيجه اعمال خويش محسوب مى دارند و صبر مى كنند و رو به درگاه او مى آورند.
                        (آيـه )ـايـن آيـه هـمـچـنان از ((توحيد ربوبيت )) سخن مى گويد, و به تناسب بحثى كه در آيات گـذشـتـه آمـده بـود كه بعضى از كم ظرفيتان با روى آوردن نعمت ,مغرور و با مواجه شدن بلا, مايوس مى شوند, چنين مى فرمايد: ((آيا نديدند كه خداوند روزى را براى هركس بخواهد گسترده (و براى هركس بخواهد) تنگ مى سازد)) (اولم يروا ان اللّه يبسط الرزق لمن يشا ويقدر).
                        درسـت اسـت كه عالم , عالم اسباب است ولى در عين حال اين يك قاعده كلى و هميشگى نيست , چـرا كـه گـاه افـراد بسيار جدى و لايقى را مى بينيم كه هر چه مى دوند به جايى نمى رسند, و به عكس گاه افراد كم دست و پا را مشاهده مى كنيم كه درهاى روزى از هر سو به روى آنها گشوده است !.
                        ايـن اسـتثناها گويا براى اين است كه خداوند نشان دهد با تمام تاثيرى كه درعالم اسباب آفريده , نـبـايـد در عـالم اسباب گم شوند, و نبايد فراموش كنند كه درپشت اين دستگاه , دست نيرومند ديگرى است كه آن را مى گرداند.
                        لـذا در پـايان آيه مى گويد: ((در اين نشانه هايى است از قدرت و عظمت خدابراى قومى كه ايمان مى آورند)) (ان فى ذلك لا يات لقوم يؤمنون ).
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment



                              • بـار ديـگـر از ايـن آيـه اسـتفاده مى شود كه فراموش كردن دادگاه عدل قيامت سرچشمه اصلى بـدبـخـتـيـهـاى آدمى است ,و در اين صورت است كه خود را در برابرقانون شكنيها و مظالم آزاد مـى بيند, و نيز از اين آيه به خوبى روشن مى شود كه مجازات ابدى در برابر اعمالى است كه انسان انجام مى دهد و نه چيز ديگر.
                                (آيه )ـ پاداشهاى عظيمى كه هيچ كس از آن آگاه نيست !.
                                مـى دانـيم روش قرآن اين است كه بسيارى از حقايق را در مقايسه با يكديگربيان مى كند, تا كاملا مفهوم و دلنشين گردد.
                                در اينجا نيز بعد از شرحى كه درباره مجرمان و كافران در آيات پيشين بيان شد به صفات برجسته مؤمنان راستين مى پردازد, و اصول عقيدتى و برنامه هاى عملى آنها را بطور فشرده ضمن دو آيه با ذكر هشت صفت , بيان مى دارد.
                                نـخـست مى فرمايد: ((تنها كسانى به آيات ما ايمان مى آورند كه هر وقت اين آيات به آنان يادآورى شـود به سجده مى افتند, و تسبيح و حمد پروردگارشان رابه جا مى آورند و تكبر نمى كنند)) (انما يؤمن باياتنا الذين اذا ذكروا بها خروا سجداوسبحوا بحمد ربهم وهم لا يستكبرون ) ((7)) .
                                در اين آيه چهار قسمت از صفات آنها بيان شده :.
                                1ـ به محض شنيدن آيات الهى به سجده مى افتند.
                                هـمـيـن ويژگى در بعضى ديگر از آيات قرآن به عنوان يكى از برجسته ترين صفات انبيا ذكر شده اسـت , چـنـانـكه خداوند درباره گروهى از پيامبران بزرگ مى گويد: ((هنگامى كه آيات خداوند رحـمان بر آنان خوانده مى شد به خاك مى افتادند و سجده مى كردند و گريه شوق سر مى دادند)) (مريم /5.
                                2 و 3ـ نشانه دوم و سوم آنها ((تسبيح )) و ((حمد)) پروردگار است , از يك سوخدا را از نقائص پاك و منزه مى شمرند, و از سوى ديگر او را به خاطر صفات كمال وجمالش , حمد و ستايش مى نمايند.
                                4ـ وصف ديگر آنها تواضع و فروتنى و ترك هرگونه استكبار است .
                                (آيـه )ـسـپس به وصف پنجم آنها اشاره كرده , مى گويد: ((پهلوهايشان ازبسترها در دل شب دور مى شود))(() و به پا مى خيزند و رو به درگاه خدا مى آورند(تتجافى جنوبهم عن المضاجع ).
                                آرى ! آنـهـا به هنگامى كه چشم غافلان در خواب است و آرامش و خاموشى همه جا را فراگرفته و خـطـر آلـودگـى عـبادت و ريا كمتر وجود دارد و بهترين شرايطحضور قلب فراهم است , با تمام وجودشان رو به درگاه معبود مى آورند و آنچه دردل دارند با او در ميان مى گذارند.
                                و در وصـف شـشـم و هـفتم مى افزايد: ((آنها پروردگار خود را با بيم و اميدمى خوانند)) (يدعون ربهم خوفا وطمعا).
                                نـه از غـضـب و عذاب او ايمن مى شوند, و نه از رحمتش مايوس مى گردند,چرا كه غلبه خوف بر اميد, انسان را به ياس و سستى مى كشاند و غلبه رجا و طمع انسان را به غرور و غفلت وا مى دارد, و اين هر دو دشمن حركت تكاملى انسان درسير او به سوى خداست .
                                آخـريـن و هـشتمين ويژگى آنها اين است كه : ((و از آنچه به آنها روزى داده ايم انفاق مى كنند)) (ومما رزقناهم ينفقون ).
                                نـه تـنـهـا از اموال خويش به نيازمندان مى بخشند كه از علم و دانش , نيرو وقدرت , راى صائب و تجربه و اندوخته هاى فكرى خود, از نيازمندان مضايقه ندارند.
                                (آيه )ـدر اين آيه به پاداش عظيم و مهم مؤمنان راستين كه داراى نشانه هاى مذكور در دو آيه قبل هـسـتـند پرداخته , با تعبير جالبى كه حكايت ازاهميت فوق العاده پاداش آنان مى كند, مى فرمايد: ((هيچ كس نمى داند چه پاداشهاى مهمى كه مايه روشنى چشمهاست براى آنها نهفته شده ))! (فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين ).
                                ((اين پاداش كارهايى است كه انجام مى دادند)) (جزا بما كانوا يعملون ).
                                در حـديثى مى خوانيم كه پيامبراكرم (ص ) مى گويد: ((خدا مى فرمايد: من براى بندگان صالحم نـعـمـتهائى فراهم كرده ام كه هيچ چشمى نديده , و هيچ گوشى نشنيده , و بر فكر كسى نگذشته است ))!.
                                (آيه )ـاين آيه مقايسه اى را كه در آيات گذشته بود بطور صريحتر روشن مى سازد مى گويد: ((آيا كـسى كه با ايمان باشد همانند كسى است كه فاسق است ؟! نه هرگز اين دو برابر نيستند)) (افمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستوون ).
                                در ايـن آيـه , ((فـاسق )) در مقابل ((مؤمن )) قرار گرفته , و اين دليل بر آن است كه فسق , مفهوم گسترده اى دارد كه هم كفر را شامل مى شود, و هم گناهان ديگر را.
                                (آيـه )ـايـن آيـه , ايـن عدم مساوات را به صورت گسترده ترى بيان كرده ,مى فرمايد: ((اما آنها كه ايـمـان آوردنـد و كارهاى شايسته انجام دادند باغهاى بهشت جاويدان از آن آنها خواهد بود)) (اما الذين آمنوا وعملوا الصالحات فلهم جنات الماوى ).
                                سـپـس مـى افـزايد ((اين (جنات ماوى ) وسيله پذيرايى (خداوند) از آنهاست به پاداش آنچه انجام مى دادند)) (نزلا بما كانوا يعملون ).
                                (آيـه )ـو در ايـن آيـه بـه نـقـطه مقابل آنها پرداخته , مى گويد: ((اما كسانى كه فاسق شدند (و از اطـاعـت خـدا سر باز زدند) جايگاه هميشگى آنها آتش (دوزخ )است )) (واما الذين فسقوا فماويهم النار).
                                آنها براى هميشه در اين جايگاه وحشتناك زندانى و محبوسند به گونه اى كه (هر زمان بخواهند از آن خارج شوند به آن بازگردانده مى شوند)) (كلما ارادوا ان يخرجوا منها اعيدوا فيها).
                                ((و بـه آنـان گفته مى شود: بچشيد عذاب آتشى را كه پيوسته انكار مى كرديد))(وقيل لهم ذوقوا عذاب النار الذى كنتم به تكذبون ).
                                بار ديگر در اينجا مى بينيم كه عذاب الهى در برابر ((كفر و تكذيب )) قرار گرفته و ثواب و پاداش او در برابر ((عمل )).
                                اشـاره بـه ايـنـكـه ((ايمان )) به تنهائى كافى نيست , بلكه بايد انگيزه بر عمل باشدولى ((كفر)) به تنهائى براى عذاب كافى است هرچند عملى همراه آن نباشد.
                                (آيه )ـ مجازاتهاى تربيتى :.
                                بـه دنـبال بحثى كه پيرامون گنهكاران و مجازات دردناك آنها در آيات قبل گذشت , در اينجا به يكى از الطاف خفى الهى در مورد آنان كه همان مجازاتهاى خفيف دنيوى و بيداركننده است اشاره مى كند, تا معلوم شود خدا هرگزنمى خواهد بنده اى گرفتار عذاب جاويدان شود, به همين دليل از تمام وسائل بيداركننده براى نجات آنها استفاده مى كند.
                                مـى فـرمايد: ((به آنان از عذاب نزديك (عذاب اين دنيا) پيش از عذاب بزرگ (آخرت ) مى چشانيم , شايد باز گردند)) (ولنذيقنهم من العذاب الا دنى دون العذاب الا كبر لعلهم يرجعون ).
                                مسلما ((عذاب ادنى )) معنى گسترده اى دارد كه احتمالاتى را دربر مى گيرد.
                                از جمله اين كه منظور مصائب و درد و رنجهاست .
                                يـا قـحـطـى و خشكسالى شديد هفت ساله اى كه مشركان در مكه به آن گرفتارشدند, تا آنجا كه مجبور گشتند از لاشه مردارها تغذيه كنند!.
                                يا ضربه شديدى است كه بر پيكر آنها در جنگ ((بدر)) وارد شد.
                                و اما ((عذاب اكبر)) به معنى عذاب روز قيامت است كه از هر مجازاتى بزرگترو دردناكتر است .
                                (آيـه )ـو از آنجا كه هرگاه هيچ يك از وسائل بيداركننده , حتى مجازات الهى سود ندهد راهى جز انتقام پروردگار از اين گروه كه ظالمترين افرادند وجودندارد در اين آيه مى فرمايد: ((چه كسى سـتـمـكـارتـر اسـت از آن كس كه آيات پروردگارش به او يادآورى شده و او از آن روى گردانده است )) (ومن اظلم ممن ذكربايات ربه ثم اعرض عنها).
                                ((مسلما ما از اين مجرمان بى ايمان انتقام خواهيم گرفت )) (انا من المجرمين منتقمون ).
                                ايـنـهـا در حـقيقت كسانى هستند كه نه مواهب و نعمتهاى الهى در آنها مؤثرافتاده , و نه عذاب و بـلاى هـشدار دهنده او, بنابراين ظالمتر از اينها كسى نيست , واگر از آنها انتقام گرفته نشود از چه كسى انتقام گرفته شود؟!.
                                (آيـه )ـدر اينجا اشاره كوتاه و زودگذرى به داستان ((موسى ))و((بنى اسرائيل )) مى كند تا پيامبر اسلام (ص ) ومؤمنان نخستين را تسلى ودلدارى دهد.
                                نخست مى گويد: ((ما به موسى , كتاب آسمانى داديم )) (ولقد آتيناموسى الكتاب ).
                                ((و شك نداشته باش كه او, آيات الهى را دريافت داشت )) (فلا تكن فى مرية من لقائه ).
                                ((و ما آن (كتاب آسمانى موسى , تورات ) را وسيله هدايت بنى اسرائيل قرارداديم )) (وجعلناه هدى لبنى اسرائيل ).
                                (آيه )ـدر اين آيه به افتخاراتى كه نصيب بنى اسرائيل در سايه استقامت وايمان شد اشاره مى كند, تا درسـى براى ديگران باشد, مى فرمايد: ((و از آنها امامان وپيشوايانى قرار داديم , كه به فرمان ما امر هدايت خلق خدا را بر عهده گرفتند زيراآنها شكيبائى كردند و به آيات ما يقين داشتند)) (وجعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لماصبروا وكانوا باياتنا يوقنون ).
                                در ايـنجا رمز پيروزى و شرط پيشوايى و امامت را دو چيز شمرده : يكى ايمان و يقين به آيات الهى , ديگر صبر و استقامت و شكيبائى .
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...
                                X